-
تعداد ارسال ها
153 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل
-
درخواست طراحی کاور رمان یک روح در دوتن | پری بانو انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
حتما❤️ گلم عکس مد نظرتون، تم و نمادهای اصلی رمان رو بفرستید بیزحمت اگه طرح یا ایدهای هم تو ذهن خودتون هست بگید ❤️🌱- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
💭 آیا پیشنهادش میکنم؟ ✅ اگر به رمانهای جنایی، روانشناختی، قاتلهای زنجیرهای، فضای تاریک، شهرهای مرموز و داستانهایی با تعلیق آرام علاقه داری، «نجواگر» یکی از بهترین انتخابهاست. ⚠️ فقط اگر دنبال داستانی هستی که از همان صفحات اول پر از شوک و اتفاقهای انفجاری باشد، ممکن است شروع آرام کتاب کمی حوصلهات را سر ببرد. اما اگر عاشق فضاسازی، شخصیتپردازی قوی و تعلیقی هستی که آرامآرام زیر پوست داستان نفوذ میکند، احتمالاً از خواندنش حسابی لذت خواهی برد.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
⭐️امتیاز 📖 داستان: ۸.۵/۱۰ 👥 شخصیتپردازی: ۹/۱۰ 🌫️ فضاسازی: ۱۰/۱۰ 🕵️ معمای جنایی: ۸/۱۰ 🎬 پایان: ۸.۵/۱۰ 🏆 امتیاز کلی: ۹/۱۰- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
👻آیا ترسناک است؟ بیشتر دلهرهآور است تا ترسناک. 🚫 ترس کتاب از جنس جامپاسکر یا موجودات ماورایی نیست. بلکه روی این حس بازی میکند که: 🌑 «اگر نیمهشب صدایی از پشت پنجره بشنوی چه؟» همین ترس واقعگرایانه، کتاب را تأثیرگذار میکند.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
✍️ سبک نویسندگی نثر الکس نورث ساده، روان و تصویری است. 🖋️ او توصیفهای طولانی ندارد اما با چند جملهی کوتاه میتواند فضای ترسناک بسازد. 📄 جملات کوتاه و فصلهای کمحجم هم باعث میشوند کتاب سریع خوانده شود.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
❤️پایان نسبتاً احساسی در بخشهای پایانی، داستان کمی رنگوبوی درام خانوادگی میگیرد. عدهای این را نقطه قوت میدانند، اما کسانی که انتظار یک پایان کاملاً خشن و جنایی دارند، ممکن است کمی ناامید شوند.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
🕵️♂️معمای نهچندان پیچیده اگر رمانهای جنایی زیادی خوانده باشی، احتمال دارد بخشی از هویت قاتل یا روند پرونده را زودتر از موعد حدس بزنی. این کتاب بیشتر بر ترس روانی تکیه دارد تا معمایی که تا آخرین صفحه غیرقابل پیشبینی باشد.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
❌نقاط ضعف 🐢 ریتم ابتدایی شاید بزرگترین ایراد کتاب همین باشد. شروع داستان نسبتاً آهسته است و بعضی خوانندهها ممکن است قبل از جذاب شدن داستان خسته شوند.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
🎭۴. پایانبندی پایان کتاب غافلگیرکننده است، اما نه از نوع «شوک بیمنطق». 🧩 وقتی حقیقت آشکار میشود، اگر به عقب برگردی میبینی نویسنده از ابتدا سرنخها را گذاشته بوده است.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
⏳۳. تعلیق آرام الکس نورث از آن دسته نویسندههایی نیست که هر فصل یک شوک بزرگ وارد کند. 🕯️ او اطلاعات را قطرهقطره به خواننده میدهد. به همین دلیل ممکن است ۸۰ صفحهی اول برای بعضیها کند به نظر برسد، اما بعد از آن ریتم داستان بهشدت بهتر میشود.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
🧔♂️👦 ۲. شخصیتپردازی انسانی برخلاف بسیاری از رمانهای جنایی که فقط روی قاتل تمرکز دارند، این کتاب شخصیتها را واقعی نشان میدهد. 💔 تام فقط یک پدر نیست؛ مردی است که همسرش را از دست داده و هنوز با احساس گناه زندگی میکند. 🧒 جیک هم صرفاً یک کودک نیست؛ تخیل بسیار قوی دارد و مرز بین واقعیت و خیال در ذهنش همیشه مشخص نیست. همین باعث میشود رابطهی پدر و پسر یکی از بهترین بخشهای داستان باشد.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
✅نقاط قوت کتاب 🌫️ ۱. فضاسازی فوقالعاده بزرگترین نقطه قوت «نجواگر» فضای آن است. 🌃 شهر کوچک، خانهی قدیمی، خیابانهای خلوت، صدای زمزمه پشت پنجره و احساس دائمی اینکه کسی در تاریکی نگاهت میکند، فضایی خلق میکند که حتی در صحنههایی که اتفاق خاصی نمیافتد هم اضطراب را حفظ میکند. اگر به رمانهایی مثل: 📘 The Silent Patient 📘 Gone Girl 👑 یا آثار استیون کینگ علاقه داشته باشی، احتمالاً از این فضا لذت میبری.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
📝معرفی کتاب داستان دربارهی تام کندی است که پس از مرگ همسرش، همراه پسرش جیک به شهری کوچک نقل مکان میکند تا زندگی تازهای را آغاز کند. اما این شهر سالها قبل محل فعالیت یک قاتل زنجیرهای کودکان بوده که به «نجواگر» معروف شده است؛ مردی که قربانیانش را با زمزمه کردن پشت پنجره اتاقشان فریب میداد. 🏚️ درست زمانی که همه تصور میکنند کابوس به پایان رسیده، کودکی دیگر ناپدید میشود و شباهتهای عجیب پروندهی جدید با قتلهای قدیمی، همهچیز را زیر سؤال میبرد. از اینجا به بعد داستان میان گذشته و حال حرکت میکند و آرامآرام رازهای پنهان شخصیتها آشکار میشود.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد کتاب «نجواگر» اثر الکس نورث | انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی و نقد کتاب
این کتاب یکی از موفقترین تریلرهای روانشناختیِ چند سال اخیر محسوب میشود؛ اثری که بیش از آنکه روی معمای قتل تمرکز کند، روی ترس، سوگ، روابط پدر و فرزند و فضای وهمآلود داستان سرمایهگذاری میکند!- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
غـزل پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
پایان یک فیلم یا کتاب رو تغییر بده فرض کن پایان داستان مورد علاقهات اشتباهه؛ یه پایان جدید بنویس که منطقی باشه و مسیر شخصیتها رو تغییر بده. این تمرین قدرت داستانپردازی و حل گرههای داستانی رو افزایش میده.- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
غـزل پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
یک خاطره رو با دوتا ژانر بنویس یه اتفاق واقعی از زندگیات رو انتخاب کن و یکبار اون رو به شکل طنز و بار دیگه به شکل ترسناک یا جنایی بازنویسی کن؛ این تمرین کمک میکنه بفهمی زاویهی دید، لحن و ژانر چقدر روی داستان تأثیر میذاره^-^- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
غـزل پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
به یک شیء شخصیت بده یه وسیلهی معمولی مثل ساعت، کلید، چاقو یا آینه و…انتخاب کن و از زبون خودش بنویس. این تمرین باعث میشه خلاقیتت در جان بخشیدن به اشیاء و ساختن راویهای متفاوت تقویت بشه!- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
غـزل پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
یک عکس رو توصیف کن یک عکس از اینترنت، گالری، پینترست و… انتخاب کن و سعی کن اون رو طوری توصیف کنی که کسی بدون دیدن تصویر، بتونه اون رو توی ذهنش تصور کنه. روی جزئیات، رنگها، احساسات و فضای تصویر تمرکز کن! هرچی پُر جزییاتتر بهتر…- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
غـزل پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
ده دقیقه بدون توقف بنویس تایمر رو روی ۱۰ دقیقه بذار و راجب یه موضوع رندوم بدون اینکه حتی یک لحظه مکث کنی، هرچه به ذهنت میرسه روی کاغذ بیار. مهم نیست متنت خوب بشه یا نه؛ هدف فقط حرکت دادن ذهن و از بین بردن ترس از صفحهی سفیده:)- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و هفتم» ماهور بی هیچ حرفی تنها نگاهی کوتاه به امره و نهان انداخت و با صدایی گرفته گفت: - بیاید داخل. نهان که هنوز از حال و هوای عجیب خانه چیزی نفهمیده بود، نگاهش را از میان چهرهی سرخ شدهی ماهور و چهرهی رنگ پریدهی یامور که از دور کنار مبل ایستاده بود، چرخاند. حس بدی آرام- آرام در دلش ریشه میدواند؛ همان حس گنگی که پیش از وقوع یک اتفاق ناخوشایند، بیدعوت خودش را به قلب آدم تحمیل میکرد. امره هم چیزی نگفت؛ هر دو در سکوت وارد شدند. ماهور بی توجه به آنها نگاه کوتاهی به یامور انداخت و با اشارهای آرام، از کنارش گذشت و به سمت آشپرخانه رفت؛ جایی که چند قدم از سالن فاصله داشت و دیوار نیمه بلندش اجازه نمیداد حرفهایشان به وضوح به گوش دیگران برسد. یامور با مکثی کوتاه مسیر او را در پیش گرفت؛ هنوز کامل وارد آشپزخانه نشده بودند که ماهور بیمقدمه با صدایی آرام اما پر تاکید لب زد: - به هیچکس چیزی نمیگی یامور، خب؟ یامور خیره نگاهش کرد؛ صحبت راجب همان بحثِ نیمه تمامی بود که از خانهی فرهاد رهایشان نمیکرد. - باشه؟ ما هنوز هیچی نمیدونیم! یامور با تکخندهای تلخ اشکش را با پشت دست پاک کرد و گفت: - دیگه میخوای چی بدونی؟ صدایش هنوز هم میلرزید. - یعنی میگی به بابام نگم از زنی که دوستش داشته یه بچه داره؟ بچهای که الان داره زندگیِ همهمون رو سیاه میکنه؟ کلماتش آرام بودند اما هرکدامشان وزنی داشت که روی سینهی ماهور فرود میآمد. - آره یامور… نگو! لحنش برای اول بار لحنِ تشر و دستوری گرفت. - الان نگو! یامور که کمی از لحنِ او جا خورده بود، ناباورانه منتظرِ ادامهی حرفش ماند. - گفتنش فقط یه دعوای قدیمی رو دوباره باز میکنه؛ اوضاع غیر قابل کنترلتر میشه خصوصا اگه آکین بفهمه! یامور با ناباوری خندید و با اخمی غلیظ پاسخ داد: - داری از بابات محافظت میکنی؟ ماهور که در ذهن خود سعی میکرد بهترین راه را انتخاب کند، با صدایی که بلند از دقایقی پیش بود کلافه پاسخ داد: - دارم سعی میکنم اشتباه نکنم! فرقش رو بفهم! آشپزخانه دیگر برای پنهان کردنِ التیابِ میانشان کوچک بود؛ هوای سنگینش، با هر جملهای که بینشان رد و بدل میشد، سنگینتر از قبل میشد. یامور با همان چهرهی درهم قدمی جلو آمد و پرسید: - تا کِی باید سکوت کنیم؟ ماهور خیره به چشمانِ او فکش را روی هم فشرد و لب زد: - نمیدونم… تا وقتی بتونم یه راه حل پیدا کنم! یامور آرام سر تکان داد و با تمسخر لب زد: - تو همیشه میخوای همه چیز رو خودت حل کنی؛ هیچوقت اجازه نمیدی کسی کنارت باشه! گویی جملهاش از هر فریادی بلندتر بود؛ ماهور برای لحظهای فقط نکاهش کرد و خوب میدانست که هیچ جوابی ندارد! - اما اینبار فقط مشکل، مشکلِ تو نیست؛ به منم ربط داره. سکوتی بینشان خاکم شد که گویی دیوارهای خانه هم جرعت شکستن آن را نداشتند. - یامور… یامور پیش از شنیدنِ ادامهی جملهی او، با چهرهای خسته و لحنی آرام، گفت: - برو! ماهور اخم کرد و با چهرهای سرشار از سوال به او خیره شد. - مرسی که تو حمل بارها کمکم کردی؛ هروقت حس کردی تو هم میتونی روی کمکِ من حساب باز کنی بیا. اما الان فقط برو! و ماهور برای نخستین باز حس کرد فاصلهای که میانشان افتاده با چند قدم راه رفتن پر نمیشود؛ فاصلهای بود که از دل حقیقتها پر شده بود. در سالن، نهان آرام خودش را به امره نزدیک کرد و زیر لب پرسید: - دعوا میکنن؟ امره شانهای بالا انداخت. - احتمالا… هر دو با بُهت به دیوار آشپزخانه خیره شده بودند؛ پس از چند ثانیهای سکوت قامت ماهور از آن خارج شد و حینی که سوی در گام برمیداشت به امره اشاره کرد. به در رسید و در را باز کرد اما چون وجود امره را کنارش حس نکرد، سوالی به عقب نگاه کرد. امره خیره به او که حال تازه منظورش را متوجه شده بود، دستی پشت گردش کشید و مِن- مِن کنان پرسید: - من… نمونم؟ ماهور سری به نشانهی تاسف تکان داد و هیچ نگفت؛ تنها در سکوت خانه را ترک کرد و مسیر خانهی خودش را در پیش گرفت. چند قدم بیشتر برنداشته بود و با این وجود در دو قدمی خانهاش قرار داشت؛ در همان بین بوق کوتاهی رشتهی افکارش را پاره کرد.بی حوصله سر بلند کرد و با رویت چراغهای یک شاسی بلندِ مشکی درست رو به روی خانهاش اخمی درهم کشید. ثانیهای بعد در ماشین آرام باز شد و کفشهای واکس خوردهای روی آسفالت نشستند. یاشار، با همان کت تیره، موهای مرتب و نگاهی سرشار از خونسردی از ماشین پیاده شد؛ حینی که به ماهور نزدیک میشد، دستهایش را داخل جیب فرو برد و با لبخند کجی گفت: - چه عجب! یادت افتاد خودت خونه داری. ماهور که او را واضح شناخته بود بی توجه به سخنش کلید را داخل قفل چرخاند و پرسید: - مهمون دعوت کرده بودم؟ یاشار با اخمی تصنعی پاسخش را داد: - دعوت نکردی، قبول! اما بعضی حرفا اونقدر مهمن که منتظر دعوت نمیمونن. ماهور در را باز کرد و خشک گفت: - میشنوم! یاشار چند قدم نردیکتر شد و گفت: - نمیخوای دعوتم کنی داخل؟ ماهور اینبار نگاهش کرد و با پوزخند پاسخ داد: - تو چه حرفی با من داری که بیرون نمیتونی بزنی؟ - نترس، قرار نیست بیشتر از چند دقیقه وقتت رو بگیرم. نگاهِ سرد ماهور بالا آمد و چند ثانیه فقط یکدیگر را تماشا کردند؛ بعد با بی میلی کنار رفت. - بیا داخل. خانه هنوز تاریک بود و یاشار همانطور که اطراف را برانداز میکرد، آرام داخل شد؛ نامحسوس، سرنگی با محتویات نامعلوم را بیشتر زیر آستین کُتش مخفی کرد و به راهش ادامه داد. ماهور نیز بی تعارف سمت آشپزخانه رفت و بطری آب را برداشت؛ یاشار هم جوری روی مبل نشست انگار صاحب همین خانه است.نگاهش روی تک- تک قاب عکسهای خانوادگیِ روی دیوار چرخید و بعد با لبخندی موذیانه گفت: - خونهی همهی مجردها انقدر غمگینه؟ ماهور جرعهای آب نوشید. - حرفت؟ یاشار به مبل تکیه داد. - امروز خیلی دنبالتون کردم! دست ماهور روی بطری آب ثابت ماند. - تو، یامور، فرهاد… انگار روز شلوغی داشتید! چشمهای ماهور باریک شد و انگشتانش دور بطری شیشهای محکمتر! - پادویی شغل جدیدته؟! یاشار بی مهابا خندید و پاسخ داد: - نه… از روی علاقس، میدونی که؟ ماهور با شنیدن این جمله و لحنِ آرام و خونسردِ او، با تک خندهای آرام پرسید: - به من؟! یاشار تلاشی برای مهار خندهاش نکرد؛ خندهای که بیش از هرچیزی ماهور را عصبی میکرد. بطری را روی میز رها کرد و سوی سالن گام برداشت. - از اول فهمیدم هرجا اسم یامور باشه تو مثل سگ نگهبان پیدات میشه! لبخند یاشار برای لحظهای به طور کامل محو شد؛ ثانیهای به او خیره شد و سپس با همان خونسردیِ پیشین ادامه داد: - حداقل من حواسم بهش هست، برخلاف بعضیها که فقط براش دردسر درست میکنن! ماهور آرام خندید و خندهاش بیشتر از سر تمسخر بود؛ بیآنکه بداند یاشار چه چیزی را زیر آستین کتش حمل میکند با همان لبخند گفت: - جالبه… کسی که جرعت نکرد حتی احساسش رو به زبون بیاره الان ادعای مراقبت هم داره! فک یاشار منقبض شد و سرنگ را زیر انگشتانش فشرد. - فهمیدن بعضی چیزها نیاز به گفتن نداره! ماهور همزمان قدمی جلو آمد و در کامل کردنِ جملهی او افزود: - آره با تعقیب کردن، کنترل کردن و از دور نگاه کردن هم میشه، نه؟ یاشار که کم- کم از خونسردیِ نگاهش کم شده بود، اخمی کرد و پاسخ داد: - مواظب باش چی میگی!- 108 پاسخ
-
- 3
-
-
-
امروز نه ولی دیروز روز جهانی صلح بود👀😂🎀
-
داستان پروندهی صفر | GHAZAL و Masoome کاربران انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
«پارت اول» بعضی جنگها برای خاک هستند، بعضی برای قدرت و بعضی آنقدر قدیمیاند که حتی کسی به خاطر ندارد نخستین گلوله را چه کسی شلیک کرد! تاریخ، دروغگوی ماهری است. همیشه نام برندگان را با طلا مینویسد و استخوانِ بازندگان را زیر همان طلا دفن میکند. اما حقیقت هیچوقت نمیمیرد، گاهی پروندهای خانمانسوز میشود. شهر، شهری معمولی نبود؛ شبیه هر شهر دیگری نفس میکشید، چراغهایش روشن میشد، کودکهایش میخندیدند و مردمش عاشق میشدند اما زیر پوست همین شهر، رگهایی جریان داشت که به جای خون، باروت، پول، مواد و مرگ را حمل میکرد! هیچ دولتی صاحب این شهر نیست و هیچ قانونی بر آن حکومت نمیکند. اینجا فقط چهار خاندان، چهار تخت، چهار تاج و چهار پادشاه دارد. چهار باندی که سالهاست دنیا را از پشت پرده میچرخانند بیآنکه نامشان در هیچ کتاب تاریخی ثبت شود. نخستین خاندان سلطانِ ثروت بود؛ اسلحه نمیکشید، گلوله شلیک نمیکرد و حتی دستش به خون هم آلوده نمیشد! آنها فقط معامله میکردند. پول را از هر راهی که تصورش ممکن بود، عبور میدادند. بانکها، شرکتها، کارخانهها، بورسها، خیریهها و هر اسکناسی که در جهان جابهجا میشد، احتمال داشت یکبار از میان انگشتان همان خاندان گذشته باشد. بر تختِ این امپراتوری، مردی تکیه زده بود که حتی دشمنانش نیز او را با احترام خطاب میکردند؛ اردلان! مردی که ارزش هر انسان را با عددی روی اسکناس اندازه میگرفت و باور داشت دنیا را کسی نمیخرد که پول دارد؛ دنیا را کسی میخرد که پول را کنترل میکند. اما دومین خاندان بوی باروت میداد؛ مرگ، برایشان یک تجارت نبود بلکه یک زبان بود. کارخانههای زیرزمینی اسلحه، قاچاق تجهیزات نظامی، گلولههایی که پیش از ساخته شدنِ جنگ، مقصدشان را میدانستند و تربیت آدمکشهای قهار از ماموریتهای این خاندان محسوب میشد. فرماندهی این ارتشِ خاموش شخصی به نام همایون بود. مردی که معتقد بود صلح تنها فاصلهی میان دو جنگ است! سومین خاندان سم میفروخت؛ نه فقط مواد مخدر و اعتیاد! امید را میگرفت، اراده را میشکست و انسان را آرام- آرام تبدیل به سایهی خودش میکرد. تمام مرزها، تمام بندرها، تمام مسیرهای تاریک، به نام یک مرد نفس میکشیدند؛ شهرام! مردی که سقوط آدمها را هنر خودش میدانست اما هرگز کسی را مجبور به سقوط نمیکرد! فقط لبهی پرتگاه را کمی زیباتر میساخت. اما چهارمین خاندان از همه خطرناکتر بود! چون نه پول میشناخت، نه مواد و نه اسلحه! آنها حقیقت را کنترل میکردند. پروندهها گم میشدند؛ شاهدها ناپدید میشدند. قاضیها نظرشان عوض میشد و پلیسهایی که قرار بود عدالت را اجرا کنند، گاهی خودِ عدالت را به زنجیر میکشیدند و بر فراز این خاندان فریبرز ایستاده بود. مردی که میتوانست حقیقت را تنها با یک امضا دفن کند و اعتقاد داشت قدرت، وقتی لباس قانون بپوشد، هیچکس جرئت شلیک به آن را ندارد. اما این، تمامِ داستان نبود؛ سالها پیش، پیش از آنکه دنیا، این چهار خاندان را فرمانروای سایهها بداند خاندان دیگری هم وجود داشت. خاندانی که نامش از تمام اسناد پاک شد انگار هیچوقت نفس نکشیده بود و انگار هیچوقت وجود نداشت اما وجود داشت و خطرناکتر از آن بود که تاریخ بتواند آن را تحمل کند. خاندان پنجم! فرمانروای آن مردی بود به نام اِدریس؛ مردی که روزگاری، دوشادوش همان چهار خاندان ایستاده بود؛ در تمام پیمانها شریک بود، در تمام جنگها حضور داشت و در تمام پیروزیها سهم داشت. اما روزی رسید که نامش از میان تمام قراردادها حذف شد؛ پرچمش پایین کشیده شد، مهر خاندانش شکست و دستور داده شد که دیگر هیچکس حتی نامی از آن نبرد. همه فکر کردند خاندان پنجم نابود شده است اما اشتباه میکردند! و حالا پروندهای روی میزی قرار گرفته بود! بینام، بیاثر انگشت، با مُهری سرخ و تنها عددی که روی جلدش حک شده بود؛ عدد «صفر» بسیاری تصور میکردند این فقط یک پرونده است! چند صفحه گزارش، چند عکس، چند سند محرمانه! اما نه پروندهی صفر، اطلاعات نبود. پروندهی صفر تمام اسراری بود که از خاندان پنجم باقی مانده بود؛ رازهایی که اگر حتی یکی از آنها فاش میشد میتوانست چهار تخت را در یک شب واژگون کند. اماسوال اصلی این است که پروندهی صفر کیست؟ چیست؟ و دقیقاً چه میکند؟ آنها فقط یک چیز را خوب میدانستند. پروندهی صفر، یکبار پیش از این ظهور کرده بود و آن ظهور تاریخ را غرق خون کرده بود. حالا برای دومین بار پروندهی صفر بازگشته بود و این بار مرگ، سهمگینتر از همیشه روی تک تکشان سایه افکنده بود! *** بادِ شب آرام روی آسفالت خیس جاده میلغزید؛ بیآنکه بداند قرار است تا چند دقیقهی دیگر همین جاده، شاهد یکی از سیاهترین شبهای تاریخِ این شهر شود! لیموزینِ مشکی رنگ، با وقاری اشرافی دل تاریکی را میشکافت؛ خودروهای اسکورتِ آن نیز با فاصلهای منظم اطرافش حرکت میکردند. گویی دیواری از امنیت، گرداگرد سرنشینانِ لیموزین کشیده بودند. داخل کابین، بوی چرمِ تازه و عطری تلخ به مشام میرسید و سکوتی سنگین و کشدار میان سرنشینان نشسته بود؛ از آن نوع سکوتهایی که نه آرامش میآورند و نه حتی آسودگی! بلکه انگار پیش از گفتنِ هر حقیقتی، گلوی آدم را میفشارند! زن نگاهش را از شیشه برنداشت؛ انعکاس نور چراغهای خیابان روی مردمک لرزانش میرقصید و انگشتانش، بیاختیار بند کیف چرمیِ کوچکش را محکمتر میفشردند. لبهایش چندبار باز شد و دوباره بسته شد! انگار از سوال پرسیدم هراس داشت. - اِدریس برگشته؟! اردلان بیآنگه حتی نگاهش را از روبهرو بگیرد، انگشت اشارهاش را آرام روی دستهی صندلی ضرب گرفت و سیگار را با دست دیگر، از بین لبانش خارج کرد؛ چهرهاش درست به آرامشِ سطحِ دریایی میمانست که هیچکس از طوفانِ زیر آن خبر ندارد! - هنوز نه! انگار سالها تمرین کرده بود که احساساتش را پشت همین لحن یخزده پنهان کند! زن لب پایینش را میان دندانهایش گرفت؛ تک- تک اعضای بدنش اضطراب را فریاد میزدند. دخترکی بیست و چند ساله که کنارِ او نشسته بود، پس از وارسیِ اوضاع، آرامتر پرسید: - پس چرا اسمِ «پروندهی صفر» باز روی زبونها افتاده بابا؟! لبخندِ محوی روی لبانِ اردلان جای گرفت. - چون پروندهی صفر هیچوقت بسته نشد… گیلدا! سپس بیآنکه ذرهای چهرهاش تغییر کند، دکمهی سرآستین مشکی رنگش را مرتب کرد. حرکتی ساده، اما آنقدر حساب شده که انگار حتی اضطراب هم اجازه نداشت نظم ظاهرش را برهم بزند! - اما من سالهاست برای هر احتمالی نقشه کشیدم دخترم! نگاهش را مجدد به جاده دوخت و ادامه داد: - اگه طوفان بیاد من قبل از بارون، سقف ساختم! اما همسرش با این حرفها آرام نمیشد؛ حسی داشت که بوی مرگ میداد! چند صد متر آن طرفتر، در همان حینی که لیموزین آرام در دل تاریکی عبور میکرد، دو مرد بیخانمان کنار سطل زبالهای زنگ زده ایستاده بودند. لباسهایشان از سرما و کهنگی رنگ باخته بود و دستهای ترک خوردهشان، بیشتر از سنِ واقعیشان حرف برای گفتن داشت. یکی از آنها غذای نیمه خوردهای را محکم در آغوش گرفته بود و دیگری با اخم سعی میکرد آن را از دستش بیرون بکشید! - ولش کن؛ اول من پیداش کردم! - دروغ نگو! خودم از توی سطل درش اوردم! مرد تقلا کنان لب زد: - بدش! دو روزه که چیزی نخوردم! - مگه من خوردم؟! صدایشان میان سکوت شب گم میشد؛ نه کسی بود که دعوایشان را ببیند و نه کسی که اهمیت بدهد. در همان لحظه، نورِ سفیدِ چراغهای لیموزین روی صورت خستهشان افتاد. هر دو ناخودآگاه مکث کردند که ماشین آرام از مقابلشان عبور کرد. شیشههای دودی، بدنهی براق و اسکورتهایی که مثل سایه همراهش حرکت میکردند! مردِ اول با خندهای تلخ، نگاهش را تا دور شدن ماشین دنبال کرد بعد به لباس پارهی خودش نگاهی انداخت. - اینها رو میبینی؟! با کفشِ پارهاش به زمین ضربهی آرامی زد و زیر لب گفت: - گمونم اینها فامیلهای خدان… هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان شب، رنگش را باخت! نور شدیدی تاریکی را در خود بلعید و لحظهای بعد موجی سهمگین سکوت جاده را درهم شکست؛ هر دو مرد از شدت شوک بیاختیار عقب رفتند و تمام نگاهشان را به شعله و دودِ برافراشته شده از سوی لیموزین، دوختند!- 3 پاسخ
-
- 4
-
-