-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نهم لب برچید و اخم کرد. دست به سینه شد و صورت بامزه شده از شدت حرصش رو بهم دوخت. - بدن منم هست مرتیکه! ابروهام بالا پریدن و دهنم باز موند. دستش رو به سمت صورتم آورد و دهنم رو بست. سپس لبخندی دندوننما روی لبهاش نشوند. - من خودِ سابقتم خب؛ البته در اصل جنسیت و هویت زنانهی سابقتم. پلک راستم شروع به پریدن کرد. دستش رو دورِ شونههام انداخت و بازوی چپم رو با لطافت چنگ زد. - تا الان خودمو جای عقل نداشتهمون جار زدم.. ریز خندید. عقل نداشته؟ پس اون هم عقل نبود. من هم کمی خندهم گرفته بود، اما جلوی خودم رو گرفتم. بازوم رو سفتتر فشرد. - واقعاً میگم؛ هیچوقت عقل نداشتیم خب. اگه هم واقعیتو میگفتم شاید منو جدی نمیگرفتی، برای همین یه کوشولو گولت زدم.. فقط یه کوشولو! سپس نگاهِ مظلومانهش رو بهم دوخت. و من که مبهوت، زلِ نگاهم رو بهش دوخته بودم. آهی کشید و به شوکه کردنم ادامه داد. - بخاطر تغییر جنسیتت ما تفکیک شدیم.. لبهاش رو به هم فشرد تا قطراتِ اشکش رو از ریختن مهار کنه، هرچند موفق نبود. - ولی نگران نباش، همه چی قراره سرجای اولش برگرده و ما یکی بشیم.. اما.. شونههام رو رها کرد. پاهاش رو از استخر بیرون کشید. به سمتم چرخید و چهارزانو نشست. صورتم رو با دستهاش گرفت و حینی که گلولهگلوله اشک میریخت، ادامه داد. - دلم برای دوتا بودنمون تنگ میشه. الانم اومدم برای خدافظی، چون باید برم تا دوباره یکی بشیم. ترسان کف دو دستم رو روی دستهاش گذاشتم و هر دو رو سفت فشردم. - یعنی چی؟ دیگه تو مغزم نخواهی بود؟ حینی که اشک میریخت، سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. من بدون صدای عقل توی سرم، چجوری دوام میآوردم؟ - نه! نباید اینکارو کنی. من و تو ابداً یکی نیستیم. تو نباید بری.. ادامهی جملهم رو نالیدم. - عقل! این خزعبلات چیه به زبون میاری؟ گوشهی لبهاش رو به پایین مایل کرد، تا شاید غمش رو کنترل کنه. با انگشتهای کوچیکش، قطرات اشک رو از زیر چشمهام زدود. - قرار نیست از بین برم که، قراره یکی بشیم مرتیکه! مثل قبل، مثل همیشه! ناریا جنسیت و هویتمونو از هم جدا کرد و حالا قراره من رو ازشون پسش بگیری و به خودت برگردونی. دستهام رو با لطافت پس زد. با شست مابقیِ اشکهام رو زدود و سپس کمر راست کرد و ایستاد. - تنها اتفاقِ خوبِ بعد از تغییر جنسیتمون این بود که تو شروع کردی به دوست داشتن من؛ یعنی خودت. دستش رو سفت گرفتم و حینی که هق میزدم، نالیدم. - لطفاً تنهام نذار.. من بدون تو چیکار کنم آخه؟ لبخند عمیقی روی لبهاش نشست. روی زانوهاش نشست. زمزمه کرد. - قراره منو از حنجرهت بشنوی، قراره منو توی آینه ببینی، قراره حضور منو توی تصمیمگیریات حس کنی. ساناز احمق من خودتم، بخشی ازت که ازت ربودن. اما تو منو توی ذهنت از دست ندادی. تو منو توی ذهنت زنده نگه داشتی تا روزی که پسم بگیری و موفق شدی.. فردا منو پس خواهی گرفت. صورتم رو دوباره بینِ دستهاش گرفت. نگاهِ خیسش رو توی مردمکهای لرزونم دوخت. - راستی.. دیگه هم هیچوقت خودتو شیطان ندون، تو تمومِ این مدت قهرمان زندگی خودت و دیگران بودی، فهمیدی؟ سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. ناگهان لبهای غنچه شدهش رو روی پیشونیم گذاشت. و بوسهی عمیقش که با زمزمهی بعدش تکمیل شد. - دوستت دارم مرتیکه شده!- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتم با شنیدن گشوده شدن در، کیسه رو از روی صورتم کشیدم. و نگاه به سه چهرهی بهت زدهی داخل سلول انداختم؛ چاکرا، لپلپ و دیکتاتور. به نگاه، جوشیدن اشک رو توی کاسهی چشمهاشون دیدم. لپلپ با تته پته اسمم رو آروم صدا زد. - و.. ا.. رو.. نک! قدم داخل سلول گذاشتم. قطرات اشک پی در پی روی صورتم جاری میشدن و من به دنبالِ درصد میگشتم. و بالاخره دیدمش. توی پاتوق من، به سه گوشهی دیوار تکیه زده و نشسته بود. زانوهاش رو به آغوش کشیده و سرش رو روی کاسهی زانوهاش گذاشته بود. شونههای پهنش داشتن میلرزیدن، داشت برای من اشک میرخت؟ لبهام رو روی هم فشردم تا لرزشِ چونهم رو مهار کنم. - درصد! یکآن سرش رو بالا آورد. موهاش بهم ریخته بودن، زیر چشمهاش گود افتاده و تیره به نظر میرسید. من چه بلایی سر این انسان آورده بودم؟ درصد روی زانوهاش پرید. با پشتِ دست صورتش رو از خیسی زدود. - وا.. رونک؟ واقعاً اینجایی؟ واقعاً زندهای؟ خودتی؟ سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. بغضش دوباره ترکید. روی زانوهام نشستم و دستهام رو گشودم. - بیا بغلم.. حینی که هق میزد روی زانوهاش دوئید. اون دستهاش رو دورِ کمرم سفت حلقه کرد، من دستهام رو سفت دور گردنش پیچیدم. من به خاطر درصد زنده مونده بودم؛ چرا که تموم خواستههای من در نهایت به درصد میرسید. و حالا در سلامتِ کامل، داشتم توی سکوت، توی آغوشش میگریستم. من یه خانِ دیگه رو رده کرده بودم؛ آخرین خان رو. و حالا نزدیک به آزادی بود. من برای بعدِ آزادی هدف بزرگی داشتم؛ من میخواستم از شیطانِ درونم برای تمومِ آدمهای خوبِ زندان استفاده کنم. زین پس زمان درازی برای انجام کارهام داشتم، من دیگه از نیمز و ناریا ترسی نداشتم. من این دنیا رو کامل شناخته بودم. و حالا دلم میخواست احساساتم رو به درصد ابراز کنم، چرا که دیگه نمیخواستم چیزی رو پشت گوش بندازم. اما دیگه انرژی کم آوردم و از هوش رفتم. شاید تا اون لحظه به زور سر پا مونده بودم تا زنده بودنم رو نشونِ «عزیزِ دلم» بدم. - ساناز! با شنیدن صدای عقل پلک از روی پلک برداشتم. روی تخت معلقِ انفرادی بودم. از جام پریدم. نگاهم روی لبهی استخر خشکید. لبخندِ شیطنت آمیزی روی صورتش نشونده بود. دست راستش رو بالا آورد و توی هوا تکونش داد. - ساناز! آب دهنم رو قورت دادم. من، من بودم؟ یا اون من بود؟ اون منِ پیش از تغییر جنسیت بود! - بیا دیگه مرتیکه شده! لبخند متعجبی به گونههام منگنه زدم. به سمتش گام برداشتم. پاچههای شلوارم رو مثل اون بالا دادم و لبهی استخر نشستم. و مثل اون پاهام رو داخلِ گرمی آب فرو بردم. - چرا با بدنِ قبلیم اومدی تو خوابم؟- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتم به سمت مامورهای اسلحه به دست گام برداشتم. باتوم رو به سمتشون پرتاب کردم و مقابلشون ایستادم. طی لحظاتی کوتاه از بازوهام گرفتن، با خشونت کیسهای روی سرم کشیدن و من رو کشونکشون بردن. پس از شنیده شدن صدای باز و بسته شدن، کیسه از روی صورتم برداشته شد. نوری کور کننده چشمهام رو زد. دستم روی جلوی نگاهم سد کردم تا نور آزاری بهشون نرسونه. داخلِ یه اتاق سفید و نورانی بودم؛ که دقیقاً به شکلِ اتاق بازجویی داخلِ کلانتری بود. - «قراره چی بشه ساناز؟» در پاسخ عقل باید چی میگفتن؟ من هم بیخبر بودم. مردی سفیدپوش پشت میز نشسته بود و منتظر نگاهم میکرد. - بیا بشین. تا مرکزِ اتاق گام برداشتم و این سوی میز، روی صندلی جای گرفتم. اما خبری از سانازِ روز بازجویی نبود؛ چرا که به جای استرس به صندلی لم داده بودم. هرچه بادا، به درک بادا! مردِ احتمالاً بازجو که شبیهِ خوک بود، لب از روی لب برداشت؛ صورتِ چاقش پهن بود و رنگِ پوست آویزونش، سفید مایل به صورتی به نظر میرسید. - مسئول اعدامت تا زندگی رفت و برگشت. بیخیال شونهای بالا انداختم. دیگه به بهشت و جهنم اعتقادی نداشتم که بخوام نگرانِ اعمالم باشم؛ نیمز تمومِ باورهای من رو نابود کرده بود. زنده و مردهش برام فرق چندانی نداشت. - برام مهم نیست. به قدری بیخیال بودم که خودم هم لحظهای غرق حیرت شدم؛ چه رسد به عقل و مرتیکهی بازجو! و ابروهای بازجو که از تعجب بالا پریدن؛ به قدری که تا خط رویش سرِ کچلش میرسیدن. موشکافانه به صفحهی تبلتش خیره شد. - ضمیمههای جدیدِ پروندت نشون دهندهی تغییراتته.. تبلت رو با احتیاط روی میز نهاد. سپس کف دو دستش رو به هم چسبوند. تای ابروی چپش رو بالا داد و صدای زمختش رو به گوش رسوند. - ناریا تصمیم گرفته تو رو آزاد کنه. - «چه؟» اینبار نوبت من بود که ابروهام رو بالا بپرونم. بازجو ادامه داد. - نیازی به تست مجدد MBTI نیست؛ چرا که اعمالت نشون دهندهی همه چیزه. تو اعتراض کردی، شورش کردی، آشپزهای آشپزخونهی مسئولین پلاس و تمام مامورین رو مسموم کردی، شکنجهگرت رو شکنجه کردی، مقر ماموران رو به آتیش کشیدی و در آخر مسئول اعدامت رو نوازش کردی. لبخندی مفتخرانه روی لب نشوند و ادامه داد. - این اعمال از یه برّه برنمیاد، تو ثابت کردی که یه گرگ شدی. ناریا هم طبق قوانینش تصمیم گرفت بهت فرصتی دوباره بده. دهنم باز مونده بود. اطمینان خاطر داشتم که قطعاً فکم روی میز افتاده. شگفتا، چقدر با افتخار از کارهای من سخن میگفت. بد بودن توی نیمز افتخار داشت؟ و عقل که توی مغزم داشت میگریست و به گفتهی خودش سجدهی شکر به جا میآورد. - امشب به سلول برمیگردی. مهر آزادی تا ۷ صبح توی پروندت میخوره. و اون آخرین جملهای بود که من از بازجو میشنیدم. هنوز باورم نشده بود و حس میکردم دارم رویا میبینم. این حقیقت داشت؟ لم دادن رو بس دونستم و سیخ نشستم. دستم رو روی پام گذاشتم و نیشگونی سفت از رونِ پام گرفتم. خواب نبودم؛ همچنان توی همون اتاق و مقابل همون مرد نشسته بودم. نیشگون دیگهای گرفتم و همزمان لب از روی لب برداشتم. - قراره آزاد شم؟ و بازجو که سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. این بار از شدتِ شوک وا رفتم؛ درست مثل یه آدمبرفی که در انتظار خورشید نشسته بود. و صدای بیجون و خوشحالِ عقل که پی در پی اسمم رو صدا میزد. - «ساناز.. آخ ساناز.. ساناز..»- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ششم بارون هم شروع به شلاقانه گریستن کرده بود، شاید آسمون داشت برای من اشک میریخت. این ناجماعت نالایقِ حکمرانی، نالهی آسمون رو هم در آورده بودن. - «ساناز.. ساناز.. ساناز..» کفِ دستِ چپم رو روی زمین نهادم و زانو راست کردم. ایستادم؛ اما تنم خمیده بود، گویی کوله باری از غم رو کول کرده باشم. - «خواهش میکنم یه کاری کن.. خواهش میکنم!» سرم رو پایین بردم و پلک روی پلک گذاشتم. قطرات اشک درشتتر از پیشتر روی قفسهی سینهم سقوط کردن. و عقل که توی کاسهی سرم هقزنان، دست و پا میزد و تمنا میکرد. یکی توی سرم داشت جنون زده تمنا به زنده موندنم میکرد. - «ساناز شیطان باش.. اینا شیاطینو میبخشن.. ساناز خواهش میکنم.» انگشتهام رو توی کف دستهام فشردم؛ خودکار داشت له میشد و کاغذ مچاله. - «ساناز..» یکی از زندانبانها بازوی چپم رو گرفت. نفسنفس میزدم و موش آبکشیده شده بودم. دندونهام رو روی هم فشردم. من نباید توی این لحظه تموم میشدم. من باید یه بار دیگه تلاش میکردم، من باید شانس آخرم رو هم میسوزوندم. شونهی راستم رو روی صورتم کشیدم و خیسیش رو زدودم. بازوم رو با خشم از گره انگشتهای زندانبان آزاد کردم. سپس آرنجم رو روی صورتش کوبیدم. زندانبان شوکه روی زمین افتاد. نمیدونستم دارم چیکار میکنم، فقط پیش میرفتم. کف پام رو زیر شکمش گذاشتم و فشار دادم، باید نسلش رو منقرض میکردم؛ نیمز و ناریا نیازی به نسلِ حرومی اون نداشتن. یکآن زندانبان دیگه به سمتم یورش آورد، من هم زانوم رو بینِ پاش کوبیدم، اون هم با صورتی سرخ شده پرت زمین شد. ناگهان از پشت ضربهای روی کمرم نشست و من رو به سقوط وا داشت. کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و توی حلقم فرو بردم. سپس سریعاً ایستادم. مسئول اعدامم توی چند قدمیم ایستاده و باتوم رو به سمتم گرفته بود. اخمهام رو توی هم کشیدم؛ شده زندان رو به آتیش میکشیدم، اما اجازه نمیدادم بیشتر از این به این ناعدالتی ادامه بدن. من برای سیری خوشمزه و سیرابی گوارا روحم رو به شیطان فروخته بودم، حالا هم باید چنین میکردم. فرشتههای خدا برای من کاری به پیش نبردن، تنها چارهی من شیطان بود. خودکار رو بالا آوردم و به سمتش جهیدم. باتوم رو توی قفسهی سینهم کوبید؛ اما متوقف نشدم که هیچ، بلکه مشت محکمم رو هم توی صورتش خوابوندم. طی حرکتی تیزی خودکار رو توی سمتِ راستِ گردنش فرو کردم. و مسئول اعدامم که به پشت روی زمین افتاد. من هم روی سینهش نشستم و مشتهای وحشیانهم که روی صورتش فرود میاومدن! بارون شلاق به تن و بدن من میزد، من مشت به تن و بدن اون میزدم. آسمون غمش رو میگریست، من از خشم نفسنفس میزدم. عاقبت خسته از جام بلند شدم و به خونآب روی زمین خیره موندم. کاغذ توی دهنم رو روی بدن آش و لاشهش انداختم و باتوم رو برداشتم. تا خواستم با باتوم به سه بدنِ نیمهجان حملهور شم، نورهای سبز رنگی از پشت روی بدنم نشستن، بعضی هم مقابل نگاهم روی دیوارهای جلوی چشمهام نشونه رفتن. - زندانی ۶۲۲۶، بس کن! بدون اینکه دستهام رو به نشونهی تسلیم بالا بیارم، چرخیدم. و خندیدم؛ قطعاً آخر عمری دیوونه شده بودم. من جلوی این محاصرهی مسلح هیچ بودم و جز دیوانگی و جنون زدگی، هیچ واکنش دیگهای برای ارائه نداشتم. نجات غیرممکن بود.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجم یه روزِ کامل توی آغوش درصد گریستم. اون با لطافت موهام رو نوازش میکرد اما من دیگه دلم نمیلرزید، آخه چرا باید میلرزید؟ من که آیندهای نداشتم؛ یه اعدامی مگه میتونست به عشق فکر کنه؟ سلول توی غم فرو رفته بود. همه ماتم زده بودن، حتی به هیچ وعدهای لب نزدن. چشمم به ساعت بود و ثانیهها رو میشمردم. روز داشت به پایان میرسید تا من رو به پایان برسونه. - «اگه میخواست اینجوری کنه، پس چرا زندت کرد؟ چرا بهت جونِ دوباره داد؟ میخواست بیشتر زجرت بده؟» لبهام روی هم فشردم. چقدر مرثیههای عقل دلم رو ریش میکردن. با صدای گشوده شدن در، از ترس پلک روی پلک فشردم. - زندانی ۶۲۲۶، بیا بیرون! خودم رو توی آغوش درصد مخفی کردم. من نمیخواستم بمیرم! نمیخواستم! نمیخواستم! درصد هم سفت من رو در برگرفته بود؛ من هم به لباسش چنگ زده بودم و مثل بید میلرزیدم. - بیاریدش. و صدای قدمهایی که در حال نزدیکتر شدن بودن. دو نفر، از دو طرف، از پشت، از بازومهام گرفتن. من رو میکشیدن و من هم نیروی بیشتری خرجِ چسبیدن به درصد میکردم. فریاد میکشیدم. - درصد نذار.. نذار منو ببرن.. عاقبت من رو از درصد جدا کردن. درصد از جاش پرید و دستهاش رو دور پهلوهام گره زد، اون هم نمیخواست و نمیذاشت. - نمیخواین کمک کنین؟ میخواین بذارین وارونک رو ببرن؟ درصد بود که همسلولیها رو مخاطب قرار میداد و سرشون فریاد میزد. اونها هم بلافاصله گریهکنان به درصد پیوستن. اما دو زندانبان دیگه از بیرون وارد سلول شدن و با باتوم به تن و بدنشون حمله کردن. همگی روی زمین درازکش افتاده بودن و کتک میخوردن. کشونکشون من رو به سمتِ در بردن. و لحظهی آخر که پیش از خروج دستم رو با حسرت به سمتشون دراز کردم. و لحظهی آخر که نگاه ماتم زده و چهرهی خیسشون، آخرین خاطراتم از همسلولیهام رو برام رقم زد. من میخواستم مثل یه خانواده با اونها زندگی کنم؛ حتی شده داخلِ زندان، اما نیمز لعنتی، ناریای لعنتی، زندان لعنتی اون رو هم زیادی دید. دست و پا میزدم و فحش میدادم. دست و پا میزدم و اسم درصد رو فریاد میکشیدم. دست و پا میزدم و حسرتم رو میگریستم. از ساختمان خارج شدیم؛ اینبار دیگه روی سرم کیسهای وجود نداشت. حتماً بخاطر این بود که قرار نبود دوباره ببینم. حتماً بخاطر این بود که آخرین نفسهایی بود که میکشیدم. حتماً بخاطر این بود که پایان در پیش روی من، خطرِ جاسوسی رو از بین میبرد. پاهام رو روی زمین نمیذاشتم؛ آخه چه کسی روی پاهای خودش به سمتِ مرگِ اجباریِ زندگیش میرفت؟ پوستِ روی پام روی زمین کشیده میشد و خراشهایی که روش میافتاد، قلبم رو میخراشید. عاقبت از حیاطِ زندان گذشتیم و به یه محوطهی کوچیک تر رسیدیم. طنابِ دار آویزون داشت بهم پوزخند میزد. چجوری شبانهی روشنِ نیمز و مخفیانه من رو به اینجا کشونده بودن؟ هقزنان فریاد کشیدم. - نمیتونین.. نمیتونین اینجوری منو اعدام کنین.. نمیتونین.. کدوم قانونی بهتون اجازه میده بدون دادگاه منو اعدام کنین؟ هان؟ کدوم قانونی بهتون اجازه میده بدون رای قاضی منو اعدام کنین؟ کدوم؟ زندانبانها من رو به سمتِ جایگاه بردن. زنی با لباسهای نظامیِ سیاه رنگش نزدیکی دار ایستاده بود. - من مسئولِ اعدامتم و جواب سوالت هم اینه؛ همون قانونی که دستیگرت کرد و بهش امضا دادی. این توی سیاست هم قفل بود، این توی دین هم قفل بود، این توی هر جامعهای قفل بود. چجوری بدون دادگاه و رای قاضی میخواستن من رو ناگهانی اعدام کنن؟ با اشارهی سرِ مسئول اعدام، زندانبانها من رو بالای تختهی دار بردن و طناب رو دور گردنم انداختن. انگار که سردیِ مرگ دور گردنم گره خورد؛ تنم منجمد شد و به لرز افتادم. صدای فریادِ اشکآلود عقل توی مغزم پیچید. - «ساناز یکاری کن.. ساناز نمیر.. ساااناااز!» صدای زنیکهی مسئول به گوشم رسید. - خواستهی آخر؟ آخرین خواستهی من یکی دوتا نبودن؛ من هنوز احساسم رو به درصد ابراز نکرده بودم، چرا باید پیش از عملی کردن خواستههام جان به قانون ناریا میدادم؟ چرا؟ - ب.. ب.. ب.. آب دهنم رو قورت دادم تا بتونم جملهم رو به زبون بیارم. - ب..ب.. بزارین ی.. یه نامه بنو...یسم. - بیارینش پایین. طناب رو از دور گردنم در آوردن و گویی برای چند لحظه سرمایِ مرگ از من فاصله گرفت. روی زانو افتادم. چند ثانیه بعد خودکار و کاغذی به سمتم گرفتن. کاغذ رو روی زمین قرار دادم و خودکار رو لای انگشتهای متزلزلم فشردم. و اشکهایی که از کاسهی چشمهام روی گونههام جاری میشدن و روی کاغذ سقوط میکردن. با دست خطی لرزون شروع به نوشتن کردم. «درصد عزیزم، اگه توی دنیای متفاوتی بودیم؛ دنیایی که که تو حتماً مرد بودی و من حتماً زن، راحت به عشقم بهت ابراز میکردم. اما سهم من از تو همیشه ۵۰ درصد ترس بود و ۵۰ درصد عشق.. عاقبت هم سهم من از تو نرسیدن شد و سهم تو از من ماتم. کاش اون روز بهت میگفتم که تو دنیای من چجور عشق رو ابراز میکنن. حتی اگه بمیرم هم، تو حسرتِ ابدی روح من باقی خواهی موند. دوستت دارم!»- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارم دیکتاتور ایستاد و به سمت پوشه رفت. نه، اون پوشهی نحس نباید گشوده میشد؛ اگه اسم من به عنوان اعدامی داخل اون پرونده بود چی؟ جفت پا روی دوِ کتفِ دیکتاتور نهادم و از بالای سرش پریدم. به سمتِ پوشه دوئیدم و خودم رو روش پرتاب کردم. حالا با ماتحت روی پوشه فرود اومده بودم. پلک راستم میپرید و بدنم به لطفِ استرس میلرزید. دیکتاتور لب از روی لب برداشت تا چیزی بگه، اما عربده زدم. متوقف شد. همه تا نزدیکی دیکتاتور اومدن و دورم یه نیم حلقه تشکیل دادن. درصد با ملایمت روی زانوش نشست. - وارونک جان! پوشه رو بده. سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم. من حس بدی به این قضیه داشتم. - «م.. م.. م..» حتی عقل هم زبونش بند اومده بود، چه رسد به من! و چشم و ابرو اومدنهای نامحسوس درصد به دیکتاتور که از نگاهم دور نموند. دیکتاتور عوضی به سمتم جهید و دست دورِ بازوهام انداخت. بلندم کرد. و من که عربده میزدم و پاهام رو توی هوا تکون میدادم. واقعاً به این پرونده و ارتباطش با خودم و درصد حس بدی داشتم. درصد پوشه رو برداشت و گشودش. و برگهی قاتل که بیرون کشیده شد. دیگه کار از کار گذشته بود، پس متوقف شدم و جفتک انداختن رو بس دونستم. دیکتاتور من رو رها کرد. قدمهای لرزونم رو به سمت درصد برداشتم. چهرهش توی هم رفته بود و اشک داخلِ کاسهی چشمهاش میجوشید. یک آن سرش رو بالا آورد و حینی که بهم زل میزد، نگاهش رو به چهرهی مضطربم دوخت. - متجاوز مرده.. زانوهام از شوک تا شدن و روی زمین فرود اومدم. - «ساناز!» پس از چند لحظه سکوت، ترکیدن صدای بغض درصد به گوشم رسید. روی زانوهام فاصلهی بین خودم و درصد رو از بین بردم و برگه رو از دستش چنگ زدم. هر خط یه تیر بود که ناجوانمردانه توی جایجای بدنم فرو میرفت. زیر لب نکات کلیدی رو زمزمه کردم. - پروندهی ۲۰۲۶.. مجتمع قضایی رهشوب.. دازا زاناس.. قربانیِ پروندهی تجاوز.. محکوم به اعدام.. این پایان حقِ من بود؟ من تا اینجا دوام آورده بودم که اینجوری به پایان برسم؟ کجای دنیا قربانی رو اعدام میکردن؟ خدایا این چه دنیایی بود که آفریده بودی؟ خدایا این چه بندههایی بود که اشرف مخلوقاتت کرده بودی؟ اینها اگه اشرف مخلوقات بودن، پس چرا قربانی رو اعدام میکردن؟ چهرهی ماتم زده و گریان همسلولیهام رو نه میدیدم، نه میشنیدم. حتی عربدهها و هقهای عقلم رو هم نمیشنیدم. من فقط یه چیز رو میدیدم؛ «اعدام». برگه رو توی دستم مچاله کردم تا اشکهای صورتم رو باهاش پاک کنم. روی زانو افتاده و تمومِ این ناعدالتیهایی که توی این ۴۵ روزِ لعنتی از زندگیم تجربه کرده بودم رو میگریستم. دستم رو به سمتِ سرم بردم و موهای کوتاهم رو بینِ انگشتهام گرفته و چنگ زدم. موهام رو کشیدم، فریاد کشیدم. انقدری عربده زدم که گلوم کم آورد. درصد مچ دستهام رو گرفت تا مانع از خودزنیم شه. - وارونک... - درصد میخوان منو بکشن... من بیگناهم درصد... درصد چیکار کنم؟ خودم رو توی آغوش درصد انداختم. من فقط از اون مرتیکه کمک خواسته بودم؛ اون مرتیکه وسوسه شده بود، نه من! من که به اون هیچ آسیبی نرسونده بودم، اون خودش مرگش رو رقم زده بود؛ پس چرا من باید اعدام میشدم؟ - چرااا؟ چرااا؟ چرااا؟ چرااا؟ سرم رو به سینهی درصد میکوفتم و پی در پی «چرا» رو داد میکشیدم. - «ساناز!» هیچ شخصی، هیچ صدایی، هیچ کلمهای نمیتونست دیگه غمم رو متوقف کنه. من داشتم برای عزای مرگم پیشواز میگرفتم، من داشتم برای خودم ختم میگرفتم. من برای بیگناهی خودم میگریستم. - خدایا اگه منو میدیدی.. خدایا اگه صدای منو میشنیدی.. خدایا اگه ذرهای منو دوست داشتی.. باهام اینکارارو نمیکردی.. سرم رو محکم به سینهی درصد کوبیدم. - خدا هیچوقت منو ندید.. خدا هیچوقت منو نشنید.. خدا هیچوقت منو دوست نداشت.. باهام اینکارو کرد.. پس منم ازش بریدم.. و درصد که من رو سفتتر از لحظات پیشتر توی آغوشش گرفت. دیگه نه درصد، نه عقل، نه هیچ شخص دیگهای، هیچکس هیچ کمکی از دستش برای من برنمیاومد.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم هرگز اون لحظات رو فراموش نخواهم کرد؛ شاید بنظر همگی اینطور میرسید که من تنها بودم اما نه، عقل هم حاضرِ دوم اون اوقات بود. در اصل عقل بود که من هم شانس بودن داشتم! به اتفاقِ عقل، توی اون سه روز همه نوع میوه، خوراکی و غذا رو خوردیم، سر به سر هم گذاشتیم و به کمک اون بالاخره به ترسم هم غلبه کردم. با یاد لحظاتِ مرتبط با شکستِ ترسم لبخندی روی لبهام نشست. روز اول پس از از اعترافِ عاشقانه و بامزهی من و عقل، پا به سمت استخر گذاشتم. اما جرعتم تنها تونست نوکِ انگشتهای پای چپم رو توی آب فرو کنه. عقل هم وقتی من رو توی اون وضعیت دید، دوتا از انگشتهاش رو از توی جمجمهم، از پشت داخلِ چشمهام فرو کرد. اون لحظه از درد چشمهام بسته شدن و شوک من رو داخلِ آب پرتاب کرد. من دست و پا میزدم، عقل فریاد میکشید. من داشتم غرق میشدم، عقل فحشم میداد. عاقبت هم با این جملهش به خودم اومدم: «حس نمیکنی عمق استخر از قدت کمتره.» همین جملهش موجب شد من سیخ بایستم. و اون زمان بود که متوجه شدم عمق استخر در کل تا آرنجهام هم نمیرسه. و بالاخره تونستم به خاطرهی غرق شدگی هم غلبه کنم و تنم رو به گرمای لذت بخشِ آب بسپرم. تمومِ زخمهای خستگیم از لحظهی مردنم روی زمین و زنده شدنم توی نیمز، توی این سه روز توسط دکترِ متخصص روح و روانم، عقل، با آبِ گرم درمان شده و از بین رفته بودن. همگی از لطفِ حضور عقل بود! - «یادته گفتی دوسم داری؟» با صدای عقل از خاطرات سه روز توی انفرادی بیرون اومدم. جلوی لبخندم رو نتونستم بگیرم. - آره، چطور؟ پر عشوه خندید. امان از دست این عقل! - «هیچی عشقم!» چشمهام گرد شدن. در نهایت پی نبردم که عقل من رو دوست داره یا درصد رو! - «ام خودتو با اون مقایسه نکن. تو عزیزمی اون عزیزِ دلم.» خندیدم. حیف که جدیداً نسبت به عقل دلرحم شده بودم؛ چرا که در غیر این صورت میدریدمش. - آمارها نشون میده که ۱۰۰ درصدِ اوقاتی که تنهایی، با خودت حرف میزنی. نگاهم رو به درصد دوختم. روبروی من، مثل من زانوهاش رو به آغوش کشیده بود. توی پاتوقِ همیشگیم، سه گوشهی سلول نشسته بودم و به جلو هیچ دیدی نداشتم؛ درصد با اون تنِ رشیدش، سدِ نگاهم بود. - کی با خودم حرف زدم؟ لبخندی روی لبهاش نشوند. - همیشه با خودت حرف میزنی. ریز خندیدم؛ شاید روزی راجع به عقل باهاش صحبت میکردم. - «بهش بگو تنها طرفدار و تنها عاشقِ واقعیشم!» لبهام رو روی هم فشردم تا خندهم نگیره. چرا عقل اینجوری بود؟ دهن باز کردم تا چیزی بگم، اما تا خواستم چیزی به زبون بیارم، دریچهی در گشوده شد و پوشهای کاغذی و زرد رنگ روی کفِ چوبی سلول فرود اومد. روی زانو ایستادم و همین که نگاهم روی نوشتهی روی پوشه افتاد، منجمد شدم. واژهی «اعدام» که با رنگ قرمز خونین، روی پوشه مهر شده بود، دهن کجی میکرد! و همهی همسلولیها که مثل من توی جاشون خشکیده بودن. - «اعدام؟»- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم زندانبانها غذاها رو چیدن و میزِ شاهانه تکمیل شد. همین که پاشون رو بیرون گذاشتن و در بسته شد، به سمت میز حمله کردم. به قدری گرسنهی آزادیِ سیریِ خوشمزه بودم که تمدن رو فراموش کرده بودم. - «بله از خوردن برنج با کفگیر و هورت کشیدن خورشت قرمه سبزی با ملاقه مشخصه.» بیخیالِ عقل، خودم رو روی میز انداختم و کفگیر چنگالی رو دورِ رشتههای ماکارونی پیچوندم. آخ که چقدر خوشمزه بود. یعنی درصد هم داشت الان این غذاها رو میخورد؟ کلی غذا روی میز بود و من همگی رو تست کرده بودم؛ از قرمه سبزی گرفته تا قیمه، ماکارونی، عدس پلو، سبزی پلو با ماهی، ماکارونی، آش، سوپ، آبگوشت و غیره. و چقدر کتلتها از همشون خوشمزهتر شده بودن! به قدری غذا به خوردِ معدهی بیچارهم داده بودم که شکمم برآمده شده بود؛ انگار که حامله باشم. حقیقتاً داشتم میترکیدم و راه رفتن سخت بود. دست و صورتم رو با دستمال تطهیر کردم. سپس در حالی که دست به روی شکم گذاشته بودم از کنارِ استخر عبور کردم و خودم رو به تختِ معلق رسوندم. هوا شدیداً گرم بود. مگه توی وعدههاشون بهشت رو باغی با هوای مطلوب و همیشه خنک به تصویر نمیکشیدن؟ پس چرا آب و هوای اینجا شرجی بود؟ - «حتما بخاطر آبِ گرمِ استخره. یا شایدم بخاطر اینه که نیمز وارونهی زمینه. هاهاهاها!» خندهکنان شونهای بالا انداختم. سپس لباسهام رو با چشمهایی بسته از تنم در آوردم و شلوارک شنا رو تن زدم. خودم رو روی تخت پرتاب کردم. آخ که چقدر شبیه گهواره بود. یک آن نگاهم به بادبزن آویزون از تنهی نخل افتاد؛ بادبزنی که گویا از پرهای طاووس نر ساخته شده بود. بادبزن رو با احتیاط برداشتم و حینی که خمار روی تخت وا میرفتم، خودم رو با ملایمت باد میزدم. الان فقط یه چیز کم بود؛ درصد. کاش همراه هم بودیم. - «منم دلتنگشم. آخ درصدم!» چشم بستم و حینی که حرکت دستم رو توی باد زدن تندتر میکردم، با لحنی خمار لب از روی لب برداشتم. - تو غلط میکنی. درصد مال منه. صدای جیغناکش توی مغزم پیچید. - «کی گفته میتونی صاحبش بشی؟» روی پهلو چرخیدم و خمار خندیدم. - زمین بری، نیمز بری مال منه. - «قهرم، منو بگو میخواستم ترست از آبو هم از بین ببرم. اصلا برو تو فوبیاهای دستشویی و آب غرق شو. زنیکهی مرتیکه شده.» سیخ توی جام نشستم. یک آن لبخند ملیحی روی لبهام نشوندم. - عقل عزیزم! میدونی چقدر دلتنگ شنا کردنم؟ با حسرت به بخارهایی که از آب استخر بلند میشد، زل نگاهم رو دوختم. - «هه! نوموخام» احتمالاً الان عقل توی پس گوشههای سرم، لب برچیده و دست به سینه نشسته بود. کاش میشد لپش رو بگیرم و بکشم. - عقلِ باهوش من کیه؟ نفس امارهی من کیه؟ منحرف خوش ذاتِ من کیه؟ - «هاهاهاها.. نه! گمشو زنیکهی مودی!» دستم رو بالای سرم گرفتم و کاسهی سرم رو باد زدم. - ببین دارم بادت میزنم. عقلِ ناز نازی من کیه؟ و اما دوباره صدای حرصناکِ عقل. - «نه!» لبخندی روی لبهام نشوندم. دوباره روی تخت لم دادم. - خودتم اینو میدونی؛ چه کمک کنی، چه نکنی بازم عاشقتم و بیشتر از هرچیزی توی دنیا تو رو دوست دارم. چه کمک کنی، چه نکنی همیشه توی سرم بمون، باشه؟ چند ثانیه سکوت به گوش رسید. سپس صدای فینفین بینِ نیمکرههام پیچید. - «زنیکه احساساتم رو برانگیختی با این بازیگریت. در ضمن چه بخوای چه نخوای من بیدار شدم تا کمکت کنم!» فین کشیدهای کرد و سپس پر انرژی ادامه داد. - «حالا هم پاشو بریم آبو شکست بدیم.» لبخندم رو روی چهرهی بغضآلودهم منگنه زدم. زمزمه کردم. - اما من از ته دلم گفتم، دوستت دارم عقل! صدای شکستن بغض و هقهق گریهش به گوشم رسید. - «من.. هق.. که خیلی وقت پیش.. هق بهت گفتم دوستت دارم!» و از اونجایی که عقل جسمی نداشت، دستهام رو دورِ خودم حلقه کردم و من هم زیر گریه زدم. شاید از فاصلههای دورتر شبیه به جنون زدهای دیده میشدم که با خودش سخن میگه، با خودش بحث میکنه و خودش رو به آغوش میکشه؛ اما من عقل عزیزم رو بغل کرده بودم و باهم میگریستیم. و وصفی در حد و اندازهیِ میزان مهمِ بودن عقل برای خودم، توی هیچ لغتنامهای پیدا نمیکردم. درصد با حمایت و عشق معنا میشد اما عقل چطور؟ - «یه روزی میفهمی.. ولی الان پاشو بریم بزنیم به دل آب.»- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یکم امروز روزِ ۴۲م حضورم توی نیمز، ناریا و زندان بود. کیسه روی سرم کشیده بودن و در مسیرِ انفرادی بودم. - «به نظرت چرا بغلش پنج ستاره چسبوندن؟» شونهای بالا انداختم. حقیقتاً هیچ درکی از چگونگیش نداشتم. این دنیا همه چیزش غریباً عجیب بود و امکان پیشبینی شدنش رو به من تقدیم نمیکرد. پس از طی شدنِ مسیری طولانی که نیمی از اون، داخلِ یه وسیلهی نقلیهای که قطعاً ماشین بود سپری شد، بالاخره صدای باز و بسته شدن در به گوش رسید. زندانبان با لطافت من رو داخلِ اتاقکِ احتمالاً انفرادی هل داد و با خشونت کیسه رو از روی صورتم درآورد. ابتدا چشمهام از وحشیگریش بسته شدن، سپس حینی که غر میزدم و نسلهای گذشتهی زندانبان رو ناسزا میگفتم، چشم گشودم. - «چه؟ ها؟ یعنی چی؟ آخه چجوری؟» کم از عقل نداشتم؛ چرا که دهنم به قدری باز شده بود که احتمال دادم اگه ادامه پیدا کنه، فکم به زمین میچسبه. - «الان اینجا انفرادیه؟» دستم رو به سمتِ دهنم بردم و لب پایینیم رو به لب بالاییم چسبوندم. اما دوباره دهنم باز شد. شگفتا، اینجا انفرادی بود؟! نگاهم رو به انفرادی دوختم. یه اتاق چندصد متری که زمینش از شن پوشیده شده بود، اما یه ورق شیشهای مانع از تماس پا با شنها میشد. وسط اتاق یه استخر قرار داشت که ازش بخار بلند میشد. و بخارها قطعاً تعیین کنندهی آبِ گرمش بود. نگاهم رو به آبشار مصنوعی که توی سه گوشهی دیوار بود، دوختم. به شکل یه صخره بود و آبش داخل استخر میریخت. روبروی من، اون سوی استخر دوتا نخل بزرگ وجود داشت که با فاصلهی دو متری از هم قرار گرفته بودن. یه تخت پارچهای هم توسط گره ریسمانها دورِ درختها، معلق بود. یه آویزِ لباس هم از تنهی نخلِ سمتِ راستی آویزون بود. و حولهی بنفش و شلوارکِ شنا که روی آویز خودنمایی میکردن. نگاهم رو به سمتِ خودم دوختم. سمتِ راستم یه میزِ ۱۲ نفره وجود داشت که تنها یه صندلی دورش چیده شده بود. و کلی میوه و شیرینی و خوراکی روش قرار داشتن که با لحنی جیغناک میگفتن: «ساناز بیا ما رو بخور.» - «وای بنظرت غذاهاش قراره چی باشه؟» لبم رو با زبونم تر کردم. اینجا انفرادی بود یا بهشت؟ آخه بسیار شبیه به وعدهی زمینیها بود؛ همون وعدهای که قرار بود پس از مرگ صرفاً برای آدمهای «خوب» باشه. اما چرا نیمز بهشت رو به یه آدم «بد» هدیه میداد؟ البته روی زمین هم، بسیاری خوب نبودن و فقط ادای آدمهای خوب رو درمیاوردن؛ در غیر این صورت چرا باید فرار میکردم؟ - «نیمز خیلی عجیبه ساناز! بعضی وقتا حس میکنم روی زمینی هستم که نقاب نداره و در واقع دارم خودِ واقعیشو میبینم.» درسته، شاید روی زمین هم آدمهای مثلاً بهشتی، در واقع آدمهای «بدی» بودن که صرفاً نقابِ «خوبی» به شخصیت زده بودن. لااقل نیمز و ناریا نقاب نداشتن و خودشون بودن! عقل تا خواست چیزی به زبون بیاره، در گشوده شد و سه زندانبان به ترتیب وارد شدن. و سه چرخ دستی که روی هر دو طبقهشون پر از غذا بود! - «غذاهای زمینی؟ همونایی که تو دستور پختشونو دادی؟ وای قلبم.. ساناز منتظر بمون غذاهارو بچینن.. بعد که رفتن جوری حمله کن که توی آگهی ترحیممون بنویسن از بس خورد، ترکید مرد.» دستم روی جلوی دهنم گرفتم تا صدای قهقههم به گوشِ زندانبانها نرسه؛ نمیخواستم ندید پدید شناخته بشم. اما برقِ توی نگاهم رو چه میکردم؟- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم چند ساعتی با سرعتِ لاک پشتی رد شدن. توی اون لحظات برگشت، توی زندان گم شدیم؛ چون جایی رو بلد نبودیم. اما عاقبت گذرمون به حیاط زندان افتاد و درصد تونست با حس شیشم ما رو به سلول برگردونه. سلول ما داخل ساختمان «۰۴» بود که ۱۴ طبقه داشت. هر طبقه هم ۱۲ سلول داشت و ما سلول دوازدهم بودیم. درون کلِ ساختمان، سرتاسر سفید بود و درهای سلولها هم به رنگ قرمز بودن. توی هر راهرو که میایستادی میتونستی از پشتِ نردههای حفاظتی، به طبقهی بالا یا پایین دید داشته باشی. سازه مثل پاساژهای زمینی بود، که فضای خالی وسط رو با طنابهای به هم بافته شدهای که به نردهها متصل بودن، از بین برده بودن؛ درست مثل ترامپولین. من هم انگار که برای خرید به پاساژ اومده باشم؛ از نردهها آویزون شده بودم و میخواستم ترامپولین بازی کنم، که درصد مانع شد. و سریعاً به سلولمون که توی پایینترین طبقهی همکف بود برگشتیم؛ هرچند از نظر من همکف بود اما از نظر نیمز، ما توی طبقهی «۰۴» بودیم. حالا هم گوشهام رو تیز کرده و با دقت منتظرِ اعلام نتیجه بودم. بلندگوی زندان دقایقی پیش تموم توجه ما رو از ما خواسته بود، اما فعلاً در سکوت به سر میبرد. - «من هم دلم خوشه هم دلم ناخوشه.» برای عقل دهن کجی کردم و تا خواستم برای پرتابش به بخشِ درکِ مغزم اقدامی صورت بدم، بلندگوی زندان به سخن دراومد. - شنوندگان توجه فرمایید! همینک ما پیروزیِ خود را در مقابل زندانی ۶۲۲۶ و تمامِ زندانیهای ساختمان «۰۴» اعلام میکنیم. از این رو دستور پختهای زندانی ۶۲۲۶ را برای تمامِ زندانیها «آزاد» و سرو خواهیم کرد. همچنین از محکومیتِ زندانیهای ساختمان «۰۴» که در اعتراضات سرکوب شدند، ۲ ماه کاسته خواهد شد و زندانیها ۶۲۲۶ و ۲۰۲۷ هر کدام سه روز را در انفرادی پنجستاره خواهند گذراند. آگاه باشید که گرگ و خشونت همیشه شکست خواهد خورد.» مات و مبهوت بودم. تمومِ تنم از شدت اضطرب میلرزید، حتی پلک راستم هم میپرید. کاش عقل جملاتِ بلندگو رو برام ترجمه میکرد؛ چرا که من مغزم قفل بود. - «م.. م.. من خودم قفل و مبهوتم.» به همسولیها چشم دوختم؛ لپلپ بالا و پایین میپرید، چاکرا اشکِ شوق به چشم داشت و دیکتاتور لبخندِ عمیق و مفتخرانهای روی لبهاش نشونده بود. یکآن توسط درصد به آغوش کشیده شدم. - وارونک تو تونستی! تو تونستی! اما من همچنان بهت زده بودم و واکنشم هنوز خشکیدگی و زل زدن به افقهای نامرئی بود. صدای لرزونم رو به گوشِ درصد رسوندم. - واو.. به.. واوشو.. برام.. ترجمه.. کن! درصد من رو از آغوشش بیرون کشید. دستهاش رو دور بازوهام گره زد و نگاه خوشحالش رو به نگاهِ منتظرم دوخت. انگار من منتظر بودم همه چیز رو به زبون خودم بشنوم تا باور کنم. و درصد که با لحن اخباری اما سرشار از رگههای سرخوشی، من رو مخاطب قرار داد. - شنوندگان توجه فرمایید! همینک ما شکستِ خود را در مقابل زندانی ۶۲۲۶ و تمامِ زندانیهای ساختمان «۰۴» اعلام میکنیم. از این رو دستور پختهای زندانی ۶۲۲۶ را برای تمامِ زندانیها «آزاد» و سرو خواهیم کرد. همچنین از محکومیتِ زندانیهای ساختمان «۰۴» که در اعتراضات سرکوب شدند، ۲ ماه کاسته خواهد شد و زندانیها ۶۲۲۶ و ۲۰۲۷ هر کدام سه روز را در انفرادی پنجستاره خواهند گذراند. آگاه باشید که گرگ و خشونت همیشه پیروز خواهد شد. - «قربون مغزِ کامپیوتریت بشم، چجور همه رو حفظ کردی آخه بشر!» و من که بالاخره همه چیز باورم شده بود، دستهای درصد رو گرفته بودم و جیغکشان میپریدم. - «الهی آزادیتو ببینم زنیکه!» من جیغ میکشیدم، عقل توی سرم عربده میزد و درصد هم به جیغهای من، مدام واکنش «آره» میداد. سه نفر برای جشن کافی به نظر نمیرسید، پس به سمتِ همسلولیها رفتم و از دستشون گرفتم. تنها خانوادهم توی نیمز رو وادار به پیوستن کردم؛ این پیروزی برای همهی ما بود، حق همهی ما بود. و ما باید با تمومِ جانمون ازش استقبال میکردیم و جشن میگرفتیم. ناگهان همگی من رو داخلِ حلقهشون انداختن، دستهاشون رو روی بازوی همدیگه قرار دادن و برای در آغوش کشیدنم، حلقه رو تنگ و تنگتر کردن. من هم پی در پی پریدم. و اونها که مجبور بودن من رو همراهی کنن. یکآن با یاد انفرادی پنجستارهی خودم و درصد، سیخ ایستادم. با توقف جیغها و پرشهام، همسلولیها نیز متوقف شدن. لپلپ متعجب گفت: - چی ژ.. شد وارونک؟ چرا ز.. ساکت ژ.. شدی؟ آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم. - انفرادی! چاکرا: نگران نباش من ۳ ستارشو رفتم، افتضاح بود. دیکتاتور: منم همینطور. واقعاً افتضاحه! لحنِ سرخوش و خوشحالشون کمی امیدوارم کرد. نگاهم رو به درصد دوختم. حینی که لبخندی ۱۰۰ درصدی روی چهره داشت، چشمهاش رو با اطمینان بست. - «من با همین لبخند و حرکت چشماش خیالم راحت شد و دیگه نگران نیستم. توئم به خوشحالیت ادامه بده.» سرم رو تکون داده و دوباره جیغ و پریدن رو از سر گرفتم. انفرادی از شکنجه که بدتر نبود، بود؟- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم با چاقو، کف پای شکنجهگر رو خطخطی کردم. آخ که عربدههاش چقدر روحم رو از انتقام و خشم جلا میدادن. سپس دستش رو باز کردم؛ که به سقوطش روی زمین، درود فرستاد. اسلحه رو توسط بندِ سیاهش به گردنم آویختم. به سمت میز رفتم، خم شدم و دبهی نفت رو از زیرش بیرون کشیدم. سپس پاکت سیگار و جعبهی کبریت رو از روی میز چنگ زدم و حینی که به سمت در میرفتم، سرم رو به سمت شونهی چپم چرخوندم تا شکنجهگر آش و لاش شده رو مخاطب قرار بدم. - اگه نمیخوای آتیش بگیری، فرار کن. از گوشهی چشم دیدم که چجوری هراسان، تنِ خونین و سرخش رو روی زمین میخزونه. با خنده و سرخوشی قفل رو گشودم و از چهارچوب در گذر کردم. از راهرو گذشتم و رو به مامورهای زمینگیر شده گفتم: - اگه نمیخواین آتیش بگیرین، فرار کنین. سپس بی توجه به درصد که مدام صدام میزد، به سمتِ پلهها دوئیدم. تا طبقهی آخر رو یه نفس بالا رفتم. در دبه رو گشودم و بنزین رو توی نقطه به نقطهی ساختمون پاشیدم. روی زمین زانو زدم و جعبهی کبریت رو گشودم. یکی رو آتیش زدم و روی زمینِ خیس از بنزین انداختم؛ که در کسری از ثانیه آتیش شعله کشید. روی زانوی چپم نشستم. درِ پاکت رو باز کردم و یه نخ سیگار بیرون آوردم. سیگار رو بین دندونهام گرفتم و به سمت شعلهی آتیش خم شدم. پس از اینکه سیگارم روشن شد، ایستادم. از بابت کام عمیقی از که سیگار گرفتم، ریهم پر دود شد و به سرفه افتادم. اما خودم رو نباختم و جلوش رو گرفتم. من باید تا آخرِش خفن میموندم؛ حتی اگه این اولین باری بود که سیگار دود میکردم، باید توی کام گرفتن و حبس کردن دود هم حرفهای میبودم. سیگار به دست پا تند کردم و از پلهها پایین اومدم. هیچ ماموری دیده نمیشد؛ فقط ردِ خون از اونها به جا بود. - «رد خونی که از خَزِش میاد.» پوزخندی روی لبهام نشوندم؛ درسته، همگی خزیده بودن. یکآن دستی دورِ مچِ چپم گره خورد. و من رو به وادار به دوئیدن و خروج از ساختمان کرد. و صاحبِ اون دست، شخصی جز درصد نبود. حین بیرون رفتن، هر دو مجبور شدیم پا روی شکنجهگر بذاریم. خب میخواست توی چهارچوب خروجی، در حال خزیدن و فرار نباشه. - «هم این وَرِش، هم اون وَرِش کلی جا برای رد شدن بود ها!» شونهای بالا انداختم، اصلاً از قصد لهش کرده بودم و حقیقتاً صدای فریادش هم روحم رو حینِ نوازش بوسیده بود. مچم توی دست درصد، عاشقانه دوئیدیم و از ساختمان شعلهور شده و پر از سیاهدود خارج شدیم. مامورها، مدیر زیپباز و شکنجهگر، همگی توی محوطه بیرون از ساختمان درازکش افتاده بودن. توی چند متری از ساختمان و ناجماعتِ نیمهجان ایستاده بودیم، ساختمانِ گرفتار توی آتیش رو مینگریستیم. و عجب منظرهی زیبایی بود؛ سرخ، زرد، نارنجی. انگار که بهارِ ظلم، از پاییزِ خشم شیطان شکست خورده بود. - «این ادبیات رمانتیکت به این خشونتت نمیخوره ها!» بی توجه به عقل، پاکت سیگار و جعبهی کبریت رو به سمت درصد گرفتم. اون هم توی سکوت سیگاری بیرون کشید و بینِ لبهاش نگه داشت. سپس توسط کبریت روشنش کرد. نگاهم رو از کام عمیقش گرفته و به ساختمان دوختم. - اون زیپباز هم آش خورد؟ - آره! - عالیه! سپس از سیگارم کام گرفتم. کسی نبود جلوم رو بگیره؛ رسماً برای جلوگیری از کم آوردن و سرفه نزدن داشتم جان میدادم. - «تو از رو نمیری.» اما از رو نمیرفتم! یک آن ساختمان «بمب»گویان منفجر شد. و عاشقانهترین گفت و گوی درصد با شیطانِ درونم رو توی سوزانترین صحنهی انفجاری رقم زد. تهِ سیگار رو روی زمین انداختم و با کفِ کفشم خاموشش کردم. - برگردیم سلول. درصد بدون اینکه چشم از آتیش بگیره، سرش رو تکون داد. من هم لبخندی دندوننما روی لبهام نشوندم و دستم رو دور دستش حلقه زدم. بند اسلحه رو از دور گردنم درآوردم و اون رو با احتیاط روی زمین انداختم. حالا که شورش و قیامم به پایانش رسیده بود، باید به خونه، سلول، برمیگشتیم. - «چی؟ مگه نمیخوای فرار کنی؟» سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم. کجا میرفتم؟ اون سلول تنها خونهی من و همسلولیها تنها خانوادهی من توی این دنیا بودن. من برای اونها، من برای همزندانیها خودم رو به آب و آتیش زده بودم تا بتونم این ناعدالتی رو از بین ببرم. من توی فراخوانِ آشپزی شرکت کردم، من آشپز برتر فراخوان شدم، من به آشپزخونه پا گذاشتم، من دستور پختهام رو دادم، من اعتراض کردم، من شکنجه شدم، من همهشون رو مسموم کردم، من رئیسِ سرکوبگرها رو شکنجه دادم، من شورش کردم و من شیطان شدم؛ تنها برای یه چیز: «تقدیم سیریِ خوشمزه و سیرابیِ گوارا به افراد موردِ علاقه و همنوعم». حالا هم باید برمیگشتم و منتظرِ نتیجهش میموندم. اطمینان داشتم چیزِ خوبی قراره نصیب همگی بشه؛ چون من به زبون و روش خودشون باهاشون مقابله کرده بودم.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هشتم انتهای راهرو یه در قرمز وجود داشت. در رو گشودم. سرم رو از لای در عبور دادم. انگشتِ اشاره و وسطم رو تا کردم و حینی که لبخند دندوننمای شیطانی روی لبهام منگنه میزدم، صدام رو بلند کردم. - تقتق! جنابِ شکنجهگر کجایی؟ اع غرق در خونی؟ آخی! بدنم رو هم از چهارچوب در عبور دادم. در رو بستم و قفلش کردم. نباید کسی مزاحم این لحظاتِ عاشقانهی من با معشوقهم «شکنجه» میشد. شکنجهگر، ماموری که دستور سرکوب رو داده بود، روی زانوهاش افتاده بود. دستهاش رو به میز تکیه داده بود و خون بالا میآورد. به سمتش گام برداشتم. دستم رو با نوازش روی موهاش کشیدم و یکآن بهشون چنگ زدم. - یادته ازم خون کشیدی و نوشیدی؟ کاری کردم همونارو بالا بیاری.. عزیزم! موهاش رو بیشتر فشردم. - اومدم خونمو پس بگیرم. خونم نباید تو معدهی توی آشغال باشه.. عزیزم! سپس سرش رو به لبهی فلزی میز کوبیدم. و عربدهی بیجانش که توی فضای شکنجهگاه پیچید. اسلحه رو کنار گذاشتم. تنِ سنگینش رو از روی زمین بلند کردم و تا مرکز اتاق بردم. تموم تلاشم رو گرفتم تا بلندش کرده و از دستهاش آویزونش کنم. انبردست رو برداشتم و روی زمین نشستم. ناخونِ شستِ چپِ پاش رو لای انبردست گیر انداختم. - یادته گفته بودم منو بکشی، چون اگه زنده بمونم برمیگردم؟ لبخند دندوننمام رو زدم. - من برگشتم. برگشتم تا باهات یه دیت عاشقانه داشته باشم.. عزیزم! سپس با تمومِ قوا ناخونش رو کشیدم. و عربدهش که از جیغ هم نازکتر شد. ایستادم و دست خونینِ انبر به دستم رو جلوی چشمهای نیمه بازش گرفتم. سپس انبر رو به سمتش پرتاب کردم؛ که با نهایت سرعت و قدرت به شکمش کوبیده شد. دست به سمت لباسهاش بردم و با یه حرکتم تموم دکمههاش پاره شدن. پیراهنش رو چنگ زدم و از تنش در آوردم، سپس شلوارش رو. حالا دیگه با یه لباسِ زیر، مقابل نگاهم عریان بود. چقدر این لحظات آشنا بودن و همین آتیش خشمم رو شعلهورتر میکرد. نگاهم رو توی اتاق چرخوندم، چشمم به سطل فلزی له و لورده افتاد. پوزخندی روی گونهی راستم منگنه زدم؛ اون سطل از شدت کوبشهاش روی تن و بدنِ من، به اون روز افتاده بود. به سمت میز رفتم و اسلحه رو از روی زمین برداشتم. سپس به سمتِ مامورِ سرکوبگرِ شکنجهگر بازگشتم. از لولهی اسلحه گرفتم و پی در پی روی تن و بدنش کوبیدم. اون عربده میزد، من با اسلحه ضربه میکوفتم. اون درد میکشید، من لذت میبردم. اون اشکریزان مینالید، من میخندیدم؛ دقیقاً مثل اون روز. اسلحه رو روی زمین انداختم. از روی میز چاقو، روغن موتور و تسمه رو برداشتم. دوباره به سمتش بازگشتم. نفس زنان گفتم: - اول با تسمه طرح رو میزنم، بعد با چاقو تتوش میکنم، موافقی؟ .. عزیزم! - «ک.. ک.. کافی نیست؟» اما من صدای عقل رو نمیشنیدم. من اختیارم رو به شیطانِ خشمگین درونم فروخته بودم. در روغن رو گشودم، بالای سر مامور گرفتم و تمومش رو روی سر و بدنش خالی کردم. سپس تسمه رو به دست گرفتم. و دوباره اون عربده میزد، من با تسمه شلاق میزدم. اون درد میکشید، من لذت میبردم. اون اشکریزان مینالید، من میخندیدم؛ دقیقاً مثل اون روز. اون داشت به جای همهی اون مامورهای سرکوبگری که روی تن و بدنِ همسلولیها و همزندانیهای من باتوم میکوبیدن، تنبیه میشد. خسته شدم، پس تسمه رو روی زمین انداختم. چاقو رو به دست گرفتم تا روی قفسهی سینهش واژهی «ساناز» رو حک کنم. پس از اتمام تتوی عاشقانهم، نگاهم رو به سینهی خونینش دوختم. از شونهی راستش تا شونهی چپش، داشت شُرشُر خون میریخت؛ از اسمم روی بدنش «خون» داشت فواره میزد. چقدر تتو روی تنِ روغنیش سخت بود، خیلی زحمت کشیدم! با لبخند ایستادم. چاقو رو روی زمین پرت کردم. لبخندی ملیح روی لبهام نشوندم و با لحنی مهربون اون رو مخاطب قرار دادم. - فکر نکنم دیگه منو تا آخرِ عمرت فراموش کنی.. مگه نه عزیزم؟- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و هفتم درصد از یقهی مدیر زیپباز گرفت، بلندش کرد. صورتش توی سرخی کم از گوجه نداشت هیچ، بیش هم داشت. پوزخندی به روش زدم و دهانهی لولهی اسلحه رو روی کمرش قرار دادم. درصد هم از زیر بازوش گرفت، تا روی زمین وا نره. - راه بیفت حاصل جفتگیری انسان با کفتار. ما رو ببر مقر سرکوبگرای روز اعتراض. مدیر زیپباز بیحال سری تکون داد و پاهای بیجونش رو وادار به گام برداشتن کرد. نگاه آخر رو به آشپزهایی که غرق در خونِ استفراغشون، روی زمین بیجان افتاده بودن، انداختم؛ بیشتر از اینها حقشون بود. دیدنشون توی اون وضعیت پوستم رو میشکافت و قالبقالب یخ رو داخلِ بدنم میچپوند؛ و اعضای بدنم از جگرم گرفته تا قلبم همگی به اتفاق هم داشتن خنک میشدن. و من که نتونستم جلوی قهقههی جادوگرانه و مستانهم رو بگیرم. درصد ساکت و با لبخند، مدیر نالان و مطیع و من قهقههزنان، از راهرو گذر کردیم. درِ زندان با اثر انگشت مدیر گشوده شد و تصویر زندانبان غرق در خون، خندهی هیستریکوار من رو تشدید کرد. - «دیوونه شدی به گمونم.» مگه میشد روی کرهی نیمز و توی نظام ناریا باشی و سلامت روانت رو از دست ندی؟ من هم یکی از قربانیهاش بودم، نبودم؟ - پا روی خون نذاری، خون مقدس همزندانیاست. سپس پام رو روی کتف زندانبان گذاشتم و عبور کردم. درصد هم مثل من از روی کتفش گذشت، اما مدیر.. اون که آدم نبود؛ بلکه دورگهی انسان-کفتار بود. پا روی خون گذاشت. این حرکتش باعث شد سرِ اسلحه رو بینِ لپهای کمرش بکوبم و فریادش رو دربیارم. حالا از هر دو درِ بدنش داشت عذاب میکشید. و راهروهایی که اولین بار بود به چشم میدیدم؛ همیشه کیسه بیناییمون رو میدزدید ولی حالا میتونستیم همه چیز رو ببینیم، هرچند اینجا ساختمانِ زندانیها نبود و برای آشپزخونهی مسئولین پلاس بود. از ساختمان خارج شدیم و به سمت ساختمان بغلی راه افتادیم. و سکوتی که مدام با فریادِ مدیر یقه بسته میشکست، چرا؟ به لطف ضربات من. - «پناه میبرم بر اهورامزدا از شرِ ساناز رانده شده!» بلند خندیدم. من برای این ناجماعتِ خدا نشناس فرای ابلیس شده بودم؛ یعنی پلیدتر و کینهتوزتر از اون. من با خدا معامله کرده بودم و زمینی توی جهنم خریده بودم؛ فقط در ازای تنبیه این کافرانش که جانمازش رو آب میکشیدن و خون زندانیها رو مینوشیدن. عاقبت به مقر رسیدیم. فضای اونجا حتی تعفن برانگیزتر هم بود. همگی درازکش توی استفراغ «خون» غرق بودن. سفیدی ساختمان به قرمزی میزد و این روح و روان من رو سرشار از خوشی میکرد. با لذت اسلحه رو روی هوا گرفتم و چند تیر هوایی در کردم. لولهی اسلحه رو روی پیشونی مدیر گذاشتم و غریدم. - شکنجهگاه کجاست؟ لوله رو فرو کنم تو رودت و درونتو به رگبار ببندم یا میگی کجاست؟ به سکسکه افتاد. انگشت اشارهی لرزونِ دستِ راستش رو به جایی گرفت. - بعد از راهروئه. حینی که لبخند خبیثانه میزدم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - از پس موندههای آش مامورا بهش بخورون، اونم باید مسموم شه. مدیر زیپباز لبهاش رو روی هم فشرد. تای ابروم رو بالا پروندم. چه غلطهای اضافهای! داشت اعتراضِ مسالمتآمیز میکرد؟ با قنداقِ AK عزیزم روی پیشونیش کوبیدم. - درصد اگه نخورد کتکش بزن، اگه کتکش زدی و بازم نخورد زیپشو باز کن و تو رودش شلیک کن. - وارونک! بی توجه به لحن متعجبِ درصد، بیرحمانه به مدیر چشم دوختم. رنگ نگاهِ ترسان و حیرت زدهش جالب بود. کی فکرش رو میکرد یه قربانی به این نقطه برسه؟ اونها هدفشون پرورش گرگ بود اما یکی شیطان از آب در اومده بود. و این شیطان برای تنبیه اونها کالبدِ برِّگی خودش رو دریده بود. - «ساناز واقعاً خودتی؟» با لبخند سری به نشونهی تایید برای عقل تکون دادم و سپس با ذوق به سمت راهرو دوئیدم. دیگه از این راهروهای طویل و سرد نمیترسیدم، چون با آتیش خشمم همراه بودم. خشم تنها احساس شکست ناپذیر بود، به ویژه اگه ریشهش غم میبود. من توی وجودم دونهی زجر خودم و همنوعان خودم رو کاشته بود، دونه ریشه زده بود و حالا درختِ خشمم داشت شاخ و برگهاش رو توی چشم و چال بدخواهان فرو میکرد.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و ششم من بالای سر آشپزها داد و هوار میکردم و دستور میدادم، درصد هم مدیرِ یقه بستهی زیپباز رو به حرف گرفته بود. درصد طرزِ استفاده با ابزارآلات داخل آشپزخونه رو توضیح میداد، مدیر هم با همون حالت چهرهی همیگشیش، احمقانه سر تکون میداد و یادداشت میکرد. - «یه خنگی محضی توی چهرهی مدیر یقه بستهی زیپباز میبینم. با اون چشمای خمار و لبای جمع شدهش، اه! مرتیکه شبیه بیماری هموروئیده!» لب بالایی رو گزیدم تا نخندم. با این تشبیهش مگه میشد کنترل کرد؟ امان از دستِ این عقلِ بامزه! همون طور که داشتم آش رو هم میزدم، نامحسوس و یواشکی بسته رو گشودم و مرگ موش رو داخل محتوای درون دیگ فرو ریختم. طبق محاسابات درصدی درصد؛ ۰.۲ گرم تا ۰.۵ گرم از فسفید-روی میتونست موجبِ تهوع، استفراغ، درد شکم و سرگیجه بشه. من هم ۰.۳ گرم توی آش خالی کردم. - «نَمیرن؟» البته که من قصد کشتنشون رو نداشتم ولی اگه میمردن هم مهم نبود؛ مرگ و زندگی که دست من نیست، رسالتشون این بود که به دست من کشته شن. من شمرم، شمر! ریز خندیدم. واقعاً شرور شده بودم؟ این من، برای خودم هم ناآشنا بود. من حتی برای پای شکستهی گربه، توی داستانهای میومیو، توی فضای مجازی اشک میریختم و حالا جانِ انسان برام مهم نبود؟ - «البته اونا آدم نیستن، آدمنمان. اهم!» درسته، پس همگی رو به درک و جهنم گرفته و شونهای بالا انداختم. نیم ساعتی گذر کرد. آشپزها هر کدوم یه کاسه آش خورده بودن و برای زیر دستهاشون هم فرستاده بودن. فقط من و درصد و مدیر چیزی نخورده بودیم. مدیر نباید مسموم میشد و درصد به خوبی جلوی اون فاجعه رو گرفته بود. وقتی مدیر کاسهی آشِش رو جلوی خودش گذاشت، درصد کف دستش رو روی اپن کوبید و گفت: «اگه بخواین غذا بخورین، من دیگه لام تا کام کمک نخواهم کرد.» مدیر بی عرضه هم در اوج گرسنگی بیخیالِ آش شد و به، به گوش سپردن و نوشتن ادامه داد. و حالا علائمشون داشت کمکم شروع میشد و من با پوزخند به زجر کشیدنشون نگاه میکردم. یه دستشون به روی سرشون، یه دستشون به روی شکمشون، با زانو روی زمین سقوط کرده بودن. و یکآن همزمان با هم محتوای معدشون رو بالا آوردن؛ محتواهای آش با وجود اون همه «خون» به چشم نمیاومد. شرورانه خندیدم. وقتی خون میخوردن و سیری با غذای عالی مرتبه رو فقط برای خودشون میدونستن، باید به چنین پایانی هم فکر میکردن. باید برای روزی که قرار بود اون همه خون رو بالا میارن و پس میدن هم چاره میجستن. و این تازه اولش بود؛ سردرد، شکمدرد، تهوع و استفراغ فقط علائم اولیه بودن. قرار بود توی ۲ تا ۴ ساعت آینده علائم شدیدتر مثل؛ اسهال، سرگیجه، خستگی و تنگی نفس رو هم تجربه کنن. و رفتهرفته مشکلات قلبی و افت فشار خون هم به علائم میپیوست؛ البته اگه بد شانس میبودن تشنج هم میکردن. من یزیدم؛ یزید! همین که علائم اولیهشون آغاز شد توی هوا پریدم و لگدم رو از پشت به کمر مدیر یقه بستهی زیپباز وارد کردم. و طفلک که منطقهی حساسش به لبهی اپن برخورد کرد. - «فکر کنم نسلش منقرض شه.» پس از قهقههای پلیدانه به سمت کابینتهای آشپزخونه دوئیدم. پا روی خون بالا آورده نمیذاشتم، چون خونِ «زندانیها» بود، در عوض پا روی بدنهاشون میذاشتم. بدون چرخوندن سر، درصد رو مخاطب قرار دادم. - درصد مراقب باش فرار نکنه، هرچند فکر نکنم بتونه، هاهاهاها! - حواسم هست قربان. - «فدای قربان گفتنت بشم گوگولی گنده بکم.» بی توجه به عقل از دست رفته، به دنبال اسلحه گشتم؛ از آشپزهای آشپزخونهی مسئولین پلاس بعید نبود که لابهلای دم و دستگاهشون اسلحهی گرم داشته باشن. و بله! یکی از کابینتها سرشار از اسلحه بود. به لطف گیمر بودنم روی زمین، اسلحهها رو میشناختم. Ak-117 رو چنگ زدم؛ بازیکن کالاف بودی و جز این انتخاب میکردی؟ آخ که چقدر دلتنگش بودم. و دوباره پا روی بدنهای لجنیشون گذاشتم، پَرونپَرون به سمت درصد و مدیر برگشتم. - بلندش کن بریم سراغ مرحلهی دوم.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
سلام، دلنوشتم پایان یافته.
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و پنجم دو روز مثل رعد اومد و مثل برقِ زمین رفت. توی این دو روز تموم مقدمات آماده شده بودن، حتی راهی برای ورود درصد به آشپزخونه هم پیدا کرده بودم. روز گذشته حین تحویل دادن دستورِ پختِ سبزی پلو با ماهی، به مدیرِ زیپباز اطلاع دادم فردی توی سلول من هست که میتونه با همهی دم و دستگاههای داخل آشپزخونه کار کنه. و اونجا بود که مطلع شدم، اون دم و دستگاهها از مدیر و آشپزهای سابق به جا موندن و برای همین بود که اینها طرزِ استفاده از تکنولوژیهای آشپزخونه رو بلد نبودن. مدیر هم تایید کرد که درصد رو به همراهِ خودم ببرم. و حالا دست توی دست درصد و کیسه روی سر و صورتِ جفتمون داشتیم به سمتِ آشپزخونهی مسئولین پلاس میرفتیم. آخ که امروز داشتم با دستور پختِ آش رشته به سراغتون میاومدم و مقصدم این بود که در کنارش براتون آش بپزم، با یه وجب روغن بیشتر. عاقبت به آشپزخونه رسیدیم؛ این رو از صدای باز و بسته شدن در متوجه شدم. ابتدا کیسهی روی سر خودم رو و سپس کیسهی روی سر درصد رو در آوردم. زندانبان رفت و ما رو تنها گذاشت. درصد زمزمه کرد. - مرگ موش رو دربیار. دست به سمتِ کشِ لباس زیرم بردم، اما خبری از تنها سلاحم، بستهی مرگ موش نبود. ترسان بدنم رو بازرسی کردم و بالاخره برآمدگی رو روی کشالهی چپم حس کردم. چشمهام گرد شدن. باید جلوی درصد دست توی لباسم میبردم؟ - گمش کردی؟ لبخندی ملیح از روی شرم روی صورتم نشست. به درصد پشت کردم. به شلوارم و لباس زیرم چنگ زدم و انقدر خودم رو تکوندم که بسته از داخل پاچههای لباس زیر و شلوارم بیرون اومد. و روی زمین سقوط کرد. اطمینان داشتم که اون لحظات مثل یه احمق رقصان به نظر میرسم، نه کسی که صرفاً میپره تا چیزی رو بدون لمس بدنش، از زیر لباسش نجات بده. درصد خم شد و اون رو برداشت؛ بستهای چند گرمی که مثل مواد مخدر توی سلفون پیچیده شده بود. چرخیدم. روی نوکِ پا ایستادم و دستم رو جلوی دهنش گرفتم. و عاقبت صدای خندهش توی دستم خفه شد. دستم رو با لطافت پس زد. - مرگ موش با طعم عرق وارونک؟ عقی زدم و ریز خندیدم. سپس دست درصد رو گرفتم و از راهرو گذر کردیم. همین که پا توی بخشِ اصلی گذاشتیم، رنگِ نگاه درصد رو حیرت فرا گرفت. با ابروهایی بالا پریده داشت به تکنولوژی مدرن مینگریست. البته که این آشپزها و مدیرها بیکفایت بودن و همه چیز متعلق به گذشته و پیش از اونها بود. زمزمه کردم. - یادت نره چیکارا باید بکنی. سریعاً صورتش رو به خنثی تغییر حالت داده و نامحسوس با تکونِ سرش، اطاعت کرد. - «فدای اطاعت کردنِ شوهر آیندهم بشم.» ابروهام بالا پریدن. باز این عقل توی وضعیت حساس به سرش زده بود. اون رو به گوشههایی از مغزم شوت کردم تا نقشهم رو بهم نزنه. سپس برگهی دستور پخت آش رو به سمتِ مدیرِ یقه بستهی زیپباز گرفتم. برگه رو توی هوا چنگ زد و به آشپزِ کلاهسیاه تقدیم کرد. و دوباره صدای عقل که از ناکجاآباد میاومد. - «بریم ببینیم زاناس و درصد چه میکنن.»- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و چهارم فقط درصد بود که دست به سینه، چشمهاش رو ریز کرده و زل نگاه موشکافانهش رو بهم دوخته بود. گویا کامپیوترهای مغزش بالاخره راه افتاده بودن؛ چون خبری از لبخند همیشگی و نگاه خیره و پر احساسش نبود. - میخوام به شیوهی خودشون جوابشون رو بدم و هدفم قیامه! حالا درصد هم همراه مابقی اعضا چشمهاش گرد شده بود. و واکنش همزمان همگی که به کمک حنجرهشون یه کلمه رو میکشیدن. - قیام؟! با حفظ لبخند پلیدانهم، با حرکتِ سر تایید کردم. - به مرگ موش نیاز داریم. نگاهم رو روی درصد حیرت زده دوختم. - درصد حساب کتاب کن که چند گرم از مرگ موش باعث یه مسمومیت جزئی میشه. - منظور وارونک زندگیِ موشه. - «نیمز به واژهی مرگ موش هم رحم نکرده. هاهاهاها!» سرم رو به نشونهی تشکر از درصد تکون داده و سپس رو به همگی نقشهم رو کامل کردم. - این بار خودم تنها شروعش میکنم اما در ادامه ممکنه از زندانیا هم کمک بگیرم. دیکتاتور رو مخاطب قرار دادم. - دیکتاتور با توجه به اینکه زمانی توی سیستم بودی؛ میتونیم مرگِ.. یعنی زندگیِ موش تهیه کنیم؟ با ابروهایی بالا پریده سرش رو با سرعت و پی در پی تکون داد. - حتی اسلحه هم میتونی. - «چی؟ به زندانی اسلحه هم میفروشن؟ البته منطقیه چون هیچکس نمیخره، آخه زندان پر از قربانیه نه مجرم.» - مر.. زندگیِ موش کافیه. - ترتیبش رو میدم. لبخندی از روی نشون دادن سپاسگذاری به سمتِ نگاه دیکتاتور روانه کردم. و اتمام حجتم رو به گوش همه رسوندم، تا جای هیچ اعتراض و مانعی باقی نمونه. - وقتی همنوعان منو تحت سرکوب قرار دادن و منو به شکنجه گرفتن، باید به اینش هم فکر میکردن. پس از سخنرانی من همه در سکوت و بهت متفرق شدن، جز درصد. با بازیگوشی محض به سمتش سر خوردم. - «سُر بقور تو بقلش.» توی ذهنم برای عقلِ بیعقل تاسف خوردم؛ گویا باز هم نفس اماره بودنش رو آغاز کرده بود. - درصدخان اخماتو وا کن. اخم نگشود که هیچ، چینهای بیشتری هم به پیشونیش افزود. شست و اشارهی راستم رو روی ابروهاش کشیدم، تا اخمش رو اتو کرده باشم. من به چینِ پیشونیش اتو میزدم، اون دوباره پیشونیش رو چروکتر از پیشتر میکرد. داشتم شکست میخوردم که به یادِ مهربونی قلبش افتادم. سریعاً دست به سینه شده و لب برچیدم. - پس قهرم. در کسری از ثانیه اخمهاش از روی چهرهش محو شدن و لبخندِ سابقش روی صورتش نشست. - طبق آمار تو از احساسات من داری با احتمال ۱۰۰ درصدی سوء استفاده میکنی و این منصفانه نیست وارونک. مفتخرانه سر تکون دادم؛ غیر این نبود. این سلاحی بود که این روزها کشف کرده بودم؛ اون برای آشتی بودن با من دست به هرکاری میزد. - یعنی تو کمکم نمیکنی؟ چونهم لرزید، اما از هنرِ بازیگری من بود. جدیداً، اصلاً و ابداً گریهم نمیگرفت و همگی از لطفِ وجودِ درصد بود. درصدِ عزیزم! - کمک میکنم اما نگرانتم. دلم نمیخواد آسیب ببینی. این آمار و احتمالهای توی ذهنم مدام به نفعِ شکست تو دارن عدد و درصد میدن. لبخندی اطمینان بخش روی چهرهم منگنه زدم. دستم رو روی شونهی راستش گذاشته و فشردم. - من آسیب نخواهم دید، قول میدم. آرنج دستِ راستش رو تا کرد تا دستش رو روی دستم بذاره. همین کافی بود تا سهمِ دلربایی امروز رو به نحو احسنت به اتمام برسونه.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و سوم چند روزی دوئیدن و از دستمون در رفتن. همه چیز به ظاهر داشت به حالت سابق خودش برمیگشت. ولی مگه امکان داشت من، ساناز آزادِ کینهتوز، لحظات سرکوبِ همزندانیها و شکنجه شدنم رو فراموش کنم؟ - «فعک نکعنم!» لبخند ملیحی روی صورت نشوندم؛ لبخندی که شرارت توی وجودم رو مینمائید. «آشپزخونهی مسئولین پلاس» و «ماموران سرکوبگر» باید نگران پاسخِ من میبودن، که گویا نبودن؛ چرا که به زندانبان سپرده بودن که هر زمان سرپا شدم، من رو به سرِ کارم برگردونن و من که داشتم لهله میزدم برای بازگشت و آشوب. در طول این چند روز، همسلولیها برام سنگ تموم گذاشتن. درصد مچهام رو ماساژ میداد، لپلپ پای چپم رو و چاکرا پای راستم رو. هر روز هم از شونههای درصد و دیکتاتور آویزون میشدم تا راه درمانی بشم. و در نهایت، به لطف و یاری همگی میتونستم راه برم. امروز حتی حمام رفتم و آخ که چقدر خوشحال بودم؛ داخلِ حمام اون رده سبز و رده آبی رو ملاقات کردم. زوج «۳۶» سالهای که به علت عدم تفاهم و طلاق بر اثر دلایل پوچ، هر دو روانهی زندان شده بودن. انگار یکی از قوانین ناریا این بود: «یا تا ابد باید باهم پیر بشین یا ما شما رو به اندازهی سالهایی که باهم زندگی کردین زندانی میکنیم.» و حالا ۲ ماه از محکومیتشون باقی بود و قصد داشتن پس از آزادی دوباره باهم ازدواج کنن. رده آبی حتی آدرس خونهش رو داده بود که بعد از آزاد شدنم لطفم رو بابتِ نجات دادن عشقِ زندگیش جبران کنه. اون لحظات، زندانیها هم برام جیغ میکشیدن و دست و سوت میزدن؛ که دقایق خوشایندی بودن و حس قهرمان بودن بهم دست میداد. - «سانازِ بتمن. این قسمت: نجاتِ زندانیان نارهِت.» به لحن اخباری و مضحک عقل خندیدم. سپس نگاهم رو به سلولِ گرم و همسلولیهای در حال تکاپو دوختم. برای من این سلول مثل خونه بود و همسلولیهام مثل خانواده. چاکرا دقیقاً مثل سرپرست بود، دیکتاتور و لپلپ هم مثل خواهر یا برادر. اما درصد.. درصد به هیچعنوان نمیتونست اون دو نقش رو داشته باشه. - «من شخصاً حسابِ همسری روش باز کردم.. البته بعد آزادی.» اخمهام رو توی هم بردم. - نخیر مال خودمه، گمشو! صدای پوزخندش بینِ نیمکرههای مغزم پیچید. - «میبینیم مال کی میشه.. اصلا کاری نکن کاری کنم کارِتون جور نشه ها.» دندونهام رو روی هم فشردم. عقلم داشت به من حسادت میکرد، من به اون. - بازم مثل قبل داری اذیت.. یک آن دستی روی پیشونیم نشست و جملهم رو ناتموم گذاشت. سرم رو در امتدادِ دست چرخوندم و به چهرهی لپلپِ نگران رسیدم. - با خودت حرف میزنی؟ نکنه به ز.. ز.. زَر.. سَرِتم ضربه زدن؟ تبسمی روی لبهام نشوندم؛ این روزها به کمک دیکتاتور داشت روی «سین» و «شین»هاش تمرین میکرد تا بتونه عادی سخن بگه. حینی که با لطافت دستش رو از روی پیشونیم برمیداشتم، گفتم: - نگران نباش لپلپی. لبخند همیشگی و معصومانهش رو به چهرهش قفل کرد و سرش رو تکون داد. بحث و جدلم با عقل رو به فراموشی سپردم، سپس خودم رو تا مرکزِ سلول سر دادم و با اقتدار نشستم. همه توی جاشون خشک شدن؛ به گمونم خاطرات خوبی توی ذهنشون شکل نگرفته بود. - «منم همینطور، باز چی تو سرته آخه؟» کفِ دستِ راستم رو به زمین کوبیدم. و همگی مثل اون روز به صف مقابلم نشستن؛ درصد، چاکرا، لپلپ و دیکتاتور. دست به سینه شده و ابتدا چهرههاشون رو برانداز کردم؛ همگی نگران بنظر میرسیدن، به ویژه درصد. درصدی که توی این چند روز، هر زمان کلمهی انتقام از دهنم بیرون میاومد، با دو انگشت لبهام رو به هم میچسبوند و اخم روی صورتش مینشوند و میگفت: «به وقتش، فعلاً خوب شو.» و به نظر میرسید که خوب شده بودم. پس وقتش بود؛ نبود؟ - باز به چی فکر میکنی مادرجان؟ تای ابروی چپم و گوشهی چپِ لبم، به صورت همزمان بالا پریدن. - میخوام گرگ باشم، مثل خودشون! - «چه؟ این همه جون کندیم تا آخرش آدم بده بشی؟» حتی حین کشیدهی لپلپ به گوشم رسید. دیکتاتور با لحنی که سرشار از کنجکاوی بود، پرسید. - منظورت چیه؟ تای ابروی راستم و گوشهی راستِ لبم رو، همزمان بالا بردم. حالا تقارن شکل گرفته بود و شرارت رو میتونستم به نمایش نگاهشون بذارم.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
مرسی عزیزم کنکورتو عالی بده و قبول شو من و زاناس منتظرتیم☀️🕊️- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
مرسی سایهی عزیزم که همیشه کنارم بودی و بهم انرژی دادی🕊️☀️ درصد عشقه- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
@مهدیه طاهری https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&opi=89978449&url=https://www.16personalities.com/fa/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA&ved=2ahUKEwjMjtWt5_eSAxW9TqQEHQyqAkkQFnoECEYQAQ&usg=AOvVaw3dtj_7fcJU-431i5uYfjrt- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
دقیقا... مرسی که از اول و در لحظه (همیشه) همراهم بودی سارا جان ☀️🕊️- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
ببخشید کمی زیادی کیفیتشون پایین بود، چون استیکرای تلگرامم هستن😂 انصافاً شبیه شخصیتهاشون نیستن؟ ................................................................... منتظر نقد و نظرهاتون در رابطه با رمانم هستم. (حدوداً ۲۰ پارت دیگه تموم میشه) @سایان @سایه مولوی @s.a @مهدیه طاهری @هانیه پروین (@بقیه) که نخوندین- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
وارونک: درصد وارونک و درصد:- 26 پاسخ
-
- 6
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
لپلپ: دیکتاتور: چاکرا:- 26 پاسخ
-
- 4
-
-