-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و بیست و یکم» ماهور چند ثانیه همانطور به یامور خیره ماند؛ نمیدانست کجاست اما هرجایی که بود، احساسِ آرامش میکرد. یامور کنار تخت، تکیه داده به پاتختی خوابیده بود؛ سرش کمی به یک طرف خم شده و چند تار مو روی صورتش ریخته بود. خستگی هنوز روی چهرهاش نشسته بود، همانطور که روی تمام خطوط صورتش میشد رد شب سختی را دید که انگار هیچکدامشان قرار نبود به این زودی فراموشش کنند. ماهور آرام نفس کشید؛ حرکت کوچکی که با درد همراه شد و باعث شد چشمهایش را برای چند لحظه ببندد. - آخ… بدنش هنوز سنگین بود؛ هر قسمت وجودش به او یادآوری میکرد که اتفاقاتی که در ذهنش میآمدند، واقعیت داشتند، اما عجیبتر از درد، چیزی بود که در همان لحظه در دلش نشست. یامور هنوز آنجا بود! نرفته بود. با اینکه خودش میدانست ماهور احتمالاً حتی متوجه حضورش نمیشود، باز هم کنار تخت مانده بود. ماهور سعی کرد بلند شود؛ همانطور که فشار بدنش را روی دستهایش میانداخت با چهرهاش جمع شده از درد نگاهش را دوباره روی صورت او ثابت کرد. آدمها همیشه وقتی دوستت دارند، برایت کارهای بزرگ نمیکنند! گاهی فقط میمانند، همین. وقتی رفتن آسانترین انتخاب دنیاست، میمانند. وقتی هیچ کاری از دستشان برنمیآید، باز هم کنار تو مینشینند و شاید دوست داشتن، در نهایت، همین ماندنهای بیسروصدا بود؛ همین حضورهایی که کسی دربارهشان حرف نمیزد، اما نبودنشان میتوانست تمام اتاق را خالیتر کند. یامور برایش دیگر فقط یک اسم نبود، مدتها بود که نبود. او تبدیل شده بود به چیزی شبیه نقطهای روشن در انتهای یک راه تاریک؛ چیزی که ماهور هرقدر هم سعی میکرد از آن فاصله بگیرد، باز نگاهش بیاختیار به سمتش برمیگشت. شاید به همین دلیل بود که دیدن یامور در آن حالت، بیشتر از هر دردی قلبش را فشرد. با نفسهایی که پس از هر تکانِ کوچک، سختتر بالا میآمدند روی دست خوابید؛ فاصلهاش قدری با یامور کم بود که حال همانطور که روی دست خوابیده بود، چهرهاش را به وضوح می دید و نفسهایش را حس میکرد. با وجود دردی که در بدنش میپیچید، آرام دست بلند کرد و تارِ مویی که ری صورت دخترک افتاده بود را کنار زد. حال با رویتِ چهرهی کامل و غرق در خوابِ او، لبخند کمجانی زد: - بازم موندی یامور… با صدایی که بیجان از حنجرهاش بالا میآمد ادامه داد: - بازم وقتی همه رفتن تو موندی دختر. نگاهش را روی اجزای صورتِ او که معصومانه خوابش برده بود چرخاند؛ با پشت انگشتش به آرامی گونهی او را نوازش کرد و پیش خود اعتراف کرد: - داری به موندنت عادتم میدی. ماهور چشمهایش را بست؛ برای چند لحظه، فقط صدای نفسهای یامور را شنید و عجیب بود، در تمام آن شب، برای اولین بار احساس کرد واقعاً امن است. نه به خاطر دیوارهای خانه، نه به خاطر قفل در، نه به خاطر حضورِ به موقعِ فرهاد، فقط به خاطر اینکه وقتی چشم باز کرده بود، اولین چیزی که دیده بود، یامور بود. شاید امنیت همیشه یک مکان نبود! گاهی یک آدم بود. یک آدم خسته که حتی در خواب هم حاضر نبود تو را تنها بگذارد. ماهور نگاهش را دوباره به او داد. - من نمیدونم با تو چیکار کنم... این بار لبخندش واقعیتر بود. - هر بار فکر میکنم باید ازت فاصله بگیرم، یه کاری میکنی که بیشتر از قبل... جملهاش نیمهکاره ماند؛ خودش هم نمیدانست ادامهاش چیست! بیشتر از قبل چه؟ وابسته؟ نگران؟ دلبسته؟ شاید هم همهشان! درد، آرام- آرام خودش را از پشت پردهی بیحسی داروها بیرون میکشید؛ نه آنقدر شدید که او را از جا بپراند، اما به اندازهای که هر نفس عمیق، هر تغییر کوچک در وضعیت بدن و هر تلاشی برای حرکت کردن، وجودش را به یاد تمام اتفاقات اخیر بیندازد. خواست جابهجا شود و همین حرکت ساده کافی بود تا عضلاتش منقبض شوند. صورتش درهم رفت و نفسش برای لحظهای برید. - آخ... صدا آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه زمزمهای میان دندانهای فشردهاش بیرون آمد. ماهور چند ثانیه صبر کرد اما بعد دوباره دستش را روی تشک گذاشت. میخواست بنشیند؛ حرکتی ساده که همیشه بدون فکر انجامش میداد، حالا برایش شبیه بالا رفتن از دیواری بلند شده بود. آرام وزنش را روی دستهایش انداخت که شانههایش لرزید. درد از پشت بدنش بالا کشید و تا گردنش دوید. چشمهایش را بست و نفسش را آهسته بیرون داد. یک لحظه منصرف شد، اما دوباره تلاش کرد. این بار با زحمت بیشتری خودش را بالا کشید. نفسهایش کوتاه و سنگین شده بودند و ابروهایش از درد در هم گره خورده بود. وقتی بالاخره توانست بنشیند، چند ثانیه فقط همانجا ماند. سرش پایین افتاده بود، یک دستش روی تشک بود و دست دیگرش را روی پهلویش گذاشته بود. انگار بدنش هنوز نمیفهمید چرا صاحبش تصمیم گرفته برخلاف تمام هشدارهایش حرکت کند. همان تکانهای کوچک، یامور را از خواب بیرون کشید. چشمهایش ناگهان باز شد، برای یک لحظه گیج بود و بعد ماهور را دید. با چشمانی نیمه باز لحظهای چهرهی دردمندِ او را آنالیز کرد و سپس آنقدر سریع از جایش بلند شد که پاتختی پشت سرش تکان خورد. - ماهور؟! رو به روی او ایستاد و گفت: - چرا بلند شدی؟ ماهور سرش را بالا آورد؛ چشمهایش هنوز از درد کمی سنگین بود اما اولین چیزی که دید، چهرهی یامور بود! چشمهای ورم کرده، ابروهای درهمکشیده و آن نگرانی آشکاری که هرچقدر هم تلاش میکرد پنهانش کند، باز از نگاهش بیرون میزد. ماهور خیلی آرام گفت: - خوبم. یامور انگار اصلاً نشنیده باشد، کنار تخت نشست؛ دستش را جلو برد و با احتیاط صورت ماهور را میان انگشتانش گرفت. نگاهش را روی پیشانی او چرخاند، بعد گوشهی ابرویش و در آخر زیر چشمش و وقتی انگشتش نزدیک گوشهی لب ماهور رسید، خیلی آرام مکث کرد. چشمهایش برای لحظهای لرزیدند. - خوبی؟ درد نداری؟ صدایش مضطرب بود و ته آن، چیزی شبیه بغض گیر کرده بود. ماهور خواست لبخند بزند. - چیز مهمی نیست، من خوبم. یامور بلافاصله قرص مسکن و لیوان آبی که روی پا تختی بود را در دست گرفت و گفت: - فرهاد گفت اینا رو سر ساعت بخوری. ماهور قرص را از دستش گرفت و با چند جرعه آب خورد؛ پس از آن یامور لیوانِ خالی را پس گرفت و گفت: - حالا آروم تکیه بده. ماهور چهره درهم کشید و پرسید: - تو از کی یاد گرفتی انقدر دستور بدی؟ -
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خب بخوایم کلی بهش نگاه کنیم جدا از این برادر بزرگه که مسئلهی مهمه داستانه، شخصیتها زیادن و کلی گره و داستان دیگه هست، واسه همین یکم طولانی میشه، واسه همونه. چون باید تکلیف همه مشخص بشه بشه و همهی گرههای داستان باز بشن برای خواننده.- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
منم اوردی😂😭
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام گلم وقتت بخیر منظورت اینه که روند رمان کنده؟ یا پارت گذاری کنده؟- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام عزیزم شبت بخیر❤️ ممنون از وقتی که گذاشتی و ممنون از نظر زیبات🫶🏻 روی خلاصه میخواستم کار کنم چون خودمم حس میکردم یکم طولانیه… در رابطه با مقدمه هم، چون رمانم شروعش مال چند سال پیشه متاسفانه مقدمهی خودش رو گم کردم🥲😂 و خب به این امید ننوشتم که بالاخره یجایی تو گوشیم پیداش کنم که خب نکردم پس یه مقدمهی جدید باید براش بنویسم. از خوندن نقدت لذت بردم و ایراداتی هم که گفتی قبول دارم و درستشون میکنم حتما بازم مرسی از نگاهت زیبا🩵- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و بیستم» سپس از دستیگره را پایین کشید و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد؛ یامور چند لحظه همانجا نشست. بیحرکت. انگار رفتن فرهاد، آخرین نخ اتصالش به دنیای بیرون را هم با خودش برده بود. چشمهایش روی ماهور ثابت ماند. صدای نفسهای آرام او در اتاق میپیچید! یک ریتم منظم و آرام! اما برای یامور، هر نفسش شبیه شمارش ثانیههایی بود که از مرز یک شب طولانی عبور میکردند. آرام از جایش بلند شد؛ تخت را دور زد و در محلی که کمترین فاصله را با ماهور داشت، کنارِ تخت روی زمین نشست. بعد آرام خودش را به پاتختیِ پشت سرش تکیه داد. پشتش به چوب سرد پاتختی بود و شانهاش نزدیک تخت. سرش را کمی به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. برای اولین بار آن شب، اجازه داد خستگی تمام راهش را تا استخوانهایش پیدا کند اما حتی در آن خستگی هم، نگاهش دوباره به ماهور برگشت. چطور ممکن بود آدمی اینقدر بیخبر از دنیای اطرافش خوابیده باشد و در همان حال، تمام دنیای یک نفر دیگر را به خودش مشغول کند؟ یامور آرام نفس کشید؛ لبهایش تکان خوردند، اما صدایش بیشتر شبیه نجوا بود. - تو چرا همیشه باید همه چیز رو اینقدر برام سخت کنی… ماهور پاسخی نداد؛ فقط نفس آرامی کشید. یامور نگاهش کرد و در سکوتی که حالا دیگر هیچکس برای شکستن آن وجود نداشت، همانجا ماند. با قلبی که بعد از آن همه اتفاق، هنوز نمیدانست باید برای نجات ماهور آرام بگیرد یا برای چیزهایی که هنوز در راه بودند، دوباره بترسد. یامور مدت زیادی همانطور نشست؛ آنقدر طولانی که کم- کم صدای باران پشت پنجره از یک صدا، تبدیل به بخشی از سکوت اتاق شده بود؛ مثل نبضی دور که در پسزمینهی شب میزد و یادآوری میکرد هنوز زمان میگذرد، حتی اگر برای آدمی که میان این چهار دیوار نشسته بود، همهچیز در همان لحظهی لعنتی متوقف شده باشد. نگاهش دوباره روی ماهور لغزید؛ روی مردی که بیحرکت روی شکم خوابیده بود و پتو تا حوالی کمرش کشیده شده بود. قسمت بالاتنهاش زیر نور کمرنگ چراغ، بیشتر از آنکه شبیه بدن یک آدم خفته باشد، شبیه نقشهای از یک جنگ خاموش به نظر میرسید؛ کبودیهای پراکنده و زخمهایی که فرهاد با دقت پوشانده بود، روی پوستش باقی مانده بودند و هر پانسمان، انگار تکهای سفید روی خاطرهای سیاه گذاشته بود. یامور چشمهایش را ریز کرد؛ دلش نمیخواست نگاه کند، اما نمیتوانست نگاه نکند. پیشانی ماهور هنوز رد خستگی و آسیب آن شب را با خودش داشت. گوشهی ابرویش زخمی بود و کبودی زیر چشمش، حتی در خواب هم چیزی از آن خستگی تلخ کم نمیکرد. گوشهی لبش هم زخمی شده بود؛ زخمی کوچک، اما برای یامور آنقدر سنگین که دلش میخواست تمام دنیا را بابتش بازخواست کند. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. یامور آهسته نفس کشید؛ بعضی آدمها وقتی قوی به نظر میرسند، آنقدر همه را به قدرتشان عادت میدهند که هیچکس یادش نمیماند پشت آن دیوار، یک آدم هم زندگی میکند، آدمی که میترسد و آدمی که درد میکشد. یامور سرش را به پاتختی تکیه داد؛ چشمهایش سنگینتر شده بودند، اما هنوز نمیتوانست بخوابد. انگار مغزش قبول نمیکرد این شب تمام شده. انگار اگر چشمهایش را میبست، دوباره خودش را میان همان تاریکی میدید؛ دوباره ماهور را در آن انباری میدید، دوباره صدای فرهاد را میشنید، دوباره چهرهی یاشار جلوی چشمش میآمد و دوباره آن یک لحظهی کوتاه را به یاد میآورد که فهمیده بود اگر چند ثانیه دیرتر رسیده بود... نفسش گیر کرد! نمیخواست ادامهی آن فکر را تصور کند پس سرش را تکان داد. دوباره به ماهور نگاه کرد؛ به سینهای که آرام بالا و پایین میرفت. به موهایی که بینظم روی پیشانیاش ریخته بودند. به دستهایی که بیرون از پتو قرار گرفته بودند و هنوز رد خستگی رویشان دیده میشد. پلکهایش آرام پایین آمدند؛ برای چند لحظه بازشان کرد و دوباره بست. این بار دیگر نتوانست با خواب بجنگد. خستگی، آرام- آرام مثل موجی سنگین از شانههایش بالا آمد و تمام وجودش را در خودش فرو برد. سرش هنوز به پاتختی تکیه داشت. زانوهایش جمع شده بود و نگاه آخرش، درست قبل از آنکه خواب کاملاً بر او غلبه کند، روی ماهور ماند! روی صورت خستهاش، روی پانسمانهای سفید، روی نفسهای آرامی که حالا تنها صدای اتاق شده بودند و شاید برای اولین بار بعد از ساعتها، ذهن یامور اجازه داد یک فکر ساده از میان تمام آشوبها عبور کند. از نیمه شب گذاشته بود؛ امره و نهان همچنان به دور از اتفاقاتِ پیش آمده، پس از بند آمدنِ باران روی زمینهای خیس قدم میزدند. اما در اتاق، یامور همچنان در همان حالت خوابیده بود؛ سرش تکیه داده به پاتختی و دستهایش روی زانوهایش مانده بود. ماهور کمکم پلک زد. چشمهایش به سختی باز شدند. نور کمرنگ اتاق برای چند ثانیه همهچیز را تار کرد. ماهور پلک زد، نمیدانست کجاست. پس از چشم باز کردن دیوار سفیدی را دید و صدای نفس کشیدنهای مبهم کسی را نزدیک خودش حس کرد. سرش کمی سنگین بود؛ بدنش هنوز خستهتر از آن بود که بتواند به سرعت فکر کند. چشمهایش آرام در اتاق چرخیدند تا اینکه نگاهش روی یامور ثابت ماند. همانجا، کنار تخت. خوابیده بود، با همان حالت خستهای که انگار تمام شب را در جنگی بیصدا گذرانده بود. ماهور چند ثانیه فقط نگاهش کرد و برای اولین بار بعد از آن همه تاریکی، چیزی در نگاهش نرم شد. اما یامور هنوز خواب بود و نمیدانست مردی که تمام شب از بیدار نشدنش میترسید، حالا آرام و بیصدا چشم باز کرده است. -
درخواست کاور رمان آشفته در رویا |کیانا حیدری کابر انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای کیانآ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
۲۹ شهریور ۴۰۵ تولد سان آز | کاربر انجمن نودهشتیا✨
غـزل پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
تولددد تولددد تولدتتت مبااااارک🥹🎉- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و نوزدهم» آن سوی شهر، خانهی یامور در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که نه از آرامش، بلکه از خستگیِ آدمهایی میآمد که آنقدر اتفاق پشت سر گذاشته بودند که دیگر حتی برای حرف زدن هم چیزی در وجودشان باقی نمانده بود. در اتاق خواب، چراغی کمنور روشن بود. ماهور روی تخت، به شکم دراز کشیده بود و بالاتنهاش برهنه بود. هیچ حالت دیگری برای خوابیدن وجود نداشت که فشار بیشتری روی زخمهای پشتش وارد نکند. فرهاد کنار تخت نشسته بود؛ وسایل پزشکی را روی میز کوچکی چیده بود و با دقتی آرام و حسابشده، زخمهای پشت ماهور را تمیز میکرد و پانسمان تازهای رویشان میبست. حرکت دستهایش با وجود تمام اضطرابی که در چهرهاش دیده میشد، دقیق بود. سالها کار کردن با درد و زخم به او یاد داده بود دستهایش را از احساساتش جدا کند؛ اما امشب، حتی آن مهارت قدیمی هم نتوانسته بود نگرانی را از نگاهش پاک کند. یامور لبهی تخت نشسته بود؛ دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و بیصدا به ماهور نگاه میکرد. چشمهایش هنوز خیس بودند. هر بار که فرهاد پنبهی آغشته به محلول را روی پوست آسیبدیدهی ماهور میکشید، انگار چیزی در سینهی یامور کشیده میشد. دردی که خودش نمیتوانست لمسش کند، اما تمام وجودش آن را میفهمید. نگاهش روی صورت آرام ماهور ماند. او بیهوش بود؛ برای اولین بار بعد از ساعتها، چهرهاش آرام به نظر میرسید اما آن آرامش بیشتر شبیه سکوتِ دریا بعد از طوفان بود تا آرامش واقعی. یامور با صدایی گرفته پرسید: - حالش خوب میشه؟ فرهاد نگاهش روی صورت ماهور ماند؛ روی پلکهای بستهای که انگار تمام خستگی دنیا را پشت خودشان پنهان کرده بودند. بعد آرام نفسش را بیرون داد و دوباره مشغول بستن آخرین قسمت پانسمان شد. - فعلاً وضعیتش پایداره. صدایش آرام بود، اما آن آرامش از جنس اطمینان نبود؛ از جنس آدمی بود که سالها یاد گرفته حتی وقتی دنیا زیر پایش خالی میشود، صدایش را نلرزاند. - مسکن بهش تزریق مزدم. با اون فشاری که به بدنش وارد شده، طبیعیه که الان بیهوش باشه. بدنش بیشتر از خواب، احتیاج به خاموشی داره. یامور نگاهش را از ماهور نگرفت. انگار میترسید اگر حتی برای یک لحظه چشم بردارد، چیزی در چهرهی او تغییر کند و او آن تغییر را از دست بدهد. - وقتی به هوش بیاد، احتمالاً درد داره. ممکنه حتی بیشتر از چیزی که الان نشون میده، اذیت بشه. باید پانسمانهاش رو مرتب عوض کنی! بدنش برای ترمیم، زمان میخواد. یامور لبهایش را روی هم فشرد، سپس آرام گفت: - خیلی درد کشیده. فرهاد که کارش به پایان رسیده بود، ابرویی بالا انداخت و هیچ نگفت. یامور سرش را پایین انداخت. انگشتهایش بیاختیار در هم گره خوردند. تمام حرفهایی که از لحظهی ورود به خانه در گلویش جمع شده بودند، مثل پرندههایی وحشتزده پشت قفس دندههایش به خودشان میکوبیدند؛ اما هیچکدام راهی برای بیرون آمدن پیدا نمیکردند. فرهاد دستهایش را شست و وسایل را مرتب کرد. بعد، بدون اینکه مستقیم به یامور نگاه کند، گفت: - بگو ببینم! سکوت! آنقدر طولانی که صدای آرام نفسهای ماهور، از هر جوابی واضحتر به گوش میرسید. فرهاد ادامه نداد. میدانست بعضی سؤالها اگر یک قدم بیشتر جلو بروند، تبدیل به فشار میشوند و یامور همین حالا به اندازهی کافی زیر فشار بود. یامور نگاهش را روی صورت ماهور دوخت. چشمهایش دوباره خیس شدند. تصویر آن انبار، آن تاریکی، صدای شلیک، چهرهی یاشار و لحظهای که فهمیده بود ماهور آنجا گرفتار شده، همه مثل تکههای شکستهی یک آینه در ذهنش پخش شده بودند. اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، این بود که پشت تمام آن اتفاقها، یک اسم ایستاده بود و حقیقتی که حتی گفتنش برای یامور، شبیه اعتراف به شکست بود. فرهاد آرام پرسید: - یامور؟ لبهایش تکان خوردند، اما صدایی بیرون نیامد. چند ثانیه بعد، فقط یک کلمه از میان گلوی گرفتهاش بیرون افتاد: - بابام... فرهاد نگاهش کرد؛ همین یک کلمه کافی بود. بعضی اسمها وقتی با صدای درست گفته میشوند، از یک جمله کاملترند. فرهاد تنها نفسش را به بیرون فوت کرد و بی آنکه به یامور چشم بدوزد زیر لب گفت: - اصلان خان. یامور پلک زد واشک از گوشهی چشمش پایین آمد و روی گونهاش نشست. سرش را به آرامی تکان داد و گفت: - تقصیر بابامه... صدایش آنقدر پایین بود که انگار از گفتن همین چند کلمه هم میترسید. - از قصد یاشار رو انتخاب کرده بود. از حرصِ یاشار استفاده کرد. فرهاد که با شنیدنِ همین یک جمله تا انتهای ماجرا را دریافته بود، چند لحظهی دیگر به یامور نگاه کرد. بعد آرام روی صندلی کنار تخت نشست. این بار نه برای معاینهی ماهور و نه حتی برای مرتب کردن وسایل! فقط برای اینکه چند دقیقهای کنار یامور بماند. گاهی آدمها بیشتر از دارو، به کسی احتیاج دارند که روبهرویشان بنشیند و اجازه بدهد سکوتشان، بدون ترس از قضاوت، روی زمین بریزد. - در اصل تقصیر من بود! فرهاد با صدایی آرام گفت: - تقصیر تو نیست یامور! یامور با بغضی نهفته در صدایش، آرام لب زد: - اگه من و نمیشناخت اینجوری نمیشد. لحن فرهاد هنوز آرام بود، اما این بار قاطعیت ملایمی در آن نشست. - خودت و با “اگه”ها شکنجه نده. در ضمن… نیمنگاهی به ماهور کرد و سپس با لبخند ملایمی ادامه داد: - فکر نمیکنم خودش خیلی از شناختنت ناراضی باشه! چند ثانیه پس از بیانِ این جمله، به قصدِ رفتن، آرام برخاست؛ دستی به شانهی یامور کشید و گفت: - پانسمانهاش رو باید مرتب عوض کنی. اگه تب کرد، دردش شدیدتر شد یا حالش تغییر کرد، بهم زنگ بزن. یامور سرش را به نشانهی تأکید تکان داد. - داروهاش رو هم طبق همون زمانی که گفتم بده. خودسرانه چیزی اضافه نکن. یامور آرام گفت: - باشه. فرهاد چند قدم به سمت در رفت اما درست قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد، ایستاد. برنگشت، تنها گفت: - ماهور وقتی بیدار شد، احتمالاً خودش بیشتر از همه سعی میکنه وانمود کنه چیزی نیست! نذار گولت بزنه. یامور برای اولین بار بعد از مدتها، با صورتی خیس از اشک، لبخند بسیار کمرنگی زد. - میشناسمش. فرهاد سرش را آرام تکان داد. - پس حواست بهش باشه. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - بیشتر از اون... حواست به خودت باشه.- 122 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان آشفته در رویا |کیانا حیدری کابر انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای کیانآ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
طبق خلاصه و حرف خودتون هوش مصنوعی این رو پیشنهاد داد با همین کاور رو طراحی کنم؟ -
درخواست کاور رمان آشفته در رویا |کیانا حیدری کابر انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای کیانآ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشم سلام گلمم وقتت بخیر من گرافیستت هستم، لطفا اگه عکسی مد نظرت هست بفرست اگه هم نه یه خلاصه، نمادها یا شخصیتهای رمان رو بفرست تا خودم بهت عکس پیشنهاد بدم -
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و هجدهم» نهان همانطور که دست به سینه ایستاده بود، چند ثانیه نگاهش کرد؛ نه اخمی کرد و نه چیزی گفت. فقط نگاهش آرام- آرام از صورت امره پایین آمد و دوباره بالا برگشت. نگاهی که از هر جواب تندی، سردتر بود. خودش از همان لحظهای که از پشت پنجره دیده بود امره مدام جلوی در میرود و برمیگردد، فهمیده بود قضیه چیست. هیچ آدم عاقلی برای دیدن یامور، آنهم با آن همه دودلی، چندین بار تا جلوی در نمیآمد و دوباره عقب نمیکشید. اگر واقعاً کاری با یامور داشت، یک زنگ میزد، یک پیام میداد یا حتی همانجا منتظر میماند. اما امره آمده بود! برای نهان آمده بود. حال به جای اینکه یک کلمه راست و حسابی بگوید، پشت اسم یامور قایم شده بود. چیزی در دل نهان نشست؛ نه آنقدر بزرگ که بتواند اسمش را ناراحتی بگذارد، اما آنقدر سنگین که لبخند همیشگیاش را از صورتش بردارد. نهان نگاهش را از امره گرفت. - یامور خونه نیست. امره پلک زد و پاسخ داد: - آها... نهان دستگیره را گرفت. - خب پس وقتی اومد بهش میگم اومده بودی. سپس در را کمی بست که امره ناگهان دستش را جلو برد. - نه، صبر کن! نهان مکث کرد و پرسید: - برای؟ امره لبهایش را روی هم فشرد؛ آن لحظه تمام آن دیالوگهایی که در راه برای خودش تمرین کرده بود، مثل برگههایی خیس زیر باران، از ذهنش پخش و پلا شدند. - راستش... نهان ابرو بالا انداخت. - راستش؟ امره آهی کشید. - با خودت کار داشتم. نهان چند ثانیه ساکت ماند و بعد خیلی آرام گفت: - خب از اول همین و میگفتی. امره با شرمندگی لبخند زد. - خب... مغزم همکاری نمیکرد. - مغزت از پنجره که دیدمت، کلاً استعفا داده بود. امره خندید و نهان هم با وجود دلخوریاش نتوانست جلوی لبخند کوچکی را که گوشهی لبش نشست بگیرد. - حالا چی میخواستی؟ امره شانه بالا انداخت و کمی دستپاچه گفت: - خب… درواقع… هیچی… - پس برای هیچی نیم ساعت جلوی خونه راه رفتی؟ - نیم ساعت نبود. - بود. امره با اخمی تصنعی دست به سینه شد و تاکید کرد: - بیست دقیقه بود! نهان با ابرویی بالا پریده و متمسخر گفت: - الان خیلی فرق کرد! امره دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد. - خب… قبول! شاید یکم ضایع بودم. نهان چند لحظه نگاهش کرد و بعد در را کامل باز کرد و از چهارچوب فاصله گرفت. - صبر کن آماده شم. امره کمی متعجب و قدری خرسند پرسید: - برای چی؟ نهان با ابرویی بالا پریده پاسخ داد: - چون گفتی با خودم کار داشتی. منم فعلاً خودم رو بهت تحویل میدم تا ببینم کارت چیه. و پیش از آنکه امره بتواند چیزی بگوید، وارد خانه شد و امره همانجا پشت در ماند. لبخندی بیاختیار روی صورتش نشست و زیر لب گفت: - دیوونهای دختر... اما این بار، لحنش بیشتر از تعجب، شبیه رضایت بود. تقریبا نیم ساعتی گذشته بود که همان لحظه، نهان با هودیِ سفید رنگ و شلوارِ سرمهای رنگی از خانه خارج شد. موهایِ خرمایی رنگش در هوا آزاد بودند و تقریبا تا روی شانهاش میرسیدند. - تموم؟ نهان سری به نشانهی تایید تکان داد که امره پرسید: - خب حالا کجا بریم؟ نهان شانهای بالا انداخت و معترضانه لب زد: - از من میپرسی؟ تو دنبالِ من اومدی! امره با چهرهای سرشار از رضایت، رو به او لبخندی زد و گفت: - پس راه بیفت. و همین یک جمله، شروع چند ساعتی شد که هیچکدامشان از قبل برایش برنامهای نداشتند! اول، بیهدف در خیابانهای شلوغ قدم زدند. گاهی ویترین مغازهها را نگاه میکردند، گاهی سر یک موضوعِ بیاهمیت بحثشان میشد و چند دقیقهی بعد خودشان هم یادشان نمیماند دعوا از کجا شروع شده بود. بعد، سر از یک مرکز خرید درآوردند. نهان جلوی یک مغازه ایستاد و به ویترین خیره شد. - به نظر من بهت میاد! امره این جمله را درحالی ادا کرده بود که نهان، به لباسِ قرمزِ بلندی پشت ویترین خیره شده بود. - چی؟ امره نگاهی به چهرهی نهان انداخت و سپس، خیره به همان لباسی که تن مانکن بود، لب زد: - صبر کن. سپس بی هیچ حرفی، به قصدِ خریدِ همان لباس قرمز رنگ وارد شد. نهان که همان بیرون ایستاده بود، با دیدن امرهای که با کیسهی خرید از آن مغازه خارج میشد، ناگهان با لبخند و ذوقی عمیق پرسید: - خریدیش؟ امره بگِ حاملِ لباس را به دست او داد و با خنده گفت: - انقدر زود پسندیدیش؟ برای انتخاب طعمِ بستنیت بیشتر وقت گذاشتی دختر! نهان با ذوق کیسه را گرفت و سپس شانه بالا انداخت: - بستنی مسئلهی مهمتریه خب! برای امره عجیب بود که چند ساعت قبل، جلوی همان خانه ایستاده بود و هزار بار خودش را سرزنش میکرد که اصلاً چرا آمده؛ اما حالا همان تصمیمی که برایش شبیه یک حماقت به نظر میرسید، تبدیل شده بود به یکی از آرامترین بعدازظهرهایی که مدتها تجربه نکرده بود. بعد از خرید، به سینما رفتند؛ امره اصرار داشت فیلمی را انتخاب کنند که نهان از همان ابتدا با دیدنش مخالفت کرده بود. - من اینو نمیبینم. - چرا؟ نهان با اشاره به دلقکِ ترسناکِ روی پوستر، که چهرهاش با زخم و خون مزین شده بود گفت: - قیافهی این یارو رو ببین! ترسناکه. - فیلم ترسناکه دیگه! - خب چرا باید پول بدیم که دو ساعت بترسیم؟ امره خیره به همان پوستر، با چهرهای متفکر کاملا جدی لب زد: - برای تجربهی هنری! - تجربهی هنری رو خودت تنها برو! آخر سر، فیلمی انتخاب شد که نهان پافشاری بیشتریِ روی آن داشت؛ اواسط فیلم، نگاهِ نهان به امره برخورد کرد. شقیقهاش را به شانهی نهان تکیه داد بود و کم مانده بود صدای خر و پف کردنش کل سینما را بردارد! - هی! پاشو. تجربهی هنری رو از دست میدیها! بعد از سینما، آسمان رو به غروب میرفت و خیابانها رنگ دیگری گرفته بودند؛ همان ساعت مبهمی که شهر نه کاملاً روز بود و نه هنوز به شب تسلیم شده بود. در مسیر، بوی شیرین پشمک از کنار یک دکه بلند شد. نهان ایستاد؛ امره چند قدم جلو رفت و وقتی دید او نمیآید، برگشت. - چی شد؟ نهان به پشمکها اشاره کرد و با ذوقی کودکانه گفت: - پشمک! امره لبخند زد و چند دقیقهی بعد نهان پشمکی بزرگ در دست داشت؛ مشغول قدم زدن بودند. چند قدم بیشتر نرفته بودند که نهان با انگشت تکهای از پشمک خودش را کند و جلوی امره گرفت. - بگیر. امره تکهی پشمک را گرفت. - خیلی لطف کردی. سپس نهان با شیطنت گفت: - خواهش میکنم، همراهِ ویژهی امروزِ منی. غروب که کامل روی شهر نشست، بیآنکه متوجه گذر ساعت شوند، خودشان را کنار آب پیدا کردند. صدای آرامِ آب، شلوغیِ دوردست شهر و نسیمی که هر چند لحظه یکبار از روی صورتشان عبور میکرد، تمام آن هیاهوی چند ساعت گذشته را آرام- آرام از ذهنشان میشست. نهان روی لبهی سکو نشست و پاهایش را کمی جلو کشید. پشمک هنوز در دستش بود و هر چند لحظه تکهای از آن را میکند و با حوصله میخورد. امره با فاصلهی کمی از او نشسته بود و به او نگاه میکرد. نهان چیزی تعریف میکرد؛ یک اتفاق خندهدار از روزهای گذشته که خودش هم میان تعریف کردنش چند بار خندید و مجبور شد جملهاش را از اول شروع کند. امره چیزی نمینگفت؛ فقط نگاهش میکرد. نه به خاطر اینکه حرف خاصی میزد، بلکه چون فقط برای اولین بار فهمیده بود بعضی آدمها بدون اینکه کاری برایت بکنند، صرفاً با حضورشان میتوانند یک روز معمولی را از یکنواختی بیرون بکشند. نهان همان دختر پرحرف و بیخیالی بود که چند ساعت قبل پشت در ایستاده بود و میتوانست تمام نقشههای ذهنی او را به هم بریزد، اما حالا، صدایش میان صدای آب و همهمهی شهر گم و پیدا میشد و امره با خودش فکر کرد شاید دلیل تمام آن قدمزدنهای بیهدف جلوی خانه، فقط یک بهانه نبوده است. نهان هنوز حرف میزد؛ امره لبخند محوی زد و نگاهش را از او نگرفت. برای خودش اعتراف کرد که حضور این دختر، بیشتر از چیزی که انتظار داشت برایش اهمیت پیدا کرده است و شاید همین کافی بود. نه لازم بود اسم خاصی رویش بگذارد، نه لازم بود برایش دلیل بتراشد. فقط همانجا ایستاد و گذاشت صدای خندهی نهان، میان صدای آب و نسیم عصرگاهی، برای چند لحظه تمام فکرهایش را با خودش ببرد.- 122 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@سایان 🫶🏻 -
درخواست کاور رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما @بهاره شیرین سخن -
به عنوان یه زلودی فن میگم، واقعا در شأن روحیهی طنزپردازِ کراشِ من نیست که با این دوتا عصبی همخونه باشه😂🎀
-
درخواست کاور رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه گلم در اسرع وقت تحویل میدم- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
«پارت یازدهم» ویهان چند ثانیه در سکوت به او نگاه کرد؛ انگار جملهی آخر نغمه، جایی عمیقتر از تمام حرفهای قبلی نشسته بود. اخمش هنوز میان ابروهایش بود، اما پشت آن اخم چیزی تغییر کرده بود؛ چیزی شبیه زخمی که هنوز باز نشده، اما آدم میداند اگر دست رویش بگذارد، درد خواهد گرفت. چند ثانیهای همانطور ماند و سپس آرام گفت: ـ یه جوری رفتار میکنی انگار منو نمیشناسی نغمه. نغمه با نفسهایی که سخت از سینهاش بیرون میآمدند، نگاهش را از او گرفت که ویهان یک قدم جلو آمد و ادامه داد: ـ انگار تازه امروز فهمیدی من کیام، انگار تازه فهمیدی چه کاری انجام میدم، با چه آدمهایی سر و کله میزنم و چه جور زندگیای دارم. نغمه پس از فشردنِ پلکهایش روی هم، مسیر را برای خروج قطرههایش اشکش هموار کرد. - میدونستم. ویهان پس از پاسخِ نغمه با لحنی قاطع تر تایید کرد: - میدونستی! معلومه میدونستی نغمه. نغمه سرش را بلند کرد؛ با نگاهی خیس به چهرهی ویهان خیره شد و تنها به سخنانِ او گوش سپرد. - تو میدونستی من آدم معمولیای نیستم، نغمه! میدونستی گذشتم تمیز نیست، میدونستی پدرم چه کاره بوده، میدونستی بعد از اون منم راهش رو انتخاب کردم! چون من هیچوقت این چیزا رو ازت قایم نکردم. من همون ویهانم! پس چرا الان جوری رفتار میکنی که انگار یه غریبهام؟ نغمه برای چند لحظه چیزی نگفت؛ چون جوابش ساده نبود. او ویهان را میشناخت؛ یا دستکم فکر میکرد میشناسد. مردی که شبها دیر به خانه برمیگشت اما درب اتاق را آنقدر آهسته باز میکرد تا خواب نغمه را به هم نزند، مردی که صبحها پیش از رفتن، دستی روی موهایش میکشید، مردی که وقتی فهمید قرار است پدر شود، برای اولین بار آنقدر طولانی سکوت کرد که نغمه خیال کرد حرفی برای گفتن ندارد؛ غافل از اینکه بعضی خوشحالیها آنقدر بزرگاند که کلمات در برابرشان کوچک میشوند. آن ویهان را میشناخت. اما مردی که امشب روبهرویش ایستاده بود، کسی بود که با خونسردی دربارهی گرفتن جان یک آدم حرف میزد و بعد نامش را «محافظت از خانواده» میگذاشت. نغمه آهسته گفت: ـ من میدونستم کی هستی. کمی مکث کرد و سپس خیره به چشمانِ قهوهای رنگ و منتظرِ او ادامه داد: - تا وقتی حقیقت فقط یه کلمه بود، تحملش آسون بود. تا وقتی میگفتی کار دارم، پرونده دارم، باید برم، میشد خودم و قانع کنم که اینا فقط اسمهاییه که تو روی کار و زندگیت گذاشتی. لبخند تلخی روی لبش نشست. ـ ولی امشب اون کلمهها شکل گرفتن. ویهان چیزی نگفت و تنها به او اجازهی صحبت داد. ـ امشب فهمیدم پشت “کار” ممکنه یه آدم باشه. پشت “پرونده” ممکنه یه زندگی باشه. پشت “محافظت” ممکنه یه نفر باشه دیگه هیچوقت به خونهاش برنگرده. ویهان فکش را منقبض کرد که نغمه ادامه داد: ـ شاید میدونستم تو چه گذشتهای داری، ویهان... ولی نمیدونستم قراره یه روز اون گذشته، وسط اتاق خوابمون روی یه تکه پارچهی مشکی جلوی چشمام پهن بشه. سکوت دوباره میانشان نشست؛ سنگین و کشدار. مثل سایهای که چراغ را خاموش نکرده، اما دیگر اجازه نمیدهد اتاق روشن به نظر برسد. ویهان نگاهش را پایین انداخت. چه جالب بود که چند ساعت پیش، درست همین امشب، شاهینی که حال در ذهن ویهان معلوم نبود کجا به سر میبرد، رو به نفس گفته بود: - تو میدونستی من کیام! دو برادر! دو مرد که از یک خانه آمده بودند، اما انگار هرکدام سهم متفاوتی از تاریکی را با خودشان برده بودند. یکی تاریکیاش را با لبخند پنهان میکرد و دیگری پشت سکوت و خشونت. یکی با آدمها بازی میکرد و دیگری با حقیقت. اما هر دو، وقتی پای گذشتهشان وسط میآمد، یک جمله را بلد بودند. شاید عجیبترین قسمت ماجرا این نبود که آن دو برادر، امشب یک حرف مشترک زده بودند؛ عجیبتر این بود که هر دو انتظار داشتند آدمهای روبهرویشان، همانطور که هستند آنها را بپذیرند. نغمه در نهایت، سکوتِ حاکم را شکست و گفت: - شاید من میدونستم تو کی هستی ولی اون موقع فقط من بودم! - چی؟ چشمانِ نغمه پر از اشک و صورتش کاملا خیس بود؛ اما صدایش دیگر نمیلرزید. دستِ لرزانش ناخودآگاه روش شکمش قرار گرفت. - اون موقع فقط من بودم که باید با انتخابم کنار میومدم؛ الان دخترت هم هست! نفسش را آهسته به بیرون هدایت کرد. - هربار دیر برمیگردی یا خبری ازت نمیشه به این فکر میکنم که شاید یه روز... یکی دیگه مجبور بشه بیاد و به دخترت بگه بابات دیگه برنمیگرده. صورت ویهان درهم رفت و بلافاصله پاسخش را داد: ـ نغمه، من اجازه نمیدم همچین اتفاقی بیفته. - تو تعیین کنندهی همه چیز نیستی ویهان، بفهم! اینبار صدای نغمه بالا رفت؛ در حدی که حال افرادِ حاضر در طبقهی پایین نیز متوجهی جدالِ بینِ زن و شوهر شده بودند. نغمه کت را قدری بلند کرد و آرام اضافه کرد: - بهم حق بده دیگه نشناسمت! - نغمه این آدمی که الان میبینی همونیه که همیشه بوده! نغمه لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت. قدری لبانش را روی هم فشرد تا بغضِ نهفته در گلویش را مهار کند. - پس شاید من تازه دارم میشناسمت.
- 12 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست کاور رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@بهاره شیرین سخن گلم مورد پسند هست؟ -
درخواست کاور رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم وقتتون بخیر با دومی انجام بدم؟ -
من معراجم، خودم آدم بدی نیستم اما زندگیم پر از چیزای تاریکه! با این حال یه دختر که برخلافِ من از یه دنیای رنگی اومده، با چشمهای دو رنگش دلم و برده. از قضا این اواخر فهمیدم حسمون دو طرفس! اما عذاب وجدانِ سیاه کردنِ دنیای رنگیِ اون دختر و وارد کردنش به زندگیِ خودم، داره نابودم میکنه… @هانی بانو
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و هفدهم» یامور با شنیدنِ فریادِ فرهاد، سرش را بالا آورد و برای لحظهای نگاهش با نگاه یاشار گره خورد؛ چیزی در چشمهایش تغییر کرده بود. دیگر خبری از التماسهای چند لحظهی قبل نبود؛ نه ترسی مانده بود و نه آن تردیدی که تمام مدت میان ماندن و رفتن گرفتارَش کرده بود. فقط انزجاری عمیق در نگاهش نشسته بود؛ انزجاری که بیهیچ کلمهای تمام حرفهایی را که نمیتوانست به زبان بیاورد، فریاد میزد. چند ثانیه به یاشار خیره ماند؛ آنقدر سرد و بیرحم که یاشار حتی نتوانست نگاهش را تحمل کند. بعد صورتش را برگرداند. - بیا فرهاد... باید کمکش کنیم. فرهاد لحظهای به یاشار نگاه کرد؛ نگاهی پر از سؤال و ناباوری، انگار هنوز نمیتوانست چیزی را که مقابل چشمانش دیده بود، با تصویری که از یاشار در ذهن داشت کنار هم بگذارد. اما وقتِ سؤال پرسیدن نبود. اسلحه را از خودش دور نگه داشت و همراه یامور به سمت ماهور رفت. هر قدم که نزدیکتر میشدند، حالِ ماهور واضحتر به چشم میآمد. زنجیرها هنوز دور مچهایش بسته بودند و بدن خستهاش دیگر توان زیادی برای مقاومت نداشت. یامور کنار او ایستاد. - ماهور... هیچ پاسخی نشنید؛ فقط حرکت بسیار خفیف سرش نشان میداد که هنوز صدای او را میشنود. فرهاد کنارشان ایستاد و دستش را به زنجیرها رساند. - باید بازش کنیم. یامور با نگرانی سر تکان داد. هر دو شروع کردند به باز کردن زنجیرها؛ کاری که با وجود عجله و اضطرابشان، به سادگی پیش نمیرفت. چند بار دستهایشان لغزید و چند بار مجبور شدند جای انگشتانشان را عوض کنند، اما بالاخره بعد از چند لحظهی کشدار، آخرین حلقه هم آزاد شد. دستان ماهور رها شدند اما انگار بدنش فقط منتظر همین لحظه بود. همین که فشار زنجیر از دستهایش برداشته شد، تعادلش را از دست داد. یامور سریع بازوی برهنهاش را در دست گرفت. - ماهور! اما وزن ماهور بیشتر از آن بود که بتواند نگهش دارد. بدنش روی زمین افتاد و دستهایش را غریزی روی کف انبار گذاشت تا مانع سقوط کاملش شود. چند ثانیه همانطور ماند. سرش به شدت سنگین شده بود و دنیا دور سرش میچرخید. خطوط مقابل چشمهایش مدام محو میشدند و تاریکی از گوشهی دیدش بالا میآمد و دوباره عقب میرفت؛ انگار حتی نگاه کردن هم برایش به تلاشی بیشتر از توان باقیماندهاش نیاز داشت. نفسش بریده و نامنظم بود. رد زنجیرها روی مچ دستهایش به وضوح دیده میشد و پوست اطرافشان از فشار و کشیدگی، زخمی و ملتهب شده بود. صورتش رنگی از خستگی و درد داشت و موهای بههمریختهاش بخشی از چهرهای را پوشانده بودند که آثار درگیری و خون خشکشده روی آن دیده میشد. پشتِ کمرش هم بهشدت آشفته و خونآلود شده بود. اما بیشتر از همه، چشمهایش بود. چشمهایی که دیگر آن سرسختی همیشگی را نداشتند. انگار تمام توانش را جایی میان آن انبار تاریک جا گذاشته بود. یامور کنار او نشست و دستش را روی شانهاش گذاشت. - ماهور... من اینجام، خب؟ ماهور پلک زد؛ سعی کرد سرش را بالا بیاورد، اما دوباره نگاهش پایین افتاد. فرهاد که حال او را دید، بیدرنگ خم شد و دستهایش را روی بازوی ماهور گذاشت تا کمکش کند. - آروم... آروم پسر، بلند نشو. ماهور چیزی نگفت. فقط نفس عمیقی کشید و برای چند لحظه چشمهایش را بست. فرهاد با نگرانی به صورتش نگاه کرد. فرهاد نگاه کوتاهی به یامور انداخت؛ سؤالهای زیادی داشت اما وقتی چشمهای خیس و مضطرب یامور را دید، فهمید پاسخ بعضی سؤالها را باید کمی دیرتر پیدا کند. *** امره چند قدم مانده به خانهی یامور ایستاد؛ دستهایش را داخل جیبهایش فرو برد و چند ثانیه به در خیره ماند. بعد زیر لب، آنقدر آهسته که خودش هم به سختی شنید، گفت: - دیوونه شدی پسر؟ اینجا چی کار میکنی؟ جوابی نداشت. فقط نگاهش را از در گرفت و یک قدم عقب رفت. قرار بود بهانهاش ساده باشد؛ آمده بود نهان را ببیند. همین. چه اشکالی داشت؟ از نظر خودش هیچ. پس چرا از وقتی به اینجا رسیده بود، مدام احساس میکرد کاری کرده که نباید؟ نگاهش دوباره روی در ثابت ماند. - خب میری زنگ میزنی، میگی نهان، اومدم ببینمت. تموم شد و رفت. سپس چند ثانیه مکث کرد و بعد اخمهایش را درهم کشید. - نه... خیلی تابلو میشه. یک قدم دیگر به سمت در برداشت و بعد دوباره ایستاد. - اصلاً چرا باید تابلو باشه؟ مگه چه کار خلافی کردم؟ ماننددیوانهها دوباره عقب رفت. - هیچی! فقط اومدی دم خونهی یه نفر و داری جلوی در مثل آدمهای مشکوک راه میری. نفسش را با حرص بیرون داد. - خاک تو سرت امره... در حالی که با خودش کلنجار میرفت، چند بار تا نزدیکی در رفت و برگشت؛ یکبار دستش بالا آمد تا زنگ بزند، اما پیش از آنکه انگشتش به زنگ برسد، منصرف شد. همان طرف خیابان ایستاد؛ چند لحظه گذشت. بعد دوباره جلو آمد. این بار تقریباً تصمیمش قطعی بود. دستش را بالا برد اما باز هم مکث کرد. - نه، بیخیال. برگشت؛ دو قدم برداشت، سه قدم! اما چیزی در دلش اجازه نمیداد بیشتر از این دور شود. داخل خانه، نهان که از چند دقیقه قبل مشغول مرتب کردن وسایلش بود، بیحوصله از کنار پنجره رد شد و نگاهش بیاختیار به خیابان افتاد. مردی را دید که چند بار تا جلوی در خانه آمده و دوباره برگشته بود. چند ثانیه با دقت نگاه کرد. - این دیگه کیه؟ چشمهایش را ریز کرد تا او را شناخت! امره بود. ابرویی بالا انداخت و با دقت بیشتری نگاه کرد. امره دوباره به سمت در آمد و این بار حتی دستش را بالا برد اما باز هم منصرف شد. نهان با تعجب زیر لب گفت: - این چرا مثل آدمایی که آدرس خونه رو گم کردن، هی میاد و میره؟ چند دقیقهی دیگر هم گذشت؛ سرش را پایین انداخت و از در فاصله گرفت. نهان که دیگر مطمئن شده بود او قصد رفتن دارد، از پنجره فاصله گرفت و به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت. اما درست همان لحظه، امره انگار ناگهان تصمیمش عوض شده باشد، برگشت و با خودش گفت: - هرچی شد، شد. دوباره به سمت خانه آمد و دستش را بالا برد تا در بزند اما درست همان لحظه، در باز شد. دست امره در هوا خشک شد؛ نهان پشت در ایستاده بود. - اِ… نهان بی هیچ سخنی تنها دست به سینه شد و ابرویی بالا انداخت. امره دستِ خشک شدهاش را پایین برد و مِن- مِن کنان گفت: - چیزه… با یامور کار داشتم!- 122 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و شونزدهم» دیگر چیزی از آن خونسردیِ همیشگی در چهرهی یاشار باقی نمانده بود؛ انگار تمام آن نقابی که از ابتدای شب روی صورتش کشیده بود، ذرهذره زیر فشارِ چیزی فرو میریخت که خودش هم نمیتوانست اسمش را بگذارد. زنجیر هنوز در دستش بود، اما دیگر آن صلابتِ چند لحظهی قبل را نداشت. نگاهش روی ماهور مانده بود و میانِ آن نگاه، چیزی شبیه خشم و عذاب و درماندگی با هم گلاویز بودند. - بزن… دیگه! ماهور نفس- نفس زنان جملهاش را ادا کرد و با همین جمله او را تا مرز فروپاشی رساند؛ اما این بار، خودش هم داشت میفهمید که این بازی دیگر فقط میانِ او و ماهور نیست چون آن سوی در، صدای هق- هق یامور هنوز میآمد و هر بار که اسمش را صدا میزد، چیزی درون یاشار بیشتر فرو میریخت. چشمانش را بست و در یک لحظه زنجیر را رها کرد؛ صدای برخوردِ آن با زمین در انباری پیچید. سپس دستش را به سمتِ اسلحهای در کمرش برد و آن را بیرون کشید؛ بی معطلی لولهی آن را به پشت گردنِ ماهور رساند و برخلافِ تاکیدهای اصلان بر زنده ماندنِ او، انگشتش را روی ماشه نهاد. یامور با دیدن این صحنه، باری دیگر نامِ او را جیغ کشید. - یاشار! اما ماهور، درحالی که نگاهش تار بود و چشمانش گاه و بیگاه سیاهی میرفتند، قاطع و آرام لب زد: - اگه عرضهش رو داری… معطل نکن. اما یاشار انگار دیگر صدای او را نمیشنید و تمام ذهنش پر شده بود از صدای یامور! گریهها و التماسهایی که بیشتر او را ترغیب به شلیک میکردند. یامور که از فرهاد ناامید شده و اوضاع را تا آن حد نابسامان دید، آب دهانش را فرو فرستاد و در کسری از ثانیهای ایدهای به ذهنش رسید. سنجاقِ کوچکِ مشکی رنگی را از بین موهایش بیرون کشید و حواسِ یاشار را تماماً روی ماهور دید، دستش را پایین آورد و سعی کرد بدون جلب توجه قفل را پیدا کند؛ همزمان با پیدا کردنِ قفل با صدایی که هنوز هم میلرزید سعی در خریدنِ وقت و آرام کردنِ یاشار داشت: - میدونم عصبانیای، میدونم چه چیزایی توی ذهنت میگذره، اما این راهش نیست. با دستی لرزان قدری سنجاق را در قفل چرخاند و آرام ادامه داد: - بیا حرف بزنیم! باشه؟ یاشار صدای او را میشنید اما ذرهای واکنش نشان نمیداد؛ تنها اسلحه را بیشتر میانِ انگشتانش میفشرد. - اگه هنوز هم حرفِ من برات ارزش داره بهم گوش کن! درگیریاش با قفل بینتیجه بود و حرفهایش بینتیجهتر! اما ماهور بیتوجه به تلاشهای یامور، تنها نفسزنان پلکی زد و گفت: - یالا… اما صدایش آهستهتر از آنی بود که به گوش یامور برسد. - تو اینکار رو نمیکنی! یاشار با تک کلمهای پر حرص، پاسخِ یامور را داد: - میکنم. - من باعث شدم از تو همچین هیولایی ساخته بشه؟ همزمان با سخن گفتن، سنجاق را بیشتر از قفل فرو کرد و چرخاند؛ تقریبا موفق شده بود! انگشت یاشار روی ماشه لرزید و همان لحظه، هر سه صدای کشیده شدنِ شدیدِ لاستیک خودرویی را مقابل انبار، شنیدند؛ همزمان با سر برگرداندنِ یاشار، یامور نیز متوجه شد که قفلِ در باز شده است. دستیگره را آرام و بیصدا پایین کشید و در را باز کرد؛ اما در همان میان صدای کوبشِ درِ ورودیِ انبار در فضا پیچید. در انبار یکبار کامل باز شد و نورِ بیرون، خط باریکی روی کفِ تاریکِ انبار انداخت و چند ثانیه بعد، قامتِ فرهاد در چارچوبِ در پدیدار شد؛ مردی که نفسهایش از شتابِ راه رفتن هنوز منظم نشده بود و نگاهِ مضطربش، پیش از هر چیز میانِ چهرههای حاضر در انبار میچرخید. انگار تمام مسیر را با یک سؤال آمده بود و حالا پاسخِ آن سؤال، به شکلی هولناکتر از تمام حدسهایش پیشِ چشمش ایستاده بود. ورودِ برای یاشار کافی بود تا نگاهش برای لحظهای از ماهور جدا شود و در ذهنش سوالهای گوناگونی از چرای حضورِ او پرسه بزند. همین مکثِ کوتاه، همان فرصتی شد که یامور منتظرش بود؛ در را کامل گشود، دستگیره را رها کرد و بیآنکه حتی فرصت کند به اتفاقی که قرار بود بیفتد فکر کند، خودش را بیرون کشید و با تمام توان به سمت یاشار رفت. همهچیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد؛ آنقدر سریع که حتی فرصت نکردند بفهمند کدام حرکت، آغازِ آشوب بود و کدام، پایانِ آن. یامور خودش را به یاشار رساند و درست در لحظهای که دست او را دید که هنوز اسلحه را به سمت ماهور گرفته، دستش را بالا آورد و با هر دو دست، مچ یاشار را گرفت و لولهی اسلحه را به سمت سقف منحرف کرد. ناگهان صدای شلیک در فضای بستهی انبار پیچید. صدایی خشک و ناگهانی که دیوارهای خاموشِ انبار آن را برای چند لحظه میان خودشان چرخاندند و بعد دوباره همهچیز را به سکوتی سنگین سپردند. یامور از شدت شوک حتی پلک نزد. دستانش هنوز دور دست یاشار بود و نگاهش به سقف خیره مانده بود؛ انگار مغزش برای چند ثانیه از پذیرفتن اتفاقی که افتاده بود، سر باز میزد. یاشار هم مات مانده بود؛ اسلحه هنوز میان دستهایش بود، اما دیگر آن خشم چند لحظهی قبل در چهرهاش دیده نمیشد. فرهاد حتی یک لحظه هم معطل نکرد. با دیدن آن صحنه، تمام سردرگمیاش جای خودش را به واکنشی غریزی داد. خودش را جلو کشید و یاشار را با تمام توان از یامور جدا کرد. یاشار تعادلش را از دست داد و چند قدم عقب رفت، اما فرهاد همانجا ایستاد و پیش از آنکه فرصت واکنش پیدا کند، دستش را گرفت و اسلحه را از میان انگشتانش بیرون کشید. اسلحه را پایین آورد و چند لحظه فقط به یاشار خیره ماند. چشمهایش پر از ناباوری بود. - چه خبره اینجا؟ شماها چیکار میکنید؟ فرهاد با نفسهایی نامنظم سرش را چرخاند و همان لحظه نگاهش به ماهور افتاد. برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد. تمام آنچه تا آن لحظه دیده بود، ناگهان در ذهنش کنار هم قرار گرفت؛ یامورِ رنگپریده، یاشاری که اسلحه در دست داشت، صدای شلیک، و حالا ماهوری که در وسط انبار، خسته و بیرمق، هنوز همانجا مانده بود. چهرهی فرهاد درهم رفت. نمیدانست باید اول سراغ چه کسی برود. نمیدانست چرا یامور اینجاست. نمیدانست یاشار چرا اسلحه کشیده و از همه مهمتر، نمیدانست ماهور از چه زمانی و به چه دلیلی در این انبار گرفتار شده است. همهچیز برایش تازه بود؛ تکههایی پراکنده از حادثهای که هیچکس زحمت توضیح دادنش را به او نداده بود. - یکی به من بگه اینجا چه خبره!- 122 پاسخ
-
- 1
-
-
«پارت دهم» نغمه چند ثانیه همانطور بیحرکت ماند؛ نگاهش روی لکهها خشک شده بود و انگار مغزش حاضر نبود چیزی را که چشمهایش دیده بودند، بپذیرد. شاید اگر کمی بیشتر نگاه میکرد، رنگشان عوض میشد. شاید اگر پلک میزد، همهچیز محو میشد و آن چند قطرهی تیره دیگر آنجا نبودند. آهسته کت را پایین آورد؛ دستش سرد شده بود. احساس ناخوشایندی از جایی نامعلوم درون سینهاش بالا آمد و درست همان لحظه، درد تیزی در قسمت پایین شکمش پیچید. لبهایش از هم باز شد و ناخودآگاه دست دیگرش را روی شکمش گذاشت. نفسش برای چند لحظه بند آمد؛ درد کوتاه بود، اما همان اندازه کافی بود تا ترسی عمیقتر از قبل در وجودش بنشیند. سعی کرد نفس عمیقی بکشد، اما نگاهش دوباره به کت برگشت؛ در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق آمد. ـ نغمه؟ صدای ویهان بود! اما نغمه حتی با شنیدن صدای او برنگشت. ویهان وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. ـ کجایی؟ چند دقیقهست دارم صدات... چند قدم جلو آمد اما جملهاش نیمهکاره ماند. چشمهایش روی کت مشکیرنگی ثابت ماند که میان دست نغمه قرار داشت. برای چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند؛ ویهان همانجا ایستاد. تمام آرامشی که تا چند لحظه قبل در چهرهاش بود، برای یک لحظه کنار رفت. نگاهش از کت به صورت نغمه رسید؛ به رنگِ پریدهی صورتش، به دستی که روی شکمش گذاشته بود و بعد دوباره به لکههای روی لباس خودش. - چیکار میکنی؟ صدای ویهان آرام بود، اما آن آرامش بیش از آنکه طبیعی باشد، شبیه تلاشی برای کنترل خودش بود؛ نغمه بالاخره سرش را بلند کرد. چشمهایش پر از سؤال بود. کت را کمی بالا آورد. ـ این چیه؟ ویهان تنها قدمی جلوتر آمد، اما جواب نداد. ـ ویهان... اما ویهان گویی در ذهنش به دنبال پاسخی مناسب میگشت؛ درست و منطقی. ـ این چیه؟ ویهان در نهایت نگاهش را از کت گرفت و تنها چیزی که آن لحظه به ذهنش میرسید را ادا کرد: ـ چیزی نیست. نغمه با ناباوری خندید؛ خندهای کوتاه و بیجان. ـ چیزی نیست؟ ویهان قدمی دیگر جلو آمد و با ملایمت تکرار کرد: ـ گفتم چیزی نیست، نغمه. ـ پس اینا چیه؟ صدایش کمی بالاتر رفت. ـ این لکهها چیه؟ ویهان دستش را جلو آورد و گفت: ـ بدش به من! نغمه ناخودآگاه یک قدم عقب رفت که ویهان هم ایستاد. ـ نغمه. با لرزشی که آشکاراً در صدایش دیده میشد، لب زد: ـ جوابم رو بده! این خونِ کیه؟ ویهان چیزی نگفت و همین سکوت، برای نغمه از هر جوابی ترسناکتر بود. نفس عمیقی کشید، چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. ـ تو... کلمات روی لبهایش لرزیدند. ـ تو به کسی آسیب زدی؟ ویهان فکش را منقبض کرد؛ هرکاری که کرده بود نمیتوانست راجبش به نغمه دروغ بگوید. نغمه هم، درحالی که بغض باعث لرزش صدایش میشد کت را قدری بالا گرفت و با لحنی بلند و سرشار از حرص ادامه داد: ـ تو گفتی کار داری، گفتی دیر میای. من هی با خودم گفتم چیزی نیست، نباید شک کنم، نباید به هر چیزی معنی بدم... نفسش لرزید. ـ روانشناسم همین و گفت. گفت قبل از اینکه دربارهی چیزی نتیجهگیری کنم، مطمئن بشم برداشت درستی دارم. کت را محکمتر در دست گرفت و تقریبا فریاد زد: ـ حالا تو بهم بگو من دربارهی این چی رو اشتباه فهمیدم؟ ویهان، کلافه قدری جلو آمد و گفت: - من کسی رو نکشتم! نغمه برای لحظهای خشک شد؛ همین یک جمله کافی بود تا اشکهایش راهِ خروج خود را پیدا کنند. ـ من حتی نگفتم کسی رو کشتی. ویهان چیزی نگفت که نغمه با صدایی آرامتر، اما پر از ترس گفت: ـ خودت گفتی! پس از آن سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. ویهان نگاهش را پایین انداخت و نغمه هم انگار تازه داشت تکههای پازل را کنار هم میگذاشت. - تو یکی و کشتی. ویهان چشمانش را لحظهای بست و سرش را پایین انداخت؛ نغمه که انکاری از سوی او ندید، با لحنی آرام اما ناباور ادامه داد: - باورم نمیشه! جونِ یه آدم رو گرفتی بعدش انقدر راحت برگشتی خونه… گل خریدی… نشستی شام میخوری… نمیفهمم، چطوری؟ من با کی ازدواج کردم ویهان؟ یه قاتل؟ ویهان کلافه نفس عمیقی کشید و در جوابِ چهرهی متحیرِ او لب زد: - قرار نبود اینجوری بشه! نغمه چند قدیمی جلوتر آمد و با اخمی غلیظ پرسید: - قرار نبود؟ - میخواست به شاهین صدمه بزنه، وظیفهی من اینه که از خانوادهام محافظت کنم نغمه؛ و بخاطرش هرکاری میکنم! نغمه در دل آرزو میکرد ندامتی از سوی او ببیند؛ اما ویهان با حرفهایی که زده بود کاملا واضح اعلام کرده بود که هیچ پشیمانیای در دل حس نمیکند. نغمه چشمهایش را بست؛ درد خفیفی دوباره در شکمش پیچید و دستش را روی آن گذاشت که ویهان فوراً متوجه شد. - بشین نغمه! سعی داشت سراسیمه سوی او حرکت کند اما با بلند شدنِ دستِ نغمه از حرکت ایستاد. - نه. ویهان با چهرهای مخلوط از ترس و نگرانی بلافاصله پاسخ داد: - حالت خوب نیست! - من منتظرت بودم. ویهان کمی مکث کرد و با همان چهره، منتظرِ ادامهی حرفش ماند؛ نغمه آب دهانش را آهسته قورت داد و درحالی که نفس کشیدن برایش دشوار شده بود، با بغض ادامه داد: - من منتظرت بودم، ویهان! نه برای اینکه وقتی برمیگردی، بفهمم کجا بودی و با کی بودی. منتظرت بودم که سالم برگردی خونه؛ همین. ویهان چیزی نگفت و تنها در سکوت به چشمانِ سبز رنگِ نغمه خیره شد. - تو میگی کارت محافظت از خانوادته ولی من نمیفهمم چرا کاری که هر روز انجام میدی، باید ما رو بیشتر از همیشه تو خطر بندازه. ویهان اخم کرد و پاسخ داد: ـ من کاری نمیکنم که شما در خطر باشین. نغمه اینبار بیتردید لب زد: ـ میکنی! منم هر بار که از این خونه میری بیرون، نمیدونم برمیگردی یا نه. هر بار که تلفنم زنگ میخوره، نمیدونم قراره چه خبری بشنوم. هر بار که دیر میکنی، باید با خودم بجنگم که فکر نکنم اتفاقی برات افتاده. ـ نغمه... ـ تو خودت خانوادت رو وارد این زندگی کردی، ویهان. ویهان ساکت ماند و هیچ نگفت که نغمه پس از مکث کوتاهی ادامه داد: ـ بعد اسمش رو هم گذاشتی محافظت.
- 12 پاسخ
-
- 4
-
-