-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
درخواست ناظر برای رمان نبض مرگ | غزل کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
رو چشمم ستایش جان. ولی رمان غزل جان رو مطالعه کردم نکات آنچنانی برای نظارت ندارن سطح قلمشون بالاست- 5 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
🔴یه تمرین فوری برای همین امشبت! این جمله رو کامل کن و بدون فکر ۱۵ دقیقه بنویس: «بدترین تصمیم زندگیام وقتی بود که…» ویرایش نکن، فقط ادامه بده. وقتی متنت کامل شد مجدد چکش کن و ایراداتش رو اون موقع ادیت کن؛ اونطوری هم ادیت زدن رو خوب یاد میگیری و ایراداتت رو میفهمی، هم برای اون ۱۵ دقیقه تمرکزی روی ادیت زدن نداری و تمام تمرکزت روی متن و نوشتته✨- 9 پاسخ
-
- 7
-
-
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت هفتاد و چهارم» از عمد واژهی ( دخترت) رو با تاکید گفت و من باید خر میبودم اگر نمیفهمیدم بچه داشتنم از نامدار چقدر حرصیش کرده! سریع از شرکت خارج شدم و عینک دودی رو روی چشمهام گذاشتم؛ به محض دیدن ماشین نامدار داخل نشستم و سریع با سرعت وحشتناکی به حرکت افتاد. - چته تو؟ باز وحشی شدی؟ بهم نگاه کرد؛ چشمهاش از خشم سرخ شده بود! - رو مغزم راه نرو ویانا! به اندازهی کافی حرصی هستم؛ من این آراز تخم حروم و زنده نمیزارم! - از کجا مطمئنی کار خودشه؟ اخمو بهم نگاه کرد؛ جیغ زدم: - به جلوت نگاه کن! کم مونده بزنی جفتمون رو به کشتن بدی، یا آرومتر برو یا به جای من به جلوت نگاه کن! سوالم رو جواب داد: - هیچ کثافتی جز خودش اسمِ (پدر مدلینگ ایران) روش نمیذاره! این خودراضی بودن فقط از آراز توکلی برمیاد. اصلا از همون شب معلوم بود هدفش چیه! تو نوشیدنی بدون الکل سفارش دادی، ولی اون به بارمن گفت برات الکلیش رو بیاره! اخم کرده به مقابلم نگاه کردم؛ حرفهاش منطقی بود! با عقل جور در میومد. - استعفا بده از شرکتِ این عوضی، استعفا بده ویانا! حرف ناگهانیش باعث شد اخم کرده بهش نگاه کنم. - چی میگی نامدار؟ استعفا بدم که بیام ور دستِ تو کار کنم؟ دیشب معلوم نیست چه گوهی خوردم، دم به تلهات دادم، هوا برت داشته! با صدای بدی ترمز کرد و اگر خودم رو نگه نمیداشتم مستقیم توی شیشه میرفتم! - حداقل توی مستی خود واقعیتی ویانا! احساساتت رو پنهون نمیکنی. یکه خوردم؛ چی بهش گفته بودم؟ چیکارکرده بودم؟ ادامه داد: - دیشب همینجا روی همین صندلی، من و بوسیدی! بعد از اون همه سال حسرت بوسیدنت روی دلم مونده بود ویانا! جون به لب شده بودم؛ جون به تنم رسوندی! قلبم به تپش افتاد؛ نگاه وحشیم آروم شد و آب دهانم رو قورت دادم؛ لعنت به دیشب! لعنت به من، بوسیده بودمش؟ دروغ چرا، شاید حتی کمی دوست داشتم دیشب رو هوشیار بودم؛ دلم براش تنگ شده بود! - ویانا… - من و ببر شرکت! متعجب و اخم کرده بهم نگاه کرد؛ شاید فکرمیکرد کمی نرم بشم و آرومتر باهاش برخورد کنم! - ویانا! - نامدار گفتم من و ببر شرکت! بیحرف و با خشم ماشین رو باز به حرکت در آورد و دور زد؛ اینبار سکوت بینمون ذرهای شکسته نشد و من با اخم به مقابلم خیره بودم؛ حق با پیام بود! باید کمی فاصله میگرفتم؛ نباید بیشتر از این پیش میرفتم! دیشب کار دستم داده بود. تلفن نامدار زنگ خورد و پر حرص جواب داد: - چته جاوید؟ کلافه لحظهای پلک بست و لبهاش رو روی هم فشرد. - میدونم دیدم خبر و! لعنتی! کم کم داشت به گوش همه میرسید. - چیکارکنم من؟ برم یقهی این مرتیکه رو بچسبم باز؟ اخمو بهش نگاه کردم و جواب جاوید رو تند داد: - بذار هرکی هر گوهی میخواد بخوره! چیکارکنم دیگه؟ به پیشونیش دست کشید. - خیلی خب جاوید، کاری نداری؟ روی جاوید بیچاره تلفن رو قطع کرد و مقابل شرکت توکلی ماشینش رو نگه داشت؛ قبل از اینکه پیاده بشم گفت: - فقط بخاطر تو دیگه پام و توی اون شرکت نمیذارم و گردن اون مرتیکه رو نمیشکنم! دلم نمیخواد باز فکرکنی دارم با آبروت بازی میکنم؛ ولی شک نکن به همین زودیا تیکه تیکهاش میکنم! قرارنیست آروم بشینم ویا. - ازت نمیخوام آروم بشینی؛ رقابتتون به من هیچ ربطی نداره! توکلی روز اول به من گفت من رو قاطی این بازیها نمیکنه، ولی کرد؛ اون نامرد بود، تو نباش نامدار! و از ماشین پیاده شدم؛ پر خشم سمت شرکت رفتم و به دقیقه نرسید که گوشی میون دستم لرزید. « نامرد بودم که اونطور گذاشتم بری ویا، ولی الان دیگه نیستم! نمیزارم یه مو از سرت کم بشه، اعتماد کن بهم.» *** قند رو توی دهانم جا به جا کردم و از چای تلخ توی فنجونم نوشیدم؛ آهو با شوق فراوان روی شکم برجسته شدهاش دست کشید و خطاب به همه گفت: - الان مهمونی خونه توفان و نفسه، مهمونی بعدی جشن تعیین جنسیت بچهی ماست! از الان آماده باشید. بچهها شروع به ذوق کردن و هرکس به نحوی سر و صدا راه انداخت؛ دخترا و توفان قربون صدقهاش میرفتن و بقیه همراه با جاوید از بدبختیِ بچه داری و زایمان میگفتن! مایا کنار نامدار نشسته بود و مدام توی گوشش حرف میزد و من گوشهی پذیرایی مشغول حرص خوردن بودم! نامدار اما با حوصله و شوق بسیار، به حرفهاش گوش میداد و جواب کلمه به کلمهی حرفهاش رو میداد. کلافه نگاهم رو ازشون گرفتم و فنجونم رو روی میز کوبیدم؛ نفس سمتم خم شد و توی گوشم گفت: - این بچه عاشق نامدار شده! فکرکنم دیگه به تو نگاهم نکنه ویا.- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت هفتاد و سوم» اخم کردم؛ باقی موندهی لقمه توی دستم مشت شد و حق با پیام بود، ولی من بهم بر خورده بود! چرا؟ چرا هنوز نسبت به نامدار کبیر انقدر گارد داشتم؟ - پیام درسته نامدار اون کار رو در حقم کرد؛ بد کرد، خیلیم بد کرد! ولی این دلیل نمیشه خوبیهاش رو نبینم! نامدار به جز اون موضوع یکبار حتی از گل نازکتر هم بهم نگفت! حالا هم غریبه نیست؛ به قول خودت پدر بچمه! باید ازش فرار کنم؟ ناباور بهم نگاه کرد. - تمام این مدت داشتی همین کار رو میکردی ویانا! اسم نامدار کبیر میومد تنت میلرزید؛ چیشده الان؟ شاکی بهش نگاه کردم. - پیام، مثل گذشته برخورد نکن! - ویانا چرت نگو! اون حسی که بهت داشتم گذشت و رفت؛ تو الان برای من یه دوستی! یه دوست که خیلی ارزشمنده و دلم نمیخواد باز تو حال بد گیر بیوفته. ویا ما اون روزای بدت رو به چشم دیدیم، درک کن که دیگه نخوایم اونطور توی بدبختی گیر کنی! لب گزیدم؛ همچنان شاکی بودم و اخم داشتم؛ این جملههای بی سر و تهش چی معنی داشت؟ پیام از من چی میخواست؟ - الان حرف حسابت چیه پیام؟ چیکارکردم که نباید میکردم؟ - دیشب… اسم دیشب اومد و مکث پیام، باعث شد باز به دلهره بیوفتم؛ میون حرفش پریدم: - دیشب چی پیام؟ چه غلطی کردم من؟ بهم نگاه کرد؛ کمی از اخمش کم شده بود و انگار میخواست بهم بخنده! - نترس ویا! کاری نکردی، نامدارم آدم سواستفاده ازت نیست، مگه نه؟ واقعا اینطور نبود؛ حداقل تو مستی و نادونی ازم استفادهی جن*سی نمیکرد! - همینطوره. مقابل شرکت ایستاد. - رفتی بالا اکسپلور اینستات رو چک کن! اخم کردم؛ چه ربطی داشت؟ - نکنه اینبار تو مست کردی پیام؟ این چرندیات چیه؟ به ساعت مچی توی دستش نگاه کرد. - ویا دیرم شده؛ بپر پایین! اکسپلور و یادت نره، مست نیستم! هوشیارِ هوشیارم. گیج پایین پریدم و پیام با تیک آفی ازم دور شد؛ سمت درب شرکت رفتم و حین سوار آسانسور شدن زیرلب به پیام و نامدار و آراز توکلی و همهی آدمهای اطرافم فحش دادم! با دست زیر چونهام به مدلهایی که میکاپ میشدن نگاه میکردم و کلافه نفسم رو بیرون میفرستادم؛ آرامش کنار توکلی ایستاده بود و عین بلبل برنامهی امروز رو برای بار دهم تکرار میکرد! صدای پچ پچها توی سرم میپیچید و تقریبا همه به من خیره بودن و بعد از حرفهای اون روزِ آراز و نامدار و بعد هم مهمونی دیشب و نزدیکی من به نامدار، پچ پچها حسابی فراوون شده بود! - دختره دیشب حسابی مست کرده بود! از بغل کبیر بیرون نمیومد؛ ناسلامتی کارمند آراز توکلیه! - بالاخره یه روزی معشوقهی کبیر بوده، از کجا معلوم هنوز باهم نباشن؟ - بابا دختره ازش بچه هم داره! میدونی یعنی چی؟ صدای هین کشیدن چندنفر به گوشم رسید و بیحوصله چشم بستم؛ عجب بیکارهایی بودن! دغدغهشون زندگی من بود. گوشیم روی میز کنارم لرزید و سرم رو بالا آوردم؛ دخترها هنوز راجع به من پچ پچ میکردن و من نگاهم میخ تلفنم بود. « ویانا باید صحبت کنیم؛ فوراً!» به آراز نگاه کردم؛ به گریمورها دستور میداد و حواسش سمت من نبود. برای نامدار تایپ کردم: « باز چیشده؟» نوتیف اینستا بالای گوشیم نقش بست و بعدش پیام نامدار: « اینستا رو چک کن.» سریع وارد دایرکتم شدم و روی پیج نامدار کلیک کردم؛ پست جنجالی مقابلم چشمهام رو باز کرد! کم مونده بود فکم از شوک پایین بیوفته، این مسخره بازیا کار کی بود؟ نامدار بلافاصله بعد از پست برام نوشت: « کار آرازه، شک ندارم!» و بلافاصله بعدش چند فحش زشت فرستاد؛ من فقط نگاهم به پست و تیتر زیرش بود؛ نگاهم بین گوشی و آراز دودو میخورد، اگر کار اون بود، هدفش دقیقا چی بود؟ قرار بود من رو وارد جدال بین خودش و نامدار نکنه! « تیک و تاک نامدار کبیر، رئیس شرکت تعلیق شده با کارمند آراز توکلی، پدر مدلینگ ایران!» چند عکس از من تقریبا توی آغوش نامدار که بازو و موهام رو سانسور کرده بودن؛ اون مرتیکه، از قصد من رو مست کرده بود! از قصد دست به چنین کثافتی زده بود تا اینطور با آبروی من و نامدار بازی کنه. کامنتهای زیرش باعث شد چشم ببندم و دستم رو روی پیشونیم بزارم. «تو شرکت توکلی پیچیده دختره یه بچهی پنج ساله از نامدار داره!» «مرتیکه عجب چیزیه، ولی حیف که داره با اعتبارش بازی میکنه.» « خدا میدونه چندتا کارمند دیگه رو تو بغلش میگیره! امان از این خرپولهای بیفرهنگ.» «این ویانا وثوقی هم خوب خر شانسه! با این تیک و تاک میزنه تو شرکت اون یکی کارمیکنه، چندتا چندتا دختر؟ تو حلقومت گیر نکنه!» گوشی باز توی دستم لرزید؛ نامدار بود. «ویانا من دم در ایستادم؛ بیا بیرون!» سریع تایپ کردم: « یعنی چی؟ تایم کاریمه نامدار!» « میای یا باز خودم پا توی اون شرکت بزارم؟» عصبی لبهام رو روی هم فشردم؛ عجب گیری افتادم! لعنت به جفتتون. « خیلی خب! الان میام.» سریع سمت توکلی رفتم؛ اخم داشتم، مرتیکهی از خود راضی خودش و پدر مدلینگ ایران میدونست؟ - آراز خان، من باید برم جایی. با پوزخند بهم نگاه کرد. - کجا به سلامتی؟ جدی به چشمهاش خیره موندم. - حال دخترم خوب نیست، راجع به اینم باید جواب پس بدم؟ میخوام برم ببرمش دکتر! پوزخندش بیشتر شد. - خیلی خب برو؛ برو دخترت رو ببر پیش دکتر!- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
یا حضرت ابلفضل این چه پوستریه:))))) چرا انقد قشنگه:)))) سکته کردم از قشنگیش وای وای😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 منم میخوامممم
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
سگ توش🤣🤣🤣🤣🤣 چیکارکنممم
واسه رو به تو پشت او میخوام، چون مثلث عشقیه میخام یه عکس بمب باشه مغلوم باشه دونفر عاشق یه نفرن ولی کاری از دستم برنمیاد🗿 ایدهای داری؟
-
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت شصتم) دخترک فرصت ادامه دادن را به او نداد و با جلو آمدنش، اینبار دقیقاً در کنارش ایستاد! معراج لال شده به او خیره ماند و دستان لیلی روی حریر زرشکیِ آستینهایش رقصیدند؛ واقعا هم سردش شده بود اما ترجیح میداد همچنان در کنار معراج بماند؟ پسرک بیفکر کتش را از تن بیرون آورد و روی شانههای لیلی انداخت؛ نگاهش حین اینکار مدام از روی چهرهی دخترک دزدیده میشد تا مبادا عشق عمیقِ در چشمانش هویدا شود، اما لیلی خوب میفهمید که معراج چقدر مجنونش شده است! با هردو دست یقهی کت معراج را گرفت و جلو آورد؛ بوی گس عطر پسرک در بینیاش پیچید و با نفسی عمیق گفت: - ممنونم ولی لازم نیست، پس خودتون چی؟ در واقع خودش را در مقابل لیلی هیچ میدید؛ اگر لیلی گرم بود، معراج هم گرمش میشد! سرمای هوا روی تنش تاثیر آنچنانی نداشت وقتی که میدانست تن ظریفِ لیلی زیر کتش گرم گرفته. سیگار دوم را از پاکت بیرون میآورد که دخترک شرمنده گفت: - دود سیگار اذیتم میکنه… ببخشید! حرفش هرگز معراج را دلخور نکرده بود و نیازی به معذرتخواهی هم نبود؛ پسرک بلافاصله سیگار را به پاکت برگرداند و آن را با فندک استیلش، در جیب شلوارش جای داد. معراج منتظر یک جمله از سوی لیلی بود تا متوجه شود که چه چیزی را دوست ندارد و بلافاصله بعدش، آن چیز را کنار بگذارد! هرچند کنار گذاشتن سیگارهایش آن هم در این روزها و در چنین شرایط سختی قدری دشوار بود اما حال دگر میدانست نزد لیلی نباید لب به سیگار بزند. ناخواسته زمزمهوار پاسخ داد: - در واقع… از طرف من ببخشید! نگاه لیلی برای چندلحظه روی چشمان عاشق و اخم کمرنگ معراج نشست و بعد با لبخندی شیرین نگاهش را دزدید. - این چه حرفیه؟ بخاطر من مجبورین سیگار نکشین؛ اگر میخواین من بر… بیطاقت میان حرفش پرید: - نه! راحت باشین خانم. لیلی با علامت سوالهای بسیارِ در چشمانش به او نگاه کرد و پسرک مجدداً به گلهای مقابلشان خیره شد؛ هرچند گلِ خودش سمت راستش ایستاده بود نه در مقابل، اما همچنان جسارت مستقیم نگاه کردن را نداشت! تمام عمرش با نگاهی بیاعتنا از کنار زنها گذر کرده بود و حال نمیخواست با یک نگاه، تمام اعتبارش را زیر پای لیلی بریزد! در سر خودش ابهتی داشت و چنین برخوردهای مزخرفی از او بعید بود. باید قدری میگذشت تا به این شرایط عادت کند. اگر یک نفر، تنها یک نفر آندو را آنگونه با نگاهِ سرشار از عشق معراج از دور مشاهده میکرد، تمام اعتبار و ابهت معراج در میان جمعیتِ میهمانی از بین میرفت! او معراج تهرانیمقدم بود؛ هرگز نباید به این سادگیها خودش را مهلکهی دست دشمنانش میکرد. اگر تا صبح هم میشمرد، دشمنانش تمامی نداشتند! یک حرکت کوچک، میتوانست معراج را مقابل آنها از پای در بیاورد، و آن حرکت کوچک میتوانست لیلی باشد! لیلی با آن قدرت ماورایی و تپش قلب بالای معراج در مقابلش. -
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
*نوشتن خارج از پروژه اصلی* اگه روی رمانت قفل شدی: 🔹یه داستان کوتاه ۱۰۰۰ کلمهای بنویس. 🔹از دید شخصیت منفی رمانت یه مونولوگ بنویس. 🔹یه صحنهی کاملا بیربط ولی احساسی خلق کن. فشارِ «باید اول این رمان و تموم کنم» انگیزه رو میکشه! میتونی بعضی وقتها از موضوع رمانت فاصله بگیری و متنهای متفرقه بنویسی! اینطور هم قلمت قویتر میشه هم تجربههای بیشتری توی نوشتن کسب میکنی، و هم اینکه خودت رو برای نوشتن ادامهی اثرت آماده میکنی.- 9 پاسخ
-
- 7
-
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و نهم) متین به خنده افتاد و لیلی باوقار لبخند زد؛ نگاهش پایین افتاد تا مستقیماً در چشمان معراج خیره نشود اما حین لبخند زدن از بابت فکرکردن به رقصیدنِ معراج، مغزش همچنان درگیر حرفهای متین بود! حال دگر یقین داشت که معراج بیعلاقه پیش نیامده و متین مقابلِ لیلی براش نقش یک بهانه را داشت! دخترک بین خندههایش بریده بریده پاسخ معراجِ بیعصاب را داد: - خیلی خب بابا! غلط کردم… چرا میخوای بزنی؟ نرقص خب، به من چه؟ معراج با غیض نگاهش را گرفت و در نهایت روی اردشیر نشست؛ نگاه حریصِ مردک روی دختر و پسرهای جوان مجلس میچرخید و آنها شیرینیهای مخصوصش را با ولع میخوردند! پرههای بینیاش از حرص باز شدند و دگر طاقت ماندن در آن مجلس لعنتی را نداشت؛ لعنت به پدرش، لعنت به ارژنگ، لعنت به بهروز و تمام امثالشان! لبانش را محکم بر یکدیگر فشرد و نگاهش با مکثی بلند از روی مردکِ بیصفت برداشته شد. - کثافت! زمزمهاش میان صدای بلند موزیک گم شد و همزمان با چنگ زدن فندک استیل و پاکت سیگارهایش از روی میز، با اخم خطاب به متین و لیلی گفت: - من میرم بیرون. و بیطاقت از میان جمعیت بیرون زد؛ داشت دیوانه میشد! اسمش کنار اسم آن مردک بیهمه چیز میآمد و چارهای نبود… اردشیر پدرش بود! هرچقدر هم بد، حتی با وجود آن شیرینیهای کثافت اردشیر پدرش محسوب میشد؛ هرچند خودش سالها پیش او را تماماً از زندگیاش حذف کرده بود اما همچنان گاهاً اسم اردشیر را در کنار اسم خودش میشنید! پدری که منبع مواد مخدر بود و فرزندی که موادهای امثالِ پدرش را به درک واصل میکرد. خشمگین سیگار اولش را آتش زد و با یک دستش در جیب محکم به آن پک زد؛ نگاهش پر اخم روی باغچهی مقابل و گلهای رنگارنگش میچرخید و حال دگر آن صدای موزیک بلند و آزاردهنده مستقیماً توی گوشش پخش نمیشد! پک بعدی را زد و صدای قدمهایی آرام و متین به گوشش رسید؛ گردنش قدری سمت صدا متمایل شد و انگار که فرد مقابل برای برداشتن هر قدمش سرشار از تردید بود! بوی خوش عطرش پیش از خودش به بینیِ معراج رسید و به محض بوییدن، کامل سمت صدا برگشت! لیلی با آستینهای حریر و شک در قدمهایش کمی آنطرفتر بود و به محض دیدن معراج، قدمهایش را کُند کرد! اخم پسرک رفته رفته کنار رفت و سیگارِ به فیلتر رسیده دستش را سوزاند؛ سوزشش باعث شد بالاخره به خودش بیاید و سیگار را پایین بیندازد! با کف کفش سیگار را له میکرد که لیلی با جسارتی بیشتر، با دو قدم خودش را به معراج رساند و قدری لرزان پرسید: - خوبین؟ نگاه معراج باز بالا آمد و روی چهرهی دلربایش نشست؛ مردمک چشمان دو رنگش کوچک و بزرگ میشدند و اگر اشتباه نمیکرد، نگاهِ لیلی برای او نگران بود! قلبش برای آن زیبایی و دلبریهای لیلی لرزید و آرام پاسخ داد: - ممنون خانم، خوبم؛ سردتون میشه… -
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
بیا به تنبلیت غلبه کنیم! این یه مشکله که به شخصه اکثر مواقع خودم باهاش سر و کله میزنم😂 گاهاً شرایط برای نوشتن جوره و وقتت خالیه، اما ذهنت مدام از نوشتن فرار میکنه! توی اینجور مواقع از قانون ۱۰ دقیقه استفاده کن! به خودت بگو فقط ۱۰ دقیقه مینویسم؛ ۹۰٪ مواقع بعد از اون ده دقیقه ادامه میدی چون سختترین بخش «شروع کردنه»!- 9 پاسخ
-
- 7
-
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و هشتم) لیلی کمی از نوشیدنی مقابلش نوشید و جام را روی میز قرار داد؛ نگاه پسرک مدام روی او در رفت و آمد بود و محتوای آن جامِ لعنتی که الکلی نبود؟ متین قدری گیج بود و نمیخواست که دخترک را بخاطر سهلانگاریهای متین مست و ناهوشیار به خانه برساند؛ به هرحال مسئولیتش را بر دوش داشت! نگاه لیلی سمت میهمانها در چرخش بود و معراج با یک حرکت جام دخترک را بالا آورد؛ محتویاتش را سریعاً بویید و اگر اشتباه نمیکرد هیچ خبری از بوی بد الکل نبود! جام را سمت میز بازگرداند و نگاه لیلی به سویش برگشت! بین معراجِ اخمو و جامِ نوشیدنی چرخید و با لبخند گفت: - آبمیوهست فقط! کمی معذب سر تکان داد و نگاهش را دزدید؛ نمیخواست لیلی متوجهش شود و با خود فکرکند که معراج قصد کنترلش را دارد! اینطور فقط اوضاع بدتر و بدتر میشد، معراج سعی داشت با کوچکترین برخورد دلِ لیلی را به دست آورد و هرگز نباید خرابش میکرد. متین به جمعشان پیوست و میانشان ایستاد؛ دستانش را صمیمانه دور گردن معراج و لیلی انداخت و میان صدای بلند موزیک بلااجبار بلند گفت: - این بابای توام عجب گیریه معراج! داره به کل مجلس شیرینی میده؛ نه هر شیرینیای ها! از اون شیرینیهای کوفتیِ مخصوصِ خودش. نگاهش روی چهرهی لیلی نشست و دخترک با نگاه کنجکاوش به معراج نگاه کرد؛ متین گند زده بود! لیلی تا به حال فکرمیکرد متین خواهر معراج است و حال با شنیدن جملهی «بابایِ تو» عمیقاً به شک افتاده بود! متین کارش خراب کردن بود و پسرک میدانست که همین روزها نقشههایش را نقش بر آب میکند، و بالاخره لیلی یک روز باید میفهمید که معراج متین را برای دیدنش بهانه کرده است یا نه؟ آب دهانش را قورت داد و نگاهش را دزدید؛ صدایش حین پاسخ دادن به متین آرام و تحلیل رفته بود و رویِ نگاه کردن به چهرهی لیلی را نداشت. - خجالت میکشم همه جا اسمم کنارِ اسمشه؛ کاش دعوت نبود! نگاه لیلی روی محتویات جام نشست و در فکر فرو رفت؛ فکر به زندگیِ پیچیده و درهمِ معراج… چقدر دیگر برایش دروغ بافته بود تا به آن آموزشگاه لعنتی راه پیدا کند؟ اصلا این مردِ مقابلش چه کسی بود؟ چهکاره بود؟ قضیهی پدرش با آن شیرینیهای مخصوص چه بود؟ متین که آندو را اینگونه مغموم دید نگاهی بینشان چرخاند و با لبهای ورچیده سمت معراج برگشت. - خیلی خب بابا، توام زود پکر نشو. این همه موزیکِ قشنگ بیا وسط یه کمری تکون بده! نگاه لیلی بالاخره روی معراج نشست و پسرک بیشتر اخم کرد؛ دست متین را از دور گردنش باز کرد و با غیض به استیجِ رقص نگاه کرد. - چی دیدی تو من؟ کِی رفتم وسط کمر تکون دادم که الان بار دومم باشه؟ -
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : آموزش نویسندگی
گاهاً پیش میاد که ساعتها و روزها توی نوشتنِ یه صحنه بمونی و ندونی که چطور باید نوشته بشه؛ ایدهای برای نوشتنش نداشته باشی و برات سخت باشه. توی اینطور مواقع هزاران راه برای برگشت انگیزه و ایدهپردازی وجود داره؛ یکی از موارد: برگرد به «چرا؟»؛ از خودت بپرس: 🔹چرا اصلا شروع کردم؟ 🔹توی این صحنه چه حسی رو میخواستم منتقل کنم؟ 🔹اگه این رمان چاپ یا منتشر بشه، دلم میخواد خواننده بعد از این صحنه چه حالی داشته باشه؟ از خودت سوالهای مختلف در رابطه با اون صحنه بپرس و دنبال جوابشون بگرد؛ جوابها یه مسیرن برای رسیدن به ایده و انگیزت برای نوشتن اون صحنه! مثال: 🔹هدفم از نوشتن این صحنه چیه و میخوام چی رو نشون بدم؟ هدف توی این صحنه نشون دادن عشق میون دونفره؛ توی این مهمونی باید اتفاقاتی بیوفته که برای اولین بار شکل گرفتنِ عشق رو میون اون دونفر نشون بده! پس برای این صحنه چیکارمیکنیم؟ ایده پردازی میکنیم که با توجه به شخصیتهامون چه برخورد و اتفاقاتی میتونه عشق بینشون رو قویتر نشون بده، و اونهارو مینویسیم💙- 9 پاسخ
-
- 8
-
-
-
تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی | با چه تمرینهایی دستمون راه میوفته تا در طول روز بیشتر و باانگیزهتر بنویسیم؟
هانی بانو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
سلام به روی ماهتون عزیزای دل❤️ اینجا توی این تاپیک تمرینهای مختلف رو بهتون پیشنهاد میدم تا با انجام دادنشون انگیزهی بیشتری برای نوشتن داشته باشین و قلمتون قویتر بشه؛ کلی ایده بگیرین و توی طول روز وقت بیشتری رو صرف نوشتن کنین✨ شماهم اگر هر تمرین و پیشنهادی دارین این زیر بنویسید تا همه باهم بنویسیم و بترکونیم🫶🏻 هروقت انگیزه و حوصلهی نوشتن نداشتی به این تاپیک سر بزن و چندتا تمرین انجام بده💙- 9 پاسخ
-
- 8
-
-
-
هانیه جونم من یه تاپیک میخوام بزنم توش تمرینات نویسندگی پیشنهاد بدم برای انگیزه گرفتن و نوشتن بیشتر؛ توی کدوم بخش تاپیکم رو تشکیل بدم؟
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت هفتاد و دوم» با کنایه به لباس توی تنم اشاره کرد و من کمی ترسیده گفتم: - دیشب چه بلایی سرِ من اومده؟ چرا هیچ کوفتی یادم نمیاد؟ همه به همدیگه نگاه کردن و من باز پرسیدم: - دیشب چیشده؟ چرا همتون لال شدین؟ هومان رک گفت: - توی مهمونی مست کردی، توی بغل نامدار اومدی اینجا! نامدارم یه ساعتی تو اتاقت بود، بعد رفت. آب دهانم رو قورت دادم؛ مست بودم، کنار نامدار… یک ساعت روی تخت؟ نه بابا! اگه کاری کرده بودیم میفهمیدم دیگه، نه؟ توفان بلند خندید. - بنازم غیرتت و داداش! هومان با تشر سمت توفان برگشت. - چیکارکنم داداش؟ بچشون توی حیاط نشسته داره درس یاد میگیره، به چی گیر بدم وقتی کار از کار گذشته؟ خجالت زده سرم پایین افتاد و پیام گفت: - مایا با مربی مهدش توی حیاط دارن درس کار میکنن، تا توی این وضعیت ندیدتت برو به سر و وضعت برس! به موهای پریشون شدهام دست کشیدم؛ سرگردون بودم، خدایا! من دیشب چه گوهی خورده بودم؟ اگه نامدار باهام کاری کرده باشه چی؟ اصلا اگه خودم کاری کرده باشم چی؟ من بدمست ترین آدم دنیا بودم! سالها بود لب به الکل نزده بودم، نمیدونستم الان تو این موقعیت باید چیکارکنم! قبل از اینکه مایا من رو اینطور ببینه وارد اتاقم شدم و لباسام رو سریع عوض کردم؛ موهام رو بستم و صورتم رو همراه با آرایش پخش شدهاش شستم. با عجله وسایلم رو توی کیف انداختم و عینک آفتابی رو روی چشمهام گذاشتم تا چهرهی بدون میکاپ بیروحم رو کمی کاور کنه. کاش میشد به راحتی از توکلیِ حرومزاده مرخصی بگیرم؛ الان حسابی سوژهام میکرد! حتی نتونسته بودم حمام برم، مجبور بودم با چنین سر و وضعی برم شرکت! کیف مشکی رنگ رو روی کولم انداختم و دستههای بلند شال صدری رو روی شونههام رها کردم؛ بچهها توی پذیرایی نبودن، سریع از خونه خارج شدم و وارد حیاط شدم. حواس مایا به سرعت از ثمین و کاردستی های نصفه نیمهاش پرت شد و برای من دست تکون داد. - مامان ویا! لبخند زدم و جلو رفتم؛ روی موهای مایا رو بوسیدم و سمت ثمین برگشتم. - سلام ثمین جون. - سلام ویانا خانم، صبح بخیر. با لبخند سرتکون دادم و پیام با لقمهی توی دستش سمتم اومد. - بخور، ضعف نکنی! قدردان بهش نگاه کردم و لقمه رو گاز زدم؛ شاکی از تکه نون خالیای که توی دهانم بود با لپهای پر غر زدم: - اَه پیام، این که اول و آخرش پنیر نداره! - کپی دخترتی؛ دو بار واسش لقمه گرفتم آبرو حیثیتم رو برده! بخور غر نزن. بیاشتها گاز دوم رو زدم و پیام بعد از بوسیدن گونهی برجستهی مایا با زدن عینک آفتابیش از ما دور شد. - خداحافظ عشقِ عمو، خدانگهدار ثمین خانم؛ ویا من دم در منتظرتم، بیا تا خودم برسونمت. بیحرف بهش نگاه کردم و ثمین با لبخند عمیقی آروم جوابش رو داد: - خداحافظ آقا پیام! خندهام رو قورت دادم؛ دختر بامزهای بود! احساساتش رو بود، نقش بازی نمیکرد؛ کاملا معلوم بود محو پیام شده! با لقمهی نصفهی توی دستم کمی سمت ثمین خم شدم و نگاهش رو از پیام گرفت: - ثمین جون من میرم؛ شما حواست به مایا هست دیگه؟ مشکلی پیش اومد سریعاً به خودم زنگ بزن، یا اگر جواب ندادم به پیام! چون اون محل کارشم به خونه نزدیکه. با شنیدن اسم پیام باز لبخند روی لبش نشست و سر تکون داد. - باشه عزیزم، خیالتون راحت باشه. به چهرهی پر محبتش لبخند زدم. - مرسی! دوطرف صورت مایا رو بوسیدم و لبخند کوچیکش قلبم رو برد. - خداحافظ عشقِ من، مواظب خودت باش. - توام همینطور مامان ویا. سمت درب حیاط رفتم و براش دست تکون دادم؛ خودم رو توی ماشین پیام انداختم و به حرکت افتاد. گاز دیگهای به لقمهام زدم، بالاخره پنیر داشت! با گردوی فراوان. - ویانا، نخواستم جلوی داداشت بهت بگم؛ حواست هست داری چیکارمیکنی؟ لقمه توی گلوم عین سنگ پایین رفت. - چیکارکردم؟ کمی اخم داشت، مثل همیشه. - ویانا نامدار کسیه که کل این مدت ازش فرار کردی! نه تنها بخاطر خودت، بلکه بخاطر بچهات! چیشده که حالا انقدر بهش نزدیک شدی؟ احساس خطر نمیکنی؟- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
« پارت هفتاد و یکم» به مقصد رسید و من میون خواب و بیداری با ایستادن ماشین چشم باز کردم. - پاشو ویا، پاشو عزیزم رسیدم. خسته ناله کردم و نامدار با پیاده شدنش، سمت من اومد و تن رها شدهام رو توی آغوش گرفت؛ قطعا با این کفشها و پاشنههاشون کلهپا میشدم! دمش گرم. نمیدونستم کجاییم، متوجه نمیشدم؛ خودش گفته بود خونه ولی نمیدونستم منظورش کدوم خونهست! شاید خونهی خودش، شاید هم خونهی ما! باز چشم بستم و سرم رو به سینهاش تکیه دادم؛ بوی عطرش توی بینیم پیچید و لبخند زدم. - چقدر بوی خوبی میدی! صدای خندهی آرومش رو شنیدم. - شیطنت نکن بچه آوردمت اینجا بذارمت و برم. باز یقهاش رو چسبیدم؛ اینبار با یک دست. - کجا؟ جوابم رو نداد و شروع کرد به قدم برداشتن؛ هنوز چشمهام بسته بود. - در رو باز کن، ویانا رو آوردم. صدای بازشدن درب حیاط به گوشم رسید و نامدار باز قدم برداشت؛ صورتم رو عین بچهها به پیرهن میمالیدم و از بوی عطرش مدام لبخند میزدم. با شنیدن صداهای آشنایی بیحال چشم باز کردم. - ویانا! این چه سر و وضعیه؟ بچهها مبهوت به ما نگاه میکردن و من با نگاه به توفان شاکی سمت نامدار برگشتم. - مگه نگفتم بریم خونهی خودت؟ هومان اخم کرده گفت: - مسته؟ نامدار بیتوجه به سوال من برای هومان سر تکون داد. - آره! هومان سمت بچهها برگشت. - مگه نگفتید ویانا بعد از مایا دیگه نوشیدنی الکلی نمیخوره؟ نامدار با من توی آغوشش وارد خونه شد و به جای بچهها جواب هومان رو داد: - نخواست بخوره، داستانش طولانیه! مایا کجاست؟ توفان به اتاق سابقش اشاره کرد. - اونجا پیش نفس خوابش برده، نگران نباش؛ ویا رو ببر تو اتاق خودشون. نامدار سمت اتاق قدم برداشت و روی سینهاش دست کشیدم. - نگفتی بهم، کجا میخوای بری؟ چرا جوابم رو نمیداد؟ لعنتی! آروم تنم رو روی تخت گذاشت و پایین رفت و با حوصلهی بند کفشهام رو باز کرد؛ کفشهارو پایین تخت انداخت و پتو رو روی تنم کشید. - استراحت کن وگرنه اذیت میشی؛ سردردت دست از سرت برنمیداره! استراحت کن عزیزم. روی موهام دست کشید و قبل از اینکه دستش ازم فاصله بگیره، انگشت اشارهاش رو چسبیدم؛ بیقرار و مظلومانه توی پتو پیچیدم و گفتم: - نرو نامدار! کجا میخوای بری؟ - باید برم عزیزم! بچهها اون بیرونن، نمیتونم پیشت بخوابم که. باز ناله کردم؛ زیرلب غر میزدم: - نرو، تنهام نذار… کنارم روی تخت نشست. - میمونم تا بخوابی، باشه؟ بهش نگاه کردم؛ جدی بود اما نگاهش پر از عشق بود! مثل پنج سال قبل از چشمهاش قلب بیرون میزد؛ قلبم لرزید! دوستش داشتم؟ هنوزم به همون اندازه؟ - بغلم کن! توی مستی صادقانه حرف میزدم! توی مستی قلبم من رو کنترل میکرد، نه مغزم! بیحرف کنارم روی تخت خوابید و توی آغوشش جا گرفتم؛ نامدار که مشخص بود تمام لحظات این پنج سال رو منتظر چنین لحظهایه، کمرم رو محکم چسبید و بینیش رو به موهام نزدیک کرد. دست روی سینهاش گذاشتم و انگشتهام رو تکون دادم؛ بوی ادغام شدهی سیگار و عطر لعنتیش داشت مستترم میکرد؛ نامدار بعد از تموم اون اتفاقات هنوز هم توی قلبم جا داشت! من چقدر این مرد رو دوست داشتم؟ پدر دخترم بود! حالا حتی از قبل هم بهش نزدیکتر بودم؛ لعنت به این زندگی! لعنت به تو نامدار، اگر همون موقع که خبر بارداریم رو بهش میدادم اینطور کمرم رو محکم میچسبید و ابراز خوشحالی میکرد، حالا ما هم یه خانوادهی شاد سه نفره بودیم! شاید اون حلقهی تک نگین به جای جعبهی تهِ کشو، حالا توی انگشت من بود! *** صدای بلند ساعت کوکشدهی همیشگی بالای تخت توی سرم پیچید و با بدخلقی روش کوبیدم؛ نور آفتاب مستقیم روی صورتم بود و سرم داشت از درد میترکید! - کوفت… زهرمار! چشمباز کردم و با اخم به سقف نگاه کردم؛ چقدر خسته و کوفته بودم! اصلا واسهی چی انقدر سرم درد میکرد؟ لباس توی تنم، چرا انقدر تنگه؟ مگه دیشب لباس خواب نپوشیدم؟ دیشب… دیشب چیشده بود؟ چرا مغزم خالی بود؟ یاخدا! پتو رو کنار کشیدم و به خودم نگاه کردم؛ با لباس مجلسی خوابیده بودم؟ سریع از روی تخت پایین پریدم؛ کفشهام پایین تخت بودن! بیفکر توی پذیرایی دوییدم و نگاه همه سمت من برگشت! همه مشغول آماده شدن برای رفتن به سر کار بودن. توفان اول از همه با خنده گفت: - سلام و صبح بخیر ویانا خانمِ عزیز! لباس خوابت کو؟ با این خوابیدی؟- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درود عزیزم
من ناظر رمان شما (فردایی نامعلوم) هستم
لطف کن گروه نظارت رو چک کن و پیامی که برات نوشتم رو مطالعه کن؛ فراموش نکن که هربار که پارت جدید آپلود میکنی توی گروه نظارت به من اطلاع بدی تا پارت به پارت باهات همراه باشم🫶🏻✨
-
سلام ببخشید من تازه وارد هستم نمی دونم گروه کجاست و چجوری باید برم، من یه پارت ارسال کردم نمی دونم ناظرم کیه میشه راهنماییم کنید؟
ببخشید
-
-
@شاپرک رها درود عزیزم شما اول باید درخواست ناظر بدی تا ستایش جان برات ناظر مشخص کنن
@خانوم سینعزیزکم راهنماییشون میکنی؟
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و هفتم) دخترک تکانی به موهای خوشحالت و براقش داد و متین با لبخند گفت: - خیلی خب عزیزم، میگم نوشیدنی بدون الکل برات بیارن. لیلی قدردان لبخند زد و به معراج نگاه کرد؛ نگاه عاشق و غیرتِ چشمانش را شکار کرد و پسرک که انتظار چنین برخورد ناگهانیای را نداشت، از او چشم گرفت! باید جملهی متین را مدام با خودش تکرار میکرد؛ جسارت در عاشقی، حرف اول را میزد! ترس کار مردان عاشق نبود. معراج عاشق و مجنونِ لیلی بود، لفظ «عاشق» به تنهایی برای عشقش کافی نبود! طولی نکشید که سارا و رادمانهم به جمعشان پیوستند؛ دخترک با آن لباس عروسِ بلند اروپایی و موهای گوجهای شدهاش و رادمان با کت و شلوار خوشدوخت و پاپیون مشکی دور گردنش! با لبخندهای دنداننما و چهرههای بشاششان پیش آمدند و قبل از آنها با معراج دست دادند. پسرک رادمان را در آغوش کشید و صمیمانه پشت کمرش ضربه زد. - تبریک میگم رادمان، خوشبخت بشید داداش. رادمان با لبخندِ عمیق روی لبش و برقِ بسیار چشمانش از آغوش معراج بیرون آمد. - مخلصم داداش، مرسی که اومدی! با سارا دست داد و دخترک لبخند بزرگی تحویلش داد؛ با تور بلند روی سرش و دستهگلِ سادهاش درکنار رادمان بسیار بامزه شده بودند. - به شماهم تبریک میگم سارا جان. دخترک با دستِ دیگرش دست معراج را محکم فشرد. - ممنون ازت معراج! چقدر خوبه که امشب کنارمون هستین. متین را محکم در آغوش گرفت و دخترک پُر مهر کمر سارا را نوازش کرد. - قربونت برم عزیزم، همین که داری رادمان رو تحمل میکنی خودش یه لطفِ بزرگه برای ما! همه خندیدند و نگاه رادمان و سارا روی لیلی نشست؛ دخترک کمی معذب از بابت جمعِ ناآشنا با گونههای گل انداخته و کیف در دستش به آنها خیره بود و زیباییِ آن یک تکه موی لعنتی و چشمهای خاصش حتی به چشم آنها هم آمده بود! سارا جلو رفت و لیلی سریع دستش را دراز کرد؛ نگاهش را بین جفتشان چرخاند و حین فشردنِ دست سارا برای رادمان سر تکان داد. - سلام، خیلی خوشوقتم؛ تبریک میگم انشالله خوشبخت بشید! سارا صمیمانه او را در آغوش گرفت و لبخندِ لیلی عمق پیداکرد؛ رادمان پاسخ داد: - خیلی ممنونم لطف دارید خانم؛ خوش اومدید، امیدوارم بهتون خوش بگذره. و بعد برای معراج چشم و ابرو آمد! رفتارهای ضایعشان از چشم لیلی دور نماند و معراج با اخم به رادمان اشاره کرد تا خفه شود. سمت باقی میهمانها رفتند تا خوشآمدگویی را از سر بگیرند؛ صدای بلند موزیک توی سرشان میپیچید و معراج شک نداشت که امشب از سردرد دیوانه میشود! -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و ششم) لیلی هم از آن لحن کشدار و بوی الکلِ دهان ارژنگ معذب شده بود؛ ناخواسته دست پشت کمرش گذاشت و دخترک عین جنزده ها به چهرهی بیتفاوت اما سرشار از خشم معراج نگاه کرد! - اگر لازم بود خودش معرفی میکرد؛ با اجازه ارژنگخان! و با فشار آرامی به گودی کمر لیلی، هردو از مقابل چشمان هیز مردک کنار رفتند! دخترک نفس حبس شده در سینهاش را بیرون فرستاد و معراج حین برداشتن دستش زیرلب غرید: - مردک هیز! زبان در دهان لیلی سنگین شده بود؛ فضای اطرافش ناآشنا بود و رفتارهای معراج داشت گیجش میکرد؛ دستهی کیفش را محکم میان انگشتانش میفشرد و خیلی کم مانده بود تا دست چپش مجدداً به لرزش بیوفتد! بالاخره وارد تالار اصلی شدند و متین با لباسهای اسپورت پسرانه پر شوق به پیشوازشان آمد؛ مثل همیشه لبخندی بزرگ بر لب داشت و با دیدن آن دو درکنارهم، به طرز ضایعی چشمانش درخشیدند! معراج را کوتاه و سریع در آغوش گرفت و بعد، لیلی را رسماً میان آغوشش له کرد؛ لیلی هم به خنده افتاد و متین میان صدای بلند موسیقی تقریبا داد زد: - خوش اومدی دختر؛ چقدر خوشگل شدی! لیلیِ خندان را از آغوشش بیرون آورد و بیشتر به آرایش صورتش نگاه کرد؛ دخترک با یک آرایش سادهی چشم و رژگونهی صورتی و رژلب کالباسی رنگش حسابی به چشم آمده بود! معراج کلافه متین را از لیلی فاصله داد و با چشم به میزش اشاره کرد. - خیلی خب متین، اذیتشون نکن! دخترک با چشمغره از معراج چشم گرفت و لیلی را سمت میز راهنمایی کرد. - چطوری متین جون؟ متین صمیمانه لبخند زد و هردو درکنار یکدیگر سمت میز میرفتند؛ معراج با اخم پشت سرشان بود و نگاهش روی مهمانها میچرخید. همانجا اعتراف کرد که میهمانی عروسی رادمان چرندترین میهمانی عمرش است! مهمانهایش تمام عوضیهای تهران بودند، و میدانست که این کثافتکاریها کار پدرش است! جای شمس حسابی درکنار کفتارهای عوضی خالی بود. - قربونت برم عزیزم، منم خوبم. بیا اینجا وایسا احساس غریبی نکن! الان میگم برات نوشیدنی بیارن. دخترک حین در آوردن شال و مانتوی مشکی رنگش پاسخ متین را کوتاه داد: - من نوشیدنی نمیخورم متین جون! مانتو و شال را به دست مستخدم داد و نگاه معراج روی تن بینقص لیلی چرخید؛ فکر آنکه نگاهها چگونه روی تنش میچرخد داشت دیوانهاش میکرد، اما از سویی دیگر لیلی تقریبا پوشیدهترین لباس مجلس را پوشیده بود! جامهی قرمز رنگ بلند بود و دستهایش با یک حریر سرخ پوشیده شده بودند. اما پارچهی لباس، قدری به اندامش چسبیده بود و معراج از همین ابتدا داشت روی لیلی و تنش غیرت نشان میداد؟ لعنتی! عقلش را از دست داده بود. -
آزمند منتشر شد عزیزمم بهم گفته بودی رفت رو سایت اطلاع بدم بهت💋