رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت سی و ششم چشمان هوزاد گشاد شدند و لپ‌هایش به سرخی گیلاس در آمد. قلبش نیز به یک‌باره از حرکت ایستاد و سپس با سرعت بیشتری شروع به کوبش کرد. هوزاد، سرش را که از شرم به سمت چپ چرخاند؛ دستان اهرمن رها شدند و نگاه بی‌فروغ خودش نیز روی آتش مقدس قفل شد. اهرمن با حفظ لبخند شرورانه و نگاه عاشقانه‌اش، لحنش را پر از شیطنت کرد. - یا اینکه می‌تونی بدنِ ورزیده و عضیلانیم رو به آغوش بکشی. نفس در سینه‌ی هوزاد محبوس ماند. اهرمن حینی که تلاش بر مهار خنده‌اش داشت، با لحن سابق، پیشنهاد بعدی را گفت. - می‌تونی به جای آغوش، صورتِ جذابم رو نوازش کنی. هوزاد از شرم لب گزید و عرق خجالت روی پیشانی‌اش نشست. اهرمن با شیطنت گزینه‌ی دیگری را پیش روی هوزاد گذاشت. - یا در عوض می‌تونی گیسوان مشکینم رو نوازش کنی. هوزاد دمی عمیق بلعید تا خونسردی‌اش را حفظ کند. سپس لبخند همیشگی‌اش را روی لب نشاند. سر به سمت اهرمن چرخاند. حینی که پلک روی پلک می‌گذاشت با لحنی مهربان اهرمن را مخاطب قرار داد. - اهرمن! اهرمن غرق در لذت پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ قلب هوزاد از بابت «جانا» گفتن اهرمن، دوباره با سرعت کوبیدنش را آغاز کرد. هوزاد بی‌توجه به احساسات دنیوی‌اش، دمی عمیق بلعید و به لحنِ همیشه مهربانش، تهدید را افزود. - می‌شه تبر رو بیاری؟ می‌خوام گردنت رو بزنم! اهرمن به یک‌باره زیر قهقهه زد؛ چرا که لحنِ مهربان، تهدیدآمیز و ترسناکِ هوزاد برایش از هر لحنِ عاشقانه‌ای جذاب‌تر به نظر می‌رسید. - سخنانت رو مزاح در نظر می‌گیرم! هوزاد چنین گفت و سپس دستپاچه و بی‌عصا به سمت آتش مقدس، قدم تند کرد.
  2. پارت سی و پنجم اهرمن که گوشه‌ی لبانش از غم به پایین مایل شده بودند، زمزمه کرد. - آتش خطرناک بود و نگران بودم بسوزی. هوزاد برای نخستین مرتبه بی‌فکر و آرام غرید. - تو خطرناک‌تری! من همیشه چنین زندگی کردم؛ در دل آتش نیکی! اهرمن ناباور به هوزاد خیره شد. ناراحت و دل‌چرکین زمزمه کرد. - برات سفره‌ی هفت‌چین چیده بودم. می‌خواستم نشونت بدم! هوزاد چشم گشود و نگاه خیسش روی سیبک گلوی اهرمن نشست. حیرت زده زمزمه کرد. - اهرمن! اهرمن سرش را پایین انداخت و سکوت را پیشه گرفت. هوزاد شرمگین از رفتارش به یک‌باره زیر گریه زد. - اهرمن! اهرمن سرش را ناگهانی بالا آورد و به هوزاد گریان چشم دوخت. تیله‌های عسلی و معصوم او غرق در قطره اشک‌های درشت بودند. - شرمگینم که اشتباه گمون کردم، من رو ببخش اهرمن! اهرمن ناباور لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که هوزاد داشت برای خشم خود و واکنشِ از خشمِ خود می‌گریست. اهرمن کمر خم کرد تا هم قد هوزاد شود. سپس عمداً دستانش را بالا برد و روی گونه‌های هوزاد نهاد. انگشتان شستش را نوازش‌وارانه زیر چشمان هوزاد کشید و قطرات اشکش را زدود. با لحنی سرشار از عشق، او را مخاطب قرار داد. - قطره اشک‌های گران‌بهات رو حیف نکن ملکه! هوزاد از بابت لمس و جمله‌ی اهرمن، گریه‌اش به یک‌باره بند آمد و به سکسکه افتاد. - من.. هع.. رو.. هع.. می‌بخشی؟ اهرمن لبخند کج و شرورانه‌اش را روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند؛ چرا که می‌خواست از این شرایط سوء استفاده‌ای عاشقانه داشته باشد. با ناراحتی ساختگی نالید. - نه! هوزاد لب برچید. - چه کنم تا من رو ببخشی؟ لبخندِ اهرمن کش آمد و به نیمه‌ی چپ لبانش نیز، افزوده شد. آب دهانش را قورت داد و با حفظ همان ناراحتی ساختگی زمزمه کرد. - من رو ببوس، همین!
  3. پارت سی و چهارم موبد دوباره نزد آتش ایستاد و با صدایی رسا و لحنی خوش‌رو، مردم را دوباره مخاطب قرار داد. - ای گردپاذکانیان، بیایید نیایشی به جای بیاوریم و سپس به خانه بازگردیم. به استراحتی کافی نیازمندیم تا فردا با خوش‌رویی و بانشاط از نوروز استقبال کنیم. مردم، دوباره دور آتش جمع شدند و حلقه‌ای بزرگ تشکیل دادند. همگی روی زانوانشان نشستند و دستان راستشان را روی قلب‌هایشان نهادند. هوزاد نیز در همان حالت بود، اما اهرمن پنهانی از حلقه خارج شد؛ چرا که نباید دعا می‌خواند. موبد، داخلِ حلقه، در نزدیکی آتش، روی زانوانش نشست و دست راستش را روی قلبش نهاد. با صدایی رسا جمله‌ی اولِ نیایش را به زبان آورد. - اَشِم وُهوُ وهیشتِم اَستِ. (پاکی بهترین چیز است.) مردم با زمزمه‌هایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد جمله‌ی دومِ نیایش را به زبان آورد. - هوُکَشتَرا هوُفَریشتا. (و بهترین خواست و بهترین کردار است.) مردم با زمزمه‌هایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد جمله‌ی آخرِ نیایش را به زبان آورد. - اَشَدا داتِشام اَشَدا هاتِم. (و بهترین قانون مادی، نشان پاکی است.) مردم با زمزمه‌هایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد برخاست و مردم نیز برخاستند. موبد دستانش را در اطرافش گشود و با خوش‌رویی همه را مخاطب قرار داد. - پیشاپیش نوروز مبارکتان بادا! مردم با هیجان دست زدند و سپس برای خاموش کردن آتش متفرق شدند. هوزاد نیز می‌خواست به کمک بپردازد که اهرمن سر رسید، از آستین لباسش گرفت و او را به سمتِ آتشکده کشید. - اهرمن، رهام کن! اهرمن نیشخندی به گونه‌ی راست صورتش منگنه زد و در سکوت هوزاد را تا آتشکده کشید. حینی که داشتند وارد آتشکده می‌شدند، هوزاد نخستین مرتبه با خشمی کمرنگ، دستش را پس کشید. اهرمن دوباره از آستین او گرفت و به دنبال خود وارد آتشکده کرد. هوزاد دو مرتبه با خشمی پررنگ‌تر شده، دستش را پس کشید و ناخواسته اهرمن را کمی هل داد. کلافه نالید. - اهرمن، بس کن!
  4. پارت سوم سپس سر به سمت راست چرخوند و با حالتی جنون زده به پچ‌پچ کردن با هوا پرداخت. - ننه بلقی... - هیششش! موکلم عصبی شده که جنابعالی زیر سوال بردیش. موکل؟ موشکافانه سرم رو بلند کردم و سمت راستش رو برانداز کردم؛ خبری از موکل نبود و تنها نیروی ماوراییِ حاضر، من بودم. ناباور و بی‌صدا خندیدم و در همون حین، لب زدم. - پیرزن کلاهبردار! لبخندزنان به ادامه‌ی نمایش پرداختم. صدای نگران زن سالخورده به گوش رسید. - خاک به سرم! چیکار کنم از دلش دربیاد ننه؟ ننه بلقیس کف دست‌های چروکیده‌ش رو به سطح میزِ چوبی و کم ارتفاق چسبوند. صورتِ چین‌دارش رو به زنِ سالخورده‌ی ساده‌لوح نزدیک کرد و چشم‌های درشتش رو به اون دوخت. با لحنی سرشار از طمع زمزمه کرد. - طلا، موکلم عاشق طلاست ننه! پس از چند لحظه سکوتِ زن سالخورده که پشتش به من بود، حلقه‌ش رو از انگشت ازدواجش بیرون آورد و روی میز گذاشت. ننه بلقیس لبخندی ملیح روی لب‌های باریکش نشوند و حلقه‌ی احتمالاً طلا رو برداشت. سپس دوباره شروع به پچ‌پچ با موکل دروغینش کرد. ثانیه‌هایی بعد، دوباره زن ساده‌لوح رو مخاطب قرار داد. - دیدار بعدی، چیزی که می‌گمو بیار تا کارِتو انجام بدم. زنِ بخت برگشته، کنجکاوانه سوالی پرسید. - چی بیارم ننه؟ ننه بلقیس در کمال خونسردی پاسخ داد. - موی سینه‌ی شوهرتو. سریعاً دمم رو گزیدم تا صدای خنده‌م توی کلبه نپیچه. زن ساده‌لوح هم مثل من، واکنشش حیرت و ناباوری بود. - موی سینه‌ی شوهرم؟ ننه بلقیس پلک روی پلک گذاشت تا زن رو مطمئن کنه. - موی سینه از دل رشد می‌کنه ننه، مال عاطفه‌ست، نه مثل موی سر که مال فکره. ریشه‌ش نامرئیه چون دل نامرئیه. وقتی این مو رو بکنی، ریشه‌‌ش کنده می‌شه ننه. ریشه‌ای که راز دل آدم بهش چسبیده. یه تار مو از سینه‌ی چپ شوهرتو بِکَن بیار تا راز دل شوهرتو بهت بگم ننه! دمم رو بیشتر گزیدم تا قهقهه نزنم؛ این پیرزن واقعاً اعجوبه بود! زنِ ساده‌ لوح برخاست و به سمت در قدم برداشت. صورت اون هم احتمالاً از شدت حیرت و ناباوری توی هم رفته بود. آخه کدوم آدم عاقلی به این پیرزن کلاهبردار اعتماد می‌کرد؟ - کی بیارمش ننه بلقیس؟ با این جمله‌ی زن واقعاً به عاقل بودنش شک کردم؛ اون ساده لوح، قطعاً یه احمق بود!
  5. پارت دوم زیر آسمون تاریک، با سرعت می‌خزیدم، از لابه‌لای بوته‌ی خارها لایی می‌کشیدم و از حشرات سبقت می‌گرفتم. قلبم هم هیجان‌زده از آهنگ و سرعتِ بالام، خودش رو به در و دیوار قفسه‌ی سینه‌م می‌زد. با رسیدن آهنگ به بخش مورد علاقه‌م صدای تو دماغیِ ماریم رو پس کله‌م انداختم. - ( اسم منه دیه نیار، امروز اعصابم قاطیه امروز حالم، حال سگه کفریم نکن، برو دیه بختت بسوزه آسمان، دیه شده آخر زمان تو این همه خلق خدا، ببین کی شده رقیب ما) سرم رو بالا و پایین می‌کردم و با سرعت به سمتِ دامنه می‌خزیدم. دیگه خبری از کلافگی و خشم نبود؛ در عوض هیجان زده بودم و قطعاً چشم‌هام از ذوق می‌درخشیدن. رسیدنم به دامنه‌ی کوه، مصادف شد با تموم شدن آهنگ. دمم رو روی دکمه فشردم و MP3 رو خاموش کردم. حالا که به حالت عادی خودم رسیده بودم، می‌خواستم در آرامش بخزم و از سفرم لذت ببرم. چشمم به کلبه افتاد. لبخندی روی لب‌هام نشست و دندون‌های نیشم برق زدن. اون کلبه‌ی بلااستفاده‌ی منطقه بود؛ جایی که روی زمین اِنس، همیشه بهش پناه می‌بردم. به سمت کلبه خزیدم. با شنیدن صدا از داخلِ کلبه، متعجب سرم رو از لابه‌لای در چوبیش به داخل بردم تا سرک بکشم. ابروهای نداشته‌م رو با دیدن یه پیرزن و زنی سالخورده توی هم کشیدم. - تف به این بخت سگی من که اینجا رو هم صاحب شدن! هوفی کشیدم و تا خواستم برای عقب گرد سرم رو بیرون ببرم، جمله‌ای عربی به گوشم رسید. - اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو! پیرزن بود که دست‌هاش را به سمتِ صورتِ زنِ سالخورده گرفته بود و با لحن عربیِ غلیظ و اغراق آمیز، مدام این جمله رو تکرار می‌کرد. با چشم‌هایی ریز شده بهشون نگاه دوختم؛ من کم و بیش عربی بلدم بودم اما چیزی از حرف‌های پیرزن متوجه نمی‌شدم. کنجکاو و بی سر و صدا، به داخل خزیدم و گوشه‌ی تاریک کلبه، پنهان شدم. پیرزن دوباره چیزی نامرئی رو به سمتِ زن سالخورده پرتاب کرد و جمله‌ش رو به زبون آورد. - اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو! اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو؟ در حال رمزگشایی جمله‌ی پیرزن بودم که یک‌آن خشکم زد. حیرت زده و با دهنی باز به پیرزن خیره شدم؛ طوری که زبونم بیرون موند. زیر لب ناباور زمزمه کردم. - بیبی‌دی بابیدی بو؟ جادوگر مهربونِ سیندرلا؟ همچنان ناباور به محتوای نافاخر روبرو خیره بودم که زن سالخورده با استرس چیزی گفت. - ننه بلقیس مطمئنین که جواب می‌ده؟ پیرزن که انگار ننه بلقیس بود، انگشت اشاره‌ی دست راستش رو روی لب و دماغش گذاشت و با غیض غرید. - هیششش!
  6. پارت اول مقابل درِ میانه، درِ خروجیِ زمینِ جن و ورودی زمینِ اِنس، ایستادم. نگهبان میانه با دیدنم از کانکس خارج شد و حینی که موهای فرفریش رو می‌خاروند، خمیازه‌ای کشید. - فرمایش؟ کلافه و خسته نگاهم رو بهش دوختم. - یه مدتی رو می‌خوام به زمین انس برم. مردِ نگهبان، خمیازه‌‌ی دیگه‌ای کشید و با لحنی که خستگیش رو واگیر می‌کرد، سوال همیشگیش رو پرسید. - خودت رو معرفی کن. گلوم رو صاف کردم، کارت شناساییم رو به سمتش گرفتم و همزمان، با لحنی پر از غرور خودم رو به شناسش آییدم. - عامر، دو رگه‌ی عرب و پارس، از تبار عمار و مهرگان. نیم نگاهی به کارت ملیم انداخت و حینی که اون رو به سمتم می‌گرفت، خمیازه‌ی سومش رو کشید. - علت خروج و ورود؟ آهی کشیدم و با خشمی کنترل شده، علت رو به زبون آوردم. - اعصابم قاطیه، می‌رم یکم هوا به کله‌م بخوره. چند روزی می‌مونم. خمیازه‌ی چهارمش رو کشید؛ که دلم پر زد برم و خفه‌ش کنم تا انتقام دعوام با خانواده‌م رو از اون بگیرم. نگهبان دهن باز کرد و با تذکر همیشگیش، گوشم رو خراشید. - تبدیل شو بعد برو. حواست باشه که حالت حیوانیت باقی بمونی وگرنه از زمین جن طرد می‌شی! سری تکون دادم. MP3 کوچیک و هندسفری سیمیم رو از جیبم درآوردم و به سمتش گرفتم. سپس برای تمرکز، پلک روی پلک گذاشتم. در کسری از ثانیه گردبادی آتشین و کنترل شده‌ای، دورم رو احاطه کرد. قدرت من باد و آتش بود؛ باد رو از مادر پارسم به ارث برده بودم و آتش رو از پدر عربم. حالا هم به شکل ماری سیاه، به طول یک متر و نود سانتی در اومده بودم. به سمت نگهبان خزیدم و با صدایی که حالا از حنجره‌ی ماریم بیرون می‌اومد و به کل تغییر کرده بود، بی‌حوصله مخاطب قرارش دادم. - هندسفری رو دورم بپیچ. نگهبان روی زانوانش نشست، هندسفری رو به دورم پیچوند و گره زد. سپس ایستاد و در رو گشود. به سمت در خزیدم. از زمینِ جن خارج شده و وارد زمین انس شدم. این جای زمین، مکان مورد علاقه‌م بود؛ کوهستانی و مخصوص تخلیه‌ی روحی روانیم. دمم رو روی دکمه‌ی پخش MP3 فشردم و آهنگ مورد علاقه‌م پخش شد. حینی که کله‌ی ماریم رو تکون می‌دادم و با قسمت‌هایی از آهنگ هم‌خوانی می‌کردم، از روی قله‌ی کوه با سرعت به سمتِ دامنه خزیدم. - ( اسم منه دیه نیار، جلو چشام دیه ای دختره‌ی ای بی‌حیا، بدجور ازت بدم میاد) شکست عشقی نخورده بودم؛ اما شکست خانوادگی چرا! دوباره با مادرم به تیپ و تاپ هم زده بودیم. من هم هوس محسن لرستانی کردم و به زمین انس اومدم؛ چرا که آهنگ‌های محسن لرستانی توی زمین جن ممنوعه. دولت بخاطر اینکه آهنگ‌های لرستانی حادثه‌آفرین و تصادف‌ساز بودن، بعد از آخرین تصادف زنجیره‌ای که ناشی از سرعت بسیار بالای راننده‌ی مقصر بود، ممنوعش کرد.
  7. پارت سی و سوم هوزاد لب گزید و صورتش را نالان در هم برد. - سوگند همدلی می‌خوری یا برنامه‌ی سال نوی خودت رو می‌چینی؟ هوزاد نخستین بار بود که به جان اهرمن غر می‌زد؛ که همین موجب شد اهرمن ناخواسته و بلند بخندد. به سختی خنده‌اش را خورد. - جمله‌ی آخرشه، چند لحظه صبور باش ملکه. هوزاد دندان‌هایش را روی هم فشرد و صورتش را به سمت مخالف چرخاند؛ گویی که دیگر قهر کرده بود. لبخندی عمیق از شدت ناز بودن هوزاد، روی لبان اهرمن نشست. سرش را پایین برد و پلک روی پلک گذاشت. دمی عمیق بلعید و برای نخستین بار در زندگی‌اش، زروان، تنها ایزد و خالق گیتی، را در دلش مخاطب قرار داد: «زروان، تنها ایزد و خالق گیتی، صاحب این دست را از من نگیر.» چشم گشود و آخرین نگاه را با حسرت روی دستانشان انداخت و سپس دست هوزاد را رها کرد. - تموم شد بانو، دیگه از من دل چرکین نباش! هوزاد سر نچرخاند و در عوض دست به سینه شد. - تو قانون چهارم رو زیر پا گذاشتی! اهرمن چند قدمی برداشت و مقابل صورت قهرآلود و لب برچیده‌ی هوزاد ایستاد. کمی به سمتش خم شد تا با او هم قد شود. سپس با شیطنت او را مخاطب قرار داد. - من از قانون سرپیچی کردم؟ مگه خودت دستم رو نگرفتی؟ هوزاد ناراحت زمزمه کرد. - حق با توئه، من برای سوگند دستت رو گرفتم اما تو دستم رو فشردی و رها نکردی! این واکنش‌ها از سوی هوزاد برای اهرمن تازگی داشت؛ برای همین غرق در لذت به حالات صورت او می‌نگریست و به لحنِ غُر وارانه‌ی او گوش می‌داد. در آخر با خنده‌ای کنترل شده، معذرت‌خواهی کرد. - شرمگینم که سوگندم طول کشید و شرمگینم که دستت رو فشردم. می‌خوای تبر رو بیارم که گردنم رو بزنی؟ هوزاد ناخواسته خندید. اهرمن به چال گونه‌اش خیره شد؛ دلش می‌خواست روی آن گودی زیبا بوسه بکارد، اما حیف که اجازه‌اش را نداشت. لحظاتی بعد، هوزادِ نازک‌دل بالاخره او را بخشید و لبخندِ همیشگی و مهربانش را روی لب نشاند.
  8. پارت سی و دوم قلب اهرمن نیز، دیگر در جای بند نبود و با تمام قوا خود را به دیواره‌های سینه‌اش می‌کوبید. قلبش آرام و قرار نداشت؛ چرا که محبوبش دستش را گرفته بود. لحظاتی گذشت. هوزاد و مردم در دل سوگند خوردند، اما اهرمن همچنان مبهوتِ هوزاد بود. به یک‌باره عشق در وجودش افسار گریزاند و اهرمن را وادار به فشردن دستِ هوزاد کرد؛ به قدری که هوزاد زیر لب نالید. - آخ دستم! اما اهرمن نمی‌توانست از فشار دستش بکاهد. مردم دستان یکدیگر را رها کردند و متفرق شدند. هر خانواده‌، گوشه‌ای حلقه‌ی کوچکی تشکیل دادند و به جشن پرداختند. برخی دستان یکدیگر را در هوا گرفته و رقص‌وارانه و به صورت دایره‌ای شکل می‌چرخیدند. برخی دف می‌زدند و آواز می‌خواندند. برخی از مردان جوان نیز نمایشی از گوی‌های آتشین چرخان در هوا را به نگاه‌ها تقدیم می‌کردند. اما اهرمن و هوزاد همچنان دست در دست هم، در همان نقطه‌ی سابق ایستاده بودند. اهرمن دلش نمی‌آمد دست او را رها کند، چرا که می‌دانست تا مدت‌های بسیار طولانی و شاید هرگز، شانس گرفتن دستش را نخواهد داشت. هوزاد که خجل و کلافه بود، خواست دستش را بیرون بکشد، اما اهرمن قوی‌تر از او بود. - اهرمن، دستم رو رها کن. اهرمن در همان حالتی که مسخ، خیره‌ی چهره‌ی غرق در نور هوزاد بود، با شیطنتی پنهانی زمزمه کرد. - هیش! دارم سوگند می‌خورم! هوزاد به سکوت دعوت شد. دقایقی بسیار گذشت. هوزاد دوباره بر آزادسازی دستش تلاش کرد و دوباره شکست خورد. خجل نالید. - اهرمن! اهرمن لبخندی دندان‌نما روی لبانش نشاند و پاسخ داد. - متن سوگند من طولانیه بانو، کمی تحمل کن. هوزاد آهی کشید و سرش را پایین انداخت؛ چرا که حس می‌کرد تمامِ دنیا دارند به او و دستان در هم گره خورده‌ی آن دو می‌نگرند و چنین هم بود. عده‌ی بسیاری با نگاه قضاوت‌گر آن دو را می‌نگریستند و در دل، هر دو را بی‌حیا خطاب می‌کردند که به هم محرم نبودند و در مقابل جماعت دستان هم را رها نمی‌کردند. - اهرمن، سوگندت پایان نیافت؟ اهرمن با جدیتی ساختگی پاسخ داد. - همچنان نه!
  9. پارت سی و یکم اهرمن و هوزاد هم بین مردم ایستادند. هوزاد، چشمانِ بسته‌اش را به آتش دوخت و اهرمن نیز گردنش را به سمتِ چپ چرخاند تا او را بنگرد. زیر آسمان تاریک شب، شعله‌های آتشِ بزرگ و باشکوه جشن، روی چهره‌ی هوزاد سایه‌های نورانی و گرم انداخته بود؛ از این رو قلب اهرمن آرام می‌کوبید، چرا که از صورتِ هوزاد آرامش عجیبی را می‌گرفت. موبد که داخل حلقه و کنارِ آتش ایستاده بود، با صدایی رسا و لحنی خوش‌رو مردم را مخاطب قرار داد. - ای گردپاذِکانیان، بیایید در این شب باشکوه دستان یکدیگر را بگیریم و سوگند همدلی را پیش از آغاز جشن به جای بیاوریم. مردم بلافاصله پس از این سخنِ موبد، دستان یکدیگر را گرفتند. نفس در سینه‌ی اهرمن حبس شد و نگاهش را انتظار فرا گرفت. مردی که سمتِ راستِ اهرمن ایستاده بود، دستش را گرفت، زنی که سمتِ چپِ هوزاد ایستاده بود، دست چپ هوزاد را گرفت. هوزاد دو دل بود که دست اهرمن را بگیرد یا نه. عاقبت، دمی عمیق بلعید و حلقه را به سوی خود کشید. حلقه از دستِ اهرمن رها شد و هوزاد نیز آن را به آرامی روی زمین انداخت. هوزاد آب دهانش را قورت داد و دستش را در هوا تکان داد تا دستِ اهرمن را بیابد. اهرمن نیز بی‌حرکت نگاهش را به پایین دوخته بود و دست هوزاد را می‌نگریست. یک‌آن انگشتِ اشاره‌اش با دستِ اهرمن تماس یافت. مردمک‌ چشمان اهرمن به لرزش در آمدند و سیبک گلویش از بابت قورت دادن آب گلویش بالا و پایین شد. هوزاد به آرامی کف دستش را به کف دستِ اهرمن چسباند و انگشتانش را از بینِ انگشتان او عبور داد. تن اهرمن به یک‌باره، خفیف لرزید. باورش نمی‌شد که هوزاد دستش را گرفته باشد! اهرمن، نگاه خمارش را از دستانشان گرفت و به چهره‌ی هوزاد چشم دوخت. گونه‌های هوزاد نیز از شدت خجالت به سرخی گیلاس درآمده بودند. اهرمن لبخندی محو روی لبانش نشاند و دوباره چشم به دستانشان دوخت. سپس انگشتان کلفتش را از لابه‌لای انگشتان ظریفِ هوزاد عبور داد. لبخند محوش عمق گرفت و پررنگ شد.
  10. پارت سی‌ام آن روز هم با لودگی‌های اهرمن و خجالت‌های هوزاد گذشت و شب آخرِ اندرگاه؛ نوروز پنج روزه، بالاخره فرا رسید. روزی که مردم گردپاذکان، هر ساله جشن سوری را در آن واپسین روز برگذار می‌کردند. عصر هنگام بود که اهالی شهر هیزم به پشت تا آتشکده آمدند. هیزم‌ها را با فاصله‌ای نسبتاً دور از آتشکده، کنار هم، روی زمین نهادند. هوزاد نیز مشعل را به دست گرفت تا با شعله‌ی جاویدان، آن را روشن سازد که اهرمن مانع شد و مشعل را از او ربود. لبخندِ کجش را روی نیمه‌ی راست لبانش افزود و با لودگی گفت: - هنگامی که نوکر شما اینجاست، دست به چنین کارهای خطرناکی نزنین بانوی من! سپس آب دهانش را قورت داد و مشعل آغشته به ماده‌ی آتش‌زا را به سمتِ شعله‌ی جاویدان گرفت. در همان حین، کنجکاو سوالی پرسید. - چرا این آتش برای شما مقدسه؟ هوزاد لبخندی روی لب نشاند و با لحنی حماسی توضیحات مورد نظر را بیان کرد. - این آتش بهرامه و نماد پیروزی ما ایرانهشریان در برابر پلیدی‌ست. آتشی که از شانزده آتش ساخته شده؛ آذرخش، آتشفشان، کوره‌ی آهنگری، کوره‌ی سفالگری، کوره‌ی زرگری، اجاق خانگی، آغل گوسفندان، آتش‌دان موبدان، گله‌ی اسبان، گله‌ی گاو، کشت‌زار، درختان، معادن، دریای شور، آتش‌دان شهریاری(پادشاهی) و آتش‌دان واقع در مرکز شهر. اهرمن حینی که به سمت ورودی آتشکده گام برمی‌داشت، حیرت زده سوالی دیگر پرسید. - برای چه آتش جشن رو با این روشن می‌کنین؟ هوزاد که حلقه را گرفته بود و همراه اهرمن، گام برمی‌داشت، بی‌صدا خندید و پاسخ داد. - برای اینکه انرژی جشن رو تقدیمشون کنیم. اهرمن ناخواسته لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که از نظرِ همدلی، طرفداران نیکی همدل‌تر از طرفداران پلیدی به نظر می‌رسیدند. شانه به شانه‌ی یکدیگر، از آتشکده خارج شدند و به سمتِ هیزم‌ها رفتند. چشمان مردم را دوباره قضاوت فرا گرفت؛ از نظر برخی‌ها، هوزاد و اهرمن بسیار به هم می‌آمدند و در نظر برخی‌ دیگر نیز، کاملاً متفاوت به نظر می‌رسیدند. موبدی پیر به سمت اهرمن آمد و مشعل را از او گرفت. سپس مشعل را با احترام روی هیزم‌ها انداخت. از آن‌جایی که ماده‌ی آتش‌زای بسیاری روی هیزم‌ها ریخته شده بود، آتش به یک‌باره افروخته شد. جمعیت چندصد نفره‌ی مردم نیز با هیجان دستی زدند و به سرعت دور آتش حلقه‌ای بزرگ زدند.
  11. پارت بیست و نهم اهرمن به لحنش عمق بخشید. - به من اعتماد کن؛ من دنیا رو بهت می‌دم. هوزاد چون کودکی معصوم بینی‌اش را بالا کشید تا اشک نریزد. اما قطره‌ای سمج از چشم چپش روی گونه‌اش چکید. اهرمن انگشت اشاره‌ی دستش را به سمت صورتش برد و بی‌آنکه کوچک‌ترین لمسی با پوست هوزاد صورت بگیرد، قطره‌ی درشت اشک را با نوک انگشت گرفت. طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی انگشتش را به سمت دهانش برد و قطره را نوشید. - اشکت هم شیرینه! هوزاد که حرکتِ او را احساس کرده بود، ناخواسته بین بغض خندید؛ خنده‌ای بی‌صدا اما عمیق. نگاهِ اهرمن روی گونه‌ی چپ هوزاد خشکید. حیرت زده با ذوق فریادی کم صدا کشید. - وای! چاله گونه داری! چرا تا به حال ندیده بودم؟ سپس انگشت اشاره‌اش را با ذوق به سمت چال گونه‌اش حرکت داد. دلش می‌خواست بند انگشتش را در آن چاله‌ی کوچک و عمیق فرو کند، اما دقیقاً در مقابلش متوقف شد و دستش را مشت ساخت. هوزاد خنده‌اش را خورد و دستپاچه و خجل گلویش را صاف کرد. - عصای من کجاست؟ اهرمن حینی که چشم به چال گونه‌اش دوخته بود، با شیطنت پاسخ داد. - مقابلت ایستاده! هوزاد پشت چشمی نازک کرد و دستش را بالا برد. حلقه را به آرامی به پیشانی اهرمن چسباند. دستپاچه به سمت چپ چرخید و به دیوار تکیه زد. سپس با قدم‌هایی تند به سمت راه پله گام برداشت. اهرمن نیز کمر راست کرد و با خنده‌ای که شکمش را می‌لرزاند، از پشت به گیسوان فر او چشم دوخت. زیر لب زمزمه کرد. - گیسو کمند ناز! سپس بلند فریاد کشید. - هدیه‌ی من از نوروز آغاز می‌شه ملکه! هوزاد حینی که از پله‌ها پایین می‌رفت، دستی به لبانش کشید تا لبخند عمیقش آشکار نشود. او شیفته‌ی هدیه‌ی اهرمن شده بود و از همان لحظه داشت انتظار نوروز را می‌کشید.
  12. پارت بیست و هشتم اهرمن با همان نگاه خیره و مسخ شده، دوباره دو پهلو زمزمه کرد. - اون لطیف‌تر، زیباتر و خوشبوتره! هوزاد با فروتنی تمام، پاسخ داد. - بسیار خب، بالشت من برای تو. اهرمن خوشحال برخاست. مقابل هوزاد ایستاد و کمرش را خم ساخت تا صورتش مقابل چهره‌ی هوزاد قرار بگیرد. - من هم هدیه‌ای برای تو دارم. هوزاد سرش را با نازی متین‌وارانه به سمت شانه‌ی راستش خم کرد و کنجکاو پرسید. - هوم؟ چه هدیه‌ای؟ اهرمن دستانش را پشت کمرش به هم گره زد و حینی که غرق در چهره‌ی ناز و معصوم هوزاد می‌شد، با لحنی سرشار از احساس پنهانی‌اش به او، لب از روی لب برداشت. - هدیه‌ی من به تو دنیاست. هوزاد لبخندی برای لودگی اهرمن روی لب نشاند. - دنیا که برای همه‌ست! اهرمن با همان لحن سابقش پاسخ داد. - هوزاد، با من ببین! قلب هوزاد لحظه‌ای از توقف دست برداشت و نفس‌هایش در سینه حبس شدند. بلافاصله قلبش خودش را به سینه‌‌اش کوبید؛ با سرعت، محکم و پی‌درپی. - من چشمان تو می‌شم هوزاد! لبان هوزاد به پایین مایل شدند و بغضی به گلویش راه یافت. برای نخستین بار به اراده‌ی خودش عسلی‌های بی‌فروغ و براق از قطراتِ اشکش را گشود. چشمانش تصادفاً در نگاه اهرمن قفل شدند. - من نابینام اهرمن!
  13. پارت بیست و هفتم عاقبت در مقابل چشمان قضاوت‌گر مردم و انگشتان دراز شده به سمت هوزاد که به همراه اهرمن بود به بازار رسیدند. هوزاد آدرس دکان مورد نظرش را داد و پس از خرید به سمت آتشکده روانه شدند. اهرمن بقچه‌ی پارچه‌ای را روی زمین، مقابل آتش مقدس قرار داد و با لبخندی محو به هوزاد نگاه دوخت. - باورم نمی‌شه که انقدر به فکر منی. هوزاد سرش را به سمت منبع صدا، به سوی اهرمن چرخاند و لبخندی ملیح روانه‌اش کرد. - هدیه‌ی عیدانه‌ی من به توئه، پیشاپیش عیدت مبارک بادا! اهرمن از شدتِ خوشحالی لب برچید، گره بقچه را گشود و نگاه به محتوای درونش دوخت. هوزادِ مهربان با تنها سکه‌های دارایی‌اش بهترین لحاف و بالشت را برایش خریده بود. - من این بالشت رو قبول نمی‌کنم هوزاد! هوزاد نگران ابروانش را بالا پراند. - چرا؟ پسند نکردی؟ اهرمن دستی به گردنش کشید و مظلومانه زمزمه کرد. - من وابسته‌ی بالشت تو شدم. هوزاد حیرت زده، با متانت لبخندی زد. - با این سرعت وابسته شدی؟ اهرمن سر بلند کرد و با حسرت به چهره‌ی هوزاد چشم دوخت. دو پهلو اعتراف کرد. - بسیار سریع وابسته‌ش شدم! اهرمن، هم وابسته‌ی هوزاد شده بود هم وابسته‌ی بالشت او که بسیار به او شباهت داشت. - اما این بالشت که بهتره!
  14. پارت بیست و ششم اهرمن ناخواسته دستش را بالا آورد و از بازوان هوزاد گرفت تا مانع از افتادنش شود. چشمان هوزاد از شدت شوک، گشوده و عسلی‌های بی‌فروغش به نوکِ بینی اهرمن دوخته شدند. قلبِ اهرمن برای آن دو تیله‌ی بی‌فروغ و کدر لرزید. آهی کشید و زمزمه کرد. - هوزاد، من شرور و دوست نداشتنی‌م. هوزاد در همان حالت، لبخندی روی لبانش نشاند. - اشتباه نکن، تو بسیار مهربان و دوست داشتنی هستی. گویی گرما به تنِ اهرمن دمیده شد و سرمای غم را از بین برد. خون با سرعت بیشتری در رگ‌هایش به گردش در آمد و تمامِ صورتش را در آتشِ گر سوزاند. لبخندی محو روی لبانش نشست و مردمک‌هایش به لرزش درآمدند. - من مهربان و دوست داشتنی‌م؟ هوزاد قدمی به عقب برداشت تا قانون چهارم، لمس هرگز، را رعایت کند. در همان حین لبخندی زد و با لحنی مادرانه اهرمن را مخاطب قرار داد. - شرارتت هم مثل پسری خردسال و بامزه‌ست. اهرمن به قدری ذوق زده بود که برق چشمانش می‌توانست هر چشمی را کور کند. گفت و گویشان در آتشکده را به رودِ روان فراموشی سپرد و لبخندی روی لبانش نشاند؛ لبخندی که امکان داشت هر لحظه گونه‌هایش را پاره کند و به پرواز درآید. دلش می‌خواست شادی‌اش را به نحوی بیان کند، اما از آن‌جایی که لمس هرگز جزوی از قوانینشان شده بود، از حلقه گرفت. دستِ هوزاد را توسط حلقه بالا برد و در کمال حیرت هوزاد را به چرخشی رقص‌وارانه دعوت کرد. خود نیز غرق در عشقی افسار گریخته به هوزاد و گیسوان کمند و فرِ رقصان در هوای او نگاه دوخت. پس از توقف، هوزاد که سرگیجه گرفته بود دست راستش را روی پیشانی‌اش نهاد و چهره‌اش را در هم برد تا خود را کنترل کند. - شرمگینم ملکه. هوزاد با تاسف خندید و گفت: - بریم. اهرمن که به خودِ سابقش بازگشته بود، با هیجان و بلند اطاعت کرد. - بریم بانو. به راه افتادند و مسیر مرکز شهر را به پیش گرفتند. هوزاد در فکر موارد مورد نیاز برای خرید بود و اهرمن نقشه‌های جدیدی طرح می‌زد. او دانسته بود از طریق معنویت نمی‌تواند به این آسانی‌ها بر هوزاد پیروز شود؛ هوزاد باید شیفته‌ی او می‌شد تا میان عشق و معنویت یکی را انتخاب می‌کرد. هوزاد باید وابسته‌ی اهرمن می‌شد و بر او تکیه می‌زد؛ طوری که بی او نتواند به زندگانی‌اش ادامه دهد. تنها در آن صورت بود که اهرمن در نقشه‌هایش می‌توانست بر هوزاد پیروز شود و او را با خود به دوزخ ببرد.
  15. پارت بیست و پنجم اهرمن ناخواسته نیشخندی تمسخرآمیز به نیمه راست لبانش چسباند. طولی نکشید که تمسخرش تبدیل به غمی بی‌سابقه شد و بغض به گلویش رخنه برد. آب دهانش را قورت داد و آرام زمزمه کرد. - هیچکس نمی‌دونست قراره کدوم سوی از معنویت بدنیا بیاد؛ بهشت یا جهنم. هوزاد که غمِ صدای او را حس کرد، در فکر فرو رفت؛ تا به حال به این مورد نیاندیشده بود. لحظاتی بعد، تا خواست چیزی بگوید اهرمن برخاست و با هیجانی ساختگی و ذوقی که دیگر کور شده بود، او را مخاطب قرار داد. - قرار نبود به بازار بریم؟ برخیز دخترِ نور! چابک‌تر از هوزاد به سمت در ورودی آتشکده قدم تند کرد و به چهارچوبش تکیه داد. از همان فاصله به هوزاد چشم دوخت. - این احساس ممنوعه‌ست، یا من خواهم باخت یا تو رو وادار به شکست خواهم کرد. اما در چه صورت هوزاد می‌توانست برای او باشد؛ خود نیز نمی‌دانست! هوزاد عصا روی زمین کوبان به او نزدیک شد. اهرمن عصایش را گرفت و با غم روی زمین انداخت. سپس حلقه‌ی دور بازوی هوزاد را گرفت و آن را پایین آورد. انگشتانش را دورش پیچاند و زمزمه کرد. - گفته بودم که من عصای توئم. هوزاد حینی که ابروانش را موشکافانه در هم گره می‌زد، انگشتانش را سوی دیگر حلقه، گره زد. اهرمن به راه افتاد و هوزاد نیز به سمتش کشیده شد. هوزاد که بوی غم را به خوبی احساس کرده بود، نگران و کنجکاو بود. - اهرمن؟ اهرمن لب برچیده سرش را به پایین دوخته بود و حین گام برداشتن به سنگ مقابل پایش ضربه می‌زد؛ اندر احوالاتش به مانند پسر بچه‌ی خردسالی بود که مادرش او را شرور و دوست نداشتنی خوانده بود. - اهرمن؟ - هوم؟ - چرا آزرده خاطری؟ اما اهرمن در عوضِ پاسخ، تنها ضربه‌ای محکم به سنگ کوبید و آن را به فرسنگ‌ها آن سوتر پرتاب ساخت. قلبش سنگینی می‌کرد؛ دقیقاً به سنگینی تفاوت‌ و تضادِ سپیدی هوزاد و سیاهی خودش در این ارتباط. هوزاد ایستاد و حلقه را به سمت خود کشید تا او را وادار به ایست کند. اهرمن که غم، قدرتش را ربوده بود، با توقف و نیروی کمِ هوزاد، رو به عقب سکندری خورد و تن سنگینش با تنِ ظریف هوزاد برخورد کرد.
  16. پارت بیست و چهارم ساعتی، هوزاد به عبادت پرداخت و اهرمن به پوست گیری میوه مشغول شد. در نهایت نیمی از میوه‌های زمستانی را خورد و نیمی را با خود برد. کنار هوزاد روی زانوانش نشست و نگاه منتظرش را به او دوخت. - چیزی شده؟ هوزاد بود که متوجه حضور پررنگ و گرم او شده بود. - برات وعده آوردم بانوی من! هوزاد سرش را به سویش چرخاند و لبخندی از برای مهربانی او روی چهره‌اش طرح داد. - سپاس مهربان. اهرمن بشقاب پر از میوه را روی دامانِ هوزاد نهاد. هوزاد نیز در سکوت و آرامش مشغول خوردن شد. اهرمن دستانش را دور زانوانش حلقه زد و چانه‌اش را روی کاسه‌ی زانوانش قرار داد. نگاهش را مسخِ هوزاد کرد. می‌خواست کمی ذهن هوزاد را گمراه کند، پس با کنجکاوی آمیخته با شرارتی پنهان پرسید. - چرا انقدر عبادت می‌کنی؟ هوزاد سرش را بالا آورد و لبخندزنان پاسخش را داد. - این تنها کاریه که می‌تونم برای دنیا انجام بدم. سپس تکه‌ای از پرتقال را درون دهانش قرار داد و با کم‌ترین تکان در حالات صورتش، مشغول جویدن شد. اهرمن با تای ابروی بالا پریده دوباره سوالی دیگر پرسید. - دنیا با دعای تو تغییر می‌کنه؟ هوزاد ناخواسته پلک از روی پلک برداشت و عسلی بی فروغ چشمانش روی چانه‌ی اهرمن قفل شدند. - من توی نیایش‌هام پیروزی همیشگی سپیدی رو بر سیاهی، برای دنیا خواستار می‌شم. اهرمن که انتظارش را داشت، لبخندی تلخ روی لبانش نشاند، قلبش آزرده شده بود. - سیاهی از نظر تو بده؟ هوزاد حینی که چشم می‌بست، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و همان تیری شد و در قلبِ اهرمن فرو رفت. - عشق نیک و هوس پلید، بینش نیک و طمع پلید، عقل نیک و خشم پلید، فروتنی نیک و غرور پلید، وجدان نیک و حسادت پلید، حرکت نیک و خودی پلید. سیاهی همیشه پلید بوده اهرمن!
  17. پارت بیست و سوم نزدیک به ظهر بود. خورشید در آسمان جابجا شده و پرتویش را به سوی آتشکده تابانده بود. پرتو نیز از پنجره‌ به زیر زمین نفوذ برده بود و پیشانی هوزاد را نوازش می‌کرد. عاقبت، هوزاد با احساس گرمی نور خورشید روی پیشانی‌اش، از خواب بیدار شد و در جایش نشست. در حال کش و قوس دادن به خود حین خمیازه کشیدن بود که یک‌آن متوجه شرایط شد. هینی کشید و تنش خشکید. لحظاتی بعد، ابروانش را در هم کشید و برای نخستین مرتبه در زندگی‌اش احساسی نزدیک به خشم در وجودش خروشید. ایستاد و به سختی و با کمک دیوارهای سنگی از پله‌ها بالا رفت. خود را به دیوار آتشکده چسباند و تا جایگاه دیشبش گام برداشت. مقابل ستون، روی زمین، روی زانوانش نشست. کف دستانش را روی زمین نهاد و به دنبال عصایش گشت؛ اما به هر جا دست می‌کشید، آن را نمی‌یافت. - عصات دست منه بانو! سرش را به سمتِ منبع صدا چرخاند. به گره ابروانش افزود؛ چرا که از او دلخور بود. - تو من رو به اتاقم بردی؟ اهرمن عصا به دست مقابلش نشست. لبخندِ کجش را به نیمه‌ی راست صورتش منگنه زد و با تعجبی ساختگی هوزاد را مخاطب قرار داد. - من؟ گره ابروان هوزاد گشوده شدند و در عوض ابروانش از حیرت بالا پریدند. - تو نبردی؟ لبخندِ کج اهرمن عمق گرفت و چشم راستش را نیمه بسته کرد. - هوم! نیمه خواب به اتاقت اومدی. من هم با برگشتت، از آتشکده خارج شدم و کمی دویدم. بالاخره بدن خوب داشتن نیاز به مراقبت و جنب و جوش داره. هوزاد بین باور کردن و باور نکردن، ناچار ماند. لبانش را روی هم فشرد. سپس دمی عمیق بلعید تا بر خودش مسلط شود. هرچند موفق به پنهان کردن دلخوری‌اش نبود. - در هر صورت قانون دیگه‌ای هم به قوانین سابق اضافه می‌کنم! اهرمن با لذت به چهره‌ی جدی هوزادِ لب برچیده چشم دوخت. - هر چه ملکه فرمان بدن، من نوکرشم! هوزاد با همان لحن دلخور ادامه داد. - گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک و لمس هرگز! اهرمن می‌دانست که باید هر چهار مورد را رعایت کند؛ چرا که در صورت بروز خطا می‌بایست قید دوزخ و هوزاد را می‌زد. پس صادقانه اطاعتش را به زبان آورد. - حتماً بانو، غیر این شد با تبر گردنم رو بزن. هوزاد که صداقت را از صدای او استخراج کرد، بالاخره لبخندی روی لب نشاند. - وعده‌ای بخور. پس از عبادتم به بازار می‌ریم.
  18. نام داستان: سان و آز؛ کالاف دیوتی موبایل نام نویسنده: ساناز بندی (Yammakh) ژانر: فانتزی مدرن، طنز رقابتی، عاشقانه رفاقتی خلاصه: سان دختر گیمر و بی‌اعصابی که تمامِ اوقات خود را صرفِ گیم مورد علاقه‌اش، کالاف دیوتی موبایل، می‌کند. در یکی از شب‌ها در لابی گیم، با آز، پسری به بی‌اعصابی خودش روبرو می‌شود. فحاشی بین این دو به کشیده شدنِ هر دوی آن‌ها به داخلِ بازی چهار نفری ختم می‌شود. آن دو باید با 24 تیمِ چهار نفریِ دیگر بجنگند تا وین بگیرند؛ چرا که شکست برابر است با مرگ آن دو و محو شدنشان از زمین. مقدمه: من یه گوشی بدبختم؛ دو ماه نشده که سان من رو خریده، اما جوری از من بیچاره کار می‌کشه که همیشه در عرض دو دقیقه باتریم داغ می‌کنه. با خودش فکر کرده با فن خنک کننده می‌تونه تبِ باتریم رو کاهش بده اما تنها کاری که فن برای من می‌کنه اینه که صدای مته‌وارش کمرم رو به لرزه درمیاره. و بدترین مورد؛ انقدر عربده و فحاشی‌هاش رو با اسپیکر و میکروفون منِ سیاه بخت رد و بدل می‌کنه که از دستش ذله شدم. ولی دیگه تحمل نمی‌کنم؛ به نظرم این باتری ورم کرده‌ی من دلیل کافی‌ای به نظر می‌رسه که شورش کنم و به وسیله‌ی هک، اطلاعات سان و یکی بدتر از سان، یعنی آز رو به مرکزِ انتقامِ گوشی‌های آسیب دیده گزارش کنم تا مجازاتی مناسب براشون در نظر بگیرن.
  19. پارت بیست و دوم اهرمن دم عمیقی بلعید و هوای داغِ بازدمش، در سکوت روی چهره‌ی هوزاد پخش شد. برای فرار از موقعیت و اشتباه احتمالی‌اش، از جایش برخاست و به سمت پله‌ها رفت. با سرعت پله‌ها را بالا رفت و از آتشکده خارج شد. هوا خنک بود اما تنِ اهرمن آتشین و داغ به نظر می‌رسید. از آتشکده تا دروازه‌ی شهر را و سپس از دروازه‌ی شهر تا رودِ خروشان اَرْدْویسور را دوید. تمام مسیر، نه تصویر لبان هوزاد از مقابل چشمانش پر کشید و نه صدای آهنگین هوزاد از نجوا کردن اسمش دم گوش‌هایش دست برداشت. همین که به نزدیکی رودِ پهناور و بی‌انتها رسید، به یک‌باره درون سردی آبش شیرجه زد. تفاوت دمای بدنش و دمای آب به قدری زیاد بود که به لرز در آمد. دندان‌هایش به هم می‌خورد اما بی‌تفاوت سرش را زیر آب برد. دست و پا نمی‌زد و تنش را به آب روان و خروشان سپرده بود. - اهرمن! با شنیدن اسمش توسط صوتِ آهنگین هوزاد، چشمانش را ناگهانی گشود. تصویر محوِ هوزاد درون آب، مقابل چشمانش منسجم شد. هوزاد دریای عسلی نگاهش را به اهرمن دوخته بود و لبخندِ عمیقی روی لبانش داشت. قلب اهرمن دیگر در سینه بند نبود. دستش را به سمتِ گونه‌ی هوزاد حرکت داد و حین لمسش او را صدا زد. - هوزاد! همین که دستش با گونه‌ی او تماس یافت، تصویر هوزاد از بین رفت و همان که دهان برای صدا کردنش گشود، مقدار زیادی از آب رود را ناخواسته بلعید. در حال خفه شدن بود که سرش را از آب بیرون برد. با تمام قدرت کرال زد و خود را به لبه‌ی رود رساند. تنش را روی سبزه‌ها انداخت. سرفه‌کنان و کلافه به گیسوان مشکین و خیسش چنگ زد. لحظاتی بعد حینی که تحلیل رفته نفس می‌کشید زیر لب زمزمه کرد. - مجنون.. شدم رفت.. حالا من.. مصمم‌ترم.. هوزاد باید.. با من.. به دوزخ بیاد! سپس ایستاد. به سمت درختی که در نزدیکی‌اش بود، گام برداشت و مقابلش نشست. به تنه‌ی درخت تکیه داد و پلک روی پلک گذاشت؛ چرا که نیاز به کمی خواب و تجدید قوا داشت.
  20. پارت بیست و یکم ساعتی گذر کرد اما اهرمن همچنان بیدار بود. زمین سفت نبود اما مدام این دنده و آن دنده می‌شد و زیر لب قلبش را ناسزا می‌گفت. عاقبت، کلافه نیم‌خیز نشست. از جای برخاست و از پله‌ها بالا رفت. به قصد دویدن، می‌خواست از آتشکده بیرون بزند. پیش از خروج نیم نگاهی به پشت سرش انداخت. به یک‌باره چشمانش روی هوزاد خشکید. هوزادی که به ستونِ چسبیده به دیوار، تکیه زده و بالا و پایین شدنِ آرام و منظمِ قفسه‌ی سینه‌اش، نشان از خفته بودنش می‌داد. اهرمن ناباور به سمتِ هوزاد گام برداشت. کنارش روی زانوانش نشست. به سمتش خم شد و نگاهش را به چهره‌ی غرق در خوابِ او دوخت. ناخواسته لبخندی روی لبانش نقش بست؛ آن موجودِ کوچک تختش را به اهرمن داده و خودش روی زمینی سفت و سنگی به خواب رفته بود. دستِ راستِ اهرمن بی‌اراده به سمتِ نوکه‌ی گیسوانِ هوزاد رفت. طره‌ای از گیسوان فر او را لای انگشت اشاره‌اش پیچاند. لبخند کج یک طرفه‌اش را به گونه‌ی راستش چسباند و آرام لب زد. - ای گیسو کمند مهربان! ناگهان فاصله‌اش را با او از بین برد و به آرامی او را به آغوش کشید. سپس زانو راست کرد و ایستاد؛ هوزاد را نیز مانند پر کاه با خود بلند کرد. سر هوزاد روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار گرفته بود و اگر خواب سنگینی نمی‌داشت، قطع به یقین از صدای شدید کوبش‌های قلبِ اهرمن از خواب می‌پرید. اهرمن نفس در سینه‌اش محبوس بود و لبانش را روی هم می‌فشرد؛ او تحت فشار احساساتِ افسار گریخته‌ی خود شده بود. هوزاد به آغوش، از پله‌ها پایین رفت. او را روی تخت خواباند. سپس از گردنش گرفت، گردنش را بالا آورد و بالشت را زیر سرش نهاد. سپس خاک پتو را بی‌صدا تکاند و پتو را نیز روی تنِ ظریف هوزاد کشید. عاقبت خواست پا به فرار بگذارد اما حسی مانع شد. کنار تخت نشست و چانه‌اش را روی تخت قرار داد. گوشه‌ی لبانش به پایین مایل شدند و با حسرت به چهره‌ی سپید و خفته‌ی هوزاد چشم دوخت. لحظاتی بعد، هوزاد در خواب غلتی خورد، به پهلوی چپ چرخید و دست چپش را نیز، زیر سرش قرار داد. اهرمن از چرخش ناگهانی هوزاد، دلریزه‌ی دیگری را تجربه کرد؛ چرا که صورتِ غرق در خوابِ هوزاد، حالا در مقابل چهره‌ی غرق در حسرت او قرار داشت.
  21. پارت بیستم نزدیک به طلوع خورشید بود. هوزاد هم مدام این دنده و آن دنده می‌شد و خواب به چشمانش نمی‌آمد. زیر لب با تاسف زمزمه کرد. - از اهورامزدا شرمگین باش هوزاد! بلافاصله در جایش نیم‌خیز شد و نشست. عصایش را که روی تخت قرار داشت، برداشت و ایستاد. به سمتِ پله‌ها گام نهاد. او از دست خودش خجل بود که مهمانِ اهورامزدا را وادار به خوابیدن روی زمین کرده و خود روی تخت آرمیده. از پله‌ها بالا رفت. قدم‌هایش را با احتیاط برداشت تا مبادا اهرمن را زیر پا له نکند. عاقبت با برخوردِ پایش به جسمی، متوقف شد. روی زانوانش نشست. - اهرمن، بیداری؟ اهرمن بیدار بود. با شنیدن اسمش توسطِ صدای آهنگین هوزاد، برای نخستین مرتبه، دوباره چیزی از درونِ سینه‌اش به درونِ شکمش فرو ریخت. نفس در سینه‌اش حبس شد و ساکت ماند؛ چرا که دوست داشت دوباره اسمش از حنجره‌ی هوزاد بیرون بیاید. - اهرمن؟ اهرمن دستش را روی قلبِ بی‌قرارش گذاشت. آب دهانش را قورت داد و مردمک‌های خمار و لرزانش را به هوزاد دوخت. - اهرمن! اهرمن با صدایی گرفته زمزمه کرد. - بیدارم! - می‌خوام عبادت کنم، تو برو روی تخت بخواب. اهرمن در سکوت بالشت و پتو را چنگ زد. نمی‌دانست اگر بماند می‌تواند تحمل کند یا نه، هوزاد را به آغوش می‌کشد؟ پس پا به فرار گذاشت. از پله‌ها پایین رفت و خود را روی تخت انداخت. بالشت و پتو را روی کمد انداخت تا لمسشان نکند؛ چرا که بوی هوزاد را می‌داد. طاق باز به سقف اتاق خیره ماند و مکرر و عمیق نفس گرفت تا دمای بدنش را پایین بیاورد. دست چپش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش روی قلبش نهاد و عضله‌ی سینه‌اش را سفت فشرد. زیر لب، مظلومانه نالید. - این ناجوانمردانه‌ست؛ من برای وسوسه اومده بودم اما.. چشم بست و با حسرت ادامه داد. - با اون صدای قشنگش اسمم رو صدا زد!
  22. پارت نوزدهم هوزاد حین گزش لبش از روی خجالت، متاسف خندید. اهرمن نیز لبخندزنان سرش را به پایین دوخت و با دقت مشغول پوست گرفتن پرتقال شد. لحظات برای اهرمن سخت می‌گذشتند و قطرات عرقِ تلاشِ بیش از حد روی صورتش نشسته بود؛ چرا که در دوزخ هیچ میوه‌‌ای وجود نداشت و نخستین مرتبه بود که چنین کاری می‌کرد. با صورتی در هم به پرتقالِ له شده و بد ظاهر چشم دوخت. - مهم طعمشه که یقیناً تغییر نکرده. پرتقال را داخل بشقاب نهاد. آن را برش داد. چاقو را داخلِ تکه‌ای بزرگ فرو کرد. دستش را در هوا تاب داد و به سمتِ دهانِ هوزاد برد. تکه پرتقال را روی لبانش چسباند. - آآآآآ.. هوزاد ناخواسته دهان گشود. اهرمن نیز تکه‌ی پرتقال را درون دهانش چپاند. هوزاد تا خواست اعتراض کند، اهرمن تکه‌ی کوچک دیگری را داخلِ دهانش انداخت. سپس حینِ خنده‌ی شرورانه‌اش، بشقاب را روی دامانِ هوزاد قرار داد. خودش نیز سیبی از درونِ سبد برداشت و گاز بزرگی به آن زد. پس از دقایقی طولانی، هوزاد تنها با یک پرتقال و سیب سیر شد، اما اهرمن تمامِ میوه‌های داخل سبد را پوست گرفت و بلعید. در نهایت، ظرف‌ها توسط اهرمن به خارج از آتشکده منتقل شده و توسطِ هوزاد شسته شدند؛ هرچند تمامِ مدت، اهرمن کوزه‌ی آب را گرفته بود و به هوزاد یاری می‌رساند. انگار نه انگار که برای وسوسه آن‌جا بود! قصدش را به فراموشی سپرده بود یا همگی اعمالش از روی نقشه‌هایش بودند؟ اهرمن، پس از نهادن ظروف، داخلِ زیرزمین یخچالی به آتشکده بازگشت. خبری از هوزاد نبود اما بالشت سپید و پتوی روی تخت وی به صورت مرتب، روی زمین، مقابل آتش مقدس قرار گرفته بودند. لبخندزنان به سمتِ بالشت و پتو گام برداشت. پتو را روی زمین پهن کرد. روی پتو، به پشت دراز کشید و سرش را روی زمین نهاد. بالشت را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. - دلم نمیاد بالشتت رو زیر سرم قرار بدم. سپس بالشت را کمی بالاتر آورد و لطافتِ ابریشمی بالشت را به روی گونه‌اش کشید و رایحه‌ی گیلاس خوشبویش را بویید. خمار زمزمه کرد. - روزی دزدکی وارد بهشت شدم تا باران شکوفه‌های گیلاس بهارش رو تماشا کنم. بالشتت بوی اون روز رو می‌ده. چشمانش را بست تا بخوابد. هرچند عادت نداشت روی زمین سفت بخوابد؛ پس تا ساعت‌ها، مدام این دنده و آن دنده شد و با بوییدن رایحه‌ی بالشت کلافگی‌اش را از بین برد.
  23. پارت هجدهم هوزاد حینی که سرش را کلافه تکان می‌داد، خندید. به همراه هم، از زیرزمین خارج شدند و به سمتِ ورودی آتشکده رفتند. مقابل آتشِ مقدس روی زمین جای گرفتند و نشستند. اهرمن کنجکاو پرسید. - اول میوه می‌خوریم بعد وعده‌ی شبانه؟ هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا به شیرینی لحن اهرمن نخندد. - این وعده‌ی شبانه‌ست! ابروان اهرمن بالا پریدند. دستی به شکمش که از شدت گرسنگی در حال کشتن خود بود، کشید. گوشه‌ی لبانش از غم به سمتِ پایین مایل شدند و نالید. - تو با میوه سیر می‌شی؟ هوزاد کف دستش را روی سبد نهاد. دستش را برای انتخاب روی میوه‌ها کشید. عاقبت پرتقالی برداشت. لبخندی محو روی لبانش نشاند. - من گیاه‌خوارم و هرگز گوشت هیچ جاندار بیچاره‌ای رو نخوردم. اهرمن بی‌آنکه تنِ هوزاد لمس شود، از آستین چپ پیراهن او گرفت و دستش را روی سبدِ میوه نهاد. سپس چاقو را از داخلِ بشقابِ مقابلِ روی هوزاد چنگ زد. لبه‌ی غیرتیز و کندِ چاقو را روی مچِ ظریف و سپید هوزاد گذاشت. کمی آن را فشرد و با شیطنت و لحنی سرشار از لودگی لب از روی لب برداشت. - من هم گیاه‌خوارها رو می‌خورم. از دستان ظریفت شروع کنم؟ لبانِ هوزاد کش آمدند و نخستین خنده‌ی آهنگین و با متانت او را به نمایش در آوردند. شنوایی اهرمن به نوازش آوای خنده‌ی هوزاد در آمد و بینایی‌اش مسخِ غنچه‌ی خندان لبان او شد. اهرمن در همان حالت آب دهانش را قورت داد و دستانش را عقب برد. نگاهش را از لبان هوزاد دزدید و با حسرتی آشکار زمزمه کرد. - البته اگه چنین بود، از یه نقطه‌ی دیگه شروع به خوردن می‌کردم! سپس پنهانی، اجزای صورتِ او را برانداز کرد. لحظاتی بسیار نگذشته بود که به خود آمد. سیخ در جایش نشست و با چشمانی گشاد شده، کف دست راستش را روی دهانش فشرد؛ از بابت افکارش شرمگین بود. او که الهه‌ی هوس نبود، او الهه‌ی پلیدیِ شیطنت و لودگی بود؛ پس این افکار و خواسته‌هایش از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ هوزاد خنده‌اش به لبخندی محو تبدیل شد و با احتیاط چاقو را از روی سبد پیدا کرد. ابروانش را در هم کشید تا تمامِ حواسش را به پوست گرفتنِ پرتقال بپردازد. اهرمن که احساسات پلیدش را به سرعت به رودِ خروشان فراموشی سپرده بود، با لبخندی محو به هوزاد و نحوه‌ی پوست گیری دقیق او چشم دوخته بود. عاقبت دلش تاب نیاورد و پرتقال و چاقو را از دستان هوزاد دزدید. صدای سرشار از لوده‌اش را به گوش‌های هوزاد رساند. - زین پس من نوکرت می‌شم ملکه، همه‌ چی رو به من بسپر.
  24. پارت هفدهم به یک‌باره چهره‌‌ی اهرمن در هم فرو رفت و روی زانوانش افتاد. چهره‌اش به رنگ خون درآمد و نفس‌هایش بریدند. زیر لب نالید. - فکر.. نکنم.. دیگه.. بتونم.. پدر شم! هوزاد آب دهانش را قورت داد و جیغی کشید؛ چرا که او نیز ضربه زدن غیرعمدی‌اش را احساس کرده بود و صدای درد کشیدن اهرمن را می‌شنید. - ای وای بر من! چه شد؟ حالت خوبه؟ اهرمن که روی زمین، مثل مار در حال پیچیدن به دور خود بود، نالید. - آری.. برو.. وعده.. رو.. بیار. سپس لب پایینی‌اش را گزید تا عربده نکشد. هوزاد کلافه دستش را به پیشانی‌اش کوبید و از آتشکده خارج شد. عصایش را روی زمین می‌کوبید تا اینکه عاقبت به سمتِ چپِ آتشکده رسید. عصا را دو مرتبه با شدت به زمین کوفت. با شنیدن صدای «تق‌‌تق» کوبیده شدن عصا روی تخته‌‌ای چوبی، روی زانوانش نشست. از حلقه‌ی فلزی تخته گرفت و آن را گشود. از پله‌های سنگی پایین رفت و وارد یخچال زیرزمینی شد. هوای زیرزمین سرد و خنک بود. عصا به زمین کوبان، خود را به نقطه‌ی مورد نظر رساند. تا خواست سبد را بردارد، با شنیدن صدای اهرمن در نزدیکی گوشش، ترسیده‌خاطر پرید و جیغی کشید. - من همه رو میارم ملکه. اهرمن سبد مسی را برداشت. هوزاد که تازه متوجه حرارت و گرمای عجیبِ حضورِ اهرمن شده بود، آب دهانش را قورت داد. ظروف مسی مورد نظرش را به دستِ لرزانش گرفت. اهرمن متاسف، با نگرانی لب از روی لب برداشت. - شرمگینم که ترسوندمت. هوزاد دمی عمیق بلعید و بازدمش را در ثانیه‌هایی طولانی به بیرون پس داد. با آرامشی که در لحظه کسب کرده بود، گفت: - اشکالی نداره، بریم. سپس عصا روی زمین کوبان به سمت راه پله رفت. اهرمن لبخند کج و همیشگی‌اش را به روی گونه‌ی راستش منگنه زد. قدم تند کرد و نوکِ عصای هوزاد را گرفت. روی پله‌ی اول ایستاد. - تا وقتی من هستم، نیازی به عصا نداری ملکه.
  25. پارت شانزدهم اهرمن با هیجانی بسیار، پاسخ داد. - این عصای جدید شماست ملکه. هوزاد از ملکه خطاب شدنش، خجل لب گزید. هرچند با خوشحالی دسته‌ی عصا را گرفت و فشرد. فرو رفتگی‌ها و برآمدگی‌های روی دسته، برایش عجیب به نظر می‌رسید. اهرمن که تعجبِ هوزاد را دید، قصد به توضیح گرفت. - به نجار گفتم دسته‌ی عصا رو به شکل شکوفه‌ی گیلاس بتراشه. به یک‌باره تبسمی محو روی لبانِ هوزاد نشست. با بغض و ذوقی که سعی در کنترلش داشت، انگشتِ شستش را پی در پی روی طرحِ شکوفه کشید. صدای لرزانش را به گوش اهرمن رساند. - نخستین باره که شکوفه‌ی مورد علاقه‌م رو می‌بینم. اهرمن ناخواسته، لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که محوِ احساسات خوشِ هوزاد شده بود. - این رو هم آماده کردم. حلقه را به سوی دستِ آزادِ هوزاد برد و آن را با کفِ دستش تماس داد. - این حلقه هم واسطه‌ای بین شما و نوکر شماست ملکه. هوزاد دوباره و خجل لب گزید. اهرمن بی‌صدا خندید؛ گویی از خجالتِ هوزاد همیشه لذت می‌برد. - چرا مدام به من لطف داری؟ ابروان اهرمن بالا پریدند؛ چرا که خودش نیز نمی‌دانست که اعمالش بهر چه هستند. او برای پیش‌بردن نقشه‌اش تمام این کارها را انجام می‌داد یا قصدِ کمک به هوزاد را داشت؟ خودش نیز نمی‌دانست! اهرمن حینی که گوشه‌ی لبانش را به پایین مایل می‌کرد، شانه‌هایش را بالا انداخت. - نمی‌دونم! هوزاد حلقه را مانند النگو به دستش پوشاند و تا بازویش بالا کشید. حینی که به سمت ورودی آتشکده می‌رفت، با خنده‌ای بی‌صدا اهرمن را مخاطب قرار داد. اهرمن برایش مثل پسری خردسال، لوده و پر سر و صدا به نظر می‌رسید. - قطعاً خسته‌ و گرسنه‌ای! می‌رم وعده‌ی شبانه رو بیارم. تو بشین. گام برداشتن اهرمن را احساس کرد. چرخید و عصا را به شکل مانع بین خود و او گرفت. اهرمن که بسیار به او نزدیک شده بود؛ عصا با شدت به بینِ پاهایش فرو رفت.
×
×
  • اضافه کردن...