-
تعداد ارسال ها
37 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط ایلماه
-
پارت ۵ و ۶ فصل دومش شبیه همن بهتره بگی یکی و حذف کنن
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
درواقع سوم شخصه خب دانای کل روایت میکنه و خودمم یه جورایی بعضی وقتا خودمو نشون میدم
نمیدونم چطور توضیح بدم انگار یه سبکیه که فقط برای این دلنوشته ست😁
ممنون که خوندی عزیزم❤️
-
-
-
چکار کنم کاربر حرفهای بشم (چهره سوالی
-
۲۹ تیر
-
سلام عزیزم نظرت چیه جای زدم رمان همه بچههای انجمن جای اسم نویسنده اسم کسایی رو بیاری که تمایل به شرکت کردن داخلش و دارن
-
(رایا)
به جنازه ای که روی تخت غسالخانه دراز کشیده بود نگاه کردم و بعد به خاله طیبه که مشغول آماده کردن وسایلش بود
خاله که انگار سنگینی نگاهم را حس کرده بود دستکش هایش را برداشت و در همان حین گفت
- برو دختر برو الان رستم میاد دنبالت
از روی چهارپایه بلند شدم و گفتم
- حالا نمیشه نرم؟
چادرش را که به کمرش بسته بود را باز کرد و گفت
- شب شده و هلن داخل خانه تنهاست بعدشم من کار دیدنی ای نمی کنم که لازم باشه تو ببینی
ناچار سری تکان دادم و از در بیرون زدم
هوا رو به تاریکی بود و سردی روی قبرستان نشسته بود انگار میخواست قبرهارا بشکافه و داخل جسم بی جان افراد خفته بدمه و بیدارشون کنه
عمو رستم هنوز نیومده بود و حتی صدای موتورش هم نمیومد
به دیوار تکیه دادم و به قبرها نگاه کردم
یعنی ممکنه که الان خانواده واقعی من هم اینجا باشن از طرفی دلم نمی خواست باشن تا شاید روزی ببینمشون ولی نه برای نفس کشیدن بینشون که بتونم دلیل اینکه چرا من رو نخواستن رو متوجه بشم و از طرفی هم دلم میخواست باشن که مطمین شم اونا من رو می خواستن ولی اجل مهلتشون نداده که من رو بزرگ کنن
سرم رو پایین انداختم به سنگ ریزه مقابلم لگدی زدم که صدای موتور رو شنیدم و همزمان داد عو رستم که فکر میکردم داخلم و با صدا زدن اسمم میخواست بیرون برم
قبل از اینکه به اینجا برسه به سمتش حرکت کردم و با بالا بردن دستم صداش زدم
- عمو عمو
پاش و روی زمین گذاشت تا موتورش رو همونجا متوقف کنه صدای تر تر موتورش بلندتر از همیشه بود
- ها دختر سوار شو برمت خونه تا کامل شب نشده برسم جای طیبه
سوار شدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم
- عمو؟
موتور رو چرخوند و پاش رو برداشت
- چیه
بیشتر خود رو به جلو کشیدم
- ممکنه که من زودتر بمیرم و خاله من و بشوره
از روی سنگی رد شدیم و چون دست فرمون عمو زیاد خوب نیست از ترکه موتور بلند شدم
- اول اینکه خدا نکنه بعدشم هرچیزی ممکنه شایدم من و طیبه زودتر از شما رفتیم و به دست هلن و اسحاق شسته شدیم
حتی فکر کردن به مرگشون هم دردناک بود تنها پشت و پناهم بودن و 5 سال من رو بزرگ کرده بودن کاری که ممکنه پیرمرد، پیرزن های کم توان دیگه لحظه ای بهش فکر نکنن
دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، اسحاق روی دیوارهای نیمه کاره نشسته بود و دوستش هم جلوش ایستاده بود.
خواستم به سمت خونه که درش نیمه باز بود برم ولی اسمم صدا شد برگشتم ساناز بود به سمتش رفتم، دستم رو جلوش دراز کردم
دست داد ولی ولش نکرد من و به سمت تخته سنگی که هرروز بعد از برگشتن به مدرسه روش میشستیم و باهم دیگه غیبت می کردیم برد
دستش رو مقابلم باز کرد با دیدن پلاستیک پر داخل دستش شوکه به چشماش نگاه کردم با نگاهی به اطراف دوباره دستش رو بست و خم شد و پلاستیک رو زیر سنگ قایمکرد
با صدای آروم گفتم
- میدونی میخوای چکار کنی
آروم تر از من گفت
- آره میدونم ولی یک بار اشکال نداره
نمیتونستم براش تصمیم بگیرم اگرهم زیاد اصرار میکردم ممکن بود بگه به تو چه پس فقط سری تکان دادم و با یک خداحافظی مختصر بیرون رفتم
سرم پایین بود ولی تا خواستم برم داخل خوردن سرم همانا و بسته شدن در هم همانا لامصب از شکست عشقی هم بدتر بود صدای خنده های ریز باعث شد سرم روبرگردونم و همونطوری که لبخندی ژکوند به روی دوستای اسحاق می زدم دستم رو بالا آوردم و شروع به در زدن کردن اولین بار دستم به در خوردم و دومین بار به کله مش غلامرضا
با یک هین بلند برگشتم قدمی به عقب برداشتم که ای کاش برنمیداشتم پام پیچ خورد و با کله روی زمین افتادم
دستم رو به زمین گرفتم و نشستم با کلی اخ و اوخ پام و مالیدم و به کله کچل مش غلامرضا نگاه کردم
با اخم داشت سرش رو ماساژ میداد
- حواست کجاست بچه جان
لب گزیدم و گفتم
- همش تقصیر اسحاق بود نگاه که نمی کنه کسی پشت سرش میخواد وارد خانه بشه یا نه همینطوری مثل گاو سرش رو میندازه پایین
چیزی نگفت فقط همون نگاهش رو بیشتر روم نگه داشت البته با اخمی که هرلحظه بزرگتر میشد
- که من مثل گاو سرم رو میندازم پایین میرم
صدای اسحاق بود ولی نه از پشت سر مش غلامرضا که از پشت سر خودم
سرم رو سمتش چزخوندم خدا هیچ ادمی رو ضایع نکنه دستی روی صورتم کشیدم مش غلامرضا از جلو در کنار رفت با نگاهی مظلوم تو چشمای اسحاق که حالا جلوم بود به سمت خونه رفتم و دوباره سرم خورد به در
- ای بابا
مش غلامرضا سر رو تکون داد و گفت
خدایا هیچکسی رو داخل دام عشق به اسحاق ننداز که اگر غرق بشه نه فقط خودش بقیه رو هم ناقص میکنه
سرم رو زیر انداختم ولی دقت کردم که باز داخل در نرم وگرنه که نه فقط خجالت بلکه باید داخل همون در غرق بشم با ژست سوسمازی ای پام رو داخل گذاشتم دستم رو بلند کردم که شکر خدا رو به جا بیارم که بلا پرنده هام از شدت خنده جلوی دستوییشون رو نتونستن بگیرن و ریدن رو سر من بی نوا
سرم رو رو به آسمان بلند کردم
- خدایا حالا نمیشه جای کمک کردن به ریدن پرنده ها کاری بکنی زن دوم رونالدو بشم اونوقت جلو معتاد شدن سانازم می گیرم
فشار محکمی به شونم وارد شد و صدای اسحاق رو درست کنار گوشم شنیدم
- صدای مرا از دهان اسحاق میشنوید زارت بشین تا خدا تو رو زن رونالدو کنه خواهرم
به پشتش نگاه و دهن کجی کردم
با فاز من در نمیزنم میام تو با لگد به سمت در هال حرکت کردم و با یک حرکت انتحاری پشت رو به در کردم لامصب انگار میخواستم رو به حٌضار شیپ بزنم باسنم به در زدم که هون لحظه در باز شد و عمو رستم رو دیدم که چشماش به باسن من سریع برگشتم
- عه عمو تو هنوز نزفتی
نگاهی به من انداخت انگار دوست داشت بگه عجب باسنی داری ولی سرش رو به علامت تاسف تکان داد و گفت
- الان میرم تو راحت باش
-
لحظهای سکوت کرد، گویی نمیدانست چه جوابی به من بدهد، پس خودم ادامه دادم: ببین... قبل از اینکه حرفم را کامل کنم، به حرف آمد: - چرا باید به تو جواب بدم؟ نفس عمیقی کشیدم و با نگاهی به بیرون جواب دادم: - باید جواب بدی، چرا این مهتابنامی که میگی باید بیاد پیش عماد، همسر من؟ صدای نفسهایش شنیده نمیشد؛ انگار شوکه شده بود و نفس کشیدن از یادش رفته بود. منتظر بودم ببینم چرا شوکه شده، از چه چیزی شوکه شده؛ از اینکه گفتم مهتاب یا عماد همسر من؟ اگر آشنا بود، باید میدانست که عماد زن دارد، پس با این حساب، عماد نهفقط چیزی را از من مخفی کرده، بلکه آنها را هم بازی داده بود. عماد که نامزد مهتاب، تو چطور زنشی؟ چرا پدر و مادرش از ما همچین چیز مهمی رو مخفی کردن؟ صدایش شوکه بود، درست مثل حسی که به من دست داده بود. مهتاب که گفته بود در موردش تحقیق کنن، چطور همچین چیز مهمی رو متوجه نشدن؟ دستم را روی دهانم قرار دادم. ضربهی این حرفها برایم از بیمحبتی خانوادهام هم سنگینتر بود. مرد من، تکیهگاه من، پناه من... چرا باید همچین کاری میکرد؟ - فقط بهم بگو مهتاب کیه؟ در رو باز کردم تا شاید هوا بتواند از التهاب درونیم کم کند و قلبم را سرد کند. - ببین منم از مهتاب زیاد شناخت ندارم چشمهایم را بستم و نفسم را با حرص بیرون دادم. - پس چرا وقتی اسمش رو آوردم، اینطوری شوکه شدی؟ چند ثانیه سکوت کرد. اینبار سکوتش طولانیتر از قبل بود؛ آنقدر که صدای بوق ماشینی که از کنارم رد شد، واضحتر از نفسهایش به گوشم رسید. - چون... مکث کرد. - چون چی؟ - چون من فکر میکردم تو از همهچیز خبر داری. خندهای کوتاه و تلخ از بین لبهایم بیرون آمد. - من؟ من از چی خبر دارم آفتاب؟ از اینکه شوهرم نامزد یه زن دیگهست؟ از اینکه خانوادهش این موضوع رو از من مخفی کردن؟ یا از اینکه ظاهراً همه جز من از زندگی خودم خبر دارن؟ صدایم میلرزید. نمیخواستم گریه کنم؛ نه جلوی او، نه حتی وقتی خودم تنها بودم. - من نمیخواستم اینطوری بفهمی. - پس چطوری باید میفهمیدم؟ جوابی نداد. - آفتاب، خواهش میکنم بازی درنیار. من فقط میخوام بدونم مهتاب کیه. - گفتم که، من شناخت زیادی ازش ندارم. - پس اون حرفی که زدی چی بود؟ چرا گفتی عماد نامزد مهتابه؟ اینبار صدای نفس عمیقش را شنیدم. - چون این چیزیه که به من گفتن. دستم را روی فرمان گذاشتم و انگشتهایم را روی آن فشار دادم. - کی بهت گفته؟ سکوت، با عجز نالیدم: - آفتاب! - ببین... صدایش آرام اما پر از ترس بود و این برایم عجیب بود. - مهتاب اون زنی نیست که بخوای باهاش خودتو مقایسه کنی. ابروهایم در هم رفت. - من خودمو با هیچکس مقایسه نمیکنم. من فقط میخوام بدونم چرا یه زن دیگه اسم شوهر منو کنار اسم خودش گذاشته. - چون... باز هم مکث. - چون قرار بوده با عماد ازدواج کنه. قلبم فرو ریخت. ازدواج؟ پس فقط یک نامزدی قدیمی یا یک رابطهی پنهانی نبود، قرار بوده ازدواج کنند. دستم بیاختیار روی حلقهی ازدواجم نشست. حلقه را لمس کردم؛ همان حلقهای که هفت سال بود به آن نگاه میکردم و هر بار یادم میانداخت که عماد انتخابم کرده است. حالا برای اولینبار، همین حلقه برایم شبیه یک سؤال شده بود. - کی قرار بوده ازدواج کنن؟ - نمیدونم. - آفتاب، تو داری دیوونهم میکنی! - من واقعاً بیشتر از این نمیدونم. - پس چرا مهتاب امروز رفته پیش عماد؟ صدای آفتاب قطع شد، نه تماس را قطع کرده بود و نه جوابی داد، فقط سکوت کرد، و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندم. - آفتاب؟ بالاخره صدایش آمد. - چون... باز مکث کرد. - چون شاید هنوز اون ازدواج تموم نشده. دستم که روی فرمان لغزید. - منظورت چیه؟ صدایش آرامتر شد. - من اگه جای تو بودم، قبل از اینکه دنبال مهتاب باشم، در موردش از خود عماد میپرسیدم. - چی رو؟ - اینکه چرا بعد از هفت سال زندگی با تو، هنوز اسم مهتاب توی زندگیشه. نفسم بند آمد. - هنوز؟ منظورت چیه؟ آفتاب، تو چیزی میدونی که من نمیدونم؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: - بیشتر از چیزی که فکر میکنی. تماس قطع شد. موبایل را از کنار گوشم پایین آوردم و به صفحهی خاموشش خیره شدم. تمام بدنم یخ کرده بود. او گفته بود بیشتر از چیزی که فکر میکنی، پس آفتاب میدانست، شاید نه همهچیز را، اما چیزی را میدانست که من هفت سال، حتی یک بار هم دربارهاش شک نکرده بودم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. مهتاب... نامش مثل صدای قطرهای که مدام روی یک نقطه میافتد، داخل سرم تکرار میشد. مهتاب، نامزد عماد زنی که امروز به دیدن شوهر من آمده بود، زنی که ظاهراً خانوادهی عماد هم از وجودش خبر داشتند. و من... من تنها کسی بودم که هیچچیز نمیدانستم. موبایل دوباره لرزید. چشمهایم را باز کردم. یک پیام از آفتاب بود و فقط یک جمله نسبتا بلند رویش چشمک میزد: »بهتره قبل از اینکه از عماد چیزی بپرسی، خوب فکر کنی... شاید جوابی که میگیری، همون چیزی نباشه که دلت میخواد بشنوی«
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان قربانی دلدادگی | ZPM کاربر انجمن نودهشتیا
ایلماه پاسخی برای ایلماه ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
نه چه اشکالی- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان قربانی دلدادگی | ZPM کاربر انجمن نودهشتیا
ایلماه پاسخی برای ایلماه ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
@هانی بانو -
درخواست ناظر برای رمان قربانی دلدادگی | ZPM کاربر انجمن نودهشتیا
ایلماه پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
https://forum.98ia.net/topic/6158-رمان-قربانی-دلدادگی-zpm-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
بابا با نفسهای تند شده، به چشمهای قرمز عماد نگاهی انداخت و بدون حرف، به سمت درِ سالن حرکت کرد و بیرون زد. مامان هم به دنبالش راه افتاد. موقعی که داشت از کنارم عبور میکرد، با نگاهی چپچپ و سرشار از اکراه نگاهم کرد. - مرجان! تو اینجا بمون. قطعا که چشمام هنوز از حرفای بابات شوکهس... مرجان، کیفی را که روی دوشش بود پایین گذاشت و سری تکان داد. عماد آرام من را به سمت مرجان هل داد و با اشارهای ریز به سمت حامی، از جایش بلند شد. حامی با دودلی به چشمهایم خیره شد؛ ولی نمیدانم چه چیزی داخل صورتم دید که با ترحم، دستی به سرم کشید، بوسهای روی موهایم کاشت و به دنبال عماد رفت. - ببین چی شد! مثلاً امشب میخواستیم شام بخوریم، ولی نخورده کوفتم شد. ملیکا به سمت آشپزخانه رفت و با آب زدن به دستهایش سمتم برگشت و دستش را روی صورتم کشید. صورتم جمع شد، دستش را پس زدم و رو به مرجان کردم و گفتم: - تو میدونی منظور بابا چی بود؟ چرا به من گفت قاتل؟ سکوت، تنها جوابی بود که نصیبم شد؛ و این سکوت، برایم از همهچیز دردناکتر بود. این یعنی میدانست چرا بابا آن حرفها را میزند، ولی به من نمیگفت. چرایش را نمیدانستم. - پس یعنی من... ادامه ندادم. ادامهاش را میدانستم؛ همان کلمهای که مثل میخِ کوبیدهشده، توی سرم جا خوش کرده بود: قاتل. سکوت، تنها جوابی بود که نصیبم شد؛ و این سکوت، از هر جیغ و فریادی وحشتناکتر بود. یعنی مرجان میدانست... میدانست چرا بابا آن حرفها را زد؛ ولی نمیگفت. چرا هیچکس به من نمیگوید؟ مگر من چه کردهام که اسمم شده قاتل؟ قاتل کی؟ چه کسی را کشتهام که خودم هم خبر ندارم؟ آب دهانم را قورت دادم؛ بغضی که آنجا جا خوش کرده بود، پایین نرفت، فقط بزرگتر و سنگینتر شد. نگاهم روی دستهایم لغزید؛ همان دستهایی که صبح، برای عماد چای ریخته بود... همان دستهایی که شاید... نه. سرم را تکان دادم، طوری محکم که انگار با این تکان میشود فکر لعنتی را از توی مغزم بیرون ریخت. نشد. فقط توی سرم چرخید و چرخید و چرخید: قاتل... قاتل... قاتل... - چرا خودخوری میکنی آخه زن؟ اینا چه فکراییه؟ صدای ملیکا از لابهلای مهِ غلیظ ذهنم رد شد. دستش را آورد سمت صورتم، صورتم را کنار کشیدم، دستش را پس زدم و از جایش بلند شدم. پاهایم میلرزیدند، ولی جای دلم، محکمتر از همیشه بود: - میرم بیرون. ملیکا اول خندید؛ همان خندهی عصبیِ حتماً داری شوخی میکنی و گفت: - کجا بری زن؟ ساعت از هفت و نیم گذشته! میخوای تنها بری تو این تاریکی؟ خیال کردی اجازه میدم؟! قدمی به سمتم برداشت که دستم را به علامت ایست بالا آوردم؛ ولی این بار جلوی من نایستاد. آمد جلو... جلوتر... تا اینکه رسید جلوی در و کمرش را به چارچوب تکیه داد و دستهایش را باز کرد؛ سدی از گوشت و خون و اصرار: - نمیذارم بری! تو حالت خوب نیست، لرزش دستات رو خودم میبینم! بذار لااقل... نمیدونم... یه چایی داغ بخوری، یه لحظه آروم بشی، بعد هر جا خواستی برو! صدایش میلرزید؛ آنقدر که برای یک لحظه، دلم خواست همانجا بنشینم و بگذارم دنیا خودش حالم را بفهمد. اما نه؛ سقف این خانه روی شانههایم سنگینی میکرد و دیوارها یک کلمه را زمزمه میکردند: قاتل. - کنار برو، ملیکا. دستم را گرفت؛ محکم، با هر دو دست؛ انگار با این گرفتن میشد جلوی فروریختنِ من را هم گرفت: - خواهش میکنم... لطفاً... امشب نه... امشب نه! نگاهش خیس شد؛ چانهاش لرزید و برای یک ثانیه، بینِ ماندن و رفتن گیر کردم. اما صدای پدر، هنوز توی گوشم زنگ میزد: قاتل. دستش را از روی مچم باز کردم؛ آرام. محکم. آنقدر محکم که یعنی: شرمنده، ولی دیگر به من کاری نداشته باشید. کتم را از روی مبل برداشتم و شالم را که روی سرم نامرتب شده بود، مرتب کردم. یک قدم به سمت در... دو قدم... - ملیکا... بذارش بره. صدای مرجان، آرام اما قاطع، از ته سالن بلند شد. ملیکا به او نگاه کرد، بعد به من... دستش هنوز توی هوا بود؛ همان جایی که مچم را گرفته بود؛ خالی. انگشتهایش را یکییکی جمع کرد و بالا نیاورد: - پس حداقل... بذار من بیام باهات... جواب ندادم. فقط دستم را گذاشتم روی دستگیره، و همان لحظه بود که صدای عماد، پشتِ همین در، مانعی برای ادامهی کارم شد... - نمیدونم چکار کنم... حامی از یک طرف، اصرارهای مامانم و رفتوآمدهای آفتاب از یک طرف، هم رفتارهای مامان و بابات و فشاری که روی هیوا میذارن، کمرم رو شکسته. مامان از همهچیز خبر داره ولی باز هم آفتاب رو سمتم میفرسته... نمیدانم چکار کنم. دستم لرزید. حلقهی انگشتهایم را روی دستگیره سفتتر کردم تا لرزششان را خنثی کنم. نکند عماد از همان آفتابی حرف میزند که امروز به آن موبایل زنگ زده بود؟ - آفتاب... اسمش را زمزمه کردم. شاید آن زن میتوانست کمی از سوالاتم را جواب دهد. صورتم را با دست کشیدم؛ موبایل داخل ماشین عماد بود. در را باز کردم. روی زمین نشسته بودند؛ حامی قدم میزد و عماد دستش را به سرش گرفته بود. با شنیدن قدمهایم، هر دو به من نگاه کردند. دستم را مقابل عماد گرفتم: - سوئیچ. بلند شد: - جانم؟ چرا بیرون آمدی؟ چیزی میخوای برم برات بخرم؟ انگشتهایم را باز و بسته کردم. سوئیچ را کف دستم گذاشت. به سمت بیرون حرکت کردم که به دنبالم راه افتاد. - دنبالم نیا، زود برمیگردم. میدانست که نیاز به تنهایی دارم، پس دیگر دنبالم نیامد. *** بوقهای ممتد، سکوت را میشکستند. پاهایم را با ریتم کف ماشین میکوبیدم تا حالم جا بیاید. - الو... آن را روی اسپیکر گذاشتم و موبایل را به دهانم نزدیکتر کردم: - باید ببینمت... کار مهمی باهات دارم... یه کارِ... خیلی... مهم!
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
- تو نحسی، از عماد فاصله بگیر! دست عماد دور کمرم حلقه شد و من را به خودش فشرد. - مامان، پری، بس کنید! چرا میخواید چشمام رو ازم دور کنید؟ اون زنم! عماد با لحنی مصمم و بلند رو به مامان و بقیه میگفت. بیشتر داخل آغوشش رفتم؛ تکیهگاهم بود. اگر از او فاصله میگرفتم و دورتر میشدند، به دستهایشان خفه و بلعیده میشدم. - اون تیغ میشه تو چشمات! بهت گفته بودم این رو نخواه، حالا ببین چطور زندگیمون رو آتیش میزنه! داخل حرفهایش فقط حرص میدیدم و آز و خشمی فروخورده؛ اگر این خشمش فروخورده بود، پس باید خدا به من رحم میکرد. - مگه من چکارتون کردم؟ چرا با من اینطوری رفتار میکنید؟ صدایم خفه بود؛ و ای کاش خفه میشدم تا حرفهایشان مثل خوره من را نخورد. - تو چکار کردی؟ تو زندگی من رو گرفتی، برادرم رو کشتی، زنم رو کشتی، بچم رو کشتی... قاتل! بابا از چی حرف میزد؟ بخاطر چی فریاد میزد؟ گوشهایم مشکل داشت؛ آره، وگرنه که نباید من را قاتل میدانستند. قاتل آنها بودند، نه من! آنها بودند که با حرفهایشان زیر پایم را خالی میکردند و باعث سقوطم میشدند. آنها بودند که خشم خودشان را روی بچهی ۴ ساله خالی میکردند. آنها قاتل بودند که شیرهی جانم را میگرفتند و روحم را به صلابهای از احساسات و مرگ میکشیدند. سرم را تکان دادم؛ ولی نه، من سرم را تکان نمیدادم، آنها بودند که دنیایم را تکان میدادند و من را زیر آوارِ زلزلهی درونیام دفن میکردند تا بسوزم. - بابا، از چی حرف میزنی؟ شما به یک دلایل نامعلوم دارید میکشید دخترتون رو و... فریادِ حامی، تنِ صدای بابا را بالا برد: - اون دختر من نیست! اون هیچیِ من نیست! به سمتم حرکت کرد. من دستهایم را بیشتر و محکمتر دور عماد مبهوت میپیچوندم. به من رسید؛ با یک دست لباسم و با یک دست آرنجم را گرفت و از بین دستهای شلشدهی عماد، بیرونم آورد. زیاد فاصله نگرفته بودم که دوباره به سمتش کشیده شدم؛ و او بود که از بین دندانهای قفلشدهاش، توی صورت بابا غرید: - شما داخل خونهی من و هیوا هستید! پس یا احترام بذارید، یا از خونهی من برید بیرون و دیگه جایی که خوش ندارید نیاید!
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
خودش را به عقب کشید و عمیق به چشمهایم نگاه کرد؛ آنقدر عمیق که انگار میخواست بداند چه دیدهام که پیگیر مهتاب هستم. - پس اگر بهت نگفته، منم نمیگم. میدانستم که اصرار فایده ندارد و تا وقتی خودش نخواهد، کلمهای بر زبان نمیراند. پس از جایم بلند شدم و گفتم: - ببین، امشب باید بمونی؛ از خیلی وقته نیومدی خونه، باید شام رو دور هم بخوریم. چیزی نگفت؛ یا شاید هم داخل فکر فرو رفته بود که حرفم را نشنید. در کابینت را باز کردم و برای اینکه او را از فکر بیرون بیاورم، سیبزمینیای برداشتم و گفتم: - بذار قبل از اینکه عقدِ حامی باشی، یکم خواهرشوهر بازی دربیارم؛ شاید فرار کردی! تکخندهای کردم، اما باز هم پاسخی نشنیدم. صدای زنگ در بلند شد، ولی او باز هم چیزی نگفت. چاقو را روی ظرف گذاشتم و با گفتنِ «کیهای؟»، بلند به سمت در رفتم. منم، چشمام. اگر صدایش قابل تشخیص نباشد، باز هم این چشمام گفتنش متوجهم میکرد که کی پشت در است امضای حضورش؛ اما این کلمه، لبخندی بر لبم نیاورد؛ نه، تا وقتی که مشخص نشود مهتاب رقیب عشقیم یا... در کنار رفت و صورت عماد را دیدم. چشمهایش با دیدن من برق زد. پلاستیکهای خرید را تحویل دادم که باعث تعجبم شد، اما قبل از اینکه دلیلش را بپرسم، گفت: - مهمون داریم. ابروهایم بالا پرید. نگاهی به پشت سرش انداختم، اما کسی نبود. - مهمون؟ الان؟ کی هست؟ در را هل داد و گفت: - مامان و بابات، و مرجان و حامی. قلبم کمی تند زد. نمیدانستم آمدهاند تا باز تحقیرم کنند، یا برای دیدن عماد پا به جایی میگذارند که مایهی ننگشان است. به داخل رفتم؛ درست همانجایی که دیدم به من نداشته باشد. صدای خوشوبش و احوالپرسیِ عماد شروع شده بود. بعد از دقایقی وارد شدند. مامان به سمت من نگاه کرد؛ میخواستم دیده نشوم، اما دیده شدم. سرم را پایین انداختم، ولی قبل از آن دیدم که صورتش با دیدن من جمع شد؛ انگار که بوی بدِ زبالهای به بینیاش راه پیدا کرده باشد، دستش را مقابل صورتش تکان داد. اما با دیدن ملیکا، که تازه حواسش جمع شده بود، صورتش رنگ گرفت و به سمت او پا تند کرد. بابا هم داخل شد. از طرز راه رفتن و کفشهایش که مقابل من قرار گرفت، متوجه شدم... نخواستم سرم را بالا بیاورم، ولی ناخودآگاه بالا آوردم و نگاه تحقیرآمیزش را دیدم که از بالا به پایین به من خیره بود. لباسم را در مشتم گرفتم تا تمام افکارم را از سر دستانم به بلوزم منتقل کنم، اما نشد، نشد، نشد... - هه! تو که هنوز نمردی، چرا نمیمیری؟ چه طلسمی روی عماد پیاده کردی که هنوز حاضر نشده طلاقت بده؟ ولی خیالت راحت، کاری میکنم نفرت از تو، سرتاسر وجودش رو به قلقلّه بندازه؛ اونوقت که خودم خلاصت میکنم! هقهق ریز و ناخودآگاهی که از دهانم به بیرون پرید، باعث شد او پوزخندی بزند و تف را روی صورتم بیندازد. نگاه مبهوتِ مرجان به من بود و چشمهای پرخشمِ حامی، به بابا. قدمی برداشتم تا به سمت اتاقم بروم که صدای مامان، آغشته به تمسخر، به گوشم خورد: - چیه؟ ناراحت شدی؟ مگه بابات دروغ گفت؟ پات ذرهای به کاشیهای اتاقت بخوره، پات رو قلم میکنم! باید بمونی، چون تا تو هستی، مرجان و ملیکا لازم نیست کار کنن. دستی روی شانم قرار گرفت و فشار کوتاهی وارد کرد. لبی کنار گوشم متوقف شد و زمزمهاش پناهم شد: - ناراحت نشو، نه تا وقتی که من هستم. اون دوتا خانوادت نیستن، من خانوادتم. لحنش آرام نبود، عصبانی هم نبود؛ بین این دوتا بود. در آن لحظه مهم نبود که مهتاب کیست؛ مهم این بود که عماد شوهرِ من است، نه آن زن.
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام قشنگم قربون چشمات و وقتت که وقف رمانم میکنی
با وقتی که میذاری بخونیش به دلت نشسته این قربانی دلدادگی ما؟
-
سلام گلی میگم اگر ناظرای جدیدی گرفتی ناظر من رو عوض کن آنلاین نمیشه رمان لنگ در هوا مانده اگرم خودش آمد که دیگه هیچی
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
-
برای اینکه ناظر هروقت اومد سریعتر رمانم رو پیدا کنه و توهم یکم نفس عمیق بکشی من هم لینک و هم اسم رمان که باید نظارت کنه رو بگم؟
-
ببین عشقم هروقت پارت جدید آپلود کردی توی گروه برای ناظرت لینک تاپیک رو بفرست و بگو پارت جدید (شمارهی پارت) آپلود شد، در همین حد کافیه🩷
-
دستش را به لبهی سقف ماشین گرفت و با تکان دادن سر، موبایلش را سمتم گرفت: - من برم داخل مغازه، الان برمیگردم. موبایل گرفتم و چیزی نگفتم. کمی فاصله گرفت، اما دستش مقابل من باقی ماند؛ آستین لباسش تا آرنج بالا رفته بود و تتو روی دستش تا نیمه مشخص بود: «چشمام ❤ مهتاب». باز هم مهتاب! ولی چرا روی آرنجش تتو بود؟ در میان فامیلشان هم هیچ عضوی به اسم مهتاب نداشتند؛ پس این مهتاب که بود؟ چرا عماد نام مهتاب را روی دستش حک کرده بود؟ صفحهی موبایلش روشن بود و قفلش باز؛ با کنجکاوی روی آیکون مخاطبین کلیک کردم و لیست را به سمت پایین کشیدم تا تکتکِ نامهای ذخیره شده را بخوانم: - حسین... - حسام... - حمیرا... - چشمام... - چشمام ۲... روی «چشمام» کلیک کردم و شماره را نگاه کردم؛ شمارهی خودم بود. اگر میخواستم خوشبین باشم و فکر کنم که جایگزینی برایم پیدا نکرده تا شنیدنِ لقبم از زبانش را تقسیم نکند، «چشمام ۲» باید سیمکارت دومم باشد. از صفحهی «چشمام» خارج شدم و وارد اطلاعاتِ تماسِ «چشمام ۲» شدم، اما پیش از آنکه حتی چشمهام لحظهایام بر شماره بلغزد، در باز شد و عماد بر روی صندلی راننده جای گرفت. سریع دکمهی خانه (Home) را زدم؛ از آنجایی که او هیچوقت چک نمیکرد که من در چه برنامههایی هستم، برنامههای اخیر را پاک نکردم. - شما توی فامیل شخصی به اسم مهتاب دارید؟ بطری کوچک پرآبی را که به لبهایش چسبیده بود، جدا کرد و با سرفههای پشتسرهم، چند قطره آب از دهانش روی شلوارش ریخت. کمی به جلو خم شد؛ در حالی که با رگههایی از سرفه، به پشتش میزد تا راه نفسش باز شود، من هم برای کمک، به پشتش ضربه زدم. وقتی سرفهها تمام شد، انگار که سوالی نپرسیده باشم، با کشیدن دستمالی شروع به پاک کردن لبهایش کرد و مجدداً از ماشین پیاده شد. دلشورهای بیامان به جانم سرازیر شد؛ نکند دیگر دوستم ندارد؟ در حالی که تا همین دقایق پیش، رفتار و گفتارش چیز دیگری میگفت. نکند حرف آن زن راست باشد و عشقمان پایدار نباشد؟ روی داشبورد کوبیدم و با خود گفتم: - چشممون زده، وگرنه که عماد اهل این کارها نیست؛ اصلاً خیانت در کارش نیست. اما آن زن، «آفتاب»، چه میگفت؟ برای چه باید مهتاب پیش عماد میآمد؟ «زن، تو ۷ ساله ازدواج کردی، این شکها نباید داخل زندگیت باشه...» «ولی خب، بعضیا توی هفتمین سال ازدواجشون ممکنه به طلاق بکشن...» چانهام لرزید. آب دهانم را قورت دادم و با چرخاندن سرم، به عماد خیره شدم؛ او داشت به موهایش دست میکشید و هر از گاهی سرش را به سمت ماشین میچرخاند. با دیدن نگاهِ خیرهی من، دوباره سرش را برگرداند. هرچقدر خیره بودم، او تکان نمیخورد و نمیآمد تا به خانه برویم و من این شکهای بیمورد را با توضیحاتش بشورم و ببرم. برگشتم و در ماشین را باز کردم. با پیاده شدنم، باد سردی که تا آن لحظه با گرمای بخاری و فضای بسته فراری شده بود، دوباره بر تنم نشست و لرزهای به جانم انداخت؛ درست مثل همان شکهای بیمورد. به سمتش حرکت کردم. صدای پایم را شنید اما برنگشت. - عماد! صدای حامی بود؛ داشت از ماشینی پیاده میشد و دوشادوش ملیکا به این سمت حرکت میکردند. با دیدن ملیکا، گل از گلم شکفت؛ شاید میتوانستم با حرف زدن با او، از زیر زبانش بکشم که مهتاب کیست. پس به سمتش رفتم و با باز کردن دستهایم و لبخندی که به زور روی لبم نشسته بود، در آغوشش فرو رفتم. او بزرگتر و تپلتر از همیشه بود؛ گونههای قرمز رنگش که به خاطر سرمای هوا روی سفیدی پوستش بیشتر به چشم میآمد را بوسیدم و بدون حرف، دستش را گرفتم و به سمت ماشین حامی رفتیم. - هیوا! - چشمام! حامی و عماد با تعجب صدایم زدند، اما من بدون توجه به آنها، با سوار شدن در ماشین ملیکا، سوئیچ را چرخاندم و حرکت کردم. *** کلید را چرخاند و در را هل دادم. دکمههای کتم را باز کردم و داخل آشپزخانه رفتم. کتم را از بالای اپن روی مبلهای شیریرنگ پرتاب کردم. با گذاشتن چای، به سمت ملیکا رفتم و کنارش روی مبل نشستم. دستهایش روی پاهایش مشت شده بود و به خانه نگاه میکرد؛ طوری که حس کردم انگار تا به حال خانهی برادرش را ندیده یا من راهش نداده بودم. بدون مقدمه گفتم: - تو مهتاب رو میشناسی؟ رنگِ تعجب در تیلههای سبز رنگش شدت یافت و لحظهای مات ماند. - تو مهتاب رو از کجا میشناسی؟ صدایش آرام بود، انگار نمیخواست متوجه حرفش شوم؛ زمزمهاش فقط برای خودش بود. - مهتاب کیه ملیکا؟ اینبار با عجز پرسیدم و اجازه ندادم سکوتش مانعِ حرف زدنم شود. - داستان مهتاب طولانیه، بذار بعداً برات تعریف کنم، باشه هیوا؟ دستهایش را گرفتم: - توروخدا ملیکا! - یا میذاری بعداً برات قضیه رو بگم، یا به داداش میگی واست تعریف کنه. فشاری به دستهایش آوردم: - داداشت اگر میخواست با من حرف بزنه، توی این هفت سال تمام قضایا رو میگفت!
- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
دستم را روی دستگیرهی سرد و کمی نمناک فشار دادم و آن را به پایین کشیدم. صدای زنگ موبایل، باعث شد در دوباره بسته شود؛ موبایل عماد بود، اما مگر موبایل در دستش نبود و به پدر و مادر فریاد زنگ نزد؟ اخمی ظریف بر پیشانیام نشست و نگاهی به بالای داشبورد انداختم؛ حتی قاب گوشی هم شبیه به قاب موبایل عماد نبود. آن را برداشتم و با نگاهی کنجکاو، انگشتم را روی دکمهی سبز رنگ گذاشتم و به سمت بالا کشیدم. با زدنِ گزینهی اسپیکر، طنینِ صدای زنانه و نازکی در فضای بسته پیچید: - الو مهتاب! کجایی تو دختر؟ مگه قرار نبود زود از جای عماد برگردی؟ نفسم در سینه حبس شد؛ چشمانم که شک نداشتم دو دو میزد، به سمت نامی لغزید که بالای صفحه موبایل و حالا در مغزم حک شده بود: (آفتاب کرامتی). - مهتاب کیه؟ صدایم لرز داشت و خنکیش، چندین درجه از هوای بیرون پایینتر بود. - شما کی هستید؟ گوشی مهتاب دست شما چکار میکند؟ سوال میپرسید، اما بیشتر حس یک بازجویی را به من منتقل میکرد. - خانم، دارم میگم مهتاب کیه؟ چرا باید پیش شوهر من بیاد؟! لحنم بالاتر رفته بود. - شوهر؟ شوهر شما کی هست؟ اصلاً بگو ببینم، تو خودت کی هستی؟! تقهای به شیشه خورد، اما نگاه من ذرهای تکان نخورد. - هیوا، چرا جواب نمیدی؟ صدای عماد بود؛ در را باز کرده بود. بدنم لرزید و با بهت و شوک، به چشمان او خیره شدم. سپس دوباره با دیدن صفحهی گوشی که حالا خاموش شده بود، به خودم آمدم. پیش از آنکه زنِپ پشت خط کلامی بگوید، گوشی را روشن کردم و دکمهی قطع تماس را فشردم. موبایل را میان دستانم فشردم تا از لرزششان جلوگیری کنم و گفتم: - جانم، حواسم نبود...
- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
من نمیتونم امضاء بذارم میرم جاش ولی فقط میگه که نشون بده امضاء های بقیه رو یا نه