-
تعداد ارسال ها
119 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط آرام
-
سلام عزیزم. راستش الان که داشتم ژانر رمانتو میخونیدم دیدم نوشتی ترسناک ولی میدونی رمانت نیاز به ترس واقعی داره که خواننده واقعا احساسش کنه به نظرم خوب میشه که توی پارت های بعدی ترس واقعی رو به خواننده نشون بدی چون تا الانش که فقط مکالمه عادی بود تازه یکمم خنده دارم بود نه تنها نمی ترسه خواننده بلکه میخنده!
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
آرام پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آینهِ شمعدان🕯🪞- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
بالاخره بعد از اینکه اینهمه گلوی خودتو پاره کردی و گفتی اینقدر اینتر نزن اینترا رو پاک کردممممممم
-
فقط خوشگل خانم من میخواستم چند تا نکته کوچولو از رمانت رو بهت بگم اونجا که نوشتی پوست چشمان درست متوجه منظورت نشدم
دومندش خوشگلم میدونم حواست نبوده سیقل اشتباهه❌️ درستش صیقلِ✔️
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
آرام پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مرداب یخ زده- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
آرام پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مادر پسری- 129 پاسخ
-
- 2
-
-
-
وااااایییییی میخوام از هیجان جیغ بکشممممم چقدر خوبببب بودش این پارتات ایولا داری مهدیه جونم نویسنده واقعی خودتی😉❣️
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── پارت شصت و سوم ── 🥀 خشکم زده بود. آرمان... از بین تمام آدمهایی که میتوانستم آنجا ببینم، چرا باید آرمان روبهرویم نشسته باشد؟ چند لحظه فقط نگاهش کردم. ذهنم هزار سؤال میساخت و هیچ جوابی برایشان نداشت. یعنی از قبل میدانست؟ یعنی این قرار از اول هم اتفاقی نبود؟ نه... نمیخواستم باور کنم. آرمان هیچوقت... اما جملهی سیامک دوباره توی سرم پیچید: «به کسی که تمام رفتوآمدها و قرارهای تو رو به من خبر میده، اعتماد کردی؟» نگاهم ناخودآگاه روی آرمان ثابت ماند. فقط دو نفر میدانستند من قرار است کجا بروم. آرمان و رها... پس یکی از آن دو نفر به سیامک گفته بود. ولی کدامشان؟ ته دلم هنوز نمیتوانستم رها را متهم کنم. رها بهترین دوستم بود. اما آرمان... آرمان همان کسی بود که به خاطرش این همه مدت منتظر مانده بودم. همان کسی که چند دقیقه پیش با شوق برای دیدنش از خانه بیرون آمده بودم. آیا واقعاً میتوانستم اینقدر اشتباه کرده باشم؟ آرمان دستش را بالا آورد تا با سیامک دست بدهد، اما سیامک حتی نگاهش هم نکرد. آرمان با ناراحتی دستش را پایین آورد. - خیلی خوش اومدید، نیلوفر خانم. چه عجب از این طرفها! آقا سیامک، قدم روی تخم چشممون گذاشتید. بفرمایید بشینید. دیگر نمیتوانستم نگاهش کنم. نه از روی عصبانیت... از روی ناباوری. دستم بالا رفت، اما همانجا نگهش داشتم. پس بیدلیل نبود که میخواست منو جلوی داداشم خراب کنه و میونمون رو شکرآب کنه... آرمان با تعجب نگاهم کرد. - حالتتون خوبه؟ من چه کار کردم که میخواید بزنید توی دهنم؟ دستم آرام پایین آمد. چشمهایم پر از اشک شده بود. باورم نمیشد. تمام حرفهایی که سیامک میزد، داشت کمکم برایم معنی پیدا میکرد. سیامک با عصبانیت گفت: - خودتو به اون راه نزن! تو از همون اول هم برای نیلوفر دردسر درست کردی. آرمان با تعجب نگاهش کرد. - چی میگی سیامک؟ من هیچوقت همچین کاری نکردم. من نیلوفر رو دوست دارم. لبخند تلخی زدم. باز هم همان جمله... «دوستت دارم.» چند وقت پیش، شنیدن همین سه کلمه میتوانست تمام روزم را عوض کند. اما حالا؟ حالا انگار هیچ معنایی نداشت. - خفه شو... آرمان ساکت شد. اشکهایم را پس زدم. - خفه شو! همتون گم شید... از زندگی من برید بیرون! بدون اینکه منتظر جوابشان بمانم، برگشتم و از کلهپاچهای بیرون زدم. هوای بیرون به صورتم خورد، اما حتی نفهمیدم سرد بود یا گرم. فقط راه میرفتم. عصبانی بودم. از آرمان... از سیامک... حتی از خودم. از اینکه چرا اینقدر راحت به آدمها اعتماد کرده بودم. اگر واقعاً سیامک خیر من را میخواست، چرا همیشه همهچیز را با زور و دعوا حل میکرد؟ چرا باید درست وقتی فکر میکردم بالاخره میتوانم به آرمان اعتماد کنم، دوباره همهچیز به هم میریخت؟ چند قدم بیشتر دور نشده بودم که صدای شکستن چیزی از پشت سرم بلند شد. ایستادم. برای یک لحظه قلبم فرو ریخت. اما دیگر حتی حوصلهی برگشتن هم نداشتم. هر اتفاقی که میافتاد، برایم فرقی نمیکرد. فقط میخواستم از همهشان دور شوم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
گمان میکردم اگر دنیا پشت کند،
تو رو به رویم میایستی...
نمیدانستم بعضی آدمها
خودشان همان دنیاییاند
که یک روز
پشتت میکنند.
من از غریبهها چیزی نمیخواستم،
درد من از آنهایی بود
که روزی «رفیق» صدایشان کردم
و آخرش
غریبهتر از غریبه رفتند.
کاش از همان اول میگفتی
قرار نیست بمانی...
شاید دلم را
اینهمه به بودنت گره نمیزدم.
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── پارت شصت و دوم ── 🥀 چند لحظه توی ذهنم دنبال یه بهونه گشتم. میتونستم بگم خودم با دوستام میرم. یا شاید بگم مسیرم دوره و نمیخوام مزاحمش بشم. اما هیچکدوم به اندازهی کافی قانعکننده نبود. از طرفی، اگه بیشتر مخالفت میکردم، احتمال اینکه شک کنه بیشتر میشد. پس مجبور شدم کوتاه بیام. - باشه. چند دقیقه بعد، سوار ماشین سیامک شدم. قرارم ساعت هشت صبح بود. حالا چرا هشت صبح؟ چون آقا آرمان هوس کلهپاچه کرده بود! راستش خودم هم نمیدونستم چرا برای این ساعت صبح قبول کرده بودم. اما بعد از این همه مدت، دلم میخواست آرمان رو ببینم. دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود. هرچقدر هم سعی میکردم به خودم بگم قرارمون چیز خاصی نیست، باز هم از صبح یه حس عجیبی داشتم. یه جور ذوق که نمیتونستم پنهونش کنم. ولی هر بار یاد امید میافتادم، این ذوق جاش رو به عذاب وجدان میداد. من به امید جواب مثبت داده بودم. پس چرا حالا برای دیدن آرمان اینقدر هیجان داشتم؟ سرم رو به شیشه تکیه دادم. - فقط یه قراره... آروم زیر لب گفتم. شاید با گفتنش میخواستم خودم رو قانع کنم. سیامک بعد از چند دقیقه رانندگی، ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. - پیاده نمیشی؟ یا زیرلفظی میخوای؟ دستم روی دستگیره موند. - الان پیاده بشم که چی؟ تو مگه میدونی کجا من میخوام... زبانم قفل شد. پیشونیم خیس عرق شد. به تابلوی کلهپاچهای روبهرو خیره شدم. یعنی چی؟ یعنی بعد از این همه سال، سیامک هم دقیقاً مثل آرمان هوس کلهپاچه کرده دستگیرهی در رو گرفتم و پیاده شدم. همون لحظه چشمم به تابلوی کلهپاچهای روبهرو افتاد. وارد مغازه شدیم. فضای داخل گرم و شلوغ بود. بوی کلهپاچه توی مغازه پیچیده بود و بخار غذا از ظرفهای روی میز بلند میشد. چند نفر دور میزها نشسته بودن و مشغول صبحانه خوردن بودن. صدای برخورد قاشقها با ظرفها و حرف زدن مشتریها، فضای مغازه رو پر کرده بود. سیامک بدون اینکه چیزی بگه، چند قدم جلو رفت. بعد ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. دستش رو بالا آورد و به میز کنار پنجره اشاره کرد. - اونجا. نگاهم رو به سمتی که اشاره میکرد بردم. خشکم زد. آرمان پشت همون میز نشسته بود. همون لحظه آرمان سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. چشمهامون به هم گره خورد. برای چند ثانیه حتی یادم رفت سیامک کنارمه. سیامک آروم دستش رو روی بازوم گذاشت و منو به سمت میز برد. هر قدمی که برمیداشتم، ضربان قلبم بیشتر میشد. وقتی به میز رسیدیم، سیامک رو به آرمان ایستاد و با صدایی سرد گفت: - ببینم، دوستت اینه؟ قلبم فرو ریخت. آرمان چیزی نگفت. فقط نگاهش بین من و سیامک میچرخید. سیامک ادامه داد: - به کسی که تمام رفتوآمدها و قرارهای تو رو به من خبر میده، اعتماد کردی؟ چشمهام پر از اشک شد. آرمان سرش رو بالا آورد. نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. - نه...این امکان نداره. ادامه دارد... 🌙🥀⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
یه چیز بگم؟
دعوام نمیکنی؟
نمیزنیم؟
نمیکشیم؟
این شکلیه؟
نفس عمیق بکش از من ۱۹ ساله چه توقعی داری؟
-
-
پناه بر خدا
مثل اینکه یادتون رفته فریا پرنسس رو چطور نقاشی می کرد و زلودی که بهش گفت فرشته ی مرگ
-
داداش تو گفتی چی توی تصوراتتونه نگفتی که فریا چی نقاشی میکشیده 🤣🤣
ذهن کودکانه منم اینو تصور میکنه اگه بخواد غیر این باشه هنگ میکنه😂😂😂 من عکس مندولیایی رو که تو خواهی بزاری رو نمیبینم از الان ذهنم هنگ کرده🤣🤣😂
-
-
🌻── پارت اول ──🌻 دلم نمیخواست به اتفاقی که چند ساعت پیش، درست جلوی چشمهام افتاده بود، فکر کنم. چشمهام رو بستم. کاش میشد بعضی خاطرهها رو هم مثل رنگهای روی بوم پاک کرد؛ یه تکه پارچه روشون کشید و برای همیشه محوشون کرد. ولی بعضی چیزها پاکشدنی نبودن. صدای آروم قدمهایی از پشت سرم اومد و قبل از اینکه فرصت کنم برگردم، دستی روی شونهم نشست. از جا پریدم و سریع برگشتم. سیما پشت سرم ایستاده بود؛ همون عینک آفتابی زردرنگ همیشگیش رو زده بود که تقریباً نصف صورتش رو میپوشوند. لبخند کوچیکی زد. - هانا خانم، فعلاً با من کاری ندارید؟ لحنش بیشتر شبیه اعلام یه خبر بود تا سؤال. نگاهم رو از صورتش گرفتم و روی فرمهایی که روی اُپن بودن، انداختم. - چرا، قبل از اینکه بری اون فرم رو هم امضا کن. سیما نگاهی به فرم انداخت و به سمت اُپن رفت. همین که دستش به فرم رسید، یاد موضوع دیگهای افتادم. - سیما خانم؟ ایستاد و برگشت سمتم. - بله؟ نگاهم رو به صورتش دوختم. - این ماه هم شهریهت عقب افتاده. چند لحظه سکوت کردم. - جلسهی بعد لطفاً کاملش رو بیار. چشمهاش کمی گرد شد. - وای هانا خانم، ببخشید. این ماه واقعاً دستم تنگ بود. ابرویم رو بالا انداختم. - سیما... لبخند بیگناهی زد. - چشم، حتماً میارم. پوزخند کمرنگی گوشهی لبم نشست. این «حتماً» رو قبلاً هم چند بار شنیده بودم. - تقریباً یه ساله شاگردمی. فکر کنم تعداد دفعاتی که شهریه رو سر وقت دادی، به تعداد انگشتهای یه دست هم نرسه. خندید. - اینجوری که میگید خیلی بد به نظر میاد. - چون خیلی بد به نظر میاد. فرم رو برداشت و شروع کرد به امضا کردن. صدای یکی از بچهها از پشت سرم بلند شد: - هانا خانم! برگشتم. یکی از شاگردها کنار سهپایه ایستاده بود و به تابلویی که روی اون قرار داشت، نگاه میکرد. - این تابلو رو کی آورده؟ نگاهم به تابلوی آفتابگردان افتاد. چند روزی میشد که از جایی که خریده بودمش، آورده بودمش آموزشگاه؛ شاید بتونم براش مشتری پیدا کنم. تابلوی بدی نبود. پسزمینهی گرم و آفتابگردونهای زردش باعث میشد بین بقیهی کارهای رنگارنگ آموزشگاه بیشتر به چشم بیاد. گفتم: - خودم آوردمش. - خودتون کشیدید؟ لبخند کوتاهی زدم. - نه، من فقط خریدمش. شاگرد دوباره به تابلو نگاه کرد. - قشنگه؟ - آره. نگاهم چند لحظه روی تابلو موند. اگه میتونستم زودتر بفروشمش، پولش واقعاً به دردم میخورد. برای همین بود که چند روزی گوشهی آموزشگاه گذاشته بودمش. شاید یکی از شاگردها، یکی از والدین یا حتی یکی از آشناهاشون نقاشی رو بپسنده و بخره. صدای خانم نجفی رشتهی افکارم رو پاره کرد. - هانا جان؟ سرم رو بلند کردم. - بله؟ - چرا امروز اینقدر حواست پرته؟ لبخند کوچیکی زدم. - هیچی نیست. ولی خودم بهتر از هر کسی میدونستم که یه چیزی هست. یه چیزی توی زندگیم سر جاش نبود. انگار پشت رفتار آدما، پشت سکوتهاشون، پشت جوابهای نصفهنیمهشون... یه چیزی قایم شده بود. و بدتر از همه این بود که من نمیدونستم اون چیز چیه. نگاهم دوباره سمت تابلوی آفتابگردون رفت.چند ثانیه بیشتر بهش خیره نموندم. 🌻── ادامه دارد... ──🌻
-
اره واقعا اینم هست ولی من تا اونجایی که دیدم ازدواج فامیلی توی ۸۰ درصد از موقعیت ها خیلی خوب از آب در نیومده من که قطعا ازدواج فامیلی نمیکنم
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
آره خدا نکنه توی فامیل آدم بخواد از کسی جدا بشه
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
هیچ کدوم😐 خدایی حال دارین اونایی که میگین فامیلی طرف اعصابش خورد بشه بخواد دوتا فحش خانوادگی بده میبینه داره به خودش لطمه میزنه😶 غریبه هم خوب نیست حالا چرا؟ چون من بعضی ها رو دیدم گه طرف نمیشناخته طرفو بعد اونم قبل از ازدواج خودشو خیلی خوب نشون میداده رفته ازدواج کرده الان زندگیش از دوران مجردیش هزار و هزار و هزار برابر بدتره 🤕
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه شصت و یکم ── 🥀 صبح زود با صدای آلارم گوشی الهه از خواب بیدار شدم. چشمهام رو به زور باز کردم و دستم رو روی گوشم گذاشتم. - نیلو، تو رو جون عمت، آلارمو قطع کن! صدای خوابآلود الهه از اون طرف اتاق میاومد. چشمهام رو دوباره بستم. - خو خودت قطع کن! - گوشیم اون طرفه! - مال توئه، خودتم برو قطعش کن! - نیلوفر! - الهه! تنبلی من و الهه زبانزد خاص و عام بود. آلارم همچنان با صدای اعصابخردکنش زنگ میزد و هیچکدوممون هم قصد نداشتیم از جامون تکون بخوریم. بعد از حدود سه دقیقه، صدای باز شدن در اتاق اومد. چشمهام رو نصفه باز کردم. سیامک بالای سرمون ایستاده بود. با قیافهای خوابآلود، گوشی الهه رو برداشت و آلارم رو قطع کرد. بعد هم با پوزخند به هر دومون نگاه کرد. - شما دوتا اگه یه روز قرار باشه با آلارم بیدار شید، احتمالاً تا ظهر همینجا میخوابید. الهه پتو رو کشید روی سرش. - ممنون که نجاتمون دادی، داداش. سیامک سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. من هم کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم. خونهی ما سه تا اتاق داشت؛ یکی برای من، یکی برای سیامک و اتاق سوم هم مشترک بین الهه و مامان و بابا بود. البته الهه بیشتر وقتها پیش من میخوابید و اتاق خودشون عملاً تبدیل شده بود به اتاقی که هر وقت دلش میخواست توش وسایلش رو میریخت! از تخت پایین اومدم و با چشمهای نیمهباز از اتاق بیرون رفتم. گوشیام روی میز هال بود. برداشتمش و صفحهاش رو روشن کردم. همون لحظه یاد آرمان افتادم. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. امروز قرار بود بالاخره ببینمش. چند شب پیش بهم گفته بود امروز بریم سر قرار. فکر کنم بعد از دو ماه، بالاخره یک قرار به ما هم رسیده بود! توی این چند وقتی که مامان و بابای رها از دنیا رفته بودن، رها دیگه اون رهای قبلی نبود. کمتر حرف میزد، کمتر میخندید و بیشتر وقتها ترجیح میداد توی اتاقش بمونه. حتی برای کارهای ساده هم دل و دماغ نداشت. چند بار بهش زنگ زده بودم که با هم بریم بیرون، اما هر بار با یه بهونه رد کرده بود. البته نمیتونستم سرزنشش کنم. بالاخره از دست دادن پدر و مادرش چیزی نبود که بشه راحت از کنارش گذشت. برای همین، آرمان هم بیشتر از قبل دور و برش بود. دو سه بار از رها پرسیده بودم آرمان اونجا چی کار میکنه، ولی همیشه با خونسردی میگفت: - رفیق شاهینه. هر بار هم که این جمله رو میگفت، بیشتر توی ذهنم سؤال ایجاد میشد. تا جایی که یادم میاومد، آرمان و شاهین هیچوقت با هم رفیق نبودن. پس چی شده بود که حالا اینقدر به هم نزدیک شده بودن؟ سرم رو تکون دادم. بیخیال! امروز قرار بود بالاخره خود آرمان رو ببینم. بعد از این همه مدت، نمیخواستم با فکر شاهین و رها و هزار تا سؤال دیگه، قرارم رو خراب کنم. اما همون لحظه یاد دیشب افتادم. من به امید «بله» گفته بودم. البته نه از ته دل... بیشتر برای اینکه کسی شک نکنه. پس چرا حالا داشتم برای دیدن آرمان ذوق میکردم؟ اصلاً این کار درست بود؟ یه لحظه احساس کردم دارم کاری میکنم که شاید اگر امید بفهمه، ناراحت بشه. اما سریع خودم رو قانع کردم. من که قرار نبود کار خاصی بکنم. فقط میخواستم آرمان رو ببینم و باهاش حرف بزنم. همین. زیر لب گفتم: - فقط یه قرار سادهست... انگار با گفتنش میخواستم خودم رو قانع کنم. بعد وارد آشپزخونه شدم و صبحانه خوردم. بعد از صبحانه، موهام رو بالای سرم جمع کردم و به شکل گوجهای بستم. گوشیام رو برداشتم و دوباره صفحهاش رو نگاه کردم. هنوز خبری از آرمان نبود. خواستم از آشپزخونه بیرون برم که سیامک وارد شد. نگاهش که به من افتاد، پوزخند زد. - اوه! عروس خانم، چقدر تیپ میزنی! از سیامک زیادی میترسیدم؛ ولی اگر الان جای سیامک، شاهین هفت پشت غریبه هم بود، احتمالاً یکی میزدم توی دهنش! - میخوام برم دانشگاه. مشکلیه؟ سیامک ابروش رو بالا انداخت. - تو که گفتی امروز دانشگاه نداری. آب توی گلوم قفل شد. چند لحظه فقط نگاهش کردم. درست میگفت! امروز دانشگاه نداشتم. چه سوتی بدی! سریع مغزم رو به کار انداختم. - من کی گفتم میخوام برم دانشگاه؟ گفتم میخوام با یکی از دوستای دانشگاه برم بیرون. احتمالاً حواسم نبود بد بهت گفتم. سیامک چند ثانیه نگاهم کرد. ابروش رو بالا انداخت. - آهان... نفسم رو آروم بیرون دادم. ولی هنوز جملهاش تموم نشده بود. - میرسونمت. لبخندم خشک شد. - لازم نیست. خودم میرم. - چرا؟ - خودم میرم دیگه. - گفتم خودم میبرمت. آب دهنم رو برای هزارمین بار قورت دادم. نه خیر! انگار قرار نبود ولکن باشه. من فقط میخواستم یه کم با آرمان برم سر قرار، ولی اگه سیامک منو میرسوند، احتمال اینکه بفهمه دارم کجا میرم خیلی زیاد بود. ادامه دارد... 🌙🥀⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
واییییی دلم هوس کرد یکی عین نفس داشته باشم.🤣😇
فقط یه چیزی من الان شخصیت ها رو قاطی کردم میشه توی پارت های بعدیت یکم بیشتر مارو باهاشون آشنا کنی؟
الان نمی فهمم نفس کیه یکتا کیه نیکا کیه الیاس کیه لطفا یک کوچولو بشتر معرفیشون کن اینجوری قلمت خیلی قشنگتر میشه❣️
-
خوشگلم متوجه نمیشی چون فصل اول رو نخوندی. نیکا،نیاز،آرام،تمنا دوستهای دانشگاهی میکا هستن که از کلاس کنکور باهم دوست شدن. آروین،الیاس،مهیار،ماهیار دوستهای راستین هستن و توی فصل اول اینها توی دانشگاه با کلکل با دخترها آشنا شدن و کارشون به ازدواج رسید.
ماهان داداش میکا و نفس هم زنداداش میکاست.
حتماً فصل اول رو بخون تا متوجهی همه چیز بشی. 😘💕
-
-
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه شصتم ── 🥀 به چشمهای دودوزنِ امید خیره شدم. همه ساکت شده بودن و منتظر جواب من بودن. انگار یک سؤال ساده پرسیده بودن؛ «امید رو میخوای یا نه؟» اما برای من ساده نبود. اگر میگفتم نه، دوباره سؤال شروع میشد. چرا؟ پس کی رو میخوای؟ کسی توی زندگیت هست؟ و من هیچ جوابی برای این سؤالها نداشتم که بتونم جلوی خانواده بگمش. نگاهم رو از امید گرفتم و به دستهام دوختم. گوشهی ناخنم رو بین دندونهام گرفتم و شروع کردم به جویدنش. سیامک که متوجه اضطرابم شده بود، اخماش رو کمی در هم کشید. - نیلوفر، چرا اینقدر استرس داری؟ سرم رو بالا آوردم. - استرس ندارم. صدای خودم هم برای خودم عجیب بود. دایی جواد با دقت نگاهم کرد. - پس چرا جواب نمیدی؟ پام زیر میز شروع کرد به ریتم گرفتن. آروم... آروم... بعد سریعتر. باید یه چیزی میگفتم. اما چی؟ نمیتونستم بگم امید رو نمیخوام، چون اون وقت مجبور میشدم دلیلش رو توضیح بدم. و نمیتونستم اسم آرمان رو بیارم. حتی فکر کردن به اینکه اگر اسمش از دهنم بیرون بیاد چه اتفاقی میافته، قلبم رو تندتر میکرد. سیامک ناگهان گفت: - نکنه یه نفر دیگه رو میخوای؟ قلبم فرو ریخت. سرم رو سریع بالا آوردم و بهش نگاه کردم. - چی؟ - خب، رفتارت اینطوریه. نه امید رو میخوای، نه حاضری درست و حسابی بگی چرا. دایی جواد هم با تردید نگاهم کرد. - نیلوفر، اگه کسی توی زندگیت هست، بهتره خودت بگی. ما که دشمن تو نیستیم. لبم رو گاز گرفتم. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نگاههاشون روی من سنگینی میکرد. برای چند ثانیه احساس کردم اگر بیشتر سکوت کنم، همهچیز لو میره. مامان با نگرانی گفت: - نیلوفر؟ دلم میخواست بلند شم و از اون اتاق فرار کنم. دلم میخواست بگم بله، یکی هست. اما میدونستم بعدش چی میشه. اسمش رو میپرسیدن. میپرسیدن کیه، کجاست، خانوادهاش کی هستن، از کجا میشناسمش... و من برای هیچکدوم جواب امنی نداشتم. پس باید کاری میکردم که این بحث همینجا تموم بشه. دوباره گوشهی ناخنم رو جویدم. نفس عمیقی کشیدم. بعد آروم گفتم: - نه... کسی نیست. سیامک هنوز قانع نشده بود. - پس چرا اینقدر مقاومت میکنی؟ نگاهم رو پایین انداختم. - چون... من آمادگی ازدواج ندارم. - خب، پس با امید هم ازدواج نکن. کسی مجبورت نکرده. حرفش درست بود. ولی مشکل من فقط امید نبود. مشکل این بود که اگر «نه» میگفتم، باید دلیل واقعیاش رو میگفتم. و من نمیتونستم. دایی جواد آهی کشید. - ببینید، من دوست ندارم نیلوفر رو مجبور کنیم و چهار سال دیگه خدایی نکرده کارشون به دادگاه و طلاق بکشه. فقط میخوام بدونم خودش با این ازدواج موافقه یا نه. سیامک دستش رو روی پای دایی گذاشت. - دایی، شما درست میگید. من هم نیلوفر رو خوب میشناسم، هم امید رو. میدونم هر دوتاشون اهل زندگی کردنن. به نظرم یه کم بهشون فرصت بدیم. ببینیم اصلاً همدیگه رو میخوان یا نه. دایی جواد نگاه کوتاهی به امید انداخت. - چه میدونم والله... میترسم امید بیشتر از این به نیلوفر وابسته بشه. از اون طرف هم نیلوفر میگه تا صد سال دیگه عروس من نمیشه! بابا گلویش رو صاف کرد. - اهم... اهم... حالا یه فرصت دو سه ساله که چیز خاصی نیست. به نظرم اینجور چیزها برای زندگی لازمه. هم بچهها بیشتر با هم آشنا میشن، هم تا اون موقع امید میره سر کار. دایی جواد نگاهش رو به امید داد. - شما چی میگید، امید آقا؟ امید کمی مکث کرد. - راستش بابا، من مشکلی ندارم. موافقم. باز قلبم فرو ریخت. نگاهم روی زمین ثابت موند. من چی؟ من باید چی میگفتم؟ اگر باز مخالفت میکردم، دوباره شک میکردن. شاید حتی سیامک بیشتر پیگیر میشد. شاید میفهمیدن واقعاً کسی توی زندگیم هست. و من نمیتونستم اجازه بدم اسم آرمان وسط این خانواده بیاد. پس باید میگفتم بله. حتی اگر این «بله» برخلاف تمام چیزی بود که ته دلم میخواستم. دایی جواد دوباره پرسید: - نیلوفر؟ پام هنوز زیر میز ریتم میگرفت. دستهام رو به هم قفل کردم تا لرزششون معلوم نشه. سرم رو بالا آوردم. - راستش... صدایم لرزید. همه منتظر بودن. یک نفس عمیق کشیدم. - منم موافقم. چند لحظه سکوت شد. انگار خودم هم باورم نمیشد این جمله رو گفته باشم. امید لبخند زد. اما من فقط به یک چیز فکر میکردم. آرمان. دایی جواد لبخند زد. - خب، پس خدا رو شکر. من همین الان خطبه رو میخونم تا بچهها به هم محرم بشن و محدودیتی نداشته باشن. چشمهام گرد شد. محرم؟ یعنی همین امشب؟ من فقط برای اینکه کسی شک نکنه «بله» گفته بودم و حالا... باید به امید محرم میشدم؟ دوباره ناخنم رو بین دندونهام گرفتم. این بار حتی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. نمیدونستم تصمیم درستی گرفتم یا نه. دلم نمیخواست دوباره مخالفت کنم. فقط میدونستم برای اینکه اسم آرمان از این خونه بیرون نره، حاضر شده بودم وارد تصمیمی بشم که شاید بعداً نتونم به این راحتی ازش بیرون بیام. حدود دو ساعت بعد، بعد از کلی حرف زدن و شام خوردن، بالاخره همه رفتن. در رو که بستم، چند ثانیه همونجا ایستادم. بعد شالم رو درآوردم و روی مبل انداختم. ته دلم خوشحال بودم که از این به بعد حداقل توی جمعهای خانوادگی لازم نیست شالم رو سر کنم. به احمقی خودم پوزخند زدم. اصلاً نمیفهمیدم منی که چند ساعت پیش قسم میخوردم جوابم «نه» باشه، چطور به جایی رسیده بودم که حالا با امید محرم شده بودم. دوشکم رو روی زمین انداختم. مامان با تعجب نگاهم کرد. - وا نیلو! تو چرا روی زمین میخوابی؟ - هیچی، تختم کثیفه. حال و حوصله ندارم تمیزش کنم. مامان خندید. - از بس کار نمیکنی، نترکی! پوزخند کوچیکی زدم و دراز کشیدم. اما چشمهام که بسته شد، دوباره همون سؤال توی سرم چرخید: «نکنه یه نفر دیگه رو میخوای؟» چشمهام رو باز کردم. اسم آرمان بیاختیار توی ذهنم اومد. و فهمیدم شاید سختترین قسمت ماجرا تازه شروع شده بود... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، وقتتون بخیر. درخواست نقد رمان «آخرین قرار» رو داشتم🌷