رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

غـزل

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    227
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل

  1. غـزل

    یکیشو انتخاب کن!

    اسب موی بلند یا کوتاه
  2. «پارت پنجم» همایون قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و نگاهش را به پسرش دوخت. ـ کار چطوره؟ ویهان جرعه‌ای آب نوشید و بی‌آنکه نگاهش را بالا بیاورد، جواب داد: ـ خوبه؛ می‌گذره. هیچ خوش نداشت مسائل کاری را جلوی نغمه و‌ یا حتی نسرین بیان کند؛ همایون ابرویی بالا انداخت. - همین؟ ویهان شانه‌ای بالا انداخت و گفت: ـ چیز خاصی نیست که بخوام تعریف کنم. چندتا پرونده بود، یه سری کار عقب افتاده داشتیم، جمع‌وجورشون کردیم. نغمه قاشقش را آهسته روی بشقاب گذاشت؛ چند پرونده! همیشه همین بود. همیشه چند پرونده، چند کار، چند نفر که باید جابه‌جا می‌شدند، چند مدرک که باید ساخته می‌شدند و چند نام که قرار بود در جایی محو شوند و نام دیگری جای آن‌ها را بگیرد. نغمه هیچ‌وقت درباره‌ی جزئیات نمی‌پرسید؛ نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه چون می‌ترسید جوابش چیزی باشد که دیگر نتواند نشنیده بگیرد. بعضی حقیقت‌ها تا وقتی نام ندارند، قابل تحمل‌اند؛ کافی است یک بار شکل پیدا کنند تا دیگر نتوانی از ذهن بیرونشان کنی. نسرین نگاه کوتاهی به نغمه انداخت و او را آنالیز کرد؛ نگاهی که بیشتر از یک جمله حرف داشت، اما چیزی نگفت. ناگهان موبایل ویهان روی میز لرزید و صدای ویبره در سکوت میانشان پیچید. همه‌ی نگاه‌ها ناخودآگاه به سمت گوشی رفت. ویهان دست از غذا خوردن کشید و نگاهی به صفحه‌ی موبایل انداخت. نام مخاطب همان‌طور برای چند ثانیه روی صفحه ماند. چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ آن‌قدر کوتاه که شاید اگر کسی جز خانواده‌اش روبه‌رویش نشسته بود، متوجه نمی‌شد. بعد تماس را قطع، سپس صفحه را خاموش کرد و گوشی را روی میز برگرداند. نغمه نگاهش کرد؛ نسرین هم همین‌طور و حتی همایون هم برای لحظه‌ای دست از غذا خوردم کشید؛ اما هیچ‌کس چیزی نگفت. سکوت، خودش سؤال شده بود. در نهایت، همایون بالاخره پرسید: ـ شاهین کجاست؟ ویهان قاشقش را برداشت و بدون آنکه عجله‌ای در حرکاتش دیده شود، گفت: ـ چندتا کار بود که باید انجام می‌داد. مشغول اوناست. نمی‌دونم کی میاد. همایون پوزخند زد. ـ کار؟ سرش را کمی به عقب برد و خنده‌ی کوتاهی کرد. ـ ببین کجا مشغول عیاشیه! نسرین اخم کرد و رو به او تشر زد: ـ همایون... ـ چیه! پسر خودمه، می‌شناسمش. نغمه چیزی نگفت، اما گوشه‌ی لبش از نارضایتی پایین رفت. ویهان هم تنها لبخند محوی زد. ـ واقعاً کار داشته بابا. همایون خواست چیزی بگوید که دوباره صدای لرزش موبایل، میز را هم به لرزه درآورد؛ این بار بلندتر و واضح‌تر. ویهان موبایل را در دست گرفت و چشم‌هایش آرام روی صفحه‌ی روشن گوشی نشست. همه نگاه‌ها به سمت او برگشت اما این بار، نغمه نگاهش را از گوشی نگرفت. انگار چیزی در آن صفحه بود که هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست چیست و ویهان، برای دومین بار، تماس را قطع کرد. نغمه آرام قاشقش را برداشت و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛ اما دیگر اشتهایی در کار نبود. فقط قاشق را در بشقاب جابه‌جا می‌کرد و وانمود می‌کرد حواسش به غذای روبه‌رویش است. غرور، گاهی همین است؛ آدم را وادار می‌کند حتی وقتی قلبش از سؤال پر شده، صورتش را آرام نگه دارد. نغمه از آن زن‌هایی نبود که با دیدن یک تماس ناشناس، شوهرش را بازخواست کنند یا با چند سؤال پی‌درپی پرده از چیزی بردارند. او ترجیح می‌داد سکوت کند و بگذارد آدم مقابلش خودش را لو بدهد. چون باور داشت حقیقت اگر واقعاً وجود داشته باشد، دیر یا زود از جایی بیرون می‌زند؛ حتی اگر صاحبش سال‌ها آن را پشت لبخند و دروغ پنهان کرده باشد. همایون نگاهش را به پسرش دوخت. در چهره‌ی پیرمرد چیزی میان عصبانیت و نگرانی نشسته بود؛ آن نوع نگرانی‌ای که بیشتر از خشم آدم را پیر می‌کند. چون می‌دانست چیزی غیر عادی در پس تماس‌های پی‌در‌پی او بود، اخم‌آلود گفت: - چند بار باید بهت بگم سر سفره، وسط شام و ناهار، تلفنت رو روی سایلنت بذار و تموم؟ کار اون‌قدر مهمه که نمی‌تونی یک وعده غذا رو بدون دغدغه با خانوادت سر کنی؟ جرعه‌ای آب نوشید و پس از تر شدن گلویش ادامه داد: - تو الان دیگه فقط یه پسر جوون نیستی که هر کاری دلش خواست بکنه و برگرده خونه؛ زن داری، داری بچه‌دار میشی و مسئولیتت از خودت بزرگ‌تر شده. باید بفهمی کِی باید درِ کار رو ببندی و درِ خونه رو باز کنی! ویهان آرام نفسش را بیرون داد و در جواب لب گشود: - می‌دونم بابا! حواسم هست. همایون با نگاه تندی گفت: ـ امیدوارم واقعاً باشه. ویهان این بار نگاهش را بالا آورد؛ چند لحظه پدر و پسر در سکوت به هم خیره ماندند. دو مرد از یک جنس؛ هر دو آشنا با تاریکی، اما یکی سال‌ها بود می‌خواست از آن بیرون بیاید و دیگری تازه داشت عمیق‌تر در آن فرو می‌رفت. همایون با جدیت ادامه داد: - حواست به شاهین هم باشه. این پسر باید بالاخره آدم بشه. تا کی می‌خواد هر شب دنبال این دختر و اون دختر راه بیفته؟ هرجا میری اسم یه نفر پشت سرشه. من نمی‌گم جوون نباشه، نمی‌گم زندگی نکنه، ولی آدمی که قرار باشه کنار تو کار کنه باید بفهمه چه موقع باید سرش به کار خودش باشه و… صدای زنگ گوشی دوباره حرفش را برید؛ این بار ویهان حتی به صفحه نگاه هم نکرد. فقط چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست. انگار آخرین رشته‌ی صبرش هم کش آمده بود. دستش را روی میز گذاشت و گوشی را برداشت. نغمه و همایون همزمان نگاهش کردندن؛ نسرین نیز بی‌اختیار دست از غذا کشید. ویهان خیلی کوتاه گفت: - ببخشید. از جا بلند شد؛ صندلی را آرام عقب کشید و چند قدم از میز فاصله گرفت؛ آن‌قدر که خانواده‌اش، صدایش را نشنوند. اما همین چند قدم کافی بود تا آن مردِ آرام و گرم و شوخ‌طبع، جایی پشت سر گذاشته شود. ویهان به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد؛ نام «عرفان» روی آن افتاده بود. تماس را وصل کرد؛ صدایش پایین بود، اما خشونتی سرد و بی‌پرده در آن موج می‌زد. ـ چند بار باید بهت بگم وقتی قطع می‌کنم، دوباره زنگ نزن؟ آن طرف خط صدای عرفان آمد: - داداش قضیه‌ مهمه… ویهان عصبی میان حرفش پرید: - مهمه؟ نگاهش برای لحظه‌ای به میز شام افتاد؛ به نغمه که وانمود می‌کرد حواسش به بشقابش است، اما از آن فاصله هم می‌توانست بفهمد تمام توجهش به اوست. ویهان دوباره نگاهش را از میز گرفت. ـ تو هنوز نمی‌دونی مهم یعنی چی، عرفان. صدای عرفان دوباره از آن طرف خط آمد. ـ اگه مهم نبود زنگ نمی‌زدم، به‌خدا... ویهان فکش را منقبض کرد. - به‌خدا و پیغمبر و هرچی که می‌پرستی قسم اگه یک‌بار دیگه بعد از قطع کردنم دوباره زنگ بزنی هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته. - داداش جسد نیست!
  3. «پارت چهارم» نغمه آرام خندید و بی‌توجه به سوال‌هایی که ویهان از شکمِ برآمده‌اش می‌پرسید، خیره به گلبرگ‌های سفید و تازه‌ی رُزِ در دستش، زمزمه‌وار لب زد: - قشنگه! - مثل صاحبش. نغمه چشم غره‌ی شیرینی رفت که ویهان بلافاصله با نگاهی گذرا به اطراف، پرسید: - شما اتاق رو پسندیدی؟ هرچیزی رو دوست نداری می‌تونی تغییر بدی. - پسندیدم. ویهان مدام سعی داشت بحث را کش دهد اما از سویی دیگر پاسخ‌های تک کلمه‌ای نصیبش می‌شد. به چشم‌های سبز رنگِ نغمه خیره شد؛ چیزی در چشم‌هایش بود. چیزی که ویهان دید، اما به روی خودش نیاورد. آدم وقتی کسی را سال‌ها دوست داشته باشد، سکوتش را هم یاد می‌گیرد. بعضی دلخوری‌ها نیازی به اخم ندارند؛ در مکث میان دو جمله جا می‌گیرند، در لبخندی که کمی دیرتر روی لب می‌نشیند، در دستی که بی‌اختیار از دستی دیگر فاصله می‌گیرد. ویهان آن تغییرهای کوچک را خوب می‌شناخت. همان‌طور که با مهربانی نگاهش می‌کرد، با لحنی دلگرم‌کننده پرسید: - چی‌شده؟ نغمه بلافاصله مسیرِ نگاهش را عوض کرد؛ چشمانش را دزدید و سریع پاسخ داد: - هیچی. ویهان پس از سکوتی کوتاه، دوباره پرسید: - مطمئنی؟ - آره. ویهان که پاسخِ او را جدی نگرفته بود، تنها به «باشه»ای کوتاه اکتفا کرد؛ نه اصرار و نه پرسشی دیگر. فقط دستش را برای بار آخر روی شکم او کشید و برخاست. نغمه خوب می‌دانست ویهان حرفش را باور نکرده است و ویهان هم خوب می‌دانست که نغمه از چیزی دلخور است. ویهان گلویش را صاف کرد و دستش را سوی نغمه دراز کرد. - بریم شام؟ اگه دیر برسیم می‌ترسم مامان و طاهره دست به یکی کنن و امشب گشنه بمونیم! نغمه حینی که با دستِ راست دستِ ویهان را می‌گرفت، دست چپش را نیز به دسته‌‌ی صندلی بند کرد و با خنده‌ای آرام گفت: - تو فقط به فکر شِکَمتی! ویهان حین کمک کردن به او، با شیطنت لب زد: - من به فکر شکم سه نفرم نغمه خانم! نغمه پس از بلند شدن، دستش را به کمرش گرفت و کنار ویهان ایستاد؛ با دیدن کت مشکی رنگی که هنوز هم روی دستِ ویهان بود، قدمی برداشت و خواست کت را از او بگیرد. - بده من آویزونش… اما واکنشِ عجیبِ ویهان باعث شد جمله‌اش نصفه و نیمه بماند؛ تقریبا با دستپاچگی کت را عقب کشید و از نغمه دور کرد. نغمه ایستاد و ابرویش بالا پرید؛ متعجب از واکنشِ او قدری پرسشی نگاهش کرد که ویهان بلافاصله گفت: - خودم می‌ذارمش. نغمه چیزی نگفت فقط نگاهش کرد؛ یک نگاهِ طولانی و پرسشگر. ویهان نگاهش را از او گرفت و کت را روی دستش مرتب کرد. ـ چیه؟ ـ هیچی. ـ پس چرا اون‌جوری نگام می‌کنی؟ نغمه لبخند کوچکی زد و گفت: ـ چون عجیب رفتار کردی. ویهان خندید؛ خنده‌ای که کمی زیادی طبیعی به نظر می‌رسید. - من؟ عجیب؟ خانوم، تو بارداری! من الان هرکاری کنم از نظرت عجیبه. نغمه نگرانی‌اش را پشت چهره‌ای مزین شده با لبخند پنهان کرد و در کنار ویهان، مسیر را در پیش گرفتند. بین راه ویهان کت را سریع در اتاق خودشان نهاد و سپس هر دو آرام مشغول طی کردنِ پله‌های عمارت شدند. پله‌ها زیر قدم‌های آرامشان یکی‌- یکی محو می‌شدند. صدای برخورد پاشنه‌ی کفش نغمه با سنگ‌های صیقلی، در سکوت نیمه‌گرم خانه می‌پیچید و ویهان بی‌آنکه حتی متوجه باشد، سرعت قدم‌هایش را با او تنظیم کرده بود؛ آن‌قدر آهسته که نغمه مجبور نباشد برای رسیدن به او قدم‌هایش را تند کند. دستش گاهی به نرده می‌رسید و گاهی بی‌اختیار روی شکمش می‌نشست؛ انگار آن موجود کوچک، حتی پیش از آنکه به دنیا بیاید، تمام حرکات مادرش را تحت فرمان خودش گرفته بود. بوی غذا هرچه پایین‌تر می‌رفتند، غلیظ‌تر می‌شد؛ بوی برنج تازه‌دم، زعفران، خورش و ادویه‌هایی که در فضای بزرگ عمارت پیچیده و خانه را از آن سردی همیشگی بیرون کشیده بودند. خانه‌ی همایون با تمام شکوه و وسعتش، شب‌ها حال عجیبی داشت؛ انگار وقتی همه دور یک میز جمع می‌شدند، برای چند ساعت کوتاه فراموش می‌کرد که صاحبش مردی است که سال‌ها در تاریک‌ترین بخش‌های دنیا زندگی کرده و پسرش نیز همان مسیر را ادامه داده است. وقتی به سالن غذاخوری رسیدند، همایون از قبل بالای میز نشسته بود. مردی با قامتی استوار، موهای سفیدِ یک‌دست و صورتی که گذر سال‌ها نتوانسته بود از ابهتش کم کند. کنار او نسرین نشسته بود و نگاهش درست در همان لحظه‌ای که ویهان و نغمه وارد شدند، رویشان ثابت ماند. لبخندی آرام روی صورتش نشست. ـ آها... بالاخره اومدن. ما داشتیم فکر می‌کردیم شام رو بدون شما شروع کنیم. ویهان لبخند زد. ـ ما که گفتیم میایم؛ شما چرا این‌قدر عجله دارید؟ - من عجله ندارم، غذای بیچاره از بس منتظر شما مونده سرد شده. بیا نغمه جان، بشین عزیزم. ویهان پیش از آنکه نغمه صندلی‌اش را پیدا کند، جلو رفت و صندلی را برایش عقب کشید. نغمه نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند محوی زد. ـ ممنون. ویهان صبر کرد تا نغمه بنشیند، سپس صندلی خودش را کنار او کشید و نشست. طاهره همان لحظه از کنار میز جلو آمد و شروع به کشیدن غذا برایشان کرد. قاشق بزرگ برنج را برداشت و با حوصله برای نغمه مقدار بیشتری کشید؛ بعد خورش را کنار بشقابش گذاشت و نگاهی مادرانه به او انداخت که نغمه با پلک زدنی از او تشکر کرد. چند دقیقه‌ی اول، میز در سکوتی آرام غرق شد؛ سکوتی که تنها با صدای قاشق و چنگال و گاهی صدای کوتاه برخورد بشقاب‌ها شکسته می‌شد. نغمه آرام غذا می‌خورد و گاهی دستش را روی شکمش می‌کشید. ویهان بی‌اختیار حواسش به او بود؛ هر چند لقمه یک‌بار نگاهش می‌کرد، انگار مطمئن می‌شد هنوز حالش خوب است. نسرین این نگاه‌ها را می‌دید و همین نگاه‌ها، بیش از هر چیزی خوشحالش می‌کرد. برای یک مادر، دیدن مردی که پسرش نامیده می‌شود و حالا تمام حواسش به همسر و مادر فرزندش است، چیزی شبیه آرامش بود؛ آرامشی که سال‌هاست میان ترس‌هایش دنبالش می‌گردد. اما پشت آن آرامش، نگرانی دیگری هم بود؛ نگرانی از شغلی که ویهان هنوز حاضر نبود از آن دست بکشد. نسرین خوب می‌دانست آدم وقتی وارد دنیای همایون می‌شود، بیرون آمدنش دیگر به سادگیِ قدم گذاشتن به داخلش نیست. آن دنیا شبیه باتلاق بود؛ هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر فرو می‌روی.
  4. متین میگه لیلی جون خوبی نترس😭😭

    یعنی کم مونده در ادامه بگه این عادت داره بابا هرروز تیر میخوره نگران نباش

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. غـزل

      غـزل

      بعد بیشتر از اینکه نگران معراج باشه نگران لیلیه🤣🤣

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      عالی بود🤣🤣🤣🤣🤣 عادت کرده دیگه

    4. غـزل

      غـزل

      🤣🤣🥲

  5. خودمونیما زلودی و فریا چقد به هم میان… شیپ👀

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      واسه شیپ کردن عجله نکن

    2. غـزل

      غـزل

      این حرفت بوی اومدن شخصیت جدید میداد

    3. سان آز

      سان آز

      زلودی و مندولیا بگیم بهتره!

  6. این‌جانب کراشش رو روی زلودی اعلام میکنه

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      غزل را نجات دهید

  7. غـزل

    یکیشو انتخاب کن!

    شب چای یا قهوه؟
  8. برای هیچی عجله نکن… همه چیز به وقتش:)
  9. اول اینکه مرسی ک ب جای رو ب تو پشت ب تو آبی مرک سبز وسوسه رو نوشتی😭😭

    دوم… حالا درسته ک معراج جلوی لیلی لو رفت ولی خب ما ک میدونیم تو ماتحتش عروسیه الان… ارزو داره هفته ای هشت بار تیر بخوره🤲🏻

    مود متین اون وسط، نمیمیره که🤣🤣🤣🤣

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. غـزل

      غـزل

      همینو ادامه بدههه

      معراج الان خوشحال ترین ادم کره‌ی خاکیههه

      🤣🤣🤣

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      نوشتنش برام سنگینههه نمیدونم باید چیکارکنم

      بچممم🤣🤣🤣

    4. غـزل

      غـزل

      تو میتانی سیسییی

  10. غـزل

    یکیشو انتخاب کن!

    خواب فیلم یا کتاب؟
  11. وایییی جیییییغ چقد پوسترت خفنهههههههه

    زلودی چه کراشیهههههه

    فریا و ابیگل چقد شبیه تصوراتم بودننننننننن

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      دست و جیغ و هورااااااا

  12. کاش می‌تونستم مثل فریا با بعضی آدم‌های دورم برخورد داشته باشم😭😂

  13. وییییی خسته نباشیییییی😭💪🏼

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      قربونت برم سیسیییی😭😭

    2. غـزل

      غـزل

      بدو بدو بیا تلگرام

  14. «پارت صد و پونزدهم» یامور در حالتی ایستاده بود که ماهورِ اسیر شده در آن وضع تقریبا رو‌به‌رویش و اصلان پشتِ به او ایستاده بود؛ رویت شدنش توسط اصلان تقریبا غیر ممکن بود. اما ممکن بود ماهور، با وجود فاصله‌ای زیاد که بین‌شان وجود داشت بتواند او را ببیند. بی‌توجه به پدرش، نگاهی کلی به ماهور انداخت؛ نه آرام، نه تدریجی؛ انگار تمام آن چیزی که تا آن لحظه به اسمِ استقامت در وجودش ساخته بود، یک‌باره ترک برداشت و صدای شکستنِ آن را فقط خودش شنید. نگاهش از صورت ماهور پایین آمد و هرچه بیشتر دید، بیشتر احساس کرد نفس کشیدن برایش سخت‌تر می‌شود. صورت ماهور پر از زخم بود؛ خونِ خشک‌شده گوشه‌ی لب شکافته‌اش نشسته و خطی تیره از کنار ابرو تا گونه‌اش کشیده شده بود. چند تار مو روی پیشانی عرق‌کرده‌اش چسبیده بودند و رنگِ پریده‌ی پوستش، زیر نور سرد و بی‌رحم انبار، بیشتر از هر چیزی حالِ خرابش را فریاد می‌زد. بالاتنه‌اش برهنه بود و دست‌هایش از بالا، با زنجیر بسته شده بودند؛ آن‌قدر بی‌رحمانه که شانه‌هایش در وضعیت نامعمولی قرار گرفته و تمام وزن بدنش روی پاهایی افتاده بود که معلوم نبود تا چه زمانی توان نگه داشتنش را دارند. یامور پلک نزد، انگار اگر پلک می‌زد، تصویر مقابلش واقعی‌تر می‌شد. چشم‌های سبزش آرام- آرام خیس شدند و بغضی سنگین در گلویش نشست؛ بغضی که راه نفس را بسته بود و اجازه نمی‌داد حتی یک صدای کوچک از میان لب‌هایش بیرون بیاید. دلش می‌خواست فریاد بزند، جلو برود، خودش را به ماهور برساند و هر چیزی را که میان آن دو ایستاده بود کنار بزند، اما فقط یک حقیقت جلوی تمام این خواستن‌ها ایستاده بود؛ اصلان هنوز آنجا بود. ایستاد و اشک‌های جمع‌شده در چشم‌هایش را با تمام توان نگه داشت؛ چون گاهی آدم برای نجات کسی که دوستش دارد، مجبور می‌شود حتی از گریه کردن هم بگذرد. یامور آن لحظه دیگر یک دخترِ ترسیده نبود؛ زنی بود که تمام وجودش می‌خواست خودش را به مردِ مقابلش برساند، اما عقلش التماس می‌کرد یک حرکت اضافه نکند. ماهور هم نگاهش را اندکی بالا آورد؛ چشم‌های خسته‌اش در تاریکی چرخیدند و برای یک لحظه، چیزی شبیه آشنایی در نگاهش نشست. اما پیش از آن‌که فرصت کند دقیق‌تر ببیند، صدای قدم‌هایی از پشت سرِ اصلان بلند شد. یاشار وارد محدوده‌ی نور شد. صورت زخمی‌اش هنوز آثار درگیری شب گذشته را داشت؛ کبودی زیر چشم، بریدگی گوشه‌ی لب و زخمی که روی ابرویش نشسته بود، اما هیچ‌کدام نتوانسته بودند آن نگاهِ سردش را از بین ببرند. وقتی به اصلان رسید، فقط برای کسری از ثانیه نگاهش را به سمت یامور چرخاند! نگاهی کوتاه؛ آن‌قدر کوتاه که اصلان متوجهش نشود اما آن‌قدر واضح که یامور بفهمد. یاشار نگاهش را برداشت و رو به اصلان ایستاد؛ اصلان بدون آن‌که چیزی بگوید، تنها اشاره‌ای کوتاه با دست کرد و یاشار فهمید. زنجیری را که در دست داشت محکم‌تر گرفت و قدم برداشت؛ هر قدمش که به ماهور نزدیک‌تر می‌شد، یامور بیشتر احساس می‌کرد چیزی در قفسه‌ی سینه‌اش جمع می‌شود. نمی‌توانست نگاهش را از زنجیر بردارد. نمی‌توانست تصور کند آن وسیله قرار است برای چه کاری استفاده شود، اما بدنش زودتر از ذهنش فهمیده بود. یاشار پشت سر ماهور ایستاد و همین هم باعث شد ماهور سرش را کمی بالاتر بگیرد؛ با لبخندی که نشان می‌داد پیش‌تر، بی‌صبرانه این صحنه را تمنا کرده است، با وجودِ وزنِ سنگین زنجیر، آن را بلند کرده و محکم به کمرِ برهنه‌ی ماهور کوبید! بدن او یک‌باره منقبض شد؛ شانه‌هایش کشیده شدند و نفسش در میان سینه گیر کرد. برای چند ثانیه حتی نتوانست هوا را بیرون بدهد. بعد ناله‌ای کوتاه و خفه از میان لب‌هایش بیرون آمد و چهره‌اش از درد جمع شد. سرش برای لحظه‌ای پایین افتاد؛ تمام عضلات بدنش در برابر درد کش آمدند و دست‌های بسته‌اش بی‌اختیار لرزیدند. سوزشِ ضربه از نقطه‌ی برخورد در امتداد ستون فقراتش دوید و هرچه بیشتر تلاش کرد خودش را کنترل کند، بیشتر فهمید بدنش دیگر مثل قبل فرمان‌بردار نیست. قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشم یامور جدا شد و آرام روی گونه‌اش لغزید و دستش بی‌اختیار بالا آمد و روی دهانش نشست. آن طرف، ماهور هنوز سعی می‌کرد روی پا بماند؛ نفس‌هایش بریده و سنگین شده بود، اما در میان تمام درد و ضعف‌هایش، فقط یک چیز در ذهنش چرخ می‌خورد! یامورِ مقابلش حقیقت بود یا توهم؟ اصلان چند لحظه در سکوت به ماهور خیره ماند؛ نه آن‌قدر که بتوان از نگاهش چیزی خواند و نه آن‌قدر کوتاه که بتوان سنگینیِ حضورش را نادیده گرفت. بعد تنها دستی بالا آورد و اشاره‌ای مبهم اما کافی به یاشار کرد؛ اشاره‌ای که معنایش برای مردِ مقابلش روشن‌تر از هر کلمه‌ای بود! یاشار تنها سر خم کرد. اصلان نیز بدون آن‌که حتی نگاهی دیگر به ماهور بیندازد، از کنارشان گذشت و قدم‌هایش را به سمت خروجی برداشت. صدای کفش‌هایش روی کفِ سرد انبار دور و دورتر شد تا در نهایت پشتِ درِ سنگینِ فلزی گم شد و با رفتنش، انگار هوای انبار هم سنگین‌تر شد. یاشار چند ثانیه همان‌جا ایستاد؛ زنجیر هنوز در دستش بود و نگاهش روی کبودیِ تازه‌ای پشتِ کمر ماهور ثابت مانده بود؛ اما صدایی خفه که ناگهان از رو‌به‌رو بلند شد، تمام آن سکوت را درهم شکست. - یاشار! یامور کف دست‌هایش را محکم به شیشه‌ی مقابلش کوبید و‌ موفق شد نگاهِ هر دو نفر را جذب کند. - بس کن! صدایش لرزید! اشک‌هایش دیگر قابل پنهان کردن نبودند. هق‌- هقش میان کلمات می‌پیچید و هر بار که اسم «یاشار» را صدا می‌زد، صدایش ضعیف‌تر و شکسته‌تر از قبل بیرون می‌آمد. - خواهش می‌کنم! اما یاشار پشت سر ماهور ایستاده بود و انگار هر کلمه‌ای که از دهان یامور بیرون می‌آمد، مستقیم در جایی از وجودش فرو می‌رفت که خودش سال‌ها تلاش کرده بود روی آن خاک بریزد. یامور هیچ‌وقت با او این‌طور حرف نزده بود؛ نه با آن چشم‌های خیس، نه با آن صدای شکسته، نه با آن استیصالی که تمام غرورش را کنار زده بود و دردناک‌تر از همه این بود که می‌دانست دلیل این التماس چیست. ماهور! مردی که یامور برایش گریه می‌کرد، برایش می‌ترسید و حالا حاضر بود غرورش را زیر پا بگذارد تا فقط ضربه‌ی دیگری نخورد. فک یاشار محکم شد و دستش دور زنجیر جمع‌تر. انگار می‌خواست آن تصویری را که روبه‌رویش بود از ذهنش پاک کند؛ تصویری که در آن یامور برای مرد دیگری التماس می‌کرد و خودش تبدیل شده بود به کسی که اشک‌های او را درمی‌آورد. اما هرچه بیشتر می‌خواست این حقیقت را پس بزند، خشمش بیشتر بالا می‌آمد. - یاشار! صدای یامور با همان رگه‌های بغض دوباره بلند شد. - بیا حرف بزنیم! باشه؟ فقط تمومش کن. یاشار چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست و نفس عمیقی کشید. اما به جای آن‌که عقب بکشد، زنجیر را محکم‌تر در دست گرفت و ضربه‌ی بعدی را محکم‌تر فرود آورد. صدای برخوردش با بدن ماهور در سکوت انبار پیچید؛ این بار نه یک برخورد کوتاه، بلکه ضربه‌ای سنگین که تمام بدن ماهور را به جلو کشید و زنجیرهای بالای سرش را به صدا درآورد. نعره‌‌ای بلند و بریده از گلویش بیرون کشیده شد. سرش پایین افتاد و نفسش با درد و لرزش بیرون ریخت. انگشت‌هایش بی‌اختیار جمع شدند و بدنش برای چند ثانیه در برابر درد منقبض ماند. یامور برای لحظه‌ای چشمانش را بست و همین پلک بستن سببِ آزاد شدنِ اشک‌هایش شد. - خواهش می‌کنم. اشک از چانه‌اش چکید و در میان هق‌- هق‌هایش فقط یک فکر را تکرار می‌کرد؛ فرهاد باید پیامش را دیده باشد. و در آن طرف، ماهور با تمام دردی که در بدنش پیچیده بود، دیگر به ضربه‌ی بعدی فکر نمی‌کرد. نگاهش، میان تاریِ دید و سنگینیِ پلک‌هایش، فقط یک چیز را پیدا کرده بود؛ یامور و همان چشم‌های سبزی که پشت شیشه از گریه سرخ شده بودند و همان دختری که حالا برای نجات او التماس می‌کرد.
  15. «پارت صد و چهاردهم» سمتی دیگر، جاده‌ی خاکی سرانجام به انتهای خودش رسید؛ جایی که میانِ زمین‌های خشک و متروک، قامتِ فرسوده‌ی انباری قدیمی سر از تاریکی بیرون آورده بود. یامور چند متر عقب‌تر، درست پیش از آن‌که فاصله بیش از اندازه کم شود، ترمز گرفت. ماشینش آرام ایستاد و گردِ خاکی که چرخ‌ها بلند کرده بودند، مثل پرده‌ای نازک میانِ او و ماشینِ مشکیِ یاشار معلق ماند. دستش هنوز روی فرمان بود، اما نگاهش دیگر به ماشینِ روبه‌رو نبود؛ به خودِ ساختمان خیره شده بود. چیزی در آن دیوارهای قدیمی، در فرمِ درِ فلزی، در پنجره‌های بلند و شکسته و حتی آن جاده‌ی باریکِ منتهی به انبار، برایش غریبه نبود. خاطره‌ای مبهم از جایی در ذهنش تکان خورد؛ شبیه ورق خوردنِ ناگهانیِ صفحه‌ای از پرونده‌ای قدیمی که سال‌ها پیش خوانده بود و بعد، میانِ صدها اسم و آدرس و گزارش، به فراموشی سپرده بود. اما حالا آن تصویر دوباره برگشته بود؛ واضح‌تر، نزدیک‌تر. ممکن بود یکی از مکان‌های تحت اختیار پدرش بوده باشد. نگاهش بی‌اختیار روی ماشینِ آشنایی افتاد که کمی دورتر پارک شده بود؛ ماشینِ اصلان! نفسش برای لحظه‌ای در سینه ماند و دستِ یاشار برایش رو شد! دست یامور آرام از روی فرمان جدا شد و به سمت تلفن رفت؛ چند ثانیه به صفحه خیره ماند. ذهنش میانِ اسم‌های مختلف می‌چرخید، اما عجیب بود که از میانِ تمام آدم‌هایی که می‌شناخت، فقط یک نفر به ذهنش رسید؛ فرهاد! شاید چون فرهاد تنها کسی بود که در آن روزهای اخیر، حقیقت‌هایی را به او نشان داده بود که هنوز هضمشان نکرده بود؛ شاید هم چون در آن لحظه، غریزه‌اش می‌گفت کسی را خبر کند که خودش هم بخشی از تاریکیِ این ماجرا را می‌شناسد. پیامی همراه با موقعیت ِ مکانی‌‌اش را برای او فرستاد و درخواستِ حضورِ هرچه سریع‌ترش را مطرح کرد. صفحه‌ی موبایل را خاموش کرد و آرام سر بلند کرد؛ اما دیگر کسی را پشت فرمانِ ماشین رو‌به‌رویی ندید. یامور در را باز کرد و از ماشین پیاده شد؛ هوای اطراف انبار سنگین‌تر از قبل به نظر می‌رسید. باد سردی از روی زمینِ خشک عبور می‌کرد و گردوخاک نرم را روی مسیر می‌کشید. هر قدمی که برمی‌داشت، صدای خرد شدن سنگ‌ریزه‌ها زیر کفش‌هایش در آن سکوتِ بی‌انتها می‌پیچید؛ سکوتی که انگار عمداً ساخته شده بود تا هر چیزی را که نباید شنیده شود، پنهان کند. چشم‌هایش روی درِ بزرگ و زنگ‌زده‌ی انبار ثابت مانده بود. دستش هنوز پایین بود و ذهنش میانِ هزار احتمال سرگردان! دستش تقریباً به سمت دستگیره‌ی در رفت که صدایی از پشت سر، سکوت را شکافت. - این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ یامور همان‌جا ایستاد. چشم‌هایش بسته شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار از همان لحظه‌ای که یاشار ناپدید شده بود، ته دلش می‌دانست این اتفاق بالاخره خواهد افتاد. آرام برگشت و یاشار را دید که با فاصله‌ای نه چندان کم پشت سرش ایستاده بود! - تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ چه‌خبره؟ در ادامه بی‌معطلی، پوزخندی صدادار تحویلش داد و گفت: - دارم از کسی می‌پرسم که همین نیم ساعت پیش صاف تو صورتم نگاه کرد و دروغ گفت! سایه‌ی کم‌جانِ غروب روی چهره‌ی یاشار افتاده بود و نگاهش دیگر آن آرامش ساختگیِ چند ساعت پیش را نداشت. - این‌جا جای تو نیست، یامور! یامور ابرویی بالا پراند و عصبی پاسخ داد: - از کی تا حالا تو تعیین می‌کنی کجا جای منه؟ یاشار درحالی که سعی می‌کرد حالت چهره‌اش را حفظ کند، کاملا دستوری لب زد: - برگرد تو ماشینت! یامور قدمی برداشت و بی‌توجه به سخنِ او پرسید: - بابام کجاست؟ ثانیه‌ای سکوت که بین‌شان حاکم شد یامور قدری چرخید و همزمان با حرکت کردن به سمتِ در، با صدایی نسبتا بلند فریاد زد: - بابا! یاشار سراسیمه جلو آمد؛ دستش را دور بازوی یارو حلقه کرد و مانع از پیشرویِ بیشترش شد. - هیس! قدری بازویش را میان انگشتانش فشرد و او را عقب کشید. - ولم کن! یاشار در همان حالت، قدری به او نزدیک‌تر شد و خیره به چهره‌ی اخم آلود و ناراضیِ او گفت: - اگه بفهمه این‌جایی همه چیز بدتر میشه! یامور درحالی که اندک دردی را در بازویش حس می‌کرد، کلافه پرسید: - چی بدتر میشه؟ این‌جا چه خبره؟ یاشار کمی از فشارِ دستش کاست و آرام لب زد: - یک‌بار، محض رضای خدا فقط یک‌بار به حرفم گوش کن برو! یامور برای فاصله گرفتن از او تقلایی کرد و لجوجانه پرسید: - داخل اون انبار چه‌خبره؟ یاشار چند ثانیه به لجاجتِ درون چشمانش خیره ماند؛ تمام این مدت سعی کرده بود او را دور نگه دارد؛ اما حال هرچه بیشتر اصرار می‌کرد، بیشتر می‌فهمید که یامور از آن آدم‌هایی نیست که با حرفِ او مسیرش را عوض کند. در نهایت چیزی درونش شکست و نفس عمیقی کشید. - می‌خوای ببینی چه‌خبره؟ لحنش کاملا فرق کرده بود و گویی، دیگر خبری از آن یاشارِ عاشق پیشه نبود! یامور تنها به چهره‌ی او خیره ماند که در نهایت، یاشار سری تکان داد و گفت: - خیلی خب! یامور کمی با تردید و مسکوت نگاهش کرد و او، طی یک حرکت آنی، محکم بازوی او را زیر دستش فشرد. -نکن یاشار… آخ. چهره‌اش از درد درهم کشیده شد اما ناچاراً در کنار یاشار انباری را دور زده و از درِ پشتیِ آن وارد شدند. اتاقکی کوچک بود که از سویی دیگر، دربِ شیشه‌ای‌اش به فضایِ اصلیِ انباری باز می‌شد. یاشار اندک فرصتی برای وارسی به یامور داد و سپس با رها کردنِ بازویش همزمان گفت: - من جای تو بودم صدام درنمی‌اومد که مبادا اصلان بفهمه این‌جام! سپس بی‌آنکه منتظر حرف یا سخنی از سوی یامور بماند، سریعاً خارج شد و درب را پشت سرش قفل کرد. یامور با شنیدنِ صدای چرخشِ کلید در قفل، قدمی به جلو برداشت و با ضربه‌ای به در نام «یاشار» را صدا زد. پیش از آنکه دستش با ضربِ بیشتری به در کوبیده شود، ناگه صدای شخصی را خفیف شنید که چندان بی‌شباهت به صدای اصلان نبود. از در ورود فاصله گرفت و آرام به سمت دری که نیمی از آن را شیشه تشکیل داده و آشکاراً راه ورودی به انباری بود ، قدم برداشت. هرچه نزدیک‌تر می‌شد صدای اصلان را به وضوح بیشتری می‌شنید. در نهایت، با فاصله‌ای کم از در ایستاد و با رویتِ صحنه‌ی مقابلش برای لحظه‌ای خون در رگ‌هایش یخ بست، با چشمانی گشاد شده و تنفسی که مختل شده بود، به جمله‌ی بعدی که از دهان اصلان خطاب به ماهور خارج شد، گوش سپرد: - دفعه اولی که دستِ شراکت دادیم رو یادته؟ بهت گفتم اون دستی که به یامور بخوره رو قطع می‌کنم! ذهنش هراسان میان سوال‌های متعددی پرسه می‌زد و جسمش برخلافِ آن، توانِ واکنش نشان دادن نداشت!
  16. «پارت سوم» صدای قدم‌های نسرین هنوز در سالن عمارت نپیچیده بود که درِ بزرگ ورودی باز شد؛ با ورودِ ویهان، بوی باران و هوای سرد شب نیز راهش را به داخل باز کرد. پالتوی مشکی رنگش نسبتا خیس و چند قطره‌ی باران روی موهای تیره‌اش جا خوش کرده بودند و در دست راستش، شاخه‌ای گل رز سفید قرار داشت؛ ساده و بی‌زرق‌وبرق! در را پشت سرش بست و در همان حین که دکمه‌ی پالتو را باز می‌کرد، چشمش به مادرش افتاد؛ نسرین چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. دست به سینه و با همان نگاه مادرانه‌ای که همیشه پیش از هر حرفی، هزار حرف داشت. ویهان لبخند زد و حینی که دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برد، گفت: - اوه! می‌ذاری بیام داخل یا همین‌جا دعوا میشم؟ نسرین سعی داشت جدیتِ نگاهش را حفظ کند، اما گویی خنده نمی‌ذاشت. - امشب زود اومدی، بهونه‌ای برای دعوا کردنت ندارم؛ کاش هر شب همین‌طوری باشه! ویهان کُت را از تنش خارج کرد و همزمان با بالا آمدن از دو پله‌ی موجود، خود را به نسرین رساند و سریع، پیشانیِ او را بوسید. - دیدی؟ بالاخره مادرم یه شب از دستم راضی بود! نسرین با لبخند، دستی به موهای پسرش کشید و با نگاهی مادرانه به او، گفت: - تو هر وقت بخوای می‌تونی منو راضی کنی، پسر. فقط نمی‌دونم چرا انقدر کم دلت می‌خواد. ویهان لبخندش را حفظ کرد و چون تمایلی به ادامه‌ی این بحث نداشت، تمامِ حواسش را سوی بوی غذایی که از آشپزخانه به مشام می‌رسید، فرستاد. - مثل این‌که باز طاهره خانم دست به کار شده! دستی به بازو‌ی مادرش کشید و پس از آن، کتش را روی دست دیگر انداخت؛ راهِ آشپزخانه را در پیش گرفت و همزمان خطاب به مادرش پرسید: - نغمه کجاست؟ نسرین دست‌هایش را آزاد کرد و موازی با بدنش قرار داد. - بالاست، تو اتاق بچه! ویهان هم‌زمان با دور شدن از مادرش، سری تکان داد که نسرین آرام اما پر تحکم لب زد: - ویهان! ویهان که با سمع صدای او، درجا از حرکت ایستاده بود، قدری تنش را مایل کرد و با نگاهی شک‌دار، منتظرِ ادامه‌ی حرفش ماند. - بیشتر هوای نغمه رو داشته باش. ویهان که گویی از شنیدن این جمله جا خورده بود، پس از مکثی کوتاه، سری تکان داد و آرام لب زد: - دارم! تایید نسرین را که حس کرد، مجدد برگشت و در مسیر آشپزخانه قرار گرفت که دوباره صدای نسرین به پرده‌ی گوشش رسید: - و به سیب زمینی سرخ کرده‌ها دست نزن! ویهان بدونِ بازگشت، خندید و بلندتر پاسخ داد: - من؟ من اصلا اهل همچین کاری نیستم! نسرین مادرانه خندید و با یادآوریِ کودکی ویهان، زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود گفت: - از وقتی به دنیا اومدی اهل همین‌کاری! ویهان با لبخند وارد آشپزخانه شد؛ بوی غذا آنجا گرم‌تر بود و طاهره با آن هیکل نسبتا چاق، موهای جو گندمی که از زیر روسریِ گل- گلی رنگش بیرون زده بوندند و پیشبندِ آبی رنگش، پشت اجاق گاز ایستاده بود. همان زنی که از سال‌های کودکیِ ویهان در این خانه زندگی کرده بود و برای او چیزی فراتر از یک خدمتکار بود. زنی که کودکی‌اش را دیده بود، تب‌هایش را پایین آورده بود، غذاهای مورد علاقه‌اش را از حفظ می‌دانست و هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی ویهان را می‌دید، در نگاهش همان پسربچه‌ی بازیگوش را پیدا می‌کرد. ویهان با دیدنِ او و غذاهای روی گاز، به لبخندش عمق داد. ـ به‌- به طاهره‌خانوم! چه خبره اینجا؟ من از دم در بوی غذا رو حس کردم! امشب یا خبریه یا شما تصمیم گرفتی ما رو رسماً شرمنده کنی. طاهره نیز که او را همچون پسرِ نداشته‌ی خودش می‌پرستید، با دیدنش لبخندِ کش‌داری زد و گفت: - می‌تونیم زود برگشتنِ شما رو پس از شب‌های متعدد جشن بگیریم آقا ویهان! اندکی بیشتر روی چهره‌ی خندانِ ویهان مکث کرد و در ادامه با لحنی مهربان گفت: - خوش اومدی پسرم. در همان بین، نگاهِ ویهان به بشقابِ لبالب پُر از سیب زمینی که کنار گاز قرار داشت، برخورد کرد؛ با شیطنت دستش را جلو برد که طاهره، ضربه‌ای آرام پشت دستش زد. - دست نزن! سر سفره می‌خوری. ویهان با تظاهر به درد، پشت دستش را اندکی ماساژ داد و سپس با شیطنتی بیشتر دستش را جلو برد؛ از حواس پرتیِ طاهره استفاده کرد، فرصت را غنیمت شمرد و مشتی از سیب زمینی‌ها را برداشت. طاهره با حرص گفت: - ویهان! ویهان درحالی که یک سیب زمینی را در دهان می‌گذاشت، گفت: - فقط یکی! طاهره کفگیر چوبی را بلند کرد و با اشاره به دستِ پر از سیب زمینیِ او لب زد: - اون مشت یکی نیست! ویهان دوباره خندید و پس از یافتنِ کاسه‌ای نسبتا کوچک، بقیه‌ی سیب‌زمینی‌ها را در ظرف کوچکی ریخت. - نغمه دوست داره، برای اون می‌برم. طاهره با شنیدنِ این جمله از زبانِ ویهان، لبخند گرمی زد و چون عصبانیتش فروکش کرده بود، با گرمی لب گشود: - خدا حفظتون کنه! ویهان ظرف سیب زمینی را در یک دست و شاخه‌ی گل را در دست دیگری گرفت؛ کت را روی دستش جا به جا کرد که صدای طاهره را شنیده: - گل برای خانومت؟ - برای کسی که قراره مادرِ دخترم باشه! صدای طاهره نرم‌تر شد؛ با لبخند عریضی به ادامه‌ی آشپزی‌اش پرداخت. مواد درون ماهیتابه را هم زد و گفت: - خوشبختش کن پسر. - دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم. این جمله را گفت و با لبخند از آشپزخانه خارج شد؛ سوی راهرو قدم برداشت و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت. چون پله‌ها را طی کرد و فاصله‌اش را با اتاق چندان زیاد ندید، پیش از رسیدن، با صدایی بلند نغمه را صدا زد: - بانوی من؟ صدای خودش در راهروی نیمه‌خاموش پیچید و پیش از آن‌که پاسخی بشنود، لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست؛ چند قدم مانده به اتاق، سرش را بالا گرفت و با صدایی که عمداً بلندتر از حد معمول بود، گفت: - نغمه خانم؟ سکوت، ابروی ویهان را بالا انداخت، چند قدم دیگر برداشت و درست پیش از رسیدن به در، مکث کرد. دستش را روی چهارچوب گذاشت و سرک کوچکی به داخل اتاق کشید. اتاق، در نور کم‌رنگ چراغ خواب فرو رفته بود؛ همان اتاقی که هنوز بیشتر از آن‌که شبیه اتاق یک نوزاد باشد، شبیه رؤیایی بود که او با وسواس و عشق ساخته بودند. نغمه لبه‌ی تخت نشسته بود و پیش از این‌که حضور ویهان را حس کند، صدایش را شنیده بود اما چیزی فراتر از دلتنگی در وجودش زبانه می‌کشید. با این‌حال سر بلند کرد و لبخند زد؛ یا دست‌کم تلاش کرد چیزی شبیه لبخند روی لب‌هایش بنشاند. ویهان همان لحظه فهمید. لبخند نغمه، آن لبخند همیشگی نبود؛ آن شیطنتِ آشنای گوشه‌ی چشم‌هایش را نداشت، گرمای سابق را نداشت و بدتر از همه، آن‌قدر با دقت ساخته شده بود که بیشتر از هر گریه‌ای، دلگیریِ پنهان‌شده پشتش را لو می‌داد. انگار نغمه تمام توانش را گذاشته بود تا چیزی را از او پنهان کند و همین تلاشِ زیاد، باعث شده بود ویهان بیشتر از همیشه بفهمد که چیزی سر جای خودش نیست. ویهان لبخندش را به صورتش برگرداند و وارد اتاق شد. گل سفید را پشت سرش پنهان کرد و چند قدم به سمت نغمه رفت؛ بعد بی‌آن‌که اجازه بخواهد یا منتظر بماند، خم شد و پیشانی‌اش را بوسید. - سلام به قشنگ‌ترین خانمِ این خونه! نغمه پاسخ سلام‌اش را همراه با لبخندی کوتاه داد که پس از آن، ویهان کاسه‌ی سیب زمینی را روی پایش نهاد و بعد، گل را مقابل صورتش گرفت. - برای شما! چشم‌های نغمه برای لحظه‌ای روی رز سفید ماند؛ انگشت‌هایش آهسته دور ساقه‌ی گل نشست، اما لبخندش هنوز همان لبخند نصفه و بی‌جان بود. ویهان روی زانو نشست و حینی که دستش، ملایم شکمِ برجسته‌ی او را نوازش می‌کرد، پرسید: - فندقِ بابا چطوره؟ مامانش و که اذیت نمی‌کنه؟
  17. «پارت سوم» شب هنوز از شوکِ خودش بیرون نیامده بود. آتش، آرام‌- آرام از میان لاشه‌ی خودروها عقب می‌نشست؛ اما چیزی در آن جاده همچنان می‌سوخت، چیزی که با آب خاموش نمی‌شد. چیزی که نه در میان آهن‌های مچاله پیدا می‌شد، نه در میان خاکسترهای پراکنده. یک سؤال! دختری که میان درختان پیدا شده بود، هنوز بی‌هوش روی علف‌های خیس افتاده بود. صورتش زیر نور چراغ‌قوه‌ی مأموران رنگ‌پریده‌تر از آن چیزی به نظر می‌رسید که باید. زخم‌ها روی پوستش نشسته بودند؛ بعضی سطحی، بعضی عمیق‌تر. موهای پریشانش دور صورتش ریخته بود و هر بار که باد از میان شاخه‌ها می‌گذشت، تارهای مو را روی گونه‌های خراشیده‌اش جابه‌جا می‌کرد. اما چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌آمد، نفس‌هایش بود! آرام، ضعیف اما هنوز وجود داشت. یکی از مأموران بالای سرش زانو زد؛ دو انگشتش را روی گردن دختر گذاشت و چند ثانیه بی‌حرکت ماند. ـ نبض داره! صدای دیگری از پشت سرش آمد: ـ آمبولانس؟ ـ داره میاد! مأمور نگاهی به دختر انداخت؛ برای لحظه‌ای، چیزی شبیه تردید از نگاهش عبور کرد. انگار در چهره‌ی زخمی دختر دنبال پاسخی می‌گشت که حتی خودش نمی‌دانست سؤالش چیست. ـ چطور ممکنه کسی با این فاصله از انفجار... جمله‌اش نیمه‌کاره ماند که مأمور دیگری گفت: ـ الان وقت این سؤال‌ها نیست. زنده نگهش دارید. صدای آژیر آمبولانس از دور نزدیک شد و نور قرمز و سفید چراغ‌ها میان درختان افتاد، لحظه‌ای بعد، دو امدادگر با برانکارد از شیب بالا آمدند. ـ برید کنار! مأموران راه را باز کردند؛ دختر را با احتیاط روی برانکارد گذاشتند که سرش کمی به یک طرف افتاد. چشم‌های بسته‌اش هیچ واکنشی به نور چراغ‌ها نداشت. یکی از امدادگران خم شد و وضعیت تنفسش را بررسی کرد. ـ فشارش پایینه. ـ اکسیژن. ـ آماده‌ست. ماسک روی صورت دختر قرار گرفت. زندگی هنوز لجوجانه در بدنش مانده بود؛ گاهی آدم نمی‌فهمد چرا بعضی‌ها زنده می‌مانند. شاید برای اینکه هنوز قصه‌شان تمام نشده و شاید برای اینکه قرار است زنده بمانند و حقیقتی را با خودشان به دنیا برگردانند که سال‌ها پیش دفن شده بود. برانکارد به سمت آمبولانس حرکت کرد؛ یکی از مأموران جمعیت را عقب می‌راند. ـ لطفاً برید عقب! اینجا خطرناکه! همه از محل فاصله بگیرن! اما مردم هنوز ایستاده بودند؛ چشم‌هایشان به جاده دوخته شده بود. گویی هرکس چیزی دیده بود اما هیچ‌کس نمی‌دانست چه دیده. مأموری دیگر با صدای بلندتر گفت: ـ متفرق بشید! برید عقب! جمعیت آرام‌- آرام عقب کشید اما نگاه‌ها همچنان دنبال برانکارد می‌رفت. دنبالِ دختری که هیچ‌کس نمی‌شناخت و شاید خودش هم دیگر خودش را نمی‌شناخت! پس از ورود، درهای آمبولانس بسته شد. ـ بریم! آژیر دوباره به صدا درآمد؛ آمبولانس در تاریکی جاده دور شد و چراغ‌هایش، مثل دو چشم سرخ، در پیچ جاده ناپدید شدند. اما پلیس‌ها ماندند؛ چون یک انفجار تمام شده بود، اما پرونده‌ای جدید، تازه شروع شده بود! در همان میان که پلیس‌ها مشغول بازرسی بودند، چند ساعت بعد در بیمارستان، در راهروی بخش مراقبت‌های ویژه، بوی الکل و سکوت می‌آمد. چراغ‌های سفید سقف، بی‌رحمانه روی دیوارهای سردِ اتاق افتاده بودند و دختر پشت شیشه‌های بخش مراقبت‌های ویژه، میان دستگاه‌ها خوابیده بود. سرم از کنار تخت آویزان بود و سیم‌های متعدد به بدنش متصل شده بودند؛ چهره‌اش هنوز رنگی نداشت، اما قلبش می‌زد. پس از چندی، پزشک از اتاق بیرون آمد و دو مأمور پلیس که ساعت‌ها منتظر بودند، بلافاصله به سمتش رفتند. یکی از آن‌ها پرسید: ـ حالش چطوره؟ پزشک ماسکش را پایین کشید؛ خستگی در چهره‌اش نشسته بود. ـ فعلاً پایدار شده. ـ می‌تونه حرف بزنه؟ پزشک مکث کوتاهی کرد و پاسخ داد: ـ هنوز نه. مأمور اخم کرد. ـ چقدر طول می‌کشه؟ ـ معلوم نیست. ـ ما باید بفهمیم اون کیه. پزشک نگاه کوتاهی به شیشه‌ی بخش انداخت. ـ منم دوست دارم بدونم. مأمور دیگری که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آهسته گفت: ـ هیچ مدرکی همراهش نبوده. پزشک نگاهش را به او دوخت و پرسید: ـ اسم؟ خانواده؟ هیچی؟ ـ نداریم! پزشک چند ثانیه ساکت ماند. ـ پس یعنی فعلاً، هیچ‌کس نمی‌دونه این دختر کیه؟ مأمور سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت: ـ هیچ‌کس. پزشک دوباره به پشت شیشه نگاه کرد. ـ عجیبه... پس از گفت‌گوی کوتاهی که با پزشک داشتند، یکی از مأموران روی صندلی راهرو نشست و پرونده‌ی خالیِ مربوط به آن دختر را روی پایش گذاشت. صفحه‌ی اول سفید بود پ هیچ نامی و هیچ مشخصاتی نداشت. فقط یک خطِ خالی، برای نامِ کسی که هنوز نمی‌دانست کیست. نیمه‌های روز بود که صدای دستگاه داخل اتاق تغییر کرد؛ پلک‌های دختر لرزید و چشم‌هایش اندکی باز شدند. نور سفید سقف، نخستین چیزی بود که دید. سپس لب‌های خشکیده‌اش کمی تکان خورد که پرستار فوراً متوجه شد. ـ دکتر! چشم‌های دختر دوباره بسته شدند! دکتر وارد اتاق شد و نور چراغ کوچکی روی مردمک‌هایش انداخت. ـ صدام و می‌شنوی؟ هیچ پاسخی نیامد. ـ اگه صدای من و می‌شنوی، چشمات رو باز کن. چند ثانیه گذشت که پلک‌هایش آرام بالا رفتند؛ این بار نگاهش، خالی بود. نه ترس داشت و نه تعجب. دکتر آرام پرسید: ـ می‌دونی کجایی؟ دختر با همان چهره‌ی رنگ و رو رفته به سقف خیره ماند؛ لب‌هایش خشک بودند. انگار پیدا کردن یک کلمه برایش دشوارتر از نفس کشیدن بود. دکتر نزدیک‌تر شد. ـ اسمت چیه؟ دختر پلک زد؛ نگاهش آرام به سمت او چرخید. برای چند ثانیه، فقط نگاهش کرد. بعد لب‌هایش از هم فاصله گرفت. صدایی ضعیف و شکسته از گلویش بیرون آمد. ـ من... مکث کرد و سپس ابروهایش اندکی در هم رفت؛ انگار در تاریک‌ترین گوشه‌ی ذهنش دنبال چیزی می‌گشت اما هیچ‌چیز پیدا نمی‌کرد. ـ من... چشم‌هایش خیس شد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود تا سؤال، گفت: ـ من… کی هستم…؟ و پیش از آنکه کسی فرصت پاسخ دادن پیدا کند، پلک‌هایش دوباره روی هم افتاد. دستگاه کنار تخت به کار خودش ادامه داد و دختر بار دیگر در تاریکی فرو رفت. در حالی که هیچ‌کس در آن بیمارستان نمی‌دانست آن دختری که نمی‌دانست کیست شاید همان کسی بود که سال‌ها پیش دنیا تلاش کرده بود وجودش را فراموش کند!
  18. «پارت صد و سیزدهم» از سویی دیگر، ماهوری که شب را در همان وضعیتِ فرساینده پشت سر گذاشته بود، دیگر شبیه آدمی نبود که صرفاً زخمی شده باشد؛ بیشتر به پیکری می‌مانست که ساعت‌ها از جانش چیزی کم کرده‌اند و هنوز، به اجبار، ایستاده نگهش داشته‌اند. زنجیرها از بالای سرش کشیده شده بودند و مچ‌هایش زیر فشارشان رنگ باخته بود. انگشتانش دیگر حتی سرمای هوا را هم درست حس نمی‌کردند؛ بی‌حسی از نوک دست‌هایش پایین خزیده و تا ساعدهایش رسیده بود و هر بار که سعی می‌کرد انگشتانش را تکان بدهد، فقط لرزش ضعیفی نصیبش می‌شد. سرش سنگین بود. پلک‌هایش گاهی روی هم می‌افتادند و دوباره با صدای دوری، با دردِ مبهمی، با تلاشی که خودش هم نمی‌دانست از کجا می‌آورد، باز می‌شدند. خون روی صورتش خشک شده بود و خطوط تیره‌ای از کنار ابرو تا گونه‌اش کشیده بود. گوشه‌ی لبش ترک خورده و متورم بود و نفس کشیدن، هر بار سوزش کوچکی در سینه‌اش می‌انداخت. اما چیزی در نگاهش هنوز زنده بود! چیزی سرسخت، لجوج و خطرناک. صدای باز شدنِ درِ فلزی، سکوت انبار را از هم شکافت. نور باریکی روی کفِ خاک‌آلود افتاد و سایه‌ی مردی در امتداد آن کش آمد. مرد با قدم‌هایی آهسته وارد شد و در را پشت سرش بست. چند ثانیه همان‌جا ایستاد و به ماهور نگاه کرد؛ نه با تعجب، نه با ترحم؛ بیشتر شبیه کسی که آمده باشد نتیجه‌ی کارش را از نزدیک تماشا کند. ماهور همین که چهره‌اش را شناخت، خنده‌ی کوتاهی کرد! خنده‌ای خشک و بی‌جان. اصلان ابرو بالا انداخت و پرسید: - به چی می‌خندی؟ ماهور لبانِ زخمی‌اش را به سختی تکان داد. - به این‌که آخرش خودت اومدی. - انتظار داشتی کی بیاد؟ ماهور حینی که به سختی سر بلند کرده بود، پوزخندی زد و پاسخ داد: - بازم یکی از سگ‌های دست آموزت… مثل این پسره، یاشار! نگاهِ بی‌تفاوت اصلان به چهره‌ی کبود و زخمِ او دوخته شد. - من نیومدم باهات بحث کنم. - پس اومدی چی‌کار کنی؟ اصلان چند لحظه ساکت ماند؛ بعد نگاهش را از صورت ماهور گرفت و روی زنجیرها انداخت و همزمان با چرخ زدن دورِ او، گفت: - یادت میاد اولین بار که با هم نشستیم سرِ یه میز چی بهت گفتم؟ ماهور چشم‌هایش را کمی بست؛ حافظه‌اش میانِ مهِ سنگینِ هوشیاری و درد دست‌وپا می‌زد. - خیلی حرف زدی. - گفتم کار، کاره. خانواده، خانواده. گفتم اگر قرار باشه این دو تا رو قاطی کنی، دیر یا زود یکی‌شون قربانی اون یکی می‌شه. ماهور با پوزخندی کم‌جان در حالی که دستاتش دیگر توان نگه داشتنِ تن سست شده‌اش را نداشتند، پاسخ داد: - قربانی میشه یا تو قربانی می‌کنی؟ اصلان اندکی مکث کرد؛ خیره به بالاتنه‌ی برهنه‌ی او که با قطراتی خونِ خشک شده مزین شده بود، قدری جلو آمد و با خونسردی لب زد: - من بهت گفتم اسم یامور رو بیرون از این بازی نگه دار؟ گفتم! گفتم نزدیکش نشو؟ گفتم! گفتم اگر به حرفم گوش نکنی، دیگه مسئولِ اتفاقی که میفته نیستم؟ اخمی محو جایش را به لبخندِ ماهور داده بود و مسکوت، خیره‌ی چهره‌ی اصلان بود؛ اصلان نیز گویی در انتظارِ پاسخی از جانبِ او کلافه شده و قدری بلندتر پرسید: - گفتم یا نگفتم؟ صدای غضب‌ناکش بلند از حد معمول در آن انباریِ نسبتا تاریک و نمور شنیده شد! - گفتی! اصلان با شنیدنِ صدای آرامِ او، قدری از تن صدایش کاست و در ادامه گفت: - پس این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ من کلی بهت فرصت دادم! - فرصت رو کسی می‌ده که دلش بخواد طرف مقابلش زنده بمونه. برای اولین‌بار، چیزی در لحنِ ماهور شکسته بود؛ چیزی که حتی زنجیر و زخم و بی‌خوابی نتوانسته بودند از او بگیرند، احترام بود. نه «اصلان خانی» در کار بود، نه مکثی برای سنجیدنِ واژه‌ها. انگار چیزی در وجودش، پیش از زبانش، تصمیم گرفته بود که دیگر این مرد را شایسته‌ی احترام نداند؛ اصلان هم این تغییر را فهمید. اصلان قدمی جلو آمد که ماهور سر بلند کرد و چشم در چشم شدند. عجیب‌تر از همه این بود که اصلان، برای یک لحظه، دیگر ماهور را ندید، بلکه هاندان را دید! همان چشم‌ها نبودند، اما چیزی در نگاهِ ماهور او را به سال‌هایی دور پرت کرد؛ به زنی که زمانی تمامِ دنیایش بود و حالا اگر می‌فهمید چه بلایی بر سرِ ماهور آمده، می‌توانست تمامِ آن آرامشِ ساختگیِ سال‌های اخیرش را به آتش بکشد. تصویرِ هاندان در ذهنش جان گرفت؛ صورتش، نگاهش، آن خشمِ خاموشی که همیشه وقتی کسی را که دوست داشت در خطر می‌دید، در چشمانش می‌نشست. اصلان نفس آرامی بیرون داد. کشتنِ ماهور دیگر در محاسباتش جایی نداشت، نه به خاطر خودش و نه به خاطر ترحمی که نسبت به او داشت. بخاطر زنی که روزی همه‌ی زندگی‌اش بود! اصلان نگاهش را از ماهور گرفت و چند قدم عقب رفت؛ ماهور تغییرِ ناگهانیِ نگاهش را دید، اما دلیلش را نمی‌دانست. فقط می‌دانست چیزی در چهره‌ی اصلان برای یک لحظه فرو ریخته بود و شاید همین، از هر تهدیدی ترسناک‌تر بود. - نمی‌کشمت! اما کاری می‌کنم بفهمی نادیده گرفتنِ اخطارهای من چه قیمتی داره! - آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره از تهدید نمی‌ترسه… از تهدیدِ تو که اصلا! اصلان ابرو درهم کشید و ماهور دیگر چیزی نگفت. چون او تنها کسی در آن انبار بود که می‌دانست این بی‌احترامی از کجا آمده است. ریشه‌اش نه در زنجیرهایی بود که مچ‌هایش را بریده بودند، نه در ضربه‌هایی که صورتش را به این شکل انداخته بودند؛ ریشه‌اش در روزِ پیش بود، در شبی که فرهاد پرده از سال‌هایی برداشته بود که ماهور تمام عمرش را با روایتی دیگر زندگی کرده بود. در نام‌هایی که حالا برایش معنای دیگری داشتند؛ پاشا، آکین، هاندان، اصلان... و حقیقت‌هایی که مثل تکه‌های شیشه در ذهنش فرو رفته بودند. او حالا به مردی نگاه می‌کرد که تا همین چند روز پیش، هنوز برایش جایگاه دیگری داشت. اما بعد از شنیدنِ آن حقیقت‌ها، احترامِ ماهور به اصلان دیگر فقط یک احساس نبود که بتواند به زورِ منطق نگهش دارد؛ چیزی درونش از اصلان متنفر شده بود. تنفری که هنوز خودش هم نمی‌دانست دقیقاً متعلق به کدام گناه است و کدام بخش از آن، حاصلِ تمامِ دروغ‌هایی بود که سال‌ها میانشان زندگی کرده بودند.
  19. یه سوال… فریا دختر خودشون نیست، درسته؟

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      تنهایی به این نتیجه رسیدی یا سلولای خاکستریت هم کمکت کردن؟😐🤣🤣 گلکم اولین دیالوگ باباش همینو نشون میداد

    2. غـزل

      غـزل

      جرررر

      اره خب بخاطر همون پرسیدم

      چون اینم فهمیدم که پسرشون در اصل پسر خودشونه

      دنبالِ چراش بودم اخه😂😭

  20. با گوشت گاو و گوسفند و خوک راحت تر میشد کنار آمد. آنها آنقدر لوس و کم صبر نیستند که گوشت انسانی تازه نمو یافته است.

    به خود لرزیدم…

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      خنده ی شیطانی

  21. امروز 16 August، روزِ (True Love Forever) عشق واقعی برای همیشه‌ست.
  22. «پارت صد و دوازدهم» یامور چند دقیقه‌ی دیگر هم در شرکت ماند؛ اتاقِ خالیِ پدرش را دوباره نگاه کرد، از چند نفر دیگر سراغش را گرفت و هر بار همان جواب را شنید؛ هیچ‌کس نمی‌دانست اصلان کجاست. نگرانی حالا دیگر تنها یک حسِ مبهم نبود. مثل سنگی سنگین روی سینه‌اش نشسته بود. در آخر کیفش را برداشت و از ساختمان خارج شد؛ هوای بیرون کمی خنک‌تر بود. چند قدم تا ماشینش فاصله داشت که ناگهان نگاهش در پارکینگ روی چیزی ثابت ماند! همان ماشین، همان شاسی‌بلندِ مشکی. ماشینی که شب گذشته از پشتِ پنجره‌ی خانه دیده بود؛ همان خودروی ناشناسی که بدون هیچ توضیحی از مقابلِ خانه‌ی ماهور حرکت کرده بود و در تاریکیِ خیابان گم شده بود. قلبش یک ضربه محکم زد و یامور بی‌اختیار ایستاد. نگاهش از ماشین جدا نمی‌شد. چند متر آن‌طرف‌تر، یاشار در حال نزدیک شدن به همان خودرو بود؛ دستش را داخل جیبش برد، کلید را بیرون آورد و با فشردنِ دکمه‌ای، چراغ‌های ماشین روشن شدند. یامور مات مانده بود اما حال، حداقل می‌دانست صاحبش چه کسی است، یاشار! یامور چند ثانیه همان‌جا ایستاد؛ انگار تمامِ اتفاقاتِ شب گذشته، تمامِ آن دلشوره‌ی بی‌دلیلی که از صبح مثل سایه‌ای نامرئی همراهش آمده بود، حالا در یک تصویر ساده مقابلِ چشمانش شکل گرفته بود. همان ماشینِ مشکی، همان شاسی‌بلندِ ناشناس، همان چیزی که شب گذشته پشتِ پنجره دیده بود و نتوانسته بود برایش توضیحی پیدا کند. و حالا یاشار داشت با خونسردی به سمتش می‌رفت؛ طوری که انگار هیچ چیزِ غیرعادی در این همزمانی وجود نداشت. دستش بی‌اختیار سمتِ کیفش رفت و گوشی را بیرون کشید. تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنش رسید، ماهور بود. شاید او می‌دانست. شاید چیزی دیده بود که یامور از آن بی‌خبر بود. شاید تمامِ این اتفاقات سرنخی داشتند که فقط با صدای ماهور می‌توانستند کنار هم قرار بگیرند. انگشتش روی اسمِ او نشست و تماس را برقرار کرد. اما در همان لحظه، چند متر آن‌طرف‌تر، یاشار درِ ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست. دستش به جیب کت رفت و گوشیِ ماهور را بیرون کشید؛ همان گوشی‌ای که ماهور نمی‌توانست جوابش را بدهد. نامِ «یامور» روی نمایشگر افتاده بود؛ چشم‌های یاشار برای لحظه‌ای تنگ شد. همین کافی بود تا آرامشی که تا آن لحظه روی صورتش نشسته بود، ترک بردارد. فکش منقبض شد و نگاهش را چند ثانیه روی صفحه نگه داشت؛ انگار صرفاً دیدنِ اسمِ یامور روی گوشیِ ماهور، چیزی را در وجودش تحریک کرده باشد که خودش هم نمی‌خواست به آن اعتراف کند. تماس قطع شد و دوباره زنگ خورد. یاشار با حرص نفسش را بیرون داد. - بازم؟ تماس را رد کرد، اما چند ثانیه بعد دوباره همان نام روی صفحه ظاهر شد؛ یامور! این بار اعصابش آشکارا به هم ریخت. گوشی را در دستش فشرد و زیر لب، آن‌قدر آرام که حتی خودش به سختی شنید، گفت: - بس کن... صدای زنگ برای چهارمین بار بلند شد؛ یاشار بالاخره کنترلش را از دست داد. گوشی را روی صندلی پرت کرد و با حرکتی عصبی در را بست. صدای بسته شدنِ درِ ماشین در سکوتِ پارکینگ پیچید و چند لحظه بعد موتور روشن شد. اما یامور هنوز همان‌جا ایستاده بود. تماس‌هایش یکی پس از دیگری بی‌پاسخ می‌ماندند. نگاهش بینِ ماشین و صفحه‌ی گوشی سرگردان شد. نگرانی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نگذاشته بود. چیزی درست نبود. نه غیبتِ اصلان، نه ماشینِ یاشار، نه آن خونسردیِ عجیبش، و نه اینکه چرا ماهور برای نخستین بار، آن‌هم درست وقتی یامور به او احتیاج داشت، جواب تلفنش را نمی‌داد. تماسِ دیگری گرفت و باز هم بی‌پاسخ ماند. ماشینِ یاشار از پارکینگ خارج شد؛ یامور بی‌اختیار قدمی جلو گذاشت و نگاهش را به انتهای مسیر دوخت. عقلش می‌گفت برگردد، صبر کند، دنبالِ توضیح بگردد؛ اما چیزی عمیق‌تر از عقل، همان دلشوره‌ی لعنتی که از شب گذشته رهایش نکرده بود، به او می‌گفت اگر همین حالا پشتِ سرِ آن ماشین نرود، شاید دیر شود. پس سوار ماشین خودش شد و موتور را روشن کرد و با فاصله‌ای حساب‌شده پشتِ سرِ یاشار به راه افتاد؛ نه آن‌قدر نزدیک که متوجه شود، نه آن‌قدر دور که ماشین را از دست بدهد. دستش هنوز روی گوشی بود؛ باز شماره‌ی ماهور را گرفت. هر بار همان سکوتِ سردِ آن سوی خط. یامور لب‌هایش را به هم فشرد و نگاهش را از جاده نگرفت. - کجایی ماهور… صدایش این بار بیشتر از خشم، رنگِ ترس داشت. دوباره تماس گرفت اما ناگهان تماس قطع شد؛ یامور به صفحه خیره ماند و مجدد شماره گرفت و این‌بار گوشی خاموش بود. یامور فاصله‌اش را حفظ کرده بود؛ آن‌قدر که چراغ‌های عقبِ شاسی‌بلندِ مشکی تنها چیزی باشند که در میدانِ دیدش باقی می‌مانند و آن‌قدر کم که اگر یاشار ناگهان ترمز می‌گرفت، مجبور نباشد با یک واکنشِ مشکوک خودش را لو بدهد. دست‌هایش روی فرمان ثابت مانده بودند، اما انگشت‌هایش بی‌قرار دورِ آن می‌لغزیدند؛ انگار هر پیچِ جاده، هر بار که ماشینِ یاشار از مقابلِ چراغی عبور می‌کرد و دوباره در شلوغی فرو می‌رفت، ضربانِ قلبش را هم با خودش می‌کشید. شهر کم‌- کم پشت سرشان جا می‌ماند. ساختمان‌ها کوتاه‌تر شدند، رفت‌وآمدِ ماشین‌ها کمتر شد و هیاهوی خیابان، آرام- ‌آرام جای خودش را به سکوتی سنگین داد. یامور نمی‌دانست مقصد کجاست؛ فقط می‌دانست مسیری که یاشار انتخاب کرده، هیچ شباهتی به مسیرهای معمولِ رفت‌وآمد نداشت. انگار عمداً از خیابان‌های اصلی فاصله می‌گرفت؛ از جاهایی که آدم‌ها بودند، از چراغ‌هایی که می‌توانستند شاهد باشند، از هر چیزی که می‌توانست ردِ یک نفر را به جا بگذارد. چند دقیقه‌ی بعد، آخرین ردیفِ خانه‌ها هم پشت سرشان محو شد. جاده کش آمد؛ باریک، خاموش و بی‌رحم. ماشین یاشار پیچید سمتِ مسیری خاکی. یامور برای لحظه‌ای پایش را از روی پدال برداشت. نگاهش به جاده‌ی خاکی دوخته شد؛ جاده‌ای که دو طرفش را علف‌های خشک و بوته‌های وحشی گرفته بودند و هرچه جلوتر می‌رفت، کمتر شبیه راهی می‌شد که کسی قرار باشد از آن عبور کند، اما یاشار بدون مکث وارد شد. یامور نفسش را در سینه حبس کرد و چند ثانیه صبر کرد؛ بعد ماشینش را آرام به حرکت درآورد و وارد همان مسیر شد. خاک زیر لاستیک‌ها صدا می‌کرد و هر دست‌انداز، ماشین را کمی تکان می‌داد. پشت سرش دیگر چیزی جز جاده‌ی خالی و شهرِ دوری که در افق گم شده بود، باقی نمانده بود. نگاهش دوباره به چراغ‌های قرمزِ ماشینِ یاشار افتاد. آن دو چراغ، حالا تنها نشانه‌ای بودند که می‌گفت هنوز مسیر را درست آمده است. و یامور هنوز نمی‌دانست چند متر جلوتر، این جاده‌ی متروک به کجا ختم می‌شود؛ نمی‌دانست پشتِ آن سکوتِ سنگین، چه چیزی انتظارش را می‌کشد و نمی‌دانست مقصدِ یاشار همان جایی است که ماهور، بی‌خبر از همه‌چیز، در تاریکیِ یک انبارِ متروکه اسیر شده است.
×
×
  • اضافه کردن...