-
تعداد ارسال ها
119 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط آرام
-
معرفی و نقد رمان آخرین قرار |آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: آخرین قرار نام نویسنده: آرام محمدی خلاصه: نیلوفر فکر میکرد سختترین قسمت زندگی، تحمل برادرِ عصبانیاش است؛ تا اینکه آرمان، عشق قدیمیاش، با یک «قرار» دوباره پیدایش میشود. قرار بود فقط چند ساعت باشد، اما همان دیدار کوتاه، پای عشق، راز و آدمهایی را وسط میکشد که هیچچیزشان آنطور که به نظر میرسد نیست... 🥀🫀 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاه و نهم ── 🥀 - به نظرت این پیراهنه قشنگتر نیست؟ لباس رو جلوی خودم گرفتم و نگاهی بهش انداختم. - نه بابا، همون گلبهی بهتره. مریم پیراهن رو از دستم گرفت و دوباره به رگال لباسها برگردوند. بعد از دو هفته بالاخره دوباره مریم رو دیده بودم و حالا قرار بود برای مراسم عروسی الهه لباس بخریم. قرار بود مراسم عقد الهه امروز ساعت دو ظهر برگزار بشه و یک هفتهی دیگه هم باید جواب نهاییام رو دربارهی خواستگاری خانوادهی دایی جواد میدادم. دلم میخواست لباسم سبز باشه و یه مقدار هم رنگ فیروزهای توش داشته باشه، اما هرچی بیشتر میگشتم، کمتر چیزی پیدا میکردم که دقیقاً همون چیزی باشه که توی ذهنم داشتم. چند ساعت بعد، بالاخره مراسم عقد الهه برگزار شد. چند روز بعد هم خانوادهها برای مراسم عروسی قول و قرار گذاشتند. من هم بعد از کلی گشتن، بالاخره همون لباسی رو که میخواستم پیدا کردم. اما با نزدیک شدن به شبی که قرار بود خانوادهی دایی جواد بیان، بیشتر از لباس و عروسی، ذهنم درگیر یه چیز دیگه بود. جواب خواستگاری. امشب قرار بود دایی جواد، زندایی راضیه و امید بیان خونهمون. از دو ساعت قبل چای رو دم کرده بودم و مدام به ساعت نگاه میکردم. بالاخره صدای زنگ در بلند شد. مامان از آشپزخونه صدا زد: - نیلوفر، در رو باز میکنی؟ بلند شدم و به سمت در رفتم. - کیه؟ صدای دایی جواد از پشت در اومد: - خودمونیم، باز کن دختر. در رو باز کردم. دایی جواد، زندایی راضیه و امید وارد شدن. بعد از کلی سلام و احوالپرسی، همه روی مبلهای هال نشستند. چند دقیقهای حرفهای معمولی بینمون رد و بدل شد، اما بالاخره دایی جواد نگاهش رو بین من و خانوادهام چرخوند و گفت: - خوب، نوبتی هم که باشه، نوبت صحبت دربارهی قول و قرار عقد بچههاست. دلم فرو ریخت. قبل از اینکه کسی چیزی بگه، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. - راستش دایی جان، من قبلاً نظرم رو دربارهی این خواستگاری به مامان و بابام گفتم. من فعلاً قصد ازدواج ندارم. دایی جواد لبخند کوتاهی زد. - نیلوفر، لقمه رو دور سرت نپیچون. یه کلام بگو، حاضری با امید ازدواج کنی یا نه؟ خشکم زد. جواب دادن به همین یک سؤال، از چیزی که فکر میکردم سختتر بود. اگر میگفتم «آره»، شاید همین امشب همهچیز جدی میشد. اگرم میگفتم «نه»، حتماً میپرسیدند چرا. و من نمیتونستم جلوی همه بگم که دلم جای دیگهای گیره. پس سکوت کردم. امید رو از بچگی میشناختم. با هم بزرگ شده بودیم، همبازی بودیم و خاطرات زیادی باهاش داشتم. اما هیچوقت نتونسته بودم بهش به چشم کسی نگاه کنم که قراره همسرم بشه. دایی جواد دوباره پرسید: - خوب؟ چرا ساکتی؟ لبهام رو روی هم فشار دادم. بالاخره با صدایی آروم گفتم: - من امید رو دوست ندارم. چند ثانیه سکوت همهی خونه رو گرفت. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: - حتی اگه صد سال دیگه هم بیاید خواستگاریم، جوابم نهست. هنوز جملهام کامل تموم نشده بود که سیامک پرید وسط حرفم. - نیلوفر، دوست داشتن یا نداشتن امید دست خودته، ولی جواب بله یا نه دادن دیگه فقط دست خودت نیست. با تعجب بهش خیره شدم. - یعنی چی؟ سیامک چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت و به بقیه نگاه کرد. همون لحظه بود که فهمیدم این خواستگاری قرار نیست به همین راحتی تموم بشه... و شاید امشب، تازه اول ماجرا بود. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
نمیشه یک عکس از پرنسس مندولیا هم نشونمون بدی؟🫠
خیلی دلم میخواد ببینمش🤣
-
مهدیه یه سوال برام پیش امده
متوجه نشدم الان خانواده بودی توی این یاد بود شرکت میکنن؟ یعنی اون میز وسط براشونه؟ یا زلودی برای تمسخر اینو گفت؟
و یه چیزی
فریا از کی نامادری و ناپدری داشته؟
-
......
پارت ۲۲ت عالیههههههههههههههههههه😋
-
یه سوال دارم توی عکس اول رمانت که برای کاور رمانتِ همش عدد ۱۳ نوشته شده دیلیش چیه؟ چون عدد بدشانسی هسته یا به یک چیزی توی رمان مربوط میشه؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 7
-
الان که دارم فکر میکنم گوناه داری
تو هم برو تا پارت ۲۱ من بخون تا بخونم🤣 یا فقط لایک میکنی؟
-
-
امروز می خونم گلکم. آقا چند بار بگم لایک کردن بدون خوندن توهین آمیزه من هیچوقت نمی کنم هیچکسم هیچوقت با رمانای من نکنه.
یوهاهاهااااا
-
عزیزم من پنج تا پارت از رمانت رو خوندم
و واقعا از ته دل میگم ها عاشققققققققققش شدم 🩷💓
وای که چقدر باحال بود ریتم آرومی داشت، تااینجاش که به نظرم موضوع خیلی خیلی قشنگی داشت( مخصوصا برای بچه های انسانی)
حتما حتما ادامش میدم البته شاید اینجا نتونم ولی پیدیاف رمانو دانلود کردم
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاه و هشتم ── 🥀 - علی پولهامو برده... چند لحظه با تعجب نگاهش کردم. - چی؟ رها اشکهاش رو پاک کرد و گفت: - دو میلیارد... چشمهام گرد شد. - دو میلیارد؟! سرش رو تکون داد. - آره. تمام پولی که این چند سال با زحمت جمع کرده بودم. چند لحظه ساکت موندم. هنوز برام سؤال بود که رها چطور تونسته بود اینهمه پول جمع کنه. سوئیچ موتور رو توی دستم چرخوندم و پرسیدم: - خوب، حالا چطوری اینهمه پول به دست آوردی؟ از کجا آوردی؟ رها نفس عمیقی کشید. - طلاهامو فروختم. یه جایی هم آموزش میدادم و از اونجا پول درمیآوردم. نصفشم توی این سه سال از مامان و بابام گرفتم. نگاهش رو پایین انداخت. - همهش رو برای رفتن به آلمان جمع کرده بودم. با شنیدن حرفش، تازه بیشتر متوجه شدم چرا گم شدن اون پولها اینقدر براش سنگینه. آروم پرسیدم: - ولی چرا پولهات دست علی بود؟ رها چند لحظه ساکت موند. - یادته سه سال پیش بهت گفتم با یکی آشنا شدم؟ توی آلمان؟ اسمش محسن بود؟ - آره، آره، یادمه. - چند وقت بعد از آشناییمون، محسن بهم پیشنهاد داد که برم آلمان زندگی کنم و با هم ازدواج کنیم. - خوب... - بعد گفت یه دوستی داره به اسم علی که رفتوآمد زیادی به آلمان داره و میتونه با هزینهی کمتری کمکم کنه برم اونجا. - و تو قبول کردی؟ - آره. رها بدون مکث جواب داد. - من تقریباً سه سال بود که محسن رو میشناختم و مثل چشمام بهش اعتماد داشتم. قرار بود شش ماه دیگه منو ببره. نفس عمیقی کشیدم. - رها... چند لحظه مکث کردم. - وقتی به یه آدم اعتماد میکنی، همیشه هم نمیتونی بفهمی واقعاً کیه. رها با ناراحتی نگاهم کرد. - نیلوفر! - هان؟ - بذار تا آخر داستان رو بگم. - باشه، بگو. رها اشکش رو پاک کرد و ادامه داد: - قضیه این بود که علی هر شش ماه یکبار میرفت آلمان و محسن هم از اون طریق باهاش آشنا شده بود. بعد محسن به یکی از دوستاش گفت حواسش به علی باشه که پولها رو نبره. چند لحظه مکث کرد. - اما بعد از کلی دردسر، بهمون خبر دادن که علی با پولها ناپدید شده. - بعدش چی شد؟ - دوست محسن شروع کرد دنبالش گشتن. چند روز بعد رد علی رو پیدا کرد و آدرسش رو به محسن داد. نگاهش دوباره پر از اشک شد. - اما محسن هم چند روزه جواب گوشیش رو نمیده. نمیدونم چه بلایی سرش اومده... چند لحظه بهش خیره موندم. بعد آروم گفتم: - تو لازم نیست نگران محسن باشی. شاید اصلاً ماجرا اونطوری که فکر میکنی نباشه. رها سرش رو تکون داد. - من به محسن مثل چشمام اعتماد دارم. مطمئنم با علی همدست نیست. چیزی نگفتم. هنوز نمیدونستم حق با کدوم یکی از ماست. نگاهم رو از رها گرفتم و دوباره سوئیچ موتور رو توی دستم چرخوندم. بعد از چند لحظه گفتم: - ولی این حق مامان نجلا و بابا بهروز نبود. رها با شنیدن اسم پدر و مادرش، دوباره بغض کرد. - خیلی جوون بودن... اشک از گوشهی چشمش پایین اومد. - چند روز پیش با کلی دردسر وام گرفته بودن که خونهشون رو عوض کنن، ولی... صدایش شکست. - اجل مهلتشون نداد. دستم رو روی دستش گذاشتم. - آره... درکت میکنم، رها. دستمالی از جیبم درآوردم و بهش دادم. - ممنون. دستمال رو گرفت و اشکهاش رو پاک کرد. چند لحظه بعد پرسیدم: - خوب، حالا کی قراره کارهای خاکسپاری رو انجام بده؟ - داییهام. سرم رو تکون دادم. - خوبه. حداقل تنها نیستی. تمام مدتی که اونجا بودم، رها اشک میریخت. دربارهی دلیل مرگ پدر و مادرش چیزی نپرسیدم. فکر کردم اگر سؤال بیشتری بپرسم، حالش بدتر میشه. چند وقت بعد، از شاهین شنیدم که مرگ پدر و مادر رها نتیجهی یک حادثهی مشکوک بوده و احتمال عمدی بودنش هم مطرح شده. از طرف دیگه، آرمان بعد از اون اتفاق دوباره بهم زنگ زد. اما سعی کردم جوابش رو ندم. با خودم فکر کردم شاید اگر کمتر ببینمش، کمکم احساساتم هم کمتر بشه. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
مافیایی 🌻 گالری رمان تابلوی آفتابگردان 🌻| آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
🌻 اِرمیآ اَسَدی🌻 -
مافیایی 🌻 گالری رمان تابلوی آفتابگردان 🌻| آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
🌻 هانآ اَسَدی 🌻 -
سلام عزیزم 🌸
من سه پارت از رمانتون رو خوندم و تا همینجایی که خوندم، واقعاً قلمتون رو دوست داشتم و به نظرم داستان جذاب و قشنگی داره. فقط چند تا نکتهی کوچیک به ذهنم رسید که گفتم شاید برای ادامهی رمان به کارتون بیاد. ❤️
اول اینکه بعضی جاها «میشد» و بعضی جاها «میشد» نوشتید. بهتره یک شکل رو انتخاب کنید و در کل رمان همون رو رعایت کنید؛ به نظرم «میشد» درستتر و مرتبتره.
مورد دوم، به نظرم اگر کمی بیشتر روی شخصیتپردازی کار کنید، داستان خیلی قویتر میشه. منظورم اینه که شخصیتها رو کمکم و غیرمستقیم به خواننده معرفی کنید؛ مثلاً از ظاهرشون، طرز رفتارشون، نوع حرف زدنشون یا حتی اخلاقشون استفاده کنید تا خواننده خودش بتونه شخصیت رو بشناسه، نه اینکه فقط اسمش رو بدونه.
یکی از نکاتی که توی این سه پارت به چشمم اومد، ورود سریع شخصیتهای مختلف بود. مثلاً آراز، ایمان، جناب تولایی، مرتضی و بعد هم سیا و دندونطلا... تعداد شخصیتهایی که توی همین چند پارت وارد شدن، یکم زیاده و هنوز فرصت نکردیم باهاشون آشنا بشیم.
مثلاً دربارهی خود آراز هنوز اطلاعات زیادی نداریم؛ نمیدونیم چند سالشه، چه ظاهری داره، چه اخلاقی داره، شوخطبعه یا جدیه، رابطهاش با خانوادهاش چطوره و اصلاً چه جور شخصیتی داره. البته لازم نیست همهی این اطلاعات رو یکجا توضیح بدید؛ اتفاقاً بهتره این ویژگیها رو کمکم و در طول داستان نشون بدید.
به نظرم اگر ریتم رمان رو کمی آرومتر کنید و به هر شخصیت فرصت بدید خودش رو به خواننده نشون بده، ارتباط خواننده با داستان و شخصیتها خیلی بیشتر میشه و اتفاقات هم راحتتر قابل هضم هستن.
با این حال، واقعاً قلم زیبایی دارید و فضای داستان هم جذابه. اینها فقط چند نکتهی کوچیک بودن که به نظرم با کمی توجه بهشون، رمانتون میتونه خیلی قویتر و جذابتر بشه. مطمئنم اگر همینطور ادامه بدید و کمی بیشتر روی شخصیتپردازی و ریتم داستان کار کنید، میتونه تبدیل به یکی از رمانهای فوقالعادهای بشه. 🤍✨
-
نام رمان: 🌻 تابلوی آفتاب گردان 🌻 نویسنده: آرام | کابر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، مافیایی، درام، راز آلود خلاصه: هانا دختری نقاش و کمحرف است که زندگی آرامی دارد؛ تا اینکه روزی گرفتار مردی میشود که عاشقش بوده، اما بعد از ازدواج، بارها به او خیانت میکند و آزارش میدهد. هانا پس از چهار سال تحمل این زندگی، بالاخره تصمیم میگیرد از همسرش جدا شود و زندگی تازهای برای خودش بسازد؛ اما درست زمانی که فکر میکند میتواند از گذشته فرار کند، دست سرنوشت همهچیز را به هم میریزد و هانا را وارد ماجرایی میکند که رازهای پنهان و اتفاقات خطرناکی در انتظارش هستند…
-
موی کوتاه قد بلند یا قد کوتاه
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
آرام پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ممنونم عزیز دلم🦋⚘️- 61 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاه و هفتم ── 🥀 - رها! با صدای لرزون صداش زدم و چند قدم به سمتش برداشتم. حال خوبی نداشت. از وقتی خبر فوت پدر و مادرش رو شنیده بود، انگار بخشی از وجودش خاموش شده بود. نگاهش جایی دور از من ثابت مونده بود و اشک بیوقفه روی صورتش میلغزید. - رها، بیا پایین... بیا بشین. فقط باهام حرف بزن. سرش رو تکون داد. - نمیتونم، نیلوفر... نمیتونم. صدایش آنقدر شکسته بود که دلم فشرده شد. - میدونم سخته. چند لحظه مکث کردم. نمیخواستم بهش بگم «همهچی درست میشه». چون نمیشد. نمیخواستم بگم «قوی باش». چون نمیدونستم اگر جای رها بودم، خودم چقدر میتونستم قوی بمونم. فقط آروم گفتم: - نه... اصلاً نمیدونم چقدر سخته. هیچکس نمیتونه بفهمه آدم وقتی پدر و مادرش رو از دست میده، چه حالی داره. ولی حداقل بذار کنارت باشم. لبهایش لرزید. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام زمزمه کرد: - مامانم دیگه نیست، نیلو... صدایش پایینتر آمد. - بابام هم نیست. اشکهایش دوباره سرازیر شد. - من دیگه نمیتونم برم خونه و صدای مامانمو بشنوم. نمیتونم بابامو ببینم که مثل همیشه سرم داد بزنه چرا اینقدر دیر اومدم... دستم رو روی سینهام گذاشتم تا بغضم رو قورت بدم. - رها... - همهچی یهدفعه تموم شد، نیلوفر. برای اولین بار نگاهم کرد. - یه روز داشتم باهاشون حرف میزدم... صدایش لرزید. - روز بعد... دیگه هیچکدومشون نبودن. نگاهش رو ازم گرفت. - هنوز مغزم قبول نکرده. آرومتر ادامه داد: - هر بار صدای در میاد، فکر میکنم مامانه. فکر میکنم بابا برگشته. لبخند خیلی کوتاهی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از گریه درد داشت. - بعد یادم میاد که... نتونست جملهاش رو تموم کنه. سرش رو پایین انداخت. من هم ساکت موندم. واقعاً نمیدونستم چی باید بگم. هر جملهای که به ذهنم میرسید، مسخره و بیفایده به نظر میاومد. «متأسفم» برای همچین دردی خیلی کوچک بود. «درست میشه» دروغ بود. «قوی باش» هم چیزی نبود که رها بهش احتیاج داشته باشه. پس فقط کنارش موندم. چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد. رها اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد و سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه. انگار نمیخواست بیشتر از این جلوی من فرو بریزه. من هم چیزی نگفتم. چند ثانیه گذشت. بعد ذهنم بین تمام اتفاقات این چند روز چرخید. یک لحظه چشمم به صورت خستهی رها افتاد و چیزی یادم اومد. مکث کردم. نمیدونستم پرسیدنش درست هست یا نه. ولی بالاخره آرام گفتم: - رها... نگاهم کرد. - هوم؟ کمی مردد موندم. - از... محسن و علی چه خبر؟ چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد. انگار اسمها از جایی خیلی دور به گوشش رسیده باشن. بعد نگاهش کمی تغییر کرد. - محسن... زیر لب اسمش رو تکرار کرد. چند لحظه بعد، ناگهان ابروهاش درهم رفت. - علی... نگاهش رو به زمین دوخت. انگار تازه یادش اومده بود غیر از پدر و مادرش، اتفاقهای دیگهای هم افتاده. - وای... آروم نفسش رو بیرون داد. - یادم رفته بود. - چی رو؟ دستش رو روی پیشونیش گذاشت. - همهچی رو... چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدای گرفته گفت: - علی پولهامو برده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاه و ششم ── 🥀 - قضیه چیه؟ میشه درست برام توضیح بدید؟ آرمان چند لحظه ساکت موند. - بله... مکث کوتاهی کرد. - قضیه مربوط میشه به پنج سال پیش. اون موقع شما فکر کنم پانزده سالتون بود. سرم رو به نشونه تأیید پایین آوردم. همون لحظه گوشیام زنگ خورد. - ببخشید، رهاست. باید جواب بدم. آرمان سرش رو تکون داد. - بله، سعی کنید سریع جواب بدید. تماس رو وصل کردم. - الو، سلام رها. صدای گریهاش توی گوشم پیچید. ترس تمام وجودم رو گرفت. - چی شده رها؟ چرا داری گریه میکنی؟ با صدای گرفته جواب داد: - ما... ما... مامان و بابام... - درست حرف بزن! ببینم چی شده؟ صدای گریهاش بلندتر شد. - مامان... بابام... - خوب چی شدن؟ اتفاقی براشون افتاده؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد صدای شکستن بغضش رو شنیدم. - مُردن... خشکم زد. - چی میگی رها؟ - نیلوفر... یتیم شدم. مامان بابام مردن... دستم رو روی صورتم گذاشتم. - گفتی خاله نجلا و دایی بهروز چطور شدن؟ صدای گریه رها دوباره بلند شد. - نیلوفر... دیگه چیزی نشنیدم. بدون توجه به آرمان، کیفم رو برداشتم و از بستنیفروشی بیرون زدم. آرمان سریع پشت سرم اومد. - چی شده نیلوفر؟ با صدایی که به زور از گلوم بیرون میاومد گفتم: - پدر و مادر رها... مُردن. آرمان سر جاش خشکش زد. اما واکنش اون دیگه برام مهم نبود. فقط رها... فقط رها برام مهم بود. دویدم سمت خیابون و یک تاکسی گرفتم. آرمان خودش رو به من رسوند. - میرسونمتون. - نه، لازم نیست. - نیلوفر خانم... با عصبانیت برگشتم سمتش. - اصرار نکنید، آقا آرمان. چند لحظه نگاهم کرد. - باشه. سوار تاکسی شدم و راننده به سمت خونه رها حرکت کرد. وقتی رسیدم، چند بار زنگ در رو زدم. یک بار... دوبار... سه بار... چهار بار... بار هفتم بالاخره در باز شد. شاهین پشت در ایستاده بود. چشمهاش قرمز بود و صورتش خسته به نظر میرسید. - رها کجاست؟ با صدای گرفته جواب داد: - توی اتاقشه. بدون اینکه چیزی بگم، وارد خونه شدم و مستقیم به سمت اتاق رها رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم. در باز شد. با دیدن صحنه روبهروم... خشکم زد. احساس کردم نفسم برای چند ثانیه بند اومده. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاهوپنجم ── 🥀 فکری که از دیشب مثل خوره به جانم افتاده بود، بالاخره آنقدر سنگین شد که نتوانستم بیشتر از این توی دلم نگهش دارم. نگاهی به رها انداختم و گفتم: ـ میخوام واقعاً دیگه این بازی تکراری رو تموم کنم. رها با تعجب نگاهم کرد. ـ چه بازیای؟ ـ همین بازی مسخرهای که تو و سیامک و آرمان دارید با من میکنید. ابروهایش بالا رفت. ـ منظورت چیه؟ پوزخند کوتاهی زدم. ـ آره، رها خانم! خوب برای من غریبه شدی. دو ماهه دارم از زیر زبون تکتکتون میکشم که بفهمم بین شما سه نفر چه گذشتهای بوده. رها آهی کشید و نگاهش را از من گرفت. ـ ببین نیلوفر، قضیه اونقدرها هم که فکر میکنی پیچیده نیست. فقط... ما نمیخوایم ذهنت بیشتر از این درگیر بشه. خودت سر عشق و عاشقی آرمان به اندازه کافی فکرت مشغوله، حالا اینم اضافه بشه... میان حرفش پریدم. ـ تو نگران ذهن من نباش. چند لحظه مکث کردم و مستقیم توی چشمهایش نگاه کردم. ـ اگه واقعاً آدم خوبی هستی، این راز سربهمهر رو بهم بگو. رها با التماس نگاهم کرد. ـ نیلوفر، تورو خدا به حرفم گوش کن. الان وسط این همه شلوغی نمیتونم چیزی بهت بگم. چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار داشت دنبال راهی میگشت که از جواب دادن فرار کند. بعد آرام گفت: ـ چهارشنبه هفتهی دیگه بیا خونهمون. مامان و بابام اون روز حدود شیش، هفت ساعت بیرونن. توی اون مدت میتونم همهچیز رو برات توضیح بدم. باورم نمیشد بالاخره تسلیم شده باشد. ـ قول میدی رها؟ لبخند کمرنگی زد. ـ قول، قول. همان یک جمله کافی بود تا کمی از سنگینی ذهنم کم شود. با رها به سمت کلاس راه افتادیم. مثل همیشه، روی همان صندلی کنار شوفاژ نشستم و کیفم را کنار پایم گذاشتم. با اینکه هنوز هزاران سؤال توی ذهنم بود، ته دلم خوشحال بودم. بالاخره قرار بود رها جواب همهی سؤالهایی را که این دو ماه مثل سایه دنبالم کرده بودند، بهم بگوید. اما آن موقع نمیدانستم فهمیدن آن راز قرار است چه چیزهایی را در زندگیام تغییر دهد... لباسهایم را پوشیدم و به سمت حیاط رفتم. از خانه بیرون زدم و در هوای مطبوع بهاری، مسیر بستنیفروشی را پیاده طی کردم. امروز بیشتر از همیشه برای قرارم وقت گذاشته بودم. بالاخره بعد از یک ماه انتظار، قرار بود دوباره آرمان را ببینم. این بار تصمیم گرفته بودم دربارهی گذشتهی پررمزورازشان چیزی نپرسم. نه از رها، نه از سیامک و نه حتی از خودش. فقط میخواستم چند ساعت، بدون فکر کردن به تمام اتفاقاتی که این مدت ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، کنار آرمان باشم. شاید برای چند ساعت میشد همهچیز را فراموش کرد. شاید... درِ بستنیفروشی را باز کردم و وارد شدم. ـ سلام. آرمان با دیدنم لبخند کوتاهی زد. ـ سلام نیلوفر خانم. حالتون چطوره؟ ـ مرسی، ممنون. شما خوبید؟ ـ بله. چند لحظه سکوت بینمان افتاد. بعد آرمان آرام گفت: ـ راستش اون روز توی بیمارستان نتونستیم درست با هم صحبت کنیم. سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم. آرمان نگاهش را برای چند لحظه روی میز انداخت؛ انگار مرور کردن آن اتفاق هنوز هم برایش راحت نبود. ـ اون روز که اومدم جلوی در خونهتون... بالاخره بعد از پنج سال تصمیم گرفته بودم این کینهی قدیمی رو از دل سیامک پاک کنم. مکث کرد. ـ ولی نشد. نگاهش را از من گرفت و نفس عمیقی کشید. ـ نمیخوام شما رو وسط این ماجرا بندازم، ولی میخوام بدونم رابطهتون با سیامک چطوره؟ کمی فکر کردم. ـ نه... خیلی خوب نیست. چطور؟ آرمان دوباره نفس عمیقی کشید. ـ راستش فکر میکنم وقتشه این گذشتهی کثیف رو براتون تعریف کنم. متعجب نگاهش کردم. ـ گذشتهی کثیف؟ لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ آره. بعد شانهای بالا انداخت. ـ من که نمیتونم با سیامک دربارهی این موضوع حرف بزنم. دیدید دفعهی قبل اومدم ثواب کنم، کباب شدم! با شنیدن حرفش، لبخند کوچکی روی لبم نشست، اما آرمان خیلی زود دوباره جدی شد. ـ میخوام این چیزها رو به شما بگم تا اگه تونستید، به سیامک بگید شاید سوءتفاهمها برطرف بشه. چند لحظه سکوت کرد. انگار گفتن جملهی بعدی برایش سختتر بود. ـ من مطمئنم سیامک دربارهی من، رها و اون دختر... اشتباه فکر میکنه. با شنیدن اسم رها، لبخند از روی لبم محو شد. اون دختر؟ کدوم دختر؟ نگاهم را از آرمان نگرفتم. حالا دیگر مطمئن بودم چیزی که قرار است بشنوم، فقط یک داستان ساده از گذشته نیست. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
ستاره جان رنگ جدیدت مبارک نو نوار شدی🪻🫐💜
-
وای هانو واقعاً خیلی قشنگه 😭🖤 قلمت، فضاسازیها، شخصیتها و اون حس مرموز و متفاوتی که توی کل داستانه واقعاً آدمو جذب میکنه. 🥹✨
«دگردیسی در ویرانه» واقعاً از اون رمانهاست که بعد خوندنش توی ذهن آدم میمونه. خیلی خیلی قشنگ نوشتی، واقعاً لذت بردم از خوندنش. 😭🫂🖤
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاهوچهارم ── 🥀 با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم. چند لحظه روی تخت نشستم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. سرم سنگین بود؛ انگار تمام شب رو به جای خوابیدن، با فکرهای مختلف کلنجار رفته بودم. آروم از تخت پایین اومدم، موهام رو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم. بوی نون تازه و چای، فضای خونه رو پر کرده بود. مامان کنار سفره نشسته بود و داشت پنیر و گردو رو توی بشقاب میچید. تا من رو دید، لبخند زد. ـ صبح بخیر دخترم. ـ صبح بخیر مامان. صندلی رو عقب کشیدم و کنارش نشستم. ـ الهه کجاست؟ ـ رفته کارگاه. صبح زود کار داشت. لیوان چای رو به سمتم هل داد. ـ بخور، سرد میشه. ـ ممنون. لقمهای برای خودم گرفتم و مشغول خوردن شدم. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که مامان نگاهم کرد. ـ نیلوفر؟ ـ جانم؟ ـ دربارهی خواستگاری دیشب فکر کردی؟ دستم برای چند لحظه ثابت موند. همون موضوعی که از دیشب سعی کرده بودم زیاد بهش فکر نکنم. ـ یه کم. ـ خب، نظرت چیه؟ نگاهش کردم، اما چیزی نگفتم. نمیدونستم چی باید جواب بدم. باید بهش میگفتم که من یکی دیگه رو دوست دارم؟ باید میگفتم تمام این مدت، قلبم جای دیگهای بوده؟ اسم آرمان بیاختیار توی ذهنم اومد. دلم میخواست همهچیز رو به مامان بگم؛ بگم هنوز نتونستم آرمان رو فراموش کنم، اما نمیتونستم. نمیخواستم دلش رو بشکنم. از طرفی خودم هم هنوز نمیدونستم قرار بود با آرمان به کجا برسم. نگاهم رو پایین انداختم و با گوشهی نون بازی کردم. ـ هنوز نمیدونم مامان. ـ یعنی خوشت نیومده؟ ـ نه، اینطوری نیست. ـ پس چی؟ شونهای بالا انداختم. ـ باید فکر کنم. بالاخره موضوع کوچیکی نیست. مامان سری تکون داد. ـ معلومه که نیست. منم نمیخوام عجله کنی. فقط چون پسر داییته و از بچگی میشناسیش، فکر کردم شاید تصمیم گرفتن برات راحتتر باشه. ـ آره، میشناسمش. ـ خب خودت چی فکر میکنی؟ میتونی باهاش کنار بیای؟ چند لحظه ساکت موندم. پسر بدی نبود. سالها میشناختمش و هیچوقت رفتار بدی ازش ندیده بودم. مشکل اینجا بود که من هنوز آرمان رو دوست داشتم. چطور میتونستم دربارهی زندگی با یه نفر دیگه تصمیم بگیرم، وقتی قلبم هنوز جای کس دیگهای بود؟ آروم گفتم: ـ واقعاً هنوز نمیدونم. باید یه کم بیشتر فکر کنم. مامان دستش رو روی دستم گذاشت. ـ باشه. فقط یه چیزی رو یادت باشه؛ من نمیخوام به خاطر من یا حرف فامیل تصمیم بگیری. ـ میدونم. ـ اگه نمیخوایش، خیلی راحت بگو. اگه هم میخوای بیشتر بشناسیش، باز هم عجلهای نیست. لبخند کوچیکی زدم. ـ ممنون مامان. مامان دوباره مشغول جمع کردن ظرفها شد. ـ فقط خوب فکر کن، نیلوفر. نمیخوام چند سال دیگه برگردی و بگی چون من خواستم، این تصمیم رو گرفتم. ـ نمیگم. لبخندی زد. ـ پس خیالم راحت. دلم میخواست همون لحظه همهچیز رو براش تعریف کنم. بگم عاشق آرمانم. بگم هنوز نتونستم فراموشش کنم. اما باز هم سکوت کردم. شاید چون خودم هم نمیدونستم آخر این علاقه قراره به کجا برسه. صبحانهام رو تموم کردم و از سر سفره بلند شدم. ـ من برم آماده شم، دیرم میشه. ـ باشه دخترم. چند قدم برداشتم که مامان صدام زد. ـ نیلوفر! برگشتم. ـ جانم؟ ـ امروز بعد دانشگاه مستقیم میای خونه؟ برای لحظهای مکث کردم. قرار بود آرمان رو ببینم. ـ نه، یه کاری دارم. شاید یه کم دیرتر بیام. ـ چه کاری؟ ـ با رها قرار دارم. مامان سری تکون داد. ـ باشه، فقط اگه دیر شد زنگ بزن. ـ چشم. وارد اتاق شدم و در رو بستم. چند لحظه به در تکیه دادم و چشمهام رو بستم. به دروغی که به مامان گفتم فکر کردم دروغ بزرگی نبود؛ اما تمام حقیقت هم نبود. امروز قرار بود آرمان رو ببینم. بعد از یک ماه. یک ماهی که برای من خیلی طولانی گذشته بود. سمت کمد رفتم و لباسهام رو عوض کردم. بعد جلوی آینه ایستادم و موهام رو مرتب کردم. چند ثانیه به خودم خیره شدم. چرا انقدر هیجان داشتم؟ خودمم جوابش رو نمیدونستم. گوشی رو از روی تخت برداشتم و صفحهش رو روشن کردم. هیچ پیامی نبود. نگاهم چند ثانیه روی اسم آرمان موند. دلم میخواست خودم بهش پیام بدم و ساعت و محل قرار رو دوباره بپرسم، اما منصرف شدم. اگر خودش گفته بود میاد، پس خودش هم باید پای حرفش میایستاد. گوشی رو داخل کیفم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. ـ من رفتم مامان. ـ خداحافظ دخترم. مواظب خودت باش. ـ چشم. کفشهام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم. 🌙 ── ✦ ── 🌙 وقتی وارد دانشگاه شدم، حیاط مثل همیشه شلوغ بود. چند نفر کنار بوفه ایستاده بودند و بعضیها با عجله از کنارم رد میشدند. چشمم بین جمعیت چرخید تا بالاخره رها رو دیدم. کنار یکی از نیمکتها ایستاده بود و با گوشیاش کار میکرد. سمتش رفتم. ـ سلام رها. سرش رو بلند کرد و لبخند زد. ـ سلام. بالاخره اومدی! ـ آره. چند لحظه نگام کرد. ـ چرا قیافت این شکلیه؟ ـ چه شکلی؟ ـ انگار از صبح یه چیزی توی ذهنت داری. کیفم رو روی شونهام جابهجا کردم. ـ خوابم نبرده بود. ـ باز سردرد داری؟ ـ یه کم. با هم سمت ساختمان دانشکده راه افتادیم. چند قدمی در سکوت رفتیم تا اینکه رها پرسید: ـ خواستگاری چطور بود؟ ـ خوب بود. لبخند کمرنگی زد. ـ ازت نمیپرسم میخوای چه کار کنی. توی این چند سال خودم دیدم برای نزدیک شدن به آرمان چه کارهایی کردی. فقط جونت رو به آرمان ندادی! با لبخند تلخی گفتم: ـ ای کاش زندگی همونجوری که تو میگی بود. دستش رو روی شونهام گذاشت. ـ درست میشه، نگران نباش. چند لحظه سکوت کردیم. بعد رها پرسید: ـ راستی، از آرمان چه خبر؟ هنوز بهت زنگ نزده؟ برای لحظهای نگاش کردم. سعی کرده بودم تا وقتی خودش چیزی نپرسیده، دربارهی تماس دیشب حرفی نزنم؛ نمیخواستم بیدلیل بحث آرمان رو وسط بکشم. اما حالا که خودش اسمش رو آورده بود، نگفتنش عجیب میشد. ـ چرا... دیشب بهم زنگ زد. رها لبخند کوچیکی زد. ـ جدی؟ چی گفت؟ چند لحظه به صورتش خیره شدم. واکنشش عجیب بود. نه اینکه تعجب نکرده باشه؛ بیشتر این حس رو داشتم که انگار انتظار شنیدن این خبر رو داشته. برای لحظهای با خودم فکر کردم شاید آرمان قبل از تماس با من، با رها حرف زده باشه. شاید چیزی میدونست که من ازش خبر نداشتم. اما چیزی نپرسیدم. فقط گفتم: ـ گفت امروز با هم بریم سر قرار. لبخند رها پررنگتر شد. ـ ایول! بالاخره خودش یه قدم برداشت. لبخند کوچیکی زدم. ـ آره... اما ته دلم هنوز پر از سؤال بود. بعد از یک ماه، قرار بود دوباره آرمان رو ببینم. و نمیدونستم این دیدار قراره جواب کدوم یکی از سؤالهای ذهنم رو بده. فقط یه چیز رو خوب میدونستم. این بار نمیخواستم دوباره همون اتفاقهای قبلی تکرار بشه. نمیخواستم دوباره منتظر بمونم، دوباره امیدوار بشم و آخرش دست خالی برگردم. باید تکلیفم رو با خودم و آرمان روشن میکردم. میخواستم این بازی مسخره رو تموم کنم... حتی اگه نتیجهش چیزی نبود که دلم میخواست. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 -
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
آرام پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🥀 ── صفحه پنجاه و سوم ── 🥀 با صدای زندایی راضیه به خودم اومدم. خوب نیلوفر جان، نظر شما چیه؟ - راستش... من واقعاً توی این مورد فکر نکردم. فقط چیزی که میخوام اینه که یکم بهم فرصت بدید. دایی جواد لبخند زد. - ما گفتیم هفتهی آینده، اگه بشه، یک عقد کوچیک بگیرید. سریع گفتم: - راستش نه دایی جان. همه ساکت شدن. - من تا وقتی الهه ازدواج نکنه، عقد نمیکنم. این رو فقط برای این گفتم که کمی بیشتر وقت بخرم. دایی جواد خندید. - حالا کو تا الهه بخواد ازدواج کنه! مامانم وسط حرفش پرید. - نیلوفر مادر، الهه با آقا مسعود صحبت کرده. گفتن انشاءالله تا دو ماه دیگه محرم میشن. چشمهام گرد شد. - دو ماه؟ - بله. دایی جواد با خنده گفت: - پس تاریخ عقد شد دو ماه و یک هفتهی دیگه. اون یک هفته رو هم گذاشتم روش که نیلوفر جان با خیال راحت فکراشو بکنه. سرم رو تکون دادم. - ممنون دایی. با اجازه از جمع بلند شدم. - من میرم بخوابم. مامان گفت: - کجا نیلوفر مادر؟ شام نخوردی! - نه ممنون، سیرم. - هرجور خودت راحتی. به سمت اتاقم رفتم. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. بدون اینکه به اسم روی صفحه نگاه کنم، جواب دادم. - الو، سلام. - سلام نیلوفر خانم. چه خبر؟ احوال؟ خشکم زد. صدای آشنایی بود. صدایی که فکر نمیکردم دوباره بشنوم. آرمان. بعد از یک ماه... بالاخره خودش زنگ زده بود. - چه عجب... یادی از ما کردین. - گله و شکایت رو بذارید کنار. برام یه کار پیش اومده بود. حالم هم زیاد خوب نبود. - اون وقت چه کاری؟ - راستش یکی از بهترین دوستام تصادف کرده بود. این چند وقت همش درگیر کارهای اون بودم. - الان حالشون خوبه؟ چند لحظه سکوت کرد. - الو؟ الو آقا آرمان؟ - بله، صداتون رو دارم. نفسش رو آهسته بیرون داد. - نه... متأسفانه هنوز توی ICU بستریه. - آها... امیدوارم هرچه زودتر خوب بشن. - ممنون. چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. بعد آرمان گفت: - راستی... در مورد قرار بعدی، به نظرتون کجا بریم؟ من صبح وقت آزاد دارم. برای لحظهای قلبم تندتر زد. - بستنیفروشی بریم؟ دلم هوس بستنی کرده. - ای به چشم. فعلاً خداحافظ آقا آرمان. - خداحافظ نیلوفر خانم. تماس قطع شد. چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم. بعد آهسته با خودم گفتم: «صبح... زمان خوبیه برای اینکه این بازی مسخره رو تموم کنم.» ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙