-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و دوم» این بار، سکوت دیگر از جنسِ تعجب نبود بلکه از جنسِ شوک بود؛ ماهور، بیاختیار مشتهایش را گره کرده بود؛ آنقدر محکم که بند انگشتانش سفید شده بودند. فکش منقبض بود. رگ کنار شقیقهاش آرام میزد و انگار هر جملهای که از دهان فرهاد بیرون میآمد، تکهای دیگر از تصویری را که سالها از خانوادهاش در ذهن ساخته بود، خرد میکرد. در دلش، خشم آرام- آرام قد میکشید. نه آن خشمِ آنی که با یک فریاد فروکش کند؛ از آن خشمهایی که آرام میسوزانند. یامور اما کاملاً بیحرکت مانده بود؛ حتی پلک هم نمیزد. ذهنش میان نامهایی که تا همین چند دقیقهی پیش شنیده بود، سرگردان بود! اصلان، آکین و هاندان... آدمهایی که حالا میفهمید سایهی گذشتهشان، هنوز هم روی زندگیِ آنها است. هیچ حرفی نزد؛ فقط گوش داد. فرهاد، در حالی که تکیهاش را به مبل داده بود، آهسته نفسش را بیرون فرستاد؛ آنقدر آرام حرف میزد که انگار نه مشغول تعریف کردن یک فاجعه، بلکه در حال روایت خاطرهای قدیمی بود. - از همون روز دیگه چیزی مثل قبل نشد؛ هر بار آکین و اصلان همدیگه رو میدیدن دیگه لبخندی بینشون رد و بدل نمیشد؛ جاش رو نگاههایی گرفته بود که هر روز، سنگینتر میشدن. اول بحث بود، بعد دعوا و حتی کتک! لبخند تلخی زد. - دو نفری که یه روز حاضر بودن جونشون رو برای هم بدن به روزی رسیدن که حاضر بودن جون همدیگه رو بگیرن! نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت. - هر بار که اسم یکیشون میاومد، اون یکی از شدت عصبانیت حتی حاضر نبود اسمش رو بشنوه؛ با این حال هاندان، انتخابش رو کرده بود! اصلان، همیشه اصلان. فرهاد لحظهای مکث کرد. - بالاخره نامزد کردن؛ قرار بود چند ماه بعد هم ازدواج کنن. چشمهای به خون نشستهی ماهور ناخودآگاه بالا آمد که فرهاد ادامه داد: - خبر نامزدیشون برای آکین آخرین ضربه بود؛ اون دیگه عاشق نبود، دیوونه بود! صدایش آرامتر شد. - آدمی که نمیتونه "نه" رو قبول کنه کم- کم مرز بین عشق و مالکیت رو گم میکنه و آکین دقیقاً همونجا ایستاده بود. نگاهش را به ماهور دوخت. - یه شب رفت سراغ هاندان اما نه برای خواهش و بلکه برای تهدید. خانه دوباره در سکوت فرو رفت؛ حتی نفس کشیدن هم برایشان سخت شده بود. فرهاد با صدایی گرفته ادامه داد: - اون موقع هاندان یه راز رو توی سینهش پنهان کرده بود. رازی که اون روز آکین رو به اوج دیوونگی رسوند اما اصلان ازش بیخبر بود. پس از ثانیهای مکث، آرام پلکهایش را بست و با حس سوزش چشمانش پشت آنها، بیمقدمه گفت: - هاندان از اصلان باردار بود. ماهور، بیاختیار نفسش را حبس کرد و دندانهایش روی هم فشرده شد. فرهاد آرام ادامه داد: - وقتی آکین فهمید میتونست همونجا کنار بکشه؛ میتونست بگه حاضر نیست بچهی مرد دیگهای رو قبول کنه. اما عشقش به هاندان و رقابتش با اصلان از غرورش هم بزرگتر شده بود. اونقدر میخواست هاندان رو داشته باشه که حتی حاضر شد بچهای رو بپذیره که میدونست خونِ خودش توی رگهاش جریان نداره. لحظهای سکوت کرد و سپس با بیرحمی لب گشود: - به هاندان گفت اگه میخوای این بچه زنده بمونه، اگه میخوای اصلان زنده بمونه، باید نامزدیت رو به هم بزنی! صدایش از همیشه آرامتر شد. - بعد از اون واضحتر از همیشه تهدیدش کرد! با جونِ اصلان و بچش… اشک، آرام در چشمهای یامور جمع شده بود و از شدت بُهت حتی پلک هم نمیزد. - هاندان اون لحظه فقط یه عاشق نبود؛ یه مادر هم بود و باید بین آکین و جونِ مردی که دوستش داشت و بچهای که توی وجودش نفس میکشید، یکی رو انتخاب میکرد و آخر خودش رو قربانی کرد. فرهاد خیره به دو تیلهی سبزرنگِ یامور که حال با وجود اشک براقتر به نظر میرسیدند، لب زد: - اصلان هیچوقت نفهمید دختری که قسم خورده بود تا آخر عمر کنارش بمونه چرا یکشبه رهاش کرد. حتی از وجود بچهای که قرار بود پدرش باشه هم خبر نداشت. بطریِ کنار دستش را برداشت جرعهای از مایع بدطمع و تلخِ آن نوشید. - چند هفته بعد، هاندان و آکین با هم ازدواج کردن، ازدواجی که همه فکر میکردن از روی عشق بوده در حالی که پشت لبخندهای عروس هم ترس پنهون شده بود هم فداکاری! فرهاد، برای اولین بار از ابتدای روایتش، سکوتی طولانی را مهمانِ گوشهایشان کرد؛ نگاهش آرام روی یامور نشست. اشک بیصدا از گوشهی چشمهای یامور میلغزید؛ نه هق- هقی در کار بود و نه گریهای با صدای بلند. فقط قطرههایی که یکی- یکی روی گونههایش میافتادند و بیصدا روی دستانش میچکیدند؛ چشمهایش خالی شده بود. انگار دیگر چیزی برای باور کردن باقی نمانده بود. فرهاد، با همان خونسردی آزاردهندهای که تمام مدت در صدایش موج میزد، نگاهش را از او نگرفت و آرام پرسید: - میدونی فلسفهی اسمت چیه یامور؟ گویی «یامور» را از قصد پر تحکمتر ادا کرده بود؛ یامور آرام پلک زد. اشک دیگری پایین افتاد. اما جوابی نداد. فرهاد، بیرحمانه ادامه داد: - میدونی چرا فریده، مادرت، هیچوقت نتونست باهات کنار بیاد؟ چرا هر کاری کردی هیچوقت احساس نکردی دخترِ اون خونهای؟ نفس یامور لرزید و ماهور، بیاختیار نگاهش را به او دوخت؛ فرهاد لبخند تلخ و کوتاهی زد. - چون اون اسم از اول مالِ تو نبود. چند لحظه سکوت کرد؛ انگار میخواست هر کلمه را آهستهتر در قلب یامور فرو کند. - سالها قبل وقتی اصلان و هاندان هنوز کنار هم بودن، مثل همهی عاشقهای دیگه برای آیندهشون رویا میبافتن! از خونهشون حرف میزدن، از زندگیشون، از بچههاشون. هر دوشون آرزوی یه دختر و داشتن! لبخند محوی روی لبهای فرهاد نشست. - هاندان اسم یامور رو انتخاب کرد و اصلان هم عاشق همون اسم شده بود؛ اون اسم برای هر دوتاشون بوی زندگی میداد. بوی آینده و بوی خندههای دختری که هیچوقت فرصت به دنیا اومدن توی اون زندگی رو پیدا نکرد. فرهاد نگاهش را به صورت رنگپریده و خیس از اشکِ یامور دوخت. - سالها بعد وقتی اصلان از هاندان جدا شد و مجبور شد با فریده ازدواج کنه؛ تو به دنیا اومدی و اسمِ تو رو گذاشت یامور! چون اون اسم آخرین یادگارِ رویایی بود که با هاندان ساخته بود. اشک، بیاختیار از چشمهای یامور سرازیر شد؛ فرهاد ادامه داد: - فریده همهچی رو میدونست؛ هر بار که اسمت رو صدا میزد در واقع اسم مورد علاقهی زنی رو تکرار میکرد که شوهرش یه روز، بیشتر از هر کسی دوستش داشت. اسمِ رویایی که هیچوقت فراموشش نکرد. برای همین هر بار که بهت نگاه میکرد ناخواسته، زخمی قدیمی دوباره توی دلش باز میشد. برای چند ثانیه، هیچ صدایی جز نفسهای نامنظم یامور در خانه نپیچید؛ فرهاد تکیهاش را به مبل داد. نفس عمیقی کشید و بعد، با همان آرامش تلخی که از ابتدای حرفهایش داشت، گفت: - اما فکر میکنین این، آخرِ قصهست؟ نه! اصلان و هاندان، فقط یه رؤیا نداشتن؛ یه بچه هم داشتن. بچهای که قرار بود ثمرهی عشقشون باشه. نگاهش را میان ماهور و یامور چرخاند. - احتمالاً الان بیشتر از هر چیز، میخواین بدونین سرنوشت اون بچه چی شد... لبخند تلخ و کوتاهی زد. - خب اون قسمتِ قصه از همهی چیزایی که تا الان شنیدین، تلختره!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و یکم» صدای باز شدن قفل در، سکوت بینشان را شکست؛ فرهاد، پشت در ایستاده بود. ماهور با دیدنش ناخودآگاه اخم کرد و یامور هم، بیاختیار، چند ثانیه بیشتر به او خیره ماند. پیراهنش چروک و نیمهباز بود؛ موهایش آشفتهتر از همیشه، ریش چندروزهاش نامرتب و چشمانش چنان سرخ و گود افتاده بودند که انگار هفتهها رنگ خواب را ندیده بود. بوی تلخ سیگار، حتی پیش از آنکه وارد خانه شوند، به مشامشان رسید. فرهاد بیآنکه سلامی بکند، کنار رفت. - بیاین. خانه از خودِ فرهاد هم حالِ بدتری داشت؛ لیوانهای نشسته روی میز، زیرسیگاریِ لبریز، بطریهای خالی، پردههایی که روزها کنار زده نشده بودند و سکوتی که از هر صدایی بلندتر بود. ماهور زیر لب گفت: - فرهاد... فرهاد، بیآنکه حتی برگردد، با خندهای تلخ میان حرفش پرید. - تعجب کردین؟ چند قدم جلوتر رفت. - منم هر بار از جلوی آینه رد میشم، تعجب میکنم. لحظهای مکث کرد و ادامه داد: - آدمیزاد عجب موجودیه. یه روز برای زنده موندن میجنگه یه روزم فقط زنده میمونه، چون مردن هم زور میخواد. کسی جوابی نداد که فرهاد خودش را روی مبل رها کرد. دستی به صورت خستهاش کشید و با نیشخندی که بیشتر بوی درد میداد تا تمسخر، گفت: - بشینین! امروز دیگه چیزی برای پنهون کردن ندارم. نگاهش، میان ماهور و یامور چرخید و خیره به چهرهی متعجب آن دو ادامه داد: -فقط امیدوارم بعد از شنیدن حقیقت هنوزم بتونین مثل قبل، به آدمهای نزدیک زندگیتون نگاه کنید، حتی من! ماهور و یامور، بیآنکه حرفی بزنند، روبهروی فرهاد نشستند؛ هیچکدام حتی به فنجانهای نیمهخالی روی میز یا بوی سنگین سیگار که تمام سالن را پر کرده بود، توجهی نداشتند. تنها چیزی که ذهن هر دویشان را درگیر کرده بود همان پیام دیشب بود. گویی زمانش رسیده بود؛ ماهور، بیآنکه متوجه شود، انگشتانش را در هم قفل کرده بود. در دلش، هزاران احتمال را کنار هم میچید. یامور هم آرام به فرهاد خیره شده بود. فرهاد نفس عمیقی کشید؛ انگار برای گفتنِ این داستان به تمام شجاعتِ باقیماندهی عمرش احتیاج داشت. لبخند تلخی گوشهی لبش نشست. چشمهایش را برای لحظاتی بست و وقتی دوباره پلک گشود، دیگر به ماهور و یامور نگاه نمیکرد. انگار سالها به عقب برگشته بود. - چند سال پیش دو تا مرد بودن؛ دو تا شریک که البته هیچکس بهشون نمیگفت شریک. همه میگفتن برادر! لبخند کمرنگی روی صورت خستهاش نشست. - با هم شروع کردن، با هم زمین خوردن، با هم بلند شدن! حتی اگه یکیشون یه لقمه نون داشت، نصفش مال اون یکی بود. یه نفر بدون اون یکی معنی نداشت. کارشون تجارت ماشین بود. از خرید و فروش ماشینهای ساده شروع کردن و بعد کم- کم کارخونه، نمایشگاه، واردات و حتی خلاف! همهچی پشت سر هم بزرگتر شد. هر قراردادی که بسته میشد اسم هر دوتاشون زیرش بود. هر موفقیتی که به دست میآوردن برای هر دوتاشون بود. اگه از یکی تعریف میکردی در جوابت اول اسم اون یکی رو میآورد. فرهاد نگاه کوتاهی به ماهور انداخت و گفت: - یکیشون آکین بود. نگاهش به سمت یامور چرخید و با پوزخندی کمصدا ادامه داد: - و اون یکی، اصلان. سالن، در سکوت فرو رفته بود و هیچکس جز فرهاد صحبت نمیکرد. ادامه داد: - هیچکس فکر نمیکرد چیزی بتونه بین اون دوتا فاصله بندازه! نه پول، نه قدرت، نه تجارت. همه میگفتن این دوتا تا آخر عمر کنار هم میمونن اما همه یه چیز رو فراموش کرده بودن. آدم تا وقتی امتحان نشده، خودش هم نمیدونه برای رسیدن به چیزی که میخواد، تا کجا حاضرِ پیش بره. فرهاد خندهی کوتاه و تلخی کرد و سر به زیر گفت: - بعد یه دختر وارد زندگیشون شد؛ همین! همین یه نفر کافی بود. انگار کسی سنگی وسط آبِ آروم انداخته باشه. موجها، یکییکی بلند شدن. نگاهها عوض شد. حرفها رنگ دیگهای گرفت. لبخندها دیگه مثل قبل واقعی نبود. هر دو عاشقش شده بودن. نه از اون علاقههایی که با گذشت زمان کمرنگ میشن! از اون عشقهایی که آدم رو کور میکنن. عشقی که باعث میشه مرز بین درست و غلط رو نبینی. عشقی که آدم رو وادار میکنه برای رسیدن به یک نفر حتی عزیزترین آدم زندگیش رو هم روبهروش قرار بده. فرهاد با صدایی گرفته ادامه داد: - اون روزها دیگه رفاقت سرِ تجارت نبود؛ رقابت، سرِ قلب یه دختر بود. دختری که بیخبر از طوفانی که حضورش به پا کرده بود، فقط قلبش برای یکی از اون دو نفر میتپید. سر بلند کرد و نگاهش را میان چشمانِ متعجب و حیرانِ آن دو نفر چرخاند. - از همون روز رفاقتِ دو مردی که همه قسم میخوردن از برادر به هم نزدیکترن، کم- کم شروع به فرو ریختن کرد. سکوت برای چند ثانیه، تمام فضای خانه را در بر گرفت؛ نه ماهور چیزی میگفت و نه یامور اما هر دو، بیآنکه به زبان بیاورند، در ذهنشان یک سؤال مشترک را بارها و بارها تکرار میکردند. آن دختر چه کسی بود؟ دختری که توانسته بود رفاقتی را که همه از آن به عنوان برادری یاد میکردند، به دشمنیای تبدیل کند که سالها بعد، دودش هنوز هم به چشمِ نسل بعدی میرفت. اگر آن دختر واقعاً ریشهی تمام این اتفاقات بود چرا تا امروز حتی یک بار هم نامش را نشنیده بودند؟ فرهاد، انگار تمام سؤالهای خاموششان را از نگاهشان خوانده باشد، سرش را آرام بالا آورد؛ نگاهش، مستقیم روی ماهور نشست. لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر بوی تأسف میداد تا تمسخر. - میدونم الان هر دوتون دارین فکر میکنین اون دختر کی بوده... چند لحظه مکث کرد و بعد، بدون آنکه نگاهش را از ماهور بگیرد، آرام گفت: - اسمش… هاندان بود. رنگ از چهرهی ماهور پرید اما فرهاد خیره به او ادامه داد: - مادرت! همون زنی که امروز، همسرِ آکینه. سکوت این بار سنگینتر از قبل روی شانههای هر سه نفر نشست؛ چشمهای ماهور، برای چند ثانیه بیحرکت ماند. انگار مغزش از پذیرفتن جملهای که شنیده بود، سر باز میزد. فرهاد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - اما چیزی که قراره بگم از اینم سنگینتره. نگاهش را برای لحظهای از ماهور گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. - هاندان هیچوقت آکین رو دوست نداشت. از همون روز اول دلش پیشِ یه نفر دیگه بود… آرام سرش را به سمت یامور چرخاند. - اصلان. یامور ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس کرد. فرهاد ادامه داد: - عشقِ هاندان، اصلان بود! نه یه علاقهی زودگذر و نه یه تصمیم از روی احساس. اون دختر، اصلان رو انتخاب کرده بود، با تمام وجودش. لبخند تلخی روی لبهای فرهاد نشست. - و اصلان هم همونقدر دوستش داشت. چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت: - فرق اون دوتا مرد از همینجا شروع شد! اصلان آدمی بود که بلد بود باخت رو بپذیره. اگه زندگی چیزی رو ازش میگرفت دندون روی جگر میذاشت و ادامه میداد اما آکین، نه! آکین هیچوقت برای شنیدنِ "نه" ساخته نشده بود. از بچگی هر چیزی رو که میخواست، به دست میآورد و وقتی هاندان، برای اولین بار، جواب رد بهش داد اون "نه" فقط غرورش رو نشکست بلکه تمام وجودش رو آتیش زد. فرهاد آرام سرش را پایین انداخت. - بعضی آدمها وقتی عاشق میشن، حاضرن برای کسی که دوستش دارن دنیا رو بسازن! اما بعضیای دیگه وقتی نمیتونن به عشقشون برسن دنیا رو براش خراب میکنن! نگاهش دوباره میان ماهور و یامور چرخید. صدایش آرام بود اما هر کلمهاش مثل سنگ روی قلبشان مینشست. - آکین از همون روز، شروع کرد به انجام دادن کارهایی که هیچ دوستی، هیچ برادری، و هیچ عاشقی انجامشون نمیده!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صدم» در همان شلوغی، ماهور آرام از جا بلند شد و بیآنکه توجه امره و نهان را جلب کند، چند قدم به سمت یامور رفت. آرام کنار مبل ایستاد و آنقدر آهسته گفت که فقط خودشان بشنوند: - یامور… یامور سرش را به سمت او چرخاند. - چی شده؟ ماهور موبایلش را از جیب بیرون آورد؛ صفحه را روشن کرد و پیام را به او نشان داد. - دیشب فرهاد اینو برام فرستاد. یامور متن را خواند و نگاهش برای لحظهای ثابت ماند. بعد، بیهیچ حرفی گوشی خودش را بیرون آورد. همان پیام و همان متن روی صفحهی موبایل او هم دیده میشد. آرام گفت: - برای منم فرستاده. چشمهای ماهور ریز شد و پرسید: - یعنی خواسته جفتمون رو ببینه. یامور سری تکان داد و پرسید: - بعد این اینجا بریم ببینیمش؟ ماهور سری به نشانهی مثبت تکان داد و دو نفر نگاه کوتاهی به هم انداختند. این بار بدون هیچ بحثی، روی یک تصمیم مشترک توافق کرده بودند. ماهور نفس عمیقی کشید و دوباره رو به میز برگشت. - خب! فعلاً برسیم به مشکل امروزمون. نگاهش روی نقشهی مسیر افتاد. - چیزی که میدونیم اینه! محموله از استانبول حرکت میکنه و انتقالش تا ازمیر با یاموره. اما طبق برنامهی ریزیِ آکین کارا، هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه! امره حینی که کاسهی تخمه را تقریبا در آغوش کشیده بود و همزمان با گوش سپردن به حرفهای جدیِ ماهور زیر دندان تخمه میشکست، پرسید: - چرا؟ ماهور نگاهش را از روی نقشه نگرفت. با انگشت، مسیر میان استانبول و ازمیر را روی کاغذ دنبال کرد و روی نقطهای میان راه، ضربهی آرامی زد. - اون دستمزد نجومیش رو بابت حملِ محموله از ازمیر تا اتریش رو گرفته! براش فرقی نمیکنه قبل از ماموریت اون چه بلایی سر اون کامیونها میاد و چون میدونه چه کسی مسئولشه، فرصته خوبیه براش تا اصلان ادرنت رو جلوی تاجر میلیاردرمون خراب کنه! امره همانطور که مشغول شکستن تخمه بود، ابرویی بالا انداخت و هیچ نگفت؛ نهان که از شنیدن صدای تخمه خوردنِ او کلافه شده بود نیمنگاهِ معناداری به او انداخت. - چیه؟ من باید با پروتئین فکر کنم! نهان با تمسخر پرسید: - از کی تا حالا تخمه شده پروتئین؟ - از وقتی جیب من اجازه نمیده پسته بخرم. نهان دوباره خندید و زیر لب گفت: - خدا صبر بده به کسی که قراره یه روز با تو همخونه بشه. امره با اعتمادبهنفس دست به سینه شد. - اتفاقاً خیلی خوشبخت میشه. نهان چهره درهم کشید و متمسخر لب زد: - قطعا! یامور با لبخندِ محوِ جان گرفته گوشهی لبش، بی توجه به سخنانِ آن دو ادامه داد: - بابام همیشه برای محمولههای اصلی، چند مسیر جایگزین در نظر میگیره. حتی آدمهایی که بار رو جابهجا میکنن، تا لحظهی آخر از مقصد نهایی خبر ندارن. ماهور نوک انگشتش را روی بخشی از نقشه نگه داشت و آرام گفت: - بار داخل دو کامیون بارگیری میشه و از این مسیر حرکت میکنه. خط باریکی را روی نقشه دنبال کرد و ادامه داد: - شما دوتا... نگاهش میان نهان و امره چرخید. - فقط از فاصلهی مناسب مراقب اوضاع باشید. اگه هر اتفاق غیرمنتظرهای افتاد، قبل از هر تصمیمی به ما خبر میدید. امره که این بار برخلاف همیشه جدی شده بود، سری تکان داد. - فهمیدم. نهان هم بیدرنگ پاسخ داد: - حواسمون جمعه. ماهور نگاهش را دوباره به نقشه دوخت اما ذهنش جای دیگری بود؛ درگیر پیامی که از جانب فرهاد دریافت کرده بود. در نظرش هرچه سریعتر باید با او ملاقات میکردند. نگاهش بیاختیار به یامور افتاد و او هم انگار دقیقاً به همان چیز فکر میکرد. ساعتی بعد دو کامیون، یکی پس از دیگری، محوطه را ترک کردند؛ غرش آرام موتورهای سنگین، در فضا پیچید و چرخهای بزرگشان، آرام روی آسفالت به حرکت درآمد. امره پشت فرمان خودرویی که چند خودرو با آنها فاصله داشت، نگاهی به آینه انداخت و زیر لب گفت: - خب... شروع شد. نهان کمربندش را مرتب کرد و نگاهش را به جاده دوخت؛ برخلاف همیشه، دیگر خبری از شوخی و خنده نبود چون هر دو میدانستند که مسئله تا چه حد سرنوشت ساز است! از سوی دیگر ماهور و یامور، در خودرویی دیگر، مسیر متفاوتی را در پیش گرفتند؛ شهر، آرام از کنار پنجرهها عقب میرفت. نه ماهور چیزی میگفت و نه یامور! هر دو، غرقِ یک فکر مشترک بودند؛ پیامی که نیمهشب دریافت کرده بودند! مردی که همسرش را از دست داده بود و حقیقتهایی که ادعا کرده بود دیگر زمانِ پنهان ماندنشان تمام شده است. هر متر که به مقصد نزدیکتر میشدند سنگینیِ سکوت داخل خودرو بیشتر میشد. انگار هر دو، پیش از رسیدن، این حس را داشتند که دیدار با فرهاد قرار نیست فقط چند پاسخ به آنها بدهد. قرار است زندگیشان را، برای همیشه، به دو بخش تقسیم کند! قبل از شنیدن حقیقت و بعد از آن. تمام مسیر نه ماهور توانسته بود ذهنش را از فرهاد دور کند و نه یامور از فکرِ دو کامیونی که حال در جاده بودند. هر چند دقیقه یکبار، نگاه ماهور روی صفحهی موبایلش میافتاد؛ پیامی نبود، تماسی نبود، خبری هم از امره و نهان نرسیده بود. همین سکوت بیشتر نگرانشان میکرد. ماهور هم که نگاه مضطرب یامور را دید، آرام گفت: - اگه اتفاقی بیفته، امره خبر میده. یامور بیآنکه نگاهش را از خیابان روبهرو بگیرد، فقط زمزمه کرد: - امیدوارم... چند دقیقهی بعد، خودرو مقابل ویلای فرهاد متوقف شد؛ خانه، همان خانهی همیشگی بود اما این بار، هیچ شباهتی به گذشته نداشت. نه پردهها مرتب بودند نه باغچه مثل همیشه رسیدگی شده بود. انگار خودِ خانه هم، بعد از مرگ هاریکا، عزادار شده بود. ماهور و یامور از خودرو پیاده شدند و نگاهی کوتاه میانشان رد و بدل شد اما هیچکدام چیزی نگفتند. ماهور دستش را بالا آورد و زنگ را فشرد. اما آن دو نفر، تنها کسانی نبودند که مقابل خانهی فرهاد حضور داشتند. چند خانه آنطرفتر خودرویی بیصدا کنار جدول پارک شده بود. مردی، پشت شیشههای دودی، نگاهش را از روی خانه برنداشته بود. یاشار، از لحظهای که ماهور و یامور خانهی یامور را ترک کرده بودند، بیوقفه به دستورِ اصلان تعقیبشان کرده بود. اما یاشار مدتها بود که دیگر فقط به خاطر دستور اصلان تعقیبشان نمیکرد؛ نگاهش، بیشتر از آنکه روی ماهور باشد روی یامور میماند. همان لحظه که دید ماهور بیاختیار همقدمِ یامور راه میرود، همان لحظه که نگاه کوتاهی میانشان رد و بدل شد، فکش آنقدر محکم روی هم قفل شد که رگ کنار شقیقهاش بیرون زد. زیر لب، با حرصی که حتی خودش هم نتوانست پنهانش کند، زمزمه کرد: - لعنتی... انگشتانش بیاختیار دور فرمان حلقه شد؛ آنقدر محکم که بند انگشتانش سفید شدند. هر بار که نگاه یامور روی ماهور مکث میکرد، چیزی درون سینهی یاشار، آرام- آرام فشرده میشد؛ انگار کسی، بیرحمانه دستش را دور قلبش حلقه کرده باشد. برای چند لحظه، حتی دلش خواست از ماشین پیاده شود! نفسش را با حرص بیرون داد و خودش را وادار به آرامش کرد چون فعلاً حق هیچ کاری را نداشت؛ فعلاً فقط باید نگاه میکرد و فقط باید گزارش میداد. اما در دلش با هر قدمی که یامور کنار ماهور برمیداشت، حس میکرد چیزی را دارد از دست میدهد که هیچوقت حتی فرصت نداشت به دستش بیاورد. با وجود تمام آن آشوب، نگاهش را از خانه برنداشت.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام عزیزم، عشقم داستان هم هنوز مثل سابق روی انجمن منتشر میشه؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
یه داستان تکمیل شده هست، ورد هم شده تو انجمن قبلی ولی منتشر نشده، برای انتشارش کجا باید درخواست بدم؟
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و نهم» فرهاد قاب را محکمتر در آغوش گرفت؛ با فکی لرزان و صدایی که میلرزید ادامه داد: - هنوزم هر چند دقیقه منتظرم در باز بشه تو بیای داخل و اخم کنی که چرا چراغها خاموشه، چرا یقهی پیرهنم نامرتبه، چرا از بیمارستان اومدم شام نخوردم… صدایش برید؛ گلویش دیگر یاری نمیکرد. چشمانش را بست. اما با بستن پلکهایش آخرین تصویر هاریکا، دوباره جان گرفت. همان پیکر بیجان و این لحظه درست همان لحظهای بود که دنیا برایش متوقف شد. - از روزی که رفتی، این خونه نفس نمیکشه...منم نمیکشم. نفسش لرزید؛ دندانهایش را روی هم فشرد و به اشکهایش اجازهی پایین آمدن داد. - همه میگن زمان آرومم میکنه... اما دروغ میگن؛ زمان فقط داره بیشتر ثابت میکنه که چقدر جات خالیه. اشکهای بیشتری روی گونههایش لغزیدند؛ این بار اما پشت آن اشکها چیزی آرام- آرام جان میگرفت. چیزی سرد، تاریک و بیرحم! انتقام… فرهاد، قاب عکس را مقابل صورتش گرفت؛ در میان اشکهایش، مستقیم به چشم خندان هاریکا خیره شد و با صدایی که دیگر از گریه نمیلرزید، بلکه از خشم میسوخت، آرام زمزمه کرد: - قسم میخورم کسی که این بلا رو سرت اورده… کسی که باعث شده این خونه بدون تو نفس بکشه...تقاصش رو پس میده! کاری میکنم که هرروز آرزوی مرگ کنه… نگاهش را بلند کرد و خیره به بطریِ الکلی که بیشتر از نصفِ آن مصرف شده بود لب زد: - اما مرگ کمترین مجازاتی باشه که نصیبش میشه! فرهاد، آخرین نگاهش را به چهرهی خندانِ هاریکا انداخت؛ انگشت شستش، آرام روی شیشهی قاب لغزید. بعد، با احتیاطی که انگار میترسید حتی عکسش هم آسیب ببیند، قاب را روی میز کنار مبل گذاشت. نفس عمیقی کشید؛ اما آن نفس نه بغضش را سبک کرد و نه دردش را. تلو- تلو خوران از جا بلند شد؛ بطری نیمهخالی اثر خودش را روی پاهایش گذاشته بود؛ قدمهایش منظم نبودند و گاهی برای حفظ تعادل، دستش را به پشتی مبل یا دیوار میگرفت. نگاهش بیهدف میان میز، کانتر آشپزخانه و قفسهها میچرخید. - گوشیم؟ زمزمهای بیجان از بین لبانش خارج شد. چند ثانیه بعد، موبایل را زیر گوشهی یکی از کوسنهای مبل پیدا کرد. آن را برداشت و صفحهاش را روشن کرد. ساعت از نیمهشب گذشته بود. انگشتش روی نامِ ماهور مکث کرد و خواست تماس بگیرد اما منصرف شد. تماس را بست و وارد بخش پیامها شد؛ چند لحظه خیره به صفحه ماند. انگار نمیدانست از کجا شروع کند. بعد، آرام شروع به تایپ کرد. «- فردا باید ببینمت. دیگه وقتشه یه سری حقیقتها رو بدونی. حقیقتهایی که بیشتر از این نباید پنهان بمونن.» چند ثانیه به متن خیره ماند و سپس دکمهی ارسال را لمس کرد. پیام، برای ماهور فرستاده شد. بیدرنگ، خواست همان متن را هم برای یامور بفرستد. لحظهای انگشتش روی گزینهی ارسال معلق ماند. زمزمهوار گفت: - یه عمر این راز رو با خودم دفن کردم ولی قبرش دیگه برام جا نداره. و پیام را برای یامور هم فرستاد؛ دو تیک خاکستری، زیر هر دو پیام نشست. فرهاد گوشی را آرام پایین آورد و نگاهش دوباره به قاب عکس هاریکا افتاد. لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا آرامش. - شاید فردا همهشون ازم متنفر بشن! اما حداقل دیگه با دروغ زندگی نمیکنن. نفسش را آرام و بیاختیار به بیرون فوت کرد و گفت: - چیزی برای از دست دادن ندارم! پس دلیلی هم برای سکوت کردن ندارم. شب بالاخره به پایان رسید؛ شبی که برای هر کدامشان، رنگِ متفاوتی از بدبختی را به تصویر کشیده بود. در نقطهای از همان شهر، مردی میان دودِ سیگار و طعمِ تلخِ نوشیدنی، با عکسِ همسرِ از دست رفتهاش درد و دل میکرد و با اشک، از انتقامی حرف میزد که در سینهاش دفن شده بود. در گوشهای دیگر، دو نفر میان حقیقتهایی که ناخواسته میانشان قد کشیده بود، با تمام توان تلاش میکردند عشق را از قضاوت جدا کنند؛ اما مگر میشد قلب را وادار کرد چیزی را که شنیده، نشنود؟ کمی آنطرفتر دو غریبه، با شوخیهای کودکانه و کل- کلهای بیپایان، بیخبر از آنکه فردا چه طوفانی انتظارشان را میکشد، میان خندههای کوتاهشان، اولین آجرهای رفاقتی تازه را روی هم میگذاشتند. و درست بالای سرِ همهی آنها ماه، بیتفاوتتر از همیشه، شاهد تمام اشکها، تمام لبخندهای ساختگی، تمام رازها و تمام قسمهایی بود که زیر نورِ سردش خورده میشد. انگار آسمان خوب میدانست هیچ شبی، هرچقدر هم طولانی باشد، توانِ اسیر کردنِ خورشید را ندارد و سرانجام سپیده از پشتِ افق سر کشید؛ نورِ کمجانِ صبح، آرام- آرام تاریکی را از کوچهها، خیابانها و پنجرههای شهر کنار زد اما تاریکیای که در دلِ آدمها خانه کرده بود، با طلوع خورشید از بین نمیرفت. بعضی شبها تا سالها در وجودِ انسان طلوع نمیکنند. چند ساعت بعد خانهی یامور، برخلاف سکوتِ سنگینِ شب گذشته، دوباره جان گرفته بود. چهار نفر، چهار آدم با گذشتههایی متفاوت، رازهایی متفاوت و زخمهایی متفاوت، دور یکدیگر جمع شده بودند. یامور، با وجود خستگیای که از بیخوابی در چشمانش موج میزد، سعی میکرد مثل همیشه محکم به نظر برسد. ماهور، هرچند هنوز سنگینیِ حقیقتهای دیشب را روی شانههایش احساس میکرد، اما حالا نگاهش بیش از هر زمان دیگری مراقب یامور بود. نهان، مثل همیشه، اجازه نمیداد سکوت بیش از حد دوام بیاورد و هر چند دقیقه یکبار، با جملهای بیربط یا شوخیای بیموقع، لبخندی هرچند کوتاه روی صورت دیگران مینشاند. و امره طبق معمول، میان جدیترین بحثهای دنیا هم راهی برای مسخرهبازی پیدا میکرد؛ انگار مأموریتش این بود که نگذارد خانه، دوباره بوی دیشب را بگیرد. اما پشتِ تمام آن لبخندهای نصفه و شوخیهای گاهوبیگاه همه یک هدف مشترک داشتند؛ کمک به یامور و به مقصد رساندنِ باری که از پیش برنامهی سرنگونیاش کشیده شده بود! سکوتی کوتاه میان چهار نفر حاکم شد؛ روی میز پذیرایی، نقشهی مسیر، چند برگهی یادداشت و لپتاپِ یامور کنار هم قرار گرفته بودند. همه منتظر بودند یکی بحث را شروع کند اما طبق معمول امره طاقتِ سکوت را نداشت. دستهایش را به هم مالید، صاف نشست و با جدیترین چهرهای که در تمام عمرش به خودش گرفته بود، گفت: - خب... بچهها، یه سؤال. سه جفت چشم همزمان و کاملا جدی به او دوخته شد؛ امره ادامه داد: - کسی اینجا خاکشناسی خونده؟ نهان اخمهایش را در هم کشید. - خاک... چی؟ - خاکشناسی. نهان برخلاف ماهور و یاموری سکوت کرده بودند، پاسخش را داد: - تو الان وسط قاچاق مواد مخدر یهو دنبال خاک افتادی! چرا؟ امره با نهایت آرامش سری تکان داد. - آخه دارم فکر میکنم الان باید دقیقاً چه خاکی تو سرمون بریزیم! چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد نهان بیاختیار خندید! - احمق! امره با چهرهای طلبکار دستش را روی سینه گذاشت. - توهین نکن لطفاً؛ من الان دارم جلسهی تخصصی برگزار میکنم. نهان خندهکنان گفت: - جلسهی تخصصی یا جلسهی خاکبازی؟ - هر دو! الان وضعیت ما جوریه که اگه خدا هم بیاد بگه «آرزوتون چیه؟» میگیم یه بیل بده. نهان دوباره خندید. - بیل برای چی؟ امره کاملا جدی جواب داد: - که هم خاک بریزیم تو سرمون هم اگه لازم شد خودمون رو دفن کنیم تا گیر نیفتیم! نهان آنقدر خندید که برای لحظهای شکمش تیر کشید. - تو همیشه همینقدری دلقکی؟ امره با غرور سینه جلو داد. - نه؛ قبلاً بیشتر بودم. این چند سال روی خودم کار کردم. ماهور که تا آن لحظه فقط نگاهشان میکرد، بیاختیار لبخند کمرنگی زد و یامور هم، برای اولین بار بعد از اتفاقات دیشب، گوشهی لبش اندکی بالا رفت. امره با دیدن همان لبخند کوتاه، با افتخار به نهان اشاره کرد. - دیدی؟ خندوندَمش! تو نتونستی و توی مسابقه کی بیشتر میتونه بقیه رو بخندونه شکست خوردی! نهان با آرنج به آرامی به بازویش کوبید. - اعتماد به نفست رو دوست دارم، ولی زیادیه. امره با چشمکی کوتاه و معنادار، گفت: - حسود نباش.- 122 پاسخ
-
- 3
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان نبضِ مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
رمان نبضِ مرگ تشکرمند میشم اگه نظراتتون رو راجب شخصیتها توی نمایهام بخونم-^ (شخصیتهای جدید بعداً اضافه میشن و بهتره که بین عکسها متنی نباشه)🤍 بوس به کلههاتون💋- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و هشتم» یامور دیگر به صفحهی لپتاپ نگاه نمیکرد و تمام نگاهش روی صورت ماهور مانده بود؛ اما این نگاه با تمام نگاههایی که ماهور تا امروز از او دیده بود، فرق داشت. نه خشم محض بود و نه حتی نفرت! بلکه ناباوری تلخی بود که آرام- آرام میان مردمکهایش ریشه میدواند. همین نگاه هم بیشتر از هر فریادی، سینهی ماهور را میفشرد. یامور با زحمت لب زد: - ماهور... کمی مکث کرد انگار خودش هم از بیان جملهاش میترسید. - تو هم توی مرگش شریک بودی! ماهور پلک بست؛ همین یک سوال کافی بود تا قلبش فرو بریزد. پر تحکم لب زد: - نه... یامور ابروهایش را درهم گره زد و تکرار کرد: - نه؟ سپس با تلخی خندید. - پس اون چیزی که شنیدم چی بود؟ ماهور با کلافگی چشم بست و آرام و گفت: - توضیح میدم. یامور با ابرویی بالا پریده پاسخ داد: - توضیح؟ لحنش دیگر آرام نبود. - کدوم قسمت رو توضیح میدی؟ ماهور نفس عمیقی کشید و دستهایش بیاختیار مشت شدند. - اون چیزی که تو داری توی ذهنت میسازی، حقیقت نداره. یامور نگاهش را از او نگرفت. - پس حقیقت چیه؟ ماهور چند لحظه سکوت کرد؛ انگار هر کلمهای که میخواست بر زبان بیاورد، هزار بار در گلویش میشکست و قدرت بیان را از او میگرفت. - مراد باهاش تصادف کرد، از عمد! وقتی من رسیدم دیگه کار از کار گذشته بود یامور! من هیچوقت نمیخواستم همچین اتفاقی بیفته! یامور بهت زده و بیاختیار قدمی کوتاه به عقب برداشت و گفت: - تو رسیدی و ولش کردی تا بمیره؟ بعد هم کثافتکاری برادرت و جمع کردی؟ ماهور همان لحظه این عقب رفتن را دید و انگار همان یک قدم، هزار کیلومتر فاصله میانشان انداخت؛ وحشت کرد چون حقیقت چیز دیگری بود. ماهور ذرهای گمان نداشت قضیهی بارداریِ مارال را برای یامور شرح دهد و بگوید که برای کاستن از عذاب وجدانش چنین جرمی را گردن گرفته بود! بیاختیار یک قدم جلو رفت و بعد قدم دوم را برداشت؛ آنقدر نزدیک شد که دیگر فاصلهی میانشان از چند سانتیمتر بیشتر نبود. نفسهای آشفتهاش روی صورت یامور مینشست. اما نگاهش از چشمان او جدا نمیشد. نمیتوانست جدا شود چون اگر نگاهش را میدزدید، میترسید یامور ترس پنهانشدهی پشت آن چشمها را نبیند. با صدایی که از شدت اضطراب گرفته بود، گفت: - به من نگاه کن... چانهی یامور را ملایم بین دو انگشت گرفت و نگاهش را بالا کشید. - من هرشب با کابوس همون شب بیدار میشم؛ هر بار چشمهام رو میبندم همهچی برمیگرده! همهی اون صداها، همهی تصویرها، همهی اشتباهها... و هرشب با خودم فکر میکنم کاش هیچوقت اون شب شروع نمیشد! یامور خیره به مردمکهای قهوهای رنگِ او، آرام پرسید: - اون شب چه اتفاقی افتاد؟ این سوال دقیقاً همان سؤالی بود که ماهور از شنیدنش میترسید؛ تصویر آخرین لحظات آن شب، بیرحمانه در ذهنش جان گرفت. آخرین جملهای که از مارال شنیده بود. در نظرش این آخرین چیزی بود که یامور باید میفهمید! - بعضی حقیقتها سودی ندارن، فقط آدمهای بیشتری رو نابود میکنن. آنقدر به هم نزدیک بودند که گویی صدای ضربان قلب یکدیگر را به وضوح میشنیدند؛ ماهور در همان فاصلهی نفسگیر، آهسته زمزمه کرد: - اما تو فقط کنارم باش! خب؟ همین یه خواهش رو ازت دارم یامور! برای اولین بار، نگاه یامور لرزید؛ اما او هنوز جواب سؤالهایش را نگرفته بود. هنوز تکههای پازل کنار هم قرار نگرفته بودند اما چیزی که بیش از همه آزارش میداد این نبود که ماهور رازی را از او پنهان کرده. این بود که مردی که روبهرویش ایستاده، با وجود تمام تلاشش برای محکم ماندن در آستانهی فرو ریختن بود. *** اما زیر آسمانی که ماه، تنها چراغِ خاموشنشدنیِ شب بود، زندگی هنوز هم جریان داشت. ماهور و یامور، با تمام شکهایی که میان قلبهایشان ریشه دوانده بود، روبهروی هم ایستاده بودند و بیآنکه بدانند چگونه، سعی میکردند فاصلهای را که حقیقت میانشان ساخته بود، با چند جمله، چند نگاه و چند نفس از بین ببرند. آنطرفتر امره و نهان، در گوشهای از تاریکیِ همان شب، میان کل- کلهای کودکانه و خندههای کوتاهشان، بیخبر از آنچه در دلِ این بازیِ بزرگ میگذشت، آرام- آرام غریبه بودن را فراموش میکردند. اما هیچکس به اندازهی فرهاد، در آن شب تنها نبود. خانهاش در تاریکی فرو رفته بود؛ نه چراغی روشن بود و نه صدای تلویزیونی و نه حتی موسیقیای که سکوت را بشکند. فقط نور سردِ ماه، از میان پردهی نیمهباز، روی کفِ سرامیکی خانه میلغزید و خودش را تا پای مبل میرساند. فرهاد، درست وسط همان سکوت نشسته بود. تنش روی مبل پخش شده بود؛ پیراهنِ مشکیرنگی که بعد از هاریکا از تن درنیاورده بود، چروک و نامرتب بود و چند تا از دکمههای بالاییاش هم باز مانده بودند؛ انگار خیلی وقت بود که حوصلهی مرتب کردن یقهی لباسش را هم نداشت؛ موهایش پریشان بود و ریش بلندش چهرهاش را مغمومتر ساخته بود. چشمانش دیگر رنگِ زندگی نداشت؛ از بیخوابی، سرخ و متورم شده بودند. پلکهایش سنگین بودند؛ اما نه آنقدر که خواب، جرئت نزدیک شدن به آنها را داشته باشد. خواب... چند شب بود که راه خانهی فرهاد را گم کرده بود. در یک دستش، بطری شیشهای نوشیدنی الکلی سنگینی قرار داشت و مایعی که زیر نور ماه، رنگی تلخ و کهربایی به خود گرفته بود. فرهاد بطری را آرام بالا آورد. لحظهای به مایع درون آن خیره ماند. انگار خودش هم از مزهی تلخ و سوزانش بیزار بود. اما تلخیِ آن، در برابر تلخیِ داغی که چند روز بود در گلویش لانه کرده بود، هیچ بود. بطری را روی لبهای خشکیدهاش گذاشت و جرعهای نوشید. مایع، با سوزشی گزنده از گلویش پایین رفت. صورتش برای لحظهای در هم کشیده شد و چشمانش را بست؛ تلخ بود، به تلخیِ مرگ. اما همان سوزشِ کوتاه، برای چند ثانیه ذهنِ آشفتهاش را کرخت میکرد و همین چند ثانیه تمام چیزی بود که از دنیا میخواست؛ بطری را پایین آورد. دست دیگرش، سیگاری نیمهسوخته را میان انگشتانش نگه داشته بود؛ بیحوصله، پک عمیقی به آن زد و دود را آرام وارد ریههایش کرد. چند لحظه بعد، همان دود را آهسته بیرون داد. ابر خاکستریرنگی مقابل صورتش شکل گرفت و زیر نور ماه، آرام- آرام محو شد. درست مانند زندگیای که چند روز پیش، مقابل چشمانش محو شده بود. بطری را روی میز گذاشت. صدای برخورد آرام شیشه با چوب، در سکوت خانه پیچید. فرهاد، با انگشتانی که از خستگی و اندوه میلرزیدند، قاب عکسی را از روی میز برداشت. هاریکا، همان لبخند همیشگی روی صورتش بود. همان لبخندی که انگار حتی مرگ هم نتوانسته بود از خاطرهی فرهاد پاکش کند. انگشت شستش، بیاختیار روی شیشهی قاب کشیده شد. آنقدر آرام که انگار گونهی خودِ هاریکا را نوازش میکرد. لبخندی لرزان روی لبهایش نشست؛ لبخندی که کمتر از چند ثانیه دوام آورد. جایش را اشکی گرفت که بیاجازه از گوشهی چشمش پایین لغزید. قطرهی اشک، روی شیشهی قاب افتاد و تصویر هاریکا را تار کرد. فرهاد، با صدایی گرفته و شکسته، زمزمه کرد: - این خونه بدون صدای تو خونه نیست، هاریکا!- 122 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و هفتم» نهان مکث کوتاهی کرد و سپس گفت: - پدر و مادرم اینجا زندگی نمیکنن؛ خارج از کشورن! خودمم تازه اومدم اینجا. امره سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و پرسید: - خواهر و برادر؟ نهان لبخند محوی زد و با حسِ دلتنگیِ ایجاد شده در دلش برای نهاد لب زد: -یه برادر دارم؛ نهاد. امره با شیطنت گفت: - تو نهانی، اونم نهاد بچهی بعدی اسمش چی میشد؟ نهان خندهاش گرفت. - احمق... بعد در حالی که نهاد را مخاطب حرفش قرار میداد گفت: - دادستانه؛ الانم این کشور نیست. امره با احترام سوت کوتاهی کشید. - دادستان؟ خوب شد که واقعا دزد نیستم! نهان شانه بالا انداخت؛ نگاهش را به امره دوخت و پرسید: - تو چی؟ اما امره لبخندش آرام محو شد؛ این بار جوابش، مثل همیشه با شوخی همراه نبود. - من... دستی پشت گردنش کشید. - از خانوادهی من فقط پدربزرگم مونده. نهان آرام نگاهش کرد. - پدر و مادرم رو سالها پیش از دست دادم. نهان لحظهای چیزی نگفت و لبخند از صورتش محو شد. - متأسفم... امره با لبخندی کوچکی شانه بالا انداخت و گفت: - زندگیه دیگه؛ آدم یاد میگیره با نبودن بعضیها ادامه بده. فقط گاهی دلت میخواد یه بار دیگه صداشون رو بشنوی. نهان نگاهش را پایین انداخت. - میفهمم... امره برای اینکه فضا دوباره غمگین نشود، سریع گفت: - البته پدربزرگم به اندازهی هفت نفر حرف میزنه؛ جاشون رو پر کرده. نهان خندید و بلافاصله گفت: - این اخلاق از اون بهت رسیده؟ - صددرصد؛ میگن وقتی به دنیا اومدم قبل از گریه کردن، شروع کردم حرف زدن. نهان دوباره با صدای بلند خندید. -دروغگو. امره که با سمع صدای دلنشینِ خندهی او لبخندی روی لبش مهمان شده بود، آرام گفت: - باشه، اون قسمتش رو یکم اغراق کردم. هر دو، بیاختیار، دوباره خندیدند اما در همان لحظه آن سوی خیابان، داخل خانهی ماهور لپتاپ همچنان روشن بود. ماهور، بیهیچ پنهانکاری، تمام فایلهای فلش اول را از ابتدا برای یامور پخش کرد. یامور، بیآنکه حتی یک کلمه میان فیلمها بر زبان بیاورد، فقط نگاه میکرد. به تصویر کامیون، به صدای مرد ناشناس و به حقیقتهایی که یکی- یکی از دل تاریکی بیرون میآمدند. وقتی فیلم به پایان رسید، سکوتی سنگین میانشان نشست. ماهور آرام در لپتاپ را بست. نگاهش را به یامور دوخت و آهسته گفت: - حالا فهمیدی چرا نمیخواستم ببینی؟ یامور چند لحظه به صفحهی خاموش لپتاپ خیره ماند؛ بعد آرام نفسش را بیرون داد. - یه نفر هم منو میشناسه هم تو رو! هم گذشتهی من رو هم گذشتهی خانوادگی تو رو! ماهور سری تکان داد. - یعنی یه دشمن مشترک داریم. یامور نگاهش را از لپتاپ گرفت و به چشمان ماهور دوخت. - ولی هنوز یه سؤال بیجواب مونده! چرا! اصلا چرا ما؟ اون آدم از ما چی میخواد؟ و سؤال، در سکوت خانه معلق ماند؛ سؤالی که هیچکدامشان حداقل هنوز پاسخی برای آن نداشتند. نه ماهور برایشان جوابی داشت و نه یامور؛ ماهور نفس آرامی کشید و نگاهش را از چشمان یامور گرفت. بعد، بیآنکه حرفی بزند، فلش دومی را از جیبش بیرون آورد. همان فلشی که یامور چند دقیقه قبل، بیهیچ تردیدی به او سپرده بود. فلش را میان انگشتانش چرخاند و آرام گفت: - ببینیم این یکی قراره چی رو ازمون بگیره. یامور روی صندلی کنارش نشست و نگاهش را به صفحهی لپتاپ دوخت. - گفتم که، رمز نداره و فقط یه فایل صوتیه. ماهور سری تکان داد؛ فلش را به لپتاپ متصل کرد. چند ثانیه طول کشید تا محتویاتش بارگذاری شود. برخلاف فلش قبلی فقط یک فایل دیده میشد. یک فایل صوتی! هیچ نامی هم نداشت. ماهور لحظهای مکث کرد. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، نشانگر موس را روی آن برد و دکمهی پخش را فشرد. اول خش- خش و سپس صدای نفس کشیدنِ مردی شنیده شد و درست در ثانیهی بعد رنگ از صورت ماهور پرید. چشمهایش ناباورانه گشاد شد چون دقیقا میدانست چه چیزی را قرار است بشنود! آن صدای مردانه را با تمام وجود میشناخت! صدای برادرش بود؛ صدای مراد! صدای فایل، بدون هیچ مقدمهای در فضای ساکت خانه پیچید و بعد صدای خودِ ماهور. «- بزدل!» چشمهای ماهور در یک آن گشاد شد و رنگ از رخش پرید. قبل از آنکه حتی فرصت فکر کردن پیدا کند، صدای خودش دوباره از بلندگو شنیده شد. «- ببین مراد، خودت با زبون خوش مرگِ مارال رو اعتراف میکنی!» و بعد صدای مراد! خسته و آشفته! «- خودت گردن گرفتی، خودت هم ثابت کن بیگناهی!» صدای ماهور، این بار محکمتر از قبل در اتاق پیچید. «- ایلیار فهمیده کارِ من نیست!» مراد با لحنی عصبی و آمیخته به ترس گفت: «- ترسیدی که پای ایلیار رو کشیدی وسط؟ رفتی بهش گفتی؟» «- آره، من بهش گفتم؛ خودت گفتی ثابت کن بیگناهی، نگفتی؟ منم به ایلیار گفتم اونی که خواهرت رو کشته من نیستم... مراده! حالا دیگه من کارهای نیستم؛ اینکه میخوای چیکار کنی، خوددانی!» فایل، درست همانجا قطع شد و ماهور دیگر صدای نفس کشیدن خودش را هم نمیشنید؛ خشک شده بود. انگار تمام بدنش در همان چند جمله، دوباره به گذشته پرتاب شده باشد. بیاختیار، تصاویر یکییکی مقابل چشمانش جان گرفتند. شبی که مراد را به اتاقش خواسته بود و بحث را پیش کشیده بود؛ مراد بیآنکه بداند صدایش در حال ضبط شدن است به قتل اعتراف کرده بود! آن شب فقط یک فکر در ذهن ماهور میچرخید؛ که اگر بعد ها مراد همه چیز را انگار کرد و خواست حقیقت را دفن کند، این صدا مدرک بیگناهیاش میشود! اما حال مدرک جرم برای شخصی دیگر شده بود. پلکهایش آرام روی هم افتاد و خاطرهای دیگر بیرحمانه به ذهنش هجوم آورد. - شبی که رفتیم قبرستون؛ گوشیم رو از توی ماشین دزدید و وقتی چیزی که به دردش میخورد رو پیدا کرد دوباره گوشی رو برگردوند! یامور ناباورانه و با چشمانی گرد شده هنوز هم به صفحهی لپتاپ خیره مانده بود. - شما مارال رو کشتید؟ ماهور که گویی در لحظه با شنیدنِ سوالِ یامور تنش یخ بست، قدری تن صدایش را بالاتر برد و پاسخ داد: - من نکشتم! یامور که با سمع صدای عصبیِ او، به چهرهاش خیره شده بود آب دهانش را آرام فروفرستاد و در انتظارِ ادامهی حرفش ماند. - فقط وقتی برادرِ بزدل و احمقم اینکار رو کرد گردن گرفتم!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و ششم» ماهور چند لحظه بیحرکت به چشمان یامور خیره ماند و بعد آرام، خیلی آرام نگاهش روی فلشی که در دست داشت لغزید. صدای آن مرد دوباره در ذهنش پیچید؛ همان صدای بم، همان صدای دستکاریشده، همان مکثها و همان لحن سردی که چند ساعت قبل، از دل رادیوی خانهی یامور بیرون آمده بود. پلکهایش روی هم فشرده شد. یک نفر هردوی آنها را هدف گرفته بود و ممکن نبود این اتفاقی باشد؛ یک نفر هم رازهای یامور را میدانست و هم رازهای خانوادگیِ دفن شدهی ماهور را! و مهمتر از همه هر دو حقیقت را با همان صدا، با همان شیوه و با همان بازی روانی، برایشان فاش کرده بود. ماهور آرام نفسش را بیرون داد؛ در نظرش دیگر وقت پنهانکاری نبود. اگر قرار بود کسی این بازی را تمام کند، باید هر دو نفر کنار هم میایستادند. نگاهش را دوباره به یامور دوخت؛ این بار نه از سر تردید بلکه از روی تصمیم. آرام دستش را جلو برد و انگشتان سرد یامور را میان دستش گرفت. یامور با تعجب نگاهش کرد که ماهور آرام گفت: - بیا! یامور ابرویی بالا انداخت. - کجا؟ ماهور دست او را بیشتر زیر انگشتانش فشرد و گفت: - خونهی من. یامور هیچ نگفت و تنها رنگِ سوال به نگاهش اضافه کرد. - چون دیگه این فقط به خانوادهی من مربوط نیست. مکثی کرد و با خستگی ادامه داد: - همون صدایی که حقیقتِ خانوادهی من رو توی اون فلش گفت…همون صدا! راز تو رو هم میدونست. نگاهِ یامور لرزید؛ همچنان در سکوت به او گوش سپرده بود. - یعنی یه نفر، جفتمون رو زیر نظر گرفته، جفتمون رو انتخاب کرده و جفتمون رو وارد یه بازی کرده. اگه قراره حقیقتها رو بفهمیم دیگه باید کنار هم بفهمیمشون! نه جدا از هم، نه پشت سر هم! کنار هم. یامور چند ثانیه به دستی که هنوز دست خودش را رها نکرده بود، نگریست؛ بعد بیصدا سری تکان داد. - باشه... صدایش آرام بود. - این بار هیچی رو از هم پنهون نمیکنیم! هوم؟ ماهور لبخند بسیار کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه آرام گرفتن بود تا خوشحال شدن. دست یامور را رها نکرد و آرام رو به در چرخید. در همان لحظه، نهان که انگار تازه متوجه رفتن آن دو شده بود، با تعجب گفت: - وایسا ببینم! کجا؟ امره قبل از آنکه ماهور چیزی بگوید، فوری جواب داد: - جلسهی آدمبزرگها! نهان اخم کرد. - کی ازت نظر خواست؟ امره با لبخند دست به سینه شد. - هیچکس! ولی من ذاتاً اهل اظهار نظرم. نهان پر حرص چشمهایش را ریز کرد. - معلومه! از اون دسته آدمایی که برای پاچهخواری سؤال امتحان رو جواب میدن، در حالی که خودشون دانشآموز اون کلاس نیستن. امره با خنده انگشتش را سمت او گرفت. - دقیقاً! بالاخره یکی منو شناخت. نهان زیر لب گفت: - خدا به داد اطرافیانت برسه. امره با اعتمادبهنفس روی مبل پخش شد و با افتخار و غرور لب زد: - اتفاقاً همه دوستم دارن. نهان همان لحظه با ترشرویی جواب داد: - به نظرم تحملت میکنن! امره چشم ریز کرد و چون از اذیت کردن او لذت میبرد، پرسید: - فرقش چیه؟ نهان که گویی کم آورده بود، نفسش را صدادار به بیرون فوت کرد که دوباره صدای امره را شنید: - حالا جدا از بحث دزدی ناموفقم، اسم قشنگت رو دوباره بگو ببینم. نهان با همان لحن گفت: - نهان! امره چند ثانیه فکر کرد و بعد انگار کشف بزرگی کرده باشد، با هیجان گفت: - عجب! نهان با تردید نگاهش کرد و پرسید: - چی؟ - پس برادرت احتمالاً آشکاره دیگه؟ نهان اخم کرد و چهرهاش را درهم کشید؛ درحالی که سعی میکرد شخص مقابلش را تحمل کند پر تحکم لب زد: - نه! امره با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت: - پس...پنهانه؟ نهان بالش دیگری برداشت. امره با خنده هر دو دستش را بالا آورد. - وایسا، وایسا! شوخی کردم! بالش مستقیم به سینهاش خورد و امره بالش را بغل کرد و با قیافهای مظلوم گفت: - این خونه خیلی خشنه! اول گلدون، الان بالش... تا صبح زنده بمونم خودش معجزهست. نهان پوزخندی زد و گفت: - نگران نباش. فعلاً برنامهای برای کشتنت ندارم. امره نفس راحتی کشید و خودش را بیشتر روی مبل انداخت: - خداروشکر! روی «فعلاً» خیلی حساب باز میکنم. نهان این بار نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد؛ لبخندی کوتاه اما واقعی. امره همان لحظه لبخند او را دید و با ذوق گفت: - لبخند زدی! نهان سریع صورتش را جمع کرد. - اشتباه دیدی. امره که حال گوشههای لبهایش به بالا کش آمده بود، ابرو بالا انداخت. - نه خانم! این یکی رو مطمئنم. نهان خواست دوباره بالش را سمتش پرت کند که صدای بسته شدن آرام در، هر دو را ساکت کرد. ماهور و یامور، در سکوت از خانه خارج شده بودند برای حل پروندهای که زندگی خودشان را نشانه گرفته بود. صدای بسته شدنِ در که در خانه پیچید، نهان چند ثانیه به همان سمت خیره ماند و بعد با اخمی ریز، زیر لب گفت: - خیلی باکلاس... امره که خودش را روی مبل انداخته بود، ابرویی بالا انداخت. - کیا؟ - همین دوتا؛ بلند شدن، دست همو رو گرفتن، بدون هیچ توضیحی گذاشتن رفتن. بعد نگاهی نمایشی به اطراف انداخت و ادامه داد: ما هم انگار نگهبان خونهایم. امره خندهی کوتاهی کرد. - عجیبی! نهان همانطور که خردههای گلدان را از روی زمین جمع میکرد، گفت: - این رو خیلیها بهم میگن. امره شانه بالا انداخت. - خب راست گفتن. نهان تکهای از گلدان را داخل سطل زباله انداخت و خیره به او پرسید: - خودت چی؟ عادیای؟ امره با اعتمادبهنفس گفت: - معلوم نیست؟ نهان سر تا پایش را نگاه کرد؛ از دستکشهای مشکی گرفته تا آن ماسکی که هنوز روی مبل بود افتاده بود. بعد خیلی آرام گفت: - معلومه. امره که خندهاش گرفته بود مسیر نگاه او را دنبال کرد و با صدایی آمیخته با رگههای خنده گفت: - باشه! قبول دارم ظاهر امشبم یکم ضد اجتماعی بود. -یکم؟ جلوی خندهاش را نگرفت و همانطور پاسخ داد: - خب... یکم زیاد. هر دو بیاختیار خندیدند و بعد از آن سکوت کوتاهی میانشان نشست. این بار، سکوت دیگر سنگین نبود. امره تکیهاش را به مبل داد و نگاهش را به سقف دوخت. - راستی! یه سؤال. نهان لیوان آبی برای خودش ریخت. - بپرس. امره اخمی کرد و خیره به چهرهی او پرسید: - همیشه با همه همینقدر دعواییای؟ نهان جرعهای نوشید و بلافاصله پاسخش را داد! - نه. - پس چرا با من اینجوری شدی؟ - شاید چون نصف شب با قیافهی دزد اومدی وسط خونه؛ هوم؟ امره حینی که چهرهی او را زیر نظر میگرفت، انگشت اشارهاش را بالا گرفت و گفت: - قبول! دلیل منطقیای بود. نهان لبخند کمرنگی زد و امره هم که همان لحظه فرصت را غنیمت شمرده بود، گفت: - خب حالا که آشتی کردیم یکم از خودت بگو. نهان ثانیهای فکر کرد و لیوان را روی میز گذاشت. - چیز خاصی ندارم که بگم. امره بیمعطلی چهرهاش را جمع کرد و گفت: - همه دارن.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و پنجم» امره من- من کنان نگاهی به یامور انداخت و آرامتر از پیش زیر لب گفت: - خدا بیامرزد عملیاتم رو… لحنش به قدری آرام بود که آن دو متوجهی کلامش نشدند؛ در همین بین که منتظر توضیحی مناسب میگشت، صدای زنگ در خانه به صدا درآمد. هر سه خیره به در ورودی بودند. امره با چهرهای که در لحظه شاد شده بود و نهان همانطور با نگاهی گیج و منگ و اما یامور، با بیتفاوتی در نگاهش سوی در گام برداشت و دستگیره را پایین داد. در که باز شد، ماهور پشت آن ایستاده بود. چهرهاش خسته و کمی خجالتزده یا شرمنده بود. نگاهش ابتدا روی یامور نشست و بعد از روی شانهی او، داخل خانه را دید؛ امره که سالم ایستاده بود و نهان هم که هنوز با اخم نگاهش میکرد. چشمش به تکههای گلدان و تلویزیون شکسته خورد. امره با دیدنِ او سریع لب زد: - به خدا تقصیر من نبود! نهان دست به سینه شد و سریعا پس از او پاسخش را محکم داد: - دروغ میگه! تقصیر خودش بود! امره کلافه نگاهی به نهان انداخت و گفت: - هنوز هم داره تهمت میزنه! یامور اما هیچ توجهی به آن دو نداشت تنها نگاهش را مستقیم به چشمهای ماهور دوخت و چون کم و بیش ماجرا را فهمیده بود، پرسید: - چی میخواستی؟! ماهور برای چند ثانیه سکوت کرد که یامور با لحنی آرام اما طلبکارانه ادامه داد: - نمیشد خودت بیای؟ یا ازم بخوای؟ ماهور تنها سر به زیر شد و یک کلمه به زبان آورد: - فلش! یامور برای جند ثانیه بیحرکت ماند و سپس لب زد: - پس… موفق شدی اول رو باز کنی؟ ماهور با یادآوریِ محتویات فلش اول دندانهایش را روی هم فشرد. - چی داخلش بود؟ تنها سکوت پاسخش بود؛ ماهور جواب نداد و همین سکوت، برای یامور از هر اعترافی واضحتر بود. لبخند تلخی گوشهی لبش نشست. - فهمیدم! نمیخوای من بدونم. ماهور به چشمانش خیره شد و بی معطلی پاسخ داد: - موضوع این نیست! یامور هم کم نیاورده و در پاسخ، با دست به داخل اشاره کرد و با صدایی بلندتر لب زد: - اگه موضوع این نبود امره نصف شب با لباس دزدها وسط خونهی من راه نمیرفت! ماهور پلک بست چون جوابی نداشت! اما دو نفری که داخل سالن ایستاده بودند و توجهی به ماهور و یامور نداشتند با ترشرویی به یکدیگر نگریستند. - روانی! امره با سمع صدای نهان، به حالت اعتراض دست به سینه شد! - روانی؟! خانم شما یه گلدون با ارزش نصف حقوق یه کارمند پرت کردی سمت من! بعد روانی منم؟ نهان اخم کرد و پر تحکم پاسخ داد: - حقت بود! امره که از پرروییِ بیحد و حصر او جا خورده بود، قدری گرهی دستانش را باز تر کرد و گفت: - باشه! حقِ من بود. تلویزیون مردم شهید شد! نهان چشمانش را در حدقه چرخاند، شانهای بالا انداخت و طلبکارانه لب گشود: - خودت اومدی نصف شب وسط خونهی مردم! واژهی «مردم» را کنی پر تحکمتر ادا کرد؛ امره با حرص خندید. - اگه اینجوری واکنش نشون نمیدادی الان تلویزیون زنده بود! نهان با حرص خندید. - من بد واکنش نشون دادم؟! تو با اون قیافه تو تاریکی اومدی وسط سالن وایسادی، انتظار داشتی برات چایی بیارم آقای دزد؟ امره نفس عمیقی کشید و چون از دستِ آن دختر کلافه شده بود، کمی صدایش را بالاتر برد و گفت: - ای بابا! من دزد نیستم دختر؛ دست از سر ما بردار دیگه! نهان که برای لحظهای زیادهروی را در رفتار خودش احساس کرده بود، قدری از گرهی ابروانش کاست. حال که چند ثانیهای گذشته بود و امره دیگر نگاهش نمیکرد، زبانش را روی لب زیرینش کشید و آرام گفت: - من نهانم! امره دو ثانیه ساکت ماند و بعد خیلی جدی سر تکان داد. - خوشبختم! منم آشکارم! نهان چند لحظه مات نگاهش کرد و بعد چشمهایش گرد شد. - چی؟! امره خندهاش را خورد و سپس با همان جدیت ادامه داد: - تو نهانی، منم آشکارم دیگه! نهان که حال گویی ماجرا را فهمیده بود، پر حرص دستش را به سمت کوسنِ کوچکِ روی مبل دراز کرد و همزمان با برداشتنِ آن و پرتابش سوی امره لب زد: - خیلی بیمزهای! امره کوسن را در هوا گرفت و با غرور روی شانه انداخت. - همه میگن، بعد پنج دقیقهی دیگش باهام رفیق میشن! نهان پوزخندی زد و دست به سینه شد. - مطمئن باش من جزو اون همه نیستم! امره با شیطنت ابرویی بالا انداخت و فاصلهی بین خودش و نهان را به حداقل رساند. - پس یادم باشه فردا دوباره ازت بپرسم! نهان که قدری سر بلند کرده بود، با نگاهی پر حرص به چشمانِ قهوهایِ او که شیطنت را فریاد میزندند خیره شد و جوابی نیافت. تا چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت؛ حتی نهان و امره هم که تا همان چند لحظهی قبل مشغول کل- کل بودند، با دیدن سکوت سنگین میان یامور و ماهور، ترجیح دادند فعلاً چیزی نگویند. نگاه ماهور هنوز روی یامور مانده بود و دنبال جملهای میگشت شاید هم دنبال توضیحی؛ اما هیچ واژهای پیدا نمیکرد. احساس میکرد هر حرفی بزند، فقط اوضاع را بدتر میکند. در همین میان، یامور آرام نگاهش را از او گرفت. بدون آنکه حرفی بزند، از کنار نهان و امره عبور کرد؛ قدمهایش آرام بود، آرامتر از همیشه. به سمت میز تلویزیون رفت. تلویزیونی که حالا صفحهی شکسته و خردههای شیشهاش، یادگار چند دقیقهی قبل بودند. نهان خیره به تلویزیون با لحنی آرام زمزمه کرد: - بخدا من نشکستمش… امره پوزخندی زد و با لحنی که خوب میدانست حرص نهان را درمیآورد گفت: - خودش از استرس خودکشی کرد! یامور، بیآنکه به کل- کل آن دو توجهی کند، مقابل میز زانو زد و کشوی پایینی را آرام بیرون کشید. چند پوشه، چند برگه و بعد فلشی نقرهای رنگ میان وسایل نمایان شد. ماهور ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس کرد. یامور فلش را برداشت و لحظهای در دستش چرخاند سپس بلند شد و بیهیچ حرف اضافهای، مقابل ماهور ایستاد. دستش را جلو آورد. فلش را کف دست او گذاشت. - بیا… ماهور نگاهش را از فلش به چهرهی یامور رساند که یامور آرام گفت: - این همون فلشه. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - رمز نداره. بعد نگاهش را برای لحظهای از او دزدید و با صدایی که خستگی از تک- تک واژههایش میبارید، ادامه داد: - فقط یه فایل صوتی توشه... لبخند بسیار کمرنگ و بیجانی گوشهی لبش نشست. - ولی گوشش نکردم. چند ثانیه بعد، خیلی آرام اضافه کرد: - نخواستم بدون اجازهت چیزی ازش بفهمم. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. ماهور به فلشی که در دستش بود خیره ماند؛ انگار وزنش، چندین برابر شده بود. گلویش خشک شد و شرمی تلخ، آرامآرام تمام وجودش را گرفت. این مدت او بود که تمام دردسرها را درست کرده بود در حالی که یامور، حتی فایلش را هم باز نکرده بود. حتی کنجکاویاش را هم از مرز اعتماد عبور نداده بود. ماهور آهسته پلک بست و در دلش، خودش را سرزنش کرد؛ در آن سوی سالن، امره آرام با آرنج به پهلوی نهان زد و زیر لب گفت: - یعنی... من الکی داشتم امشب دزد میشدم؟ نهان پوزخندی زد. - آره. امره دستش را روی قلبش گذاشت و با اغراق گفت: - واقعاً دلم برای خودم سوخت. نهان بیدرنگ جواب داد: - منم برای تلویزیون. امره با حرصی ساختگی به صفحهی شکسته اشاره کرد و گفت: - بابا ول کن اون تلویزیون رو! نهان سری به نشانهی منفی تکان داد و گفت: - نه، تا آخر عمر یادم میمونه یه نفر با قیافهی دزد اومد خونهمون، آخرشم تلویزیون رو قربانی کرد. امره زیر لب غر زد: - این پرونده هیچوقت بسته نمیشه!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و چهارم» ثانیهای از ترس خون در رگهایش یخ بست؛ مات زده و ساکت، با دهانی باز مانده او را نگریست. اما همان لحظه، مغزش فرمان داد و مجوز خروج جیغِ بلند و گوش خراشی را از گلویش صادر کرد. به امرهای که حال در نظر نهان دزدی بیرحم و ترسناک شناخته شده بود، مجالِ تعجب کردن نداد و به محض اینکه سرآسیمه سوی چرخید و چشمانِ قهوهای رنگش که تنها عضوِ قابل رویت از صورتش بود را به او نشان داد، جیغِ بلندتر و طولانی تری کشید. دستش را دور گلدانِ باریک و سرامیکی که در دسترسش بود، حلقه کرد بی آنکه مقصدِ فرودِ گلدان را بسنجد، آن را با شتاب به سمت امرهی هراسان و حیرت زده پرتاب کرد. امره با اینکه هنوز هم در شوکِ این اتفاق به سر میبُرد و جیغِ نهان هنوز هم در گوشهایش اکو میشد، ناخودآگاه با دیدنِ گلدانی که با سرعت به سویش میآید بلافاصله کنار کشید تا برای یافتن فلشی که آنقدر ها هم ارزش ندارد، ضربه مغزی نشود. اما کنار رفتنش مصادف شد با برخورد و تکه- تکه شدنِ گلدان در ال ای دیِ تلویزیون. نهان بیتوجه به تلویزیونی که در ظاهر خُرد شدهاش نشان میداد دوباره روشن شدنش غیر ممکن است، با موهای پریشانی که تا روی شانهاش میرسیدند، باری دیگر جیغِ بلندی از سر داد و میانش واژهی "دزد" را فریاد زد. امره که تا آن لحظه مغزش فرمان یاری نمیداد، چشم از تلویزیون گرفت و در چند صدم از ثانیه، مبل را دور زده و دستش را روی دهانِ نهان گذاشت و با فشاری کم او را وادار کرد به دیوارِ پشت سر بچسبد. حینی که گوشهایش هنوز هم از بابت جیغهای پی دی پی نهان سوت میکشیدند، دستش را محکم روی لبانِ او فشرد و خیره به چهرهاش که مدام در حال تقلا برای فریاد زدن بود، لب زد: - یواش دختر! سپس تنش را محکم به دیوار چسباند که مانع از تکان خوردنش شود اما نهان، همچنان هم سعی میکرد واژهی "دزد" را با بلند ترین صدای ممکن بر زبان بیاورد. امره که هنوز هم کلمهی دزد را اما نامفهوم از پشت لبان بستهاش میشنید، همانطور که سعی میکرد لحن صدایش ترسناک به نظر نرسد لب زد: - من دزد نیستم! اما نهان گوشش به این حرفها بدهکار نبود؛ تخستر از چیزی بود که کم بیاورد. امره ناچار، با دست مخالفی که دهان نهان را گرفته بود، با یک حرکت ماسک را از روی صورتش کشید و تکرار کرد: - بابا من دزد نیستم! ماهور که تمام صداها از جمله جیغهای گوش کر کنِ نهان را به وضوح شنیده بود و طی این مدت در سکوت میتوانست اتفاقاتِ در حال وقوع را در ذهنش تداعی کند، چشم بست و چوپ با سپردنِ این مأموریت به امره احتمال این را هم میداد، تنها با تأسف نفس عمیقی کشید و به ادامهی ماجرا گوش سپرد. نهان که چشمش به چهرهی کلافه، موهای شلخته و چشمانِ قهوهای رنگِ او خورد، دیگر تقلایی نکرد و در سکوت، نگاهش را میان اجزای صورتش چرخاند؛ امره که در خیال خودش موفق به آرام کردنِ او شده است، ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: - ببین... من دزد نیستم؛ الان دستم رو برمیدارم. قول بده جیغ نزنی! نهان کوتاه اما سریع، سری به بالا و پایین تکان داد که امره هم محتاط سری تکان داد و با اعتماد به او، آرام دستش را برداشت. اما نهان با سوءاستفاده از اعتماد او، بلافاصله پس از آزاد شدنِ دهانش نامِ "یامور" را فریاد زد که امره، دندان بر دندان فشرد و کلافه گفت: - ای بابا! سپس دوباره دستش را روی دهان نهان قرار داد که همان دم، یامور با فشردنِ کلیدِ برق، کل سالن را روشن کرد. نورِ ناگهانیِ سالن، چشمانِ امره و نهان را وادار به جمع شدن کرد؛ فقط چند ثانیه سکوت برقرار بود و سپس یامور، با موهای نسبتا پریشان و چهرهای که آثار گریهی چند ساعت پیش را در خود داشت، به آن دو چشم دوخت. روی آخرین پله ایستاده بود و نهان را وارسی میکرد؛ دختری که با چشمهای گرد شده پشت دستِ مردی که عجیب آشنا بود، اسیر شده بود. زمانی که نگاهش به امره رسید چشمانش ریز شد. همانطور که دستش هنوز روی دهان نهان بود لبخندی خشک زد! - سلام؟! نهان که پس از شنیدنِ صدای امره، فرصت را مناسب دیده بود، با آرنج محکم به پهلوی او کوبید؛ امره که لحظهای از درد خم شد، نهان هم فرصت را غنیمت شمرد و خودش را کنار کشید! - یامور! دزده! امره درحالی که چهرهاش در درد درهم شده بود دستانش را بالا برد و گفت: - بخدا دزد نیستم! نهان کنارِ یامور دست به کمر زد و با تمسخری آشکار در صدایش پاسخ داد: - پس با لباس ویژه اومدی خواستگاری؟! امره دستانش را پایین برده و زیر لب غر زد: - این دختر چرا انقدر سریع نتیجهگیری میکنه؟! یامور بیآنکه واکنش هیجانیای بروز دهد، فقط یک قدم پایین آمد؛ نگاهش از آن کلاه مشکی و دستکشهای مشکی عبور کرد و در آخر آرام پرسید: - امره؟ امره سر جایش خشک شد و با همان لبخند مسخره و تصعنی پاسخ داد: - سلام خانم وکیل! اما یامور بدون هیچ تغییری در رفتارش، اینبار جدیتر برخورد کرد. - دوباره میپرسم… امره؟ امره با آهی که به وضوح قابل شنیدن بود لحظهای سر به زیر شد. - خودمم… در همین بین نهان ابرو درهم کشید و سپس با دهانی باز پرسید: - وایسا ببینم… نگاهش بین صورت یامور و امره جا به جا شد: - شما همدیگه رو میشناسید؟ یامور تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و سپس دست به سینه شد. - میشه لطفا توضیح بدی نصف شب، با لباس دزدها، وسط سالن خونهی من چیکار میکنی؟ امره همانطور که سر به زیر شده بود سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: - الهی خیر نبینی ماهور!- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و سوم» با آن ماسک مشکی رنگی که از کل اجزای صورتش تنها چشمانِ قهوهای رنگ و لبانش را به نمایش گذاشته بود، ذرهای تفاوت با سارقانِ حرفهای نداشت؛ برخلاف چیزی که چهرهاش نشان میداد، سابقهای که داشت اصلا شباهتی با سارقان حرفهای ها نداشت و مناسبترین راه برای ورود به خانه را پیش از امتحان کردنِ درِ اصلی، پنجرهی بزرگی دید که درست پشت ویلا قرار داشت. پایش را برای عبور از نردههای چوبیای که محیط نسبتاً جمع و جورِ تراس را از آنِ خود کرده بودند، بلند کرد و در همین حین، برای حفظ تعادل دستش را بندِ همان نردهها کرد. یکی از پاهایش با موفقیت به آن سوی نرده رساند اما عبور کردنش چندان موفقیت آمیز نبود. به محض اینکه با عجله و بیسر و صدا پای دوم را بالا برد، گیر کردنِ بندِ کتانیِ مشکی رنگی، که از شانسِ خوبش باز مانده بود باعث شد به کلی تعادلش را از دست بدهد و چند قدمی، تلو- تلو خوران دستش را به دیوارِ مقابل برساند. نفسِ عمیقی از بابت آسودگی و نیافتادن کشید و چون کمی احساس ترس کرده بود، زیر لب، پشت ماسک پارچهای و نسبتاً کلفتی که صدایش را خفه و آرامتر منتشر میکرد، لب زد: - خدا لعنتت کنه ماهور! پیش از رفتن تماسی برقرار کرده بودند و به واسطهی هندفزی با هم ارتباط داشتند؛ ماهور از آن سوی خط، تکیهاش را را به صندلی داد و انگشتش را روی سطح ایرپادی نهاد که روی گوشش قرار داشت؛ از خستگی، پلک کوتاهی زد و چون همین جملهی کوتاه و آرامِ امره لبخندی ناخواسته و کمرنگ به چهرهاش هدیه کرده بود، پاسخش را داد: - دارم میشنوم! امره که از دیوار فاصله گرفته بود و زانو زده، مشغول چک کردنِ درِ قفل شدهی تراس بود؛ با حرصی که چیزی از شوخ طبعیش که همیشه در صدایش یافت میشد، کم نکرده بود، لب زد: - گفتم که بشنوی! چون تُن صدایش قدری بلند تر از جملهی قبلیاش بود و بیدار شدن صاحبخانه و مهمانِ شبش چیزی جز ضرر برای جفتشان نداشت، هشدار داد: - بیصدا برو داخل. امره دستگیره را در دست گرفت و با چرخاندنِ دوبارهی سنجاقی در قفل، لب گزید و تکانی به دستگیره داد؛ در با صدای بسیار آرامی که تتیجهی تلاشهای امره برای بیصدا وارد شدن بود، باز شد و امره، با تأخیر کوتاهی کمی حرص و تمسخر صدایش افزود و کوتاه پاسخ داد: - چشم! پیش از وارد شدن، موشکافانه فضای تاریکی که در دید داشت را بررسی کرد؛ اقدامی نکرد و قبل از هرچیزی، بندِ دردسرسازِ کتانیاش را بست. سپس بلند شد و اولین قدم را برداشت و همزمان، اعلام کرد: - اومدم داخل! ماهور تکیهاش را از صندلی گرفت و محض اطلاع و شناختی که داشت، توضیح داد: - یامور طبقهی بالا خوابیده؛ نهان رو نمیدونم. اون دختر هیچ چیزش قابل پیش بینی نیست. اول مطمئن شو تو سالن نخوابیده، بعد دنبال فلش بگرد. امره با احتیاط قدم دیگری در سالن برداشت اما در هر صورت، پارکتها با هر قدمِ او صدایی خفیف تولید میکردند؛ دستش از روی ماسکی که گوشهایش را هم پنهان کرده بود، ایرپاد را روی گوشش مرتب کرد و گفت: - تلافی این دستور دادنات رو سرت در میارم ماهور خان! ماهور هرچند که صدای او را ضعیف دریافت میکرد، اما متوجهی کلامش میشد؛ با این جملهاش، آرام و بیصدا خندید و اما حرفی نزد. امره چشم ریز کرد و حینی که پشت مبل سه نفرهای گام برمیداشت، نامحسوس سطح آن را زیر نظر گرفت اما خبری از دختری که به گفتهی ماهور نهان نام داشت، نبود و سالن، همان جوری که در ظاهر نشان میداد، خالی و امن بود. هیچ چراغی در سالن روشن نبود اما امره هم احتیاجی به روشن کردنِ چراغ قوه نداشت؛ چون دو پنجرهی بزرگِ قرار گرفته در سالن، به اندازهی کافی نور را وارد خانه میکردند. اطراف واضح نبود؛ اما آنقدری هم تاریک نبود که دیدنِ اجسامِ اطراف غیر ممکن باشد. وارسیِ خانه برای یافتنِ فلش را از کشوهای کنارِ میز تلویزیون شروع کرد و بعد از چند دقیقه، همانطور که زانو اش را به پارکت تکیه داده بود و با ناامیدی آخرین کشو را بازرسی میکرد، چند پروندهی مربوط به شرکت را کنار زد و غر- غر کنان لب زد: - فقط دزدی نیومده بودم که اونم به لطف تو... با شکسته شدنِ سکوتِ سرسام آوری که جدا کردنِ صدای تیک تاک ملایمِ ساعت در آن کار سختی نبود، توسط صدایی که از بالای پله به گوش رسید، گردن چرخاند و حرفش را نصفه قطع کرد؛ همانطور که سر چرخانده بود، به آرامی در کشو را بست و بی آنکه بلند شود، قدری خودش را به مبل نزدیک کرد تا در موقعیت مناسب، پنهان شود. ماهور منتظر ادامهی گلایهی او بود اما سکوتِ نگران کنندهای نصیبش شد؛ اخمی کرد و پرسید: - چیشد؟! امره بی آنکه چشم از انتهای راه پله که منتهی به طبقهی بالا بود، بگیرد، تا جایی که میتوانست آرام پاسخ داد: - هیس! ماهور که اینبار چیزی از حرف او را متوجه نشده بود و تنها خش- خشی نامفهوم شنیده بود متعجب و مضطرب اخمش را غلیظتر کرد اما محض احتیاط حرفی بر لب نیاورد. امره چند دقیقهای خیره به راه پله منتظر ورود فردی بود اما اتفاقی نیفتاد؛ تنها سکوت به قدری سنگین شد که صدای ضربان قلبِ نامنظمِ خودش را به گوشش برساند. چشم روی هم فشرد و پس از نفس عمیقی، استرسش را آرام کرد و گفت: - میکشمت ماهور! ماهور که فهمیده بود اتفاق خاصی نیفتاده است، اخم را از چهرهاش زدود و معترض گفت: - دقت کردی تو این چند دقیقه چقدر من رو تهدید کردی؟ امره بیتوجه به او، نگاهش با فلشی که به لپ تاپِ روی میز متصل بود گره خورد؛ اما در ثانیه امیدش ناامید شد چون ظاهرش تماماً با فلشی که ماهور توصیف کرده بود تفاوت داشت. دستش را به میز بند کرد و آرام بلند شد. کلافه دست به کمر زد و متمسخر پرسید: - ماهور حرفی؟ نظری؟ پیشنهادی؟ کجا رو بگردم الان؟ ماهور پیش از جواب دادن چند ثانیه فکر کرد؛ از سویی دیگر نهان که برای خوردنِ لیوانی آب از اتاق بیرون زده بود، دستی به چشمانِ خواب آلودش کشید و آرام- آرام به راهش ادامه داد. میانِ راه، آینهی قدیای که در آن تاریکی تصویر واضحی از خودش نشان نمیداد، انداخت. با این حال، قدری خودش را در آن برانداز کرد و خیره به پاندای سفید رنگ و خواب آلودی که روی تاپ و شرتکِ سفید رنگش چاپ شده بود انداخت. این لباس، جزو واجباتی بود که علاوه بر بقیهی وسایل غیر ضروریاش برای اقامت چند روزهای در خانهی یامور، برداشت بود. لبخندی بر چهرهی بیحالش کشید و ادامه داد. پلهها را آهسته و با سری پایین افتاده طی کرد و میانِ راه خمیازهای کشید. آنقدری خیالش در خواب پرسه میزند که تا پایین پلهها متوجهی وجودِ فردی غریبه و مشابه با دزدان که دقیقاً وسط سالن و روبهروی او ایستاده بود، نشد. پایش را از روی اولین پله، به پارکت رساند و قصد کرد به سمت چپ، تغییر مسیر بدهد اما بلند کردنِ سرش همانا و دیدنِ فردی سیاهپوش که دست به سینه ایستاده بود همانا.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و دوم» ماهور نفسی تازه کرد و پر تاکید گفت: - اسمش دزدی نیست! امره ابرو درهم کشید و پرسید: - پس چیه مهندس؟ ماهور با لحنی کلافه ادامه داد: - پس گرفتن چیزی که مربوط به خودمه ولی مخفیانه! هرچی هم شد پای خودم! امره از روی تخت برخاست؛ کش و قوسی به بدنش داد و گفت: - چی توشه؟ انقد مهمه؟ ماهور که خود نیز نمیدانست چیزی در آن فلش انتظارش را میکشد، طبق فرضیات پاسخ داد: - فکر کن یه راز خانوادگی! امره حینی که لباسهایش را تعویض میکرد تا راهِ خانهی ماهور را در پیش بگیرد، لب زد: - آخ- آخ داداش! از من میخوای نصف شب برم عملیات ویژه انجام بدم چون خانم وکیل ممکنه حقیقت خانوادهی جنابعالی رو بفهمه؟ ماهور که برخلاف بقیهی مواقع با حرفهاس تو خنده مهمانِ لبانش نمیشد، خشک پاسخ داد: - هستی؟! امره که تقریبا آماده شده بود، سریع پاسخ داد: - آره بابا! ولی اگه دستگیر شدم، توی دادگاه شخصاً علیه تو شهادت میدم و میگم مغز متفکر این عملیات یه روانی به اسم ماهور بوده. ماهور با پوزخندی کمجان و محو در جواب لب زد: - هرچی میخوای بگو! امره سوییچ ماشین و کلید خانه را برداشت و همزمان گفت: - فقط امیدوارم هرچی اون توئه، ارزش این همه دردسر رو داشته باشه. ماهور با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد پاسخ داد: - منم امیدوارم! به تماسشان خاتمه دادند و کمتر از نیم ساعت بعد، صدای آرام ترمز ماشین سکوتِ خانه را شکست؛ ماهور که از همان لحظهی قطع تماس کنار پنجره ایستاده بود، پرده را کمی کنار زد و چراغهای یک خودروی مشکی خاموش شد. امره از ماشین پیاده شد؛ یک کولهی مشکی روی شانه انداخت و با قدمهای تند به سمت خانه آمد و چند ثانیهی بعد زنگ در به صدا درآمد. ماهور بیمعطلی در را باز کرد و امره بدون آنکه چیزی بگوید، وارد خانه شد و همان لحظه نگاهش روی صورت رنگپریدهی ماهور ثابت ماند. چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: - قیافهت میگه امشب یا یکی رو کشتی... یا فهمیدی یکی قراره تو رو بکشه. ماهور پس از ورودِ او در را بست و پاسخ داد: - هیچکدوم! امره قدم در خانه نهاد و کمی جلوتر که رفت، پرسید: - پس گزینهی سومی وجود داره؟ بیتوجهی ِ ماهور را که دید از سوال پرسیدن دست برداشت و سپس، آمیخته با خنده ادامه داد: - ای خدا! همیشه دوست داشتم نصف شب بیام خونهی رفیقم، نه برای پلیاستیشن، نه برای فیلم و نه حتی نه برای پیتزا خوردن. برای عملیاتِ دزدی از خونهی خانم وکیل! ماهور اخم کرد و چون قدری تن صدای او را از فاصلهای کم و در خانهای نسبتا کوچک بالا دید، لب زد: - یواشتر! امره شانه بالا انداخت و تقریبا با همان لحن و صدا ادامه داد: - چرا؟ نکنه یامور از اون ور خیابون با دوربین شکاری داره نگامون میکنه؟ ماهور تنها نگاهش کرد و هیچ نگفت؛ امره به نشانهی تسلیم دستهایش را بلند کرد و در ادامه، آرامتر لب گشود: - باشه بابا! شوخی کردم! سپس خم شد و زیپ کولهاش را باز کرد و یکی- یکی وسایل را خارج کرد. یک چراغ قوهی کوچک، دستکش مشکی، یک پیچ گوشتی باریک، یک کارت مشکی و در آخر یک کلاه نقابدار مشکی که تا پایین صورت را میپوشاند و فقط چشمها و دهان را بیرون میگذاشت. - این دیگه چیه؟! امره با غرور کلاه را روی سرش کشید و در یک لحظه، صورتش تقریباً کامل پنهان شد؛ فقط چشمهای شیطانیاش و لبخند پررنگش دیده میشد. بعد دستهایش را باز کرد و با صدایی کلفت و نمایشی گفت: - سلام! بنده دزد حرفهایِ محله، در خدمتتون هستم. ماهور با ناباوری به او نگریست! - تو این رو از کجا اوردی؟ امره با افتخار سینه جلو داد و با همان قیافه لب زد: - یه مرد موفق باید برای هر شرایطی آماده باشه! ماهور ناباورانه دست به سینه شد و پرسید: - نگو که این و داشتی! امره دستی در هوا تکان داد و در جواب گفت: - نه بابا! دوستِ دوستم موتور سواره از اون گرفتم! البته وقتی گفتم برای دزدی میخوام ذکر کرد الهی دستت بشکنه! ماهور در نهایت گوشهی لبش تکان خورد که همین واکنش باعث شد امره به او اشاره کند و سریع بگوید: - وایسا! دیدمش! همین الان از گوشهی لب راستت، دو میلیمتر لبخند خارج شد؛ ثبتش کردم. سپس با خنده ادامه داد: - بالاخره تونستم از جناب افسرده یه واکنش انسانی بگیرم. با سر تکان دادنِ ماهور که از روی تاسف بود، نگاهش را به گوشهای از سالن دوخت و مجدد لب زد: - چیه؟ خب دارم میرم سرقت مسلحانه ولی بدون اسلحه… فقط یه شرط دارم! اگه یامور من و گرفت خودت باید برام وثیقه جور کنی! ماهور تنها سری تکان داد و خیره به چهرهی پوشیدهی امره که گویی شوق و اشتیاقی در آن دیده میشد، گفت: - قبوله! ساعتها به کندی میگذشت و باران کمکم بند آمده بود؛ چراغ خانهها، یکییکی خاموش شدند و صدای رفتوآمد ماشینها کمتر! شهر، آرامآرام در سکوت نیمهشب فرو رفت. امره پرده را کمی کنار زد و به خانهی روبهرویی نگاه کرد. ماهور هم از پنجره نگاه کرد. خانهی یامور، حالا در تاریکی فرو رفته بود. - وقتشه! امره کلاه مشکی را دوباره روی صورتش کشید و دستکشهایش را پوشید. رو به ماهور برگشت و با همان لحن همیشگی گفت: - خب… اگه تا ده دقیقهی دیگه برنگشتم روی سنگ قبرم بنویسید اینجا جوانی آرمیده که قربانیِ کنجکاویِ رفیقش شد! ماهور این بار، با وجود تمام آشوب درونش، واقعاً خندید. هرچند خندهاش کوتاه بود. امره با دیدن همان خندهی کوتاه، لبخند زد و گفت: - همین خوبه؛ حداقل یادم میمونه قبل از مرگ، تونستم یه بار بخندونمت. بعد دستگیرهی در را پایین کشید و گفت: - دعا کن خانم وکیل خوابش سنگین باشه... سپس بیصدا از خانه خارج شد؛ در حالی که ماهور تا آخرین لحظه، از پشت پنجره رفتنش را دنبال میکرد و قلبش با هر قدمی که امره به خانهی روبهرو نزدیکتر میشد، تندتر میتپید.- 122 پاسخ
-
- 2
-
-