-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های خانوم سین
بروزرسانی وضعیت تکی
نمایش تمام بروزرسانی وضعیت توسط خانوم سین
-
#p49
دهنم از دیدن اسمش باز موند، جواب دادم:
- بله
صدای پر استرس و عصبیش به گوشم خورد:
- نهال کجایی؟
صداش خیلی عصبی بود، با ترس و لرز گفتم:
- چیشده یاسر؟
- تو بگو کجایی نهال؟
سریع جواب دادم:
- خونه تو تخت دراز کشیدم.
به یه حالت خاصی گفت:
- پاشو بیا دم در؛ سریع باش! لباس و ایناهم نمی خواد بپوشی و میکاپ کنی و این چیزا که معطل کنی. فقط بیا. متوجه ای؟
و قطع کرد.
مات و مبهوت از جام بلند شدم و توی تخت نشستم. این چرا به خودش اجازه میده هر جور دلش میخواد با من حرف بزنه؟
وقتشه یکم مثل خودش رفتار کنم و براش قیافه بیام. الان وقتش بود که به پر و بالش بزنم! دوباره دراز کشیدم و براش تایپ کردم:
- نمیام!
گوشی رو خاموش کردم و کنارم گذاشتم. استرس داشتم ولی به این رفتار نیاز داشت. باید میفهمید دل شکستن چه معنی داره، درضمن ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. همه ی حرف ها رو همون شب توی پارک زدیم و قشنگ بهم فهموند که ذره ای حرف من واسش مهم نیست.
توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد. با استرس به اسم یاسر نگاه میکردم اما دلم رو یک دل کردم و رد دادم. دوباره گوشی رو کنارم گذاشتم و سعی کردم با بستن چشم هام خودمو خواب کنم اما دوباره گوشیم زنگ خورد. دوباره رد دادم، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم با قورت دادن آب دهنم، ارامش رو به خودم برگردونم اما بی فایده بود.
پیامی اومد، سریع توی جام نشستم و پیام رو باز کردم، یاسر بود:
- جواب بده یا پاشو بیا دم در
یا دست هایی که از شدت استرس عرق کرده بود تایپ کردم:
- گزینه ی سوم هیچ کدام
و تردید ارسالش کردم. سریع جواب داد:
- گزینه ی چهارم میدونی چیه؟
تند تند تایپ کردم:
- چیه؟
خبری از جواب پیامم نبود. گوشی رو روی تخت گذاشتم و پتو رو توی بغلم کشیدم و به صفحه چت زول زدم. نمیدونم چرا هیجان و استرس رو باهم داشتم. انگار دیوونه شده بودم!
چند دقیقه گذشته بود و خبری از جواب نبود، کم کم ناامید شدم که یهو صدای بدی از مامان شنیدم:
- یا خدا! ترسیدم.
خواستم بلند شم و برم بیینم چی شده که در اتاقم خیلی وحشتناک باز شد؛ ترسیدم و همونطور که روی تخت نشسته بودم خودم رو عقب کشیدم. هیکل چهارشونه و مردونه ی یاسر توی چهارچوب در بود. قیافه و حال و روزش مثل آدم هایی بود که سردرگم و کلافه اند. مامان بدو بدو کنارش اومد و عصبی صداش رو بالا برد:
- مگه در طویله هست که همینجوری باز میکنی؟ ادبت کجا رفته؟
یاسر جوابی به حرفای مامان نمیداد و به من رنگ و رو پریده زول زده بود، من هم بدم نیمومد نگاهم رو توی نگاهش قفل کنم. توی چشم هاش یه خواهش و التماس خاصی بود و این برگ برنده ی من برای اذیت کردنش بود. با اینکه دلم نمیخواست این کار رو بکنم ولی نیاز بود! باید میفهمیدم یاسر چه جور ادمی هست ولی تا اینجا بهم ثابت شد که واقعا دیوونه ست و اختلال رفتاری هم داره.
مامان بازو های بزرگ و باشگاهیش رو گرفت و اونو عقب کشید. در اتاقم رو بست و صداشون رو میومد:
- جت شده تو یاسر؟
هیچ صدایی از یاسر نمیومد که باز مامان گفت:
- تو که اینجوری نبودی!
قلبم میگفت بیرون برم و یاسر رو با یه دروغ ساده نجات بدم ولی عقلم میگفت تو اتاق بمون و پیاز داغ این اتفاق رو بیشتر کن. نفس های عمیق، پشت سر هم میکشیدم و نمیدونستم چیکار کنم. از جام بلند شدم و توی اتاق تند تند راه میرفتم. شدیدا دلم میخواست حرف قلبم رو گوش کنم ولی وقتی یاد حرف هاش میوفتادم عصبی میشدم. توی همین حال و هوا بودم که مامان بلند گفت:
- یاسر کجا میری؟
با استرس، بدو بدو از اتاق بیرون رفتم. یاسر رفته بود و مامان دم در سالن این سوال رو ازش پرسیده بود. ته دلم خالی شد و مات و مبهوت پرسیدم:
- رفت مامان؟
سمتم برگشت و عصبی کنارم اومد و صداش رو بالا برد:
- تو داری چه غلطی میکنی؟ چه ارتباطی بین تو و این پسر هست؟
سکوت بهترین جوابی بود که میتونستم بدم. هیچ جواب قانع کننده ای نداشتم. سرم رو ته انداختم و مامان خواست دوباره چیزی بگه که صدای گوشیم از توی اتاق اومد. شاخک هام تیز شد و خواستم سمت اتاق بدوام که مامان مچ دستم رو گرفت و با اخم گفت:
- نبینم با یاسر حرفی بزنی
و مج دستم رو ازاد کرد. برام مهم نبود چی گفت و چی میگه چون من کار خودمو میکردم.
بالاخره توی این پارت نهال قیاقه گرقت
اونم چهههه جووووررررری
برو عشق کن