رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت پانزدهم خورشید که طلوعش را به سوی دیگری از زمین برد، بالاخره کار صندلی‌ها و سازه‌های مور نظر اهرمن به اتمام رسید. - نجار، زین پس می‌تونم هر از چند گاهی پاره وقت یاورت باشم و در عوض انعام بگیرم؟ نجار دست چروکیده‌اش را روی شانه‌ی پهن اهرمن قرار داد، آن را فشرد و با مهر تایید کرد. - آری پسرم، مشکلی نیست. هر زمان که خواستی بیا! اهرمن لبخندی دو طرفه و دندان‌نما به نمایش نگاه نجار گذاشت. سرش را کمی خم کرد. - سپاس فراوان! سپس سازه‌ها را به دست گرفت و جسمِ خسته‌اش را از دکان بیرون برد. حین خارج شدن خداحافظی کرد. - بدرود نجار! نجار برایش دستی تکان داد. - بدرود پسرم! به سمتِ آتشکده گام برداشت. عصا را به دستِ راستش گرفته بود و سازه‌ی دیگر را به دست دیگرش. سازه‌ی دیگر دستبندی بود که به شکل یک حلقه‌ی نسبتاً بزرگ به تراش درآمده بود. حلقه‌ای که قرار بود واسطه‌ای بین هوزاد و عصای اصلی‌اش، اهرمن، باشد. گلویش را صاف کرد، شانه‌های خسته و آویزانش را بالا برد و قدم درونِ آتشکده نهاد. چندین نفر در کنار هوزاد، در حال عبادت بودند. به دیوار تکیه داد و تا رفتنِ آن چند نفر، در سکوت، نگاهش را به هوزاد دوخت و پنهانی او را دید زد. عبادت‌گران که از اهالی شهر بودند حین خروج از آتشکده با ابروانی بالا پریده، اهرمن را می‌نگریستند. اما اهرمن با غیضی نامحسوس از آنان چشم گرفت و با ذوق به سمتِ هوزاد رفت. - بانوی من، من برگشتم. هوزاد کلافه ایستاد و لبخندی زورکی روی لبانش نشاند؛ بر خلاف گفته‌اش کمی نگران حرف مردم بود. - خوش آمدی! اهرمن عصا را بالا برد و دسته‌اش را به آرامی روی شکم هوزاد کوبید. - آخ! این چیه؟
  2. پارت چهاردهم اهرمن پس از هزاران بار پرس و جو از اهالی شهر، بالاخره مقابل دکان مورد نظرش ایستاد؛ کارگاه نجاری. با غرور قدم داخلِ دکان گذاشت. پیرمردی سرحال و قبراق در حال کوبیدن و متصل کردن پایه‌ی آخر به صندلی بود. اهرمن بلند و بالا، گلویش را صاف کرد تا نجار را متوجه حضور خود کند. نجار از کار دست کشید و ایستاد. عرق صورتش را با پارچه‌ی سفید اما چرک‌آلود دور گردنش زدود و نگاه پر مهرش را به اهرمن دوخت. - درود پسرم، برای سفارش اومدی؟ اهرمن با احترام پاسخ او را داد. - درود. نجار، یاور و مددکار نمی‌خوای؟ نجار ابروانش بالا پریدند. هرچند بلافاصله رنگ نگاهش تحسین‌آمیز به نظر می‌رسید؛ چرا که داشت قدِ بلند و اندام ورزیده‌ی اهرمن را برانداز می‌کرد. اهرمن دستانش را گشود و با غروی آمیخته به لودگی، فیگورِ بازو گرفت. سپس با نزدیک کردن دستانش به لبان غنچه شده‌اش، به نوبت، روی عضله‌های قلمبیده‌ی جفت بازوانش بوسه زد. حینی که ماهیچه‌ی بازوی چپش را بینِ دستِ راستش می‌فشرد، زمزمه کرد. - بالاخره طوری باید به درد بانو بخورن. یک‌آن متوجه چهره‌ی بهت زده‌ی نجار شد. دستانش را پایین آورد، هر دو را تا پشت کمرش برد و کف دستانش را به هم چسباند. با لحنی رسمی نجار را مخاطب قرار داد. - می‌خوام پاره وقت براتون کار کنم و به جای دستمزد به دو سازه قانعم. نجار خندید؛ گویی اهرمن بسیار به دلش نشسته بود. با لحنی مهربان گفت: - می‌خوای برای معشوقه‌ت سازه‌ای سفارش بدی؟ چشمان اهرمن گشاد شدند. در آنی، دستانش را به احتزاز درآورد تا با حرکت دادنشان تکذیب کند. - نه، ابداً چنین نیست! نجار تای ابروی چپش را بالا پراند. موشکافانه پرسید. - پس تبسمِ محوت، بهر چیه؟ اهرمن دستِ راستش را با تعجب و کنجکاوی تا صورتش بالا برد و دهانش را لمس کرد؛ حق با پیرمرد بود، لبخندی محو روی لب داشت. هرچند با انگشتانش گوشه‌های بالا رفته‌ی لبانش را پایین کشید. با جدیتی ساختگی خواسته‌اش را دوباره بیان کرد. - نجار، یاور و مددکار نمی‌خوای؟ اما نگاه ذوق زده‌ و راستگوی چشمان اهرمن، از دیدِ نجار دور نماند. نجار لبخندزنان چکش را به سمتِ اهرمن گرفت. - تو مابقی صندلی‌ها رو بساز، من سازه‌های مورد نظرت رو می‌سازم. حینی که چکش را به دست می‌گرفت، قدمی به سمتِ صندلی‌های نیمه‌ساخت رها شده، برداشت. - سپاس!
  3. پارت سیزدهم باید نظر هوزاد را جلب می‌کرد تا او را از آتشکده بیرون نیاندازد. به سمتِ آتش مقدس گام برداشت. در کنار هوزاد روی زانوانش نشست و دست راستش را مثل او، روی قفسه‌ی سینه‌اش نهاد. پلک روی پلک گذاشت. با صدایی بلند و لحنی پر از حسی عمیق اما دروغین، طوری که هوزاد بشنود، چاپلوسی اهورامزدا را به زبان آورد. در همان حین چشمِ چپش را گشود و نگاهش را از گوشه‌ی چشم به او دوخت؛ چرا که می‌خواست واکنش او را ببیند. - ای هدایت کننده‌ی نور، ای الهه‌ی نور، ای هدایت کننده‌ی نیکی، ای الهه‌ی نیکی، ای تو که گفتارت از نور و برای نیکی است، ای تو که پندارت از نور و برای نیکی است، ای تو که کردارت از نور و برای نیکی است... با دیدن لبخندِ عمیقِ هوزاد، صورتش لبخندی شرورانه روی لبانش طرح زد و دعایش را در دل چنین ادامه داد: «ای اهورامزدا خوب بنگر که چطوری بهترینِ بندگانت رو وادار به گفتار پلید و پندار پلید و کردار پلید می‌کنم. ای اهورامزدا خوب بنگر که چطوری بهترینِ بندگانت رو ازت می‌دزدم و همراه خودم به دوزخ می‌برم.» - من تا شب هنگام و وعده‌ی شبانه عبادت خواهم کرد، تو می‌تونی در این ساعات توی اتاقم استراحت کنی. اهرمن که خسته بود، از خدا خواسته و ذوق زده از جای برخاست و به سمتِ راه پله قدم تند کرد. اواسط راه هم به کیسه‌ی رخت و لباس‌های هوزاد چنگ زد و آن را برداشت. از پله‌ها پایین رفت. با لبخندی محو به خانه‌ی ساده‌ی هوزاد چشم دوخت. یک تخت چوبی و یک کمد کوتاه چوبی تنها وسیله‌های موجود بودند. مقابل کمد ایستاد. درش را باز کرد. چیزی درونش یافت نمی‌شد. کیسه را گشود و رخت و لباس‌های هوزاد را مرتب درونش جای داد. کیسه را هم تا کرد و روی لباس‌ها گذاشت. سپس به سمت تخت رفت و خود را رویش انداخت. بالشت سفید رنگ را به آغوش کشید. صورتش را مدام و نوازش‌وارنه روی پارچه‌ی ابریشمی بالشت کشید. حینی که چشمان خمارش را می‌بست، با لبخند آن را بویید. برای اهرمن بالشت بوی گیلاس می‌داد؛ دقیقا مثل گیسوان کمند و فرفری هوزاد. خمار زمزمه کرد. - بالشتت شبیه خودته؛ سپید، زیبا و خوشبو! یک‌آن در جایش سیخ نشست. چشمانش در حدقه گشاد شدند. دستش را به آرامی روی دهانش کوبید. - من برای وسوسه اومدم نه چیزی دیگه! اما حینی که روی تخت در حال وا رفتن و ذوب شدن بود، بالشت را دوباره در آغوش کشید و بویید. خواب داشت پلک‌هایش را سنگین می‌کرد که تصویرِ هوزادِ نگران در کاسه‌ی سرش شکل گرفت. پوفی کشید و در جایش نشست. کلافه ایستاد و از پله‌ها بالا رفت. بلند و طوری که هوزاد بشنود، فریاد کشید. - بانو، من می‌رم اما برمی‌گردم! هوزاد در سکوت سری تکان داد. اهرمن نیز از آتشکده خارج شد و تا مرکز شهر گام برداشت.
  4. پارت دوازدهم اهرمن به یک‌باره از کیسه گرفت و هوزاد را به همراهش داخل آتشکده کشید. هوزاد که در طول عمرش ندویده بود، به لطف اهرمن از سرعت و ترس افتادن، نفس‌نفس می‌زد. - الان داخلِ آتشکده‌ایم. هوزاد تنفسش را منظم ساخت و گفت: - آری، کنارِ در ورودی راه پله‌ی سنگی قرار داره. من توی زیر زمینِ آتشکده زندگی می‌کنم. اهرمن لبخندِ شرورانه‌اش را روی نیمه‌ی راستِ لبانش چسباند و با پلیدی‌ای نامحسوس، از یکی از وسوسه‌های دیگرش رونمایی کرد. - آهان! قراره توی زیر زمین.. پس از مکثی کوتاه، فعل سوالش را با تاکید به زبان آورد. - بخوابیم؟ چشمانِ بی فروغ هوزاد به یک‌باره گشوده و در حدقه گشاد شدند. خون با سرعت بیشتری درون رگ‌های صورت هوزاد دمیده شد و آن را به رنگ گیلاس درآورد. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد و با نگاهش واکنش مورد نظرش را از جانب هوزاد انتظار کشید. او به خوبی پنداری پلید را در ذهن هوزاد انداخته بود و منتظر گفتار پلید و کردار پلید او بود؛ خشم و سیلی! هوزاد دمی عمیق بلعید، سپس کشیده‌وار بازدمش را به بیرون پس داد. لبخندی کمرنگ به گونه‌هایش منگنه زد و با لحنی آرام پاسخ داد. - خیر! تو کنارِ آتش مقدس می‌خوابی. اهرمن برای مرتبه‌ی چندم از واکنش متفاوت هوزاد از شدت تعجب خشکید. او برای مرتبه‌ی چندم شکست خورد. دهانش را تا حد امکان گشود و حینی که از روی حرص، بی‌صدا فریاد می‌کشید، دستانش را در سکوت به سمتِ هوزاد برد و او را نمادین و از دور خفه کرد. - چیزی شده که خشم و کلافگی رو حس می‌کنم؟ با شنیدن این جمله از جانب هوزاد، مبهوت ماند. سرخی چهره‌اش به رنگ سابقش بازگشت. لبخندی مصنوعی و زورکی روی لبانش نشاند. کلافه دستی به گیسوان مشکینش کشید. - نه، خوبم! هوزاد کیسه را روی زمین نهاد و به سمتِ آتش مقدس رفت. حین رفتن نیز، با لحنی پر از مهر این جمله را به زبان آورد. - من هراسی از شایعات و مردم ندارم، پس با خیال راحت این جا رو خانه‌ی خودت بدون اما خواهشمندم در این خانه‌ی مقدس، نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار باش. او نظری به اعتماد به پسر جوان، اهرمن، نداشت اما به اهورمزدا ایمان داشت؛ چرا که اهورمزدا حافظ او از هر بلا و اشتباهی بود. اهرمن در سکوت و ناباور از پشت به گیسوان کمند و فرفری هوزاد که روی زانوانش نشسته بود و در درگاه آتش مقدس، اهورامزدا را پرستش می‌کرد، خیره بود. چون فرمانده‌ی لشکری شکست خورده، لب زد. - پس این گیسو کمند چطوری وسوسه می‌شه؟
  5. پارت یازدهم وارد شهر شدند. مردم، همگی از هوزاد شناخت داشتند، اما پسر جوانِ همراهش، برایشان غریبه بود. مردم، از هوزاد به نیکی یاد می‌کردند، اما پسر جوان همراهش، با آن لبخند کجِ روی چهره‌اش، در تضاد با او به نظر می‌رسید. حتی نحوه‌ی پوشش پسر جوان همراهش، برایشان عجیب بود. پیراهن بی‌آستین و مشکینش که بازوان عضله‌ایش را به نمایش گذاشته بود، چشمِ دوشیزه‌ها رو به خود می‌دوخت. مردم در پی شایعه پراکنی و با انگشت نشان دادن هوزاد و اهرمن به یکدیگر بودند؛ هوزاد نیز از کیسه گرفته بود و به اتفاق و در پی اهرمن، در بین شایعات، تا آتشکده گام برمی‌داشتند. اهرمن که پچ‌پچ‌های آدمیزاد‌های همیشه قضاوت‌گر را می‌شنید، تصمیم بر مانع شدن میان شایعات و هوزاد گرفت. - هوزاد، آتشکده جای کافی برای من هم داره؟ هوزاد که منظور او را اشتباه برداشت کرده بود، سری تکان داد و با لبخندِ لطیف همیشگی‌اش چنین گفت. - آری، در دل و خانه‌ی اهورامزدا برای همه جای هست. اهرمن با هیجان به سرعتش افزود، طوری که هوزاد به سرعت کشیده شد و سکندری خورد. اهرمن ذوقش را به کلام آورد. - پس می‌تونم شب‌ها توی آتشکده بمونم. ذوق کودکانه‌اش را خندید و ادامه داد. - بسیار نگران جا برای خواب بودم! هوزاد مات، مبهوت و بهت زده دهان گشود تا چیزی بگوید، اما از حنجره‌اش سکوت بیرون آمد؛ اشتباه از برداشت خودش بود و چگونه می‌توانست زیر حرفش بزند؟ هوزاد کلافه آهی کشید و در فکر عواقب پیش روی اشتباهش فرو رفت. اما اهرمن با دمِ نداشته‌اش گردو می‌شکست و لبخند زنان به گردنش پیچ و تاب‌های نامحسوس می‌داد. عاقبت رسیدند. آتشکده در شمالِ شهر، با فاصله‌ای نسبتاً دور از مناطق مسکونی شهر، در نزدیکی کوه‌های پاتاق قرار داشت که با دیواری سنگی بینشان مرز کشیده شده بود. در مقابل ساختمان باشکوه و پر نقش و نقاره‌ی آتشکده ایستادند. اهرمن کیسه را رها کرد و دستانش را گشود. با لبخند، هیجانش را ادا کرد. - سال نو، خانه‌ی نو، دوست نو! اما دوست نوی او، هوزاد، تا کمر خم شده بود تا کیسه را بگیرد؛ چرا که اهرمن به یک‌باره آن را رها ساخته بود. هوزاد کمر راست کرد و ایستاد. لبخندی مضطرب روی لبانش نشاند؛ او برای نخستین مرتبه در زندگی‌اش از بابت آینده با نگرانی محض، اضطراب می‌کشید. و همه چیز زیر سر ناجی‌اش، اهرمن بود.
  6. @سایه مولوی @s.a چقدر جاتون خالیه. امیدوارم صحیح و سلامت باشین. : )
  7. پارت دهم اتفاق افتاد. اهرمن صورتش را به کف دست هوزاد نزدیک کرد. هوزاد ناخواسته کف دستش را روی گونه‌ی گرم اهرمن نهاد. دوباره ریزشی از درون قفسه‌ی سینه تا درون شکم اهرمن رقم خورد. هوزاد هینی کشید و دستش را به تندی عقب برد. اما برای اهرمن حکم نوازشی سریع را داشت. تا ثانیه‌هایی طولانی، مردمک‌های اهرمن در جای می‌لرزیدند، آب دهانش را مدام قورت می‌داد و همین موجب جابجایی سیبک گلویش در جهات بالا و پایین می‌شد. لبانش نیز لبخندی محو را روی چهره‌ی مسخ شده‌اش طرح زده بودند. ناگهان به خود آمد؛ او مگر برای وسوسه نیامده بود؟ پس چرا داشت از راه به در می‌شد؟ خود را از احساساتش ربود و به بندِ منطقش کشید. کلافه حینی که چوب را به کف دست هوزاد تماس می‌داد، در ذهن لعنت و دشنام به سوی اهریمن و دیو دخترش روانه کرد که او را در چنین وضعیتی گرفتار ساخته بودند. - من بدون عصا توی مسیریابی ناتوانم. نگرانی هوزاد او را به زمانِ حال بازگرداند. با لحنی اطمینان‌بخش سعی در ایجاد آرامش برای او کرد. - نگران نباش، تو رو به خانه برمی‌گردونم. هوزاد لبخندی لرزان برای نشان دادنِ تشکرش تقدیم اهرمن کرد. به راه افتادند. با نشانه‌هایی که هوزاد از جنس، سفتی و نرمی زمین می‌داد، عاقبت به دروازه‌ی شهر گردپاذکان رسیدند. حینی که در حال عبور از دروازه‌ی سنگی بودند، چند کودک دوان‌دوان از کنارشان رد شدند. کودکی که از همه‌ی آنان سنگین‌وزن‌تر به نظر می‌رسید ناخواسته تنه‌ای به هوزاد زد. هوزاد، خفه جیغ‌کشان به سمتِ اهرمن پرتاب شد. اهرمن به دیوار سنگی دروازه چسبید و ناخواسته دستانش را به دور بازوان هوزاد حلقه ساخت. هوزاد، از خجالت نفسش برید و اهرمن، از احساسی نامعلوم الجنس. سرِ هوزاد روی قفسه‌ی سینه‌ی اهرمن قرار گرفته بود و تپش‌های کر کننده‌ی قلب اهرمن را می‌شنید. هوزاد آب دهانش را قورت داد و از آغوش اهرمن بیرون آمد. خجل زمزمه کرد. - شرمگینم، تنه خوردم! اهرمن اما خود را گم کرده بود. این احساس را نمی‌شناخت؛ او با اینکه الهه‌ی پلیدی بود اما هوس‌باز نبود و کارنامه‌ی اعمالش چیزی جز این نمی‌گفت. کلافه دم عمیقی بلعید و به چوب شکسته‌ی روی زمین نگاه دوخت. دمی دیگر بلعید تا صدایش نلرزد و رسوا نشود. - از گوشه‌ی کیسه بگیر، چوب شکسته.
  8. پارت نهم ساعتی در سکوت گذشت. هوزاد در طول یک ساعت، مشغول خشکاندن خود با آتش بود و اهرمن گویی به نمایش می‌نگریست؛ آرنج دست راستش را به روی زانوانش نهاده بود، چانه‌اش را نیز به کف همان دستش تکیه داده و به هوزاد چشم دوخته بود. - می‌شه عصای من رو برام بیاری؟ اهرمن با زمزمه‌ی هوزاد، از رویابافی حینِ براندازی هوزاد دست کشید و روی چهارزانویش نشست. دستی به گیسوان مشکینش کشید؛ عادت او حین دروغ‌گویی بود. با لحنی شرم‌زده‌ اما ساختگی گفت: - شرمگینم، ناخواسته عصای تو رو به رودِ خروشان انداختم. چهره‌ی هوزاد رنگِ نگرانی به خود گرفت؛ بدون عصایش قدم‌هایش نیز نابینا می‌شدند. - چطوری برگردم؟ اهرمن در دلش ذوق زده بالا و پایین می‌پرید اما با لحنی مردانه نگرانی هوزاد را از بین برد. - گفتم که عصای توئم بانو! هوزاد لبخندی از مهربانی اهرمن روی لبانش نشاند؛ در دل اهورامزدا را سپاس می‌گفت که آن ناجی را مقابل راهش قرار داده، غافل از اینکه چنین نبود. اهرمن آتش را کشت و خاموش کرد. سپس رخت و لباس‌های هوزاد را تا زد و درونِ کیسه قرار داد. بالای سر هوزاد ایستاد، دستش را به سمت او گرفت. - پیراهن رو بده. هوزاد پیراهن موردعلاقه‌اش را که روی دامنش نهاده بود، بالا برد. لبخندی روی لبانش نشاند. - من ناجی پیراهنم، مادرم، شدم و تو ناجی من. جان دو نفر رو هم‌زمان نجات دادی. اهرمن با ابروانی بالا پریده، با دست لرزانش پیراهن را گرفت. آن را تا زد و داخل کیسه نهاد. سپس روی هوا، روی زانوانش نشست و شاخه را به سمت هوزاد گرفت. - عصای شما آماده‌ست بانو. هوزاد که می‌دانست منظور از عصا همان تکه چوب است، دست راستش را در هوا تاب داد تا سر شاخه را بگیرد. اما اهرمن ناجوانمردانه شاخه را در نقطه‌ای غیرقابل دسترس گرفته بود. برای نقشه بود یا چه؛ اما انتظار یک لمس کوچک را می‌کشید!
  9. پارت هشتم اهرمن که متوجه نارضایتی و ناراحتی هوزاد از فاصله‌ی کم‌شان شد، به جای سابق خود بازگشت. به چهره‌ی رنگ پریده‌‌ی هوزاد چشم دوخت. ناخوداگاه و ناخواسته نگاهش روی لبان صورتی و به شکل غنچه‌ی هوزاد قفل شد. کلافه به گیسوانش چنگ زد و نگاهش را دزدید. در عوض به چشمانِ بسته‌اش چشم دوخت. می‌خواست نقشه‌اش را آغاز کند، پس لب از روی لب برداشت. - چرا زمانی که شخصی با تندی بهت توهین کرده، خشمگین نمی‌شی؟ اهرمن چشمانش را ریز کرد و جمله‌اش را ادامه داد. هوزاد رد صدای اهرمن را گرفت و سرش را به سویش چرخاند. لبخندی روی لبانش نشاند. - چرا بغضت رو خوردی؟ چرا لبخند زدی؟ چرا غمت رو نشون ندادی؟ چرا فریاد نکشیدی؟ اهرمن حینی که سرش را پایین می‌انداخت، سکوت کرد. سپس دم عمیقی بلعید؛ چرا که نفس کم آورده بود. هوزاد به لبخندش عمق بخشید و برای اولین بار در مقابل اهرمن، با صدایی بلند و رسا، سه اصل زندگانی‌اش را به زبان آورد. - هومَتَه، هوخَتَه، هووَرشتَه! (پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک) اهرمن نخستین مرتبه بود که صدای واقعی، بلند و رسای هوزاد را می‌شنید؛ پس قلبش از شدت آهنگین و گوش‌نواز بودنش لرزید. - ام.. من.. دین‌دار نیستم. سپس آب دهانش را قورت داد و سرش را بالا برد. نگاهش روی پیشانی هوزاد قفل شد و تنش خشکید. اهرمن می‌توانست درون انسان‌ها را روی پیشانی‌هایشان ببیند و پیشانی هوزاد، پس از بیان کردن آن سه اصل، حال در هاله‌ای از نوری سپید بود؛ دقیقاً مانند نور ماه. قلب اهرمن به تپش‌هایی نامنظم افتاد؛ تا به حال آن نور را روی پیشانی هیچ انسانی ندیده بود. چطور می‌خواست آن سپید درون را به وسوسه بکشاند؟ او پاک‌ترین و متضاد‌ترین شخصی بود که در طول زندگی اهرمن، الهه پلیدی، با او هم‌صحبت می‌شد. صدای آرام‌بخش و مخملین هوزاد دوباره به گوش اهرمن رسید. - علاقه‌ای به دین‌دار بودن هم نداری؟ من در آتشکده عبادت می‌کنم. می‌تونی در صورت تمایل به من بپیوندی! اهرمن ثانیه‌هایی، پلک روی پلک نهاد تا روی ندیدنِ نور مهتاب پیشانی هوزاد تمرکز کند. سپس چشم گشود، خوشبختانه نور خاموش بود. نیشخندی روی نیمه‌ی راست صورتش نشاند؛ چرا که هوزاد برای نقشه‌هایش میان‌بر ساخته بود. با شرارتی پنهان در کلماتش، علاقه‌ی دروغینش را به زبان آورد. - حتماً، هر روز به آتشکده خواهم اومد!
  10. پارت هفتم اهرمن از آتش دور شد. لبه‌ی رود، روی تخته سنگ نشست. صابون را برداشت و روی یکی از پیراهن‌های هوزاد کشید. جسمش با سرعت در حال شستن و رُفتن رخت و لباس‌ها بود و ذهنش در پی نقشه‌هایی پلید. یک‌آن به یاد متانت هوزاد و دو مرتبه دست رد خوردن به سینه‌اش افتاد. سیبک گلویش از بابت قورت دادن آب دهانش بالا و پایین شد و مردمک‌های مسخ شده در افقش، صحنه‌ی احیای او را به خاطرش آوردند. فرو ریختن دوباره‌ی چیزی از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش را جدی نگرفت و در عوض بلند خندید. خنده‌اش را خورد. با شیطنت، به آرامی و با لذتی ساختگی، زبانش را دور تا دور لبانش کشید. زمزمه کرد. - اگه بفهمه با چه روشی به هوش اومده، قلبش از تپش نمی‌افته و نمی‌ایسته؟ حینی که بی‌صدا قهقهه می‌زد و شانه‌هایش می‌لرزیدند، به کارش ادامه داد. پس از دقایقی نبستاً طولانی، کارش اتمام یافت. رخت و لباس‌ها را چلاند و آنان را از درختی که هوزاد به آن تکیه داده بود، آویزان ساخت. سپس در نزدیکی هوزاد نشست. کف دست چپش را به سینه‌اش چسباند و با لحنی پر از لودگیِ ذاتی‌اش صدایش را به گوش هوزاد رساند. - ملکه، نوکر شما کارش رو به اتمام رساند. اهرمن ریز خندید، اما هوزاد دست و پایش را گم کرد و لب گزید. زیر لب خجل زمزمه کرد. - ای وای بر من، این چنین خطاب نکن! اهرمن لبخندی کج به گونه‌ی راستش منگنه زد. حینی که دستانش را دورِ زانوانش حلقه می‌کرد، دوباره با لحن سابقش او را خطاب قرار داد. - پس باید اسمت رو بدونم! هوزاد حینی که دستانش را به شعله‌های آتش نزدیک‌تر می‌کرد، لب از روی لب برداشت. زمزمه کرد. - هوزاد هستم. اهرمن خواست چیزی بگوید، اما با دیدن دستِ هوزاد که داشت با آتش برخورد می‌کرد، نیم خیز شد و با نوکِ انگشتانش از آستین هوزاد گرفت. دوباره از امتناع لمس، به یاد آن صحنه افتاد. با خنده‌ای مهار شده دست هوزاد را به کمک آستین لباسش، بالا برد و از شعله دور کرد. - من هم اهرمن هستم بانوی من! هوزاد حضورِ نزدیک اهرمن را احساس کرد. حینی که آب دهانش را قورت می‌داد، دستپاچه با دستانش به بازوان خود چنگ زد و آن‌ها را فشرد. نامحسوس لرزید؛ حتی با اینکه دیگر لباس‌هایش آنچنان هم خیس نبودند.
  11. پارت ششم هوزاد از شرم لب گزید و با متانت دستش را پایین انداخت. دستِ اهرمن در هوا خشک ماند و ابروانش بالا پریدند. لبخندی محو روی نیمه‌ی راست چهره‌ی اهرمن طرح خورد؛ دوباره دست رد به سینه‌اش کوبیده شده بود. خم شد و شاخه‌ای شکسته‌ از درختی را از روی زمین چنگ زد و برداشت؛ به اندازه‌ی یک کف دست بود و به قطر یک انگشت. سر چوب را به سوی دستِ چپ هوزاد گرفت. - پس عصای غیرقابل لمس توئم. هوازد چوب را روی کف دستش احساس کرد. حینی که لبخند روی لبانش می‌نشاند، انگشتانش را دور چوب حلقه ساخت و فشرد. آرام زمزمه کرد. - سپاس، از صمیم قلبم! اهرمن ناخواسته لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. یک‌آن به خود آمد و لبخندش را خورد؛ او برای وسوسه آمده بود نه چیزی دیگر. در عوض ابروانش را کلافه در هم کشید و قدم تند کرد. بالاخره به نزدِ رخت و لباس‌های هوزاد رسیدند. در عوضِ گرفتن از بازوان هوزاد، از آستین‌های لباس او گرفت و او را وادار به نشستن روی چمن‌های تازه کرد. - هوا سرده، برات آتش به پا می‌کنم. - باید رخت و لباس‌هام رو... اهرمن حینی که عصای هوزاد را پنهانی و با نوکِ کفشش داخلِ آب رها می‌کرد، حرف او را برید. - من همگی رو می‌شورم. هوزاد به سکوت دعوت شد. اهرمن نیز با سرعت تمام، چوب جمع‌آوری کرد. همه را مقابل پای هوزاد، روی زمین نهاد. دو سنگ آتش‌زا و کوچک را از روی زمین یافت و چنگ زد. گرمای دستانش را به آن‌ها منتقل کرد و جرقه زد. پس از چندین تلاش، بالاخره چوب‌ها شعله ور شدند. طوری که هیچ لمسی وجود نداشته باشد از آستین‌های هوزاد گرفت. دستانش را بالای آتش تنظیم کرد. - مراقب باش نسوزی! هوزاد که از سرما می‌لرزید و دندان‌هایش به هم می‌خورد، با حرارتی که از پوست دستانش به جانش دمیده شد، بالاخره تن خیسش گرما را حس کرد.
  12. پارت پنجم هوزاد سریعاً چشمانش را بست؛ چرا که او هرگز چشم نمی‌گشود. دست چپش را روی دهانش گذاشت تا سرفه‌هایش را خفه سازد. در نزدیکی صورتش چیزی را حس می‌کرد، پس دست راستش را بالا برد و در هوا تاب داد. انگشتانش روی پوستِ خیسِ صورت اهرمن کوبیده شدند و انگشت اشاره‌اش داخلِ چشم راست اهرمن فرو رفت. چشم اهرمن بسته شد و از درد «آخ» بلندی را نالید. هوزاد با شنیدن صدای اهرمن، پسری جوان، هراسان در جایش نیم‌خیز شد. همین موجب شد پیشانی‌اش با پیشانی اهرمن برخورد کند و «آخ» هر دو را در بیاورد. اهرمن حینی که خود را عقب می‌کشید، زمزمه‌وار غرید. - مگه کوری؟ نفس در سینه‌ی هوزاد محبوس ماند و چانه‌اش لرزید. کف دستش را روی زمین نهاد و به خاکِ گلی چنگ زد. با این‌حال لبخندی روی لب نشاند و آرام و زمزمه‌وارانه پاسخ داد. - آری، نابینا هستم و از بطن مادرم کور زاده شدم. تنِ همیشه داغ و گرم اهرمن به یک‌باره منجمد شد و همزمان به لرزش درآمد. با دهانی باز، متاسف به هوزاد چشم دوخت؛ دانسته بود که بی‌فروغ بودن چشمانش نشان از نابینایی او داشت. اهرمن لبانش را با زبانش تر ساخت و بازوی هوزاد را گرفت تا کمک کند. اما هوزاد خود را عقب کشید و زمزمه‌وارانه و با لحنی محترمانه اهرمن را مخاطب قرار داد. - خودم مراقب خودم هستم، خواهشمندم من رو لمس نکنید. سپس به سختی کمر راست کرد، ایستاد و به راه افتاد. دستانش را در هوا تکان می‌داد و به جلو گام برمی‌داشت. اهرمن هم بهت‌زده در جایش خشک شده بود؛ چرا که آن دخترک جوان تنها شخصی بود که در طول زندگی‌اش دست رد به سینه‌اش کوبید. اهرمن ناباور خندید و به تندی ایستاد. به سمت هوزاد دوید. دست راستِ هوزاد را گرفت و روی ساق دست چپِ خود قرار داد. با لحنی مهربان اما آغشته به شیطنت، جمله‌اش را به گوشِ هوزاد مبهوت رساند. - فکر کن من عصای توئم، همین!
  13. پارت چهارم هوزاد که صابون کشیدن روی پیراهن مورد علاقه‌اش را کافی دانست، صابون را کنار گذاشت. پیراهن را حینی که سفت بینِ انگشتانش می‌فشرد داخل آب فرو برد. سپس با دست راست پیراهن را گرفت و با دست چپ مشغول رُفتن کف صابون از رویش شد. یک‌آن سر و کله‌ی مار زرد، دوباره پیدا شد و دستِ راستِ هوزاد را درون آب گزید. از شدتِ دردِ گزش، گره انگشتان هوزاد از دور پیراهن شل شدند. هوزاد با ترس کمر خم کرد و به پیراهن چنگ زد. اما پایش روی تخته سنگ آغشته به صابون لیز خورد و درونِ رودِ خروشان افتاد. رود هوزاد را بلعید، خروشید و برد. هوزاد شناگر خوبی نبود؛ چرا که همیشه از آب هراس داشت. پس دست و پا می‌زد و فریاد می‌کشید. اما با این عملش فقط آب را به ریه‌هایش راه می‌داد. اهرمن تمام مدت شاهد این حادثه بود. از افتادن و به جریان آب پیوستن هوزاد تنها چند ثانیه نگذشته بود که اهرمن هراسان و با سرعت به سمت رود دوید و درونش شیرجه زد. کرال‌زنان خود را به هوزاد رساند، از بازوی او گرفت و سرش را از رود بیرون آورد. اهرمن، هوزاد را بینِ بازوی راستِ و عضله‌ای خود گرفت. به سختی هوزاد و خود را از رود بیرون کشید. هوزادِ از هوش رفته را به پشت روی خاکِ خیس و گل‌آلود لبِ رود خواباند و نفس‌زنان به او خیره شد. مردمک‌های لرزان و مشکین اهرمن نوید از ترس او می‌داد؛ اگر آن دختر جوان می‌مرد، هرگز نمی‌توانست به خانه بازگردد. کفِ دستِ چپش را روی دست راستش نهاد، انگشتان دستِ چپش را از لای انگشتان دست راستش عبور داد و سپس روی قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد قرار داد. دستانش را روی قفسه‌ی سینه‌ی او، بالا و پایین می‌برد تا بلکه احیا شود؛ اما بی‌فایده بود. به ناچار سرش را به سمتِ صورتِ هوزاد برد. بینی کوچک هوزاد را بین دو انگشت شست و اشاره‌‌ی دست چپش گرفت و فشرد. دستِ دیگرش را نیز روی دو طرف لب‌های او نهاد تا دهانش را بگشاید. سپس دم عمیقی از هوا بلعید. فاصله‌اش را با چهره‌ی هوزاد به هیچ رساند و بازدمش را به درونِ دهان او دمید. تن اهرمن با تماس گرفتن با لبان هوزاد، لرزید. اما بی‌اهمیت‌ به احساسِ شاید هوسش، مدام دم از هوا بلعید و بازدمش را به دهان هوزاد دمید. یک‌آن هوزاد تکان خورد. اهرمن بینی و چهره‌ی او را رها ساخت. هوزاد سرفه‌ای کرد و کمی آب بالا آورد. اهرمن خوشحال سرش را در نزدیکی صورت هوزاد گرفت و منتظر به او چشم دوخت. هوزاد پلک از روی پلک برداشت و نگاه عسلی اما بی‌فروغش را تصادفاً به نگاه مشکین اهرمن دوخت. اهرمن با دیدن آن دو خورشیدِ خاموش، چیزی از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درونِ شکمش فرو ریخت.
  14. پارت سوم اهرمن که قلقلکش گرفته بود، گوشش را با خنده‌ای کنترل شده خواراند. مار را از روی شانه‌اش چنگ زد و با احتیاط روی سبزه‌ها نهاد. به روی شکم دراز کشید و سرش را به سمتِ مار پایین برد. - دوباره تکرار کن. مار دندان‌های نیشش را با خشم به نگاهِ اهرمن تقدیم کرد. اما با لحنی رسمی نامه‌ را دوباره خواند. - به گفته‌ی شاه دوزخ، سرور الهه‌گان پلیدی، اهریمن، مجازات تو وسوسه کردن و به دوزخ کشاندنِ یکی از برترین بندگان شاهِ بهشت، سرور الهه‌گان نیکی، اهورامزداست. اهرمن با دهانی باز و چشمانی بهت زده مار را می‌نگریست. مار با دمش به نقطه‌ای اشاره کرد. اهرمن نشست. ردِ اشاره‌ی دم مار را گرفت و با چشمانی ریز شده، به آن سوی رود چشم دوخت. کنار درختی، روی تخته سنگی بزرگ، دختری جوان در حال شستن رخت و لباس‌هایش بود. سر به سمت مار چرخاند اما دیگر از حضورش غایب شده بود. دستی به لباس‌های دیگر خشکش کشید و برخاست؛ او از اهالی دوزخ بود، پس دمای بدنش همیشه به قدری بالا بود که بتواند لباس‌های خیسش را در تنش بخشکاند. در این سوی رود، حینی که با ابروانی بالا پریده، هوزاد، دختر جوان را می‌نگریست، به جلو گام برداشت. بالاخره به او رسید. این سوی رود، مقابلش ایستاد و در سکوت نظاره‌گر او شد. در کمال ناباوری برای اهرمن، او با چشمانی بسته، سری به پایین دوخته شده و زمزمه‌کنان در حال شستن بود. اهرمن گوش تیز کرد تا جمله‌ی زیر لب او را بشنوند. - پاکی بر چرک چیره شود؛ همان‌طور که نور بر تاریکی چیره شد. اهرمن حینی که کلافه به گیسوان نسبتاً بلند و مواجِ مشکینش دست می‌کشید، پوزخندی تمسخرآمیز روی لب نشاند. در دل برای خود تاسف خورد که چرا باید زمین و آدمیزادی با آن باور را تحمل کند؛ پس لعنت و دشنامی ناپسند به اهریمن و دختر دیوش فرستاد.
  15. پارت دوم در سویی دیگر، در بعد و لایه‌ای فرا و جدا از زمین، در دوزخ، اهریمن روی تختِ پادشاهی دوزخ نشسته بود و مشتش را از روی خشم به دسته‌ی صندلی‌اش می‌فشرد. چرا که الهه‌ای از اهالی دوزخش از فرمان او سرپیچی و از انجامش امتناع کرده بود. در مقابل، اهرمن، الهه‌ی پلیدی امتناع‌گر، روی زانوانش افتاده و چشمان منتظرش را به اهریمن دوخته بود. او می‌دانست که مجازاتی سخت او را انتظار می‌کشد؛ اما اگر زمان به عقب بازمی‌گشت همچنان از آن دستور سرپیچی می‌کرد. - اهرمن، دوزخ جای تو نیست. من تو رو به زمین تبعید می‌کنم. خروج همین حرف از دهان اهریمن کافی بود تا زمینِ زیرِ پای اهرمن به یک‌باره خالی شود. اما در عوض آسمانِ زمین دهان گشود و او را بلعید. در هوای زمین، جایی بین آسمان و خاک، فریاد کشان به سقوط دچار شد. عاقبت، با سرعت داخلِ رودی خروشان و بسیار عمیق فرو رفت. بدنش با شدتی بسیار، با کفِ سنگی رودخانه برخورد کرد و دردی فجیع را به او هدیه داد. به سختی تنِ کوفته‌اش را از رود بیرون برد. روی سبزه‌های تر و تازه‌ی لب رود دراز کشید. نگاهش را با خشم به آسمان دوخته بود و قفسه‌ی سینه‌اش از بابت همان خشم سنگین بالا و پایین می‌شد. - چون از بسترِ دیو دخترش امتناع کردم من رو از دوزخ تبعید کرد؟ کلافه در جایش نشست و به گیسوان خیسش چنگ زد. تصور هم بستر شدن با آن دخترک دیو و بدنیا آمدنِ فرزندِ احتمالی دیوش، تمام موهای تنش را سیخ کرد. - گمان برده همه مانند خودش عاشق و هم‌بستر دیوها می‌شن. کینه‌ای حتی نگفت چطوری می‌تونم برگردم! گفتن این جمله همانا و خروج ماری ریز جثه و زرد از داخل آب همانا. مار خزان‌خزان از روی جای‌جای تنِ اهرمن خزید و عاقبت به شانه‌اش رسید. سرش را به سمتِ گوشِ چپِ اهرمن برد و زمزمه‌وار کلامی را به گوش او رساند.
  16. پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای باختری، که گِردپاذِکان نامیده می‌شد. شهری که چهار اقلیم را در خود جای داده بود؛ از شمال، رشته کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی پاتاق. از جنوب، دشت بی‌پایانِ گِردپاذِکان. از خاور، رودخانه‌‌ی خروشان اَرْدْویسور. از باختر، جنگل‌های انبوه بلوطِ ویشان. و در دل این شهر، آتشکده‌ای بود با شعله‌ای جاویدان. شعله‌ای که از زمان کیانیان تا به آن زمان یک‌بار هم خاموش نشده بود. و هوزاد، دختر بیست و یک ساله و نابینا که نگهبانِ وقت آتشکده برگزیده شده بود. ۱۲ ماهِ ۳۰ روزه‌ی سال به پایان رسیده و از اندرگاه، نوروز پنج‌روزه نیز، فقط ۳ روز باقی بود. در هر چهار سوی از گِردپاذِکان، بهار هر لحظه آمدنِ دوباره‌اش را مژده می‌داد. مردم در جای‌جای شهر، حین جشن و پایکوبی و دید و بازدید به خانه تکانی و شهر تکانی مشغول بودند. هوزاد نیز نمی‌خواست از دیگران غافل بماند. پس عصای چوبی به دست راستش گرفت، کیسه‌ی پارچه‌ای به شانه‌ی چپش انداخت و از آتشکده خارج شد. وی سال‌ها بود که خانه‌اش را در روستا ترک کرده و در آتشکده می‌زیست. عصایش را به زمین می‌کوبید و گام به سوی رودخانه برمی‌داشت. بینا نبود اما بدنش حافظه‌ی خوبی داشت و عاقبت، قدم‌هایش او را به رودخانه رساندند. با احتیاط عصایش را به زمین می‌کوبید تا مبادا در رود نیفتد. روی تخته سنگ، کنار رود نشست. گوش تیز کرد؛ صدای خروشان رود نشان از آب شدن برف‌های رشته کوه‌های پاتاق می‌داد. صابون و رخت و لباس‌هایش را از درون کیسه درآورد. مقابلش روی تخته سنگ نهاد. نخست، می‌خواست پیراهن موردعلاقه‌اش را بشوید. آن را حینی که سفت بینِ انگشتانش می‌فشرد داخل آب فرو برد؛ چرا که می‌ترسید نابینایی‌اش موجب از دست دادن پیراهن موردعلاقه‌اش شود. حینی که گوش‌ به صدای پرندگان بازگشته از جنوب و خروشیدن رود سپرده بود، روی پیراهنش صابون می‌کشید. لبخند زنان کثیفی‌ها را می‌زدود و جمله‌اش را مدام زیر لب زمزمه می‌کرد. - پاکی بر چرک چیره شود؛ همان طور که نور بر تاریکی چیره شد.
  17. پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بی‌کران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهان‌ها باشد. در ماه دوم از آفرینش، آب را سیال در فضا آفرید تا روزگاری جانِ جهان‌ها باشد. در ماه سوم از آفرینش، زمین را خاکی آفرید تا جایی برای سکونت جهانیان باشد. در ماه چهارم از آفرینش، گیاهان را سبز آفرید تا جای زمینیان با طراوت باشد. در ماه پنجم از آفرینش، جانداران را بال‌دار یا سُم‌دار آفرید تا زمین زندگی‌هایی با اراده و حرکت داشته باشد. در ماه ششم از آفرینش، انسان را از روح خود آفرید تا زمین زندگی‌هایی با آگاهی و انتخاب داشته باشد. در ماه هفتم از آفرینش، آتش را انرژی درون هستی آفرید تا به انسان نور و گرما بخشیده باشد. در ماه هشتم از آفرینش، باد را محرک آفرید تا با رفت و آمد میان هیچ و همه‌چیز، اقلیم‌ها را ایجاد کرده باشد. در ماه نهم از آفرینش، خورشید را نورانی آفرید تا زمین روز و نظم داشته باشد. در ماه دهم از آفرینش، ماه را درخشان آفرید تا زمین شب و راز داشته باشد. در ماه یازدهم از آفرینش، ستارگان را بی‌شمار آفرید تا سرنوشت زمینیان روی هر یک حک شده باشد. در ماه دوازدهم از آفرینش، زمان را گذران آفرید تا تولد و مرگ در همه چیز، به گیتی معنا بخشیده باشد. زروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۳۶۵ روز آفرید. او پس از آفرینش گیتی دو الهه با نام‌های اهورامزدا و اهریمن را آفرید و بیشتر از انسان از روحِ خود درون آن دو دمید. اهورامزدا و اهریمن دو هُم‌وجودی که باید حافظ گویِ خاکستری انسانیت می‌بودند و بر انسانیت نظارت می‌داشتند. اما انسان، همه چیز را نابود ساخت؛ انسان تعادل بین عشق و غریزه را از بین برد و هوس، قلب او را از او ربود. گوی اولین تَرَک را برداشت. انسان به داشته‌هایش قانع نشد و طمع، بینش او را از او ربود. تَرَک گوی عمیق‌تر شد. انسان به خواسته‌هایش نرسید و خشم، عقل او را از او ربود. تکه‌ای از گوی شکست. انسان خود را اشرف مخلوقات دید و غرور، فروتنی او را از او ربود. نصف گوی فرو ریخت. انسان آرزوی نابودی دیگران را کرد و حسادت، وجدان او را از او ربود. گوی دو نیم شد. انسان خود را وقف لذت‌های جسمانی و شکم‌پرستی کرد و خُودی، حرکت او را از او ربود. گوی تکه‌تکه شد. انسان ستم کرد و ظلم، روحِ ایزد را از او ربود. از مهِ خاکستری درون گوی سپیدی و سیاهی استخراج شد. ایزد هفت مرتبه، گوی خاکستری انسانیت را ساخت اما انسان هر هفت مرتبه باعث شکستن گوی شد. انسان که نیکی و پلیدی را به وجود آورد؛ ایزد، اهورامزدا را هدایت‌ کننده‌ی مهِ سپید و اهریمن را هدایت کننده‌ی مهِ سیاه برگزید. انسان، آن دو الهه‌ی هم‌وجود را، اهورامزدا و اهریمن را، با یکدیگر دشمن ساخت. پس ایزد الهه‌ی مِهر را آفرید تا تعادل را بینِ نیکی و پلیدی برقرار کند و نگهبان زمین باشد. مهر زاده شد تا در مختلف نقاطی از زمین و مختلف بازه‌هایی از زمان، سپیدی و سیاهی، دوباره خاکستری را شکل دهند و روحِ ایزد دوباره در درون‌ها حس شود.
  18. نام رمان: هوزاد؛ معشوقه‌ی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعله‌ی جاویدانِ آتشکده کرده، طی حادثه‌ای خطر مرگ تا رگِ گردن به او نزدیک می‌شود. در آن لحظه اهرمن که به تازگی مورد خشم اهریمن قرار گرفته و از دوزخ رانده شده، او را نجات می‌دهد. ماموریت اهرمن برای بازگشت به دوزخ، به گمراهی کشاندن یکی از بندگان حقیقی اهورامزداست؛ پس اهرمن، تصمیم می‌گیرد هوزاد را به پلیدی دعوت کند. هرچند با یاری رساندنش به او، در طی جشن‌های باستانی ایران، برای دیدن دنیا با باقیِ حواسِ چهارگانه، سرگذشت هر دو در مسیری خلاف نقشه‌های اهرمن جهت می‌گیرد و سرنوشت هر دو به شیوه‌ای دیگر به تحریر درمی‌آید. مقدمه: هوزاد با کنجکاوی پرسید. - نور چه رنگیه؟ اهرمن زیر لب زمزمه کرد. - به رنگِ لحظه‌ایه که تو رو دیدم.
  19. پیش از شروع؛ سخنی با مخاطب: «من همیشه به ساخت انیمیشن علاقه داشتم. ولی راستش تا حالا قدمی برای انیماتور شدن برنداشتم. واسه همین تصمیم گرفتم از این به بعد کتابایی بنویسم که پر از صحنه‌های سه‌بعدی و کارتونی باشن. به شما هم پیشنهاد می‌کنم این رمان رو سه‌بعدی تصور کنین؛ درست مثل یه انیمیشن سریالی یا سینمایی. به امید اینکه روزی همه‌ی نوشته‌هام تبدیل به انیمیشن بشن. دوستدار شما «یاماخ».»
  20. پارت آخر آز با بغض سرش را تکان می‌دهد. سان دست راستش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش روی قلبش می‌گذارد و انگشتِ کوچک دستِ چپش را به سمتِ آز می‌گیرد. - من، سان، سوگند می‌خورم که دیگه هیچ‌وقت جنایت نکنم و در عوض با استعدادم توی نوشتن، فرهنگ‌سازی کنم، به ویژه برای نسل‌های آینده! آز می‌خندد. سپس او هم دست راستش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش روی قلبش می‌گذارد و انگشتِ کوچک دستِ چپش را به سمتِ سان می‌گیرد. - من، آز، سوگند می‌خورم که دیگه هیچ‌وقت از سان متنفر نباشم و همیشه دوستش داشته باشم. و اون رو تنها آدمِ حاضر توی لیستِ ویژه‌ی الویت‌هام قرار بدم! پلک روی پلک می‌گذراند. در نهایت انگشتان یکدیگر را می‌گیرند و قولشان را ثبت می‌کنند. و خاکستری که جای سپید و سیاه را در گیسوان و پیراهن‌هایشان می‌گیرد. سان در همان حالت از آز سوالی می‌پرسد. - آز، اگه شخصی رو ببینی که داره یه گربه رو می‌زنه، چیکار می‌کنی؟ آز پاسخش را بی‌درنگ می‌دهد. - مشخصه که می‌زنمش! سان می‌خندد و آز را در آغوش می‌کشد. و جسمشان که به هم می‌چسبند، در هم تنیده می‌شوند و عاقبت یک پیکر را تشکیل می‌دهند. «سان سیاهی مطلق» و «آز سپیدی مطلق»؛ بالاخره باهم یکی می‌شوند و «ساناز خاکستریِ خنثی» را دوباره به وجود می‌آورند. درخت نیز دوباره حیاتی دوباره می‌گیرد، سبز می‌شود و نم‌نمِ باران شکوفه‌های گیلاسِ تازه رشد کرده‌اش را رقصان‌رقصان روی تنِ ساناز فرود می‌آورد. ساناز لبخندی ملیح را به گونه‌هایش منگنه می‌زند و حینی که در حال تماشای خورشید است، مداوم بوی شکوفه‌های درختِ زندگی‌اش، گیلاس، را عمیق نفس می‌کشد. به راستی که همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز می‌گردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن می‌کند و آن‌هنگام که دیده به جهان می‌گشاید، تازه داستان زندگی‌اش رنگ و بو می‌گیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش می‌رویند و در آخر به درخت تبدیل می‌شوند. پس از آن صفر به گردش در می‌آید؛ یا به سوی مثبت‌ها، یا به سوی منفی‌ها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربه‌ای، مسیر ترددش را مشخص می‌سازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شده‌ایم. «پایان» 🎻🌸
  21. پارت سی و سوم هر دو؛ من و سان به آز چشم دوخته‌ایم تا ببینیم زنده است یا نه! که آز بالاخره چشم می‌گشاید و لبخندش را تقدیم نگاهمان می‌کند. سان در آغوش آز که سالم و سلامت است، فرو می‌رود؛ او در آغوش خودِ متضادش در حال گریستن است. آز حینی که پاهایش را از پرتگاه آویزان می‌سازد، شروع به نوازش گیسوانِ سیاه و مواج سان می‌کند. - سان، من رو می‌بخشی؟ سان از آز فاصله می‌گیرد و چهره‌ی خیسش را به چهره‌ی بغض‌آلود آز می‌دوزد. - من.. تو رو همیشه.. آزار دادم.. تو چرا باید معذرت بخوای؟ آز دستان سان را می‌گیرد. بغض آز بالاخره می‌شکند. - چون خنده‌هاش مال من شدن، گریه‌هاش مال تو. چون آرامشش مال من شد، خشمش مال تو. چون رویاهاش مال من شدن، کابوس‌هاش مال تو. چون روحیه‌ی خوبش مال من شد، افسردگیش مال تو. چون موارد خوب درونش مال من شدن، موارد بد درونش مال تو. و آز که به هق‌هق افتاد. - سان.. تو.. فقط.. می‌خواستی.. مثل.. سابق باشی.. برای همین.. اون داستان رو نوشتی.. ولی من.. هیچ‌وقت نمی‌دونستم.. و همیشه قلبت رو شکوندم.. معذرت می‌خوام سان! سپس در آغوش سان فرو می‌رود؛ او در آغوش خودِ متضادش در حال گریستن است. من نیز با چشمانی اشک‌آلود و چانه‌ای لرزان و قلبی سنگین به هر دو خیره‌ام. سان حینی که پاهایش را از پرتگاه آویزان می‌سازد، شروع به نوازش گیسوانِ سپید و مواج آز می‌کند. - تقصیر تو نیست آز! آز از سان فاصله می‌گیرد و چهره‌ی خیسش را به چهره‌ی بغض‌آلود سان می‌دوزد. - آز اون من رو توی جهنم انداخت.. تو رو توی بهشت.. ولی آز ما متعلق به این‌جاها نیستیم.. آز بیا برگردیم. آز نگاهش به رنگ بهت درمی‌آید. - کجا برگردیم؟ سان خیسی چهره‌اش را با پشت دستانش می‌زداید و لرزان می‌گوید: - آز بیا خاکستری شیم و برگردیم زمین. آز صورتِ سان را بینِ دستانش می‌گیرد. و لبخندی مهربان که روی گونه‌های آز منگنه می‌خورد. - باشه سان، بیا برگردیم به جایی که بهش تعلق داریم. بیا خاکستری بشیم و برگردیم. هر وقت نیاز بود بخندیم، هر وقت نیاز بود گریه کنیم. هر وقت نیاز بود آرامشمون رو حفظ کنیم، هر وقت نیاز بود خشمگین بشیم. هر وقت نیاز بود رویا ببینیم، هر وقت نیاز بود کابوس ببینیم. هر وقت نیاز بود روحیه‌مون رو حفظ کنیم، هر وقت نیاز بود خودمون رو به افسردگی بزنیم. سان با بغض سرش را تکان می‌دهد. - آز بیا خاکستری شیم و همه‌ی موارد خوب و بد رو باهم داشته باشیم و باهم تجربه کنیم.
  22. پارت سی و دوم سان بهت زده نگاهش روی آز می‌خشکد. آز حین ریزش قطرات اشکش روی گونه‌هایش، لرزان ادامه می‌دهد. - اون اعتقادات، باورها، شخصیت، هویت، و تمام درونش رو دو نیم کرد. ابروان آز در هم گره می‌خورند. - ساناز از خاکستری درونش دو نیمه‌ی متضادِ سیاه و سپید رو استخراج کرد. سان همچنان شوکه است و آز همچنان در حال برملای حقیقت. - اون ما رو توی داستان به جون هم انداخت! اما نمی‌دونست که دنیای هر داستان نامحدوده. آز لبخندی تلخ روی صورت می‌نشاند. - روزها و شب‌ها روی نیمکت خشکیده بودم اما توی آخرین طلوع بالاخره تونستم اختیار بگیرم. به دنبال جنازه‌ها گشتم ولی چیزی نبود. سان، همگی اون‌ها نماد بودن، هیچکدوم اون نازنا و نامردا وجود خارجی نداشتن. و نبود اون‌ها باعث شد بالاخره حقیقت رو بفهمم. درِ فندک را می‌گشاید. - سان، تو رو به دنیای خودم کشوندم تا تو هم متوجه واقعیت بشی! سان که فندک را در وضعیت آماده باش می‌بیند، ترسان‌خاطر فریاد می‌کشد. - آز! نکن! اما آز انگشتِ اشاره‌ی چپش را با تهدید به سوی خورشید می‌گیرد و می‌غرد. - ساناز، یا ما رو دوباره با هم ادغام کن و خاکستری شو یا با سوزوندن خودم تو رو بی‌هویت می‌کنم! با ابروان در هم رفته و کلافه به آز نگاه می‌دوزم. تصاویر دوباره خود به خود کشیده شدن ادامه می‌دهند، واژگان هم دوباره خود به خود به نوشته شدن؛ از فصل آخر به بعد وضعیت چنین بوده است. - ساناز ما رو یکی کن! اگر چنین قصدی داشتم؛ پس چرا باید از ابتدا آنان را خلق می‌کردم؟ آز تا لبه‌ی پرتگاه گام برمی‌دارد. یک‌آن آز غرق در شعله‌های آتش می‌شود و روی زانوانش فرود می‌آید. و سان که فریاد کشان با صندلی روی زانوانش می‌افتد. سان فریاد کشان به سمتِ آز می‌خزد. و سان که فریاد کشان ناسزا نثار من می‌کند. - عوضی! آز رو نجات بده! سنگدل! آز رو نجات بده! ساناز! ما خودتیم! خودت رو نجات بده! با دستانی لرزان پاکن را چنگ می‌زنم و ریسمان‌های دور دست و پاهای سان را می‌زدایم. با مداد و مدادرنگی، سطلی بزرگ و پر از آب را طرح می‌زنم. سان نیز سطل را روی آز می‌ریزد. کافی نیست؛ پس چندین بار سطل را با مدادِ آبی پر از آب می‌کنم. سان نیز گریه‌کنان تلاش می‌کند تا آتش را مهار بسازد. و بالاخره می‌شود؛ آتش جان پس می‌دهد و آز که نیمه جان و زخمی به آغوش سان فرو می‌رود. اشک چشمانم را پاک می‌کنم و با پاکن سوختگی‌های روی تن و بدن آز را می‌زدایم. سپس، پس از پاک کردنِ لباسِ سوخته‌اش، دوباره پیراهنش را طرح می‌زنم.
  23. پارت سی و یکم سان و آز هر دو روی پله‌های شفقی زمین‌گیر می‌شوند و تا پرتگاه قل می‌خوردند. روی پرتگاه، آز زودتر به خودش می‌آید و روی شکمِ سان می‌نشیند. کمانه‌ی ویالون را روی گردنش قرار می‌دهد. آز نفس‌زنان و هیجان زده لب از روی لب برمی‌دارد. - سان، مشتاق دیدار! و سان که هنوز در شوک فرو رفته است و گویی قصد خروج از آن را ندارد. سان آز را کنار می‌زند و روی زانوان لرزانش می‌ایستد. آز هم کمر راست می‌کند و مقابل سان می‌ایستد. آز دختری با گیسوان رقصنده و سپید، با پیراهنی سپید مقابل سان دختری با گیسوان رقصنده و سیاه، با پیراهنی سیاه، مقابل یکدیگر، روی لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌اند. آز با یادآوری خاطرات، دست راستش را بالا می‌آورد تا سیلی‌اش را روی گونه‌ی سان بخواباند. و دستِ آز که در چند سانتی از صورت سان مشت می‌شود. دست سان را می‌گیرد و به سمتی راه می‌افتد و سان هم مطیعانه و در سکوت آز را دنبال می‌کند. آز، سان را روی صندلی چوبی واقع بر روی صخره می‌نشاند. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دسته‌های صندلی و مچِ پاهایش را به پایه‌های صندلی می‌بندد. آز چند قدمی از سان فاصله می‌گیرد و مقابلش می‌ایستد. سان گویی بالاخره خود را از بهت خارج می‌سازد. - آز، نمی‌دونم خوابم یا توی رویام! آز خونسرد پاسخش را می‌دهد. - توی واقعیتیم! ابروان سیاهِ سان بالا می‌پرند. سان تلخ می‌خندد. - من رو به دنیات کشوندی که انتقام بگیری؟ آز در سکوت سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد. - خوشحالم که دوباره به حالت سابقت برگشتی آز! آز دبه‌ی بنزین را می‌گشاید. لبخندی مهربان روی لب‌هایش می‌نشاند. - من از سوختن می‌ترسم آز، مثل خوابی که دیدم چاقو رو فرو کن تو قلبِ سنگدلم! آز آهی می‌کشد و دبه را در حال آماده باش بالای سرش نگه می‌دارد. - تو سنگدل نیستی سان! اونی که سنگدله سانازه! بنزین را روی سرش می‌ریزد. و بنزین که تمامِ تنِ آز را به خود آغشته می‌سازد. - سان تو خورشید نبودی، من هم ماه نبودم! و خورشید که بلافاصله پس از این جمله، برای طلوعش، خود را به جنب و جوش می‌اندازد. آز فندک را از روی زمین چنگ می‌زند و برمی‌دارد. با بغض به سان نگاه می‌دوزد و فریاد می‌کشد. - ساناز، اون عوضی خورشید بود و ما ماه بودیم که از اون نور می‌گرفتیم.
×
×
  • اضافه کردن...