-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و یکم» چند ثانیه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد؛ ماهور همچنان به صفحهی لپتاپ خیره مانده بود که ناگهان تصویر سیاه شد. ابروهایش در هم رفت و خواست چیزی بگوید که صدایی در فضای خانه پیچید! صدایی مردانه، بم، دستکاری شده و به طرز وحشتناکی آشنا! همان صدا... همان صدایی که چند دقیقه پیش، زندگی یامور را از هم پاشیده بود؛ ماهور بیاختیار کمی به جلو خم شد که صدای مرد آرام خندید. - خوشحالم که بالاخره رسیدی اینجا، ماهور. فک ماهور منقبض شد و در ادامه شنید: - تبریک میگم! دستش ناخودآگاه مشت شد و پردهی گوشش دوباره شنید: - قراره بفهمی بعضی از اتفاقها هرگز اتفاق نبودن و بعضی رازها هرچقدر هم که دفن بشن راهِ برگشت رو پیدا میکنن! سکوت کوتاهی برقرار شد که تصویر لپتاپ ناگهان روشن شدو فیلمی قدیمی روی صفحه ظاهر شد. تاریخ گوشهی تصویر ثبت شده بود؛ همان روز افتتاحیه! نفس ماهور در سینه حبس شد؛ تصویر، جادهای خلوت را نشان میداد. کیفیت فیلم پایین بود؛ انگار از دوربین یک مغازه یا پمپبنزین کنار جاده گرفته شده باشد. ماشینی کنار شانهی خاکی ایستاده بود که ماشین عمویش بود. همان ماشینی که سالها گفته بودند در یک سانحهی رانندگی از بین رفته است. با دیدنِ آن صحنه قلبِ او شروع به کوبیدن کرد. در تصویر، چراغ خطر ماشین روشن بود که انگار برای لحظهای توقف کرده بودند و همه چیز عادی به نظر میرسید تا اینکه از انتهای جاده، کامیونی وارد قاب شد. کامیونی بزرگ، سنگین و با سرعتی غیرعادی! سرعت کامیون بیش از حد زیاد بود؛ خیلی بیشتر از حد معمول! ثانیهها کش آمدند و ماشین عمویش همچنان ثابت بود و کامیون مستقیم به سمتش میآمد. نه به سمت جاده و نه به سمت مسیر خودش بلکه مستقیم به سمت ماشینِ ایستاده! صدای ضربانِ قلبِ خودش در گوشش پیچیده بود؛ کامیون با سرعت به ماشین نزدیک شد و با تمام قدرت از پشت به ماشین کوبید. ماشین مانند تکهای کاغذ به جلو پرتاب شد؛ چرخید و با شدت به تنهی درخت کنار جاده برخورد کرد. صدای خرد شدن شیشهها، مچاله شدن فلز و بعد سکوت… اما هنوز تمام نشده بود؛ کامیون چند متر جلوتر ایستاد. ماهور نفس نمیکشید و فقط خیره مانده بود. راننده پیاده نشد و کمکی نخواست حتی به سمت ماشین هم نرفت. انگار مطمئن بود هیچکس آن داخل زنده نمانده است و دوربین لحظهای روی بدنهی کامیون زوم کرد. و همان لحظه خون در رگهای ماهور یخ زد. روی درِ کامیون، لوگوی شرکت حملونقل شرکت خانوادگیشان دیده میشد! شرکت آکین؛ شرکت متعلق به پدرش. برای چند ثانیه، مغزش از کار افتاد. تصویر متوقف شد و دوباره همان صدای مرد شنیده شد؛ این بار آرامتر، سنگینتر و بیرحمتر! - سالها گفتن تصادف بوده! شایدم بدشانسی یا سرنوشت… لحظهای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - اما حقیقت اینه که اون روز هیچ تصادفی اتفاق نیفتاده! آلتان کارا کشته شد اما نه توسط یه غریبه… نفسهای ماهور به شمارش افتاده بود؛ با چهرهای اخم آلود خیره به صفحهی مشکیِ مانیتور خیره شده بود. - پدرت برادر خودش رو از سر راه برداشت چون پول، قدرت و نفوذ ارزش بیشتری داشت و برای حفظ همهی اونها برادرش رو قربانی کرد! احساس کرد سالن دور سرش میچرخد؛ به سختی نفس میکشید. - سالها تمام مدارک ناپدید شد؛ حتی همین فیلم… بعضی آدمها قربانی میشن تا آدمهای دیگه پادشاه بمونن! مثل آلتان که برای برادرش قربانی شد… مثل من! که قربانی شدم تا تو پادشاه بمونی! صدا قطع شد و خانه دوباره در سکوت فرو رفت؛ ماهور با نگاهی حیران و سردرگم هنوز هم خیرهی سیاهیِ مانیتور مانده بود و برای اولین بار در زندگیاش آرزو میکرد کاش حقیقت را کشف نمیکرد! ناگهان برای لحظهاس تمام سخنان یامور در ذهنش بازگو شد: «-بیست و هشت دسامبر سال دو هزار و یک! - آلتان کارا به همراه همسرش در شبِ افتتاحیهی رستوران جدید خود، به واسطهی تصادفی هولناک جان خود را از دست دادند! - اون موقع سر تیتر اخبار بود این شایعه هم خیلی به چشمم خورد؛ بعضیها با سرپوش گذاشتن روی مدارک سعی داشتن جنایت رو حادثه جلوه بدن. البته اگه بشه اسمش رو شایعه گذاشت! - یعنی مرگِ عمو و زن عموت با برخوردِ کامیون از پشت به ماشینِ ثابت، اون هم در حالی که این سرعت برای کامیون توی جاده غیر مجازه حادثه نبوده؛ قتلِ عمد بوده!» ماهور برای چند دقیقهی طولانی همانطور خشک و بیحرکت ماند و صفحهی لپتاپ خاموش شده بود؛ صدای مرد هم قطع شده بود اما ذهنش هنوز میان آن جملات گیر کرده بود. نگاهش به نقطهای نامعلوم روی دیوار دوخته شد؛ برایش عجیب بود چون باید شوکه میشد، باید دنیا روی سرش خراب میشد! اما نشد. چون سالها میشد که از آکین متنفر بود. سالها بود از مردی که اسم پدر را یدک میکشید اما هیچ شباهتی به آن نداشت فاصله گرفته بود. سالها بود به تصمیمها، رفتارها و نگاههایش شک داشت. برای همین حقیقتِ تازه، بیشتر از آنکه نفرت تازهای در دلش ایجاد کند، فقط نفرت قدیمیاش را عمیقتر کرد. - لعنتی! صدایش خسته و شکسته بود اما ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد؛ فلش دوم! همان فلشی که در سردخانهی رستوران توسط یامور پیدا شده و اکنون نیز دست خودش بود! رنگ از رُخَش پرید؛ هیچ خوش نداشت محتویات آنها را نزد یامور ببیند یا حتی از ذرهای از آنها خبردار شود! اما مهمتر از همه! چه حقیقت دیگری درون فلش دوم نهفته بود؟ ربط این مرد که در سایه پنهان شده بود با یامور چه بود؟ در ذهن به دنبال راهی برای گرفتنِ فلش میگشت و چون درخواستِ مستقیم را منطقی نمیدید، ناگهان تصمیم عجیبی ذهنش را درگیر کرد! ناگهان دستش سمت گوشی رفت و بدون فکر کردن، بدون مکث نام «امره» را پیدا کرد و تماس گرفت. ثانیهای گذشت و بعد صدای خوابآلود امره بلند شد: - اگه ساعت رو نگاه کنم و ببینم نصف شبه، خودم میام خفهات میکنم. برای اولین بار، ماهور حتی لبخند هم نزد. امره که پاسخی نشنید، لب زد: - ماهور؟! و باز هم سکوتی که امره را مجبور به حرف زدن کرد: - داداش؟ زندهای؟ ماهور پس از گذشت ثانیهای، آرام لب زد: - کمکت رو میخوام! امره برای چند لحظه از حالت شوخی خارج شد و پرسید: - چه کمکی؟! ماهور نگاهش را به پنجرهی بارانخورده دوخت؛ خانهی یامور از اینجا دیده میشد و چراغ یکی از اتاقها هنوز روشن بود. نفس عمیقی کشید و گفت: - یه فلش دست یاموره؛ باید بیاریش برام! امشب و مخفیانه. چند ثانیه سکوت برقرار شد و سپس امره با تعجب لب زد: - ببخشید؟! ماهور کلافه چشم بست و پاسخ داد: - شنیدی چی گفتم! امره دستی به صورتش کشید و در پاسخ، با لحنی جدی گفت: - آره شنیدم؛ امیدوارم تب داشته باشی! ماهور پلک بست: - جدیام! امره چشمانش از فرط تعجب ریز کرد و گفت: - مرد حسابی نصف شبی برم تو خونهی یه وکیل، تازه یواشکی وارد بشم؛ یه فلش بدزدم برگردم؟- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نودم» ماهور چند ثانیهی طولانی به یامور خیره ماند؛ انگار میخواست تصویرش را برای همیشه در ذهنش حک کند. دلش میخواست مخالفت کند اما نگاهِ خستهی یامور چیز دیگری میخواست؛ زمان! برای همین، در نهایت سرش را به آرامی تکان داد. - باشه! صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید. - هر چقدر که بخوای! یامور هیچ نگفت و ثانیهای چشم بست؛ ماهور نگاهش را از او گرفت. چون اگر یک ثانیهی دیگر به آن چشمهای سرخ و خیس خیره میماند، مطمئن نبود بتواند واقعاً برود. درست همان لحظه، زنگ خانه دوباره به صدا درآمد. - باید از پنجره بیام داخل؟! هیچ واکنشی روی صورت ماهور ننشست؛ نه لبخندی و نه حتی پوزخندی. فقط آرام برخاست و به سمت در رفت؛ دستش روی دستگیره نشست. لحظهای مکث کرد و سپس در را باز کرد. نهان که یک چمدان بزرگ پشت سرش میکشید و یک کوله روی دوشش انداخته بود، با دیدن ماهور لبخند پهنی زد. - اوه! چه استقبال گرمی. اما لبخندش کم- کم محو شد چون نگاهِ ماهور عجیب بود. خالی و بیرنگ! ماهور نگاهِ کوتاهی به او انداخت و آرام گفت: - سلام. نهان با اخمی تصنعی در جواب لب زد: - این سلام بود یا اخطار دادگاه؟! اما از جانب ماهور جوابی نشنید؛ نهان برای لحظهای سردرگم نگاهش کرد جوری که انگار دنبالِ دلیل رفتار غیر عادیِ او میگشت. ماهور یک قدم کنار رفت و گفت: - برو داخل! حال اخمی واقعی جایش را به اخمِ مصنوعیِ نهان داده بود. - یامور کجاست؟ تصویر یامور، نشسته میان شیشههای شکسته و اشکهای پنهانش، دوباره جلوی چشمان ماهور جان گرفت. با زحمت نگاهش را از زمین گرفت و گفت: - حالش خوب نیست! نهان که هنوز چیزی از حقیقت نمیدانست، شانهای بالا انداخت و پرسید: - لابد باز کل شب رو مشغول کاراش بوده و نخوابیده! ماهور برای چند ثانیه به او خیره شد؛ به دختری که بیخبر از همه چیز، نام برادرش هنوز برایش عادی و بیخطر بود. در ذهن از خود سوالی پرسید؛ نهان حقیقت را میدانست؟ جواب در حدس و گمانهایش، بیشک «خیر» بود. - برو پیشش! نهان که بالاخره جدیت غیرعادی او را حس کرده بود، این بار بدون شوخی سری تکان داد و وارد خانه شد. ماهور هم دیگر نای ماندن نداشت؛ در را پشت سرش بست و راه افتاد. باران هنوز میبارید؛ آرام و بیوقفه! در حالی که خیابان خلوت میان خانهی خودش و خانهی یامور را طی میکرد، برای اولین بار در عمرش احساس کرد پاهایش سنگینتر از همیشهاند. انگار هر قدمی که از یامور دور میشد، چیزی درون سینهاش بیشتر فرو میریخت. باد سردی از میان موهای خیسش عبور کرد اما او چیزی حس نمیکرد. ذهنش هنوز آنجا مانده بود؛ کنار دختری که با چشمهای اشکآلود از او خواسته بود برود و بدترین قسمت ماجرا این بود که ماهور بالاخره فهمیده بود چرا رفتن اینقدر درد دارد. چون بعضی آدمها را وقتی دوست داری حتی اگر خودشان از تو بخواهند ترکشان کنی، باز هم تمام وجودت پیش آنها جا میماند و او امشب، تمام خودش را در آن خانه گذاشته بود؛ کنار یامور! وارد خانه شد و در را پشت سرش بست؛ صدای بسته شدنش در سکوت خانه پیچید و بعد همه چیز دوباره ساکت شد؛ بیش از حد ساکت! ماهور بی آنکه چراغها را روشن کند، کت خیسش را روی نزدیکترین صندلی انداخت و چند قدم در تاریکی برداشت. خانهی روبهرویی فقط چند متر آنطرفتر بود. اما انگار امشب میان او و یامور، سالها فاصله افتاده بود. با خستگی روی مبل نشست؛ آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و صورتش را میان دستانش پنهان کرد و نفسش را آهسته بیرون داد. نهاد آکسوی؛ برای اولین بار ذهنش سمت نامی رفت که حتی او را نمیشناخت! تا چند دقیقهی پیش این نام هیچ معنایی برایش نداشت اما اکنون مانند خاری در ذهن ماهور گیر کرده بود. سر بلند کرد و خیره به روبهرو افکارش را مرور کرد. اکنون کجاست؟ فکش منقبض شد و رگ کنار شقیقهاش بیرون زد؛ مشتش را گره کرد و فکر کرد اگر اکنون اینجا بود چه بر سرش میآورد. تصویرش را در ذهن ساخت؛ مردی با صورت نامشخص و با چهرهای که هنوز ندیده بود. نمیدانست با او چه میکرد؛ هربار که نامش را برای خود مرور میکرد، چهرهی خیس از اشک یامور برایش زنده میشد و همین هم برای به هم ریختنِ تمام کنترلش کافی بود! با خستگی سرش را بلند کرد و نگاهش را سرتاسر سالن چرخاند؛ در آخر نگاهش بر روی همان لپتاپ که یامور شارژش را یافته و به برق متصلش کرده بود، ثابت ماند. فلشی که موفق به کشف پسوردش نشده بودند هم هنوز به آن متصل بود. ناگهان در میان آشوبهای ذهنش، جرقهای روشن شد! سمت لپتاپ گام برداشت و در همان حین اتفاقات اخیر را مرور کرد؛ پیدا شدنِ عکسِ بچگیِ خودش، مارال و ایلیار در روز افتتاحیهی رستورانِ آلتان و واژه “قبرستان” که پشت آن نوشته شده بود. آب شب مصادف شده بود با تصادف هولناک آلتان کارا و همسرش. - منظورش از تصادف و قبرستون هیچوقت مارال نبوده! صدای خفه و متحیرِ او در سالن پیچید؛ این فلش را نیز میان مزار عمو و زن عمویش یافته بود. نگاهش بر روی هشت حرفِ رمز عبور ثابت ماند و مکالمهی خودش و یامور در ذهنش اکو شد: «- چند حرف بود؟ - هشت حرف! - پس یه تاریخه!» نگاهش روی صفحهی لپتاپ ثابت ماند و ضربان قلبش کمی تندتر شد. تصادف؛ ذهنش ناگهان روی همان کلمه قفل شد و ابروهایش در هم رفت. ناگهان چیزی در ذهنش تکان خورد. اتفاقی که آن روز از کنارش گذشته بود، حال اتفاقی شده بود که مثل تکهای از یک پازل، خودش را نشان داده بود! افتتاحیهی رستوران و تصادفِ آن دو… صدای یامور لحظهای دیگر در گوشش پیچید که تاریخ تصادف و افتتاحیه را برایش بازگو میکرد: «- بیست و هشت دسامبر سال دو هزار و یک!» این دیگر نمیتوانست تصادفی باشد؛ هیچکس این حجم از جزییات را اتفاقی کنار هم قرار نمیدهد. احساس کرد کسی مدتهاست او را به سمت حقیقتی منحوس هُل میدهد. کسی که میداند کدام سرنخ را نشان دهد، کدام خاطره را زنده کند و کدام زخم را دوباره باز کند! به صفحه خیره شد و تاریخ را به عنوان رمز وارد کرد؛ ترسناکترین بخص ماجرا این بود که نمیدانست بعد از باز شدن آن فلش حقیقت بزرگتر خواهد بود و یا فاجعه!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و نهم» ماهور که آرام- آرام فاصلهی میانشان را کم کرده بود، درست چند قدم آنطرفتر، روی زمین نشست. نه آنقدر نزدیک که یامور احساس خفگی کند و نه آنقدر دور که اگر فرو ریخت، دستش به او نرسد. تنها سکوت، میان تکههای شکستهی چوب و شیشه نفس میکشید. صدای بارانی که هنوز روی پنجره میبارید، به گوش میرسید و یامور، میان آن ویرانی، زانوهایش را در آغوش گرفته بود؛ شانههایش بیصدا میلرزید. اشکهایش آرام و بیوقفه روی گونههایش میلغزیدند و روی بند انگشتان خونآلودش میچکیدند. ماهور هیچوقت از سکوت نترسیده؛ اما سکوتِ یامور، وحشتناک بود. وحشتناکتر از تمام فریادهایی که چند دقیقه پیش خانه را لرزانده بودند. دلش میخواست چیزی بگوید؛ بگوید که او مقصر نیست. بگوید که هنوز همان یامور است و بگوید که ذرهای از ارزش و احترامش برای ماهور کم نشده است؛ اما کلمات، جلوی گلویش میمردند. میترسید حتی یک جمله، دیوار باریک تحمل یامور را فرو بریزد. یامور با چشمهایی سرخ و خیس، بیآنکه سرش را بلند کند، با صدایی که از میان هقهقهایش شکسته بود، زمزمه کرد: - برو! ماهور پلک زد؛ یامور دوباره، اینبار آرامتر و درماندهتر تکرار کرد: - خواهش میکنم… برو ماهور! انگار هر کلمه تکهای از جانش را با خود میبرد؛ قلب ماهور درد گرفت اما همانجا ماند. بیحرکت و بیصدا! تنها نگاهش روی دستان یامور ثابت مانده بود. خون، آرام از میان بریدگیهای تازهی بند انگشتانش پایین میآمد و روی سرامیک خانه پخش میشد. نگاهش بیاختیار روی مچ دست یامور لغزید. روی همان ردهای سفید و باریکی که سالها زیر آستین پنهان مانده بودند. این بار دیگر نتوانست فقط تماشا کند. آرام، آنقدر آرام که حتی صدای نفسش شنیده نشود، دستش را جلو برد. انگشتانش قبل از رسیدن، لحظهای در هوا مردد ماندند. بعد با احتیاط، فقط مچ دست یامور را گرفت. نه محکم؛ نه از روی ترحم! انگار چیزی شکنندهتر از شیشه را میان دستهایش نگه داشته باشد. یامور از تماس کوتاه او لرزید. خواست دستش را عقب بکشد، اما چیزی در وجودش مانع شد. ماهور نگاهش را از مچ دست یامور گرفت و آرام به صورت خیس از اشکش دوخت. خواست بگوید همه چیز مثل قبل است. خواست بگوید هیچ اتفاقی نتوانسته ذرهای از ارزشش کم کند. لبهایش به سختی از هم فاصله گرفتند: - یامور... گلویش خشک شده و صدایش گرفته بود. - به من نگاه کن! ماهور نفس عمیقی کشید و با تمام تلاشی که برای محکم نگه داشتن صدایش میکرد، آرام ادامه داد: - هیچی عوض نشده! هنوز همون یاموری هستی که همیشه بودی؛ هنوز… جملهاش نیمهکاره ماند؛ چون ذهنش بیرحمانه دروغ خودش را تکذیب کرد. همه چیز عوض شده بود؛ نه برای یامور بلکه برای خودش! چطور میتوانست ادعا کند هیچچیز تغییر نکرده، وقتی از لحظهای که حقیقت را شنیده بود، انگار تمام استخوانهای وجودش ترک برداشته بودند؟ چطور میتوانست بگوید همه چیز مثل قبل است، وقتی فقط تصور تنهاییِ یامور در آن شب، نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود؟ چطور میتوانست وانمود کند همان ماهور سابق است، وقتی دلش میخواست زمان را از گلویش بگیرد و سالها به عقب برگرداند فقط برای اینکه نگذارد آن دختر، آنقدر تنها شود که تیغ را روی مچ دستش بکشد؟ نگاهش دوباره روی ردهای باریک مچ یامور افتاد. ردهایی که تا چند ساعت پیش، فقط چند خط سفید بودند و حالا برایش به اندازهی یک عمر درد معنا داشتند. گلویش سوخت؛ با خودش جنگید تا صدایش نلرزد: - باور کن! درد یامور، بیآنکه متوجه شود، راهش را تا اعماق قلب او پیدا کرده بود. انگار زخمی که سالها پیش روی روح یامور نشسته بود، حال تازه روی سینهی ماهور دهان باز کرده باشد. برای اولین بار فهمید بعضی دردها فقط صاحبشان را از پا درنمیآورند؛ کافی است کسی را دوست داشته باشی آن وقت زخمش، بیاجازه روی جان تو هم مینشیند. اشکی دوباره از گوشهی چشم یامور پایین افتاد؛ ماهور دستمال سفیدی را از جیبش بیرون آورد و بدون اینکه حتی یک بار به چشمان او نگاه کند، دور بند انگشتان زخمیاش پیچید. برای لحظهای انگشت شستش روی رد باریک تیغ مکث کرد. نه برای پرسیدن و یا نه برای یادآوری! فقط انگار میخواست به آن زخمِ سالها پیش بگوید که دیگر لازم نیست به تنهایی درد بکشد. در همان لحظه، صدای زنگ خانه سکوت را شکافت و هر دو بیاختیار سر بلند کردند. زنگ با همان ریتم آشنای همیشگی پشت سر هم نواخته میشد و بعد، صدای پرهیجان و بلند نهان از پشت در شنیده شد: - یامور! در رو باز کن! سرمای بیرون من و کشت! اگه تا پنج ثانیهی دیگه در رو باز نکنی وصیتنامهام رو جلوی خونت مینویسم! یامور پلکهای خیسش را چند بار پشت سر هم روی هم فشرد؛ انگار میخواست اشکها را مجبور کند به عقب برگردند. انگار اگر دیگر گریه نکند، همهی آن چند دقیقه هم اتفاق نیفتاده است. با پشت دست، بیحوصله گونههایش را پاک کرد؛ اما اشکها سمجتر از آن بودند که با یک حرکت از بین بروند. با بغض، نفس عمیقی کشید. بعد، با انگشتانی لرزان، تار موهای آشفتهاش را پشت گوشش فرستاد و سعی کرد همان یامور همیشگی باشد. سرش را که بلند کرد نگاهِ ثابت ماهور را روی خودش دید؛ نگاهی که نه ترحم داشت و نه سوال؛ تنها درد داشت! با پشت دست، قطرهی اشکی را که هنوز روی گونهاش مانده بود، پاک کرد و آهسته گفت: - اینجوری نگاهم نکن! ماهور حتی پلک هم نزد؛ تمام وجودش میخواست دستش را جلو ببرد و آخرین رد اشک را از روی صورت یامور پاک کند و بالاخره، بیآنکه فکر کند، این کار را کرد. آنقدر آرام که انگار میترسید تماس انگشتانش، زخم دیگری روی روح یامور بگذارد. سر انگشتش فقط برای لحظهای روی گونهی او نشست و قطرهی خیس را کنار زد؛ یامور چشمهایش را بست. نه از ترس؛ بلکه از خستگی! از خستگیِ سالهایی که مدام وانمود کرده بود حالش خوب است. چند ثانیه بعد، صدایی آرام و گرفته میان سکوت خانه پیچید: - ماهور؟ با نوک انگشتش مشغول نوازشِ گونهی او شد. - جانم؟ یامور لب پایینش را میان دندانهایش فشرد و با لحنی که بیشتر از هر گریهای دل ماهور را میلرزاند، زمزمه کرد: - یه خواهشی ازت دارم! ماهور بیدرنگ پاسخ داد: - هرچی باشه! یامور نگاهش را از او دزدید. - برو! فک ماهور منقبض شد و در ادامه به حرفهای یامور که با بغضی آشکارا بیان میشدند، گوش سپرد: - نمیخوام وقتی دارم خودم رو جمع و جور میکنم تو شاهدش باشی… نمیخوام فردا هروقت نگاهم کردی، اولین چیزی که یادت میاد امشب باشه. سکوتی کوتاه میانشان برقرار شد؛ سپس آرام اضافه کرد: - لطفا… یکم بهم زمان بده! ماهور سرش را پایین انداخت؛ در دلش فریاد میزد که نمیتواند. اما نگاهِ یامور، آن خواهش مظلومانهای که پشت اشکهایش پنهان بود اجازهی مخالفت نمیداد. در همان حین زنگ خانه دوباره به صدا درآمد و صدای پر انرژی نهان پشت در پیچید: - یامور! قسم میخورم اگه در رو باز نکنی همینجا چادر میزنم! یامور با گوشهی آستینش آخرین قطره اشک را پاک کرد؛ با زحمت لبخندی ساخت و بدوت اینکه به ماهور نگاه کند، آرام گفت: - برو!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و هشتم» باران آرام روی شیشههای خانه میلغزید و سکوت خانه، آنقدر سنگین بود که صدای خش- خشِ مداوم رادیو مانند شلیک گلوله در فضا میپیچید. هنوز فرصت روشن کردن چراغ را هم پیدا نکرده بودند و جفتشان در فضای نیمهتاریکِ سالن در انتظارِ ادامهی پیام بودند! دستان یامور بیاختیار مشت شده بود؛ چهرهاش درهم و نفسهایش نامنظم بود. - فکر میکردی بعضی رازها با گذشت زمان میمیرن؛ اما اشتباه میکردی! از میانِ صدای آزاردهندهی رادیو مجددا صدای همان مرد شنیده شد؛ کم- کم صدایش به طور کامل صاف شد و خش- خش آزاردهندهی رادیو قطع شد! - همه فکر کردن اون شب، بریدگیهای روی مچ دستت نتیجهی دعواهای خانوادگی بود؛ همه فکر کردن خسته شده بودی. اما حقیقت هیچوقت اون نبود. رنگ از رخ یامور پرید انگار که در یک آن تمام خون بدنش را بیرون کشیده باشند؛ ماهور نگاهش را از رادیو گرفت و از گوشهی چشم به یامور خیره شد. - پروندهی شماره صفر! پروندهای که هیچوقت وارد دادگاه نشد... لرزش چانهی یامور در این میان از چشم ماهور دور نماند؛ نفسهای مضطرب و صدادارَش هم همینطور! یامور هم که گویی خون در رگهایش یخ بسته بود، دندانهایش را روی هم فشرد و با صدایی که به زور شنیده میشد لب زد: - بس کن! همان صدای از پیش ضبط شده که گویی میان سخنانش قدری فرصت تنفس و تفکر میداد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - خب… شاکی یامور اردنت! و متهم… لحظهای که پلکش صدور ریزشِ اولین قطرهی اشک را صادر کرد، انگار سالها جنگیدن، سالها تظاهر به محکم بودن و سالها دفن کردنِ خاطرهای که هر شب در تاریکی جان میگرفت، یکباره از نفس افتاد. - خفه شو! فهمید گذشته هیچوقت پشت سرش میماند؛ آرام و بیصدا کمین میکند تا درست در روزی که خیال میکند بالاخره دوام آورده است، گلویش را از پشت میفشارد. - و متهم نَهاد آکسوی! آشنا نیست؟ برادر صمیمیترین دوستِ شاکی، نهان آکسوی! ماهور مات و مبهوب بی هیچ سخنی تنها به جملاتِ او گوش سپرده بود و به صورت نامحسوس یامور را زیر نظر داشت؛ اما یامور ضربان قلبش آنقدر تند شده بود که گویی قصد داشت قفسهی سینهاش را بشکافد! تمام آن سالها با هر کابوسی که نیمه شب از خواب میپراندش جنگیده بود، با هربار که آستینش را پایین میکشید تا کسی رد تیغ را روی مچ دستانش نبیند. - اون شب رو یادته یامور؟! با خودش عهد کرده بود که آن شب را دفن کند؛ رویش خاک بریزد، روی خاکش زندگی بسازد، وکیل شود، برای آدمهای دیگر عدالت بخرد و وانمود کند زخمی ندارد. اما حقیقت، جسدی نبود که زیر خاک بپوسد. حقیقت، نفس میکشید. در خش- خش یک رادیوی قدیمی. در لرزش بیاختیار انگشتها. و در اشکی که سالها پشت پلکهایش زندانی مانده بود. با شنیدن نام «نهاد» ناگهان چیزی درونش فرو ریخت! همانطور که صدای رادیو و صحبتهای بیرحمانهی مرد هنوز هم در گوشش میپیچید، نزدیکترین گلدان شیشهای را چنگ زد و با تمام قدرت به سوی رادیو پرتاب کرد! صدای خرد شدن شیشهها با صدای باران درهم آمیخت. ماهور هراسان قدمی به جلو برداشت و آرام لب زد: - یامور! اما یامور، چیزی نمیشنید؛ قابِ عکس روی میز را در دست گرفت و مجددا رادیو را نشانه گرفت. تکههای شیشه روی سرامیک پخش شدند. نفسهایش بریده و شانههایش از خشم و درماندگی میلرزید! - هیچی نگو! خفه شو! صدای رادیو بیوقفه ادامه داشت. - فردای اون شب نه شکایتی ثبت شد، نه پزشکی قانونی گزارشی نوشت، نه پروندهای روی میز هیچ بازپرسی قرار گرفت. همین کافی بود تا آخرین ذرهی کنترلش از بین برود؛ با قدمهایی نامتعادل خودش را به رادیوی قدیمی رساند، آن را از روی میز برداشته و با تمام قدرت به زمین کوبید. بدنهی چوبی ترک برداشت، اما صدا هنوز قطع نشده بود. - چون قربانی، وکیل آیندهای بود که بهتر از هر کسی میدونست برای اثبات چنین جرمی باید چند بار دوباره تحقیر بشه، چند بار خاطره رو زنده کنه و چند بار متهم بشه که چرا در برابر تجاوز و هوسرانیِ یه آدم مست سکوت کرده! همان صدای لعنتی، میان خشخشها ادامه میداد. - برای همین، پرونده هیچوقت باز نشد! رادیو را دوباره برداشت و این بار حینی که صدای هق- هقش فضای سالن را پر کرده بود، مشتش را روی آن کوبید؛ چوب شکست. دکمهها از جا کنده شدند. فلزکار شده در آن، زیر ضربه خم شد و قطرههای خون از میان بند انگشتانش روی بدنهی شکسته چکید. با صدایی بلند هق زد و تکرار کرد: - گفتم… خفه شو! باز هم کوبید. یک بار... دو بار... سه بار... تا جایی که دیگر چیزی جز تکههای چوب و سیمهای بیرونزده روی زمین باقی نمانده بود. نفسنفس میزد؛ اما دردناکتر از همه این بود که حتی پس از شکستن رادیو، آن صدا هنوز در سرش میپیچید. صدایی که نه از بلندگوی شکسته، بلکه از گوشهای از روحش پخش میشد؛ جایی که سالها پیش برای همیشه زخمی شده بود. ماهور که همچنان سر جای خود ایستاده بود بی آنکه جنب بخورد، نگاهِ متحیرش را به یامور دوخت. موقع آشنایی با او زنی را دیده بود با شخصیتی سرسخت و لجباز اما اکنون همان زن، میان تکههای شکستهی رادیو روی زمین نشسته بود و شانههایش زیر بار گذشتهای خم شده بود که سالها به تنهایی حملش کرده بود. گلوی ماهور خشک شد؛ نمیدانست باید جلو برود یا همانجا بماند. باید چیزی بگوید یا سکوت کند. باید او را در آغوش بگیرد یا فقط اجازه بدهد هرچقدر میخواهد فرو بریزد. قلبش بیامان میکوبید؛ تمام این مدت با خودش جنگیده بود، با حسی که هر روز بیشتر از قبل ریشه میدواند و هر بار با منطق سرکوبش میکرد. به خودش گفته بود یامور فقط شریک راه است، فقط رفیق است! اما حالا، در آن خانهی نیمهتاریک، با دیدن لرزش دستها و اشکهایی که بیاجازه روی صورت یامور میدویدند، فهمید هیچکدام از آن دروغها دیگر کارساز نیستند. درد او، داشت استخوانهای ماهور را میشکست. نگاهش روی مچ دستهای یامور ثابت ماند. روی همان ردهای باریکی که یکبار بیتفاوت از کنارشان گذشته بود. چه ساده فکر کرده بود آن زخمها فقط یادگار یک روز بد هستند. هیچوقت تصور نکرده بود پشت آن خطوط سفید، شبی دفن شده باشد که زندگی یک نفر را از ریشه تغییر داده است. فکر اینکه کسی سالها پیش به زور تن او را از خودش گرفته بود، مثل مشت محکمی روی قفسهی سینهاش فرود آمد. فکر اینکه همان شب، یامور آنقدر تنها بود که مرگ را از ادامهی زندگی قابل تحملتر دیده باشد، داشت دیوانهاش میکرد! برای اولین بار در زندگی، نمیتوانست خشمش را درک کند. نمیتوانست یقهی گذشتهی یامور را بگیرد. نمیتوانست زمان را به عقب برگرداند تا همه چیز را تغییر دهد. فقط میتوانست به زنی نگاه کند که میان تکههای چوب و شیشه نشسته بود و با هر نفس، انگار دوباره همان شب را زندگی میکرد. ماهور آرام یک قدم جلو رفت. دستش ناخودآگاه بالا آمد؛ آنقدر نزدیک که اگر چند سانتیمتر دیگر پیش میرفت، میتوانست شانهی لرزان یامور را لمس کند؛ اما دستش در هوا ماند! نه از تردید بلکه از ترس… از ترس اینکه لمس کردنش، تمام دیوارهایی را که یامور سالها برای سرپا ماندن ساخته بود، یکباره فرو بریزد. همان لحظه بود که با تلخی فهمید عاشق شدن همیشه با لبخند و اعتراف آغاز نمیشود. گاهی با دیدن اشکهای کسی شروع میشود که آرزو میکنی کاش میتوانستی تمام دردهای دنیا را از دوشش برداری، حتی اگر خودت زیر وزنشان خرد شوی!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و هفتم» ماهور در ذهن خیال تماس گرفتن با امره و شرح دادنِ تمام اتفاقات را داشت و از سویی دیگر یامور که پیشنهادِ صحبت و همفکری را در مکانی بهتر را، از جانب ماهور پذیرفته بود مشغول جمع و جور کردنِ وسایلش شد. در همان بین بود که صدای زنگِ موبایلش در فضا پیچید و نامِ «نهان» روی آن درخشید. یامور با نیم نگاهی به آن، تماس را وصل کرد و گفت: - جانم نهان؟ نهان حینی که کیفش را روی شانهای جا به جا میکرد، با شوقی آشکار در لحنش پاسخ داد: - اتاق مهمون رو آماده کن که چند روزی مهمون داری! یامور لحظهای بین صحبتش مکث و با اخمی محو پرسید: - چی؟ تو؟ نهان درحالی که وسایلهای بی ربط و غیر مرتبطش را جمع آوری میکرد، توضیح داد: - ببین عشقم، من قربانیام! قربانیِ لولههای پکیج! اون آهنپارهی بیهمهچیز یهو تصمیم گرفت از زندگی استعفا بده و کل خونه رو ببره رو هوا! یامور که هیچ از حرفهای او نفهمیده بود، گرهی اخمهایش را کور تر کرد و پرسید: - لولههای پکیج ترکیده، بعد خونه رفته رو هوا؟ نهان “هوف”ای عمیق از میان لبانش آزاد کرد و ادامه داد: - آره خب! اول لوله ترکید، بعد درِ پکیج کج شد، بعد آب پاشید رو برد، بعد برق پرید، بعد تعمیرکار گفت «عزیزم، تا سه روز نباید کسی اینجا زندگی کنه.» منم گفتم خب خونه که از پایه نابود شده! یامور میان اخم کردنش زیر لب خندید. - تو اگه یه لیوانم از دستت بیفته، فرداش تعریف میکنی شهابسنگ خورده وسط آشپزخونه. نهان به نشانهی اعتراض مانند بچههای تخس پایش را به زمین کوبید و گفت: - قسم میخورم وقتی از خونه زدم بیرون، همسایه طبقه بالا داشت با سطل آب میدوید پایین. فکر کنم پنج دقیقه دیگه قایق هم لازم بشه. یامور پوشهها را درون کیفش قرار داد و حینی که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، لب زد: - تعمیرکار واقعاً گفته سه روز؟ نهان که برای جای دادن وسایلش در کیف به زور متوسل شده بود، چهره درهم کشید و گفت: - آره، گفته تا قطعه برسه. تازه یه نگاهی هم بهم کرد، انگار من پکیج رو با دست خودم منفجر کردم! لحظهای سکوت کرد و سپس با هیجان ادامه داد: - خلاصه که من با یه چمدون، یه کوله، یه بالش، لباس خواب، دستگاه قهوهساز، پلیاستیشن، دو تا گلدون و یه بسته ماکارونی دارم میام پیشت. یامور با تکخندهای متعجب ابرو بالا انداخت و پرسید: - تو قصد مهمونی داری یا مهاجرت؟ نهان کیف، کوله و تقریبا تمام وسایلی که خودش ذکر کرده بود را در ماشین جای داد و گفت: - آدم باید برای هر شرایط بحرانی آماده باشه. ممکنه نصفهشب هوس قهوه کنم، ممکنه دلم بازی بخواد، ممکنه گشنهام بشه... یامور سری تکان داد و خیره به چهرهی منتظرِ ماهور که در چهارچوب در ایستاده بود، مابینِ سخنان نهان پرید: - ممکنه اعصاب منم نابود بشه! نهان پشت فرمان جای گرفت و همزمان با روشن کردن ماشین لب زد: - اعصاب تو سالهاست نابوده عشقم، من فقط میام شاهد زندهش باشم. یامور جلوتر از ماهور راهِ خروج را در پیش گرفت و قبل از آن، با اشارهی چشم به او فهماند که پشت سرش حرکت کند. - فقط بیا، کمتر حرف بزن. نهان موبایل را از گوشی به گوش دیگر داد و گفت: - نگران نباش، امروز تصمیم گرفتم آدم آرومی باشم. هم یامور و هم نهان، هر دو بی اختیار خندیدند. هیچکدام نمیدانستند کمتر از یک ساعت دیگر، همان خانهای که قرار بود با شوخیهای نهان پر از سر و صدا شود، به سکوتی هولناک فرو خواهد رفت… با وجود اینکه ماهور پشت سر او قدم برمیداشت اما زودتر به ماشین رسید؛ حین سوار شدن مزاحمیتی برای مکالمهی تلفنی آن دو نفر ایجاد نکرد و کل مدت را در سکوت سپری کرد که پس از دقایقی، یامور تماس را قطع کرد و بی مقدمه گفت: - نهان چند روز خونهی من میمونه! درسته یکم گیج میزنه اما دختر باهوشیه؛ میشه رو کمکش حساب کرد! ماهور که تنها یکبار با نهان همصحبت شده بود از شنیدنِ واژهی «باهوش» در وصف او تعجب کرد و تعجبش را با نیمنگاهی مشکوک به یامور رساند! - چیه؟ ماهور شانهای بالا انداخت و گفت: - اتفاقا منم یه دوست دارم. همون که توی بازداشتگاه دیدی؛ امره! اونم یکم گیج میزنه، حتی باهوشم نیست ولی میشه رو کمکش حساب کرد! یامور به صورت محسوسی خندهاش را خورد و نگاهش را به بیرون دوخت و تا لحظهی توقف ماشین مکالمهای بینشان صورت نگرفت. زیاد طولی نکشید که گوشهی خیابان، میانِ دو خانه پارک کردند؛ ماهور نگاهش را بین هر دو چرخاند که لحظهای صدای یامور را شنید. - خونهی من، هوم؟ ماهور بی هیچ اعتراضی سر تکان داد و پیاده شد؛ هردو زیر نم- نمِ آرامشبخش باران قدم در سنگفرش ورودیِ درب خانه نهادند و آن را طی کردند. یامور پیش از او حرکت کرد و پس از چرخاندن کلید در قفل، در را باز کرد. قدمی در خانه گذاشت و پس از ورودِ جفتشان، صدای بسته شدنِ در گوشهایشان را کر کرد! یامور کت قهوهای رنگش را روی دستهی مبل قرار داد و گفت: - خب الان تکلیف… اما ناگه، در میان سخنان او، صدای خش- خش بلندی فضای خانه را پر کرد؛ هر دو همزمان سر چرخاندند. رادیوی قدیمی گوشهی سالن، همان که سالها بود حتی سیم برقش هم جمع شده بود، با چراغ زرد کمجانی روشن شد و باز هم خش- خش… ماهور و یاموری که کنار هم ایستاده بودند، قدری با اخم و قدری تعجب نگاهی به یکدیگر هدیه کردند. پس از ثانیهای صدایی مردانه و بیاحساس، اما دستکاری شده در خانه پیچید: - سلام یامور!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و ششم» یامور، لحظهای چشم ریز کرد و سوالی پرسید: - چه کمکی؟ ماهور گرهی دستانش را باز کرده و قدری جلو آمد؛ با چشم به برگههایی که روی هم انباشه شده بودند اشاره کرد و پرسید: - اونی که میخوای جنسش رو جا به جا کنی میشناسی؟ ایزابلا مورگان! یامور که هیچ نمیدانست او از کجا به این اطلاعات دست یافته بود با همان چهرهی گنگ پاسخ داد: - این سوالات هم از سر کنجکاویه؟! ماهور با تک خندهای کوتاه لحظهای سر به زیر شد و در جواب لب زد: - بگی نگی بیشتر از سر فضولیه! با تنگتر شدنِ گرهی ابروان یامور و چهرهاش که خواهانِ توضیحات بیشتر بود، سری تکان داد و در ادامه لب گشود: - برنامهی شکستِ مسئولیتی که در قبالش مجبوری برگردی آمریکا، از قبل کشیده شده… از شانسِ بَدت! دیگر حتی ذرهای لبخند روی لبان یامور یافت نمیشد؛ نزد پدرش خوب قلدری میکرد اما بعد از آن در خلوت خودش قدری احساس ترس کرد و حال، بیش از پیش اضطراب همانند خوره به جانش افتاده بود. - اینها رو از کجا میدونی؟ حرفامون رو گوش میدادی؟ قدری با دلخوری جملهاش را بیان کرده بود اما خودش هم خوب میدانست در دل امید دارد که ماهور بحث را ادامه دهد تا شاید چیزی دستگیرش شود. ماهور هم به روی خود نمیآورد اما دلش ذرهای به بازگشتِ یامور راضی نبود. - ایزابلا مورگان! یه تاجر اتریشیه که کارش قاچاق آثار باستانیه که از قضا برای حمل و نقل محمولهی غیر قانونیش، از اصلان و آکینی همکاری میخواد که توی پروندهی بلندشون همکاری با هرنوع قاچاقچیای هست، اِلا قاچاقچی آثار باستانی! یامور هربار با امید به اینکه از سخنانِ او چیزی نصیبش خواهد شد، با دقت گوش میسپرد اما هربار نیز بیشتر از قبل چیزی دستگیرش نمیشد؛ بلکه بلعکس، سوالات در ذهنش یکی- یکی بیشتر میشدند! - چی؟ محموله آثار باستانیه؟ به بابای تو چه ربطی داره؟ سیل سوالهایش چنان در ذهنش دانستههایش را تخریب میکرد که حتی نمیدانست از شنیدن کدام جمله باید تعجب کند و یا حتی کدام سوال برای پرسیدن اولویت دارد! ماهور نیز که قصد کرده بود تمام دانستهها، فرضیات و احتمالاتِ در ذهن خودش را برای یامور نیز بازگوم کند، دمی عمیق کشید و شمرده- شمرده توضیح داد: - محموله مواد مخدره یامور! ولی میدونم که قرار نیست به مقصد برسه؛ و صد البته که قصد و نیت این خانم حمل و نقل بارهاش نیست! میخوای بپرسی پس چیه… منم نمیدونم! به نظرت چی میشه که این خانم تصمیم میگیره از قاچاق آثار باستانی به قاچاق مواد برسه؟ ممکن نیست فقط بخاطر این باشه که بخواد به کسی نزدیک بشه و راهی جز این جلوش نباشه؟ سپس با یادآوریِ جملهای که از جانب آکین شنیده بود، ثانیهای تفکر کرد و در ادامه همان جمله را تکرار کرد: - «سهمت رو میگیری و تمام! قرار نیست کاری کنی چون اون کامیون حاملِ مواد هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه.» نگاهش را مستقیماً به چهرهی درهم و منتظرِ یامور دوخت و ادامه داد: - این حرفی بود که من موقع گرفتنِ سهمم شنیدم! حمل و نقلشون از اینجا تا ازمیر بر عهدهی اصلان اردنت… یا بهتره بگم به عهدهی توعه؛ و از ازمیر تا وین بر عهدهی آکین کارا… یا بهتره بگم منه! نمیدونم اون زن کیه، هدفش چیه و یا حتی با کی دشمنی داره؛ فقط میدونم آکین هیچوقت نمیذاره اون بار به ازمیر برسه و این یعنی تو شروع نکرده باید بار و بندیل برگشتت رو ببندی! یامور که موشکافانه و دقیق تک- تک جملات او را شنیده و حلاجی کرده بود، ذرهای از گرههای ایجاد شده در ذهنش را باز کرد و چون تمام سخنانش را منطقی میدید، شوکه و به آرامی لب زد: - یعنی؟! ماهور که اکنون دریافته بود تمام نکات را برای یامور توضیح داده اِلا نتیجه، قبل از بیان جملهای ذرهای مکث کرد و گفت: - یعنی اگه ما این بار رو به مقصد برسونیم… پس از تفکری کوتاه ادامه داد: - از نقشهی بقیه که خبر نداریم؛ اما حداقل نقشهی آکینی که قصد خراب کردنِ اصلان رو جلوی شخصی داره که میلیارد- میلیارد پول جلوش گذاشته، نقشه بر آب میکنیم! یامور که گیج شده بود، نگاهش را کوتاه از او گرفت و حینی که جملههای شنیده شده را سبک و سنگین میکرد لب زد: - اگه همه چیز رو میدونی چرا جلوشون رو نمیگیری؟ ماهور شانهای بالا انداخت و گفت: - چون هنوز نمیدونم مهرهی اصلیِ بازی کیه! در ضمن من چیزی نمیدونم، فقط حدس میزنم! باید کاری کنیم فکر کنن همه چیز طبق نقشهشون داره پیش میره! اکنون که ترس و اضطرابِ یامور جایش را به تعجب داده بود، حینی که نگاهش پایین را هدف گرفته بود، لب زد: - یعنی به کمکت نیاز دارم؟ ماهور با تکخندهای بیصدا نگاهش را مستقیم به چهرهی او دوخت و پاسخ داد: - اگه دوست نداری برگردی آمریکا! لبخندی که گوشهی لبش جا خوش کرده بود را کمی کش داد و در ادامه لب زد: - من که دوست ندارم! یامور ناگه نگاهش را بالا کشید؛ ماهور هم با همان لبخند دستش را به سوی یامور دراز کرد و در ادامه با همان لبخند ادامه داد: - میخوام همراهی کردنای این چند روزت رو جبران کنم! نمیشه؟ یامور لحظهای خندهاش را خورد و به چشمانِ قهوهای رنگ و براق ماهور چشم دوخت؛ در عرض چند ثانیه تمام وقایع پیش آمده را در ذهن خود مرور کردند؛ از بازداشتگاه گرفته تا مبحوس شدن در یخچال رستورانی که مخفیانه وارد آن شده بودند. یامور با مرور تجربههای نه چندان خوشایند و غیر نرمالی که برایشان پیش آمده بود، لبخند کمرنگی را به چهرهاش هدیه داد؛ دست دراز کرد و دست ماهور را گرم و صمیمی فشرد. - میشه! حال که مجوز همکاریِ دونفرهی آنها توسط یامور امضا شده بود، هردو با لبخندی محو و رضایتبخش خیرهی چهرهی یکدیگر بودند و گویی هردو منتظر سخنی از جانب دیگری! هردو خوب میدانستند که نیازمند کمکی از جانب افراد مطمئن ِ دیگر هستند و به تنهایی جلو بردن نقشهای حساب شده برایشان ساده و یا حتی ممکن نیست! اما مشکل حادی به نظر نمیرسید زیرا هردو مشغول فکر کردن به شخص مورد نظر خودشان بودند؛ ماهور خیالِ افزودنِ امره به کار را در سر میگذراند و یامور، نهان را! و یقیناً این شروع همکاریِ چهار نفرهی آنها بود…- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و پنجم» یاشار بیآنکه سر بلند کند و نگاهش را از میز چوبی روبهرویش بگیرد و تغییری در حالتِ چهرهی بیتفاوت و در عین حال درماندهاش ایجاد کند، خطاب به یامورِ منتظر، لب زد: - چیکار کرد که من نکردم؟! یامور پاسخ دریافتیاش را حلاجی کرد و چون منظورِ نهفته شده در سوالش را متوجه نمیشد، پس از مکثی کوتاه پرسید: - چی؟! یاشار بلافاصله پس از شنیدنِ "چیِ" سردرگمی که یامور بر زبان آورده بود، سر بلند کرد و با نگاهی دردمند ابتدا اشارهای به درون سطل زباله که کادو و کارت درونش به راحتی قابل رویت بودند، کرد و سپس خیره به چشمانِ یامور که با نگاهش مشغول کنکاشِ ربان پاره شده، جعبه، کادو و کارت درونش شده بود، با صدایی گرفته لب زد: - مگه چی توی گوشت خوندن که چشمت من رو ندید؟! مسئله را فهمیده بود؛ با یادآوریِ دست بریدهی شدهی ماهور و دستمال گردنی که دور دستش پیچیده بود، سببِ وجود آن دستمال گردن به عنوان کادو و شخصی که خریداریاش کرده بود را فهمید. از علاقه و احساسی که یاشار نسبت به او داشت آگاه بود. اگر بر زبان نمیآورد هم به راحتی علاقه را در رفتارش نشان میداد. با این وجود نمیتوانست این بیاحترامی را پای عشق و علاقهاش بنویسد! - به نظرت از حدت فراتر نرفتی؟ یاشار پس از شنیدنِ این جمله، ناگهان حالت چهرهاش را تغییر داد و با صدایی نه چندان آرام مشغول خندیدن شد؛ یامور پس از شنیدنِ پژواک صدای او که در اتاق پخش شده بود، چهره درهم کشید و هیچ نگفت! یاشار با فشردنِ دستش روی لبهی میز و حرکت چرخهای صندلی، آن را قدری عقبتر کشید و از روی صندلی برخاست؛ حینی که آرام- آرام رد خنده را از چهرهاش پاک میکرد روبهروی یامورِ عصبی اما سرگردم ایستاد و پاسخ داد: - قطعاً! معلومه که از حدم فراتر رفتم. همون موقع که روی تو دست گذاشتم نشون ندادم چقدر از حدم فراتر رفتم؟! هالهی اشک نازکی که روی مژهی پایینیاش گیر کرده بود، از نزدیک بیشتر به چشم میآمد؛ یامور نگاه از چشمانِ او گرفت و با جدیتی که پیشتر هم در صدایش یافت میشد گفت: - بهت گفتم از من و تو، ما در نمیاد! یاشار با پوزخندی تمسخرآمیز، همزمان به درون سطل زباله و دستمال گردنی که میان انبوهی کاغذ احاطه شده بود، پرسید: - از تو و اون چی؟ درمیاد؟ حرفهایش غیرقابل کنترل شده بود؛ برایش اهمیت نداشت چه چیزی را جلوی چه کسی بیان میکند. یامور هم که تاکنون سعی میکرد مراعات وضعیت موجود را بکند، پُر حرص دندانهایش را روی هم فشرد و لب زد: - من به تو گفتم نه؛ فکر نمیکنم بعد از اون روابط من با بقیه بهت مربوط باشه! لحظهای که به وضوح صدای نفسهای بالا آمده از سینهاش را میشنید و نگاهش قفلِ چشمانِ سرخ شده و مستأصلِ او بود، پس از ثانیهای مکث کردن ادامه داد: - من و تو نمیشه؛ این و بفهم! یاشار قدری فاصلهی میانشان را کم کرد و همانطور خیره به چشمانِ سبز رنگی که در نظرش زیباترین بودند، عاجزانه لب زد: - وقتی به یکی میگی دوستت دارم، یعنی در اصل داری یه اسلحله با خشاب پر بهش میدی و اعتماد میکنی که بهت شلیک نمیکنه؛ تو رسماً جای سالم رو بدن من نذاشتی یامور! یامور که با نزدیکتر شدنِ او قدری سر بلند کرده بود، بی آنکه اخم را از چهرهاش حذف کند پاسخ داد: -تو به خودزنی علاقه داری! سکوتی سنگین میانشان رخ داد؛ سکوتی که تنها با صدای نفسهای نامنظم یاشار شکسته میشد. چند ثانیه فقط به یامور خیره ماند؛ آنقدر طولانی که انگار میخواست تک- تک اجزای صورتش را به خاطر بسپارد. سپس با لبخندی تلخ پاسخ داد: - خودزنی؟ نه یامور! خودزنی یعنی آدم بدونه قراره بمیره و بازم ماشه رو بکشه. من هربار فکر کردم شاید این دفعه تو انگشتت روی ماشه بلرزه و نزنی! یاشار هنوز هم منتظر بود؛ امیدوار بود که یک جمله همه چیز را تغییر دهد. در همین میان شخصی که در چهارچوب در ایستاده بود، سینهاش را صاف کرد و حضورش را به آنان اطلاع داد! نگاهِ هر دو که به سویش چرخید، دست به سینه لب زد: - مزاحمم؟! یاشار دندانهایش را روی هم فشرد و چون میدانست اگر یامور در اتاق حضور نداشت مشتهایش را مهمانِ صورتِ فرد مقابلش میکرد، دست مشت شدهاش را کنار بدنش نگه داشت و بلافاصله پاسخ داد: - آره مزاحمی! یامور گرهی ابروانش را تا حد امکان کور کرد و خیره به چهرهی سرخ شدهی یاشار با حرص غرید: - یاشار! ماهور با تک خندهای خونسرد با یک قدم وارد اتاق شد و یامور بی توجه به او، سوی در گام برداشت. کنار در ایستاد و خیره به چهرهی یاشار ادامه داد: - میتونی بری! چهرهاش جدی و خونسرد بود و با احترام قصد بیرون انداختنِ او را داشت؛ یاشار پیش از ماهور نیز چراغ سبزی از جانب یامور دریافت نکرده بود اما رقیب و یا تهدیدی برای خود نمیدید. حال که با خود حس میکرد به آخر خط رسیده است، برای بار آخر نگاهی پر حرص به ماهور انداخت و سپس بی هیچ حرفِ اضافهای اتاق راه ترک کرد. یامور سر به زیر شده، نفسی تازه کرد و سپس به چهرهی خونسرد ماهور نگاهی انداخت؛ مقصد نگاه ماهور را دنبال کرد که در انتها به سطل زبالهی کنار میز رسید. سراسیمه خودش را به آن رساند و جعبهی کادو و محتویات درونش را خارج کرد. از سویی بابت رفتار گستاخانهی یاشار عصبی و از سویی دیگر کمی ذوق زده به نظر میرسید و آن را لبخندِ ملیح و کمرنگی نشان میداد. درِ جعبه توسط یاشار باز شده بود و همین هم سبب آشکار شدنِ کادوی درونش بود. لبخندش کمی کش آمد و حینی که دستمال گردن را از جعبه خارج میکرد خیره به متن نوشته شدهی رویش لب زد: - بابت مهربونیم؟ ماهور که تاکنون دست به سینه تکیه به دیوار داده بود و هیچ نمیگفت، لبخند گرمی تحویلش داد و گفت: - مهربونیت و اعتمادت. یامور دستمال گردن را در دست گرفت و چون رنگش را حسابی پسندیده بود، به لبخندش جان داد و در پاسخ گفت: - ممنون. ماهور قضایای دقایقی قبل را مرور کرد و پرسید: - قضیهی این یارو چیه؟ یامور که لبخند روی لبش خشک شده بود و منظور از واژهی «یارو» را میدانست، چشم ریز کرد و گفت: - چی باعث شده فکر کنی میتونی ازم توضیح بخوای؟ ماهور دریافته بود پای احساس و علاقهای یک طرفه در میان است، شانهای بالا انداخت و گفت: - بذارش سر کنجکاوی! چیزی به روی خودش نمیآورد اما عجیب خواهانِ شنیدنِ داستان بود؛ خودش هم نمیدانست چرا. یامور هم که لزومی نمیدانست مسئلهای را برای او باز کند، سری تکان داد و برای فیصله دادن به بحث گفت: - بابت هدیهات ممنون! ماهور نیز سری تکان داد و چون پروندههای زیادی را بدو ورود در دستان او دیده و از سر کنجکاوی حرفهایش در رابطه با حمل محمولهای را با اصلان شنیده بود، با چشم اشارهای به آنها کرد و پرسید: - کمک نمیخوای؟- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و چهارم» "فلش بک" - اون پولی که بردی اونقدر هام که فکر میکنی مفت نیست؛ یه کاری هست که باید انجام بدی! ماهور با پوزخندی طعنه آمیز گردن کج کرده و با چرخاندنِ تنش سوی او، سر تکان داد و گفت: - میدونستم مفت به کسی باج نمیدی! ازم چی میخوای؟ آکین لبانش را از دو سو کش داده و در جواب، تنها به تک کلمهای اکتفا کرد: - اصلان! ماهور که هیچ اطلاعاتی دستگیرش نشده بود، چشمانش را ریز کرد و با جدیتی که سبب خندهی آکین شده بود لب زد: - ببینم از این یارو اصلان خوشت اومده؟ این همه پیگیر بودنت نسبت بهش طبیعی نیست آخه! آکین با تک خندهای صدادار ثانیهای سر به زیر انداخت و گفت: - میخوام سعی کنی ازش اطلاعات بکشی! ماهور سری تکان داد و در جواب، اخمی نثار چهرهای کرد و گفت: - اونوقت چرا باید به من اعتماد کنه و بهم اطلاعات بده؟ خر فرضش کردی؟ آکین بی تفاوت، شانهای بالا انداخت و پاسخ داد: - اون دیگه تویی و هنرت! "زمان حال" همانطور خیره به نامی که پیش رویش بود، همراه با اخم غلیظی غرق در افکارِ خویش معماهای شکل گرفته در ذهنش را حل میکرد؛ اصلان سر خم کرده و با بالا آوردنِ دو انگشتش روبهروی او و بشکن زدنی، حواسش را از افکارش پرت کرد و یادآورِ حضورش در این جا و مکان شد! - تو؟! ماهور که از ابتدا با نیت و هدفی مشخص شده پا در این اتاق نهاده بود، حال برنامهاش را در صدمی از ثانیه تغییر داد؛ صاف ایستاد و خیره به چهرهی منتظرِ اصلان پاسخ داد: - منم طرف توام! یامور که هنوز هم راهرو را به طور کامل طی نکرده بود، مظطربانه قدمهای رفتهاش را بازگشت و حینی که ناخنهایش را میان دندانهایش میجوید، با لحنی آرام اما مشوش لب زد: - این چه غلطی بود من کردم؟! ثانیهای مکث کرد و برای مشورت گرفتن دنبال نامی در میان نامهای موجود در ذهنش گشت؛ با روشن شدنِ جرقهای در مغزش سر جایش ایستاد و زمزمهوار نام شخصی را ادا کرد. - نهان! دستی بر روی جیبِ خالیاش کشید و چون وجود موبایلش را احساس نکرد، مسیرِ رفتهاش را تا انتهای راهرو که به اتاق پدرش ختم میشد به قصد برداشتنِ موبایلِ جا ماندهاش بازگشت. پیش از ورود، صدایی حس کنجکاویاش را برانگیخته و باعث شد با دستی که برای در زدن بالا رفته بود، در همان حالت گوشش را به در نزدیک کرده و مکالمهی آن دو را گوش کند. - من هیچوقت نمیخواستم نوچهی این آدم بشم؛ الانم اگه میبینی براش پادویی میکنی از سر اجباره! پس از ثانیهای مکث، ناگه صدای خندهی تمسخرآمیزِ اصلان در فضای اتاق طنین انداز میشود؛ خندهی طولانی مدتش سبب شد اخمی نه چندان غلیظ میان ابروان ماهور جای بگیرد. - ماهور کارا، میخواد با کمک من زیرآب آکین کارا رو بزنه؟ درست شنیدم؟ برای تأکید بر روی نسبتشان واژهی "کارا" را بسی پر تحکمتر از بقیه کلمات ادا کرد؛ یامور نیز که کم و بیش از موضوع بحث به اطلاعاتی دست یافته بود، فاصلهاش را با در کمتر کرد و با دقت بیشتری گوش سپرد. - خب؟ کجاش برات غیرقابل فهم بود؟ اصلان که دیگر آثار خنده بر لبانش یافت نمیشد، جدیت را به چهرهاش افزود و پرسید: - از کجا معلوم نقشهی خودش نباشه؟! ماهور شانهای بالا انداخت و در کمال خونسردی پاسخ داد: - وظیفهی من نیست که اینو بهت ثابت کنم؛ قیمتش اعتماد کردنه! اصلان ابرویی بالا انداخت و بلافاصله پرسید: - که ممکنه برام گرون تموم بشه! اینطور نیست؟ ماهور شانهای بالا انداخت و خیره به نگاهِ سرشار از شَکِ او پاسخ داد: - ممکنه؛ کسی چه میدونه! پس از ثانیهای مکث، دستش را به نشانهی شروع همکاری دراز کرد و همزمان گفت: - به ریکسش میارزه؛ نمیارزه؟ بالاخره کنار زدنِ مانعی مثل آکین کارا راحت نیست! من بودم از دستش نمیدادم. اصلان نگاهش را میان چهرهب ماهور و دستِ دراز شدهاش رد و بدل و کرد و پیش از اعلامِ موافقتش برای این معامله، چند ثانیهای مکث کرد؛ سپس با جلو بردن دستش و فشردنِ نه چندان دوستانهی دستِ ماهور از رضایتش اطلاع داد. ماهور سری به نشانهی تایید تکان داد اما درست زمانی که قصد داشت دستش را از حصار انگشتانِ او بیرون بکشد، فشارِ دستِ اصلان را بیشتر روی دستِ خود احساس کرد به طوری که قادر به عقب کشیدنِ دستش نبود! اصلان در همان حالتی که محکمتر از پیش دست او را گرفته بود، با نگاهی جدی خیره به چهرهی او، تهدیدآمیز لب زد: - اگه متوجه بشم کاسهای زیر نیم کاسهاته... با مکثی کوتاه جملهاش را نیمهتمام نهاد و سپس، با چشم اشارهای به دستانِ گره خودهشان کرد و جدیتر از پیش ادامه داد: - این دست رو قطع میکنم! ماهور که تغییری در چهرهاش ایجاد نشده بود، تنها تاییدش را به وسیله سر تکان دادن به رو رساند و دستش را از میان انگشتانِ او بیرون کشید؛ همزمان با گرفتن مچ دستش توسط دست دیگرش، گوشزد کرد: - من میخوام تاوان گناههاش رو پس بده؛ اما نه به روش شماها! اصلان چشم ریز کرده و مشتاقانه پرسید: - یعنی؟! - یعنی حق نداری بکشیش؛ تاوان کارهاش رو قانونی و توی زندان پس میده! لحن دستوریِ ماهور که ظاهراً این جمله را به عنوان بندی از قرارداد ارائه میکرد، سبب شد اصلان پس از ثانیهای مکث سری به نشانهی تایید تکان بدهد؛ چون در نظرش شرط و شروط را یک طرفه نمیدید، لب باز کرد و گفت: - توام بعد از اتمام این قضیه... ماهور که با جملهاش آشناییِ کامل داشت و بارها نیز از زبانش آن را شنیده بود، قاطعانه سر تکان داد و در بین کلام او پرید: - من متعلق به اینجا نیستم؛ موندنم هم موقته! پس مطمئن باش بعد از اتمام این کار دیگه منو نمیبینی. چه اطراف خودت؛ چه اطراف دخترت! یامور که حس میکرد به اواخر مکالمه نزدیک شدهاند، از ترس باز شدنِ در و رسوا شدنِ ناگهانیاش سریعاً پس از شنیدن آخرین جمله راهرو را ترک کرد و مسیر اتاق خودش را در پیش گرفت؛ همزمان با حلاجی کردنِ چیزهایی که شنیده بود قدمهایش را سریعتر برداشت. از خصومت میان ماهور و پدرش آگاهی داشت؛ اما به ذهنش خطور نمیکرد این خصومت منجر به همچین همکاریِ غیر منتظرهای بشود! نگرانِ محسوسی را در وجودش احساس میکرد و اگر میگفت که این حس در رابطه با پدرش است قطعاً دروغ بود؛ در دل امیدوار بود ماهور خیال رنگ کردنِ اصلان اردنت را نداشته باشد. چون از پوچ نبودنِ تهدیدات پدرش به خوبی آگاه بود و میدانست اگر کاری خلاف میلش پیش برود و ماهور دستی در ماجرا داشته باشد، قطعاً برایش خوب تمام نمیشود. با دیدنِ درِ اتاقش که تقریباً کاملاً باز شده بود، اخمهایش را درهم کشید و به قدمهایش سرعت بخشید؛ برای دیدن داخل اتاق کمی گردن کج کرده و با دیدنِ یاشاری که با ظاهری نه چندان آراسته پشت میزش جای گرفته بود، اخمش را غلیظتر ساخت و حینی که وارد اتاق میشد پرسید: - اینجا چیکار میکنی؟ با ورودِ کامل و رویت برگههای آشفته شدهی روی میز و جعبهی مشکی رنگی که قبلاً در اتاق وجود نداشت اما اکنون درون سطل زباله جای گرفته بود، نگاهش را روی او ثابت نگه داشت و پر تحکمتر لب زد: - یاشار! یاشار سربلند کرده و خیرهی نگاهِ منتظرِ او شد؛ اما تنها با پوزخندی دردمند و تمسخرآمیز پاسخش را داد که یامور دست به سینه لب زد: - بی اجازه وارد اتاقم شدن و به این وضعیت انداختنش باید دلیل موجهی داشته باشه؛ منتظرم بشنومش!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و سوم» مقصد دوم و اصلیاش، اتاق اصلان بود؛ ماهور مسیر اتاق او را در پیش گرفت و یاشار، بلافاصله پس از او وارد اتاق یامور شد. با دیدنِ جعبهی کادو، دندانهایش را با حرص روی هم فشرد. خشم که راه عبور خون به مغزش را سد کرده بود، در ثانیهای دستور داد تا جعبهی کادو را در دست بگیرد و سریعاً ربان مشکی رنگِ پیچیده شده دور آن را و سپس درَش را باز کند؛ پیش از رویتِ کادوی اصلی، چشمش کارت مربعی شکل و سفیدی همراه با متنِ خوش خطی را مشاهده کرد. کارت را میان دو انگشت گرفته و با چشم، متن آن را خواند. "بابتِ مهربونیت، چون قبلی دست من مونده بود..." آز آنجا که چیز زیادی دستگیرش نشده بود، دریافت که این کادو ارتباطی با یک اتفاقِ خاص بین خودشان دارد. درون جعبه را کنکاش کرد؛ با دیدنِ دستمال گردن مربعی شکل و تا خوردهای به رنگ گلبهی، بدون فکر کردن، با کشیدنِ آرنجش روی میز تمام اجزای جعبهی کادو را درون سطل زبالهی کنارِ میز هدایت کرد. درحالی که از عصبانیت رنگ چهرهاش به سرخی میزد دستی به صورتش کشید و با خیال اینکه چطور فردی در عرض چند روز، چیزی که او سالها در پِی به دست آوردنش است را اینگونه مقابل چشمانش از چنگش درمیآورد، زمزمهوار لب زد: - کاری نکن ازت متنفر بشم یامور؛ دوست داشتنت به اندازه کافی دردناک هست! از سویی دیگر، ماهور که روانهی اتاق اصلان شده بود به سبب شنیدنِ جر و بحثِ کوتاهی که یک طرفه ماجرا را به یامور ربط میداد، دقایقی را پشت در تلف کرد و به مکالمهی واضح آنها، بیآنکه چیزی متوجه بشود گوش سپرد. یامور ابرو درهم کشید و پر حرص خطاب به پاسخی که از پدرش شنیده بود، لب زد: - یاشار؟ حتماً شوخیتون گرفته؟ اصلان که از پافشاریهای بیجای او در این مورد خسته شده بود، از روی صندلی برخاست و با آرامشی تصنعی پاسخ داد: - آره یاشار؛ تنها کسی که مطمئنم از پس این کار برمیاد اونه! یامور با دهانی نیمه باز، ثانیهای به چهرهی اصلان چشم دوخت و سپس، نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت: - پس شما به یاشار بیشتر از من اعتماد دارین! درسته؟ همینطور بود؛ اصلان انتخاب کردنِ یاشار را برای انجام اینکار ترجیح میداد. با این وجود، اِنکارانه گفت: - اینطور نیست؛ خطرناکه یامور! چرا فکر کردی اجازه میدم اینکار رو انجام بدی؟ یامور از نگرانیِ پدرش مطمئن بود؛ اما یقین داشت، علاوه بر نگرانی علت دیگری هم وجود دارد. با پوزخندی صدادار دست به سینه شد و طعنه آمیز پاسخ داد: - خطرناکه؟ برای من خطرناکه یا برای محمولهی چند میلیارد دلاریِ شما؟! اصلان که با شنیدنِ این جمله ابروهایش گره خورده بودند، درحالی که این کلامِ دخترش سبب به جریان افتادنِ خشمی در مغزش شده بود، تنها عصبانیتش را در قالب چهرهای خنثی شده پنهان کرد و هیچ نگفت. قطعاً که محمولهی چند میلیاردی برایش اهمیتی بسیاری داشت و در حمل و نقلش دقت زیادی به خرج میداد؛ اما هیچگاه ارزشِ آن با تک فرزندش برابری نمیکرد و سخنِ یامور که حقیقت را زیر سوال برده بود، اصلان را آزار میداد! - خیلی خب! یامور که گویی موفق شده بود با تحریک حسِ پدرانهی او موقعیت را کنترل کند، با تعجب ثانیهای مکث کرد و پرسید: - یعنی؟ اصلان همراه با پروندهای آبی رنگ، میز را دور زده و با جدیتی که پیش از این در نگاهش یافت نمیشد پاسخ داد: - حالا که فکر میکنی به یاشار بیشتر از تو اعتماد دارم و ارزش اون محموله بیشتر از توئه... پرونده رو روی میز وسط اتاق که احاطه شده با صندلیهای چرمی بودند پرتاب کرد و ادامه داد: - و فقط هم راه اثباتِ خلافشون رو اینجوری جلوی پام گذاشتی... سپس با چشم به پرونده اشاره کرد و دست به سینه شد! - پس بفرما؛ این گوی و این میدان! یامور که سعی داشت جدیت چهرهاش را حفظ کند و لبخندی که از رضایت بود را بروز ندهد، پیش از تشکر کردن خم شد تا پرونده را بردارد؛ اصلان با دیدنِ تغییر حالت او، زودتر دستش را سمت پرونده برده و آن را قدری عقبتر کشید به طوری که یامور، متعجب سر بلند کرد و منتظر ماند. - اما به دو شرط! یامور با اخم، سوالی سر تکان داد و پرسید: - چی؟! اصلان همانطور که دستش را روی پرونده نهاده بود، لب زد: - اجازهی کمک گرفتن از هیچکدوم از افرادِ شرکت رو نداری؛ به خصوص یاشار! یامور که انتظار شرط و شروطهای سنگین او را نداشت و گویی حس میکرد این شروط بهای یکه به دو کردن با اوست، مخالفتی نکرد و در انتظار شرط دوم گفت: - وَ؟! اصلان با امید به اینکه شرط دوم ممکن است مانع از دخالت یامور بشود و او را منصرف کند، کاملاً جدی بیان کرد: - اگه خراب کنی، برمیگردی آمریکا! یامور که عجیب از شنیدنِ این جمله یکه خورده بود، چشمانِ حیرت زدهاش را به چهرهی بیتفاوت و جدیِ اصلان دوخت و بهت زده اما آرام پرسید: - چی؟! اصلان با قاطعیت سر تکان داد و جملهی پیشینش را تایید کرد: - فرصتِ اشتباه نداری. اگه اشتباه کردی، برمیگردی آمریکا! از سمتی دیگر، ماهور که از لحظهی رسیدنش تمام مکالمات آنها را بدون سانسور شنیده بود با دهانی نیمه باز، اخمی کرد. از اصلِ قضیه اطلاع نداشت؛ اما خودش هم نمیدانست چرا یک آن خواهانِ انصرافِ یامور شد! شاید چون او نیز جزو کسانی شده بود که از رفتنش ناراحت میشدند. - قبوله! ماهور بلافاصله پس از شنیدنِ تک کلمهای که موافقتِ یامور را نشان میداد، سر بلند کرد و به دربِ قهوهای رنگ خیره شد؛ او نیز به اندازهی اصلان یکه خورده بود. میان فضای متشنج داخل اتاق، ماهور برای جلوگیری از بحثِ اضافه، تقهای به در کوبید و پس از دریافتِ اجازه از اصلان، در را هُل داد و باز کرد. با ظاهر شدنِ قامتش میان چهارچوب در و سکوتِ حکم فرما بر فضا، دریافت که ورودش سبب اتمامِ ماجرا شده است؛ نگاهش را میان اصلان و یاموری که پشت به او ایستاده بود چرخاند و پرسید: - اجازه هست؟ صدای طنین انداز شده در گوش یامور که بسیار برایش آشنا آمد، سبب شد با چرخشِ نیمی از بدنش مبدأ صدا را جستجو کند؛ اصلان نگاهش را از ماهور گرفته و پیش از صادر کردنِ اجازهی ورود برای او، خطاب به یامور لب زد: - بعداً راجبش صحبت میکنیم! یامور خم شد و پس از برداشتنِ پرونده، آن را زیر بغل زده و سمت در قدم برداشت؛ ماهور که راه را سد کرده بود، خود را کمی کنار کشید و خیره به چهرهی سر به زیرِ او، که برای ثانیهای بلند شد و پیش از خروج سری برایش تکان داد، لبخند گرمی زده و جلوتر رفت! - وقتتون بهخیر! اصلان میز را دور زده و حینی که صندلی را عقب میکشید، لب زد: - چی میخوای؟! ماهور تک ابرویی بالا انداخت و حینی که قدمهایش را سوی میز تنظیم میکرد پاسخ داد: - اصلا مهمونپذیر نیستید! سکوتِ و چهرهی درهمِ اصلان را که دید، ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد: - من... جملهاش را همراه با لبخندی محو ادا میکرد اما ثابت ماندنِ نگاهش روی نامِ حک شده بر روی برگِ چک موجود روی میز، سبب شد اندک لبخندش روی لبانش خشک شود و ادامهی جملهاش هم ناتمام بماند. ایزابلا مورگان! نامی که در یک روز برای بار دوم به گوشش میرسید؛ ثانیهای مشغولِ چیدن تکههای پراکندهی پازل در ذهنش شد. ناباورانه، همه چیز با همه چیز جور در میآمد. پنجاه درصدِ اولیهی حمل این بار باید توسط اصلان انجام میشد و آکین هم به خوبی از این ماجرا اطلاع داشت و برای همین کمر به نابود کردنِ بار آن هم در نیمهی اولیه یا در اصل، در نیمهی اصلان بسته بود.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و دوم» مویرگهای خونی و متورمی که عنبیهی قهوهای رنگش را احاطه کرده بودند خبر از بیخوابی مطلق در شب گذشته میداد؛ هالهای قرمز رنگ درست زیر پلک پایینیاش، درماندگی چهرهاش را چند برابر بیشتر نشان میداد. خیره به شکوهِ هالههای طلایی رنگِ خورشید به هنگام طلوع کردن، لحظات پایانیِ چند شب گذشته را مرور کرد. قدم نهادن در رستورانی که پیش از این متعلق به عمویش بود، به قصد یافتنِ ارتباطی میان آن و عکسِ پیدا شده در ماشین... حبس شدن در یخچال همان رستوران همراه با دستکاری عمدیِ درجهی آن... پیدایش جسدی منجمد که پیش از قرار گرفتن در آن اتاقک یخ زده، به حتم با جسمی تیز و یا خوشبینانهتر با شلیک گلوله کشته بود... و بدتر از همه هویتِ جنازه. ارتباطی میان معماهای پیش آمده و این رخدادهای از قبل برنامه ریزی شده پیدا نمیکرد؛ تاکنون، تنها به یک مسئله واقف شده بود. هر مرحلهای که دشمن مجهول الویتِ او برایش در نظر گرفته بود، یک قربانی داشت. و هر چه به طرف جلو حرکت میکردند نسبتِ او با قربانیها صمیمانهتر میشد. در ابتدا ارسلان، یکی از دستیاران پدرش؛ بعد از آن آیلین، وکیلی که مسئولیت پرونده ایلیار را برعهده داشت و در آخر هاریکا، دوست و رفیق دیرینهاش! همین هم باعث میشد تا برخلاف میل باطنیاش، قربانی بعدی را تصور کند؛ امره؟ کسی که از همهی افراد دنیا برایش قابل اعتمادتر بود؟ یا حتی مادرش؟ گزینهی بعدی میتوانست خواهر یا برادرش هم باشند؛ هیچکس نمیدانست! مغموم و با چشمانی که نورِ تابنده و تیز خورشید آزارشان میداد، آب دهانش را آهسته قورت داد؛ اما صدای ناگهانیِ موبایلش آن هم در این وقت از صبح افکارِ پریشانش را به هم ریختهتر ساخت. با چشمانی ریز شده و ابروهایی گره خورده پیامکِ ارسال شده از طرف مخاطبی با نام "آکین کارا" باز کرد؛ چشمانش را میان فایلِ ارسال شده و توضیحِ مختصرِ پایین فایل که شامل یک نام و نام خانوادگی بود چرخاند و در آخر، زمزمه وار لب زد: - ایزابلا مورگان! جای- جای مغزش را وارسی کرد اما ذرهای ام نتوانست آشناییتی با این شخص پیدا کند؛ با مطالعهی سبکسرانهی پروندهای که در قالب فایل ارسال شده بود، تای ابرویی بالا انداخت و در ذهن با خود فکر کرد که تا پیش از پی بردن به ماجرا، حضور فردی با نامِ "ایزابلا مورگان" را در صنعت قاچاق محتمل نمیدانست. دستی به چشمانِ خستهاش کشید و پس از فشردنِ دکمهی پاور، ماشینی که شب را در آن سپری کرده بود، روشن کرده و مسیرش را سوی شرکت آکین تنظیم کرد. آکین بیخبر از مرگِ هاریکا، دخترِ شریک سابقش، آزادانه به پشت صندلی میز کارش تکیه داده بود و با دقت و لذت مشغول شمردن دلارهایی بود که از اتریش به دستش رسیده بودند؛ دستههایی که شمرده بود را در سمت چپ میز و دستههای شمرده نشده را در سمت راست قرار داده بود. آنقدری هوش و حواسش حوالیِ دلارها پرسه میزد که حتی باز شدنِ ناگهانیِ در نیز بدون در زدن، تمرکزش را برهم نزد. از آنجا که میدانست تنها یک نفر جرئت انجام اینکار و البته تجربهی انجام دادنش را دارد، بی آنکه سر بلند کند لب زد: - زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم خودت رو رسوندی؛ آفرین، داری راه میفتی! ماهور، قدمهای آهستهاش تا پای میز ادامه داد و خیره به دستههای روی هم قرار گرفتهی دلارها که کوهی از اسکناس را تشکیل داده بودند، گفت: - کار و کاسبی خوب بوده انگار! آکین در آخر با لبخندی محو که به سختی در گوشهی لبش یافت میشد، سر بلند کرد و نگاهی به سر و وضع آشفتهی ماهور انداخت؛ از لباسهای پُر از خاکش گرفته تا چشمانی که بیخوابی را فریاد میزدند. ورانداز کرد اما هیچ نپرسید؛ برایش اهمیتی نداشت. - درسته. و البته توی این کار و کاسبی سهیمی؛ میدونی که؟ پس از سکوتِ نه چندان طولانیِ ماهور، آکین پروندهی روی میز را سمت او هُل داد و گفت: - احتمالا خوندیش که اینجایی. همراه با پنج دستهی اسکناس، از جایش برخاست و حینی که میز را دور میزد صدای ماهور را شنید. - ایزابلا مورگان؛ یه تاجر اتریشیه که این دفعه پنجاه درصد حمل تجارتش برعهدهی ماست! خیره به اسکناسهای پراکنده که سطح میز را کاملا پوشانده بودند ادامه داد: - ظاهراً زیادی ام خوش حسابه! آکین تحسین برانگیز سری تکان داد و همزمان با قرار دادنِ پنج دستهی اسکناس روبهروی ماهور پاسخ داد: - به عهدهی ما نیست؛ به عهدهی توئه! تکیهاش را به لبهی میز داده و چون از نگاهِ ماهور خواستنِ توضیحاتِ بیشتری را میخواند ادامه داد: - ده تُن مواد مخدر از اینجا تا ازمیر توسط یکی دیگه ارسال میشه و از ازمیر تا اتریش باید توسط ما ارسال بشه! ماهور با تک خندهای عصبی، نگاهش را از اسکناسهایی که گویی سهمش بودند گرفت و خیره به چهرهی آکین که حال بیتفاوت بود، لب زد: - چه تقسیمِ ناعادلانهای! خب؛ من باید چیکار کنم؟ آکین لبش را از یک سو کش داده و با لبخندی مرموز پاسخ داد: - سهمت رو میگیری و تمام! قرار نیست کاری کنی چون اون کامیون حاملِ مواد هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه. ماهور شکاکانه نگاهِ مرموزِ او را دنبال کرد و بیدرنگ پرسید: - و این نرسیدن به نفع تو میشه، نه؟ آکین شانهای بالا انداخت و بیتفاوت پاسخ داد: - من سهمم رو گرفتم؛ تا قبل از ازمیر هم به من ربطی نداره که چه بلایی سر محمولهی چند میلیارد دلاریِ این خانم میاد! ماهور که دستش را خوانده بود عصبی، گونهاش را از داخل جوری به دندان کشید که ثانیهای بعد شوریِ خون را در دهانش احساس کرد؛ با انزجار سری تکان داد و گفت: - یه رودهی راست تو شکمت نیست! آکین که گویی این جمله خیلی به مذاقش خوش نیامده بود، لبخندش را با اخمی نسبتاً محو عوض کرد اما پاسخی نداد؛ ماهور هم که سکوتِ حاکم بر فضا را اتمامِ مکالمه میدانست، با برداشتنِ سهمی که از سودِ این معامله داشت راهش را سمت در کج کرد و گامی بلند برداشت. - اون پولی که بردی اونقدر هام که فکر میکنی مفت نیست؛ یه کاری هست که باید انجام بدی! سویی دیگر، اصلان نیز سخت مشغول مطالعهی برگههای عظیمی بود که میزش را اشغال کرده بودند. هنوز افکارش را مرتب نکرده بود و همین هم تمرکزش را برای کار کردن خراب میکرد؛ آن هم کار کردن بر روی پروندهای مهم که سود آن غیر قابل درک بود. اما اگر زیان میداد نیز چیزی برایش باقی نمیگذاشت! آرنج دستانش را روی میز قرار داد؛ دستانش را مشت کرد و چون محموله را بسیار حساس میدید و خود به شخصه قادر به حضور در صحنه نبود؛ خطاب به فرد پیش رویش گفت: - باید به شخص مطمئن بسپارمش؛ کسی که مطمئن باشم کارش رو بلده! مرد با اخمی غلیظ پرسشگرانه سری تکان داد و پرسید: - کی؟! در همان زمان، ماهور با جعبهی کادوی نسبتاً کوچک و مشکی رنگی در دستش، قدم در راهروی شرکتِ اصلان اردنت نهاد! پیش از هرچیز، مسیر اتاق یامور را در پیش گرفت؛ با دیدنِ دربِ قهوهای رنگِ اتاقش که ریز، نام "یامور اردنت" با عنوان وکیل حقوقیِ شرکت را جای داده بود، محو لبخند زد. نزدیکتر شد و پس از در زدن منتظرِ اجازهی ورود ماند اما وقتی صدایی نشنید، با احتمال اینکه اتاق خالی است، آرام دستگیره را کشید و در راه باز کرد. از بین باریکهی ایجاد شده سرکی کشید؛ همان طور که فکر میکرد، کسی در اتاق حضور نداشت. درِ نیمه باز را کامل هُل داد و وارد شد؛ از وجودِ کارت درون جعبه که برهانِ کادوی درونش را مشخص میکرد مطئن بود. پس لزومی برای دیدنِ یامور و صحبتِ حضوری با او نمیدانست. جعبه را روی میز کارش قرار داده و همانطور که وارد شده بود، همانطور هم بیصدا خارج شد؛ بیخبر از آنکه یاشار تمام مدت مشغول تماشای او بوده است!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و یکم» ماهور درحالی که شانهی فرهاد را زیر دستان خود میفشرد، با چهرهای درهم سرش را پایین انداخت که اشکی مستقیم راهش را روی پیراهن فرهاد پیدا کرد؛ بغضش را فروفرستاد و آهسته لب زد: - فرهاد... اما فرهاد، گویی هیچکدام از صداهای اطرافش را نمیشنید؛ تصاویر پیش رویش هم کم و بیش تار و از دید خارج شده بودند. از شدت دیوانگی توهم زده بود و از شدت جنون پر از ابهام شده بود. دلتنگ بود، دلتنگِ مردمکهای قهوهای رنگِ معشوقهاش که دیگر مثل سابق نمیدرخشید؛ دلتنگ گل سرخ لبانش که اکنون پژمرده و خشکیده شده بود. دلتنگ صوت قلبی که هرشب مانند موزیکی آرامشبخش به آن گوش میسپرد. دلتنگِ صدای نبضی که برایش همچون آوازی دلنواز عمل میکرد! هرکدام گوشهای از زمین، هراسان و بهت زده مشغول کاری بودند؛ یامور حینی ک کت اصلان را محکم دور خود پیچانده بود پس از تحویل اظهاریهاش در رابطه با اتفاقی که افتاده بود، همراه پدرش اداره آگاهی را ترک کرد. ماهور تکیه داده به صندلیِ ماشین و غرق در افکار گره خوردهی خویش دست پیچیده شده در دستمال گردنِ یامور را مشت کرد اما حتی سوزش زخمِ زیر پارچه نیز نمیتوانست افکار متشنجاش را متفرق کند، اما صدای زنگ موبایل برای ثانیهای رشتهی افکارش را گسست. نیم نگاهی به صفحهی موبایل و خواندنِ نامِ پررنگِ "کمیسر الما" باعث شد ذهن آشفتهاش را جمع و جور کند؛ موبایل را در دست گرفت و پیش از پاسخ دادن حرفهایش را مرتب کرد؛ دقیق اطلاع نداشت که یامور چقدر از اطلاعات را در اظهاریهاش ذکر کرده بود. از آنجا که مسئلهی پیش پا افتادهای رخ نداده بود و پای قتل درمیان بود، یکی نبودنِ حرفهایشان برای هر دو بد تمام میشد؛ شاید هم به قیمت مظنون شناخته شدنشان! با فشردنِ دکمهی سبزرنگ تماس را وصل کرد اما حرفی نزد که الما سکوتِ نه چندان طولانیِ بینشان را شکست و گفت: - کجا رفتی؟ بچهها پیدات نکردن؛ باید بیای اداره! - میام الما؛ میام. الما رو به روی اتاق بازجویی ایستاد و پیش از قرار دادنِ دستش بر روی دستگیره لب زد: - خوبی؟ سرش را به صندلی تکیه داد و لب باز کرد: - چی فکر میکنی؟ الما درحالی که جلوی در وقتکُشی میکرد، نوک پوتین مشکی رنگش را به آرامی به در نزدیک کرد و حینی که با چشم آن را دنبال میکرد، گفت: - اگه اوضاع مساعد نیست وقت میخرم برات؛ هر وقت حس کردی بهتری بیا. ماهور که دلیل کمکهای پی در پی الما را به طور دقیق متوجه نمیشد، ابرو درهم کشید و سعی کرد آنها به حساب توصیههای زیادِ هاریکا در رابطه با او بگذارد. - ممنون. پس از تک کلمهای که بر زبان آورد منتظر جواب نماند و البته فرصتِ جواب دادن هم به الما نداد و با فشردنِ دکمهی قرمز رنگ به مکالمه خاتمه داد! پیش از خاموش شدنِ صفحهی پرنورِ موبایل که در تاریکیِ حاکم بر ماشین چشم را آزار میداد، دریافت پیامی با مضمونِ "من چیزی از علامتها و نشونههایی که پامون رو به اون رستوران باز کرد به پلیس نگفتم" از جانب ماهور، گره کورهی اخمش را پررنگتر کرد. الما، موبایل خاموش شده را در جیب شلوارش فرو کرد و بلافاصله پس از باز کردنِ در وارد شد؛ یاشار که با شنیدنِ صدای در سر بلند کرده بود، با دیدنِ چهرهی آشنای الما که از صحنهی جرم به یادش مانده بود، صاف نشست. الما پروندهی آبی رنگی که در دست داشت را روی میز مقابل گذاشت و با صلابتِ تمام کوتاه لب زد: - یاشار دمیر! صندلی چوبی را ب کمک پایش کنار زد و رو به روی او مقابل میز ایستاد. - پس صاحب رستوران تویی. یاشار سربلند کرد و خیره به چشمانِ سبز رنگِ الما که زیر نورِ ساطع شده از چراغِ روی میز روشن تر به نظر میرسیدند، تایید کرد: - منم، کمیسر! الما با قرار دادنِ کف دستانش روی میز اندکی خم شد و پرسید: - کسی باهات دشمنی داره؟ درحدی که بخواد تو رستورانِ تو مرتکب جرم بشه و گردنِ تو بندازه؟ یاشار با نوک انگشتانش مشغول ضربه زدن به سطح میز شد و در همین حین، با لبخندی عصبی پاسخ داد: - یعنی الان میگی گردنِ من افتاده؟ الما پاسخِ لبخندِ هیسترسکش را داد و حینی که سعی میکرد تمرکزش را با وجود صدای انگشتانِ او حفظ کند گفت: - اگه مطنونِ پرونده تو بودی قطعا همچین سوالی ازت نمیپرسیدم. تو فقط شاهدی؛ نترس! یاشار نگاه از چهرهی الما دزدید که دوباره پژواک صدای او در گوشش اکو شد. - با مقتول چه نسبتی داشتی؟ یاشار قدم زدنهای استوار هاریکا در راهروی شرکت را به خاطر آورد؛ نفس حبس شده در سینهاش را صدادار بیرون فرستاد و گفت: - مدیر عامل شرکتِ اصلان اردنته... البته، بود؛ منم برای اصلان کار میکردم. از اونجا میشناسمش! الما ابروانش را درهم کشید؛ کمی سرش را برای دیدنِ چشمانِ او پایین تر برد و پرسید: - کار میکردی؟ الان نمیکنی؟ یاشار سر بلند کرد و با پایان دادن به ضرباتش روی میز پاسخ داد: - به اختلاف خوردیم! کوتاه توضیح داد و الما با بالا پراندنِ تای ابرویی به او فهماند که خواهانِ توضیح طولانی تری است. - دخترش رو میخواستم... میخوام! الما ناگهان با تک خندهای کوتاه، افکار یاشاری که با گفتنِ تنها همین یک جمله صحنهی آخری که از یامور و ماهور دیده بود را برای خود بازسازی میکرد، برهم زد. - دخترش رو بهت نداد؟ یاشار پس از شنیدن این جمله دردمند لبخندش را کش داد و گفت: - اون دخترش رو به هیچکس نمیده. الما لبانش را جمع کرد و پس از مکثی کوتاه ادامه داد: - از این بحث بگذریم؛ این رستوران رو کی خریدی؟ از کی خریدی؟ یاشار که فلسفهی خرید آن رستوران را تنها برای خودش منطقی میدید، دمی عمیق وارد ریههایش کرد و گفت: - تازه نیست؛ چندسالی میشه. با یه قیمت فضایی که پیشنهاد خودم بود از مزایده خریدم. الما که کنجکاویاش تحریک شده بود، مشتاق به او خیره شد و لب زد: - ادامه بده! یاشار تکیهاش را به صندلی داد و در ادامه گفت: - اون رستوران برای آلتان کارا بود؛ اگه میخوای راجب نسبتش با ماهور بدونی باید بگم نمیدونم؛ اما بعد از مرگ اونها توی مزایده گذاشته میشه و من خریدمش. میشه گفت تقریبا چهار میلیون دلار! الما که ناگه با شنیدنِ آن مبلغ هنگفت چشمانش گرد شده بود، از آنجا که خیال میکرد جملهی آخرِ این مرد دروغی بیش نیست، نگاهی غضبناک به چهرهاش انداخت و گفت: - چرا فکر کردی باور میکنم انقدر پول و بایت خرید یه رستوران ساحلی دادی؟ من احمقم یاشار؟ یاشار پوزخندی تحویلش داد و در جوابِ چهرهی و لحنِ عصبیاش پاسخ داد: - احمق منم که بخاطر اسم رستوران بالاترین مبلغ پیشنهادی رو توی مزایده دادم! الما با همان چهرهی درهم کشیده، نگاهی روی پرونده انداخت و پس خواندنِ نام صحنه جرم که دقیقا نام رستوران بود، بیلبورد بزرگی که کلمهی "یامور" را از سمت ساحلیِ رستوران نشان میداد، به یاد آورد. - چرا از اون پسره ماهور بازجویی نمیکنید؟ بیشتر از من خُرده شیشه نداره؟ الما حرصِ نهفته در جملاتش که خطاب به ماهور بودند را دریافته بود، برگهای را جلوی او هُل داد و با اشاره به خودکاری که گوشهی میز بود گفت: - هرچی راجب امشب میدونی بنویس. بعدشم میتونی بری؛ آزادی!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتادم» خشنود از زمانِ انتقامی که طی این چند سال بارها و بارها در ذهنش تصور کرده بود، همراه با حرص سر تکان داد؛ همچنان غرق در تفکر خیرهی ماشین بود و خیالش حوالی هفت سالگی پرسه میزد که ناگهان، صدای شکستن جسمی شیشهای ذهنش را از خیالات دور کرد و نگاهش را سمت در و مسیر صدا کشید. با این فکر که باز هم این صدا نتیجهی کارهای سر به هوای ایزابلا است چند ثانیهای را صبر کرد اما سکوتِ طولانی مدتی که در پس صدای شکستن بود قضیه را برایش مشکوک ساخت.ماشین را با ملایمت و در حالی که نگاهش همچنان با اخم روی در قفل شده بود، سر جای قبلی برگرداند و نسبتاً بلند لب زد: -ایزا؟ سکوتی که انتظار دریافتش را نداشت سبب شد تا از روی صندلی برخیزد و درحالی که دستش آماده روی اسلحهی بسته شده به کمرش قرار داشت اتاق را ترک کرد؛ مجدد مسیر راهرو را در پیش گرفت که پس از رد شده از کنار اتاقی که دری نیمه باز داشت و اندک نور لرزانی که از داخلش به چشم میخورد، ثانیهای مکث کرد و قدمی به عقب برداشت. آهسته دستش را روی در قرار داد و با هُل دادن آن، داخل اتاق را برانداز کرد. اتاق خالی بود؛ تنها میز چوبی و گردی که روی آن کیک کوچک و شمعهایی که بر اثر شعلههای داغ میسوختند و رو به پایین آب میشدند، به چشم میخورد. اخمی که از ابتدا روی صورتش جای گرفته بود، غلیظتر شد اما پیش از آنکه فرصت کاری را داشته باشد، دو دست ظریف و دخترانه روی چشمانش را پوشاند. مرموزانه تک ابرویی بالا پراند و لبخندِ بسیار محوی مهمان لبانش کرد و آهسته لب گشود: - بوی تیز ادکلنت هویتت رو فاش میکنه... با شُل شدن دستانِ دخترک کوتاه پلکی زد و سوی او برگشت؛ چهرهی ایزا هم همانند مسیح، با لبخندِ محوی که به راحتی قابل رویت نبود مزین شده بود. مسیح را دور زده و کنارِ همان میز توقف کرد؛ پاکت سفید رنگی که درون دستش جای خوش کرده بود را روی میز نهاد و با حرکتی کوتاه آن را سوی مسیح هُل داد. - این دستگرمیِ بیبی؛ اما... تولدت مبارک! مسیح اندک فاصلهای را طی کرد و پس برداشتن پاکت، به آرامی مشغول باز کردنِ چسب آن شد؛ در همان حینی که با آرامش دو برگهای که مشابه بلیطهای پرواز بودند را خارج میکرد، ایزابلا انگشت اشارهاش را بر روی سطح کناریِ کیک کشید و با جمع شدن قدری از خامهی آن بر روی انگشتش، آن را ب دهانش نزدیک کرد و گفت: - تولدت اصلیت قراره خونه باشه. حینی که طعمِ شیرینِ خامه را زیر زبان مزه- مزه میکرد، نگاهی به چهرهی خنثی او انداخت و گفت: - البته با کمی تأخیر؛ مقصد بعدی..؟ برای دریافتنِ خشنودی مسیح، به چهرهی او خیره شد و منتظر پاسخِ سوالش ماند؛ مسیح برای لحظهای بلیطها را همانطور که نصفه و نیمه از پاکت بیرون زده بودند روی میز رها کرد و چون در ذهنش درگیر پیشبینی روزهای آیند بود، دو انگشتش را به سمت یکی از شمعهای روشن برد و چون هیچگونه از عصبهایش درد یا سوزشی را به مغزش ارسال نمیکردند، مشغول بازی و خاموش کردن آتشِ شعلهورِ آن شد. پس از فروکش شدنِ آتش به کمک انگشتش، لبانش محسوس به دو سمت کش آمده و در جواب ایزابلا باز شدند: - ترکیه! *** هر پنج نفری که چشمشان به جسد خورده بود، قدرت تکان خوردن نداشتند؛ موهای قهوهای رنگی که با رگههایی از خون راه خود را از پارچهی سفید رنگ بیرون گرفته بودند بقیه را متوجهی "زن" بودنِ قربانی کرده بود. اما هویتش خیر! ماهور که پیش از همه عزمش را برای جلو رفتن جزم کرده بود، قدم اول را برداشت؛ ناگهان صدای آژیر مانندِ آمبولانس تک- تکشان را از بهت خارج کرد. یاشار در کمال ناباوری آب دهانش را فروفرستاد و بریده- بریده لب زد: - من... من فکر کردم که... قدمی به عقب برداشت و چون صدای آژیر را نزدیکتر حس کرد ادامه داد: فکر میکردم... ممکنه کسی آسیب... آسیب دیده باشه... برای همین... اصلان از آنجا که دریافته بود خبر کردنِ آمبولانس اقدامِ یاشار بوده است، دستی به نشانهی سکوت بالا برد و با این حرکت، دهان او را بست. ماهور همانطور که در انتظار رسیدنِ تکنیسینهای اورژانس بود، لخظهای تردید را به طور کامل کنار زد و حینی که متوجهی قدمهای افرادی به داخل رستوران میشد، کنار جنازهای که پارچه چهرهاش را پوشانده بود زانو زد. بیآنکه ذرهای فکر کند با گرفتنِ لبهی پارچه و حرکتی سریع، آن را کنار زد. پس از نمایان شدنِ چهرهاش، واکنش ماهوری که پارچه را پس زدع بود، از همه افرادِ حاضر سریعتر بود. بلافاصله از چهرهی رنگ و رو رفتهی جسد روی برگرداند و به واسطهی شوکی که برابر با منتقل شدن برقی با ولتاژ بالا به بدنش بود، روی سطح سرد و سرامیکیِ زمین نشست و با نفسهایی نامنظم به سمتی دیگر از اتاق چشم دوخت. یامور درحالی که دیوار را تکیهگاه خود قرار داده بود، آهسته سُر خورد و روی زمین نشست. اصلان و یاشار هم وضعِ بهتری از آن دو نداشتند. تنها کسی که چیزی در چهرهاش بروز نمیداد و همانطور خیرهی جسدِ مقابل شده بود، کسی نبود به جز فرهاد! تَنِ غرق در خون او را از زیر نظر گذراند و سپس درحالی که نگاهش بر روی لبانی که بر اثر سرما کبود شده بودند، با صدایی خفه و لرزان لب زد: - هاریکا... خیره- خیره نگاهش میکرد و این نگاه با همیشه فرق داشت؛ این نگاه بوی نامطبوعِ خون میداد، بوی تلخ درد میداد، طعم گس جنون میداد! درحالی که متوجهی ورود تکنیسینها نشده بود، دستش را سوی گردنش برد؛ احساس خفگی میکرد. احساساتش جریحهدار شده بود و قلبش برای تپیدن ناز میکرد. نفسهایش به شمارش افتاده بودند و قدمهایش ناخواسته سوی جسد هاریکا حرکت کردند. ناتوان، کنارش زانو که ناگه حرفهای خودش در گوشش پیچید! مرد که گریه نمیکند، مرد که نمیشکند، مرد که از شکاف قلب ناله نمیزد! اما طاقتی در خود ندید؛ مردمکهای لرزانش در سیل شوری اشکهایش مدام میغلتیدند. با احساس افرادی که علائم حیات همسرش را چک میکردند و در رابطه با آن جواب منفی میدادند، شکاف قلبش مدام بیشتر و بیشتر میشد و صدای شکستنش گوش فلک را کر میکرد. با دیدن کیسهی مشکی رنگی که ظاهراً کیسهی حملِ جنازهی افرادِ مُرده بود، لبخند زد؛ لبخندی که با آه و اشک همراه بود، لبخندی که با بغض و دیوانگی همراه بود. حینی که هاریکا را درون آن کیسه قرار دادند زیپ را تا نصفه های راه بالا کشیدند، سر بلند کرد و با صدایی مشابه فریاد، لب زد: - چیکار میکنید؟ مرد بیتوجه به سخن او برای بالا کشیدن زیپ اقدام کرد که فرهاد، مجدد لب زد: - این رو ببندی نمیتونه نفس بکشه! ماهور دستی به صورت خیس از اشکش کشید و پس از برخواستن، بازوی فرهاد و میان دستانش گرفت که فرهاد، با تقلایی کوتاه ادامه: - هاریکا از جاهای تنگ خوشش نمیاد. ماهور با تمام توانی که در جان برایش باقی مانده بود، سعی کرد تن فرهاد را ثابت نگه دارد؛ مرد از فرصت استفاده کرد و زیپ کیسه را تا انتها بالا کشید و با گرفتنِ آن سوی برانکارد، به مردِ دیگر علامت داد. فرهاد که ناباورانه نگاهش را بین آنها میچرخاند، آهسته لب زد: - کدوم بیمارستان میبریدش؟ خون زیادی از دست داده... یاشار نیز بازوی دیگرش را در دست گرفت که فرهاد، درحالی که تقلاهای زیادی برای برخواستن داشت، لب گشود: - حتماً به خون احتیاج داره؛ گروه خونیِ من بهش میخوره.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و نهم» ماشه که زیر انگشت اشارهاش با ملایمت تحت فشار بود، ناگه با فشارِ بیشترِ انگشتش به عقب کشیده شد؛ گلولهی آزاد شده با صدایی بلند و گوش خراش، مغز پسر را شکافته و به واسطهی فاصلهی کم و شتابِ بالایِ آن، از آن سوی سرش خارج شد. ایزا، در حالتی که دستش همچنان بلند بود و اسلحه را مماس با گردنِ کج شدهی پسر رو به پایین نگه داشته بود، از حرص دندانهایش را روی هم فشرد که صدای ساییده شدنشان روی هم، به گوشش رسید؛ خیره به لکه خونهای تازهای که روی دیوار مقابل پاشیده شده و هرکدام راهِ خود را سوی پایین کج کرده بودند، دستش را موازی با بدنش قرار داد و زمزمهوار لب زد: - این همه تلاش و این همه دوندگی برای پیدا کردنِ اسمش داشتی که حالا توی فاصلهی دو قدمی از جواب، بگی بکشش؟ چشم از لکههای سرخِ خون دزدید و به چهرهی سر به زیر و غرق در تفکر، اما همچنان بیتفاوتی خیره شد. برای جلب توجه و غارت کردنِ نگاهش، کمر خم کرد و با لبانی بسته برای یادآوریِ سؤالش گفت: - هوم؟! نه تنها پاسخی نصیبش نشد، بلکه او با چهرهای که خالی از پشیمانی بود جسد بیجانِ مقابلش را نظاره کرد که برای لحظهای، صدایی رساتر از آخرین زمزمهای که شنیده بود، گوشش را پُر کرد: - زده به سرت مسیح؟ شخصی که با لفظ "مسیح" خطاب شده بود، کوتاه و عصبی چشمانِ مشکیاش را پشت پلکهایش مخفی کرد و با لحنی که کاملاً با چهرهی خونسردش در تضاد بود، همتراز با صدای دختر تشر زد: - ایزابلا! دستش را بندِ زانویش کرد و با اندک فشاری به آن، از روی صندلی برخاست و در نهایت، مردمکهای قهوهای رنگش را به چشمانِ پُر حرصِ ایزابلا گره زد. فاصلهی یک قدمیِ بینشان را با گام برداشتنی پر کرد و سینه به سینهی او، سرش را قدری جلوتر برده و آرامتر ادامه داد: - به کلماتت وقتی با من حرف میزنی دقت کن! تو مسئول حساب پس گرفتن از من نیستی! اگر آن دختر برایش از ارزش بالایی برخوردار نبود و یا بر روی "ایزابلا" بودنش چشم میبست، بیشک رفتارش تنها به یک هشدار ختم نمیشد؛ با این وجود که باید حسابش را جورِ دیگر تسویه میکرد؛ اما بیآنکه حتی نوک انگشتش هم به او بخورد اتاق را ترک کرد. هنوز هم از دستوری که داده بود، ذرهای احساس ندامت نمیکرد؛ چون به او فرصتِ به زبان آوردنِ ده کلمه را داده بود و ماندن روی حرفش را به شنیدنِ نامِ کامل شخص ترجیح میداد. هرچند که فهمیدن نام هم برای یافتنش کافی بود. مگر ممکن بود چند نفر در یک کشور با نام "اصلان" سابقهای طلایی در قاچاق اسلحه داشته باشند؟ حینی که در ذهنش نام را بارها و بارها برای خود تکرار میکرد، از راهروی کوتاهی که در انتهایش اتاقکی جای گرفته بود، عبور کرد و بلافاصله تنش را پشت میزی که گوشهای از اتاق قرار داشت، جای داد؛ پلکی زده و پس از تعللی کوتاه، کشوی نسبتاً بزرگِ میز را بیرون کشید و به محتویات داخلش، که شامل دو کلتِ مشکی و یک ماشینِ اسباب بازی کلاسیک بود، نگریست! بدنهی براقِ و مشکی رنگِ ماشین را که بازتاب چهرهاش در آن مشخص بود، در دست گرفت و بیست و هشت سال از زندگیاش، که تا چند روز آینده یک سال به آن افزوده میشد، به یاد آورد. علاوهبر آن، برای هزارمینبار به چرایِ پیدا کردنِ شخصی با نامِ "اصلان" پی برد. انگشت شصتش را به آرامی، روی دربِ ماشین حرکت داد و به روزی فکر کرد که پسر بچهای هفت ساله، در انتظار همبازیاش به همین ماشین خیره شده بود! "فلش بک" مداد رنگیای که رنگِ زردش را برای افزودنِ خورشید به نقاشیاش خرج کرده بود، روی زمین انداخت و به قصد برداشتنِ رنگِ آبی، سر بلند کرد؛ اما پیش از کند و کاو میان مداد رنگیهایی که دور تا دورِ خودش پخش کرده بود، چشمش به ماشینی که تنها یک وجب طول داشت، برخورد کرد. لبخندِ کوچک و بچگانهاش، از چهره پاک شد. به یاد آورد که چند ساعت از قولِ پدرش که برای بازی به او داده بود، گذشته است و چهطور طی این مدت سرش را با نقاشی گرم کرده. مغموم چرخی به گردنش داد و از پنجره، فردِ کت و شلوار پوش و آشنایی را دید زد که مشغول عبور از قسمتِ جلوییِ خانه بود، با ابروهایی که از سر ناراحتی بالا پریده بودند، لبانِ کوچکش را جمع کرد و زیر لب گفت: - بابا؟! پدرش، که با آن لباسهای متشخص و لباسی بلند، مشکی رنگ و به همراهِ رگههایی از رنگ آبی در قالب یک دادستان شناخته میشد، گامی به سوی ماشین برداشت؛ اما در لحظه، صوتی کودکانه و بیتاب و به گوشش رسید: - بابا! مرد مکث کوتاهی کرد و سپس پیش از اینکه فرصت برگشتن پیدا کند، متوجه شد پاهایش در حصار آغوشی کوچک گیر افتادند. نگاهی به سمتِ پسرکَش که محکم پاهای او را چسبیده بود و ظاهراً قصد رها کردن هم نداشت، انداخت و ناچاراً نفسش را به بیرون فوت کرد. بعد از آن صدای ملتمسانه و شاکیِ پسر دوباره به گوشش رسید: - نرو بابا! تو گفتی امشب پیشم میمونی، قول دادی باهام بازی کنی! حسی که کششِ خاصی روی ماندن داشت و از لحن معصومانهی فرزندش به وجودش تزریق شده بود را هرچند سخت، اما پس زد و پس از آزاد کردنِ پاهایش از حصار دستان پسربچه، پیش پایش زانو زد؛ اخمی غلیظ چهرهاش را در بر گرفته بود و لبانِ کوچک و جمع شدهاش، چهرهی رنجورش را مغمومتر نشان میداد. دستش را به قصد نوازش گونهاش بالا بُرد و دلجویانه گفت: - امروز خودت تنهایی بازی کن مسیح؛ من قول میدم... پس از شنیدنِ واژهی "قول" که در این اواخر بیش از حد معمول از دهان پدرش میشنید اما هیچ تلاشی برای عمل به هیچکدامشان نمیکرد، به ستوه آمد و خودش را عقب کشید که دستِ او، در حالی که مشغول نوازش گونهی مسیح بود در هوا معلق ماند. سپس پُر حرص ماشین اسباب بازیاش را روی چمنهای سبز پرتاب کرد و با خشمی کودکانه فریاد زد: - نمیخوام! تو هیچوقت به قولهایی که میدی عمل نمیکنی! مرد با اخمی از سر شرمندگی، دستش را پایین برد و با برداشتنِ ماشینی که روی زمین افتاده بود، فاصلهای که میانشان انداخته شده بود را پر کرد و با لبخندی تصنعی که سعی در طبیعی جلوه دادنش داشت، گفت: - امروز زودتر برمیگردم؛ به هر حال جشن تولد داریم، نه؟! کمی لبخندش را عریضتر ساخت و با چشمکی کوتاه، ماشین را سوی او گرفت؛ مسیح با وجود بیاعتمادیاش نسبت به حرفهای او، اما قدری از غلظت اخمش کاست و در بدنهی براق، تمیز و مشکی رنگِ ماشین چهرهی خودش را نگریست. همانگونه که ایستاده بود نگاهش را به چهرهی خواهشمندِ پدرش دوخت که او هم دستش را قدری جلوتر برده و دلگرم کننده لب زد: - اینبار قولم قوله! ناچاراً باور کرد و بیمیل، ماشین را از دست او ربود؛ سر به زیر عقب گرد کرد و بیآنکه نگاهی به پشت سر بیاندازد، مقصدش را سوی درِ نیمه بازِ خانه تغییر داد. با اوقات تلخی محل را بیخداحافظی ترک کرد و با امید به اینکه گفتهی پدرش در رابطه با قولی که داده بود در روز تولدِ او متفاوت است، در گوشهای از خانه مظلومانه کز کرد و منتظر ماند. آن روز برخلاف روزهای دیگر، برنامهای مختص به تولدِ هفت سالگیاش ریخته شده بود و به راستی، قولِ آن روز با بقیهی روزها تفاوت داشت. اینبار قصد عملی کردنِ گفتهاش را داشت؛ میخواست اما ایندفعه، هرگز برنگشتن دلیلی برای بد قولیاش شد! "زمان حال" فک لرزان منقبض شدهاش، رگی که روی شقیقهاش هر ثانیه متومتر میشد و رنگ دستش که از بابت فشارِ زیاد به ماشین سوی سفیدی میرفت، نتایج یادآوریِ روز تولد هفت سالگلیاش و جنازهی سردِ پدرش که تنها کادوی دریافتیاش بود، شد.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و هشتم» دخترک این جمله را بر زبان آورد و با دستانی قفل شده درهم، روی پاشنهی پا چرخید و مسیرش را به سمت در خروجی تغییر داد. هدفش خروج بود؛ اما به محض شنیدن صدای قدمهای فردی که در آن زیرزمینِ نمور، نسبتاً تاریک و کم رفت و آمد، به راحتی قابل سمع بود، چاقو را بر سر جای قبلیاش بازگرداند و از رفتن صرف نظر کرد. صدای گامهایش، لبخندی محو و آمیخته با خباثت روی لبانِ برجسته و کالباسی رنگِ دختر ترسیم کرده بود. چهرهاش را سوی تن فردی چرخاند که با درماندگی قدری رو به پایین خم شده بود و بیشک اگر به صندلی بسته نبود، نقش بر زمین میشد؛ اما باز هم حاضر به سخن گفتن نبود! دوباره روی پاشنهی پا چرخید؛ دست راستش را جمع شده، بالا و به موازات بازویش نگه داشت و از روی عادت، مشغول شکستن قولنج انگشتِ اشارهاش شد. لب بر لب فشرد و با تأسفی تصنعی لب زد: - آ اُ... اصل مطلب سر رسید! نگاهِ پسر چیزی از ترسِ درونش را بروز نمیداد؛ اما چون برای دریافتنِ مفهومِ جملهای که شنیده بود، نگاهش خیرهی چهارچوبِ در که درست مقابلش قرار داشت شد و همین خیرگیِ نگاهش نگرانیاش را نشان داد. شخصی که دخترک او را "اصل مطلب" خطاب کرده بود و گویی منشأ تمام اتفاقات به او وصل میشد، در کمال خونسردی اولین گامش را داخل اتاق نهاد؛ بیآنکه کوچکترین نگاهی حتی از گوشهی چشم نثار هیچکدامشان کند، همانطور که سر به زیر وارد شده بود همانطور هم گامِ دیگری برداشت و بینِ راه، با دراز کردنِ دستش سوی صندلیِ چوبیای که درست جلوی پایش قرار داشت، قسمت بالاییِ آن را در دست گرفت. بیتوجه به صدای ناجور و ناهنجاری که بر اثر کشیدگیِ کفِ پایههایش روی زمین ایجاد میشد، با حوصله آن را تا فاصلهی دو قدمی پسر کشاند. پیش از نشستن، اسلحهای که از لحظهی ورود در دست نگه داشته بود را به دستِ دیگر داد. در حالی که خودش روی صندلی، مقابل پسرک جای گرفته و دستِ مخالفش دورِ لولهی اسلحه حلقه شده بود، برای اولینبار نگاهی به چهرهی زخمی و خونینِ او انداخت و اسلحه را، طوری که سوی خودش باشد و دستهاش سمت دختر، بلند کرد. راضی از شاهکارِ دختری که کنارش ایستاده بود، ابرو بالا انداخت؛ اما نه ذرهای از آن را بروز داد و نه چهرهاش تغییر کرد. دختر که موقعیت را جدی دیده بود، انگشتانش را دور بدنهی گرمِ اسلحه محکم کرد و بدون تعلل، به شقیقهی پسر چسباند و تنها منتظر علامت برای عمل شد. شخص دیگر، هنوز چهرهی فرد مقابلش را برانداز نکرده بود؛ اما بدون نگاه کردن هم توانست به فهمِ مصدومیتِ بالای او برسد. دستانش را روی سینهاش گره زد؛ در نهایت، قاطع و کوتاه با لحنی تأکیدی لب زد: - دَه کلمه! دخترک که واضح منظورِ مبهمش را دریافته بود، لولهی اسلحه را از شقیقهی پسر به سمت چانهاش بُرد و حینی که به کمک آن قصد داشت سرش را بلند کند، لب زد: - من رو ببین! چهرهی گُنگ، آسیب دیده و کمی ترسیدهی پسر بلند شد و نگاهش روی اجزای صورت دخترک چرخید؛ دختر با بالا گرفتن دستِ آزادَش، پنج انگشتش را به نمایش گذاشت و پرسید: - این چندتاست؟ پسر علاوه بر دردی که داشت چهرهاش را متعجب از فردِ مقابلش که تا کنون دریافته بود تفاوتی با دیوانهها ندارد، جمع کرد و سؤالش را بیجواب گذاشت که ناگه، درست همان سؤال بلکن بسیار تهدیدآمیزتر از پیش پرسیده شد: - هی با تو بودم! پرسیدم این چندتاست؟ در حالی که با نگاهش، واضح به فرد مقابلش واژه "دیوانه" را نسبت میداد، کمجان و بدون رغبت پاسخ داد: - پنج. دخترک لبخندی از سر رضایت زد و با دست به دست کردنِ اسلحه، اینبار دستِ مخالفش را همانطور بلند کرد و پرسید: - این؟ سر به زیر شده، پلکهایش محکم روی هم فشرد و تکرار کرد: - پنج! دختر اینبار با رضایتی تشدید شده در چهرهاش، اسلحه را به دست قبلی داد و گفت: - آفرین! توی ده کلمه میتونی جواب سؤالی که ازت پرسیده میشه رو بدی. اسلحه دوباره به شقیقهاش نزدیک شد و جملهی تهدیدآمیزِ دیگری به گوشش رسید: - واگرنه دیگه هرگز نمیتونی حرف بزنی! پسر تأییدی از خود نشان نداد؛ اما از سویی دیگر با سکوتش اجازه داد سؤالش را بیان کند. شخصی که روبهرویش نشسته بود و تا اکنون فقط به عنوان شنونده حضور داشت، اینبار لب به سخن باز کرد و درحالی که قدری روی صندلی به جلو خم میشد، لب زد: - اسم طرف معاملهی رئیست رو میخوام! پسر خیره به چشمانِ مشکی رنگ و بیحسِ او، خون را به همراه بزاق دهانش قورت داد و گفت: - من هیچی... . سرفهای ناگهانی سخنش را قطع کرد و باعث شد پس از مکثی کوتاه، در ادامه بگوید: - چیزی نمیدونم! جوابش که اصلاً قابل قبول واقع نشده بود، سبب شد چهرهی مرد بیآنکه تغییر کند روی اجزای درب و داغانِ چهرهاش بچرخد و در کمال آسودگی لب بزند: - سهتاش رفت؛ هفتتا کلمه مونده. دختر نچی کرد و در دم به قصد اصلاحِ اشتباهش گفت: - چهارتاش رفت؛ ششتاش موند! هیچی و چیزی، دوتا کلمهی جدا محسوب میشن. مرد که از ریزبینیِ او که صرفاً جهت بازی با روح و روان پسرک استفاده شده بود، لبخند محوی زد و سر تکان داد! - براوو ایزا! دختری که حال، "ایزا" یا مخففِ نامِ اصلیاش نامیده شده بود، با سر تعظیم کوتاهی کرد و گفت: - قابلی نداشت! پسر با کلافگی دندان بر دندان فشرد و بلافاصله، نگاهش را بین هر دوی آنها رد و بدل کرد و گفت: - دست از سرم بردارید من... . ایزا با اسلحه، برای یادآوری تعدادِ محدود کلماتی که میتواند بر زبان بیاورد، فشاری به شقیقهاش وارد کرد و با لحنی مخالفِ چند ثانیهی پیشش، حرفش را قطع کرد و کاملاً جدی تشر زد: - یک کلمهی دیگه! پسر که حال کم- کم ترس را در چهرهاش جای داده بود، جانش را عزیزتر از وفاداری دید و با پس زدن تردید، نجوا کرد: - اصلان. ایزا با وجود فرصتِ ده کلمهای و پایان یافتهی او، هنوز هم منتظر ادامهی نامِ شنیده شده بود؛ اما برخلاف دختر، اصلِ مطلبِ ماجرا بر روی حرفِ خودش مصمم بود و چون تنها نامِ فرد برایش کفایت میکرد، کوتاه ابرویش را بالا انداخت و خطاب به دخترک لب زد: - بزن! ایزا به وسیلهی شوکی که از جانبِ دستورِ غیر منتظرهی مرد، آن هم درست زمانی که پسر قصد کرده بود طبق میل آنها حرف بزند دریافت کرده بود، خیرگیِ نگاهش را به چهرهی خونسرد و بیحسِ او رساند و با این کار به نحوی خواهانِ نگاهش شد تا اطمینانش در اینباره را از چشمانش بخواند؛ اما حتی نیم نگاهی هم از او نصیبش نشد و تنها فهمید که چند ثانیهای را بیهوده به چهرهی بیتفاوتش چشم دوخته. بیشک حس میکرد علاوهبر چشمانِ پُر نفوذ و صبورِ مرد که از لحظهی اعلامِ دستور منتظرِ ریختن خونِ پسر است، گوشهایش هم در انتظار طنین انداز شدنِ صوتِ بلندِ گلوله به سر میبرند. چون از نتیجه آگاه بود، علاقهای به دوتا کردنِ دستوری که شنیده بود نداشت و بیتوجه به تردیدهایش، نگاه ترسیدهی پسر و تلاشهای بیوقفهیشان برای یافتنِ نامی که نصفه و نیمه شنیده بودند، انگشتش را به قصد شلیک روی ماشه فشرد؛ پیش از شلیک، لبانش را با کلافگی کمی از هم فاصله داد و نفسش را بیصدا به بیرون هدایت کرد.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و هفتم» ماهور، تکیهاش را از دیوار گرفته و با "نه"ای کوتاه و آرام، ابرو درهم کشید و قدمی برداشت؛ فرهاد که خود کاشفِ این وضعیت بود، سریعتر از ماهور قدم برداشت تا به پشت در برسد. در که ظاهراً با درِ اتاقهای معمولی فرق میکرد و ظاهرِ آهنیاش با درِ یخچال شباهت داشت، سوزِ سرمایی را از خود منتشر میکرد. فرهاد، دستی بر سر دستگیرهی آهنیاش کشید و پرسید: - پشت این در چیه یاشار؟! یاشار؛ چند دقیقهای میشد از خیره نگاه کردن به ماهور دست کشیده بود؛ با دیدنِ همان ردِ خونی که کنجکاویِ فرهاد نسبت به چیزی که پشتِ در یافت میشد را برانگیخته بود، آهسته قدمی به سویشان برداشت و با اخمی از سرِ حیرت پاسخ داد: - اون طرف یخچاله، اما این طرف فریزر؛ این اتاق دمای پایینتری نسبت به اون اتاق داره! ماهور به خوبی دریافت که منظورش از "یخچال" همان اتاقی است که تا دقایقی پیش پذیرای آن دو بوده و قطعاً اگر در این یکی اتاق که به گفتهی مالک رستوران دمای کمتری داشت گیر میافتادند، فرار کردنشان سخت و شاید هم غیر ممکن میشد؛ با فکر به این قضیه برای چندمین بار پِی بُرد که مرگش، هدفِ شخصِ مجهولِ ماجرا نیست. از فرهاد پیشی گرفت و با حلقه کردنِ انگشتانش دور دستیگرهی فلزی و یخ زدهی در، تردید را پس زد؛ لب بر لب فشرد و با فشارِ زیادی که به خاطر یخ بستنِ دستگیره از سوی دیگرِ در بود، آن را باز کرد. یاشار گامهایش را رو به دیوار کج کرد و با حرکت دادن انگشت اشارهاش بر روی سنسورِ لمسیِ کنارِ در، دمای اتاق را تا حد ممکن بالا بُرد؛ هرچند که سریعاً دمای اتاق تغییر نمیکرد؛ اما حدأقل کمی معتدلتر میشد. دستکاری کردنِ دما توسط یاشار نه تنها در لحظه سودی نداشت، بلکه بادِ سردی که از باریکهی باز شدهی در با چهرهی ماهور برخورد کرد، سبب تشدیدِ لرزی شد که هنوز هم در تنش نهفته بود. ابروهایش گره خورد و نگاهش، امتدادِ ردِ خونِ نه چندان باریکی که از زیر در گذر میکرد و تا آن سوی در هم ادامه داشت را زیر نظر گرفت. با اینکه احتمال دیدن هرچیزی را میداد اما در دل خدا- خدا میکرد ماجرای آیلین، اینبار با شخصی دیگر تکرار نشده باشد. آب دهانی فروفرستاد و محکم در را به داخل هُل داد. پس از باز شدنِ در با صدایی ناهنجار، فرهاد هم با کنجکاوی کنارش ایستاد. چهارچوبِ در آنقدری بزرگ بود که همزمان قامت ماهور و فرهاد را در خود جای دهد. هردو چند ثانیهای را بهت زده خیرهی روبهرو شدند؛ حدسِ ماهور دقیقاً درست بود! انتهای ردِ خون به یک چیز میرسید؛ پارچهای سفید و مزین شده با لکههای خون که جسمِ زیرینش ذهن هردویشان را سوی یک فرضیه میکشاند؛ جسدِ قربانیِ سوم! "اتریش، وین" چند قطرهای خون، با عرقی که آرام از روی شقیقهاش سُر میخورد، ترکیب شده و رقیقتر راهِ خود را ادامه دادند؛ بوی تعفنِ خونِ جاری شده از جای- جایِ صورتش، بینیاش را پُر کرده بود. در حالی که توانِ تکان دادنِ تنِ کرخت شدهاش را نداشت، دهانش را کمی باز کرد و امیدوار بود همین، برای تنفسش کافی باشد. میان نفس- نفس زدنهای دردمندش، آب دهانش را به سختی قورت داد که بیش از پیش مزهی شور و نامطلوبِ خون را در دهانش احساس کرد. دخترکی که دورِ او و با قدمهایی شمرده و مرتب گام برمیداشت، با حوصله آستینِ پیراهن مشکی رنگش را تا کرد و مقابلش ایستاد. انگشتانش بر اثر برخورد و کتک زدنِ چهرهی فرد مقابلش کبود شده بود و لرزی نامحسوس داشت. دو دستش را محکم کنار بدنش مشت کرد و خیره به سرِ پایین افتادهی او، قدری سر خم کرد و گفت: - هی پسر؟ کوتاه بیا! در کسری از ثانیه، پر حرص موهای پسر را میانِ انگشتانش پیچید و طوری سرش را بلند کرد که پسرک لحظهای از فرط درد، دندانهایش را روی هم فشرد؛ اما بیآنکه ذرهای ترس در چشمانی که به زور باز نگه داشته بود، بروز دهد خیرهی نگاهِ جدی و خشکِ دخترک شد. دختر که هیچ انتظار چنین سرسختیای از او نداشت، پوزخندی صدادار زد و حینی که فشار انگشتانش را بین موهای مشکی رنگ و خیسِ او بیشتر میکرد، ادامه داد: - ببین! هم من خسته شدم، هم تو؛ پس حرف بزن! پسر که خودش نایِ تکان خوردن نداشت، اجازه داد تا افسارش در دست او باشد و تنها، متقابلاً پوزخند زد و با گرفتهترین صدای ممکن لب زد: - دختربچهای مثل تو... . با تک سرفهای فاصلهی صورتش را با صورتِ او کم کرد و ادامه داد: - منطقی نیست که دنبال همچین ماجرایی باشه! سپس، خونی که بر اثر همان سرفه در دهانش جمع شده بود را به همراه بزاق دهانش بیرون فرستاد و بی توجه به جنبش بیامانِ سینهاش و دردِ پایان ناپذیری که در کل وجودش پخش شده بود، زمزمه کرد: - پس برو سر اصل مطلب! ارتباطت با ماجرا چیه؟ دختر که در دل عجیب از این میزان سفت بودنِ او به ستوه آمده بود، پوزخندش را از روی لب محو کرد و حینی که کمر خم شدهاش صاف میکرد، موهایی که همچنان زیر دستش کشیده میشد را رها کرد؛ دستش از بین موها روی شانهی پسر نشست و گامهایش به قصد چرخ زدن دورِ او حرکت کردند. در همین حین با دستِ مخالف، چاقوی متصل به کمربندِ شلوارش را جدا کرد و بیصدا، مشغول باز کردنِ ضامنش با یک دست شد! درست پشتِ سرِ او ایستاد، قدری خم شد تا قدش، با قدِ او که به صندلی بسته شده بود برابری کند؛ انگشت شصتش را آرام لبهی تیغهی تیزِ چاقو کشید و مرموزانه، پشتِ گوشش زمزمه کرد: - درسته! منِ دختربچه رو چه به این ماجرا... . از به اندازه تیز بودنِ لبهی چاقو اطمینان داشت؛ قبل از کامل کردنِ جملهاش، انگشت شصتش را جوری روی آن قرار داد که از کل قسمتِ فلزیِ چاقو، دو سانتیمترِ نوکِ آن قابل استفاده باشد. سپس همان را آرام بالا برده و روی پوست گردنِ پسرک حرکت داد. حرکتِ آهستهی گردنِ او را که برای فاصله گرفتن از چاقو بود احساس کرد و با لبخندی خبیثانه، دندانهای ردیفیاش را به نمایش گذاشت و در ادامه گفت: - پیگیرِ اصل مطلب بودی! باید خدمتت عارض بشم که اگه اصل مطلب قبل از اینکه دهن باز کنی و حرف بزنی بیاد... . نیمهی راه حرفش را ادامه نداد؛ درجا اخمی غلیظ اما تصنعی به چهرهاش هدیه کرد و چون از شنیدنِ صدای نفسهایی که از درد لحظه به لحظه بلندتر میشدند، لذت میبُرد، جلوتر رفت و حرفش را تصحیح کرد: - یا بذار جورِ دیگهای برات روشن کنم؛ اصل مطلبی که دنبالش هستی دستش از من سنگینتره! نوک چاقو را بیشتر روی پوست او فشرد و بلافاصله گفت: - در ضمن، روشش هم از من دردناکتره! پسرک که سوزشِ گردنش و جاری شدنِ مایهای گرم از محل سوزش را به وضوح احساس میکرد، پلکهایش را تا حد امکان روی هم فشرد؛ با برداشته شدن فشارِ چاقو از روی گردنش، نفسی گرفت و منتظر ماند تا دوباره صدای تهدیدآمیزِ او در گوشش پخش شود. اما در عوض، صدای گامهایی کوتاه را شنید و سپس قامتی مشکیپوش جلویش نقش بست. دختر همانطور که لبهی خونینِ چاقو را با لبهی پیراهنش تمیز میکرد، با نوک پوتینش ضربهای آرام نثار پایهی صندلی کرد و پرسید: - حالا چهکار میکنی؟ حرف میزنی یا منتظر اصل مطلب میمونی؟ لجباز و بود و مقابلش، فردی لجبازتر از خودش به صندلی بسته شده بود؛ معنیِ سکوتش هم کاملاً مشخص بود. لب باز نمیکرد؛ حدأقل تا زمانی که از ماجرا باخبر نمیشد! - فهمیدم!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و ششم» سپس یاموری که همچنان اکو وار صدای فریاد او را در گوشهایش میشنید، رها کرد و بیآنکه نیم نگاهی به چهرهی ملتمس او بیاندازد، برخاست و حینی که از کنار ماهور گذر میکرد بازویش را محکم میان انگشتانش گرفت و او را به همراهِ خود راهیِ قسمتی از اتاق کرد که با دیواری منحنی از دید بقیهی افرادِ حاضر در اتاق، پنهان شده بود. یامور بلافاصله برخاست و همین برخاستنش هم باعث شد کُت از روی شانههایش سُر بخورد و کنار پایش روی زمین بیفتد؛ در همان حین قدمی برداشته و با صدایی نسبتاً که خواهانِ توجهِ اصلان بود، لب گشود: - بابا! اما پیش از اینکه بتواند قدم بعدی را به امیدِ رسیدن به آن دو بردارد، قامت بلند فردی جلویش قد علم کرده و راهش را به کلی میبندد؛ یامور پیش از برخورد با سینهی او همان قدمی که برداشته بود را عقبگرد میکند و با بالا کشیدنِ نگاهش، مردمکهای سبز رنگ یاشار را زیر نظر میگیرد. بیحس بودنِ نگاهش به همراه اندکی رضایت از وضعِ موجود را به خوبی درک میکند و بیش از پیش از بودنش کلافه میشود! ابرو درهم میکشد و چون از دخالتهای پیدرپیِ او با عنوانِ دوست داشتن در زندگیاش کلافه شده است، نگاهش را پایینتر کشیده و همانطور که سعی دارد از کنارش عبور کند میگوید: - بکش کنار! اما یاشار، برخلافِ خواستهی او قدمی به سمت چپ برداشته و دوباره سدِ راهِ او میشود؛ در برابر چهرهی متعجب و اخم کردهی او، حق به جانب شانهای بالا میاندازد در جوابش با لحنی که از نظر یامور گستاخانه به نظر میرسید لب میزند: - شرمنده! از سویی دیگر، اصلان بازوی ماهور را با فشاری به جلو رها کرد و خودش هم با فاصلهای کم از او ایستاد؛ ماهور که در برابر او مقاومتی نمیکرد، هنگامِ رها شدنِ بازویش از دستِ او چند ثانیهای را به حفظ تعادلش اختصاص داد و سپس، سر بلند کرد تا توضیحی به او بدهد. اما نشستنِ دستِ بالا بُردهی اصلان روی صورتش، سوزشِ گونهی چپش و مایل شدن سرش به سمت مخالف آن هم در عرض چند ثانیه، دهانش را به کل بست. همانطور گردنش به سمت راست مایل شده بود، پلکِ محکمی زد و آرام، نگاهِ زیر افتادهاش را به چهرهی عصبیِ او رساند. لب زیرینش را از حرص گزید اما هرگز به چشمانِ خونآلودِ اصلان خیره نشد. اصلان هم که نگاهِ او را سمت دیگری دید، قدمی به جلو برداشته و سینه به سینهی او ایستاده و با همان غصبی که در صدای آرامَش یافت میشد، طوری که بخواهد جملهای از گذشته را بازگو کند لب باز کرد: - دیگه دور و بر یامور نبینمت؛ امروز بشه اولین و آخرین دیدارتون! نگاهِ ماهور که با این جمله بالا کشیده شده و قفلِ چشمانِ به خون نشستهی او شدند، رنگِ نارضایتی به خود گرفته و تنها در سکوت منتظر ادامهی حرفش ماند؛ اصلان سری تکان داد و در ادامه گفت: - روزی که برای اولینبار یامور رو دیدی این رو بهت گفتم؛ گفتم اولین و آخرین دیدارتون باشه! ابرو بالا انداخته و چون ماهورِ مسکوت را دید، منتظر جواب نماند و ادامه داد: - خواهش نبود؛ هشدار بود. نگاهِ سنگینش را مستقیم به چشمانِ قهوهای رنگ و ابروهای گره خوردهی او دوخت و با همان فکِ منقبض شدهاش لب زد: - این یکی نه خواهشه نه هشدار؛ تهدیده! سپس در حالی سعی دارد برای ادای هر کلمهاش تحکم زیادی به خرج بدهد، لب میزند: - دیگه دور و بر یامور نبینمت! ماهور برخلاف آن روزی که به راحتی در برابر این جمله سر تکان داده و موافقت کرده بود، اینبار واکنشی نشان نداد. اصلان هم اجازهی بیش از حد طولانی شدنِ سکوتِ میانشان را نداده و وقفهی زیادی مابینِ تهدیدش نینداخت. همان دم دستش روی شانهی ماهور نشست پس از اندک فشاری که وارد کرد، تهدید آمیزتر از پیش لب زد: - وگرنه اون دستی که به یامور بخوره رو قطع میکنم! یامور ایستاده مقابل قامت قد علم کردهی یاشار، چند ثانیهای را با اخم صبر کرد؛ درست زمانی که صبرش لبریز شده و قصد کرد راهی برای عبور بیابد، ماهور پس از اصلان از کنارهی دیوار گذر کرد و یامور را از اقدامش منصرف کرد. آب دهانش را آهسته فرو فرستاد و نگاهش را کنجکاوانه میان ماهور و اصلان که با فاصلهی دو قدم از هم حرکت میکردند، رد و بدل کرد. فشار و سنگینیِ نگاهش روی ماهور بیشتر بود؛ اما هرچهقدر نگاهِ موشکافِ یامور خواهانِ نگاهِ ماهور بود تا حداقل جویای خوب یا بد بودن موقعیت شود، ماهور بیشتر از خیره شدن در چشمانش اجتناب میکرد. ماهور هم در حالی که جای سیلیِ اصلان همچنان روی گونهاش گز- گز میکرد، دستی به پشت گردنش کشید و مسیرش را از اصلان جدا کرد؛ به دیواری که تکیهگاهِ فرهاد بود، تکیه زد و با سری پایین افتاده نگاهش را به سرامیکهای سفید زیر پایش دوخت. دست به سینه قدری خودش را جمع کرد که فرهاد، زیر چشمی کند و کاوی کرد و چون حدسِ اتفاقِ رخ داده و گیر کردن در سردخانه از توانش خارج نبود، کُتی که هنگام ورود به رستوران روی دستش انداخته بود را بیهیچ حرفی سوی او گرفت. ماهور ابتدا نگاهش را از سرامیک گرفت و خیره به دستی که سوی دراز شده بود، بیآنکه گرهی دستانش را باز کند سری به نشانهی منفی تکان داد. سویی دیگر، یاشار که راهِ یامور را سد کرده بود، با بازگشت اصلان از جلوی او کنار رفته و کنارش بودن را به مقابلش ماندن ترجیح داد؛ یامور چشم از ماهوری که گویا قصدِ پاسخ دادن به نگاههایش را نداشت، گرفت و به اصلان چشم دوخت. اصلان هم که همان لحظهی ورود او را در آغوش کشیده بود و جویای احوالش شده بود، حال را زمان بازخواست میدید. دستانش را پشت کمرش درهم قفل کرد و خیره به یاموری که منظور نگاهش را به خوبی دریافته و مطمئن بود پس از ماهور نوبت حساب پس دادنِ اوست، لب زد: - اینجا چیکار میکنی یامور؟ یامور ثانیهای مکث کرد؛ هنوز جوابش را به خوبی در ذهن آماده نکرده بود که ماهور، همانطور سر به زیر پاسخ داد: - من آوردمش. اصلان بلافاصله سنگینی نگاهش را با تک ابرویی بالا پریده روی او که سر به زیر پاسخ داده بود، انداخت؛ در نظرش سیلیِ چند دقیقهی پیشش به قدر کافی کارساز نبوده و نتیجه گرفت که باید طوری دیگر درسش را به او بیاموزد. یامور هم که از دفاعِ بیجای او خوشش نیامده بود، طوری که انگار ماهور مخاطب اوست نه اصلان، پر تأکید تصحیح کرد: - خودم اومدم! اصلان، دستانش قفل شدهاش را روی سینهاش گره زد و با سعی بر اینکه وجودِ ماهور را در نظر نگیرد، بلندتر از یامور لب زد: - نگفتم با کی اومدی! پرسیدم چرا اومدی؟ حینی که یامور مشغول دست و پا کردنِ پاسخی قانع کننده بود، یاشار نگاهش را بیش از پیش روی ماهور زوم کرد؛ بینشان تنها یک فرهاد بود که بیآنکه کسی را موشکافانه نظارت کند یا از کسی انتظار توضیح داشته باشد، نگاهش را سمت مخالفی که اصلان ایستاده بود، میچرخاند. اما در نهایت، نگاهش با ردِ خونِ خشک شده که گویی بر اثر کشیدن جسمی خونین روی زمین به وجود آمده بود، برخورد کرد. پلکهایش را کمی به هم نزدیکتر کرد و حینی که انتهای مسیرِ خون، که به در ختم نمیشد و در ظاهر تا بعد از آن هم ادامه داشت، زیر نظر گرفته بود، بی توجه به انتظارِ اصلان برای پاسخِ یامور لب زد: - وقتی اومدید کسی توی رستوران بود؟ نگاهِ کل افراد حاضر در جمع سوی فرهاد چرخید و چون او کنجکاوانه و متعجب به یک نقطه خیره شده بود، بقیه نیز مقصد نگاهِ او را دنبال کردند.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و پنجم» سؤال چالش برانگیزی پرسیده بود! پاسخ دادن به این سوال خودش خواهانِ ساعاتی فکر کردن بود. در حقیقت مارال هم قابل اعتمادترین فرد زندگی ماهور بود و هم غیرقابل اعتمادترین. نامش را لحظهای بیاختیار، طوری که به گوش یامور نرسد زمزمه کرد؛ مارال! کسی در کودکی از تمام شیطنتهای او باخبر و محرم رازهای بچگانهاش بود. آن زمان بیشک میشد او را قابل اعتمادترین فردِ زندگیِ ماهور خطاب کرد. برخلافِ دم- دمهای آخر که با سوءاستفاده از موقعیت خواستار چیزی شده بود که نمیشد. درهم رفتنِ اخمهای ماهور همزمان با خیره شدنِ طولانی مدتش به یک نقطه به یامور فهماند که با این سؤال فکرهای زیادی را به ذهن ماهور سرازیر کرده است؛ گردن کج کرده و با ریز کردن چشمهایش دوباره پرسید: - بود؟ ماهور از تفکیک کردن خاطرات خوب و بدش با مارال دست کشید و نگاهِ اخمآلودش را به مردمکهای سبزِ یامور دوخت؛ در جواب، سری به طرفین تکان داد که یامور، پاسخش را نه برداشت کرد. قدم گذاشتن در رستورانی که به عقیدهی یامور سرنخی نهفته در عکس بود، جز ضرر چیزی به همراه نداشت؛ حداقل تا زمانی که برقِ جسمی فلزی، نقرهای و آشنا چشمش را بزند. ماهور پلکهایش را به هم نزدیک کرد و برای تشخیص دادنِ جسم، نگاهش را روی آن زوم کرد. جسمی که گوشهی دیوار میدرخشید برایش بیش از حد آشنا بود. به قدری که اکنون از متصل بودنش به لپ تاپِ در خانه مطمئن بود. چون حالت تعجب زدهی چهرهاش برای یامور هم عجیب بود نگاهش را دنبال کرد و به همان فلشی رسید که آن را در قبرستان یافته بودند؛ شاید هم مشابهش را. یامور که نسبت به ماهور فاصلهی کمتری با فلش داشت، دست دراز کرد و پس از برداشتنش مشغول وارسی کردنش شد. ماهور به او فرصت بازرسی داد و چون شباهت عجیب فلش برایش ناباور بود، زمزمه کرد: - غیر ممکنه! یامور هیچ تفاوتی را میان دو فلش پیدا نکرد جز زدگیای که روی بدنهی ماتِ فلش خراش انداخته بود؛ برخلاف این، فلش دیگر کاملاً تمیز و بدون حتی یک خشِ کوچک بود. - این اون فلش نیست. یامور این را گفت و همزمان با سر بلند کردن فلش را سمت او گرفت؛ ماهور هنوز موفق به دیدن محتوای فلش قبلی نشده بود و این یعنی یک معمای دیگر به بقیهی معماهای حل نشدهاش اضافه شده است. از طرفی دیگر، اصلان که بعد از یاشار از ماشین پیاده شده بود، پیش از او پا به رستوران گذاشت و از میان فضای تاریک و کدرِ غذاخوری، توجهش به قسمتی از انتهای رستوران که روشن بود جلب شد. بدون لحظهای تردید مسیرش را سوی روشنایی تغییر داد و یاشار هم که تنها منتظر اقدامی از جانب او بود تا دنبالش کند، پشت سرش گام برداشت. بین اینها، فرهاد از هر سه نفرشان خونسردانهتر عمل میکرد و آهسته اما با کلافگی گام برمیداشت. قولِ شامی که برای امشب به هاریکا داده بود ثانیهای یکبار مانند پتک بر سرش کوبیده میشده. نمیخواست در خیال زنی که عاشقش بود بدقول شود اما اصلان زمانی که به او نیاز داشت، قول و قرارهایش با دیگران را هیچ میدید. خودش را با فکر به اینکه میتوانند شبهای دیگری را صرف شام خوردن در رستوران کنند قانع کرد و پیرو آنها شد. بیخبر از اینکه اگر امروز قیدِ کار کردن را میزد شاید شانسِ دوباره دیدنِ همسرش نصیبش میشد. اصلان که دل نگرانیاش بابت حالِ تک دخترش در قدمهای سریع اما محکمش مشخص بود، عقبتر از چهارچوبِ درِ نیمه بازی که نور قابلیت عبور از آن را داشت، ایستاد؛ نگاهی به داخل، از لای همان نیمهی بازِ در کافی بود تا نیمرخِ فردی که به دیوار تکیه داده بود را بشناسد. از همانجا هم به وضوح ابروهای گره خوردهاش مشخص بودند. شناختِ ماهور برای اصلان کافی بود تا تعلل را کنار بگذارد و چون به گفتهی یاشار یامور را کنار او پیدا میکرد، در را هُل داده و کامل قامت بلندش را میان چهارچوب جای داد. در ابتدای ماجرا که خودش را برای دیدار با ماهور آماده کرده بود، اخمی غلیظ که چروکهای نسبتا عمیق شقیقهاش را به نمایش گذاشته بودند، مهمان صورتش بود. اما به محض باز شدن در و دیدن جسم لرزان دخترکش در کُتی که واضح بود متعلق به او نیست، اخم را از چهرهاش پاک کرد و پس از چند ثانیه، با صدایی که به گوش جفتشان برسد زمزمه کرد: - یامور؟ نگاه یامور و ماهور قدری شوکه به سمت منشأ صدا کشیده شد؛ ماهور، دستش را به دیوار کناری گیر کرده و پیش پای اصلانی که از چهرهاش مشخص بود نگرانِ یامور و خواهانِ توضیحی از جانب ماهور است، فلش را در جیب پشتی شلوارش مخفی کرد و صاف ایستاد. اما یامور، برخلاف او از جایش تکان نخورد؛ تنها با نگاهی ناباور که حضور پدرش در این موقعیت را درک نمیکرد، آهسته و شوکه لب زد: - بابا؟ اصلان بیآنکه فرصتی برای فکر کردن یا برخاستن به او بدهد، چند قدمی که بینشان فاصله انداخته بود را طی کرد و پیش پای یامور زانو زد که ماهور قدمی به عقب برداشته و کمی فاصلهاش را حفظ کرد؛ یامور از خیره نگاه کردن به او دست کشید و پس از قورت دادنِ بزاق دهانش، مِن- مِن کنان پرسید: - از کجا، از کجا فهمیدی؟ اصلان از عصبانیتی که به خاطر سر از خود کار کردن یامور بود چیزی بروز نداد و تنها سعی کرد جویای حال و احوالی بشود که چندان خوب به نظر نمیرسید؛ موهای فندقیِ ریخته شده روی شانهی یامور را پشت گوش زد و با قاب گرفتنِ صورتِ رنگ پریدهاش میان دو دست، بیتوجه به سؤال او پرسید: - این چه وضعیه یامور؟ سر تا پایش را وارسی کرد و چون کمی از دل نگرانیاش فروکش کرده بود، نفس عمیقی کشید و گفت: - خوبی؟ یامور سری به نشانه مثبت تکان داد و کوتاه زمزمه کرد: - خوبم؛ چیزیم نیست. یامور هرچه در صحبت با ماهور توانایی کنترل لرزش صدایش را نداشت، اما برای صحبت با اصلان، به کلی روی آن تسلط پیدا کرد؛ اصلان که گویی منتظر شنیدن این کلمه از زبان خودش بود، برای دومینبار نفسش را به بیرون فوت کرد و با به آغوش کشیدن یامور، شقیقهاش را به سینهی خود چسباند و ملایم، روی موهایش بوسهای زد. یامور هم که آغوش پدرانهی او را گرمتر و صمیمیتر از آغوشِ چند دقیقه پیشِ ماهور میدید، دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با چشمانی که به تازگی بسته شده بودند، سرش را به سینهی او فشرد. ثانیهای بعد، اصلان نگاهِ اخمآلود و عصبیای را که به یامور نشان نداده بود، بالا کشید و به ماهوری دوخت که مشغول تماشای آنها بود. همین هم باعث شد تا ماهور نگاهش را از چشمانِ او بگیرد و حینی که زمین را زیر نگاهش میچرخاند بگوید: - من... . اصلان به او فرصتی برای بیان کردن جملهاش نداد و بلافاصله، با صدایی که در برابر لحن آهسته و متأسفِ او زیادی بلند است، لب گشود: - تو... . انگشت اشارهاش را به نشانهی تهدید بالا بُرد و با تای ابرویی که بالا پرانده بود کوبندهتر ادامه داد: - تو هیچی نگو!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و چهارم» دختر گرهی ابروانش را باز کرد و نیم نگاهی روی پروندهای کمحجمی که روی میز قرار داشت انداخت و حینی که به لبخندِ معصومانهی بچهای کوچک در آن خیره شده بود، پاسخ داد: - گم شدن دختر بچهی پنج ساله؛ هنوز بیست و چهار ساعت از گم شدنش توی ساحل گلدن نگذشته اما تیم موفق به پیدا کردنش نشده. گزارش فرستاده و درخواست کمک کرده؛ مدیر هم اکیپ شما رو برای کمک میخواد. خواستم بدونم میتونید خودتون رو برسونید یا نه؟ الما فشارِ دندان روی لبش را بیشتر کرد و لحظهای برای لگد زدن به صندلیِ کناری گامی برداشت؛ اما چون در نظرش موقعیت را به اندازه کافی خراب کرده بود، برای خالی کردنِ خود به مشت کردن دستش و فشردنِ موبایل اکتفا کرد؛ با شنیدن نام ساحل و گزارشی که به آگاهی رسیده بود، ترسِ موقتی به جانش تزریق شد که پس از شنیدن توضیحات جایش را به حرص داد. دخترک بیسیم، اسلحه و دستبندِ پلیس به ترتیب در جای مخصوصشان روی کمربندی که دور کمرش بسته شده بود، گذاشت و برای مطمئن شدن از اینکه تماس همچنان برقرار است، لب زد: - کمیسر؟! الما که از مسیرِ بین دو ساحل اطلاع داشت، ثانیهای فکر کرد و پاسخ داد: - نمیرسم رابی، خارج از شهرم. رابی چندان از شنیدن این خبر خوشحال نشد چون به خوبی آگاه بود که اکنون بابت نیامدنِ مافوقش موظف به پاسخ دادن به مدیر است؛ با این وجود، اعتراضی نکرد و با سکوتش نارضایتیاش را به الما رساند؛ البته در اصل قدرتِ اعتراض نداشت. الما موبایل را از گوش چپ به گوش راست سپرد و چون احتمال داد پس از این سکوتِ طولانی صدای بوق قطع تماس را میشنود، بلافاصله لب زد: - رابیا؟ منتظر پاسخی از جانب او نماند و چون در تیم نسبت به رابیا بیشتر از هرکسی اعتماد داشت، ادامه داد: - اکیپ با تو؛ کسی سر از خود کاری نکنه! الما "چشم"ای بیمیل از رابی شنید و یامور، تکیه داده بر بدنهی آهنیِ کانال که سرما را عجیب روی سطحِ خود جای داده بود و سوزَش چند برابر بیشتر به تنِ او منتقل میکرد، انگشتانش را درهم قفل کرد و مقابل دهانش نگه داشت؛ با بازدمی که از میان لبهای نیمه بازش خارج و بخار مانند وارد محیط اطراف میشد، سعی داشت دستانِ یخ زدهاش را گرم کند؛ اما چندان هم در این امر موفق نبود چون گرم شدنِ دستانش تنها برای ثانیههایی کوتاه و موقت بودند. ماهور پس از دقایقی کلنجار رفتن با دریچهی دومی که به پستشان خورده بود و در ظاهر راهِ خروجی از کانال تنگ و سردی بود که در آن گیر افتاده بودند، موفق به باز کردنش شد؛ جدا از دستِ بریدهای که با دستمال گردنِ یامور بسته شده بود، زخمهای سطحی و عمیقی هم روی دست دیگرش یافت میشد که هرکدام لکههایی محو از خون را به جا گذاشته بودند. نگاهی به محیط آن طرف دریچه انداخت و چون گذر از شیبی در کانال او را به این باور رسانده بود که این دریچه فاصلهی کمتری تا زمین دارد، پیش از هرچیزی ارتفاع را چک کرد؛ ارتفاعِ کوتاهش سبب شد لبخند محوی بر لب بیاورد و با اشارهای کوتاه به یامور، قصدش را به او بفهماند. ابتدا خودش پایین آمد و سپس با دراز کردنِ دستش و گرفتنِ بازوی یامور کمکی برای او شد. یامور حینی که با کنترل لرزش پاهایش آنها را پایین میآورد، دستش را روی شانهی ماهور قرار داد. به محض برخورد کف چکمههایش با سرامیک، زانوان سستش تعادل را فراموش کرده اما پیش از افتادن، تَنِ یخ زدهاش برای دومین بار مهمانِ آغوشِ ماهور شد. ماهور نگاهی به اطراف انداخت و چون اتاق را یک اتاق معمولی میدید، نفس عمیقی کشید و حینی که بازوی یامور را محکم گرفته و او را به سینهی جنبانِ خود میفشرد، لرز را از صدایش حذف کرد و برای اینکه این آرامش را به او هم منتقل کند گفت: - تموم شد! یاموری که همچنان سرما را در وجودش احساس میکرد، دندانهایش را روی هم فشرد و هیچ نگفت؛ ماهور چون باز هم خود را مقصر ماجرا میدانست، زیر لبی و آرام معذرت خواهیای زمزمه کرد. گردن کج کرده و با تلاش برای دیدن چهرهی یامور که به واسطهی سرِ پایین افتادهاش امکان پذیر نبود زمزمهوار لب زد: - یامور؟ یامور پس از چند ثانیه مکث، با اینکه هنوز هم قدرت پس زدن سرمایی که در تنش رخنه کرده بود را نداشت، چند باری پلک زده و در جواب نگرانیای که آشکاراً در تمام حرکات ماهور یافت میشد، آرام اما اطمینان دهنده لب گشود: - خوبم. لحن صدایش هرچند آهسته و لرزان بود اما حدأقل توانست موقتاً ماهور را بابت حال جسمانیاش که در ظاهر خوب نشان نمیداد، مطمئن کند؛ ماهور کلافه و عاجز سری تکان داد و بخاطر تمام اتفاقاتی که از نظرش او سهم زیادی در رخدادنشان داشت، با لحنی گرفته و تشویشی که خفیف در صدایش آشکار بود لب زد: - من، من معذرت میخوام. دست کم بار دومی بود که این جمله را تکرار میکرد؛ یامور از این بابت کلافه نبود اما احتیاجی هم به احساس گناهِ ماهور، آن هم در موقعیتی که با تصمیمِ خودش در آن گام نهاده بود، نداشت؛ بنابراین، همانطور که سرش را از سینهی او جدا میکرد و برای فاصله گرفتن از دریچهای که مهماننوازِ سوزِ سردی بود، کف دستش را روی سرامیکِ سردِ اتاق قراره داده، تنش را به سمتِ مخالف ماهور کشید و لب زد: - بس کن. ماهور ابتدا دستی به پیشانیاش، سپس به کل صورتش و در آخر، به ته ریشش کشید. دیگر نگرانی همانند چند دقیقهی پیش در نگاهش مشهود نبود؛ به جایش گرهای میان ابروانش انداخت و با حذف کردن لحن درماندگی از صدایش، با اندک خشمی که بیشک برای صلاح یامور بود، لب زد: - وقتی بهت گفتم دخالت نکن حدس زده بودم آخرش به همچین چیزی ختم میشه! این لحن طلبکارانهاش که چندان به مذاق یامور خوش نیامده بود سبب شد دو لبهی کت را از دستان مشت شدهاش آزاد کند و از نگه داشتن کت روی تنی که همچنان میلرزید دست بکشد؛ در جوابِ چهرهی اخمآلود و منتظرش، او نیز ابرو درهم کشید و با سعی در اینکه تزلزل باعث بریده- بریده بیان کردنِ جملهاش نشود لب زد: - آخرش؟ فکر نمیکنی تازه شروع شده؟ سعی در اینکه کلماتش را بریده- بریده بیان نکند تا حدودی موفقیت آمیز بود اما پنهان کردن ارتعاش صدایش هرگز؛ با این جمله، به نحوی دهان ماهور را مُهر موم کرده و چون پاسخی نشنید ادامه داد: - در ضمن، هروقت اعتراض کردم میتونی هشدارت رو بکوبی تو صورتم! ماهور از سویی سخنان او را منطقی میدید و از سویی دیگر به یقین رسیده بود که دخالت کردنِ یامور هرچند پُر سود باشد اما به زیانهایش نمیارزد. عذابِ بازی کردن با جان مارال به اندازهی کافی وجدانش را به بازی گرفته بود؛ آنقدری بابتش زجر کشیده بود که اکنون برایش درس عبرت شده باشد. هرچقدر هم که حرفهای یامور منطقی به نظر میرسیدند اما حق دادن به او از توان ماهور خارج بود. سکوت را به بر زبان آوردن حرفهایی که باید میزد ترجیح داد. از گفتنشان صرفه نظر نکرد تنها صحبت در این باره را به موقعیت معقولتری موکول کرد. یامور هم که سکوت و نگاهِ پایین افتادهی او را دید اشتیاقی برای ادامه دادن به بحث نشان نداد و دوباره تنش را میان پارچهی کت مخفی کرد؛ طوری که انگار ذهنِ ماهور که چند ثانیهی پیش در حوالی مارال پرسه میزد را خوانده باشد، به لحظهای فکر کرد که خودش پیشنهادِ اعتمادِ دوباره به مارال و وارد شدن به آن در را داد؛ سپس ناخواسته لبخندی دنداننما به چهرهی بیروحش هدیه کرد و چون میدانست منظورِ حرفش به راحتی قابل فهم است، پرسید: - مارال توی زندگیش هم اینقدر غیر قابل اعتماد بود؟- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و سوم» کاراکتر بازیاش مشغول آماده شدن برای بُرد در مرحلهی بعد بود؛ الما هم در انتظار شروع مسابقه، مشتاقانه لب به دندان گزید؛ اما روشن شدن ناگهانیِ ابتدای جاده توسط تعدادی ماشین که با سرعتی نسبتاً بالا حرکت میکردند و انگار مقصدشان هم همین رستوران بود، سبب شد به کل بیخیال بازی شود. موبایل را پایین آورده و با چشمانی ریز شده سعی داشت رانندگان، یا حداقل ماشینها را تشخیص دهد. اما تلاشش سودی نداشت چون نورِ آنها، اجازهی تشخیص مدلِ ماشینها را هم نمیداد، چه برسد به رانندهها! زیاد در دید نبود اما محض احتیاط، از روی صندلی برخاست و خودش را پشتِ تابلوی نسبتاً بزرگی که متن "رستوران ساحلی" رویش حک شده بود، پنهان کرد؛ همانطور که حدس میزد، مقصدشان دقیقاً رستوران بود اما هنوز هم قادر به دیدنِ چهرهی رانندگان نبود، حدأقل تا زمانی که پیاده شدند. از اولین ماشینی که ایستاد، فردی قد بلند با کتی طوسی و شال گردنی لجنی رنگ که دور گردنش پیچیده شده بود، پیاده شد. همان فرد، با اشارهای به ماشینِ دوم، در ماشین خودش را بست و سوی رستوران گام برداشت. الما که با دیدن نیمِ رخِ او، هویتش را فهمیده بود، ابرویی بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد: - یاشار؟ هنوز ورود یاشار را هضم نکرده بود که پس از آن، از ماشین دومی که ایستاد مردی مسنتر با کتی بلند و مشکی که روی کت و شلوار سورمهای رنگش پوشیده بود، پیاده شد و همانند یاشار، بیمعطلی راهِ رستوران را در پیش گرفت. الما که عجله و دل نگرانیِ مرد را از همین فاصله هم تشخیص داده بود، مشکوک و مرموز اخمی کرد و در حالی که وجودشان را درک نمیکرد، گفت: - تلاشت برای نجات دادن دخترت تحسین برانگیزه اصلان خان! اما یه سوال اینجا به وجود میاد. متفکرانه نگاهش را به کفهی چوبی که بر روی شنها قرار داده شده بود، دوخت و ادامه داد: - اینکه از کجا فهمیدی؟ غرق در خیال مشغول یافتنِ پاسخی قانع کننده بود که پیاده شدنِ نفرِ سوم از ماشینِ سوم باعث شد سوالش را تصحیح کند: - البته، از کجا فهمیدید! در همان زمانی که الما مشغول صحبت با خود، یاشار مشغول باز کردنِ رستوران و اصلان هم انتظارِ او را میکشید، ماهور درحال کلنجار رفتن با دریچهای بود که تا باز شدنش زمان زیادی نمانده بود؛ برای آخرینبار، دستهی سردِ میله را زیر انگشتانِ بیجانش فشرد و تمام توانش را به کار گرفت. اینبار، دریچه با صدای خفیفی از سقف جدا شده و به نحوی، باز شد که نتیجهاش شد لبخندِ محو و کمتوانِ ماهور! صدای باز شدنش هرچند آرام اما به قدری بود که یامور هم بشنود و سر بلند کند؛ ماهور که حال دریچه را به کل از سقف جدا کرده بود، آن را به گوشهای از اتاق پرتاب کرد که صدای برخوردش با زمین، بهخاطر وجود فضای اتاق اکو شده و بیش از حد معمول به گوش رسید. ماهور دستش را لبهی دریچه گیر کرد و با ایستادن روی پنجهی پا به راحتی داخل آن را وارسی کرد؛ از انتهایش بیخبر بود اما در هر صورت، نمیتوانست بدتر از موقعیت اکنونشان باشد. از بررسیِ کانال تنگ و آهنیِ مقابل دیدگانش دست کشید و نگاهی به پایین انداخت؛ یاموری که همچنان بیحرکت اما با تنی مرتعش خودش را در آغوش کشیده بود، باعث شد کمی به سمت او خم شود و پس از دراز کردن دستش بگوید: - بلند شو! یامور آب دهانش را با هر سختی بود قورت داد و با گرفتِ دست او، روی پاهای لرزندهاش ایستاد؛ بیتوجه به بخاری که گاه و بیگاه از دهانش خارج میشد و به کمک ماهوری که مقاومتر از او ایستاده بود، پایش را لبهی صندوق نهاد و روی آن، کنار ماهور ایستاد اما هنوز هم راضی به رها کردن دستش نشد. چون بیشک، اگه ماهور را تکیه گاهِ خود قرار نمیداد، زانوان مرتعشش قدرتِ سر پا ماندن نداشتند. قد یامور نسبت به ماهور کوتاهتر بود و از همین سو هم استفاده از آن دریچه برای ماهور راحتتر؛ بنابراین ابتدا ماهور، دو دستش را به دو لبهی آن گیر کرد و چون فاصلهی زیادی با دیوار نداشت، کف پوتینش را به دیوار فشرد و برای بالا رفتن از آن کمک گرفت. بالا تنهاش وارد دریچه شد و چون جای مقبولی نبود، گردن خم کرده و همانطور که به کمک فشار آرنجهایش تلاش داشت خودش را بالا بکشد، لب بر لب فشرد. حینی که زانویش به لبهی دریچه رسید، فشاری به آن وارد کرد و با گردنی خم شده که فاصلهی کوتاهِ کانال اجازهی صاف شدنش را نمیداد، لبهی دریچه نشست. نفسی گرفت و خودش را از جلوی دریچه کنار کشید؛ دستش را محکم بند لبهی دریچه کرد و برای گرفتنِ دستِ یامور به پایین خم شد؛ یامور حینی که تلاش میکرد از لرزشِ زانوانش کم کند، سرش را بالا گرفت. ماهور هم با دستی دراز شده لب زد: - دستت رو بده. یامور با دستِ چپ یقهی کت را برای جلوگیری از افتادنش گرفت و دست دیگرش را بالا برد. ماهور که دید با این وضعیت تنها قادر به گرفتنِ مچ دستِ اوست و با این روش هم نمیتواند او را بالا بکشد، لب زیرینش را گزید و همزمان با اینکه پایش به کنارهی منحنیِ کانال گیر شده بود، قدری از بالا تنهاش را تا حدی که بتواند با گرفتنِ بازوی یامور او را بالا بکشد، از دریچه خارج کرد. وزن یامور اندازهای نبود که ماهور توانِ بلند کردنش را نداشته باشد، اما یکی از تأثیرات سرما ضعیف کردنِ قدرت دستانش بود. حینی که با کنترل لرزش دستانش، بازوان یامور را به قصد بالا کشیدن گرفته بود، الما هم کمی اظطراب به حرکاتش افزود و از سویی دیگر کنجکاویِ دیدنِ واکنش افرادِ داخل آزارش میداد؛ ناخنهای بلندش را پشت گارد سیلیکونیِ موبایل فشرد، لبش را گاز گرفت و سعی کرد میان رفتن یا وارد شدن یکی را انتخاب کند. تصمیم گیریاش تا زمانی که صفحهی موبایلش روشن شود ادامه داشت؛ اما لحظهای که زنگِ آن آمیخته با صدای امواج ملایم دریا به گوشش رسید، ناخواسته ذهنش را از هر موضوعی پاک کرد و نگاهش به نام مخاطب دوخت. با کشیدن آیکون سبز رنگ تماس را وصل کرد و بلافاصله لب زد: - جانم بگو؟ دخترک، حینی که موبایل را به کمک شانهاش روی گوش نگه داشته بود، اسلحهاش را در دست گرفت و با دستِ دیگر مشغول باز و چک کردنِ خشابش شد و گفت: - کمیسر از طرفهای ساحل گزارشی به دستم رسیده که واجبه بازرسی بشه خواستم... . الما با شنیدن همین چند جمله اندک اضطرابِ جا خوش کرده در تنش تشدید شد؛ تا اتمام جملهی او صبر نکرد و پس از آهسته قورت دادنِ آب دهانش پلکی زد و پرسید: - کدوم ساحل؟ دخترک که شناخت کاملی از الما داشت و میدانست جرمی که در هر گزارش رخ داده است را مهمتر از مکان صحنه جرم میدید، متعجب اخمی کرد و برای چند ثانیه از چک کردنِ اسلحهاش دست کشید؛ انتظار نداشت اولین سوالِ الما در رابطه با نام و نشان ساحل باشد. الما هم که بدون فکر کردن لب باز کرده بود، پر حرص لب و دندانهایش را روی هم فشرد و پیش از آنکه سکوت بینشان طولانیتر از چیزی که بود، بشود، لحن صدایش را کنترل کرد و گفت: - چه گزارشی؟- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و دوم» تمام این جملات را با صدایی آهسته بیان میکرد تا مبادا به گوشِ ماهور برسد؛ هرچند که ماهور آنچنان درگیر یافتنِ راهی برای خروج شده بود که توجهی به صداهایی که از بیرون به گوش میرسیدند، نمیکرد. ماهور که کاملاً مطمئن شده بود در توسط فردِ دیگری قفل شده و باز کردنش با دستِ خالی از توانِ او خارج است، پلکِ کوتاهی زد و چون احتمال این را میداد، تعجبی نکرد؛ نفس- نفس زنان سر بلند کرد و برگشتن را به ماندن ترجیح داد. راهِ رفته را مجدد طی کرد و همین که وارد اتاقک شد، تنش سرمای دوبرابر شدهی آن را احساس کرد اما مقاومت عجیبی در برابر نلرزیدن داشت. یامور که وجود او را حس کرده بود، چشم از دریچهای که روی سقف بود، گرفت و چون ناامیدی را در نگاهِ او دید، سوالی بر زبان نیاورد. تنها پیش از حرف زدن، لرزان بزاق دهانش را قورت داد و با اشاره به دریچهی کانال پرسید: - میتونی این رو باز کنی؟ ماهور نگاهی به دریچه انداخت و با کلافگیای مشهود در چهرهاش که از بابت اتلافِ وقتی بود که برایشان در این موقعیت حکم طلا را داشت، بیآنکه پاسخی به یامور بدهد صندوقِ چوبی و قهوهای رنگی را که گوشهی دیوار قرار داشت را سمت خود کشید؛ به کمک آن و سقفِ نه چندان بلندِ اتاق، دستش را لبهی دریچه رساند و انگشتانش را میانِ میلههای باریک و افقیِ دریچه پیچاند. لبانش را آهسته روی هم فشرد و به قصد باز شدنش فشاری وارد کرد و آن را به پایین کشید؛ اما خلافِ تصورش، ذرهای تکان نخورد و چون این انتظار را نداشت، لبانش را محکمتر روی هم فشرد و میلهی باریک را بیشتر زیر دست فشرد. میزان سردیِ میلههای دریچه باعث شده بود دستش پس از هربار برخورد با بدنهی آنها گز- گز کند. در آخر، زمانی که کنارههای تیزِ میلهها روی هر چهار بندِ انگشتش خراشی بر جای گذاشته بودند، موفق شد کمی آن را پایین بکشد؛ اما هنوز هم قادر به باز کردنش نبود. دستانش به اندازهای یخزده و بیحس شده بودند که سوزشِ بریدگیهای روی انگشتانش را احساس نمیکرد؛ در آخر، کلافه و عصبی کف دستِ راستش را به قسمتِ پایین آمدهی آن چسباند و فشار برنامه ریزی نشدهای وارد کرد که ناخودآگاه دستش با گذر از کنارهی دریچه، مهمانِ خراشی عمیقتر شد. دندانهایش را از درد، روی هم سابید؛ اما چیزی بر زبان نیاورد و تنها، دستش را عقب کشید. به یاد نمیآورد چند دقیقه است که خودش را درگیر باز کردن دریچه کرده اما در هر حال، سرما وظیفهاش را به خوبی انجام داده بود و تنش، به خصوص قفسهی سینهاش لرزشِ نسبتاً محسوسی داشت؛ یا زمانِ زیادی را صرف اینکار کرده بود یا دمای اتاق به قدری کم بود که بتواند در عرض چند دقیقه اینگونه سرما را به مغز استخوانش برساند. خسته، پایش را کمی لرزان از صندوق پایین گذاشت و به کل قید باز کردن در را زد؛ روی زمین نشست و تکیهاش را به همان صندوق داد. میان نفس- نفس زدن، لرزشِ مشهود بدنش را کنترل کرد و همانطور که نشسته بود، آرنجش را به زانوی تا شدهاش تکیه داد. سپس پشت دستی به پیشانیاش کشید؛ ثانیهای بعد، حینی که سر به زیر نگاهش را به زمین دوخته بود، با حس قرارگیریِ پارچهای نسبتاً سنگین روی شانههایش با چهرهای درهم سر بلند کرد. یامور نگاهی به چشمانِ خسته و عصبیِ او نکرد و تنها، کُتش را به او بازگرداند. ماهور با دیدن چشمانِ بیتوقعی که هرچند مستقیم به او نگاه نمیکردند، قدری گرهی اخمهایش را باز کرد. گویی برای لحظهای فراموش کرده بود که علاوه بر خودش، یامور هم در این اتاق زندانی شده؛ فراموش کرده بود که امیدِ یامور هم به اوست. یامور در حالی که سعی میکرد با سایشِ کف دستانش به هم و ایجاد اصطکاک از یخ زدگیِ آنها کم کند، کنار ماهور روی زمین نشست اما تکیهاش را به صندوق نداد؛ پاهایش را در سینه جمع کرد و دستانش را دور آنها حلقه کرد. چانهاش را روی زانو نهاد و تا حد ممکن، در خودش جمع شد. ماهور که پلیورِ مشکی رنگی که بر تن داشت را گرمتر از پیراهن سفیدِ یامور میدید، بیمعطلی کت را از روی شانههای خودش برداشت و حینی که فاصلهی کوتاهش با یامور را کم میکرد، کت را دوباره روی شانههای او انداخت. اما دستش را عقب نکشید و پس از انداختنِ کت، دور کمر او حلقه کرد. با جای گیریِ تنِ ظریف و لرزانش در آغوشِ ماهور، به امید بالاتر بردنِ دمای بدنِ یامور، حلقهی دستش را دور او محکمتر کرد و که یامور هم بدون اعتراض، سرش را به سینهی او تکیه داد. دندانهایش را محکم روی هم فشرده بود و همین هم از برخوردشان به هم جلوگیری میکرد؛ اما گَه گاه لرزشِ چانهی یامور روی سینهاش را حس میکرد و صدای برخورد دندانهایش روی هم را میشنید. یامور پلکهایِ سنگین شدهاش را روی هم فشرد و با صدایی لرزان و لبخندی که در آن موقعیت منطقی نبود، لب زد: - دو ساعت پیش از سرتیتر اخبار بعد از مرگ عموت حرف میزدم... اما فردا تیتر اخبار میشه پیدا شدن جنازهی برادرزادهی آلتان کارا در فریزر رستورانش! ماهور ناخواسته اما بیجان، خندید و با فکر به این اتفاق، تلاشی برای زدودنِ رگههایی از خنده در صدایش نکرد و پاسخ داد: - مرگ جالبی نیست. اما یامور ردِ لبخند را از چهرهاش پاک کرد و سرش را بیشتر به سینهی او فشرد؛ پلکهای سنگین شدهاش را بست و ماهور هم که سستیِ تنِ او را حس کرد، هرچند که چشمانِ بستهاش را نمیدید، پر تأکید اما با صدایی آرام کنار گوشش زمزمه کرد: - یامور... نخوابیها! یامور با شنیدنِ این هشدار، پلکهایش را گشود و نفسش را لرزان از لای لبهای نیمه بازش به بیرون فرستاد که برای ثانیهای کوتاه، گرمایش از پلیور ماهور عبور کرده و به سینهاش رسید. ماهور برای آخرینبار نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند تا شاید بتواند چارهای دیگر پیدا کند؛ اما تا چشم کار میکرد، یک در اصلی بود و یک درِ کوچکتر که پیشتر از باز نشدنشان اطمینان حاصل کرده بود. گویی تنها راهِ نجاتشان خلاصه شده بود در همان دریچهی لعنتی! نگاهش پیش از نشانه گرفتنِ دریچه، میلهی باریک و فلزیِ قرارگرفته در گوشهی اتاق را دید زد؛ با دست که موفق نشده بود اما شاید آن میله به باز شدنِ راحتترِ دریچه کمکی میکرد. با شکل گیریِ این مسئله در ذهنش، نگاهی به سقفِ بالای سر انداخت انداخت و چون اندک فاصلهی ایجاد شده بینِ لبهی دریچه و سقف، انگیزهای برایش ایجاد کرده بود، با کشیدن دستگیرهی صندوق آن را کمی بیشتر نزدیک کرد و به جای خود، تکیه گاهِ یامور قرار داد. به آرامی دستش را از پشت کمر او برداشت و با اشاره به صندوق و نگاهی پُر تمنا از او درخواست کرد تا چند دقیقهای به او فرصت بدهد و طیِ این زمانِ کوتاه، دوام بیاورد. - چند دقیقه یامور؛ فقط چند دقیقه! یامور مسکوت تنها در خودش جمع شد و با گرفتنِ دو لبهی کتی که بر تن داشت، گردنش را پوشاند و چانهی مرتعشش را محکم به زانویش فشرد. از طرفی دیگر، الما نشسته بر روی صندلیای که روبهروی یکی از پنجرههای رستوران قرار داشت، سینهاش را چسبانده به تکیهگاه صندلی و چانهاش روی قسمتِ بالاییِ آن جای گرفته بود. در آن تاریکی، تنها گردیِ صورتش آن هم به کمک نور موبایل قابل رویت بود. با دقت نگاهش روی صفحهی موبایل زوم شده بود که ناگهان با ضربهای که از جانبِ حریفِ مسابقهاش در بازیِ آنلاین خورد، چهره جمع کرد و زیرِ لب، ناسزایی را به او نسبت داد. مابینِ باختِ کوتاهش، نگاهی به ساعت انداخت و همزمان با آماده شدن برای مرحلهی بعدیِ مسابقه خطاب به ماهور و یامور زمزمه کرد: - الان دیگه لازمه عجله کنید.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و یکم» پاشا با اطمینانی که از جانب الما داشت تأکیدِ دیگری روی زنده ماندنشان نکرد و چون الما تماس را قطع نکرده و مسکوت موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود، پاشا هم تماس را قطع نکرد و در انتظار سخنی که النا قصد داشت بر زبان بیاورد، لب زد: - بگو، میشنوم! الما با لبخندی عریض از بابت شناختی که پاشا نسبت به او داشت، همانطور که از رستوران خارج و به سمت موتورسیکلت مشکی رنگش که فاصلهی چندانی با رستوران نداشت، گام برمیداشت، موبایل را به کمک شانهاش روی گوش نگه داشت و کلاه کاسکت براق و مشکی رنگی که لبهی راستِ فرمانِ آن گیر شده بود، برداشت و گفت: - حق با تو بود؛ جز من، یکی دیگه هم دنبالش بود، با ماشین. پاشا که از این موضوع اطمینان داشت و خوب میدانست نفرِ دومی که در تعقیب ماهور است، از چه کسی دستور میگیرد، با تاییدِ الما لبخندش را پررنگتر ساخت و مطمئن گفت: - تو، تو چشمش بودی اما نفر دوم متهم شد! الما موبایل را به کمک دستِ راست کنار گوش نگه داشت و با دستی دیگر، کلاه کاسکت را زیر بغل زد و همانطور که روی موتور مینشست، لب زد: - دقیقاً! پاشا با رضایت سر تکان داد و خود را بابت داشتنِ المایی که در همه حال، در نبودِ او اینگونه به کارهایش رسیدگی میکرد، تحسین کرد و گفت: - برنگرد الما؛ هر خبری شد اطلاع بده! الما که منتظرِ اتمامِ مکالمهاش با پاشا بود تا بلافاصله مکان را ترک کند، کلافه نفسش را به بیرون فرستاد و تمامِ اعتراضاتش را در یک کلمه خلاصه کرد: - داداش! سپس کلاه کاسکت را دوباره به لبهی فرمان گیر کرد و حینی که موهای طلایی، تقریباً فر و پرپشتش را کنار میزد ادامه داد: - من کارم رو انجام دادم. ببینم عرضه دارن که خودشون، خودشون رو نجات بدن یا نه! پاشا که این را به دور از ذهن نمیدید و یقین داشت میتوانند راهی برای خروج پیدا کنند، جدی و دستوری لب زد: - نگفتم نجاتشون بده؛ گفتم بمون به من خبر بده! الما که این را ختمِ کلام برداشت کرده بود، با بیمیلی سری تکان داد و "باشه"ای زمزمه کرد؛ پاشا، در جوابِ لحنِ بیحوصلهاش، لب گشود: - دقت کن! الما که خوب میدانست معنی این جمله همان "مواظب خودت باش" است، لبخندی بر لب نشاند و گفت: - امر کن رئیس! پاشا با تک خندهای کوتاه، موبایل را پایین آورده و با فشردنِ آیکون قرمز رنگ به تماس پایان داد؛ الما که تا ثانیهای پیش قصدِ رفتن داشت، از پوشیدن کلاه کاسکت اجتناب کرد و همانطور که موهایش را با کشی مشکی رنگ بالای سر جمع میکرد، موتور را روشن کرد. چون ایستادن روبهروی رستوران آن هم در این ساعت از شب غیر عادی بود، آن را جای دیگری پارک کرد و خودش هم از سمتِ ساحل مشغول دیدبانی شد. از سویی دیگر، یامور تکیهاش را از دیوار آهنیِ سردی که چند برابر بیشتر از دمای اتاق یخ کرده بود، گرفت و خیره به ماهوری که با ضربات ممتد به درِ اتاقک قصد داشت آنها باز کند، لب زد: - نکن، باز نمیشه! ماهور بیتوجه به این حرفِ او، ضربهای محکمتر به دری که از آن سو قفل شده بود و باز شدنش با ضرباتِ کتفِ او غیر ممکن بود، وارد کرد که این دفعه دردی عجیب در نیمهی چپ بدنش پیچید؛ "آخ"ای خفه از میانِ لبهایش خارج شد و رخ درهم کشید که یامور، با دیدن این وضعیت، پر حرص لب بر لب فشرد و بلندتر از پیش گفت: - نکن ماهور! یامور بلافاصله برخاست و همین که خودش را به ماهور رساند، دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با کشیدنش باعث شد چند قدمی از در فاصله بگیرد؛ ماهور هم که بازویش اسیرِ انگشتان ظریف یامور شده بود، با همان چهرهی درهم کمی خم شد و دستِ راستش را روی کتفش فشرد. یامور نفسش را به بیرون فوت کرد که بخاطر دمای پایین، نفسش همانند بخاری از دهانش خارج و در هوا پخش شد. آب دهانی فرو فرستاد و گفت: - اینجا زورِ بازو به کارِت نمیاد؛ نکن! لرزشِ صدایش که از سرما نشأت میگرفت، به قدری نامحسوس بود که فعلا در هیچ یک از کلماتش احساس نمیشد؛ ماهور کمر خم شدهاش را صاف کرد و نگاهش را با عجز دور تا دور اتاقک به امید یافتنِ راهی دیگر برای خروج چرخاند و در آخر، چون چشمش چیزی جز دیوارههای آهنی و سرد ندید، دندانهایش را روی هم فشرد و خطاب به فردی که در ذهن داشت، نجوا کرد: - لعنت بهت! سرش را قدری پایین انداخت و مسیرِ نگاهش را تغییر داد که دربِ چوبی و کوچکی که نیمه باز بود، بازگشت از همان راهی که آمده بودند را تنها راهِ موجود نشان داد؛ پلکهایش را کمی به هم نزدیکتر کرد و چون احتمال میداد این در هم از آن سو قفل شده باشد، چندان امیدوار نشد اما چک کردنش را هم بیفایده ندید. تحرکِ او نسبت به یامور خیلی بیشتر بود و دمای بدنش را بالا برده بود. از سویی دیگر تنِ یامور را ضعیفتر از تنِ خود در برابر سرما میدید پس با آزاد کردنِ بازویش از دست او، اورکت مشکی رنگی که به تن داشت را خارج کرد و همانطور که سعی میکرد زمانِ زیادی را خرج نکند، کت را روی شانههای یامور انداخت. دو لبهی بالاییِ کت را کشید و به هم نزدیکتر کرد؛ سپس حینی که همان درب را مقصدِ دوم خود قرار داده بود، از کنارش رد شد و چون یامور راهی برای رفتن نداشت، تأکیدی بر روی تکان نخوردنش نکرد. از طرفی دیگر، الما لم داده بر روی صندلیِ چوبیای که متعلق به قسمت ساحلی رستوران بود، دستانش را روی سینهاش قفل کرد و کفِ پوتینش را به لبهی میزِ روبهرویش فشرد؛ نگاهی به ساعت مچیِ بسته شده روی دستش انداخت و با توجه به دمای اتاقک، زمانی که آن دو نفر فرصت داشتند تا پیش از منجمد شدن راهی برای خروج پیدا کنند را بررسی کرد. سپس با رضایتی که سعی در مخفی کردنش نداشت، زمزمه کرد: - عجله نکنید؛ هنوز زمان دارید. ثانیهای پس از بیانِ این جمله، شاهدِ تکان خوردن قفلِ آهنیای شد که روی همان دری که ماهور و یامور به عنوان ورودی استفاده کرده بودند، قفل کرده بود؛ صاف نشست و همانطور که کف پوتینش را روی شنهای زیرِ پایش قرار میداد، قدری به جلو خم شد. چشمانش را ریز کرد و با دهانی که از تعجب باز مانده بود، آرام لب زد: - بیخیال پسر؛ تو که اینقدر احمق نبودی! روبهروی در نشسته بود و اگر ماهور موفق به باز کردنِ در میشد، درست در تیر رأس نگاهش قرار داشت؛ چندان علاقهای به فاش شدنِ هویتش نداشت اما اگر ذرهای نسبت به قفلی که استفاده کرده بود شک داشت، بلند میشد. دوباره تکیهاش را به صندلی داد و ساعت را چک کرد. نچی کرد و ناراضی لب زد: - اگه اینجوری ادامه بدی خودم باید نجاتتون بدم! لب بر لب فشرد و چون هنوز هم تا دقیقهی نود فرصت داشت، نفسش را صدادار به بیرون فوت کرد و ادامه داد: - آخه به جای اینکار عقلت رو به کار بنداز! کانال به اون بزرگی بالای سرت رو ول کردی میخوای این در رو باز کنی؟ حال که دیگر ضربهای به در وارد نمیشد، با کنجکاوی نسبت به اقدامِ بعدیِ ماهور، لب زد: - لطفاً ماهور؛ امروز ظرفیتم برای جا به جا کردنِ جنازهی منجمد شده تکمیله!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتادم» ماهور برای لحظهای از تماشا کردنِ صحنهای که تنها خودش قادر به دیدن بود دست کشید و قدمی به جلو برداشت. جلوتر رفت و همان بوتهی خشک شدهای را که در خاطراتش بوتهای سرسبز و زیبا بود، به امید دیدنِ همان درِ چوبی، کنار زد. پیشِ چشمانِ گرد شده و حیرت زدهی یامور، با لبخندی محو دستی بر روی سطحِ خاک خوردهی آن کشید با هُل دادنِ بیشترِ بوته به سمت چپ، دستگیرهی آن را پیدا کرد. شدتِ واکنش و تعجبِِ یامور پس از دیدنِ در، با تعجبِ پسرکی که در خیالِ ماهور بود برابری میکرد؛ همانند پسرک، یامور هم حینی که لبخندی آمیخته با حیرت بر لب داشت، نگاهش را موشکافانه بین ماهور و در چرخاند و پرسید: - این چیه؟ ماهور که خوب میدانست دختربچهی در خیالش مارال، و پسربچه هم خودش است که بانیِ تجدید خاطرات شدهاند، سر به زیر شد و با همان لبخندِ کمرنگ پاسخ داد: - مارال اون روز من رو اورد اینجا. به یاد روزی که مارال دستش را محکم گرفته و کشان- کشان به این سو میآورد، پلکِ کوتاهی زد و ادامه داد: - تهِ این راه به داخل رستوران ختم میشه. اما کجاش؟ شانهای بالا انداخت و در پاسخِ خودش بلافاصله لب زد: - یادم نیست! یامور دستی به دستگیرهی فلزی و قدیمیِ آن کشید و چون شک و دودلیِ ماهور در رابطه با استفاده از این در را حس کرده بود، فشاری به دستگیره که به سختی تکان میخورد وارد کرد و پرسید: - اون روز به مارال اعتماد کردی؟ وارد شدی؟ ماهور سری به نشانهی مثبت تکان داد و یامور، چون حس کرد دستگیره نرم شده و راحت تر تکان میخورد، ثانیهای فشارِ دستش را کمتر کرد و با نگاه کردن به چهرهی مغمومِ ماهور، با لبخند لب زد: - پس دوباره بهش اعتماد کن! سپس فشاری به آن وارد کرد که در، با صدای جیر- جیری که خبر از قدیمی بودن و کهنه بودنش میداد، باز شد؛ مسیرِ تنگ و طولانیِ پشتِ در، به قدری تاریک بود که بیشتر از دو قدم جلوتر دیده نمیشد. یامور با دیدنِ مسیری که چندان به مذاقِ اویی که رابطهی خوشی با مکانهای بسته نداشت، خوش نیامده بود، ابرو درهم کشید و با تردید لب زد: - البته اگه میخوای هم اعتماد نکن! ماهور با تک خندهای کوتاه، نگاهی به اطراف انداخت و خلوت بودنِ دور و بر اطمینان یافت؛ بی آنکه دستِ یامور را رها کند، گردنش را خم و پایش را بندِ لبهی سنگیِ آن کرد و وارد شد. یامور که ورودِ هر دویشان باهم به این مسیرِ تنگ را ممکن نمیدید، دستش را رها کرد و پس از او وارد شد. اولین قدمش مصادف شد با کشیدنِ زانوی برهنهاش روی سطحِ زبرِ آنجا و بر جای گذاشتنِ خراشی سطحی. چهرهاش را از دردِ کم، اما کلافه کنندهی خراش درهم کشید که ماهور، فلشِ موبایل خودش را روشن کرد و حینی که به دیوارهی کوتاهِ آنجا تکیه داده بود، لب زد: - در رو ببند یامور. یامور با گردنی خم شده نگاهی به پشت سر انداخت و با کشیدهی لبهی در، آن را بست؛ سپس دستی بر روی زانویش کشید و پشتِ سر ماهور حرکت کرد. نیمی از راهها با هر سختی بود طی کردند که یامور، کلافه از پالتوی بلند و دست و پا گیری که مدام سد راهش میشد، چند لحظهای ایستاد و با سختی پالتو را از تنش خارج کرد؛ دستی به گردنِ خیس از عرقش کشید و نفسش را آهسته به بیرون فوت کرد. ماهور که نبودِ او را پشتِ سرش احساس کرده بود، مکثی کرد و منتظرش ماند. همین که یامور پالتو را همانجا رها کرده و قصد کرد به راهش ادامه دهد، شنیدنِ صدای آشنا اما ضعیفِ جیر- جیرِ در باعث شد دوباره مکث کند؛ ماهور هم که این صدا را شنیده بود، با نگاهی شکاک، راهی که آمده بودند را وارسی کرد و پرسید: - در رو بسته بودی؟ یامور قاطعانه سری به نشانهی مثبت تکان داد و همانطور که نگاهش به پشتِ سر بود، به دیوار تکیه کرد. ماهور انگشتِ اشارهاش را مقابل لبانش به نشانهی سکوت قرار داد و برای جلب نکردنِ توجهِ کسی که احتمال میداد وارد شده است، فلشِ موبایل را خاموش کرد؛ بیشک اگر کسی تعقیبشان کرده بود به جز صدای در، برای عبور از این مسیر تنگ صدای دیگری هم تولید میکرد. اما سکوت سنگینی که شنیدنِ صدای نفسهای جفتشان را راحتتر کرده بود، روی فرضیهاش خطی قرمز کشید. از آنجا که چند قدمی بیشتر تا رسیدن به درِ چوبیای دیگر نمانده بود و نورِ کمرمقی از کنارههای آن اطرافشان را قابل تشخیص ساخته بود، ماهور برای روشن کردنِ مجددِ فلشِ موبایل اقدامی نکرد و با اشاره به یامور، به راهش ادامه داد. با فاصلهای کم از در، دستگیره را محکم فشرد اما تکان خوردنِ دستگیره به باز شدنِ در ختم نشد و گویی، چیزی از آن طرف در مانع از باز شدنش میشد؛ ماهور، ذرهای از آن فاصله گرفت و حینی که دستگیره را با دست مخالف گرفته بود، با کتف ضربهای محکم نثارش کرد که قدری باز شد و با فشاری شدید از آن سوی در دوباره بسته شد. دخترک کفِ پوتینش را محکم به در فشرد و همانطور که سعی میکرد مانع از باز شدنش شود، نگاهی به اطرافش انداخت و زیر لب غر زد: - امون بده پسر! در همان حینی که منتظرِ ضربهای شدیدتر از جانب ماهور بود، چشمش به صندوقی نسبتاً سنگین خورد و بی آنکه کف پوتینش را از در فاصله دهد، صندوق را به سمت خود کشید و موقتاً جلوی در نهاد؛ میدانست که وزنش آنقدری زیاد نیست که ماهور قادر به باز کردنِ در نشود، اما قدری برای او زمان میخرید تا اتاقک را بی آنکه دیده شود، ترک کند. موهای طلایی رنگش را عقب زده و همین که ضربهای دیگر از سمت ماهور و تکانِ صندوق را حس کرد، لب بر لب فشرد و سریع سوی در گام برداشت. در چهارچوب ایستاد و با لبخندی خبیثانه و دندان نما، نظارهگرِ تکان خوردنِ دوبارهی صندوق شد. دستی در هوا تکان داد و پیش از بستنِ در، آهسته لب زد: - بای- بای! بسته شدنِ درِ اصلیِ اتاقک، با باز شدنِ درِ کوچکی در آن، همزمان شد؛ ماهور که پس از تکرار چهار بارهی این کار، برای بار پنجم موفق به باز کردنِ در شده بود، چهرهاش را جمع کرد و تکانی آهسته به کتفش داد. یامور که از گرفتگیِ آن مکانِ تنگ عجیب کلافه شده بود، بلافاصله پس از ماهور وارد اتاقک شد و کش و قوسی به بدنش داد. آنقدری مسیر برایشان عذاب آور بود که هیچکدامشان نفهمیدند نه تنها اوضاع درست نشده است، بلکه از چاله درون چاه افتادند؛ ماهور که زودتر از یامور موقعیت را سنجیده بود، اخمی کرد و خیره به بسته بندیهای گوشهی دیوار که ظاهراً مواد غذاییِ رستوران بودند، پرسید: - کجاست اینجا؟ یامور نگاهی به اطراف انداخت؛ با روشن شدنِ دستگاه تهویهی هوایی که سوزِ سرما را مهمانِ اتاقک کرد، نفسش را پرحرص به بیرون فوت کرد و با لبخندی عصبی پاسخ داد: - فریزر! الما لب زیرینش را با شوقی آشکار در چهرهاش گزید و همزمان، با فشردنِ صفحهی لمسیای که کنار در قرار داشت، مشغول دست کاری کردنِ دمای اتاق شد؛ با اشتیاق و مکث، ثانیه روی عدد صفر توقف کرد اما همان دم نچی کرد و با فشردنِ دوبارهی صفحه، دما را تا زیر صفر کاهش داد. زمانی که به دمای مورد پسندش رسید، پوزخندی زد و خطاب به ماهور و یاموری که حال تازه دریافته بودند میانِ چه مخمصهای گیر افتادهاند، لب زد: - خوش بگذره! سپس چنگی به موبایل زد و پس از شماره گیری، آن را کنار گوشش نهاد؛ وصل شدن تماس کافی بود تا بی آنکه صدایی از مخاطب بشنود، مشتاق لب بزند: - پاشام؟! چون در بیشتر مواقع او را "داداش" خطاب میکرد، پاشا به میم مالکیتی که پشتِ نامش قرار گرفته بود عادت نداشت و همین هم، سببِ نقش بستنِ لبخندی محو روی لبانش شد؛ الما منتظرِ پاسخش نماند و ادامه داد: - بینگو! پاشا خوب معنیِ این کلمه که گَه گاه تیکه کلام الما بود را میدانست؛ پس کوتاه و راضی پرسید: - تموم شد؟ الما قدم در راهرو نهاد و گفت: - تموم شد؛ نقشهی بعدی؟ پاشا با رضایت سر تکان داد و پر تأکید لب زد: - نمیکُشیشون! الما یک باره خنده را از چهرهاش پاک کرد و با تأخیر و بیمیلی پاسخ داد: - باشه! پاشا که پاسخِ او را جدی نه؛ سرسری شنیده بود، با جدیت لب زد: - الما! الما لب بر لب فشرد و اینبار، جدیتر از پیش تکرار کرد: - باشه!- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت شصت و نهم» چون یامور سر به زیر مشغول شستن دستانش بود و پاسخِ ماهور که تنها تکان دادنِ سری به نشانهی منفی بود را نمیدید، پس جواب دادن را به لحظهای موکول کرد که یامور، از تمیزیِ دستانش مطمئن شده و سر بلند کرده است؛ با چهرهای قاطع اطمینان خاطری در رابطه با دردِ دستش به او داد و پس از بستنِ درِ مشکی رنگِ بطری که حال، قطرهای آب در خود نداشت، سرِ جای قبلیاش و پشتِ فرمان نشست. شنیدن صدای بسته شدنِ دری که از سمت یامور بود، اجازه داد حرکت کند و تا لحظهی رسیدن به ابتدای مسیر ساحلی، سوالی در رابطه با محل دقیق رستوران نپرسید. مکانی بود که طی بیست سال تغییرات آنچنانیای کرده بود، اما باز هم تداعی کنندهی خاطرهی آن روز بود و حافظهاش را وادار به یادآوری میکرد؛ تا جایی که توانست به یاریِ حافظهاش ادامه داد و با نشنیدنِ صدای یاموری که راهِ اشتباهش را تصحیح کند، دریافت که تاکنون مسیر را درست انتخاب کرده است. در آخر، درست جایی که میانِ دوراهی نتوانست راهِ درست را تشخیص دهد، ثانیهای از سرعتش کاست که یامور، متوجهی سردرگمیاش شد و گفت: - چپ. ماهور از سمتِ چپ، جادهای که به ظاهر راهِ مستقیمی به ساحل داشت، حرکت کرد؛ تا حدی جلو رفت که فضای آن طرف گارد ریلها، از زمینی خاکی و معمولی به شن و ماسه و دریای کمعمقی که در ادامه عمق پیدا میکرد، تبدیل شد. هرچه جلوتر میرفت، قدم گذاشتن در ساحلی تفریحی برایش باورپذیرتر میشد. با وجود ساعت و هوایی که رو به تاریکی رفته بود، باز هم عدهای کم مشغول قدم زدن کنار ساحل بودند. ناخواسته به یاد کسانی افتاد که آن روز در گرمای تابستان در ساحل والیبال بازی میکردند؛ یا حتی کسانی که لم داده بر روی تختههای کنارِ ساحل مشغول آفتاب گرفتن بودند. هیچ چیزِ این ساحل مشابهِ بیست سال پیشش نبود! همانطور که با سرعتی آهسته اطرافش را بررسی میکرد، نگاهش قفلِ بیلبوردِ مشکی رنگی شد که فونتِ خوانا و زیبایی با رنگی متضاد، کلمهی "یامور" یا همان نام رستوران را به نمایش گذاشته بود؛ گویی تنها چیزی که تغییر نکرده بود، نام همین رستوران بود. یامور نگاهی به قسمتِ ساحلیِ رستوران که پشتِ آن و روی شنها قرار گرفته بود، انداخت و پرسید: - همینجاست؟ ماهور همان اطراف ایستاد و خیره به چراغهای روشن و افرادِ کمی که در رستوران حضور داشتند، سری به نشانهی مثبت تکان داد و مشتاقانه پرسید: - به نظرت چرا اسم رستوران رو تا الان عوض نکرده؟ پاسخِ سوالش کامل در دستِ یامور بود؛ او خوب میدانست دلیلِ عوض نشدنِ نامِ رستوران چیست. اولین ملاک یاشار برای خرید این رستوران، نه مکانِ گردشگری و پر رفت و آمدش بود و نه علاقهاش به داشتنِ رستوران. در اصل، یامور بودنش باعث شد تا یاشار دست به خریدش بزند. یامور، حینی که در ذهن دلیلِ این کار را برای خود مرور میکرد، سوالِ ماهور را بیجواب رها کرد و پرسید: - برنامهای برای وارد شدنمون داری؟ ماهور نگاهش را از سمت شیشههای رستوران، به سمت قسمت ساحلیاش که خالی از جمعیت بود سوق داد و با لبخندی رضایتبخش و مرموز به یامور فهماند نقشهای حساب شده در ذهن دارد؛ سه ساعتی را تا پایان ساعت کاریِ رستوران در ماشین سپری کردند و پس از خروجِ آخرین نفر و تاریکیِ مطلقی که بر آنجا حاکم شده بود، ماهور با اشارهای کوتاه به یامور در را باز کرد و پیاده شد؛ یامور در سکوت تنها به پیروی کردن از او بسنده کرد و دنبالش راه افتاد. ماهور چند پلهای که متصل کنندهی جاده به ساحل بود را طی کرد و به محض برخورد کفِ پوتینهایش با شنها، لحظهای ایستاد. ناگهان در خیالش، تیرگیِ شب جایش را به نورِ تیز خورشید داد و سوزِ سرما، به گرمایی طاقت فرسا و در همین میان، صدای شیرینِ دخترکی که با شوق سوی او میدوید را شنید: - ماهور... ماهور؟! ماهور پلک محکمی زد و حال که برای لحظهای از دنیای تخیلاتش به دنیای اصلی بازگشته بود، مانند همان دختر که نامِ او را صدا زده بود، نامِ یامور را زمزمه کرد: - یامور؟ یامور بلافاصله قدمی به جلو برداشت و پاسخش را داد اما ماهور، بیحرکت و خیره به شنهای پراکندهی روی زمین، با اخمی محو اجازهی تداعیِ دوبارهی چهرهی دخترک را برای خودش صادر کرد. ادامهی ماجرا همچون فیلمی جلوی چشمانش نقش بست. لحظهای که دخترک، به پسربچهی مورد نظرش رسید و حینی که با لبخندی عریض دندانهای کوچکش را به نمایش گذاشته بود، به سمت او دست دراز کرد و با این کار خواست تا جایی همراهیاش کند. ماهور که خوب این تصویر را به یاد میآورد، با لبخندی دردناک که از چشم یامور دور نماند، منتظرِ واکنش پسرک ماند. پسربچه بیچون و چرا، با اعتمادی کامل و تنها اندک کنجکاویای که در نگاهش یافت میشد، خواهانِ دانستنِ مقصد شد و پرسید: - کجا؟ ماهور سری تکان داد و با حذف شدنِ دوبارهی تصاویر، نفسش را آرام به بیرون فوت کرد و کمی به سمت یامور مایل شد؛ خودش را جای دخترک گذاشت و اینبار، او با دراز کردنِ دستش به سمت یامور، درخواست کرد تا همراهش شود. یامور برخلاف پسربچهای که در تصورات ماهور نقش بسته بود، با چهرهای درهم ذرهای مکث کرد. سپس با نگاهی متعجب توضیحی از او خواست که ماهور، با نگاهی دلگرم کننده سر تکان داد و به دستِ دراز شدهاش اشاره کرد. یامور که دید توضیحی نصیبش نمیشود، اعتراضی نکرد و همزمان با برداشتنِ قدمی دیگر، دستش را آرام قفلِ دستِ ماهور کرد اما فشارِ زیادی وارد نکرد تا مبادا دردِ دستش را یادآوری کند. واکنشش شباهتی با واکنش پسربچهی در خیالات ماهور نداشت. اما اعتمادش عجیب با اعتمادی که در نگاه پسرک نهفته بود، شباهت داشت؛ همانقدر زیبا و محکم! اجباراً با هر قدمِ ماهور، یامور هم گامی برمیداشت و با کنجکاویِ بیشتری نسبت به مقصد ادامه میداد؛ ماهور هم گویی حس کرده بود همان پسر بچهی شش سالهای است که در همین مسیر، دستِ مارال را گرفته و با اشتیاق گام برمیدارد. ماهور با تکیه بر مارالِ شش سالهای که پیش رویش دست پسرکی را گرفته و او را به سوی مقصد مورد نظر خود میکشد، و یامور با تکیه بر ماهوری که دستِ او را محکم گرفته بود و مسکوت در عالم دیگری سِیر میکرد، حرکت میکردند. مقصدشان شد قسمت ساحلیِ همان رستوران؛ ماهور خیره به بوتهی سرسبزی با گلهای ریز و درشتِ سفید، لبخندی زد و همانطور که شانه به شانهی یامور ایستاده بود، کمی دست او را فشرد و ادامهی ماجرا را برای خودش تداعی کرد. یامور که جز بوتهای خشک شده و چند تکه شاخهی شکنندهی آن چیزی نمیدید، کنجکاوانه منتظر ماند اما سکوت را برگزید و سوالی بر لب نیاورد. از سویی دیگر، پیش چشمان ماهور، مارالی قرار داشت که موهای مشکی رنگش را به دستِ بادِ نه چندان خنکِ تابستانی سپرده بود و با دیدن بوته، لبخندی مهمان لبهای کوچکش کرد. بی آنکه دستِ پسرک را رها کند، قدری بوتهها را کنار زد و نظارهگرِ دربِ مربعی و چوبیای شد که پشتِ بوتهها پنهان بود.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-