-
تعداد ارسال ها
119 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط آرام
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاه و دوم ── 🥀 زندایی راضیه همیشه منو مثل بچههای خودش دوست داشت. از وقتی به دنیا اومده بودم تا همین امروز، همیشه مثل یک مادر هوامو داشت. برای همین این چند روز خیلی با خودم کلنجار رفته بودم. دلم نمیخواست با جواب «نه» دلشون رو بشکنم. صدای الهه رشتهی افکارم رو پاره کرد. - نیلو، نمیخوای چایی بیاری؟ -باشه، الان میارم. الهه اومد کنارم توی آشپزخونه ایستاد. - کمک میخوای؟ - نه، ممنون. چند ثانیه سکوت کرد و بعد آهسته گفت: - راستش نیلوفر... میدونم زندگی خودته، ولی واقعاً نمیدونم چطوری میخوای توی صورت راضیه خانم نگاه کنی و بهشون نه بگی. - خودمم نمیدونم، اجی. - ما کم خوبی از این خانواده ندیدیم. - خب تو میگی الان چیکار کنم؟ - به نظرم یکم معطلشون کنیم. تو هم توی این مدت فرصت داری فکراتو بکنی. با جدیت گفتم: - نه. من نمیتونم به خاطر احساس خودم یکی دیگه رو دو سه سال معطل کنم. - من که نگفتم دو سه سال! حداقل یکی دو ماه. چیز بدی که نیست. دستش رو روی شونهم گذاشت. - تا اون موقع فکراتو بکن. سرم رو پایین انداختم. دوست نداشتم به خاطر خودخواهی خودم امید رو اذیت کنم. دایی جواد راست گفته بود. امید واقعاً خاطرخواهم بود. سینی چای رو برداشتم و وارد هال شدم. چایها رو یکییکی تعارف کردم. آخرین نفر امید بود. وقتی فنجون رو از روی سینی برداشت، برای چند ثانیه نگاهم کرد. همون لحظه چیزی توی چشمهاش دیدم که باعث شد مکث کنم. عشق واقعی. باورم نمیشد. اصلاً دوست نداشتم دل یک عاشق رو بشکنم. اما ته قلبم هنوز یک چیز محکم وجود داشت: حتی اگر سیامک جلوم رو بگیره... حتی اگر امید اعتراف کنه که عاشقمه... من هنوز آرمان رو دوست دارم. شاید هم حق با قدیمیها بود... شاید زن و شوهر، هرچقدر هم از هم دور باشن، اگر مدتی کنار هم زندگی کنن، کمکم به هم علاقهمند بشن. اما من هنوز نمیدونستم... آیا میتونستم برای فراموش کردن آرمان، خودم رو مجبور به دوست داشتن یک نفر دیگه کنم؟ ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
باور کنم که تا پارت ۱۵ خوندی؟🤔
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاهویکم ── 🥀 پارچ شربت رو از داخل یخچال برداشتم و برای خودم یه لیوان ریختم. - آخ... جیگرم حال اومد! - نیلوفر مادر، میای یه کم کمک کنی؟ - آره مامان، چند ثانیه صبر کن. توی این چند روز سعی کرده بودم آرمان رو فراموش کنم. سیامک دیروز حرفی بهم زده بود که هنوز توی سرم میچرخید؛ گفته بود من مرد موندن نیستم، مرد جا زدنم. شاید راست میگفت. دیگه واقعاً نمیتونستم تحمل کنم. حداقل اگه آرمان عاشقم بود، شاید تحمل این همه سختی برام راحتتر میشد... ولی حالا حتی آرمان هم عاشقم نبود. این رو از وقتی فهمیده بودم که بعد از مرخص شدنش از بیمارستان، حتی جواب پیامهام رو نداده بود؛ چه برسه به اینکه خودش زنگ بزنه. با کمک مامان، تابلوی نقاشی الهه رو روی دیوار گذاشتیم. - ای وای نیلوفر! تو چرا هنوز آماده نشدی؟ یک ساعت دیگه خواستگارت میرسه! - خواستگار؟ کی بود مادر من؟ بگو داییت میرسه، اینجوری برام راحتتره! به سمت اتاقم رفتم و شومیزیای رو که مامان دیروز برای مراسم خریده بود، پوشیدم. فراموش کردن آرمان به این معنی نبود که میخوام با امید ازدواج کنم. فقط یعنی... دیگه نمیخوام ازدواج کنم. گوشیم رو برداشتم. سه پیام از رها داشتم. حوصلهی جواب دادن به این یکی رو دیگه نداشتم. از یه طرف مثل پروانه دورم میچرخید و هوامو داشت... از یه طرف دیگه، همهچیز رو ازم پنهون میکرد. 🌙 ── ✦ ── 🌙 منتظر دایی جواد روی مبل نشسته بودم. تقریباً همهچیز آماده بود. مامان اومد و روی مبل روبهرویم نشست. طفلکی بیشتر از من استرس داشت. صدای زنگ در بلند شد. سیامک و بابا هم از اتاق بیرون اومدن. - صبر کن سیامک، من در رو باز میکنم. سیامک خواست چیزی بگه که صدای بابا باعث شد سر جاش بایسته. - باشه. الهه از آشپزخونه بیرون اومد. - ببینم نیلو، همهچی اوکیه؟ استرس نداری؟ توی دلم خندیدم. استرس؟ آره... استرس اینکه امشب قراره جواب «نه» رو بذارم کف دستشون! از اول شب همین جمله رو توی ذهنم مرور میکردم. - نه اجی، استرس ندارم. همهچیز مرتبه. - خوبه. من برم چادرتو از اتاق بیارم. - باشه. چادرم رو سر کردم. چند لحظه بعد دایی جواد با صدای بلند «یاالله» گفت و وارد شد. توی دلم گفتم: همهی خانومهای این جمع که به دایی محرم هستن، پس چرا یاالله میگه؟ همون لحظه زندایی راضیه بهم سلام کرد و منو محکم توی بغلش کشید. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
سلام فاطیما جان 🥹💗
تا الان هفت پارت از رمانتون رو خوندم، خیلی جالبه! 😍 واقعاً عاشق محتوای رمان شدم و حتماً ادامهش میدم. 🌷✨
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاهم ── 🥀 صدای دایی جواد بلند شد. - قصد از این مزاحمت، راستش اینه که این مهمونی یه مهمونی عادی نیست. همه ساکت شدند. دایی ادامه داد: - در واقع، الان که همه کنار هم نشستیم، تصمیم گرفتیم سبب یه امر خیر کوچیکی بشیم. چشمهایش روی صورت منتظر بابا منوچهر نشست. قلبم فرو ریخت. اصلاً دوست نداشتم آن فکری که در ذهنم میچرخید درست باشد. اگر این اتفاق میافتاد، من باید بدون فکر کردن جواب بله میدادم. در خانواده ما رسم بود اگر خانوادهی یک دختر از او خواستگاری میکردند، دختر نباید بدون دلیل مخالفت میکرد. آب دهانم را قورت دادم. نگاهم ناخودآگاه به سیامک افتاد. او با لبخند به من نگاه میکرد. همان لحظه یک فکر از ذهنم گذشت: نکنه همهچیز زیر سر سیامکه؟ - چند روز پیش آقا امید اومد و گفت خاطرخواه شده. اونم خاطرخواه کی؟ دختر گلم، نیلوفر جان. تمام نگاهها به سمت من برگشت. دایی ادامه داد: - ما هم بدون بروبرگرد قبول کردیم. حالا میخوام بدونم نظر شما چیه؟ احساس کردم نفسم بند آمده. دیگر صدای اطرافیان را درست نمیشنیدم. فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشد: آرمان... با معذرتخواهی از جمع بلند شدم و خودم را به دستشویی رساندم. اشکهایم روی گونههایم ریخت. باورم نمیشد تهِ عشق و عاشقی من قرار بود اینطور تمام شود. از یک طرف آرمان... آدمی که احتمالاً عاشق شخص دیگری بود. از طرف دیگر سیامک... برادری که نمیگذاشت من و آرمان حتی کنار هم باشیم. و حالا این خواستگاری ناگهانی. دلم میخواست فریاد بزنم: «آخه من به کی بگم عاشق یکی دیگهام؟» اما نمیتوانستم. نمیتوانستم به همه بگویم که عاشق آرمانم. از دستشویی بیرون آمدم و توی راه به این فکر کردم که باید با مامان صحبت کنم. شاید تنها کسی که میتوانست با دایی حرف بزند و نظرش را تغییر دهد، مامان بود. حنانه با دیدن صورتم جلو آمد. - فکر کنم نیلوفر هول شدی. میخوای برات یه لیوان آبقند بیارم؟ خاله سارا به دستش زد. - حنانه مادر، این که سؤال نداره! سریع برو بیار. طفلی رو نگاه کن، رنگش عین گچ دیوار شده. حنانه سرش را به نشانه تأیید تکان داد و رفت. توی آن خانواده شش دختر بود. پریماه و هانا ازدواج کرده بودند. میماند من، حنانه، الهه و سمیرا. با خودم فکر کردم: آخه چرا باید از بین این همه دختر، قرعه به اسم من میافتاد؟ و بدتر از همه... اگر مجبور میشدم بین خواستهی خانواده و عشقم یکی را انتخاب کنم، باید چه کار میکردم؟ ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه چهلونهم ── 🥀 برای بار سوم بود که زنگ خانه را میزدم. عجیب بود. هیچکس در را باز نمیکرد. همیشه این وقت شب یا الهه خانه بود یا مامانطلا. با کلید در را باز کردم. - مامانطلا؟ الهه؟ سیامک؟ کسی خونه نیست؟ چند لحظه صبر کردم. - خیلی عجیبه... بذار بهشون زنگ بزنم ببینم کجان. گوشی را برداشتم و به مامان زنگ زدم. - الو مامانطلا؟ - الو نیلوفر مادر! رسیدی ؟ درو برات باز کنم؟ - اره مامان رسیدم ، شما که خونه نیستین. بعدشم کلید خودم رو داشتم. از پشت تلفن صدای دستپاچه شدن مامان را شنیدم. - وای نیلوفر مادر! حالت خوبه؟ امشب خونه دایی بهرام دعوتیم. حواست کجاست؟ سریع از جا پریدم. - ای وای! مامان، چرا زودتر نگفتی؟ - فکر کردم خودت یادت بوده. سریع بیا، میخوان سفره رو بندازن. با همان لباسهایی که تنم بود، از خانه خارج شدم. کفشهایم را پوشیدم و به سمت خانه دایی بهرام دویدم. خانه دایی تقریباً سه خانه آنطرفتر بود. زنگ در را زدم. خاله سارا در را باز کرد. - سلام خاله. - سلام عزیزم، بیا داخل. کفشهایم را درآوردم و وارد شدم. دایی بهرام جلو آمد. - سلام نیلوفر دایی، حالت چطوره؟ - سلام دایی، مرسی. شما چطورید؟ - الحمدلله، ما هم خوبیم. - خدا رو شکر. وارد سالن شدم و با همه سلام و احوالپرسی کردم. بعد رفتم داخل آشپزخانه تا به الهه و خالهطلا کمک کنم. - نیلوفر، قربون دستت، خاله برنجها رو بهم بزن ته نگیره. - چشم خاله. با کمک بقیه سفره را آماده کردیم. چند دقیقه بعد حنانه کنارم آمد. - نیلوفر! - چیه حنانه؟ - فکر کنم چشم زندایی راضیه تو رو گرفته! - برای چی؟ - چند روز پیش میگفت امیدم سنش داره بالا میره و دنبال یه دختر خوب و نجیب توی خانواده میگرده که باهاشون وصلت کنه. پریماه روی شانهام زد. - تازه چند روز پیش کلاً دو ساعت اومد خونه ما، ولی از اول تا آخرش تعریف خالهطلا و آقا منوچهر رو میکرد. چشمهایم گرد شد. - واقعاً؟ - آره به خدا. - من که هنوز بیست سالمه! چطوری میخوان من ازدواج کنم؟ حنانه خندید. - یعنی چی؟ مثل آدم! راضیه خانم خودش توی هجده سالگی ازدواج کرد. - آره، ولی اون قدیم بود. بعدشم امید با من اختلاف سنی زیادی نداره، کلاً یک سال ازم بزرگتره. با شنیدن این حرفها، دلشوره عجیبی گرفتم. نمیدانستم چرا، اما ته دلم حس میکردم این مهمانی قرار است چیزی را برایم تغییر دهد. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
وای، تازه عکس رمانتو دیدم، یهدفعه یاد فیلم «شیطان من» افتادم! 😭🖤 یه حس خیلی قشنگ و خاصی بهم دست داد، واقعاً عکس اول رمانت خیلی منو یاد اون فیلم انداخت. ✨🫀
-
سلام سلام هانیبانو جان 🌷
من رمانم رو برای نظارت براتون فرستاده بودم و تاپیکش رو هم باز کردم، ولی فکر کنم هنوز ندیدیدش. 🥹
گفتم یه یادآوری کوچولو بکنم، شاید پیامم بین تاپیکها دیده نشده باشه. اگر فرصت داشتید ممنون میشم یه نگاهی به رمانم بندازید. 🤍
پیشاپیش ممنونم بابت وقتی که برای رمانم میذارید و راهنماییم میکنید. 🌸✨ -
عزیزم، من تا پارت ۱۲ رمانت رو خوندم و واقعاً ذهنم درگیرش شده! 😭🫶🏻 قلمت خیلی روان و جذابه و شخصیتپردازیهات رو واقعاً دوست داشتم؛ تقریباً همهی شخصیتها برام دوستداشتنی شدن، ولی فریا مخصوصاً خیلی به دلم نشست. 🥹🤍
اگه فرصت کنم حتماً دوباره میام و ادامهش رو میخونم، چون واقعاً کنجکاوم ببینم قراره چه اتفاقایی براشون بیفته. موفق باشی عزیزم، منتظر پارتهای بعدیت هستم. 🫂🌷
-
درخواست ناظر برای رمان آخرین قرار| آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام در خواست ناظر برای رمانم دارم -
رژ لب اسب یا الاغ؟
- 300 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه چهلوهشتم ── 🥀 گوشی رو توی دستم چرخوندم و چند ثانیه به شمارهای که تازه ذخیره کرده بودم خیره شدم. بالاخره روی اسمش زدم. بوق اول... بوق دوم... بوق سوم... اما هیچ جوابی نداد. تا آخرین بوق منتظر موندم، ولی تماس قطع شد. با کلافگی گوشی رو روی میز گذاشتم. - جواب نداد. مریم شونهای بالا انداخت. - شاید سرش شلوغه. یه کم دیگه دوباره زنگ بزن. - آره... شاید. چند لحظه به میز خیره موندم. ذهنم هنوز درگیر حرفهای سیامک بود. - مریم؟ - جانم؟ - به نظرت واقعاً راهی هست که بتونم سیامک رو قانع کنم با آرمان مشکلی نداشته باشه؟ مریم کمی فکر کرد. - شاید اول باید بفهمی دقیقاً چرا با آرمان مشکل داره. آهی کشیدم. - اینو که خودمم میدونم. ولی هر بار ازش میپرسم، یا عصبانی میشه یا بحث رو عوض میکنه. مریم شونهای بالا انداخت. - پس یه راه دیگه پیدا کن. چند ثانیه فکر کردم. - آره، راست میگی. میتونم از علی هم کمک بگیرم تا سیامک رو متقاعد کنه که آرمان آدم بدی نیست. با گفتن اسم علی، حالت چهرهی مریم برای لحظهای تغییر کرد. - علی؟ علی دیگه کیه؟ - اهان! نگفتم بهت؟ دوست سیامکه. رفیق فابریک همن، دقیقاً عین من و تو. مریم لبش رو گاز گرفت. - اهان... چه جالب. چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: - میتونی از اون هم کمک بگیری. - آره، فکر خوبیه. مریم دوباره کمی مکث کرد. - فقط یه چیزی... - چی؟ - لطفاً، لطفاً حرفی در مورد من به هیچکدوم از آدمهایی که باهاشون ارتباط داری نزن. حتی به رها. - باشه. فقط... میتونم بپرسم برای چی؟ - مگه تو نگفتی سیامک همش میگه با رها نگرد؟ خب اگه منو بشناسه و بفهمه چه حرفهایی بهت زدم، سرم رو میبره و میذاره روی سینم! به نظرم سیامک واقعاً آدم خشنیه. خندهم گرفت. - آره، واقعاً راست میگی. چند دقیقه بعد، از کافه بیرون اومدیم و همراه مریم راه افتادیم. کمی بعد جلوی خرازیفروشی آرمان ایستادیم. با دست به سردر مغازه اشاره کردم. - این همون خرازی آرمانه که بهت گفتم میخوام نشونت بدم. مریم با تعجب به مغازه نگاه کرد. - اهان! واقعاً چه بزرگه! اندازهی ده تا خرازیفروشی عادیه! - آره، واقعاً. مریم با خنده گفت: - خوش به حالت! - چرا؟ - چون تو در آینده قراره زنش بشی و این خرازی هم میخوره پشت قبالت! یک نگاه به صورت خندانش کردم و هردومون زدیم زیر خنده. - خدا از دهنت بشنوه! اگه این خرازی با صاحبش مال من شد، بهت قول میدم یه دونگش رو بزنم به حسابت. - از کیسهی خلیفه میبخشی! - نه دیگه، اون موقع مال خودِ خودمه. - ولی قول دادیها! - قول، قول. هردومون دوباره زدیم زیر خنده. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
آرام پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام وقتتون بخیر 🌷 درخواست انتقال رمانم به تالار برتر رو دارم. ممنون میشم در صورت امکان، رمانم رو بررسی کنید و در صورت تأیید، به تالار برتر منتقلش کنید.- 61 پاسخ
-
- 2
-
-
سنتی کفش یا دمپایی؟
-
سلام عزیز دلم، خوبی؟ 🥹🌷
ببین گلم، راستش من چند روز پیش یه بخشی از رمانت رو خوندم. حس کردم نوشتهات یه کم بیشتر شبیه خاطرهنویسیه تا رمان؛ البته اصلاً نگران نباش، چون با چندتا تغییر کوچیک میتونه خیلی قشنگتر و جذابتر بشه. 🥰🫶🏻
من و دوستام هم اینجاییم که کمکت کنیم و با هم قلمت رو بهتر و قشنگتر کنیم. 💗
عزیزم، اگه مشکلی نداری، میتونم روی رمانت نظارت داشته باشم و هرجا اشکال کوچیکی دیدم بهت بگم تا کمکم رمانت جذابتر و حرفهایتر بشه. 🌸✨
البته خیالت راحت باشه، قصدم اصلاً ایراد گرفتن یا ناراحت کردنت نیست؛ فقط میخوام کمکت کنم و امیدوارم بتونیم با هم رمانت رو خیلی قشنگتر کنیم. 🥹🎀
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 7
-
آها سلام بچّه ها تو اینترنت بزنید سایت کتابراه میاره براتون دوتا قسمت داره ناشر و مؤلف البته فعلاََ قسمت مؤلف نمیاره باید تو قسمت ناشر ثبت نام کنید و البته از اسمتون ایم ناشر رو بزارید من فاطمه بودم گذاشت ام قسمت انتشارت اش رو انتشارات فاطمی و واسه توضیحایت زدم اسم رمان ها ام رو بعد تکمیل کردن اطلاعات بهت میگه بهتون زنگ میزنیم تا اثرتون ثبت رسمی بشه براتون
-
سلام عزیزم حالت چطوره ببین شما اگه میخواهید که توی مسابقه رمان نویسی نود هشتیا شرکت کنید راستش فکر نکنم الان بتونید چون فرصت ارسال اثر ۵ مرداد بود( دقیق نمی دونم) اگه منظورت اینه که می خوای عین اون رمان های قبلیت بسازیشون خوب باید تاپیک جدید درست کنی و پیام پایین تون رو هم راستش متوجه نشدم فکر کنم به کسی دیگه ای میخواستید بفرستید
-
تو پیام پایبن ام اینجا که فرستادم واسه چاپ هست تو همه چیز رمان ات رو میزاری بعد باهات تماس میگیرن بعد همه حرف ها زمان اتون شعر و غیره تون رو واسه تون چاپ میکنن تا بقیه بخونن
-
سوسیس آهو یا قناری؟
- 300 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عزیزم 🌷
من پارت اول رمانتون رو خوندم، قلمتون رو دوست داشتم، فقط چندتا اشکال کوچیک به چشمم خورد که اگه اصلاحشون کنید، به نظرم رمانتون جذابتر میشه.
اگه دوست داشته باشید، میتونم اشکالاتی که به نظرم رسید رو بهتون بگم. امیدوارم ناراحت نشید، قصدم فقط کمک کردنه. 🫶🏻
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
پارت آخر رمانت رو که گذاشتی( وقتی شماره ی مریم رو داره چه نیازیه این همه راه رفت تا کلاس؟ خب پیام میداد شماره ی دوستش رو بده ) اینجاش به نظرم یکم عجیب اومد
-
-
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه چهلوهفتم ── 🥀 زینگ... زینگ... پتو رو بیشتر روی سرم کشیدم تا صدای زنگ گوشیام رو نشنوم. زنگ گوشیم دوباره به صدا دراومد. - اَه! باورم نمیشه... چرا اینا اینقدر خرن؟ نمیفهمن آدم وقتی نمیخواد جواب بده، نباید زنگ بزنن؟ با بیحوصلگی دکمهی وصل تماس رو زدم. - بله؟ بفرمایید. - الو، سلام نیلوفر! منم مریم. چرا نمیای سر کلاس؟ منتظرتم. - حالم خوب نیست، سرما خوردم. نمیتونم بیام. - مطمئنی نمیتونی بیای؟ - آره. - باشه... کاری نداری؟ - نه، خداحافظ. تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی میز گذاشتم. چند لحظه به سقف خیره موندم. شاید اگه یکم با اون دوست مریم که میگفت روانشناسه حرف بزنم، حالم بهتر بشه. گوشی رو برداشتم و به ساعت نگاه کردم. تا تموم شدن کلاس مریم هنوز یک ساعت مونده بود. میتونستم بهش پیام بدم و شمارهی دوستش رو بخوام، اما دلم نمیخواست این موضوع رو توی پیام بگم. خودم هم نمیدونستم چرا، فقط حس میکردم باید یکی رو از نزدیک ببینم و باهاش حرف بزنم. نشونی خونهی مریم رو هم نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم برم جلوی آموزشگاه منتظرش بمونم. لباسهام رو پوشیدم و اسنپ گرفتم. پانزده دقیقه زودتر از زمان تموم شدن کلاس رسیدم. برای همین رفتم توی کافهی جلوی آموزشگاه نشستم و منتظر مریم موندم. بالاخره درِ آموزشگاه باز شد و چند نفر از بچهها بیرون اومدن. مریم رو که دیدم، سریع بهش زنگ زدم. - الو مریم. - الو نیلوفر! حالت خوبه؟ - آره. ببین من توی کافهی جلوی آموزشگاه منتظرت نشستم. بیا داخل کافه. - باشه، باشه. چند دقیقه بعد با عجله از خیابون رد شد و وارد کافه شد. همین که منو دید، با نگرانی جلو اومد. - چی شده نیلوفر؟ حالت چطوره؟ خوبی؟ تب نداری؟ دستش رو روی پیشونیم گذاشت. از کارهاش خندهم گرفت. - نه بابا، خوبم. فقط یه مشکلی برام پیش اومده. - چه مشکلی؟ - میخواستم ببینم میتونی شمارهی اون دوستت که گفتی روانشناسه رو بهم بدی؟ - آره، چرا که نه؟ بیا، شمارهشو بگم توی گوشیت ذخیره کنی. - آره. مریم شماره رو گفت و من هم سریع توی گوشیم ذخیرهش کردم. چند ثانیه سکوت کردم. مریم با تعجب نگاهم کرد. - حالا چه مشکلی برات پیش اومده که این همه راه کوبیدی اومدی اینجا؟ نگاهم رو به میز دوختم. - راستش... نفس عمیقی کشیدم. - داداشم، سیامک، بهم گفته دیگه حق ندارم با آرمان قرار بذارم و حتی در آینده باهاش ازدواج کنم. مریم چند لحظه با تعجب نگاهم کرد. - خب... حالا میخوای بری پیش روانشناس و اینا رو بهش بگی؟ با جدیت سر تکون دادم. - نه. - پس برای چی شمارهشو خواستی؟ گوشی رو روی میز گذاشتم و با کلافگی گفتم: - میخوام ببینم راهی هست که عشقم نسبت به آرمان کمتر بشه. مریم ابروهاش رو بالا انداخت. - کمتر بشه؟! - آره... حتی اگه بشه کلاً از بین بره. مریم چند ثانیه ساکت موند، بعد با حالتی که انگار میخواست خیلی جدی به نظر بیاد، گفت: - نیلوفر جان... - جانم؟ - فکر کنم قبل از اینکه دنبال راهی برای از بین بردن عشقت بگردی، باید اول بفهمی چرا اصلاً میخوای ازش خلاص بشی! با تعجب نگاهش کردم. - یعنی چی؟ مریم شونهای بالا انداخت. - یعنی من روانشناس نیستم که! چشمهام گرد شد. - پس این همه کلاس و کتاب و ادا برای چی بود؟! مریم زد زیر خنده. - بابا من فقط گفتم دوستم روانشناسه! با حرص نگاش کردم. - مریم! دوباره خندید. - خب شمارهشو که داری. خودت ازش بپرس! گوشی رو برداشتم و به شمارهای که تازه ذخیره کرده بودم خیره شدم. شاید واقعاً وقتش رسیده بود با یکی حرف بزنم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه چهلوششم ── 🥀 روی میز کارم نشسته بودم و مشغول کار با کامپیوتر بودم. تقتق... - بیا داخل. سرم را برگرداندم تا ببینم چه کسی در زده. سیامک با چهرهای آرام، اما اخمآلود وارد اتاق شد. - کامپیوترت رو خاموش کن، میخوام باهات حرف بزنم. با بیخیالی گفتم: - من حرفی با تو ندارم. - ولی من حرف دارم. میخوام باهات صحبت کنم. دستم را روی دکمه خاموش کامپیوتر گذاشتم و بعد روی تخت نشستم. سیامک هم کنارم نشست. چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت دنبال کلمات مناسب میگشت. - راستش نیلوفر... میخوام یه چیزی بهت بگم. توی این چند سال من همیشه خیر و صلاح تو رو میخواستم. قبل از اینکه تو نگران چیزی بشی، من سعی میکردم همهچیز رو درست کنم. دستش را روی دستم گذاشت. - پس میخوام به حرفم گوش بدی. چون اگه گوش ندی، مجبور میشم کاری کنم که به زور انجامش بدی. پس خودت با حرف خوش این کاری که میگم رو انجام بده. نگاهش کردم. - مطمئن باش که من صلاح تو رو میخوام. توی دلم خداخدا میکردم خواستهاش چیزی نباشه که فکر میکردم. سیامک نفس عمیقی کشید. - هر آدمی یه گذشتهای داره و ما میتونیم تا حدودی آدمها رو از روی گذشتهشون بشناسیم. البته یه شرط داره؛ اینکه واقعاً تغییر کرده باشن. ولی آرمان... اون آدمی که تو فکر میکنی نیست. این آدم گذشتهی خوبی نداره و من مطمئنم از گذشته تا الان هیچوقت تغییر نکرده. نفسش را با صدا بیرون داد. - پس ازت خواهش میکنم دیگه بهش فکر نکنی. نمیدونم بین تو و اون چی هست و راستش رو هم بخوای، نمیخوام بدونم. فقط میخوام رابطهت رو باهاش تموم کنی. وگرنه مجبور میشم خودم تمومش کنم. توی تمام این چند دقیقه فقط به لبهای سیامک خیره شده بودم. با جمله آخرش، قطره اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد. باورم نمیشد سیامک، کسی که خودش قبلاً عاشق شده بود، حالا از من میخواست عاشق آرمان نباشم. فقط توانستم لبهایم را باز کنم. - داداش... من... نمیتونم. - ببین نیلوفر، تموم کردن این رابطه هم برای تو مفیده، هم برای همه. تو گذشتهی آرمان رو نمیدونی. - خب... خودت گذشتهش رو برام تعریف کن. سیامک با ناراحتی نگاهم کرد. - نیلوفر، باورم نمیشه که همچین آدم زبوننفهمی باشی! - داداش توروخدا... من نمیتونم. من اگه... اگه به آرمان فکر نکنم، میمیرم. سیامک چند لحظه سکوت کرد. - اگه هم به آرمان فکر کنی و باهاش ازدواج کنی، بازم ممکنه نابود بشی... مثل همون دختر قبلی که عاشق آرمان بود. این را گفت و از اتاق بیرون رفت. خشکم زده بود. یعنی آن دختری که قبل از من عاشق آرمان شده بود... چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ آیا واقعاً مُرده بود؟ ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه چهلوپنجم ── 🥀 - خوب، بستنیتو خوردی؟ - آره. مریم از جاش بلند شد. - پس بریم. از بستنیفروشی بیرون اومدیم. چند قدم که رفتیم، مریم صدام کرد. - نیلوفر؟ - جانم؟ - میگم نظرت چیه بریم مانتو بخریم؟ با تعجب نگاهش کردم. - اوممم... راستش کارت بانکیمو نیاوردم. فقط یه مقدار پول همراهمه که فکر نکنم بتونم باهاش مانتو بخرم. مریم سریع گفت: - خب مشکلی نداره، من پولشو میدم. بعداً بهم پس بده. - نه بابا، نمیخواد. زحمت میشه. تو برو بخر، من فقط باهات میام. مریم دستش رو دور گردنم انداخت. - نیلو خانم، این چه حرفیه؟ من و تو الان شدیم رفیق فابریک. خندیدم. - در ضمن اگه تو نخری، منم نمیخرم. - بعداً واست جبران میکنم. - حالا کو تا بعداً! دوتایی خندیدیم. چند لحظه بعد مریم گفت: - راستی... - جان؟ - امروز درباره اون پسره میگفتی. اسمش فکر کنم آرمان بود، آره؟ - آره، آرمان. - گفتی میگفته یکی دیگه رو دوست داره؟ - آره، خب. - هنوز بهت نگفته کیه؟ - نه. مریم کمی فکر کرد. - چرا؟ - خودش میگه یه وقت مناسب بهت میگم. - حتی اسمش رو هم نگفته؟ - نه. مریم با تعجب گفت: - عجب... - خودمم خیلی کنجکاوم بدونم کیه. چند لحظه سکوت کردیم. بعد مریم گفت: - البته نمیخوام زیاد دخالت کنم، ولی به نظرم برو تهوتوی قضیه رو دربیار. - چرا؟ - چون از چیزایی که تعریف کردی، به نظرم این قضیه خیلی مهمتر از چیزیه که فکر میکنی. - تو هم فکر میکنی یه چیزی رو ازم پنهون میکنن؟ - نمیدونم... فقط یه حسی بهم میگه باید بیشتر حواست جمع باشه. به فکر فرو رفتم. - شاید حق با تو باشه. مریم لبخند زد. - من فقط نظرمو گفتم. وارد پاساژ شدیم. مریم تقریباً منو مجبور کرد سه تا مانتو پرو کنم. هر بار از اتاق پرو بیرون میاومدم، با دقت نگاهم میکرد. - این نه. - چرا؟ بهت نمیاد. مانتوی بعدی رو پوشیدم. - این بهتره، ولی هنوز اون چیزی نیست که میخوام. - مریم تو داری برای خودت انتخاب میکنی یا من؟ زدیم زیر خنده. آخرش یکی از مانتوها رو انتخاب کردم. مریم هم دو تا مانتو برای خودش برداشت. وقتی به صندوق رسیدیم، کارت بانکیش رو به فروشنده داد. بعد از پرداخت، از پاساژ بیرون اومدیم. مریم مانتوی من رو نگاه کرد. - دفعه بعدی که میای کلاس، لطفاً با همین مانتو بیا. خیلی بهت میاد. - باشه، ممنونم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که مریم ناگهان با یه جیغ ریز به سمت آبمیوهفروشی دوید. - وایسا! با خنده دنبالش رفتم. - چی شده؟ مریم با هیجان گفت: - آب انار! - جدی؟ -آره! دوتا آب انار سفارش داد. لیوانش رو برداشت و گفت: - تا دو سال پیش فکر میکردم بستنی خیلی خوشمزهتر از آبمیوهست، تا اینکه با یه ماده خیلی خاص به اسم آب انار روبهرو شدم! با صدای بلند خندیدم. - تو واقعاً عجیبی! - ولی آب انار رو دوست داری؟ - آره. - پس بخور و ساکت شو. دوباره هر دو زدیم زیر خنده. همونطور که آب انار میخوردیم، به مریم نگاه کردم. توی همین مدت کوتاه، عجیب بهش عادت کرده بودم. با خودم فکر کردم: «شاید مریم بهترین دوستی باشه که توی زندگیم میتونستم پیدا کنم.» و من... اون روز هیچ دلیلی نداشتم که به این فکر کنم شاید یک روز همین دوستی، تبدیل به یکی از مهمترین اتفاقات زندگی من بشه. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه چهلوچهارم ── 🥀 #گذشته نیلوفر: توی این فکر بودم که ای کاش خیلی زودتر با مریم آشنا شده بودم. حس میکردم بعد از مدتها بالاخره یه نفر پیدا شده که میتونم بدون اینکه نگران قضاوت شدن باشم، باهاش حرف بزنم. با صدای مریم از جا پریدم. - نیلوفر، بعد از کلاس کاری نداری؟ - نه، چطور؟ - راستش میخواستم ببینم اگه میشه، میتونیم با هم بریم بستنی بخوریم؟ لبخند زدم. - آره، چرا که نه. - خوب پس بریم. وسایلم رو جمع کردم و بند کیف ویولنم رو روی شونهم انداختم. همونطور که از کلاس بیرون میاومدیم، زیر لب گفتم: - فکر کنم این کلاس بیشتر از چیزی که فکر میکردم بهم خوش میگذره. مریم خندید. - تازه اولشه. با هم راه افتادیم. چند دقیقه بعد وارد یک کافه شدیم. یه میز کوچیک کنار پنجره پیدا کردیم و نشستیم. دوتا بستنی دستگاهی سفارش دادیم. وقتی بستنیها رو آوردن، مریم قاشقش رو برداشت و گفت: - خوب، داشتی میگفتی. با تعجب نگاهش کردم. - چی رو؟ همون حرفایی رو که این جلسه میزدی. یه قاشق بستنی خوردم. - آره... چند لحظه مکث کردم. - میدونی چیه؟ این چند وقت حتی به رها هم شک دارم. مریم با دقت نگاهم کرد. - چند روز پیش ازش دلیل مخفیکاریهاشون رو پرسیدم، ولی بازم منو پیچوند. - مخفیکاری؟ - آره. مطمئنم یه قضیهای پشت کاراشونه که هم سیامک میدونه، هم آرمان، هم رها. مریم کمی فکر کرد. - با چیزایی که تعریف کردی، منم فکر میکنم یه چیزایی هست که بهت نمیگن. - دقیقاً. قاشقم رو داخل بستنی چرخوندم. - فقط نمیفهمم چرا باید از من پنهونش کنن. مریم شونهای بالا انداخت. - شاید فکر میکنن گفتنش به نفع تو نیست. - خب همین بیشتر مشکوکم میکنه. چند ثانیه سکوت کردیم. بعد برای اینکه بحث عوض بشه، به مریم نگاه کردم. - خوب، تو هم یکم از زندگیت بگو. مریم لبخند زد. - راستش زندگی من خیلی سادهست. موضوع پیچیدهای نداره. شخص خاصی هم توش نیست. خندیدم. - یعنی تنها زندگی میکنی؟ - نه، با مامانم و خالم زندگی میکنم. - پس خواهرت چی؟ همین که سؤال رو پرسیدم، حالت صورت مریم تغییر کرد. سرش رو پایین انداخت. چند ثانیه چیزی نگفت. فهمیدم شاید سؤال خوبی نپرسیدم. - چند سال قبل از اینکه من بیام، مُرده. لبخندم محو شد. - آخ... خدا رحمتشون کنه. چند لحظه مکث کردم. - فقط... میخواستم سؤال دیگهای بپرسم، ولی منصرف شدم. دستم رو آروم روی دستش گذاشتم. - ببخشید، نمیخواستم ناراحتت کنم. مریم لبخند کوچیکی زد. - اشکالی نداره. بعد از چند لحظه، خودش ادامه داد: - فقط بعضی خاطرهها هنوز یکم سخته دربارهشون حرف بزنم. - حق داری. اما ذهنم هنوز درگیر حرفش بود. - منظورت از اینکه چند سال قبل از اینکه تو بیای مرده چیه؟ یعنی قبل از اینکه به دنیا بیای؟ مریم سرش رو تکون داد. - نه راستش... من گم شده بودم. با تعجب نگاهش کردم. - گم شده بودی؟ - آره. وقتی خانوادم رو پیدا کردم، فقط مامانم و خالم بودن. تقریباً همه اعضای خانوادم رو از دست داده بودم. با ناراحتی گفتم: - وای خدای من... چند لحظه سکوت کردم. - چند سالت بود که گم شدی؟ مریم کمی فکر کرد. - هفت سالم بود. همون موقع ایس تی هامون رو آوردن. پیشخدمت لبخند زد. - ببخشید که طول کشید. قبل از شما چهار نفر منتظر بودن. یه نگاه کوتاه بهش انداختم و لبخند زدم. - نه، مشکلی نیست. پیشخدمت رفت. چند دقیقهای هیچکدوممون حرف نزدیم. هر دو مشغول خوردن آیس تی هامون بودیم. گاهی نگاه کوتاهی به مریم میانداختم. حس میکردم گذشتهی عجیبی داره. اما نمیخواستم بیشتر از این سؤال بپرسم.... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
سلام عزیزم 🌷
بخشی از رمانت رو خوندم و واقعاً قلمت رو دوست داشتم؛ حس میکنم سبک نوشتنت خیلی خاص و منحصربهفرده. ✨
حتماً نوشتن رو ادامه بده و هیچوقت رمانت رو نیمهکاره رها نکن. مطمئنم با ادامه دادن، قلمت روزبهروز قویتر و جذابتر میشه. 🥹🫶🏻
-
من دیگه کشش ندارم! به خدا یه روز صبح بیدار شدم دیدم نصف وجودم نیست! گفتم: «چی شد؟ جنگ شد؟ زلزله اومد؟» بعد فهمیدم صاحبخونه منو تکهتکه کرده که برای کارهای مختلف استفاده کنه! آخه من حولهام، نه کارمند خدماتی این خونه! اسم من حولهی صورته ! صورت! نه «حولهی زیر بغل»، نه «حولهی کفش»، نه «حولهی دستهای کثیف نینی»، نه «پارچهی مخصوص فجایع خانوادگی»! امروز دقیقاً روز ۱۰۲۹ زندگی منه. هزار و بیستونه روز! هزار و بیستونه روزه که صاحبخونه صبح با کلید در رو باز میکنه، میاد تو، یه نگاه به من میکنه و من هم از ترس خودمو به میله آویزون میکنم و با خودم میگم: «لطفاً امروز منو نبین... لطفاً امروز منو نبین...» ولی نه! میاد سراغم. منو میگیره. بعد تمام عرقی که از صبح تا ظهر جمع کرده رو با بدن بیچارهی من پاک میکنه! داداش من حولهی صورتم! تو اگه اینقدر عرق میکنی، برو یه بطری آب کنار خودت بذار، چرا من باید هزینهی این همه فعالیت بدنی رو بدم؟! بعد نوبت خانم صاحبخونهست. نینی کوچولوشون دستاش رو به اندازهی کف یک تعمیرگاه مکانیکی کثیف میکنه و خانم میاد سمت من: «بیا عزیزم دست نینی رو پاک کنیم.» عزیزم؟! من از روز اولی که وارد این خونه شدم، دیگه عزیز کسی نبودم! من فقط یک قربانیام! تازه یه روز یه کفش خاکی دیدم. گفتم: «خب، بالاخره منو کاری ندارن.» ناگهان صاحبخونه برگشت سمت من. منم گفتم: «نه... نه... امکان نداره...» دستش رفت طرفم. من با خودم گفتم: «این پایان منه.» بعد منو برداشت و برد سمت کفش. همونجا فهمیدم زندگی خیلی بیمعنیه. حالا بدتر از همه اون وقتاییه که کار به جاهای باریک میرسه! یه تکه از منو میکنن، پاره میکنن، بعد تمام خرابکاریهای نینی کوچولو رو میندازن گردن همون تکهی بیچاره! من موندم این وسط و دارم به خودم میگم: «رفیق... تو فقط یه حولهی صورت بودی. چطور به اینجا رسیدی؟» هر بار هم یه تکه از من کم میشه، صاحبخونه با رضایت کامل میگه: «این دیگه به درد نمیخوره.» بله! بالاخره متوجه شدی؟! من از روز اول به درد نمیخوردم! من حولهی صورتم! نه حولهی همهکارهی قصر! فقط مونده فردا باهام شیشهی ماشین رو پاک کنن و پسفردا منو بندازن توی سطل زباله و بگن: «عجب حولهی خوبی بود.» خوب بود؟! من هزار و بیستونه روزه دارم برای زنده موندن تلاش میکنم! از امروز رسماً اعلام میکنم: من استعفا میدم. هرکس حولهی صورت میخواد، بره یکی بخره. من دیگه فقط برای یک کار استفاده میشم: آویزون میشم و به زندگی بقیه نگاه میکنم. حداقل اونطوری کسی نمیتونه باهام کفش پاک کنه!
- 12 پاسخ
-
- 3
-
-
-
واسه منم یکبار اتفاق افتاد ولی نه در این شدت در ضمن وقتی من بچه بودم مامانم می گفت که کلا وقتی که یک آدم میمیره خودش اولش خیلی اونقدر متوجه نمی شه و شب اول توی خونه خودش زندگی میکنه