-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل
-
«پارت نهم» - میدونم نفس. نفس نگاهش را از چهرهی او گرفت و چون قصد داشت اشکِ جمع شده در چشمانش را مخفی کند، سمتی دیگر را نگریست. - چرا هر دفعه اینکار رو میکنی؟ شاهین جواب آمادهای برای این سؤال نداشت. یا شاید داشت و فقط آنقدر برایش اهمیتی نداشت که حقیقت را بگوید. برای همین دستش را بالا آورد و با همان اعتمادبهنفسی که انگار تمام دنیا باید حرفش را باور کند، گفت: ـ چون احمقم! ولی احمقی که تو هنوز دوستش داری. نفس خواست چیزی بگوید، اما کلمات پشت لبهایش ماندند. شاهین همان لحظه را غنیمت شمرد. ـ ببین، من نمیگم آدم خوبیام، نیستم. خودت بهتر از هر کسی میدونی. مکثی کرد و نگاهش را روی صورت نفس نگه داشت. ـ ولی این و میدونم که هیچکس مثل تو من و نمیفهمه. و شاید بدترین قسمت ماجرا همین بود؛ شاهین میدانست کدام جمله را باید بگوید. میدانست کدام نقطه از قلب نفس هنوز سالم مانده و دقیقاً همانجا دست میگذاشت. نه از سر عشق، نه از ترس از دست دادن؛ بیشتر از سر عادت. عادت به اینکه نفس همیشه برگردد، همیشه ببخشد و همیشه جایی میان تمام بیقیدیهای او، برایش یک جای امن باقی بگذارد. نفس آهسته نفسش را بیرون داد. ـ نامرد. شاهین لبخند کجی زد که در ادامه از او شنید. ـ ازت متنفرم. ـ میدونم. نفس بالاخره لبخند خیلی محوی زد؛ بیشتر از سر درماندگی تا خوشحالی. شاهین نگاهش کرد و انگار مطمئن شد طوفان خوابیده است. قدری نزدیکتر شد که نفس ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. نفسِ شاهین بوی تند الکل میداد. شاهین با ابروهایی بالا پریده، اینبار دستش را آرام بالا آورد، اما نفس ممانعتی نکرد. شاهین با پشت انگشتانش گونهی او را لمس کرد و چند تار موی ریخته روی صورتش را کنار زد. نفس چشمهایش را پایین انداخت. همان یک حرکت کافی بود تا شاهین بفهمد دوباره توانسته است فاصلهای را که میانشان افتاده بود، کم کند.اما پیش از آنکه حرف دیگری میانشان رد و بدل شود، نفس ناگهان نگاهش را بالا آورد. - شاهین… نگاهش روی زخمهای نسبتا عمیق و تازه که روی گردن شاهین بود و تا زیر لباسش ادامه داشت، ثابت ماند. - این… اینا چیه؟ شاهین رد نگاه او را دنبال کرد و بی تفاوت سری تکان داد. - چیزی نیست، یادگارِ وثوقیه! نفس با شنیدن این نام با چشمانی گرد شده به او نگریست. - چی؟ شاهین تلو خورد و قدری عقب رفت. - بابات امشب قصد جونم رو کرده بود، نفس وثوقی! *** صدای خانم رادمنش از آن سوی خط، آرامتر از همیشه شنیده میشد. ـ پس فعلاً همین کاری که گفتیم رو ادامه بدین. سعی کنین قبل از اینکه دربارهی هر چیزی نتیجهگیری کنین، به خودتون فرصت بدین که مطمئن بشین برداشتتون درست بوده. نغمه دستش را روی دستهی صندلی گذاشته بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم روی فرش خیره مانده بود. ـ فکر کنم حق با شماست. مکث کوتاهی کرد. ـ شاید واقعاً یه مقدار زیادی حساس شدم. ـ حساس بودن با بیدلیل نگران شدن فرق داره، خانم فرهمند. مهم اینه که اجازه ندین نگرانی براتون تصمیم بگیره. نغمه لبخند کمرنگی زد. ـ متوجه شدم. چند ثانیه سکوت میانشان ماند. ـ پس فعلاً استراحت کنین. هر اتفاقی هم افتاد، لازم نیست همون لحظه براش جواب پیدا کنین. نغمه آهسته گفت: ـ ممنونم که وقت گذاشتین. ـ خواهش میکنم. مراقب خودتون باشین. ـ شما هم همینطور. خداحافظ. تماس که قطع شد، نغمه گوشی را آرام روی میز گذاشت و چند لحظه همانطور بیحرکت ماند. انگار تمام حرفهایی که در طول آن مکالمه گفته بود، حالا دوباره در ذهنش از اول مرور میشدند. شاید واقعاً زیادی حساس شده بود. شاید آن سکوتهای ویهان، آن تماسهای مکرر، آن نگاههایی که گاهی بیدلیل از او میدزدید، هیچ معنای خاصی نداشتند. شاید ذهن خودش از میان اتفاقات عادی، چیزهایی میساخت که وجود خارجی نداشتند. نغمه نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد. نگاهش ناخودآگاه در اتاق چرخید. همهچیز سر جای خودش بود. میز کار ویهان، کتابهایی که همیشه با وسواس کنار هم میچید، ساعت روی میز، تخت مرتب و پردههایی که نسیم کمی تکانشان میداد. اما درست زمانی که میخواست از اتاق بیرون برود، چشمش روی چیزی ثابت ماند. کت ویهان! چند قدم آنطرفتر، داخل حمام شیشهای اتاق، روی روشویی افتاده بود. نغمه ابروهایش را درهم کشید؛ همان کتی که ساعتی پیش دست ویهان دیده بود. اما چیزی در جای قرار گرفتنش عجیب بود. نغمه چند لحظه به کت خیره ماند. بعد نگاهش را به سمت در اتاق برد؛ بسته بود. دوباره به کت نگاه کرد. ـ نغمه... تو دیگه زیادی حساس شدی. زیر لب این جمله را گفت؛ انگار میخواست با صدای خودش، فکرهایش را ساکت کند اما کنجکاوی، آرامتر از ترس بود و سمجتر از منطق. چند قدم به سمت حمام برداشت و دستش روی دستگیرهی در شیشهای نشست. قدری مکث کرد و بعد در را باز کرد. هوای خنک حمام به صورتش خورد. آرام کت را از روی روشویی برداشت. سنگین نبود. همان کت همیشگی ویهان بود؛ مشکی، مرتب و بدون هیچ نشانهی عجیبی. نغمه آن را کمی بالا آورد و با دقت نگاهش کرد. یقه، آستینها، جیبها، همهچیز عادی بود. حتی بوی آشنای عطر ویهان را میداد. لبهای نغمه کمی جمع شد. ـ دیدی؟ انگار داشت خودش را سرزنش میکرد. ـ هیچی نیست. کت را پایین آورد تا سرجایش بگذارد اما درست در همان لحظه، چیزی نگاهش را متوقف کرد. چند قطرهی تیره روی قسمت جلویی پارچه نشسته بود. نغمه بیحرکت ماند و چند ثانیه فقط نگاه کرد. لکهها نه آنقدر زیاد بودند که بتواند فوراً نتیجهای بگیرد، نه آنقدر کم که بتواند نادیدهشان بگیرد. انگشتش آرام به سمت پارچه رفت، اما پیش از لمس کردنش، دستش در هوا متوقف شد. قلبش یک ضربه محکمتر زد و نگاهش دوباره روی لکهها نشست. این بار دیگر خبری از آن اطمینان چند لحظهی قبل نبود. فقط یک سؤال در ذهنش شکل گرفته بود. لکههای خون روی کت ویهان برای چه کسی بود؟
- 12 پاسخ
-
- 4
-
-
-
«پارت هشتم» دخترک با تکانی ناگهانی عقب کشیده شد و جیغ دردمندی از میانِ لبانش خارج شد؛ صدای موسیقی هنوز بلند بود، آدمها هنوز میخندیدند و نورهای رنگی همچنان روی دیوارها میرقصیدند؛ اما برای شاهین، انگار تمام آن هیاهو در یک لحظه پشت دیواری ضخیم فرو رفت. نگاهش بالا آمد؛ دستی که موهای دختر را گرفته بود متلعق به شخصی آشنا بود. با شنیدنِ جیغِ مجدد دختر، موهایش را بیشتر کشید و محتویاتِ لیوانِ پُری که در دست دیگر داشت را رویش خالی کرد. سپس با فشاری کوتاه رو به جلو موهای او را رها کرد. شاهین که قدری از دختر فاصله گرفته بود، بیتوجه به چهرهی متعجب، دهانِ باز مانده و موهایی خیس که به پیشانیاش چسبیده بودند، آرام برخاست؛ رو به دختری که چشمان قهوهای رنگش به خون نشسته بود و چهرهاش خواهانِ توضیح بود، با آرامش لب زد: - به- به ببین کی اینجاست! با اخمی ساختگی نگاهی به دخترکِ بیچارهای که کنارش نشسته بود انداخت و پرسید: - مشکل چیه؟ دخترک که از آرامشِ او خونش به جوش آمده بود، ابرو درهم کشید و بی توجه به افرادی که کمی آن طرفتر مشغولِ رقص بودند، تقریبا فریاد زد: - مشکلم اینه که هر بار چشم ازت برمیدارم بعدش باید از بغل یه دختر دیگه جمعت کنم شاهین! شاهین چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ نه از آن نگاههایی که آدم را به فکر فرو میبرند، نه از آنهایی که نشانی از پشیمانی دارند؛ نگاهش بیشتر شبیه مردی بود که دارد بین خنده کردن و جدی گرفتنِ حرفی که شنیده، انتخاب میکند. گوشهی لبش بالا رفت و دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد. ـ خب... جمعم کردی دیگه. نفس با ناباوری پلک زد. به دلیل صدای بلندِ آهنگ، هردو مجبور بودند قدری بلندتر از حالت معمول صحبت کنند. - همین؟! من دارم بهت میگم هر بار میام سراغت، یه نفر دیگه کنارت نشسته، بعد تو وایسادی جلوم جوری نگاهم میکنی که انگار دارم دربارهی آب وهوای امشب حرف میزنم! شاهین لبخندش را محوتر کرد. ـ نفس، اومدی دعوا راه بندازی؟ ـ نه، اومدم بالاخره یکبار حرف بزنم. صدایش دیگر بلند نبود؛ اما چیزی در آرام شدنش وجود داشت که از فریاد قبلی خطرناکتر بود. انگار تمام آن خشم، راه خودش را از میان صدایش پیدا کرده و حالا آرامتر، اما عمیقتر بیرون میآمد. ـ چون خسته شدم، شاهین. شاهین آه کوتاهی کشید و نگاهی به اطراف انداخت؛ چشمانش اندکی تار میدید و پاهایش سست شده بود. گویی آن مادهی تلخ تاثیرش را روی او گذاشته بود. ـ این نمایش رو تموم کن! چشمان نفس گرد شد. ـ نمایش؟ شاهین قدری خم شد تا صدایش میان موسیقی گم نشود. ـ آره، نمایش! تو از اول میدونستی من چه آدمیم. همین یک جمله کافی بود تا چیزی در صورت نفس فرو بریزد! چون شاهین راست میگفت؛ او را از روز اول میشناخت. میدانست اهل تعهدهای طولانی و حرفهای قشنگ نیست. میدانست دلش برای ماندن در یک جا ساخته نشده. میدانست هر شبش میتواند شبیه شب قبل نباشد و با این حال، هر بار که نفس برمیگشت، شاهین همان آدمی بود که میتوانست با چند کلمه، تمام دلخوریهایش را تبدیل به شک و عذاب وجدان کند؛ طوری که آخر شب، به جای آنکه از شاهین ناراحت باشد، خودش را سرزنش کند که شاید زیادی توقع داشته است. نفس لبهایش را روی هم فشرد. ـ آره... میدونستم چه آدمی هستی. - پس داری سختش میکنی نفس! نفس، دندانهایش را روی هم فشرد؛ دم عمیقی کشید و همهی جسارتش را یکجا جمع کرد. - فکر میکردم برای من تغییر میکنی، اما اشتباه میکردم؛ دیگه تموم شد! این بار لبخند شاهین برای یک لحظه محو شد، اما فقط برای یک لحظه. بعد دوباره همان چهرهی بیخیال را به خودش گرفت. - نفس! نفس بی توجه به او، چرخید تا برود؛ اما هنوز دو قدم برنداشته بود که انگشتان شاهین دور مچ دستش نشست. - صبر کن. نفس سعی کرد دستش را عقب بکشد اما چندان موفق نشد. - ولم کن! شاهین بیتوجه به مقاومتش، او را چند قدم به سمت راهروی خلوتتری کشاند؛ جایی که نورهای سالن کمتر به آن میرسید و صدای موسیقی، دورتر و خفهتر شنیده میشد. سپس او را سمت دیوار هدایت کرد و چون کمر دخترک به دیوار رسید، دستش را رها کرد و روبهروی او ایستاد. - چیکار میکنی؟ - داری اشتباه میکنی! نفس همانطور که برای دیدن چهرهی او قدری سر بلند کرده بود، خندید؛ خندهای کوتاه و تلخ. - من؟ شاهین خیره به چشمانِ درشت و تیره رنگِ او، قدمِ کوتاهی جلو آمد و پاسخ داد: - آره، تو! نفس خودش را بیشتر به دیوارِ پشت سر چسباند و با حرص لب زد: - من اشتباه میکنم که نمیخوام بیشتر از این تحقیر بشم؟ - تحقیر؟ شاهین سرش را کمی کج کرد و پایینتر آورد؛ پس از مکثی کوتاه، درحالی که نگاهش بین تمام اجزای صورت دختر میچرخید، آرام پرسید: - ـ نفس، تو واقعاً فکر میکنی من هر شب میام دنبال آدم جدید چون از تو بهتر پیدا کردم؟ سکوت کرد و بعد آرامتر ادامه داد: ـ من کی رو پیدا کنم مثل تو؟ نفس نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. شاهین قدم دیگری جلو آمد و فاصلهی بینشان را تقریبا به صفر رساند. ـ من کی رو پیدا کنم که اینقدر منو بشناسه؟ کی رو پیدا کنم که اخلاق گندم و تحمل کنه؟ کی رو پیدا کنم که با یه نگاه بفهمه منِ احمق چه مرگمه؟ صدایش نرم شده بود؛ همان صدایی که خوب بلد بود آدم را درست در لحظهای که باید میرفت، نگه دارد. ـ فکر کردی من نمیدونم چند بار اذیتت کردم؟ فاصلهاش به قدری کم بود که نفسهایش پوست صورت دخترک را قلقلک میداد.
- 12 پاسخ
-
- 4
-
-
-
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: نبض مرگ نام نویسنده: GHAZAl ژانر: عاشقانه، جنایی خلاصه: ماهور چهار سال پیش از خانهای فرار کرد که دیوارهایش بوی خونه، اسلحه و معاملههای کثیف میداد. او نمیخواست وارث امپراتوری پدری باشد که نامش با قاچاق و جنایت گره خورده بود؛ پس زندگی تازهای ساخت به دور از هرچه از آن متنفر بود، اما گاهی برای فرار از گذشته، فقط کافی نیست خانهات را ترک کنی؛ باید از خونِ جاری در رگهایت هم فرار کنی. احساساتی که مارال، دخترعمو و همبازی کودکیاش، سالها در دل پنهان کرده بود، جرقهی اتفاقی میشود که پای مردی مرموز و مجهولالهویه را به زندگی ماهور باز میکند؛ مردی که بیش از آنچه باید، به او نزدیک است و رازهایش میتوانند همه چیز را زیر و رو کنند. حالا او میان رازهای خانوادگی، معاملههای خونین، قتلهایی که یکی پس از دیگری رخ میدهند و حقیقتی که سالها از آن فرار کرده، گرفتار شده است؛ حقیقتی که هر قدم او را بیشتر به همان دنیایی نزدیک میکند که برای فراموش کردنش جنگیده بود. او سالها از این دنیا فرار کرده بود...اما اگر سرنوشت، خودش رئیس این بازی باشد، آیا راهی برای فرار باقی میماند؟ (مطالعهی رمان)- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
«پارت هفتم» نغمه لحظهای به خدمتکار نگاه کرد؛ بعد چشمهایش آرام روی چهرهی اعضای خانواده چرخید. لبخند کمرنگی زد و دستش را روی لبهی میز گذاشت. ـ فکر کنم من دیگه سیر شدم. شما غذاتون رو بخورین، من یه سر میرم بالا. نسرین بلافاصله گفت: ـ همین؟ بازم که چیزی نخوردی! نغمه لبخندش را کمی پررنگتر کرد. ـ خوردم مامان، جدی میگم. دیگه جا ندارم. همایون هیچ این تماسهایگاه و بیگاهِ سر میز را برای هیچکدامشان نمیپسندید، چیزی نگفت؛ تنها لحظهای نگاهش را بلند کرد. نغمه نگاهی به ویهان انداخت و چون چهرهی سرشار از سوالِ او را دید، روی برگرداند؛ خیره به طاهره تشکری کوتاه بابت غذا به زبان آورد و در آخر، بلند لب زد: - شبتون بخیر. نسرین با مهربانی جوابش را داد و همایون هم سر تکان داد؛ اما ویهان کلافه از رفتارهایی که از نغمه بعید بود، نفسش را آهسته به بیرون فرستاد و چیزی نگفت. در نظرش نیاز بود صحبت کنند؛ هر چه سریعتر! نغمه چند قدم از میز فاصله گرفته بود که پیش از رسیدن به راه پله، خدمتکار را صدا زد. - راستی… خدمتکار برگشت. ـ بله خانم؟ نغمه مکث کوتاهی کرد و پرسید: ـ کی زنگ زده؟ خدمتکار چینی به ابروهایش انداخت و پاسخ داد: - گفتن روانشناستون هستن؛ خانم رادمنش. نغمه سری به نشانهی تشکر تکان داد و در راه پله قدم نهاد؛ از کنار پلهها گذشت و قدمهایش را آرامتر کرد. خانه دوباره به سکوت همیشگیاش برگشته بود؛ همان سکوتی که شبها روی راهروهای بلند مینشست و صدای قدمها را چند برابر میکرد. پس از چند دقیقه، که آرام و شمرده- شمرده پلهها را طی کرده بود، به اتاق رسید؛ دستش را سوی تلفنی که روی میزِ کار ویهان بود، برد و پس از نهادنِ آن نزدیک گوشش، آرام لب زد: - الو؟ صدای زن از آن طرف خط آمد؛ آرام، رسمی و محتاط. - سلام خانم فرهمند، بد موقع که مزاحمتون نشدم؟ نغمه صندلی را عقب کشید و حین نشستن پاسخ داد: - نه، اصلا! زن پس از مکث کوتاهی گفت: - خودتون گفتید نیاز به صحبت دارید و هر ساعتی که اوکی بود تماس بگیرم. الان مایلید صحبت کنید؟ نغمه صدای جا به جا شدن کاغذهایی را از آن سوی خط شنید. - بله، کاملا. نگاهش پایین افتاد؛ روی شکمش، روی دستی که بیاختیار روی آن قرار گرفته بود. - پس شروع میکنیم. *** کمی دورتر از آن خانهی آرام و مجلل، جایی در دل شهر بود که هیچ تابلویی نامش را فریاد نمیزد. ورودی باریکی در انتهای یک کوچهی تاریک، راهی بود به زیرزمین؛ جایی که صدای موسیقیِ سنگین از پشت دیوارهای ضخیم بیرون میزد و چراغهای کمنور و چشمکزن، چهرهها را در سایههایی مبهم فرو میبردند. کابارهای زیرزمینی و غیرقانونی؛ پناهگاهی برای آدمهایی که ترجیح میدادند بعضی شبها را جایی بگذرانند که کسی دربارهی اسم و گذشتهشان سؤال نکند. دود در هوا معلق بود و موسیقی، بلندتر از آن مینواخت که صدای فکر کردن کسی شنیده شود. شاهین گوشهای از سالن لم داده بود؛ چند دکمهی بالاییِ پیرانش باز بود و لیوانی روی میز مقابلش قرار داشت. سیگار میان انگشتانش دود میکرد و دو دختر جوان در فاصلهای نزدیک کنارش نشسته بودند؛ سمتِ راستی دختری بود با لباسی کوتاه، دکلته و قرمز با موهایی باز، بلند و مشکی که تا پایین کمرش میرسید. و سمت چپی دختری بلوند با موهای نسبتا کوتاه و پیراهنی مشکی که تا بالای زانوانش میرسید. هردو با صدای موسیقیِ بلند، دربارهی چیزی میخندیدند و شاهین نیز سخاوتمندانه نگاهش را با لبخند میانِ عشوههای آن دو دختر تقسیم میکرد. موبایلش آن طرف تر روی مبل قرمز رنگی که روی آن نشسته بودند افتاده بود اما شاهین چندان توجهی به آن نمیکرد. صفحهی خاموشش چندین بار روشن شده بود؛ نام یک نفر، بعد دوباره همان نام، و باز هم همان نام… با قرار گرفتنِ دست شاهین پشت کمر دخترکِ مو مشکی، اویی که شاهد روشن شدن صفحهی موبایل شاهین بود، دستش را آرام به سمت موبایل برد و آن را سایلنت کرد؛ سپس آرام فاصلهاش را با شاهینی که حال، سیگارِ نیمه سوختهاش به فیلتر رسیده بود، کم کرد. دخترکِ دیگر، لیوانِ شیشهای نیمه پُری که در دست داشت را سوی شاهین گرفت و با دست دیگرش، ته ماندهی فیلترِ سیگار را از روی لبانِ او برداشت. شاهین با ابرویی بالا پریده و لبخندی عمیق، به رژ لب به جا مانده روی لیوان خیره شد و از همان طرف، لاجرعه محتویات تلخ و گزندهی لیوان را نوشید. عرفان از سویی دیگر، قبر را با خاکهای کنار ریخته شده پر کرده بود و برای هزارمین بار با استرس شمارهی شاهین را میگرفت؛ پس از شنیدن بوقهای متعدد، بیل را در خاک فرو کرد و موبایل را پایین آورد. - خدا لعنتت کنه شاهین؛ الحق که بیعرضهی دوعالمی! اما شاهین در عالم دیگری سِیر میکرد؛ سیگارِ درون دستِ دخترکِ مو بلوند، میانِ لبانِ شاهین گرفتار شد. دختر دیگری، قدری جلوتر آمد و با نزدیک کردنِ صورتش به صورتِ او، فندک را با دلربایی بالا آورد و چون دست دیگرش را برای حفظِ شعلهی آتش کنارِ آن نگه داشته بود، آتش را به ابتدای سیگار رساند. شاهین بیآنکه نگاهش را از اجزای چهرهی دخترک بگیرد، پُک عمیقی زد و چون سیگار را با گوشهی لبش نگه داشته بود، دود را از سویی دیگر خارج کرد؛ دستش دور کمر دختر قفلتر شد و نگاهش روی لبانِ قرمز رنگِ او ثابت ماند. سر کج کرد، سیگار را میان انگشتانش گرفت و بیآنکه نگاهش را بدزدد، قدری سرش را جلوتر برد اما پیش از آنکه دخترک فرصتِ همراهی داشته باشد، موهای بلند و مشکی رنگش میانِ انگشتانِ ظریف و دخترانهای اسیر شد.
- 12 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام وقتتون بخیر درخواست نقد داشتم. @زینب چرمگر -
رمان بازی مافیا وایب کتاب و آنگاه هیچکس نماند و بهم میده🫠
-
مقدمه: قدیمیها نامش را آهسته میگفتند؛ آل. میگفتند شبها، وقتی خانه ساکت بود، پیدایش میشد و بیشتر سراغ مادران و نوزادان میرفت؛ هیچکس شکل واقعیاش را ندیده بود. فقط از زنی با موهای بلند و سیاه حرف میزدند؛ با صورتی بیرنگ و چشمانی که انگار سفیدیشان هیچوقت تمام نمیشد. میگفتند آل بچهها را میبرد. اما بعضی پیرزنها باور داشتند حقیقت ترسناکتر است... آل همیشه بچه را نمیبرد. گاهی چیزی را به جای او برمیگرداند.
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
-
نام داستان: هفتمین سالِ آل نام نویسنده: غزل ژانر: ترسناک، تراژدی خلاصه: ترنم همیشه چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند؛ زنی عجیب روی دیوار، موجودی کنار حوض و صداهایی که هیچکس باورشان نمیکرد. اما در هفتمین سالِ زندگیِ ترنم، اتفاقی میافتد که پدرش را وادار میکند به تمام چیزهایی که تا امروز نادیده گرفته بود، شک کند! آن خانواده هفت سال با چه موجودی زندگی کرده بودند؟
- 1 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان خاکزاد | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
خانم مدیر🫡 @هانی بانو- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
«پارت ششم» ویهان برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند. انگار همان یک جمله، تمام عصبانیتی را که تا لحظهای قبل در صدایش میجوشید، از ریشه خشکانده بود و جایش را به چیزی سردتر و خطرناکتر داده بود؛ ناباوری. ابروهایش در هم رفت و نگاهش ناخودآگاه روی نقطهای نامعلوم ثابت ماند. ـ چی؟ عرفان آنطرف خط نفسش را با اضطراب بیرون داد. ـ جسد نیست، ویهان. قبر رو کندیم، همهچیز آماده بود، ولی وقتی برگشتم... خالی بود. چند ثانیه سکوت؛ صدای نفسهای ویهان در گوشی پیچید و بعد، آرام و شمرده پرسید: ـ یعنی چی خالیه؟ ـ یعنی هیچکس اونجا نیست. نه جسد، نه شاهین. ویهان دست آزادش را پشت گردنش کشید و سرش را پایین انداخت. آن آرامش کوتاه، بیشتر از هر فریادی ترسناک بود؛ چون خودش بهتر از هر کسی میدانست پشت سکوتش چه چیزی در حال شکل گرفتن است. ـ عرفان... من این کار رو سپردم دست تو. یعنی چی نمیدونی جسد کجاست؟ صدای عرفان مضطربتر شد. ـ داداش، به خدا قسم کار رو درست انجام دادم. قبر کنده و آماده بود. همهچیز سر جاش بود. من دفن کردنش رو سپردم به شاهین. قرار بود شاهین جسد رو دفن کنه و کار… ویهان با خشونت میان حرفش پرید: ـ پس تو اونجا چه غلطی میکردی؟ کدوم گوری بودی که کار رو سپردی دست شاهین و خودت ول کردی رفتی؟ من به تو گفتم این قضیه تموم بشه، نگفتم یه تیکهش رو انجام بده و بقیهش رو بنداز گردن یکی دیگه! ـ به خدا فقط یه لحظه رفتم و برگشتم. حتی فکرشم نمیکردم... ـ فکر نمیکردی؟! صدای ویهان بالا رفت؛ چند متر آنطرفتر، نغمه ناخودآگاه سرش را بلند کرد. حتی همایون که مشغول غذا خوردن بود، دست از حرکت نگه داشت. ویهان پشتش به آنها بود و نمیدید که هر سه نفر حالا نگاهشان به قامتش دوخته شده است. عرفان ادامه داد: ـ به خدا قسم، وقتی برگشتم نه شاهین بود، نه جسد. چند بار هم به شاهین زنگ زدم، جواب نداد. اول فکر کردم شاید رفته دنبال یه کار دیگه، ولی وقتی دیدم خبری نشد، خودم برگشتم همونجا رو چک کردم. قبر کنده شده بود، آمادهی دفن... ولی خالی بود. هیچ اثری از جسد نبود. ویهان فکش را محکم روی هم فشرد؛ در ذهنش، تکههای ماجرا با سرعتی دیوانهوار کنار هم مینشستند؛ جسدی که باید ناپدید میشد، قبری که آماده بود، شاهینی که حالا تلفنش را جواب نمیداد و عرفانی که ادعا میکرد فقط برای لحظهای از محل دور شده. این دیگر یک اشتباه ساده نبود. اشتباه، وقتی اتفاقی باشد، یک بار رخ میدهد؛ اما وقتی چند نفر، چند زمان و چند جای خالی کنار هم قرار بگیرند، دیگر نامش اشتباه نیست. نامش دردسر است! ویهان آهسته پرسید: - شاهین کجاست؟ - نمیدونم! ویهان برای لحظهای چشمانش را بست و سپس با خشم، اما طوری که صدایش به میز نرسد گفت: ـ یه کار بهت سپردم، عرفان. یه کار! نه چیزی که نیاز به مغز اضافه داشته باشه. فقط قرار بود یه جسد از یه نقطه بره یه نقطهی دیگه و برای همیشه دفن بشه. چطور تونستی حتی همین رو هم خراب کنی؟ ـ داداش... ـ داداش نداریم! وقتی پای کار وسطه، من برات داداش نیستم، تو هم برای من رفیق نیستی. تو قراره کاری رو که بهت سپردم درست انجام بدی. همین! عرفان چیزی نگفت. ویهان برای چند لحظه سکوت کرد و سپس سرد و بیرحم گفت: - قبر رو خالی نذار. دنبال شاهین هم بگرد. هرجایی که رفته، پیداش کن و اگه تا من رسیدم هنوز هیچکدومتون جواب درست و حسابی برای این قضیه نداشتین، خودتون بهتر از من میدونین چه اتفاقی میافته. ـ باشه، ولی... ویهان دیگر گوش نداد و تماس را قطع کرد. چند ثانیه گوشی در دستش ماند؛ نگاهش روی صفحهی خاموش گوشی خشک شده بود. بعد آهسته نفس عمیقی کشید و برگشت اما چیزی در چهرهاش عوض شده بود. آن مردی که چند دقیقه پیش خندان کنارِ خانوادهاش نشسته بود، دیگر پشت آن صورت نبود و درست همان لحظه که نگاهش به میز برگشت، چشمهای نغمه را دید! نغمه مستقیم به او خیره شده بود؛ نگاهی پر از سؤال، پر از تردید و شاید هم کمی ترس! ویهان چند ثانیه همانجا ایستاد. بعد انگار با تمام توانش آن چیزی را که در چهرهاش نشسته بود، پس زد؛ شانههایش را صاف کرد، نفس عمیقی کشید و گوشی را در جیبش گذاشت. وقتی به سمت میز برگشت، هیچکس چیزی نپرسید. فقط نگاهها دنبالش میآمدند. ویهان صندلیاش را عقب کشید و نشست. - معذرت میخوام. همایون تکه گوشتی که ب چنگال زده بود را در دهان گذاشت و پرسید: - مشکلی هست؟ ویهان قاشق و چنگالش را در دست گرفت و با اطمینان پاسخ داد: - حل شدنیه. نسرین که از چند دقیقه قبل سکوت کرده بود، سعی کرد فضای سنگین میز را کمی تغییر دهد. ـ نغمه جان، غذات سرد شد. نغمه نگاهش را از بشقاب بالا آورد. - میل ندارم مامان. نسرین ابروهایش را در هم کشید. - مگه میشه دخترم؟ به فکر بچهت باش! ما به یه دختر کوچولوی قوی نیاز داریم تا تیممون تکمیل بشه و حریفِ سه تا مَردای این خونه بشیم. ناگه فضای سنگین و جو ناآرام میز تغییر کرد و صدای تکخندهی ویهان و همایون به گوش رسید؛ نغمه هم بعد از ساعاتی گوشهی لبهایش به قصد خندیدن کش آمد. - فقط امیدوارم به شاهین نره! اونجوری هیچکدوم از اعضای خونه حریفش نمیشن! ویهان غذای جویده شده در دهانش را پایین فرستاد و در ادامهی حرف نسرین لب زد: - ورژنِ دخترونهی شاهین خیلی ترسناکه! نغمه این بار واقعاً خندید؛ خندهای آرام و کوتاه، اما آنقدر صمیمی که برای چند ثانیه همهچیز را از یادِ ویهان برد. آن تماس لعنتی! حتی قبر خالی و شاهینی که معلوم نبود کجا ناپدید شده بود. برای چند لحظه، ویهان فقط به نغمه نگاه کرد. به زنی که خندهاش میتوانست تمام تاریکیهای بیرون از این خانه را پشت در نگه دارد. شاید برای همین بود که همیشه دلش میخواست وقتی وارد خانه میشود، هیچچیز از آن دنیای بیرون را با خودش نیاورد. بیرون، آدمها برای اسم و پول و رازهایشان میجنگیدند؛ اینجا اما نغمه بود، پدر و مادرش بودند و کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود، اما از همین حالا جای خودش را میان قلبهایشان باز کرده بود. در همان بین، ویهان هر چند ثانیه یکبار ناخودآگاه به ساعت نگاه میکرد. نغمه متوجه شد اما بار اول چیزی نگفت! بار دوم هم همینطور. بار سوم، بالاخره آرام پرسید: - منتظر چیزی هستی؟ ویهان درحالی که سعی میکرد آرامش چهرهاش را حفظ کنه، تک کلمهای پاسخ داد: - نه. نغمه تنها به تکان دادنِ سر اکتفا کرد که همان لحظه، خدمتکاری با لباسی مخصوص به رنگ سفید و آبی و کفشهایی سرمهای رنگ که صدایشان پیش از خودِ او رسید، وارد سالن شد. - ببخشید! نغمه خانم تلفن اتاقتون زنگ خورد؛ با شما کار دارن.
- 12 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست کاور رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@Melikadanayii خدمت شما- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
-
با فامیل یبار ناخواسته فامیل شدی کافی نیست؟:)
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
در اسرع وقت اماده میشه- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- من برای تو زیادی بزرگم.
خنده ی ریزی کرد و آرام تر پچ زد:
- همه جام!
ب اون چیزی که تو ذهنته فکر نکن غزل… فکر نکننننن
-
درخواست کاور رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم وقتتون بخیر هوش مصنوعی طبق خلاصتون این عکس رو پیشنهاد داد مورد پسندتون هست با همین جلد طراحی بشه؟ -
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
قربانت💋 @سایان عشقم قفل شه- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما -
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
پس در اسرع وقت تحویلتون داده میشه💛- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://cdn.imgurl.ir/uploads/l228190_IMG_5294.png گلم؟ @ملیکا ملازاده -
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه گلم یکم صبر کنید من تا امشب طبق توضیحات خودتون با هوش مصنوعی عکس رو براتون اماده میکنم ببینیم مورد پسند هست یا نه شرمنده اگه یکم دیر شد- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم وقت بخیر گلم چت جی پی تی اینارو پیشنهاد داد، بنظر من سومی از همه بهتره باز هرجور خودت میدونی- 12 پاسخ
-
- 1
-