رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

غـزل

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    153
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل

  1. سلام عزیزمم🫶🏻

    هانی من می‌خوام نام کاربریمو عوض کنم ولی نمی‌تونم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. هانیه پروین
    3. Yammakh

      Yammakh

      غـزل ممکن می‌شه ؛)😂 کشیده نویسی 

    4. غـزل

      غـزل

      عه وا

      اره به قول ساناز کشیده نویسی… نمیشه؟

  2. غـزل

    یکیشو انتخاب کن!

    سالادی که داخلش آب ریخته مسافرت با خانواده یا دوستات؟
  3. ماشه را عوض کرد و همانطور نشسته روی زمین اولین گلوله را در سر فرد مقابلِ معراج خالی کرد؛ لبخند گوشه‌ی لبش نشست و با یک دست ماشه‌ی خالی شده را توی جیبش گذاشت و ماشه‌ی پُر را دل اسلحه جای داد.

    ماشه اونه که باهاش شلیک میکنن، اونی که خالی میشه عوضش میکنن خشابه😭🤣

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 11
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      وای دقیقا. 😂 

      اتفاقا با یکی از بچه ها همین چند روز پیش حرفش بود. 

      داشتم یه شخصیتی و میساختم دختره مظلوم و ترسیده بود، یهو مبارز از کار دراومد. 

      بعد من متعجب فقط نگاه میکردم و میگفتم نههههه. انگار یکی دیگه مینوشت😂🤦🏻‍♀️ 

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      وای وایییی😭😭🤣🤣🤣 کاملا میفهممت🤣🤣

      در لحظه چنان تصمیمایی میگیریم که شخصیتِ طرف کاملا تغییر میکنه😭🤣

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      و من فکر میکنم این خیلی عالیه و باید قدرش و بدونیم. 

      چون هر کسی اینجوری نیست و خیلیا بر اساس چیزی که قبلا توی ذهنشون ساختن پیش میرن. 

  4. رنگت مبارک بانوو💖

    1. Yammakh

      Yammakh

      مرسی کاهویی خانوم💚

    2. غـزل
  5. چه خوشگل شدی بانو💞🥹

    1. روشـنـا

      روشـنـا

      مرسی عزیزِ دلم🥹🎀

    2. غـزل
  6. عه وا سرمه‌ای شدی😭😭💙

  7. لاشه‌ی لطیف…
  8. غـزل

    یکیشو انتخاب کن!

    ترکیه ترجیح میدی به پارتنرت خیانت کنی یا پارتنرت بهت خیانت کنه
  9. یه لحظه وایسا… من یکم تو جنسیت شخصیت‌ها به مشکل خوردم😂 بابک زنه؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      ن عزیزم خیلی راحت جنسیت تضمین شده س دنیای واقعی بچه هم داره😂

      ممنونم از نظرت بانو باعث افتخاره🤍

    3. غـزل

      غـزل

      خوبه خیالم راحت شد😂

      قربان شما🤍

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      😍😂🤍

  10. این همون رمانیه که توی چت باکس گفتی کاش ننوشته بودی؟ چرا دختر؟

    با این‌که این سبک رمان رو نخوندم تا حالا(چون به نظرم خوانش سختی داره و درکش هم سخته) ولی نسبت به رمان تو اصلا همچین احساسی نداشتم، قلمت خوب و روونه داستانم به نظر جالب میاد!

    انقد ناامیدانه راجبش صحبت نکن دیگه عه🫠😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      باشه گلی. ممنون با پیام اولت امیدواری دادی. 🩷 

    3. غـزل

      غـزل

      😍❤️

    4. مهدیه طاهری
  11. با احساس جلو رفتن و ضربه خوردن (هم درس می‌گیری هم حسرت به دل نمی‌مونی)
  12. لاوِ منننن

    نیازه تعریف کنم؟ نه ناموسا خودت بگو، نیازهههههه؟

    زن زودتر پارت بنویس من منتظر سرنوشت و عاقبت این دوتا فلک زده‌ی بدبختم منتظرم نذارررررر😭😂

    مرسی که بخاطر گل روی من بازی کردی😂😎🫂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. غـزل

      غـزل

      🤍👀🌸

      قانع شو زنننن

    3. Masoome

      Masoome

      نمیشمممممم

    4. غـزل

      غـزل

      گناه دارممم

  13. و بعله…

    مشاهده میکنیم پارت و رمانی رو که نصف انجمن رو به هم ریخته

    آزمندددددددددد

    میدونی ک خوندن فایلش تو برنامه هام هست امیدوارم تا اون موقع ازموده رو تمومش نکرده باشی ک منم بیام تو تاپیکش بنویسم ادامشو بذار دیگه اههههه

    تو ک نیاز به تعریف نداری سیسیِ من… ثابت شده‌ای😎🔥

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      حال میکنی انجمنو ریختم به هم؟🤣🤣

      وای یاخدا😭🤣🤣 خداکنه زود تمومش کنم طلسم شده

      عشق منی بخدا به پای تو که نمیرسیم سیسی😭

    2. غـزل

      غـزل

      اره خداییش😂

      تو میتونییی

      استاد مایی😭❤️

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      مخلصیم🤝🏻

  14. بیا و با پارتای بالانس خوشحالمون کن🫠😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 8
    2. Masoome

      Masoome

      حله بذار😂💅

    3. غـزل

      غـزل

      هستومممم😂

    4. Masoome

      Masoome

      فرستادممممم😂🤝

  15. خودمم بازی…🫣 هر پنج نفری که چشم‌شان به جسد خورده بود، قدرت تکان خوردن نداشتند؛ موهای قهوه‌ای رنگی که با رگه‌هایی از خون راه خود را از پارچه‌ی سفید رنگ بیرون گرفته بودند بقیه را متوجه‌ی "زن" بودنِ قربانی کرده بود. اما هویتش خیر! ماهور که پیش از همه عزمش را برای جلو رفتن جزم کرده بود، قدم اول را برداشت؛ ناگهان صدای آژیر مانندِ آمبولانس تک- تکشان را از بهت خارج کرد. یاشار در کمال ناباوری آب دهانش را فروفرستاد و بریده- بریده لب زد: - من... من فکر کردم که... قدمی به عقب برداشت و چون صدای آژیر را نزدیک‌تر حس کرد ادامه داد: - فکر می‌کردم... ممکنه کسی آسیب... آسیب دیده باشه... برای همین... اصلان از آنجا که دریافته بود خبر کردنِ آمبولانس اقدامِ یاشار بوده است، دستی به نشانه‌ی سکوت بالا برد و با این حرکت، دهان او را بست. ماهور همانطور که در انتظار رسیدنِ تکنیسین‌های اورژانس بود، لخظه‌ای تردید را به طور کامل کنار زد و حینی که متوجه‌ی قدم‌های افرادی به داخل رستوران می‌شد، کنار جنازه‌ای که پارچه چهره‌اش را پوشانده بود زانو زد. بی‌آنکه ذره‌ای فکر کند با گرفتنِ لبه‌ی پارچه و حرکتی سریع، آن را کنار زد. پس از نمایان شدنِ چهره‌اش، واکنش ماهوری که پارچه را پس زدع بود، از همه افرادِ حاضر سریع‌تر بود. بلافاصله از چهره‌ی رنگ و رو رفته‌ی جسد روی برگرداند و به واسطه‌ی شوکی که برابر با منتقل شدن برقی با ولتاژ بالا به بدنش بود، روی سطح سرد و سرامیکیِ زمین نشست و با نفس‌هایی نامنظم به سمتی دیگر از اتاق چشم دوخت. یامور درحالی که دیوار را تکیه‌گاه خود قرار داده بود، آهسته سُر خورد و روی زمین نشست. اصلان و یاشار هم وضعِ بهتری از آن دو نداشتند. تنها کسی که چیزی در چهره‌اش بروز نمی‌داد و همانطور خیره‌ی جسدِ مقابل شده بود، کسی نبود به جز فرهاد! تَنِ غرق در خون او را از زیر نظر گذراند و سپس درحالی که نگاهش بر روی لبانی که بر اثر سرما کبود شده بودند، با صدایی خفه و لرزان لب زد: - هاریکا... خیره- خیره نگاهش می‌کرد و این نگاه با همیشه فرق داشت؛ این نگاه بوی نامطبوعِ خون می‌داد، بوی تلخ درد می‌داد، طعم گس جنون می‌داد! درحالی که متوجه‌ی ورود تکنیسین‌ها نشده بود، دستش را سوی گردنش برد؛ احساس خفگی می‌کرد. احساساتش جریحه‌دار شده بود و قلبش برای تپیدن ناز می‌کرد. نفس‌هایش به شمارش افتاده بودند و قدم‌هایش ناخواسته سوی جسد هاریکا حرکت کردند. ناتوان، کنارش زانو که ناگه حرف‌های خودش در گوشش پیچید! مرد که گریه نمی‌کند، مرد که نمی‌شکند، مرد که از شکاف قلب ناله نمی‌زد! اما طاقتی در خود ندید؛ مردمک‌های لرزانش در سیل شوری اشک‌هایش مدام می‌غلتیدند. با احساس افرادی که علائم حیات همسرش را چک می‌کردند و در رابطه با آن جواب منفی می‌دادند، شکاف قلبش مدام بیشتر و بیشتر می‌شد و صدای شکستنش گوش فلک را کر می‌کرد. با دیدن کیسه‌ی مشکی رنگی که ظاهراً کیسه‌ی حملِ جنازه‌ی افرادِ مُرده بود، لبخند زد؛ لبخندی که با آه و اشک همراه بود، لبخندی که با بغض و دیوانگی همراه بود. حینی که هاریکا را درون آن کیسه قرار دادند زیپ را تا نصفه های راه بالا کشیدند، سر بلند کرد و با صدایی مشابه فریاد، لب زد: - چی‌کار می‌کنید؟ مرد بی‌توجه به سخن او برای بالا کشیدن زیپ اقدام کرد که فرهاد، مجدد لب زد: - این رو ببندی نمی‌تونه نفس بکشه! ماهور دستی به صورت خیس از اشکش کشید و پس از برخواستن، بازوی فرهاد و میان دستانش گرفت که فرهاد، با تقلایی کوتاه ادامه: - هاریکا از جاهای تنگ خوشش نمیاد. ماهور با تمام توانی که در جان برایش باقی مانده بود، سعی کرد تن فرهاد را ثابت نگه دارد؛ مرد از فرصت استفاده کرد و زیپ کیسه را تا انتها بالا کشید و با گرفتنِ آن سوی برانکارد، به مردِ دیگر علامت داد. فرهاد که ناباورانه نگاهش را بین آن‌ها می‌چرخاند، آهسته لب زد: - کدوم بیمارستان می‌بریدش؟ خون زیادی از دست داده... یاشار نیز بازوی دیگرش را در دست گرفت که فرهاد، درحالی که تقلاهای زیادی برای برخواستن داشت، لب گشود: - حتماً به خون احتیاج داره؛ گروه خونیِ من بهش می‌خوره. (نبض مرگ)
  16. سبک رمان و نوشتارت خیلی خاصه بانو…

    نمی‌دونم درسته یا نه ولی بهم وایب فیلمای سلطنتیِ قدیمی و داد که پادشاه عاشق یه دختر ناشناس میشه و برای پیدا کردنش مجبور میشه نقاشیش رو طراحی کنه🥲 یه فیلم این مدلی دیده بودم و پارتت خیلی اتفاقی یاد اون انداختم…

    خیلی قشنگ می‌نویسی گلی… موفق باشی❤️

    1. ستاره درخشان نیا

      ستاره درخشان نیا

      مهربووون🥺🤍🌹

      ممنونم از نظرِ قشنگت🤍🌹

    2. غـزل

      غـزل

      قربان شما بانو🫂🤍

    3. ستاره درخشان نیا
  17. چیز زیادی دستگیرم نشد به جاش کلییی سوال تو ذهنم ایجاد شد که الان جواب هیچکدومو نمیدونمم

    که آهو چش شد؟ چه نسبتی با بردیا دارن؟ زن و شوهرن واقعا؟ و کلی سوال این مدلییی که باعث میشه حتما در اسرع وقت به رمانت سر بزنم گلی🫡😂❤️

    1. Hananeh

      Hananeh

      دقیقا منم واسم کلی سوال پیش اومد

    2. QAZAL

      QAZAL

      از قصد این پارت و گذاشتم که کنجکاو بشید و برین بخونین😁😁

      اگه چیزی بگم اسپویل میشههه

    3. Hananeh

      Hananeh

      زرنگیاااا🤣

  18. امیدوارم کیانوش و یکتا زوجی باشن که توی رمانت سرنوشت و پایانِ خوشی داشته باشن… چون‌واقعا وایبشون رو پسندیدم🥲

     من از دروغ می‌ترسم. کیا، من از دروغ شنیدن متنفرم. وقتی متوجه بشم کسی بهم دروغ گفته، دنیا به پام ریخته باشه. با دروغی که می‌گه، واسه همیشه از چشمم می‌فته. 

    من نظر شخصیم اینه که دروغ گفتن خودش یه نوع خیانت محسوب میشه و به مراتب از خیانتی که کاملا واضحه، بدتره! پس با یکتا شدیدا موافقم!

    1. Hananeh

      Hananeh

      مرسی از نظر قشنگ عزیز دلمممم❤️

    2. غـزل

      غـزل

      قربان شما🤍🫂

  19. به عنوان آخرین پارت رمان پسندیدمش…

    یه پایان خوش محسوب میشه که سرنوشت شخصیت‌های اصلی رمانت رو مشخص می‌کنه، به شخصه دوست داشتم بفهمم قبلش بهشون چیا گذشته…

    و امیدوارم نوا از ازدواجش پشیمون نشه😂🌱

    در اسرع وقت حتما می‌خونمش گلی و امیدوارم خودت هم همیشه موفق باشی❤️

    1. سایه مولوی

      سایه مولوی

      متشکرم غزل جانم💗💝😘

    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      حتماً منتظر نظرات قشنگت هستم💖

    3. غـزل

      غـزل

      حتما عزیزم🫠💖

  20. من که اولین باره رمانت می‌خونم، ولی این پارت باعث شد واقعاً دلم بخواد بدونم قبلش چی گذشته…

    الان فقط می‌خوام بدونم ابوالفضل واقعاً کیه؟ چون از این یه پارت، حس کردم شخصیتیه که هر ظاهرش با باطنش زمین تا آسمون فرق داره😂
    شخصیت جالبی به نظرم اومد🥲😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Yammakh

      Yammakh

      من و ساغرا و ابول منتظرتیم منتظرتیم 

    3. غـزل

      غـزل

      پر قدرت برمیگردم پیش سه تاتون😎😂🫂

    4. Yammakh

      Yammakh

      😂❤️‍🔥

  21. با اینکه این نوع سبک رمان‌ها رو نخوندم اصلا ولی میشه گفت پارتت وسوسه‌ام کرد که خوندنش رو یک‌بار امتحان کنم🔥 

    تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بی‌قانونی نیست. هر گامی که بی‌اجازه برداری، نه نشانه‌ی شجاعت، که نشانه‌ی بی‌انضباطی‌ست

    به شخصه این دیالوگ هم خیلی دوست داشتم که نشون میده در راس قدرت بودن به این معنی نیست که آدم می‌تونه هرکار دلش می‌خواد انجام بده🥲

    پارت جذاب و متفاوتی بود از نظرم، موفق باشی گلی🥹🌱🫂

    1. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      مرسی عشقم

      رمان ملکه اسواتنی 

      خوشحال میشم بخونی

    2. غـزل

      غـزل

      حتما❤️

  22. غـزل

    قشنگ‌ترین پارت از رمانت رو بفرست!

    📝با این‌که عنوان تاپیک گویای همه چیز هست اما توضیحات لازمه رو بدم اینجا نویسنده‌های خوش قلمِ نودهشتیا… هرکدوم بیاید یک پارت از رمانتون که به نظر خودتون نقطه‌ی اوج رمانه و خیلی دوستش دارید(برای هرکس می‌تونه متفاوت باشه، یا یه پارت عاشقانه‌ی قشنگه، یا جنایی، یا تراژدی، کمدی و…) خصوصا اگه احساس می‌کنید بهش کم‌توجهی شده، این‌جا بفرستید!(البته با ذکر نام و تاپیک رمان😉) و نویسنده‌های عزیزِ دیگه… با ری‌اکشن به پارت‌های ارسال شده‌ی اینجا واکنش نشون بدید(اگه دیگه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتید نظر یا حتی نقدتون رو بنویسید، هرچند کوتاه👀) این‌جوری هم قسمت‌های مورد علاقه‌ی رمان‌هامون خونده میشن، هم نقد میشن و هم بیشتر دیده میشن، هوم؟😄 و اضافه کنم که هر شخص می‌تونه بیش از یک پارت از رمان یا رمان‌هاش ارسال کنه(بالاخره هر رمان می‌تونه قسمت‌های هیجان انگیزِ زیادی داشته باشه، نه؟🤭) 🎀به شخصه منتظر پارت‌های قشنگ‌تون هستم و همه رو می‌خونم🎀
×
×
  • اضافه کردن...