-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و یازدهم» یاشار چند ثانیه همانجا ایستاد. بعد، برخلاف انتظارِ ماهور، خشمگین نشد. فقط لبخندِ معمولی و آرامی گوشهی لبش نشست و قدمی جلو آمد؛ آنقدر نزدیک که سایهاش روی صورتِ خونآلودِ ماهور افتاد. سرش را کمی خم کرد و آرام پرسید: - از کجا میدونی میخوام زندهت بذارم؟ ماهور با وجودِ درد، پوزخند کمرنگی زد. - تو دنبالِ مرگِ من نیستی، یاشار... دنبالِ اینی که ثابت کنی… هنوز میتونی چیزی رو …که مالِ تو نیست، از من بگیری. چیزی در نگاهِ یاشار شکست. - تو جای من و گرفتی! صدایش دیگر آن آرامشِ قبل را نداشت؛ ماهور پلک سنگینش را بالا کشید و پرسید: - هنوز نفهمیدی؟ اون جا… هیچوقت برای تو نبوده. چشمهای یاشار تیره شد. - خفه شو. - تو نمیتونی چیزی رو که هیچوقت نداشتی… از من پس بگیری. با خروج این جمله از دهانِ ماهور، ناگه دستِ مشت شدهی یاشار روی گونهاش فرود آمد؛ سرِ ماهور به یک سمت پرت شد و صدای زنجیرها در فضای انبار پیچید. چند قطره خون از گوشهی لبش چکید و روی سینهاش نشست. یاشار نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست دوباره خودش را کنترل کند. ماهــور بزاق دهانش را به همراه خون به بیرون پرتاب کرد و سرش را دوباره بالا آورد. - همین بود؟ یاشار ابرو در هم کشید. - هنوز زبونت کار میکنه؟ - بهتر از… مغزِ تو! این بار خشمِ یاشار دیگر پشتِ لبخند پنهان نمیشد؛ درحالی که دندانهای چفت شدهاش روی هم فشرده میشدند، لب زد: -همه چیزم رو گرفتی… همه زندگیت رو میگیرم! - یامور رو نمیتونی! یاشار لحظهای مکث کرد. - تو لایق اون دختر نیستی! ماهور چشمانش را مستقیم در چشمانش دوخت و با نگاهی معنادار پرسید: - به نظرت… اون کی و انتخاب میکنه؟ رگِ کنار شقیقهی یاشار بیرون زد؛ مشتِ بعدی چنان محکم نشست که ماهور نالهای خفه از میانِ دندانهای فشردهاش بیرون داد و سرش پایین افتاد. یاشار چند لحظه بالای سرش ایستاد؛ نفسهایش تند شده بود و دستِ مشتشدهاش میلرزید. - حیف... صدایش از شدتِ خشم خشدار شده بود. - حیف که اختیارِ کشتنت دستِ من نیست. دستش را روی صورتِ زخمیِ ماهور گرفت و با نفرت ادامه داد: - وگرنه تا الان صد بار کشته بودمت. لبخندِ سردی دوباره گوشهی لبش نشست؛ این بار لبخندی که هیچ شباهتی به شوخی نداشت. یاشار ساکت شد و همین سکوت کافی بود تا نامی در ذهنِ ماهور روشن شود؛ اصلان! شب، با تمامِ سنگینی و بیرحمیاش، بالاخره جایی میانِ تاریکی جا ماند و صبح، بیآنکه برای زخمهای آدمها صبر کند، از راه رسید. انگار برای خورشید اهمیتی نداشت شب گذشته چه بر سرِ این شهر آمده؛ چه کسی گریسته، چه کسی دروغ گفته، چه کسی کتک خورده و چه کسی در تاریکی با کابوسهای خودش جنگیده است. صبح همیشه بیرحمانه از راه میرسید؛ درست وقتی آدم هنوز توانِ جمع کردنِ تکههای خودش را نداشت. صدای پرندهها از پشتِ پنجره میآمد و نورِ طلاییِ خورشید، آرامآرام از لای پردهها خودش را به اتاق میرساند. خیابان دوباره جان گرفته بود؛ ماشینها میگذشتند، مغازهها یکییکی باز میشدند و شهر، بیخبر از شبِ گذشته، زندگیِ معمولیِ خودش را از سر میگرفت. اما یامور حتی به اندازهی یک پلک زدن هم نخوابیده بود؛ چشمهایش تمامِ شب به سقف دوخته مانده بودند و هر بار که میخواست پلکهای سنگینش را ببندد، فکرهای تازهای مثل خوره به جانش میافتادند. پاشا، ماهور، فرهاد، آن ماشینِ ناشناس، و هزار سؤالِ بیجواب دیگر در ذهنش دور میزدند. با این حال، صبح اجازه نمیداد بیشتر از این در تخت بماند. آهسته از جا بلند شد. پاهایش را روی کفِ سردِ اتاق گذاشت و چند لحظه همانجا نشست؛ انگار بدنش هنوز باور نکرده بود شب تمام شده است. دستی به صورتش کشید و زیر لب زمزمه کرد: - باید برم شرکت... بلند شد و سمتِ کمد رفت؛ بعد از چند دقیقه، کت و دامنِ کوتاهِ قهوهایرنگی را انتخاب کرد؛ کت خوشدوختی که روی پیراهنِ روشنش نشست و دامن تا کمی بالاتر از زانو امتداد پیدا میکرد. موهایش را مرتب کرد، ساعتش را بست و بعد روبهروی آینه ایستاد. چند ثانیه فقط خودش را نگاه کرد؛ گودیِ زیر چشمهایش از همیشه بیشتر شده بود. خستگی از پشتِ آرایش هم خودش را لو میداد؛ مثل رازی که هرچه بیشتر پنهانش کنی، بیشتر خودش را نشان میدهد. کیف لوازم آرایشش را برداشت و کمی کرمپودر زیر چشمهایش زد. چند ضربهی آرام با انگشت روی پوستش زد تا تیرگیها محوتر شوند. - بهتر شد... اما خودش هم میدانست دروغ میگوید! بهتر نشده بود، فقط خستگی را کمی مرتبتر کرده بود. کیف و پروندهی بارهای «ایزابلا مورگان» را برداشت و از اتاق بیرون آمد. از لای در، نگاه کوتاهی به نهان انداخت که هنوز خوابیده بود و موهایش روی بالش پایین ریخته بود. لحظهای خواست بیدارش کند، اما منصرف شد. سپس بیآنکه صبحانه بخورد، کلیدها را برداشت و از خانه خارج شد! *** شرکت مثل همیشه شلوغ بود! صدای رفتوآمد کارمندها، زنگ تلفنها و صدای قدمهایی که روی کفِ براقِ راهروها میپیچید، فضای آشنا و سردِ شرکت را پر کرده بود. یامور از ماشین پیاده شد و با قدمهایی نسبتاً سریع وارد ساختمان شد؛ نگاهش میانِ چهرههای آشنا چرخید. اول مستقیم سراغ اتاق پدرش رفت. در زد اما جوابی نیامد. دوباره در زد و بعد دستگیره را پایین کشید. در کمال ناباوری اتاق خالی بود. ابروهایش در هم رفت و زیر لب گفت: - بابا؟ پشت سرش یکی از کارمندان ایستاده بود؛ یامور برگشت و پرسید: - بابام کجاست؟ مرد با دیدنِ او، کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد: - اصلان خان امروز اصلا شرکت نیومدن یامور خانم! چیزی در دلِ یامور فرو ریخت. - نیومده؟ - نه، از صبح ندیدمشون. نگرانی مثل سایهای سرد روی صورتش نشست؛ خواست سؤال دیگری بپرسد که چشمش به مردی افتاد که انتهای راهرو در حال دور شدن بود؛ درست حدس میزد، یاشار بود! گمان کرد شاید او از چراییِ نبودِ پدرش خبر داشته باشد؛ قدم تند کرد و حینی که به او نزدیک میشد، با صدایی نسبتا بلند گفت: - یاشار! او با سمع صدای یامور، ابتدا ایستاد و سپس اندکی سویش برگشت. - یاشار تو بابام رو… در همان لحظه جملهای را که میخواست بگوید، نیمهکاره در دهانش نگه داشت؛ زیر چشمِ یاشار به شدت متورم و تیره شده بود، گوشهی لبش زخمی بود و ابرویش نیز شکافته و خشکشده از خون به نظر میرسید. نگاه یامور روی صورتش ماند. - چیشده؟ یاشار خیلی خونسرد شانهای بالا انداخت و پاسخ داد: - چیز مهمی نیست… جانم تو چیزی میخواستی بگی؟ نگاهِ پر از تردیدِ یامور را که دید، برای شفاف سازی ادامه داد: - یه دعوای خیابونی بود با چندتا آدمِ مست... که ظاهراً شب بهشون زیادی خوش گذشته بود. یامور چیزی نگفت اما دلشورهای که از دیشب گوشهی قلبش نشسته بود، ناگهان شدت یافت؛ این زخمها برای دعوای خیابانی نبودند. نگاهش برای لحظهای روی صورتِ یاشار ثابت ماند، بعد با صدایی که حال نگرانی در آن کاملاً آشکار بود، پرسید: - بابام کجاست؟ یاشار چند ثانیه چیزی نگفت. نگاهش روی صورتِ یامور ماند؛ بعد نگاهش آرام- آرام روی چشمهای سبزِ یامور نشست؛ همان چشمهایی که همیشه برایش خطرناکتر از هر سلاحی بودند. چشمهایی که با وجودِ تمامِ فاصلهای که میانشان افتاده بود، هنوز هم میتوانستند برای چند ثانیه تمامِ خشم و نقشههایش را از یادش ببرند. بر علاقهاش لعنت فرستاد؛ علاقهای که هر بار تصمیم میگرفت دفنش کند، با یک نگاه دوباره از زیرِ خاک بیرون میآمد و گلویش را میفشرد. خودش هم نمیفهمید چه چیزِ این سبزِ روشن، اینقدر گرفتارَش کرده؛ شاید همان بیخبریِ معصومانهای که هنوز در نگاهِ یامور مانده بود، یا شاید اینکه میدانست این دختر، اگر حقیقتِ تمامِ ماجرا را بداند، دیگر حتی برای یک لحظه هم با همان چشمها نگاهش نخواهد کرد. یاشار پلک زد و نگاهش را از چشمانِ او گرفت. - نمیدونم یامور! من اطلاعی ازش ندارم. یامور همچنان خیره نگاهش کرد؛ انگار میخواست از میانِ چهرهی خونسردِ او چیزی بیرون بکشد، نشانهای، لغزشی، حتی کوچکترین دروغی که بتواند به آن چنگ بزند. اما یاشار آنقدر آرام ایستاده بود که انگار سؤال، هیچ اهمیتی برایش نداشت. - مطمئنی؟ یاشار گوشهی لبش را کمی بالا برد. - چه دلیلی داره دروغ بگم؟ اگه میدونستم، حتما بهت میگفتم. دروغی بود که آنقدر راحت از دهانش بیرون آمد که حتی خودش هم از این حجم از خونسردیاش تعجب کرد. بعد از آن، یاشار قدمی عقب رفت و با همان لحنِ معمولیاش گفت: - اگه کاری نداری… با اجازه. یامور هنوز چیزی نگفته بود که او بازگشت و در امتدادِ راهرو قدم برداشت؛ اما هر قدمی که دورتر میشد، تصویرِ چشمهای سبزِ یامور بیشتر در ذهنش میماند.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و دهم» نهان با تعجب پرسید: - هیچی؟ - خسته بودیم، نهان. فقط همین. دروغ نبود؛ اما تمامِ حقیقت هم نبود. یامور از جا بلند شد و با دست به سمت راهرو اشاره کرد. - بیا بخوابیم. فردا دربارهش حرف میزنیم. نهان چند ثانیه نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. هر دو به سمت اتاقها رفتند و خانه، اندک- اندک در سکوتِ شب فرو رفت اما خواب برای یامور آنقدرها هم ساده نبود. چند ساعتی گذشته بود! اتاق تاریک بود و تنها خط باریکی از نورِ خیابان از میانِ پرده عبور کرده و گوشهای از سقف را روشن کرده بود. یامور به پشت خوابیده بود و نگاهش را به همان خطِ باریک نور دوخته بود؛ اما ذهنش هیچ شباهتی به سکوتِ اتاق نداشت. پاشا! نامی که هنوز هم وقتی در ذهنش تکرار میشد، چیزی درونِ سینهاش فرو میریخت؛ برادری که هیچوقت نمیشناخت. مردی که از یک نوزادِ بیخبر و بیگناه، تبدیل به انسانی شده بود که حالا انگار تمامِ زندگیاش را برای انتقام گذاشته بود. آیا واقعاً میتوانست او را مقصر بداند؟ اگر تمامِ کودکیِ خودش را از او گرفته بودند، اگر خانوادهای که باید پناهش میبود، زندگیاش را به کابوسی بیپایان تبدیل کرده بود، آیا چیزی جز خشم برایش باقی میماند؟ پلکهایش را بست، اما تصویرِ ماهور جای پاشا را گرفت. ماهور! همان مردی که بیشتر از همه دوستش داشت و شاید همین دوست داشتن، حالا بیش از هر چیز دیگری آزارش میداد. حرفهای فرهاد هنوز در گوشش میپیچید؛ رازهایی که ماهور پنهان کرده بود، دروغهایی که گفته بود و حقیقتهایی که شاید خودش هم نمیدانست چگونه باید تعریفشان کند. اما اِنکار علاقهاش به ماهور ظالمانه ترین بخش ماجرا بود! آدم گاهی از کسی زخم میخورد و انتظار دارد همان زخم، عشقش را هم با خودش ببرد؛ اما عشق، بیرحمتر از این حرفهاست. میماند! حتی وقتی اعتماد میمیرد، حتی وقتی شک ریشه میدواند، حتی وقتی عقل هزار دلیل برای رفتن ردیف میکند، دل همچنان راهِ خودش را میرود. نگاهش ناخودآگاه روی دستش افتاد؛ همان دستی که هنوز ردِ اتفاقاتِ گذشته روی آن مانده بود. انگار هر خط و نشانی روی پوستش، تکهای از روزهایی بود که نمیتوانست فراموششان کند. چشمهایش را بست و آرام نفس کشید؛ امشب برای اولین بار فهمیده بود که شاید زندگیِ او دیگر قرار نیست به قبل برگردد. اما میانِ تمامِ این تاریکی، یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را میخراشید: اگر ماهور تمامِ حقیقت را به او نگفته بود چه؟ چرا با وجودِ تمامِ این شکها، قلبش هنوز وقتی نامِ او از ذهنش میگذشت، آرامتر میزد؟ اما دلشورهای عجیب، بیآنکه اجازه بگیرد، گوشهی قلبِ یامور جا خوش کرده بود؛ از آن دلشورههایی که نه میشود برایشان دلیل پیدا کرد و نه میتوان با منطق وادارشان کرد دست از سرِ آدم بردارند. هرچه بیشتر چشم میبست، بیشتر احساس میکرد چیزی در جایی دور از او درست پیش نمیرود؛ چیزی که هیچ ربطی به پاشا نداشت، به حرفهای فرهاد هم همینطور، حتی به تمامِ رازهایی که امشب مثل آوار روی سرش خراب شده بودند هم مربوط نبود. انگار دلش پیش از آنکه ذهنش چیزی بفهمد، از اتفاقی خبر داشت که خودش هنوز از آن بیخبر بود. غلت زد و پتو را کنار زد، چند لحظه به دیوار خیره ماند و دوباره چشم بست؛ اما آرامش به سراغش نیامد. شاید اگر میدانست در همان ساعت، ماهور کجاست، دیگر این دلشوره برایش یک حسِ مبهم و بیدلیل نبود؛ شاید میفهمید که قلبش بیجهت بیتابی نمیکند و کسی که تمامِ فکرش را میانِ رازهای امشب گم کرده، خودش جایی در تاریکی گرفتار شده است. آن سوی شهر، زیر همان آسمانی که ماهِ کمجانش بیتفاوت از بالای خانهها میگذشت و نورِ سردش را روی پشتبامها و خیابانهای خاموش میپاشید، ماهور دیگر در خانهی خودش نبود. فضای متروکهای او را در خود بلعیده بود؛ انباریِ بزرگی که دیوارهای فرسودهاش بوی رطوبت و ماندگی میدادند و سکوتِ سنگینش با هر نفس، خفهتر به نظر میرسید. دو درِ شیشهای در دو سوی فضا قرار داشتند؛ شیشههایی کدر و خاکگرفته که نورِ ماه را تکهتکه به داخل میفرستادند و سایههای کشیدهای روی کفِ سردِ انبار میانداختند. ماهور میانِ آن تاریکی ایستاده بود؛ یا شاید بهتر بود گفت، مجبور به ایستادن بود. دستهایش از بالا با زنجیر بسته شده بودند و وزنِ بدنش را به زحمت روی پاهایش نگه داشته بود. بالاتنهاش برهنه و پوستش از سرمای محیط و زخمهای روی بدنش رنگ باخته بود. سرش اندکی پایین افتاده و موهای آشفتهاش بخشی از صورتِ زخمیاش را پوشانده بودند. گوشهی لبش شکافته بود و خط باریکی از خون، از کنارِ ابرویش گذشته و تا روی گونهاش امتداد پیدا کرده بود. پلکهایش سنگین بودند؛ نه کاملاً هوشیار بود که بتواند اطرافش را بهدرستی ببیند و نه آنقدر بیهوش که از درد و سرمایی که در استخوانهایش نشسته بود، رها شود. هر چند ثانیه یک بار پلک میزد؛ تصویرِ روبهرویش تار میشد و دوباره شکل میگرفت. نفسش سنگین بود و هر بار که سینهاش بالا میآمد، زنجیر بالای سرش صدای خفیفی ایجاد میکرد؛ صدایی که در سکوتِ انبار بیشتر از حدِ معمول به گوش میرسید. اما میانِ آن همه درد، چیزی عجیبتر وجود داشت. نگاهش، با تمامِ بیحالی، هنوز گاهی به سمتِ یکی از درهای شیشهای کشیده میشد؛ انگار انتظار داشت کسی از پشتِ آن ظاهر شود. انگار هنوز نمیخواست باور کند که این بار واقعاً تنها مانده است و شاید بدترین قسمتِ ماجرا همین بود؛ اینکه در آن لحظه، میانِ تمامِ دردهایی که بدنش تحمل میکرد، تنها چیزی که ذهنِ نیمههوشیارش میتوانست به آن چنگ بزند، تصویرِ دختری بود که چند ساعت قبل با چشمهایی پر از خشم و اشک، از او خواسته بود دیگر چیزی نگوید! یامور. لبهای خشکیدهاش اندکی تکان خورد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. سرش دوباره پایین افتاد و آن شب، در فاصلهای دور از خانهای که یامور بیخبر از همهچیز در آن برای خوابیدن تلاش میکرد، ماهور زیر نورِ سردِ ماه ایستاده بود؛ میانِ زنجیر و تاریکی، میانِ هوشیاری و بیهوشی، و بیآنکه بداند، دلشورهی دختری که دوستش داشت تنها نشانهای بود که هنوز او را به دنیای بیرون وصل میکرد. میانِ مرزِ باریکِ هوشیاری و بیهوشی، جایی که زمان دیگر معنای روشنی نداشت و درد همچون موجی کُند و بیامان از تمامِ تنِ ماهور عبور میکرد، صدای باز شدنِ درِ شیشهای در فضا پیچید! صدای قدمهایی آرام، نه عجولانه، نه مردد. قدمهایی که صاحبشان انگار از پیش میدانست قرار است با چه صحنهای روبهرو شود. ماهور به زحمت پلک زد. تصویرِ مقابلش ابتدا تنها لکهای تاریک بود؛ سایهای کشیده که زیر نورِ سردِ ماه آرام- آرام شکل گرفت. سرش را کمی بالا آورد، اما سنگینیِ پلکهایش دوباره او را به پایین کشید. یاشار بود! صورتش هنوز نشانی از درگیریِ چند ساعت قبل را با خود داشت؛ گوشهی لبش زخمی و متورم بود و کبودیِ کمرنگی زیر چشمش نشسته بود. ردِ خونِ خشکشدهای هم کنارِ گونهاش دیده میشد؛ یادگاری از همان جنگی که میانِ او و ماهور اتفاق افتاده بود. اما چیزی که بیشتر از زخمهایش به چشم میآمد، همان لبخندِ کجی بود که انگار حتی درد هم نتوانسته بود از صورتش بگیرد. چند قدم جلو آمد و روبهروی ماهور ایستاد. نگاهش از سر تا پای او پایین رفت و بعد دوباره روی صورتش ثابت ماند. - بالاخره بیدار شدی! ماهور جوابی نداد ک یاشار در ادامه گفت: - داشتم فکر میکردم دیدنِ شکستت نصیبم نمیشه! ماهور پلکهای سنگینش را به زحمت بالا کشید. تصویرِ یاشار هنوز در نگاهش تار بود، اما صدایش را شناخت. گلویش خشک و سنگین بود و مادهای که هنوز در رگهایش میدوید، توانِ حرف زدن را از او گرفته بود. با زحمت لب باز کرد: - عوضی! یاشار خندید؛ کوتاه و آرام. - همین؟ بعد از اون همه ادعا، سهمِ آخرِ زبونت شد «عوضی»؟ ماهور به سختی نگاهِ بیجانش را بالا کشید. - حیف که دیگه اختیارِ دستهات دستِ خودت نیست. ماهور با چشمهایی که هنوز خشم در آنها زنده بود، به او خیره ماند. - ترسیدی... از اینکه اختیارشون… دست خودم… باشه... یاشار مکث کرد و نگاهش را دقیقاً در چشمان ماهور دوخت. - اختیارشون رو بهت پس میدم ولی قبل از اون، قراره چیزی رو ازت بگیرم که از همهچی بیشتر برات مهمه! خیره به چهرهی اخمآلود و دردمندِ ماهور با تک کلمهای جواب داد: - یامور! تمامِ وجود ماهور در یک لحظه منقبض شد. انگار نامِ او توانسته بود از میانِ تمامِ دارویی که در رگهایش میدوید عبور کند و مستقیم به خشمش برسد. زنجیرها با تکانِ ناگهانیِ بدنش صدا کردند. - یاشار... - چی؟ - بکبار دیگه اسمش رو بیاری… یاشار با پوزخندی عمیق پرسید: - چیکار میکنی؟ سپس نگاهش را بالا کشید وخیرع به زنجیرهایی ک دستهای ماهور را اسیر کرده بودند به لبخندش جان بخشید ومتمسخر ادامه داد: - میزَنیم؟ این جمله آخرین تکهی صبرِ ماهور را هم سوزاند؛ نگاهش شعله کشید. - کاری میکنم... آرزو کنی هیچوقت… منو زنده… نگه نمیداشتی.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و نهم» بیخبر از تمامِ اتفاقاتی که در فاصلهی یک خیابان آنطرفتر، پشتِ درهای بسته و دیوارهای خاموش در حال رخ دادن بود، خانهی یامور برای چند دقیقهای رنگِ آرامشی غریب به خود گرفته بود؛ آرامشی که نه از جنسِ آسودگی، بلکه شبیه همان سکوتِ سنگینی بود که بعد از فروکش کردنِ یک طوفان روی شهر مینشیند و آدم را برای چند لحظه به اشتباه میاندازد که گویی دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. امره و نهان، برخلاف عادت همیشگیشان که حتی از سادهترین جملهها هم بهانهای برای کل- کل و متلک پیدا میکردند، این بار آرامتر از همیشه روبهروی هم نشسته بودند و دربارهی اتفاقاتِ اخیر حرف میزدند؛ حرفهایی معمولی، از همان جنس صحبتهایی که شاید برای آدمی که از بیرون نگاهشان میکرد، هیچ اهمیتی نداشت، اما برای این دو نفر که هنوز تازه داشتند مرزهای غریبیِ میانشان را کنار میزدند، هر جمله فرصتی بود برای شناختنِ آدمی که تا همین چند ساعت قبل تنها یک اسم در گوشهی ذهنشان بود. صدای امره گاهی بالا میرفت و نهان با لبخندی کوتاه جوابش را میداد و عجیبتر از همه این بود که هیچکدامشان حتی متوجه نشدند یامور مدتیست از جمع فاصله گرفته؛ دختری که جسمش در همان خانه بود، اما ذهنش میانِ هزار سؤالِ بیجواب سرگردان میچرخید. یامور آرام از کنار مبل فاصله گرفت و به سمت پنجره رفت. پرده را به اندازهای کنار زد که بتواند آن طرف خیابان را ببیند. تاریکی شب، آرام- آرام روی شهر پهن شده بود و نور چراغهای خیابان، لکههای زرد و کمجانی روی آسفالت خیس از رطوبت انداخته بودند. نگاهش بیاختیار به سمت خانهی ماهور کشیده شد؛ شاید از روی عادت، شاید از روی نگرانی و شاید هم به این امیدِ خاموش که چراغی پشت یکی از پنجرههای آن خانه روشن باشد و خیالِ او را از بابت حضورِ ماهور راحت کند. اما چیزی که دید، نه چراغِ روشنِ اتاقی بود و نه سایهی آشنای مردی پشت پنجره! یک شاسیبلندِ مشکیرنگ درست مقابل خانهی ماهور قرار داشت؛ ماشینی ناشناس، غریبه و مهمتر از همه، ماشینی که یامور مطمئن بود متعلق به ماهور نیست. چشمهایش برای چند ثانیه روی خودرو ثابت ماند. ناخودآگاه پرده را کمی بیشتر کنار زد و تنش را جلو کشید؛ گویی فاصلهی چند متری میان او و خیابان میتوانست با نگاه دقیقتر کمتر شود و هویتِ صاحبِ ماشین را برایش فاش کند. هیچکس اطرافش نبود. خیابان خلوت بود و خانهی ماهور در سکوتی غیرعادی فرو رفته بود. لحظهای بعد، ناگهان چراغهای ماشین روشن شدند و نور سفیدشان تاریکی خیابان را برید. یامور ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، اما نگاهش را از آن برنداشت. موتور روشن شد و صدای خفهاش در سکوت شب پیچید. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ماشین از مقابل خانهی ماهور حرکت کرد و آرام از قابِ دیدِ او خارج شد؛ آنقدر عادی که اگر ذهنِ یامور اینهمه درگیر نبود، شاید حتی ارزشِ فکر کردن هم نداشت، اما چیزی در آن صحنه عادی نبود! حداقل برای او نبود. ابروهایش در هم رفتند و نگاهش برای چند لحظه روی خیابانِ خالی ماند. هزار احتمال از ذهنش عبور کرد و هیچکدام آنقدر منطقی نبودند که بتواند به آنها اعتماد کند. شاید کسی به دیدنِ ماهور آمده بود، شاید مسئلهای مربوط به کار بود، شاید هم اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده بود و این تمامِ ماجرا چیزی جز یک تصادف ساده نبود. اما دلِ آدم همیشه پیش از عقلش حقیقت را بو میکشید و دلِ یامور، بیدلیل ناآرام نمیشد. با این حال چیزی نگفت؛ نه به امره و نه به نهان. تنها پرده را سر جایش برگرداند و چند لحظه پشت به پنجره ایستاد؛ در حالی که تصویرِ همان شاسیبلندِ مشکی هنوز در ذهنش روشنتر از چراغهای خیابان باقی مانده بود. از طرف دیگر، امره هم کم- کم متوجهی گذشتِ زمان شد؛ نگاه کوتاهی به ساعت انداخت، نفسش را بیرون داد و از جا بلند شد. دستهایش را روی لباسش کشید و رو به نهان گفت: - فکر کنم دیگه برم. قبل از اینکه فردا صبح بیدار شم و ببینم رسماً اینجا ساکن شدم! نهان لبخند کجی زد و پاسخ داد: - نگران نباش! هنوز اونقدرها هم خوششانس نیستی. امره دست روی سینه گذاشت و با تظاهر به دلخوری گفت: - چه استقبال گرمی! آدم دلش میخواد هر شب بیاد همینجا. نهان خندید و امره هم همان خنده را با لبخندی پاسخ داد؛ بیخبر از اینکه پشتِ همان پنجره، یامور هنوز حیران ایستاده بود و نمیدانست ماشینی که چند لحظه پیش از خانهی ماهور دور شده، قرار است چه حقیقتی را با خودش از آن خانه بیرون ببرد. امره آخرین نگاهش را میانِ سالن و دختری که در گوشهای از افکار خودش گم شده بود چرخاند و بعد دستی در جیب شلوارش فرو برد. ساعت از آن گذشته بود که ماندنِ بیشتر را توجیه کند و هرچند خانهی یامور برایش غریبه نبود، امشب برخلاف همیشه میلِ عجیبی برای رفتن نداشت؛ میلی که خودش هم حاضر نبود ریشهاش را دنبال کند، مبادا به جوابی برسد که مجبورش کند با حقیقتی دربارهی خودش روبهرو شود. لبخند کمرنگی زد و گفت: - خب... من دیگه برم. هیچ جوابی نیامد؛ ابرو بالا انداخت و نگاهی به یامور انداخت که همچنان نزدیک پنجره ایستاده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم از خانه دوخته شده بود. امره دوباره گفت: - خانم وکیل؟ باز هم سکوت! این بار قدمی به سمتش برداشت و با صدای بلندتری صدا زد: - خانم وکیل! با شمام. یامور پلک زد؛ انگار تازه از خوابی عمیق بیرون کشیده شده باشد. سرش را چرخاند و نگاهش روی امره نشست. - چی؟ امره لبخند گرمی زد. - داشتم میگفتم من دیگه برم. یامور لحظهای به او خیره ماند، بعد نگاهش ناخودآگاه سمت ساعت رفت و آرام گفت: - اگه... اگه دوست داری میتونی بمونی! همین یک جمله برای امره کافی بود تا چیزی گرم و ناشناخته در سینهاش تکان بخورد؛ چیزی که دلش میخواست همانجا بایستد، صندلیای پیدا کند و تا صبح به هر بهانهای گفتوگو را با نهان ادامه بدهد. اما غرورش زودتر از قلبش دست به کار شد. نمیخواست حتی برای خودش هم اعتراف کند که دلش بیشتر از آنچه باید، پیشِ این دختر مانده است. پس شانهای بالا انداخت و با همان لحنِ بیخیالش گفت: - نه، مزاحم نمیشم. شما هم خستهاید. چند قدم برداشت و پیش از آنکه از در خارج شود، نیمنگاهی به نهان انداخت که نهان هم لبخند کوتاهی زد. - شب بخیر. - شب بخیر، خانم وکیل... نهان خانم. نهان لبخند ملایمی زد که امره دستگیره را پایین کشید و پیش از هرچیزی از خانه بیرون رفت، اما پشتِ در، چند ثانیه مکث کرد و نفسش را آهسته بیرون داد. دلش نمیخواست برود! این حقیقتِ ساده و مسخرهای بود که تمامِ مسیرِ برگشت نمیتوانست از ذهنش بیرون کند؛ شاید فقط به خاطر این بود که شب را آنجا گذرانده بود، شاید به خاطر اتفاقاتِ امروز بود و شاید بهتر بود اصلاً فکرش را نمیکرد. نهان که رفتنِ امره را دید، نگاهش را سمت یامور برگرداند. کمی سوی او خم شد و سوالی گفت: - خب؟ یامور جواب نداد؛ نهان سرش را کمی کج کرد و ادامه داد: - شما چتون بود امروز؟ یامور بالاخره نگاهش کرد. - چی؟ - امروز رو میگم! همه چی خوب پیش رفت ولی شما عجیب بودید! یامور لبهایش را به هم فشرد؛ در ذهنش چهرهی ماهور جان گرفت! همان نگاه، همان اضطرابی که پشتِ تمامِ حرفهایش پنهان کرده بود و جملهای که پیش از رفتنش گفته بود. «- این قضیه بین خودمون بمونه.» ماهور از او خواسته بود چیزی نگوید. نهان هم حالا روبهرویش نشسته بود و منتظر جواب بود. یامور نگاهش را پایین انداخت و گفت: - چیزی نشده بود.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
«پارت دوم» “فلش بک” بعضی آدمها خانه میسازند، بعضیها خانواده و بعضیها تمام امیدشان را در اتاق کوچکی جا میگذارند که هنوز صاحبش به دنیا نیامده است! نورِ نارنجیِ غروب از پشتِ پردههای سفید عبور کرده و روی دیوارهای صورتیرنگِ اتاق افتاده بود؛ عروسکهای پارچهای روی قفسهها نشسته بودند و خرس نسبتا بزرگی گوشهی تختِ سفید، انتظار میکشید. گویی اتاق حس داشت و انگار از همین حالا حضور صاحب کوچکش را احساس میکرد. نغمه، وسط اتاق ایستاده بود و با لبخندی که لحظه به لحظه عمیقتر میشد، به اطراف نگاه میکرد؛ دستش را روی شکم برآمدهاش کشید و گفت: ـ ببین دخترم... نگاهش روی پروانههای چسبیده شده به دیوار لغزید و ادامه داد: ـ ببین بابات اینجا رو چجوری چیده! صدای تکخندهی کوتاهِ نسرین از داخل اتاق بلند شد؛ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با همان نگاه مهربان همیشگی، عروسش را تماشا میکرد. ـ انگار خودش قراره بیاد اینجا زندگی کنه. نغمه آرام خندید. ـ دقیقاً! اشارهای به خرس بزرگِ گوشهی اتاق کرد و با لبخند ادامه داد: ـ اون خرس رو دیدید؟ نصف اتاق رو گرفته. مطمئنم خودش واسه خودش خریده، نه دخترش! نسرین لبخند زد اما لبخندی که خیلی زود رنگ باخت؛ نگاهش بیاختیار سمت ساعت رفت. ویهان باز هم دیر کرده بود! سکوت کوتاهی میانشان نشست و نغمه اولین کسی بود که آن را شکست. ـ هنوز نیومده... نسرین آهِ کوتاه و خفهای کشید و دلگرمکننده پاسخ داد: ـ میاد. اما خودش هم میدانست آن جمله بیشتر شبیه دلخوشیِ پوچ بود تا حقیقت؛ نغمه لبش را گاز گرفت. ـ نمیدونم چرا هر بار که دیر میکنه، دلم شور میزنه. نسرین نگاهش کرد و در ذهن اوایل رابطهی نغمه و ویهان را به یاد آورد؛ در مدتی که گذشته بود نغمه را خوبی میشناخت و کاملا پی برده بود که برخلافِ احساسِ قلبیاش، هیچوقت در کارِ همسرش “نه” نمیآورد! حتی در رابطه با دنیای تاریکی که دور او را گرفته بود. ـ باز داری بهش فکر میکنی؟ نغمه نگاهش را مغموم پایین انداخت و پاسخ داد: ـ سعی میکنم فکر نکنم. ـ ولی میکنی. ـ آره... چند لحظه فقط به تخت کوچکِ کودکِ به دنیا نیامدهاش خیره ماند؛ زمزمهوار لب زد: ـ میترسم… نسرین آرام و با لحنی سرشار از محبت پرسید: ـ از چی؟ نغمه دستش را آرام روی شکمش فشرد و گفت: ـ از اینکه یه روز گوشیم زنگ بخوره و بهم بگن ویهان دیگه برنمیگرده. سکوتی سنگین و تلخی میانشان حاکم شد؛ نسرین پلک بست. این همان ترسی بود که سالها در دل خودش هم زندگی کرده بود. از همان روزی که فهمید همسرش، همایون قرار است وارد آن کار شود و بعد پسرش هم، پا جای پای پدر گذاشت. ـ نغمه جان... نغمه که گوشش از حرفهای امیدوار کننده پر بود، میانِ حرف او پرید و گفت: ـ من میدونم آدم بدی نیست، میدونم واسه ما هر کاری میکنه، میدونم دوستم داره اما این زندگی، این کار و این آدمهایی که دورشن... دم عمیقی کشید و ادامه داد: ـ اما حالا فقط خودمون نیستیم، یه بچه داریم! نسرین سرش را پایین انداخت، حرفی برای مخالفت نداشت چون خودش سالها بود همین حرفها را در دلش تکرار میکرد. بنابراین آب دهانی فرو فرستاد و گفت: ـ من هیچوقت از کارش راضی نبودم. نغمه سر بلند کرد که نسرین، لبخند تلخی زد و ادامه داد: ـ فکر کردی فقط تو ناراحتی؟ من سالهاست دارم میگم این زندگی آخر و عاقبت نداره. اما ویهان... نفسِ عمیق و صداداری کشید و در ادامه لب زد: - ویهان شبیه پدرشه! وقتی یه چیزی رو انتخاب کنه، به این راحتیا ولش نمیکنه. نغمه حینی که انگشتانش را آرام روی شکمِ برآمدهاش میکشید، گفت: ـ شاید الان فرق کنه. ـ چرا؟ نگاهی کوتاه به شکمش انداخت و نسرین هم رد نگاه او را دنبال کرد. ـ چون قراره بابا بشه. نگاه نسرین نرم شد و برای لحظهای امیدی کوچک از میان دلنگرانیهایش سر بیرون آورد؛ قدمی سوی نغمه برداشت و حینی که با لبخندی مادرانه نگاهش میکرد، گفت: ـ خودت باهاش حرف بزن نغمه! خب؟ نغمه سکوت کرد. ـ میترسم. نسرین که کاملا به علاقهی پسرش نسبت به نغمه آگاه بود، اخمی کرد و پرسید: ـ از ویهان؟ نغمه ناگه خندهی کوتاهی کرد. ـ نه! از جوابش؛ میترسم بفهمم اون زندگی رو بیشتر از ما دوست داره. نسرین بلافاصله پاسخ داد: ـ هیچوقت همچین فکری نکن. ویهان شاید هزار تا ایراد داشته باشه اما یه چیز رو خوب میدونم! هیچچیز توی این دنیا براش مهمتر از تو نیست. نغمه آن حرف را باور داشت اما بعضی ترسها مانند سایه بودند؛ حتی زیر روشنترین نورها هم آدم را رها نمیکردند. نسرین در ادامه لبخند گرمی زد و گفت: ـ بیا بریم پایین عزیزم! شام سرد میشه. نغمه آرام سری تکان داد و مودبانه گفت: ـ شما برید، منم میام. نسرین آرام گونهی او را نوازش کرد و از اتاق بیرون رفت؛ در که بسته شد، سکوت دوباره روی اتاق نشست. نغمه آرام لبهی تخت کودک نشست و دستش را روی شکمش گذاشت. ـ بابات اعصاب آدم رو خورد میکنه دخترم، نه؟ با احساسِ حرکتی از جانب جنینش، لبخند محوی روی لبش نشست اما بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. نگاهش سمت پنجره رفت و دید که شب کاملاً از راه رسیده بود اما هنوز خبری از ویهان نبود. با چهرهای ناامید سر به زیر شد که صدای موتورِ سنگینِ یکی از خودروها از حیاط عمارت بلند شد. نغمه بیاختیار از جا پرید و قلبش تندتر زد و بعد با دیدنِ قامت ویهانی که از ماشین پیاده شد، لبخندِ آرام اما دلگیری زد.
- 12 پاسخ
-
- 6
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
غـزل پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خوشحالم که دوست داشتی بانو🤍 @سایان- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
غـزل پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
امیدوارم مورد پسند باشه- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
غـزل پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
در اسرع وقت تحویلتون میدم- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
غـزل پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این عکس خوبه؟- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
غـزل پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
طبق خلاصه و المان هایی ک خودتون گفتید هوش مصنوعی این عکس رو طراحی کرد، مناسبه؟ @Raiya- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
غـزل پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
درود گلم نام رمان رو چجوری بزنم؟ مثلا رمان شناسه بعد کوچیکتر پایینش (جلد اول مرده نشین)؟ ایدهای داری خودت در این مورد؟ و اینکه بی زحمت نام نویسنده هم بگو گلی🤍- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
«پارت اول» بعضی شبها آنقدر سنگیناند که انگار خدا تمام غمهای عالم را در سینهی آسمان ریخته است؛ شبهایی که باد، میان شاخههای خشکیده زوزه میکشد و باران، شیشهها را چنان میکوبد که گویی خبر از مصیبتی میآورد که هنوز اتفاق نیفتاده است. آن شب، از همان شبها بود! آسمان سیاهتر از همیشه روی شهر خم شده بود و رعدهایی که گاه و بیگاه سینهی ابرها را میشکافتند، بیمارستان را برای چند ثانیه در نوری مُرده و سرد غرق میکردند. ویهان پشت درِ اتاق عمل ایستاده بود؛ برای مردی که سالها مرگ را از نزدیک دیده بود، آن شب ترس معنای تازهای پیدا کرد! معنایی که هیچ گلولهای، هیچ تهدیدی و هیچ جنازهای نتوانسته بود به او بفهماند. صدای نغمه را از پشت در میشنید! بریدهبریده و دردمند. هر بار که صدای نالهاش از آن سوی در بلند میشد، انگشتهای به خون نشستهی ویهان بیاختیار در هم گره میخوردند. تمام آستین پیراهنش لکهلکهی قرمز بود و هنوز، هر بار که نگاهش به آن میافتاد، تصویر صورتِ رنگپریدهی همسرش جلوی چشمش جان میگرفت؛ زنی که در آغوشش از شدت درد میلرزید و با هر نفس، انگار تکهای از جانش را جا میگذاشت. مردی که آدمها از شنیدن اسمش هم حساب میبردند، مردی که در سختترین موقعیتها حتی پلک هم نمیزد، حال پشت یک در ایستاده بود و از صدای درد زنی میترسید که دوستش داشت! لبهایش به هم فشرده شدند؛ نگاهش روی لکههای خونِ خشک شده ثابت ماند که ناگه صدای نغمه بلندتر شد و پس از یک سکوتِ کوتاه که برای او همچون سال میگذشت، صدای گریهی نوزادی در فضا پیچید! در میان هیاهوی مغزش ناگه قلبش مداخله کرد، گویی ضربهای محکم زد و همان صدای کوچک، مثل جرقهای در تاریکی مطلق ذهنش را روشن کرد. برای اولین بار از لحظهای که نغمه را با آن وضعیت به بیمارستان آورده بود، چیزی شبیه امید در دلش جوانه زد و لبخندی محو چهرهاش را مزین کرد. ناگه اشک در چشمهایش نشست اما نه از غم؛ از امیدی که هنوز جرعت نکرده بود به آن اعتماد کند. همان لحظه، درِ اتاق عمل باز شد و یکی از پرستارها با عجله بیرون آمد. ویهان بیدرنگ جلو رفت و پرسید: - وضعیتشون چطوره؟ حالشون خوبه؟ پرستار با روپوشی آغشته به خون و عجلهای شک بر انگیز بی توجه به او پاسخ داد: - مهلت بدین آقای محترم! سپس هراسان از کنارِ او رد شد و پس از آن پرستارانِ دیگری با همان وضع به اتاق وارد شدند؛ ویهان که ترس عجیبی را در دلش احساس میکرد، رو به یکی از آنها مضطرب لب زد: - چیشده؟ کجا میرید؟ اما گویی وضعیت اورژانسیتر از آن بود که وقتِ با ارزششان را قربانیِ پاسخ دادن به او کنند. - با شماها حرف میزنم… زنم طوریش شده؟ تُن صدایش اصلا مناسب فضایی همچون بیمارستان نبود؛ در نهایت پرستاری که سعی داشت وضعیت را کنترل کند، آرام اما با عجلهای غیر عادی پاسخش را داد: - لطفاً آروم باشید؛ دکتر براتون توضیح میدن جناب… ویهان که گویی پیش از او حواسش پرتِ رفتار سراسیمهی آنها شده بود، بیتوجه به اخطارهای پیدرپیِ آنها قدم در راه نهاد و وارد اتاق شد. - شما اجازه ندارید وارد بشید! آقا… اما او با قلبی مضطرب و تپنده و نگاهیی که تنها یافتنِ همسرش نغمه را تمنا میکرد، به قدمهایش سرعت بخشید؛ در نهایت چشمانش روی نغمهای که بیجان روی تخت افتاد بود ثابت ماند. موهایش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند و چند تار مو کنار صورتش رها شده بود؛ پوستش رنگ باخته بود و نفسهایش کوتاه و سنگین بالا میآمدند اما هنوز بیدار بود، هنوز نفس میکشید و در آغوشش دختر کوچکی بود! نوزادی سرخصورت که میان پارچههای سفید پیچیده شده بود و با گریهی ضعیف و بریدهاش، سکوت اتاق را میشکست؛ نغمه، نوزاد را به سینهاش چسبانده بود و لبهایش میلرزید. اشک با عرق روی صورتش قاطی شده بود و خط باریکی از کنار چشمانش پایین میآمد. ویهان بلافاصله خود را به آنها رساند و با چهرهای مخلوط از ترس و هیجان قدری خم شد. تمام دنیا برای چند ثانیه در قاب کوچکی خلاصه شد؛ نغمه، دخترشان و آن تخت سفید که لکههای سرخ روی آن، آرام- آرام داشتند به چیزی شبیه کابوس بدل میشدند. او که با چشمانی محاصره شده با اشک خیرهی زیباترین تصویرِ زندگیاش شده بود، آرام دست بلند کرد و پیشانیِ خیس از عرق نغمه را نوازش و سپس عمیق و محکم بوسید. - تموم شد زندگیم! موفق شدی… نغمه سرش را چرخاند که چشمهای خستهاش به ویهان افتاد؛ لبخند کمجانی روی لبش نشست و حینی که دستش را کمی بالاتر میآورد، بیتوجه به خونریزیِ اندکی که هنوز قطع نشده و کل تنش را کرخت کرده بود، آرام لب زد: - ببینش… دختره! ویهان با نفسی لرزان آب دهانش را فروفرستاد و اصلاح کرد: - دخترمونه! نغمه با همان چهره، کمجان خندید؛ خندهای که بیشتر به سایهای از شادی میمانست تا خودِ آن. - آره... دخترمونه. صدایش آنقدر ضعیف بود که انگار هر کلمه را از میان مردابی از درد بیرون میکشید؛ پرستاران دور تا دورِ او حلقه میزدند و گویی هرکدام مشغول کاری بودند. نفسهای دخترک به شمارش افتاده بود گویی که انگار برای ادا کردن جملهاش نیروی کافی نداشت. - اگه من نبودم… ناگهان صدایش با صدای دستگاههایی که وضعیت سلامتِ نغمه را کنترل میکردند عجین شد؛ قفسهی سینهاش از فرط تنفسهای صدادارش بالا و پایین شد و با نگاهی خیس به چهرهی سردرگم و حیرانِ ویهان، در میان هیاهو و صدای بوقهای پیاپیِ دستگاهها تقلا کنان لب زد: - نذار… نبودم رو… حس کنه… خب…؟ هر کلمهای که ادا میکرد باعث میشد حلقهی اشکِ گرفتار شده پشت پلک ویهان حجیمتر شود؛ سری تکان داد و پر تحکم و عصبی لب زد: - حق نداری اینجوری حرف بزنی نغمه، حق نداری! فهمیدی؟ نغمه خیره به اولینِ قطرهی اشک که از گونهی ویهان سُر خورد و مستقیماً روی دستِ نوزادِ تازه متولد شده چکید، با لبخندی کمجان و حینی که دستانش از دورِ نوزادِ کوچک سست میشدند، گفت: - دوستتون دارم… ویهان که دستانِ او را بیحس احساس کرد حیرت زده، نوزاد را به واسطهی فاصلهی کمشان به دست گرفت و همزمان با تشدید شدن صدای بوقِ دستگاهها و کاهشِ جنبشِ قفسهی سینهی نغمه، برای آخرین بار به صدایِ دلنشین اما خستهی همسرش گوش سپرد: - دوستت دارم…
- 12 پاسخ
-
- 8
-
-
-
🍉🍉 بچهی پسر یا دختر؟
- 300 پاسخ
-
- 1
-
-
نام رمان: خاکزاد نام نویسنده: غزل نیک نژاد ژانرها: عاشقانه، تراژدی، جنایی خلاصه: ویهان سالهاست در دنیایی زندگی میکند که حقیقت در آن خرید و فروش میشود و آدمها میتوانند با یک نام جدید، گذشتهشان را دفن کنند؛ دنیایی که گذشته را میشود با چند مدرک جعلی پاک کرد، اما هیچکس راهی برای فرار از زخمهایش پیدا نمیکند. بعد از مرگ همسرش، نغمه، زندگی او به دو بخش تقسیم میشود؛ قبل از آن شب و بعد از آن! طی شبی شریک زندگیاش را از دست داد و با دختری تنها ماند که تمام یادگارِ او بود. هرچند، درست زمانی که ویهان فکر میکند قلبش برای همیشه زیر آوار آن فقدان دفن شده است، زنی وارد زندگیاش میشود که حضورش همهچیز را به هم میریزد! مهوا؛ پزشکی که بیش از آنچه نشان میدهد، است. بعضی آدمها برای ساختن آینده میآیند و بعضی دیگر برای تسویهحساب با گذشته؛ و گاهی تشخیص این دو از هم، غیرممکن میشود. خاکزاد داستان آدمهایی است که از خاک برخاستند، اما زخمهایشان هرگز در خاک دفن نشد!
- 12 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
تا ابد زمستون لوازم آرایشی یا روتین پوستی؟
- 300 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گوشی ایفون سگ یا گربه؟
- 300 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و هشتم» ماهور با سمعِ صدای نسبتا پر حرصِ او، نیشخندی و زد و در پاسخ پرسید: - چرا؟ حقیقت تلخه؟ یاشار آرام از جا برخاست و با لحنی کوبنده و قاطع پاسخ داد: - حقیقت؟ حقیقت اصلی اینه که تو آدمِ سمیِ زندگیِ اون دختر شدی! ماهور آرام خندید و متمسخر پرسید: - و تو چی؟! - حداقل من باعث گریهاش نمیشم! ماهور با شنیدن این جمله، لبخند را از چهرهاش زدود و یاشار با این جمله ثابت کرد بیش از آنچه باید را دیده بود. - چی گفتی؟ یاشار قدمی نزدیکتر آمد و چون در خیال خودش موفق به عصبی کردنِ او شده بود، آرام ادامه داد: - انگار از وقتی وارد زندگیش شدی هر روز یه زخم جدید براش باز کردی، اینطور نیست؟ ظاهرا تو هر جا بری بدبختی هم پشت سرت میاد! رگِ کنار شقیقهی ماهور بیرون زد، دندانهایش روی هم فشرده میشدند و بد تر از آنها این بود که نمیتوانست با قاطعیت حرفهای یاشار را دروغ بداند! برای چند ثانیه فقط سکوت کرد؛ سکوتی سنگین که حتی صدای تیکتاک ساعت هم در آن آزاردهنده به نظر میرسید. نگاهش از چهرهی یاشار جدا شد و بیاختیار سمت پنجره رفت؛ سمت خانهای که درست آن سوی خیابان قرار داشت. یاشار با دیدنِ سکوتِ او نیشخند کوتاهی زد و ادامه داد: - چیشد؟ جواب نداری؟ ماهور با فکی منقبض شده انگشتِ اشارهاش را بلند کرد اما پیش از آنکه فرصت کند تهدیدی به زبان بیاورد، یاشار گفت: - دیدی؟ دقیقا همینه! هروقت کم میاری تهش میرسی به تهدید! ماهور خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح! - و تو هم هروقت کم میاری میرسی به یامور! انگار اتاق دیگر شبیه اتاقی معمولی نبود؛ بیشتر به میدان جنگی میمانست که در آن نه مشت و نه اسلحه، بلکه کلمات شلیک میشدند. خطرناکترین نوع جنگ؛ جنگی که زخمهایش روی پوست نمینشست، مستقیم در روح آدم ریشه میدواند و هیچکدامشان قدمی عقب نمیرفتند! یاشار لحظهای ساکت ماند؛ نه از آن سکوتهایی که برای تمام شدن بحث به وجود میآیند. از آن سکوتهایی که قبل از فرو کردنِ چاقو در زخم ایجاد میشوند. نگاهش روی صورت ماهور ثابت ماند و بعد آرام گفت: - یه سوال دارم… یامور میدونه؟ - چی رو؟ گوشهی لب یاشار بالا رفت و ادامه داد: - میدونه که اولِ اول، قبل از همهی این احساسات و داستانها، دخترِ دشمنِ پدرته؟ میدونه ازش به عنوان وسیله استفاده میکنی؟ رنگ نگاه ماهور عوض شد، خیلی جزئی؛ اما برای یاشار کافی بود. - یا هنوزم اون قسمت قشنگ داستان رو براش نگفتی؟ و همین جمله بود که میتوانست آخرین رشتهی خویشتنداریِ ماهور را پاره کند؛ حینِ کلنجار رفتن با خودش، حرصِ نهفته در وجودش را که از لحظهی ترکِ خانهی فرهاد زبانه میکشید که اکنون با سخنانِ یاشار دو برابر شده بود، در مشتش جمع کرد و بیتعلل روی صورتِ او فرود آورد. صدای برخوردِ استخوان به استخوان، فضای خانه را پر کرد. سرِ یاشار با شدت به یک سو پرتاب شد و خودش هم دو قدم به عقب رفت، اما خندید! خون از گوشهی لبش پایین خزید اما سرش را دوباره بالا آورد؛ انگار دقیقاً منتظر همین لحظه بود. زبانش را روی زخمِ لبش کشید و با خندهای نفسدار گفت: - بالاخره نقابت افتاد! چشمهای ماهور از خشم میسوختند و استخوان دستش از درد گز- گز میکرد؛ یاشار آب دهانِ خونآلودش را روی زمین انداخت و گفت: - یالا ماهور! نشون بده واقعا کی هستی… میانِ جملهاش مشت دوم، این بار محکمتر از قبل روی صورتش نشست. یاشار فرصت جمع کردن خودش را پیدا نکرد و بدنش به مبل برخورد کرد، اما باز هم خندید.خندهای که بیشتر شبیه جنون بود تا خوشحالی! - همینی ماهور! خندهاش هنوز تمام نشده بود که یقهی پیراهنش در مشتِ ماهور جمع شد؛ پارچه زیر فشارِ انگشتانش چروک برداشت و یاشار را با شدت به دیوارِ پشت سرش کوبید. یاشار با وجود فشاری که روی گلویش بود، باز هم لبخند زد. - بترس از روزی که بفهمه اسمش قبل از اینکه برات عزیز باشه، فقط یه راه بود برای رسیدن به اصلان... رگهای گردنِ ماهور متورم شدند و فکش آنقدر روی هم فشرده شد که درد میانِ شقیقههایش دوید سپس مشتش را طوری روانهی گونهی او کرد که از سویی دیگر روی زمین پرتاب شد. یاشار روی زمین افتاد و اینبار خنده از روی لبانش محو شد. اما ماهور دیگر نه میدید و نه میشنید؛ تمامِ روز، تمامِ حرفهای فرهاد، تمامِ رازهایی که روی سرش خراب شده بودن و تمامِ ترسی که از دست دادنِ یامور در دلش انداخته بود، همهشان جمع شده بودند و حالا در قالبِ مشت از دستانش بیرون میآمدند. با یک حرکت خودش را روی یاشار انداخت و سپس صدای برخوردِ مشتهایش با صورتِ یاشار در خانه پیچید؛ سرِ یاشار روی پارکت عقب رفت و لبش شکافته بود؛ خون روی گونه و گردنش پخش شده بود اما هنوز هم مقاومت میکرد! اما اختلافِ خشمشان برابر نبود؛ امشب ماهور بیشتر از آن بود که بشود متوقفش کرد. یاشار کم- کم داشت زیر ضربهها ناتوان میشد و نفسهایش بریده بودند. دیدِ یکی از چشمهایش تار شده بود اما وقتی ماهور دوباره یقهاش را گرفت و او را روی زمین کشید، باز هم لبخند زد. ماهور او را رها کرد اما فقط برای این که دوباره یقهاش را بگیرد و این بار با تمام نیرو به زمین بکوبد. سرِ یاشار به پارکت خورد و برای لحظهای نگاهش مات شد، نفسش بند آمد و این اولین باری بود که واقعاً کم آورد. ماهور هنوز هم آنجا ایستاده بود؛ سینهاش از نفسهای سنگین بالا و پایین میرفت و مشتهایش خونآلود بودند. خودش را کنار کشید و نفسزنان روی زمین نشست اما درست همان لحظه یاشار با حرکتی غیرمنتظره سرنگ را از زیر آستین کتش بیرون کشید و قبل از آنکه ماهور حتی متوجه شود چه اتفاقی افتاده، سوزشِ تیزی در کنارِ گردنش احساس کرد! بدنش منقبض شد، چشمهایش از تعجب باز ماند و دستش ناخودآگاه روی گردنش رفت. یاشار سرنگِ خالی را از گردنش بیرون کشید و با نفسهای بریده، در حالی که خون از دهانش پایین میآمد، خندید! خندهای خسته، پیروز و خطرناک. در ابتدا فقط سوزشی تیز بود؛ سوزشی کوچک در کنارِ گردنش، در حدِ نیشِ حشرهای سمج. ماهور با اخم دست روی محلِ درد کشید. نگاهش میانِ سرنگِ افتاده روی زمین و چشمانِ یاشار سرگردان ماند. - چی… چی بود… یاشار که هنوز به سختی نفس میکشید، کشان- کشان خودش را به نزدیکترین دیوار رساند و سرش را به آن تکیه داد. خون از کنارِ بینی و لبش پایین میآمد اما همان لبخندِ نیمهجان هنوز روی صورتش بود. - نترس، نمیکُشتت! ابروهای ماهور در هم رفت و خواست یقهاش را دوباره بگیرد اما ناگهان انگار زمین زیر پایش نرم شد. تصویرِ روبهرویش برای لحظهای موج برداشت. دستش را لبهی میز گذاشت، نفسِ عمیقی کشید و برای اولین بار، ترس را حس کرد. یاشار با دیدنِ لرزشِ نامحسوسِ دستِ او آرام خندید. - حرومزاده… ماهور به سختی و به کمک میز برخاست اما قدمِ اول را که برداشت، تعادلش به هم خورد؛ بعد از بلند شدن شانهاش به ستون خورد و صدای برخوردِ بدنش در خانه پیچید. - لعنتی... نفسش را با حرص بیرون داد؛ از میانِ تار شدنِ دیدش، چهرهی یامور را به خاطر آورد. آخرین نگاهِ پر از اشکش، آخرین باری که نامش را صدا زده بود و عجیب بود که میانِ تمامِ آشفتگیهای امشب، چیزی که بیشتر از هر چیز آزارش میداد نه حرفهای فرهاد بود، نه رازِ پاشا، نه حتی یاشار. بلکه همان نگاهِ شکستهی یامور بود. همان نگاهِ بیاعتمادی که نمیخواست دوباره از او ببیند. برای لحظهای انگار کسی مشتِ محکمی میانِ سینهاش کوبیده باشد؛ چشم بست فقط برای یک ثانیه اما وقتی دوباره پلک گشود، اتاق دورِ سرش چرخید. یاشار با صورتی کبود و لبی شکافته از روی زمین نگاهش میکرد. ماهور نفسِ سنگینی کشید و دستش را به ستون گرفت؛ تمامِ عضلاتِ بدنش فریاد میزدند که روی زمین بیفتد. اما غرورش هنوز اجازه نمیداد. در نهایت تنش تسلیم مادهای شد که در خونَش پخش شده بود و آخرین چهرهای که پیش از چشم بستن دید، یاشاری بود که پیروزمندانه نگاهش میکرد!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام عزیزمم🫶🏻
هانی من میخوام نام کاربریمو عوض کنم ولی نمیتونم
-
سالادی که داخلش آب ریخته مسافرت با خانواده یا دوستات؟
-
ماشه را عوض کرد و همانطور نشسته روی زمین اولین گلوله را در سر فرد مقابلِ معراج خالی کرد؛ لبخند گوشهی لبش نشست و با یک دست ماشهی خالی شده را توی جیبش گذاشت و ماشهی پُر را دل اسلحه جای داد.
ماشه اونه که باهاش شلیک میکنن، اونی که خالی میشه عوضش میکنن خشابه😭🤣
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 11
-
وای دقیقا. 😂
اتفاقا با یکی از بچه ها همین چند روز پیش حرفش بود.
داشتم یه شخصیتی و میساختم دختره مظلوم و ترسیده بود، یهو مبارز از کار دراومد.
بعد من متعجب فقط نگاه میکردم و میگفتم نههههه. انگار یکی دیگه مینوشت😂🤦🏻♀️
-
وای وایییی😭😭🤣🤣🤣 کاملا میفهممت🤣🤣
در لحظه چنان تصمیمایی میگیریم که شخصیتِ طرف کاملا تغییر میکنه😭🤣
-
و من فکر میکنم این خیلی عالیه و باید قدرش و بدونیم.
چون هر کسی اینجوری نیست و خیلیا بر اساس چیزی که قبلا توی ذهنشون ساختن پیش میرن.
-
لاشهی لطیف…
- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
ترکیه ترجیح میدی به پارتنرت خیانت کنی یا پارتنرت بهت خیانت کنه