رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت شصتم هوزاد حیرت زده سرش را بیشتر روی کف دست اهرمن فشرد. مظلومانه پرسید. - کجا بری؟ لحنش کمی ترسیده خاطر بود. اهرمن نفس عمیقی کشید و حینی که دست دیگرش را مشت می‌کرد، آب دهانش را قورت داد و خمار زمزمه کرد. - اگه نرم می‌بوسمت. هوزاد چشمانش در حدقه گشاد شدند. حینی که بی‌صدا جیغ می‌کشید دست اهرمن را به تندی از زیر سرش بیرون آورد. - پس سریع‌تر برو. اهرمن از واکنش سرشار از خجالت هوزاد خندید. - نترس کاری به کاریت ندارم. با یادآوری نخستین روز آشنایی‌شان، به قصد آزارِ به شوخیِ هوزاد، روی چهار زانویش نشست. چانه‌اش را روی تخت قرار داد و با شیطنت به چهره‌ی هوزاد زل زد. - هوزاد! هوزاد غلت زد و به روی کمر دراز کشید. سپس دستانش را روی گونه‌های داغ و به رنگ گیلاس درآمده‌اش قرار داد. - هوم؟ اهرمن ابروانش را بالا انداخت. کمی چانه‌اش را جلو کشید تا به هوزاد و گوش راست هوزاد نزدیک‌تر شود. - روزی که نجاتت دادم رو به خاطر میاری؟ هوزاد در همان حالت سابق، حینی که عسلی‌های بی‌فروغ گرد شده‌اش را به سقف دوخته بود، پاسخ داد. - آری. خب چطور؟ اهرمن شرورانه زمزمه کرد. - اون روز دست‌هام رو روی قفسه‌ی سینه‌ت گذاشتم و هر دو رو پی در پی بالا و پایین کردم تا احیا شی اما نشدی.. هوزاد چشمانش گردتر شدند و صورتش بیشتر گر گرفت. اهرمن خنده‌ی ریزی زد و نوک بینی‌اش را به گوش هوزاد چسباند. شرورتر از لحظات پیشین ادامه داد. - برای همین تنفس دهان به دهان دادمت؛ دهان به دهان و لب روی لب! هوزاد ناخواسته جیغی کشید و به یک‌باره در جایش نیم‌خیز شد. به بالشتش چنگ زد و آن را به دست گرفت؛ سپس با سرعت تمام و پی‌در‌پی روی سر و کله‌ی اهرمن کوبید. اهرمن قهقهه‌زنان از جایش پرید، بقچه‌ی جایش را از زمین برداشت و حینی که از پله‌ها بالا می‌رفت، با خنده گفت: - شب هوزادِ نازم بخیر!
  2. پارت پنجاه و نهم پس از گفتن جمله‌اش ایستاد. هوزاد را در آغوش کشید و وارد آتشکده شد. به آرامی از پله‌ها پایین رفت. به سمت تخت رفت و هوزاد را رویش خواباند. روی زانوانش نشست. پتوی هوزاد را رویش انداخت و حینی که طره‌ای از گیسوی به رنگ خرمایش را با دست چپش نوازش می‌کرد، گفت: - بخواب گیسو کمند ناز. سپس دست راستش را به سمت صورتِ هوزاد برد و با انگشت شست اشکِ چشمان او را زدود. هوزاد لب برچید. - اهرمن! - جانا بانوی من؟ هوزاد آب دهانش را قورت داد تا شهامت ادامه‌ی جمله‌اش را پیدا کند. - کارهایی که می‌کنی باعث می‌شن به جای خانه برات قصر بسازم. اهرمن از شدت تعجب ابروانش را بالا پراند. قلبش به یک‌باره فرو ریخت و همزمان لبخندی عمیق روی لبانش نشست. با همان لبخند، لب از روی لب برداشت. - این طوری که باید بسیار صبر پیشه کنم بانو! هوزاد غلتی زد، روی پهلوی چپش دراز کشید و دست اهرمن را گرفت. دست اهرمن را روی بالشت، زیر سرش قرار داد و زیر لب زمزمه کرد. - چه فرقی داره؟ چه دوستم باشی چه هر چیز دیگه‌ای؛ تنها خانواده‌ی منی! قلب اهرمن دوباره فرو ریخت. نفس‌هایش به یک‌باره سنگین شدند و لبخند روی لبش جان باخت. چانه‌اش لرزید و قطره اشکی ناخواسته از چشمِ چپش روی گونه‌اش چکید. هوزاد ادامه داد. - تو زندگی‌ مرده‌م رو زنده کردی. اهرمن لب برچید و سرش را به سمت شانه‌ی چپش خم کرد تا هم راستا با چهره‌ی هوزاد باشد. نور ماه از داخل پنجره، روی صورت هوزاد تابیده بود و او را می‌درخشاند. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. - باید برم.
  3. پارت پنجاه و هشتم هوزاد خجل لب گزید و حینی که سرش را پایین می‌انداخت، لبخندی ملیح روی لبانش نقش بست. قلبش تند می‌کوبید و گونه‌هایش به رنگ گیلاس درآمده بودند. اهرمن برخاست و هوزاد را نیز وادار به ایستادن کرد. فانوس را به دست چپش گرفت و مچ هوزاد را به دست راستش. - بریم بانو! هوزاد سری تکان داد. در سکوت به سمت دروازه‌ی شهر و سپس آتشکده گام برداشتند. هر دو غرق در خاطرات اخیر بودند؛ اهرمن در آرامش و با لبخندی ملیح، هوزاد با قلبی ناآرام و نفس‌هایی سنگین. عاقبت که به آتشکده رسیدند، هوزاد خود را به آتش مقدس رساند و مقابلش روی زانوانش نشست. مشغول عبادت و راز و نیاز با اهورامزدا شد تا افکارش سر و سامان یابند. اهرمن نیز در چهارچوب ورودی آتشکده، پشت به هوزاد کرد و نشست. سرش را به سوی آسمان دوخت و با چشمانی بسته، ایزد را مخاطب قرار داد. هر دو دستش را روی قلبش قرار داد و زمزمه کرد. - زروان، ایزد و خالق گیتی، درد و غم هوزاد را به من دِه.. خنده‌های من را روی لبان او بنشان.. او را برای من از هر بلایی دور نگه دار.. اگر هم ممکن بود از جان من بکاه و به طول عمر او بیافزا. لبخند ملیحی روی لبانش نشست. چشم گشود و برخاست. چرخید و تا خواست گام بردارد، با جسمی برخورد کرد. شدت برخورد بالا بود و هر دو به سقوط دچار شدند. اهرمن سریعاً واکنش نشان داد و در هوا غلت خورد تا هوزاد آسیب نبیند. اهرمن با کمر روی زمین افتاد و هوزاد رو به شکم روی تن اهرمن. - خوبی هوزاد؟ هوزاد چشمان خیس و اشکی‌اش را روی منبع صدای اهرمن، لبان اهرمن، دوخت و بغض‌آلود زمزمه کرد. - چرا چنین، راز و نیاز می‌کردی؟ اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. دستش را به سمت سرِ هوزاد برد و به آرامی تا روی قفسه‌ی سینه‌اش هدایت کرد. سر هوزاد را روی قلبش قرار داد و مشغول نوازش گیسوان نرم او شد. - نمی‌دونی چرا؟ هوزاد بینی‌‌اش را بالا کشید و با صدایی لرزان نالید. - خنده‌هات روی لبان خودت من رو می‌خندونن.. بودنت کنارم من رو از بلاها دور می‌کنن.. بیا همزمان و باهم بمیریم! اهرمن نیم‌خیز شد و هوزاد را سفت بین بازوانش فشرد. خیسی چشمانش را با گیسوان نرم هوزاد زدود و زمزمه کرد. - چشم بانوی من!
  4. پارت پنجاه و هفتم هوزاد لبخند زنان لب گزید. - جای نمی‌شی اهرمن! اهرمن با لودگی راه‌حل را بیان کرد. - پس من رو بسوزون و مقداری از خاکسترم رو داخلش دفن کن. هوزاد کلافه خنده‌کنان، دستش را در هوا تاب داد تا عاقبت شانه‌ی اهرمن را لمس کرد. - برخیز بریم، حیله‌گر! اهرمن قاه‌قاه بلند خندید. - خب یاری می‌رسونم تا زودتر خانه‌ام رو توی قلبت بسازی. هوزاد چشم ریز کرد و حینی که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، ناخواسته نیشگونی از بازوی اهرمن گرفت. اهرمن دوباره خندید و در همان حین نالید. - ملکه با من گشتی جلاد شدی؟ دست به مرد هم که پیدا کردی! هوزاد حینی که ابروانش را در هم می‌برد، با چهره‌ای زار خندید. - اهرمن، توی تموم عمرم هرگز قصد زدن کسی رو نداشتم، اما حالا دلم می‌خواد بزنمت! اهرمن غرق در لذت، شکمش از خنده‌ی بی‌صدایش لرزید و با صدایی کشیده و سرشار از شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد. - ای جانا! خواهش می‌کنم من رو بزن! دلم می‌خواد از دست تو کتک بخورم! هوزاد نالان دستانش را به سمت سرش برد و انگشتان اشاره‌اش را روی شقیقه‌هایش فشرد. - آه از دست تو اهرمن! نکنه قصد داری من رو پلید کنی؟ اهرمن که داشت با لبخند محو او را تماشا می‌کرد، جفت مچ‌های ظریفش بین دو دستش گرفت. دستانش را پایین آورد و صورتش را به نزدیکی هوزاد برد. مهربان پاسخ داد. - نه بانوی من تو همیشه ماه درخشانِ نیک باقی بمون! سپس به صدایش عشق افزود و زمزمه کرد. - بسیار دوست می‌دارمت هوزاد ناز!
  5. پارت پنجاه و ششم هوزاد به یک‌باره خندید؛ خنده‌ای ناخواسته که از روی شیرین زبانی‌های اهرمن و لذت‌بخش بودن شیرین زبانی‌هایش بود. اهرمن ناراحت لب برچید. - احساسات من خنده دارن بانو؟ هوزاد خنده‌اش را خورد و در عوض لبخندی ملیح روی لبانش نشاند. - خیر، تو حیله می‌کنی! اهرمن با ابروانی بالا پریده و دهانی نیمه‌باز، تک خنده‌ای زد. - من حیله می‌کنم؟ هوزاد حینی که به لبخندش عمق می‌بخشید، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. - آری، مدام حرف‌های شیرین می‌زنی. اهرمن سرش را به نزدیکی چهره‌ی هوزاد برد و با شیطنت به چشمان او زل زد. شرور زمزمه کرد. - دلت رو می‌زنن ملکه؟ هوزاد لبخندش عمیق‌تر شد. چشمانش در حدقه به سمت بالا تغییر مکان دادند و ابروانش همزمان بالا پریدند. اهرمن لبخندی از رضایتِ هوزاد روی لبانش نشست اما زیر لب نالید. - آه ایزد، چرا انقدر هوزاد رو خواستنی آفریدی؟ هوزاد به آرامی دستش را در هوا تاب داد؛ انگشت اشاره‌اش روی پیشانی اهرمن نشست. خنده‌کنان پیشانی‌اش را با انگشت به عقب هل داد. - کمتر شیرین‌زبانی کن! اهرمن با ذوقی کنترل شده نگاهش را به چال گونه‌ی هوزاد دوخت. با بی‌حالی ساختگی به یک‌باره دستش را روی قلبش قرار داد و نالید. - آخ که من جان سِپُردم! هوزاد با لبخند، جویای علت شد؛ چرا که دیگر کاملاً اهرمن را شناخته بود. - چرا؟ اهرمن با حفظ حالت و لحن سابق، هوزاد را مخاطب قرار داد. - می‌شه من رو توی چال گونه‌ت دفن کنی؟
  6. پارت پنجاه و پنجم اهرمن او را روی تخت سنگ نشاند. حینی که می‌خندید با شیطنت گفت: - انتظار چه رو داری ملکه؟ هوزاد ابروانش را در هم گره داد و لب برچید. اهرمن خود را نیز روی تخته سنگ نشاند. سپس از مچِ هوزاد گرفت و او را وادار به بلند شدن کرد. هوزاد برخاست. به اتفاق یکدیگر به آن سوی تخته سنگ طویل گام برداشتند. اهرمن نشست و به هوزاد نیز یاری رساند تا بنشیند. فانوس را پشت سرشان قرار داد و سرش را به سمت آسمان گرفت. - بوی لاله به مشام می‌رسه، اینجا دشته؟ اهرمن نگاهش را به هلال ماه دوخت و زمزمه کرد. - آری. هوزاد سری تکان داد و بوی لاله‌ها را عمیق‌تر بویید. - تصویر من کجاست؟ نکنه گولم زدی؟ اهرمن به آرامی خندید. لحظاتی بعد سرش را پایین آورد و به سمت هوزاد چرخاند. با لحنی شاعرانه زمزمه کرد. - من زمینم تو آن ماه / بر من بدرخش هوزاد هوزاد به آرامی چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را تصادفاً روی لبان اهرمن نشاند. اهرمن در آرامش تمام به محبوبش، هوزاد، می‌نگریست و هوزاد با قلبی ناآرام به عاشق پیشه‌اش، اهرمن. اهرمن دست هوزاد را گرفت. انگشتش را روی کف دست هوزاد قرار داد و هلال ماه را رویش نقاشی کرد. - این هلال ماهه، حینی که ماه کامل نیست. سپس، شکلِ ماه کامل را نقش زد. - این هم ماه کامل. اهرمن سرش را بالا آورد و به چهره‌ی هوزاد که توسط نور سپید ماه و نورِ نارنجی رنگ آتش فانوس می‌درخشید، نگاه دوخت. لبخندی عمیق روی لبان اهرمن نشست و با همان لحن عاشقانه و شاعرانه‌اش هوزاد را مخاطب قرار داد. - آسمانِ دلِ منِ اهرمن، تاریک بود؛ پس ایزد ماه درخشانی به نام هوزاد را در مرکزش آفرید.
  7. پارت پنجاه و چهارم هوزاد ناخواسته از شیرینی سخنان اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. سرش را پایین انداخت تا تبسمش را اهرمن نبیند. اهرمن حینی که کاسه‌ها را برمی‌داشت، با لودگی گفت: - من که دیدم تبسمت رو! سپس به سمت بساط پیرزن به راه افتاد، کاسه‌ها را به او بازگرداند و پس از تشکر به سوی هوزاد بازگشت. فانوس را به دست چپ گرفت و مچ هوزاد را به دست راستش. هوزاد حینی که لبانش را روی هم می‌فشرد سوالی پرسید. - برمی‌گردیم؟ اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست صورتش منگنه زد. - نوچ! هوزاد کنجکاو ابروانش را بالا انداخت. - کجا می‌ریم؟ اهرمن با لحنی که سعی داشت دلربایانه باشد، پاسخ داد. - جایی که تصویر تو هست. هوزاد حیرت زده گردنش را به سمت اهرمن چرخاند و همزمان چشم‌ گشود. - تصویر من؟ - آری. به دروازه‌ی شهر که رسیدند، خارج شده و مسیر دشت را به پیش گرفتند. هر دو در سر سخنان ناگفته‌های بسیاری داشتند، اما تا رسیدن به مقصد سکوت کردند. اهرمن پشت تخته سنگ مرتفع ایستاد، هوزاد نیز متوقف شد. اهرمن به یک‌باره دستانش را دور کمر باریکِ هوزاد حلقه ساخت و او را از زمین بلند کرد. هوزاد خجل و ترسان جیغی کشید. - اهرمن! چه می‌کنی؟
  8. پارت پنجاه و سوم هوزاد که باور کرده بود، در سکوت دهان گشود. دقایقی در سکوت، اهرمن تمامِ محتوای کاسه را به هوزاد خوراند. - سیر شدی؟ هوزاد سری تکان داد. لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. - آری، سپاس! و اینکه شرمگینم مدام میوه به خوردت دادم؛ تا به حال آشپزی نکردم‌ اهرمن حینی که کاسه‌ی آشش را برمی‌داشت، به یک‌باره و بلند خندید. - حتماً بعد از ازدواجت هم می‌خواستی میوه به خورد همسرت بدی! هوزاد تک خنده‌ی ریزی زد و حینی که لبانش را غنچه می‌کرد، پاسخ داد. - خیر، قصد ازدواج نداشتم! اهرمن قاشق دیگری از آش را خورد. سپس با لودگی تمام گفت: - ای جانا! هوزاد من قصد ازدواج نداشت. اما زین پس باید داشته باشه. ابروان هوزاد بالا پریدند. دست به سینه شد و متعجب پرسید. - چرا؟ اهرمن حینی که قاشقش را پر از آش می‌کرد، با ذوق پاسخ داد. - چون روزگاری همسر من می‌شی. چشمان هوزاد به یک‌باره گشوده شدند. کوبش قلبش، شدت گرفت. خون به زیر گونه‌هایش هجوم برد و خجالت، لپ‌هایش را به رنگ گیلاس درآورد. می‌خواست لبخندی روی لبانش بنشاند که با یادآوری شرایطش آهی کشید. با غم زمزمه کرد. - همسر نابینا؟ که حتی قادر نیست وعده‌ای غذا بپزه. اهرمن که داشت آخرین قاشق از آشش را می‌خورد، ابروانش را در هم کشید. کاسه را با خشونتی کمرنگ روی نیمکت سنگی نهاد. از چانه‌ی هوزاد گرفت و به سوی خود چرخاند. با دیدن صورت ماتم‌زده‌ی هوزاد، خشمش فروکش کرد و ناخواسته لبخندش را به گونه‌ی راستش منگنه زد. - هوزادِ ناز! کی گفته که وظیفه‌ی زن فقط خانه‌داری و آشپزیه؟ لبخندش را به گونه‌ی چپش نیز منگنه زد. با احساس ادامه داد. - تو قراره معشوقه‌ی من و سپس همسرم باشی؛ تو ملکه خواهی بود و من همچنان نوکرت!
  9. پارت پنجاه و دوم پیرزن لبخندی روی لبانش نشاند. ملاقه را از داخل دیگ چنگ زد و دو کاسه را پر از آش کرد. دو قاشق‌ از داخل کیسه‌ی پارچه‌ای پاکیزه‌اش بیرون کشید و داخل کاسه‌ها گذاشت. - هر کاسه یه سکه می‌شه پسرم. اهرمن دو سکه به سمت پیرزن گرفت. سپس دست هوزاد را گرفت و چند قدم آن طرف‌تر روی نیمکت سنگی نشاند. فانوس را به دست هوزاد داد و به سمتِ بساط پیرزن گام برداشت. هرکدام از کاسه‌ها را به یک دستش گرفت و بازگشت. کنار هوزاد نشست و حینی که آب دهانش را از گرسنگی قورت می‌داد، با لودگی لب از روی لب برداشت. - انقدر به خورد من میوه دادی که اگه من رو بچلونن آبِ میوه تحویل می‌گیرن. هوزاد که داشت از بوی آش سرمست می‌شد، به یک‌باره خندید. اهرمن کاسه‌ی خودش را کنارش روی نیمکت نهاد. تنش را به سمت هوزاد چرخاند. قاشقی از آش پر کرد و به سمت دهان هوزاد گرفت. - آآآآ.. - خودت چه؟ - هیش، آآآآ.. هوزاد دهان گشود و اهرمن قاشق را به داخل دهانش برد. ابروان هوزاد از طعم آش بالا پریدند و لبخندی از روی رضایت روی لبانش نقش بست. - سپاس اهرمن، خودم مابقی‌ش رو می‌خو.. اهرمن قاشق دیگری را پر کرد و داخل دهانِ هوزاد که در حال سخن گفتن بود، چپاند. هوزاد ابروانش را در هم کشید و اهرمن خندید. - نخست دخترم، سپس خودم. هوزاد محتوای داخل دهانش را قورت داد. - آشت سرد می‌شه! اهرمن بی‌توجه به صدای شکمش که داشت خود را از گرسنگی می‌کشت، قاشق دیگری پر کرد و به سمت دهان هوزاد برد. - من آش رو سرد دوست می‌دارم.
  10. پارت پنجاه و یکم سپس طی حرکتی غیر منتظره از دست هوزاد گرفت و او را وادار به بلند شدن کرد. - چه می‌کنی؟ اهرمن انگشتانش را از لابه‌لای انگشتان ظریف هوزاد عبور داد و به سمت ورودی آتشکده به راه افتاد. - شب گردی! هوزاد کنجکاو، سکوت کرد. از آتشکده خارج شدند و مسیر بازارِ شبِ شهر را پیش گرفتند. دقایقی بعد به محل مورد نظر رسیدند. فروشندگان روی زمین، حصیر پهن کرده و اجناسشان را روی آن‌ها قرار داده بودند. صدای همهمه‌ در کوچه‌ی بازار در گوش‌های هوزاد پیچید. زیر لب زمزمه کرد. - بازار شب؟ اهرمن مقابل فروشنده‌ی فانوس فروش ایستاد. کیسه‌ی سکه‌هایش را از جیب شلوارش بیرون آورد. - درود، عمو چراغ فانوسی‌هات چند؟ فروشنده‌ی پیر لبخندی به رویش زد. - درود، سه سکه پسرم! اهرمن سه سکه به سوی فروشنده گرفت و یکی از فانوس‌ها را برداشت. فانوس از جنس شیشه و فلز بود و آتش داخلش از شعله‌ای آتش جاویدان آتشکده. دوباره به راه افتادند. در همان حین هوزاد را مخاطب قرار داد. - روزها به تنهایی کافی نیستن، شب‌ها هم باید تلاش کنم تا توی قلبت برام جای باز کنی. هوزاد حینی که لب می‌گزید، خندید. - اهرمن، امان از دست تو! اهرمن دست هوزاد را فشرد. مقابل پیرزن که بساطش دیگ و کاسه‌های مسی بود، ایستاد. - درود، دو کاسه آش می‌خواستم.
  11. پارت پنجاهم آب دهان هوزاد خشک شد و برای لحظاتی کوتاه، قلبش از تپش انصراف داد و لحظاتی بعد دیوانه‌وار شروع به نبض زدن کرد. اهرمن نیز با چهره‌ای خیس از عرق اضطراب به او چشم دوخته بود. هوزاد سکوت را پیشه گرفته و چیزی نمی‌گفت. دقایقی در سکوت و خیرگی‌شان به هم گذشت. عاقبت، اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. دوباره چهارزانو نشست و دست چپ هوزاد را گرفت. - هوزاد، من برای گمراه کردنت اومده بودم اما وقتی چشمان به رنگ عسلت نگاهم کردن، صدای آهنگینت اسمم رو صدا زد و بوی گیلاس گیسوهای کمندت رو از روی بالشتت بوییدم، همه چیز تغییر کرد. هوزاد بزاق دهانش را از جای‌جای دهان خشکش جمع کرد و قورت داد. اهرمن دست هوزاد را فشرد و آرام‌تر ادامه داد. - هوزاد، من برای گمراه کردنت اومدم ولی در وجودت گم شدم. هوزاد همچنان ساکت بود. اهرمن لبخند محزونی روی لبانش نشاند. - هرچند من برای تو فقط یک دوستم، اما تلاشم رو می‌کنم تا توی قلبت برام جا باز کنی؛ نه به عنوان دوست، بلکه به عنوان معشوقه. هوزاد چشم بست و سرش را به پایین دوخت؛ به نقطه‌ای که گرمای دست اهرمن داشت به سردی پوست دستش غلبه می‌کرد. ساعتی گذر کرد. هر دو آرام دم می‌گرفتند و بازدم پس می‌دادند. هوزاد سر به پایین انداخته بود، روی دستان به هم قفل شده‌شان نگاه دوخته و افکار پریشانش را سر و سامان می‌داد. اهرمن نیز با چشمانی خمار او را برانداز می‌کرد. - توی دلت برای نوکرت جا باز نمی‌کنی؟ اما هوزاد چیزی نگفت. اهرمن لبخند کجش را روی نیمه‌ی راست صورتش افزود. با دست دیگر از چانه‌ی هوزاد گرفت و سرش را بالا آورد. هوزاد دوباره چشم گشود. اهرمن فاصله‌شان را به هیچ رساند و گرمی لبانش را روی پیشانی و گیسوان هوزاد نشاند. سپس خود را عقب کشید و با عشق اما لحنی سرشار از لودگی چیزی را زمزمه کرد. - من تو قلبت، برای خودم جا باز می‌کنم؛ عاقبت تو هم تسلیم عشق می‌شی. هوزاد ناخواسته خندید؛ چرا که لحن اهرمن برایش بامزه به نظر می‌رسید. سپس آرام زمزمه کرد و بالاخره سکوتش را پایان داد. - اهرمن! اهرمن با مهربانی و عشق پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ هوزاد خجل لب گزید. دم عمیقی بلعید و بازدمش را آرام بیرون داد. لبخند لرزانی روی لبانش نشاند. - از این لحظه شروع به ساخت آشیانه‌ای می‌کنم تا جای بدم؛ اما تا اون روز دوستیم! اهرمن چشمانش در حدقه گشاد شدند و از شدت ذوق عربده‌ی خفه‌ای کشید. هیجان زده و بلند اطاعت کرد. - چشم هوزاد ناز!
  12. پارت چهل و نهم - هوزاد! هوزاد سرش را به سمتِ ورودی آتشکده چرخاند و لبخندش را روی لبانش نشاند. - اهرمن اومدی؟ اهرمن به سمت هوزاد گام برداشت. مقابلش روی چهار زانو نشست. - حالت چطوره بانو؟ هوزاد سری تکان داد. - بسیار عالی، کجا رفته بودی؟ اهرمن لبخند کجش را روی نیمه‌ی راست صورتش چسباند. - رفته بودم برات گل بچینم! دست چپ هوزاد را گرفت. انگشت اشاره‌ی هوزاد را نوازش‌وارانه روی ساقه و گلبرگ‌های گل کشید. - تا به حال چنین گلی ندیده بودم! اهرمن دستش را به سمتِ گوش چپِ هوزاد برد و گل را لای گوش‌ و سرش نهاد. با لودگی همیشگی‌اش لب از روی لب برداشت. - دو گل در یک قاب؛ البته هوزاد کمی گل‌تره! هوزاد حین خنده‌ی بی‌صدایش، گل را همراه گیسوانش نوازش کرد. لحظاتی در سکوت گذشت. اهرمن مضطرب روی دو زانویش نشست و حینی که دستان مشت شده‌اش را روی ران پاهایش می‌فشرد، پی‌در‌پی لبانش را با زبانش تر می‌کرد. - اهرمن چیزی شده؟ اهرمن آب دهانش را قورت داد؛ سیبک گلویش به آرامی بالا و پایین شد. دم عمیقی بلعید و لحظه‌ای پلک روی پلک نهاد تا لرزش مردمک‌هایش را کنترل کند. هوزاد نگران‌تر از پیش سوال پرسید. - اهرمن، اتفاقی افتاده؟ اهرمن بازدمش را پرفشار بیرون داد و به یک‌باره لب از روی لب برداشت. - امروز، روز راستی و پاکیه. بهترین روزی که می‌تونم احساسات پاکم رو با راستی محض، باهات در میان بزارم. هوزاد آب دهانش را قورت داد. نفسش را در سینه محبوس ساخت و عسلی‌های بی‌فروغ و کنجکاوش را تصادفاً در چشمان مشکین و پر از عشق اهرمن دوخت. اهرمن غرق در عسلی چشمان محبوبش، لب از روی لب برداشت و نجوا کرد. - من، دوست می‌دارمت هوزاد!
  13. پارت چهل و هشتم حینی که چشم می‌گشود، به لبخند محزونش شادی بخشید. دستش را از روی پیشانی‌اش برداشت و دو قطره‌ اشک جاری شده‌ی روی گونه‌هایش را زدود. کمر راست کرد و ایستاد. دست چپش را روی سینه‌اش نهاد؛ چرا که احساس نامعلوم الجنسی را درونش حس‌ می‌کرد. حینی که به سمت دروازه‌ی گردپاذکان گام برمی‌داشت، زیر لب، شعری فی‌البداهه را زمزمه کرد. - (هر دم می‌گفتم کفر تو را هرچند مجازات نکردی مرا در عوض گنجاندی وجودت را در درون و برون زنی به زیبایی ماه در کلامش، با صدایش آرام کردی مرا مدام به واسطه کشیدی او را تا به سخن بکشانی مرا با تو را) با دیدن گلی که نور ماه رویش تابیده می‌شد و تک گل خاکستری و متفاوت بین لاله‌های واژگون بود، ساکت شد. لبخندزنان خم شد و گل را چید. حینی که گلبرگ‌هایش را با شست راستش نوازش می‌کرد، دوباره به راه افتاد. امروز روز پاکی و راستی بود و حتی اهرمنِ اهلِ دوزخ را نیز به تعادل رسانده بود. او در تمام این سی و پنج روزی که روی زمین می‌زیست و در طول سی و دو روزی که سر به روی دامان هوزاد می‌نهاد، در دل با ایزد سخن می‌گفت. او ناخواسته در دل، عشق هوزاد را خواهش می‌کرد و ایزد را نیایش می‌گفت. این ارتباطِ با ایزد، روز به روز قوت گرفت و در آخر، در روزِ پاکی و راستی، اهرمن به تعادل معنوی رسید و گوی خاکستری وجودش شکل گرفت؛ چرا که روح ایزد درون قلبش دمیده شده بود و نشانه‌اش نیز همان گل خاکستری بود که سر راهش قرار گرفته بود. از دروازه گذشت و وارد شهر شد. لبخندی به روی گل زد و به یک‌باره شروع به دویدن کرد. به قدری سرعتش بالا بود که طولی نکشید تا به آتشکده رسید. آتشکده خالی از مردم بود؛ چرا که همگی تا غروب نیایش کرده و سپس به خانه بازگشته بودند. نگاهش را به روی هوزاد دوخت. هوزاد در نزدیکی دیوار نشسته بود و با گیسوان فر و کمندش بازی می‌کرد. حوصله‌اش سر رفته بود و آمدن اهرمن را انتظار می‌کشید؛ چرا که در طول این سی و پنج روز به حضور اهرمن عادت کرده بود و در نبودش دلتنگ شیطنت‌ها و لودگی‌ها و مهربانی‌هایش می‌شد.
  14. پارت چهل و هفتم «ماه دوم: اردیبهشت؛ ایمان به ایزد» سی روزِ فروردین ماه؛ هُرمُز، بهمن، اردیبهشت، خرداد، اَمُرداد، شهریور، مهر، سروش، رَشن، فروردین، وِدِوداتا، دین، آرد، آشتاد، آهن، چَگَدا، ایزد، رام، گَوَد، ماهروز، گُشنَسپ، میترا، سروش، آذر، آپام‌تاپات، هوم، مَناش، اَنیران، زامیاد و مارسِپَند به سرعت رعد و طوفان گذر کردند و اردیبهشت از راه رسید. پیوند دوستی اهرمن و هوزاد عمقی خارق العاده گرفته بود و هر روزشان در دشتِ گردپاذکان عصر می‌شد. هر روز، اهرمن گیسوان کمند هوزاد را می‌بافت و سپس سرش را روی دامان او قرار می‌داد. هوزاد نیز حین نوازش گلبرگ‌های لاله‌ها و احساس رنگ سرخ با وجودِ حضور گرم اهرمن، برایش لالایی می‌خواند. عصر هنگامِ روز دوم اردیبهشت، روز بهمن، بود و اهالی شهر برای گرامیداشت روز راستی و پاکی از سال، از صبح به آتشکده رفته و به اتفاق موبدان و نگهبان آتشکده، هوزاد، در حال عبادت و نیایش بودند. اهرمن نیز به تنهایی به دشت رفته بود و روی تپه سنگی بزرگ، غروب را می‌نگریست‌. با لبخند محو خیره‌ی خورشیدی که داشت جایش را به ماه می‌داد، بود و در ذهنش تصویر هوزاد را مقابل چشمانش، تجسم می‌کرد. ماه که در آسمان پدیدار شد، ستارگان را نیز به زمینه‌ی سیاه آسمان دعوت کرد. اهرمن، حینی که افکارش را پس می‌زد، لبخندِ کجش را به نیمه‌ی راست صورتش افزود و ماه را مخاطب قرار داد. - اومدی هوزادِ ناز؟ لبخندِ اهرمن به نیمه‌ی چپ صورتش نیز اضافه شد و با لحنی غرورآمیز ادامه داد. - البته، هوزاد من، ماه درخشان‌تریه. دستش را به سمت ماه دراز کرد و حینی که مسخ چهره‌ی خیالی هوزاد روی ماه بود، طره‌ای فر از گیسوان کمند هوزاد را به نوازش گرفت. با لحن غرورآمیزش دوباره ماه را خطاب قرار داد. - نور پیشانی هوزاد من چشم هر بیننده‌ای رو کور می‌کنه. سپس از روی عشق، لب برچید. لحظاتی بعد، روی زانوانش نشست. پلک روی پلک نهاد و دست چپش را روی پیشانی‌اش قرار داد؛ جایی که نور حیات همگان از آن‌جا سرچشمه می‌گیرد. دم عمیقی بلعید و با آرامش لب از روی لب برداشت. - ای ایزد، تنها خالق گیتی، تو الهه‌ی اهریمن را هدایت کننده‌ی مه سیاه برگزیدی؛ او اطاعت کرد، اما عاقبت پلید شد. ای ایزد، تنها خالق گیتی، تو الهه‌ی اهورمزدا را هدایت کننده‌ی مه سپید برگزیدی؛ او اطاعت کرد، اما عاقبت نیک شد. لبخند محو و محزونی روی لبانش نشاند. - گوی را آدمیزاد شکاند، پلیدی را آدمیزاد به وجود آورد، نیکی را آدمیزاد به وجود آورد، بهشت را اعمال نیک آدمیزاد ساخت، دوزخ را اعمال پلید آدمیزاد ساخت، اهورامزدا را آدمیزاد شاهِ بهشت کرد، اهریمن را آدمیزاد شاهِ دوزخ کرد. و هیچ یک از ما نمی‌دانستیم که قرار است کجا بدنیا بیاییم؛ در بهشت یا دوزخ یا زمین. از اینکه مرا در دوزخ آفریده بودی از تو تنفر داشتم؛ اما امروز، در پاک‌ترین روز از سال، در روز راستی‌ها می‌خواهم دشمنی‌ام را با تو کنار بگذارم و دیگر به تو کافر نباشم. ای ایزد، تو مرا در دوزخ آفریدی تا به هوزاد برسم. و من هر لحظه در هوزاد در حال دیدن توئم! من دیگر از پلیدی و نیکی پاک شدم؛ پس تو هم هوزادم را و خودت را، دیگر از من نگیر.
  15. پارت چهل و ششم اهرمن سرش را به سمت کمر هوزاد خم کرد و گیسوانش را عمیق بویید؛ گیسوانی که بوی گیلاس و لاله می‌دادند. - زین پس نوکرت، هر زمان که خواستی گیسوانت رو می‌بافن. هوزاد با غم نالید. - اگه تو هم مثل مادرم بری چه؟ اهرمن گیسوان بافته شده‌ی هوزاد را روی شانه‌ی راست او انداخت و در نزدیکی گوش چپش، با احساس زمزمه کرد. - چنین اتفاقی نخواهد افتاد، گیسو کمند! هوزاد ناخواسته لبخندی زد و بی‌توجه به قانون چهارمی که دیگر وجود نداشت، دست چپش را بالا برد. انگشتانش را بست و انگشت کوچکش را در هوا تاب داد. - پس سوگند بخور. اهرمن از شدت ذوق، لب برچید و دست چپش را بالا برد. انگشت کوچش را دور انگشتِ ظریف هوزاد حلقه کرد. - سوگند می‌خورم. لحظاتی گذشت. اهرمن دلش می‌خواست هوزاد را به آغوش بکشد و به قلب بی‌قرارش، آرامش ببخشد؛ هرچند جایز نبود. پس برای سرگرم کردن خود و فرار از افکار و خواسته‌هایش، بحثی پیش کشید. - هوزاد! هوازد حینی که به سمتش می‌چرخید، پاسخ داد. - بلی؟ اهرمن نگاهش را روی اعضای صورت هوزاد چرخاند. بالاخره آرامش به قلبش بازگشت. زمزمه کرد. - صدات خیلی قشنگه، برام لالایی بخون. ابروان هوزاد از حیرت بالا پریدند. اهرمن دراز کشید و سرش را روی دامان هوزاد قرار داد. به چهره‌ی هوزاد که متعجب سر به پایین دوخته بود و او را می‌نگریست، خندید. مظلومانه لب از روی لب برداشت. - برای من تو بهاری، اجازه بده سر روی بهار زندگی‌م بذارم و به صداش گوش بدم. هوزاد خجل لب گزید. هرچند از آن‌جایی که دیشب تصمیم گرفته بود، کمی از محدودیت‌هایشان را بکاهد، به حرکت اهرمن خرده نگرفت. حینی که لاله‌های اطرافش را نوازش می‌کرد، لب از روی لب برداشت. - (لالا لالایی، اهرمن مهربان ناجی من، چشمان من لالا لالایی، اهرمن مهربان آرام بگیر در آغوش بهار لالا لالایی، اهرمن مهربان بمان برای هوزاد، ای دوست مهربان) اهرمن که چشم بسته بود، با آخرین مصرع از شعر لالایی، به یک‌باره چشم گشود و مردمک‌های لرزانش را به هوزاد دوخت. هوزاد نیز با چشمانی نمناک و لبخندی عمیق خیره‌ی او بود.
  16. پارت چهل و پنجم هوزاد از خجالت، پلک روی پلک نهاد و چشم بست. اهرمن ناراحت لب برچید. - هرگز نگاهت رو از من نگیر. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند. - بیم دارم چشمانم رو بخوری. اهرمن ناخواسته قهقهه‌ای زد. - افکارم رو خوب می‌خونی بانو. سپس خنده‌کنان ایستاد و هوزاد را نیز بلند کرد. پشت هوزاد نشست. - اگه لحظه‌ای بیشتر به چشمانت خیره می‌شدم، بی‌شک هر دو رو می‌خوردم. هوزاد در سکوت لبخندی به لطافت گلبرگ‌های لاله‌های واژگون، روی چهره نشاند. اهرمن با لودگی سوالی پرسید. - ملکه، نوکرت اجازه داره گیسوانت رو ببافه؟ هوزاد حینی که دستش را نوازش‌وارانه روی گل‌ها می‌کشید، با حفظ لبخند سابقش پاسخ داد. - ملکه حتی اگه نه بگه هم تو کار خودت رو می‌کنی. اهرمن بی‌صدا خندید و خنده‌اش شانه‌ها و شکمش را لرزاند. انگشتانش را لابه‌لای گیسوان فر و به رنگ خرمایی روشنِ هوزاد برد و مشغول نوازش گیسوان او شد. - با همه‌ی دوشیزه‌ها چنین رفتار می‌کنی؟ اهرمن از لحن کنجکاو و آمیخته به حسادت هوزاد، آرام خندید. - نه بانوی من، تو نخستین نفری. هوزاد لب برچید و دست به سینه شد. اهرمن حینی که گیسوان هوزاد را به سه طره تقسیم می‌کرد، ادامه داد. - تا به حال هیچ زنی رو لمس نکرده‌ام. حتی بخاطر عدم ازدواج با دخترِ بزرگ خاندانم از خانه طرد شدم. هوزاد متعجب ابروانش را بالا انداخت. اهرمن نیز با انگشتانش مشغول شانه کشیدن طره موهای هوزاد شد. در سکوت گیسوان او را بافت و درون هر گره، یک شاخه لاله‌ی واژگون قرار داد. در آخر ساقه‌ای را به انتهای گیسوان بافته شده گره زد. - آخرین مرتبه‌ای که گیسوانم بافته شدن، ده سال گذشته بود.
  17. پارت چهل و چهارم هوزاد از نوازش گل دست کشید و سرش را به سمت منبع صدای اهرمن چرخاند. چشمان بسته‌اش را به او دوخت. - سرخ چه شکلیه؟ اهرمن لبخندی محو روی لب نشاند. - به رنگ خون. طی حرکتی دست راستش را بالا آورد و روی گونه‌ی هوزاد قرار داد. به آرامی و با انگشت شستش، مشغول نوازش گونه‌اش شد. قلب هوزاد به تپش‌های نامنظم افتاد و خون به زیر پوستِ صورتش دمیده شد. - این لاله‌های واژگون سرخن؛ به سرخی خون. وقتی عشق و هیجان قلبت رو وادار به تپش‌ می‌کنه و خجالت گونه‌هات رو غرق در حرارت؛ می‌تونی رنگ سرخ رو احساس کنی. هوزاد، حینی که خجل لب می‌گزید، چشم گشود و عسلی‌های سرمه کشیده‌اش را به چانه‌ی اهرمن دوخت. اهرمن سرش را پایین آورد تا در نگاه هوزاد قفل شود. قلب اهرمن با دیدن چشمان هوزاد لرزید و به درون شکمش فرو ریخت. - چشمان سرمه کشیده‌ت باعث می‌شن تموم وجودم سرخ رو احساس کنه. هوزاد سرش را پایین انداخت و لبخندش را خورد تا رسوا نشود. اهرمن دست راستش را پشت سر هوزاد قرار داد و او را وادار به دراز کشیدن، کرد. خود نیز دراز کشید. - بیا بهار رو به آغوش بکشیم. هوزاد سرش را روی دست اهرمن جابجا کرد و روی ساق دست او قرار داد. سپس به سمت چپ چرخید و مشغول نوازش لاله‌ای که بین او و اهرمن قرار داشت شد. اهرمن نیز سرش را به سمت راست چرخاند و چشم به هوزاد دوخت. در چشمان نیمه‌باز و خمار هوزاد غرق شد. - هوزاد، چشمانت من رو گرسنه می‌کنن. هوزاد ناخواسته خندید. - چشمان من؟ اهرمن روی پهلوی راستش چرخید و با شیطنت پاسخ داد. - آری چشمانت به رنگ عسلند. هوزاد نخستین مرتبه بود که از رنگ چشمانش آگاه می‌شد. لب گزید و زمزمه کرد. - به رنگ عسلند؟ اهرمن دم عمیقی بلعید و آرام گفت: - دقیقا مانند عسل‌های بهشت.
  18. پارت چهل و سوم اهرمن که نفس‌ زدن‌های هوزاد را دید به یک‌باره دستش را دور پهلوهای او حلقه کرد و تنش را بالا برد. - نوکر شما اجازه نمی‌ده خسته شی بانو! هوزاد خندید و دست و پا زد، اما اهرمن او را زمین نگذاشت. - بیش از این تکون بخوری، کولت می‌کنم. هوزاد دیگر دست و پا نزد. اهرمن خندید و در همان حالت به سمت جنوب به راه افتاد. دقایقی بعد هوزاد کلافه زبان گشود. - خستگی‌م در رفت، رهام کن. اهرمن او را زمین گذاشت و دوباره دستش را گرفت. دوباره به راه افتادند. دقایقی بعد، هردو مقابل دشتِ لاله‌های واژگون بودند. نسیم بهاری می‌وزید و بوی گل‌ها را به مشام هردوی آنان می‌رساند. هوزاد با هیجان دم عمیقی بلعید و بوی گل‌ها سرمستش کرد. - این هم از بهار. دست هوزاد را فشرد و او را دنبال خود کشاند. کنار جاده‌ی خاکی متوقف شد، هوزاد را به آغوش کشید و او را روی کول راستش انداخت. - چه می‌کنی اهرمن؟ - می‌خوای گل‌ها رو له کنیم بانو؟ سپس با احتیاط از بین گل‌ها گذشت. به مکان مورد نظر که رسیدند، روی زانوانش خم شد و هوزاد را روی چمن‌های تازه نشاند. خود نیز کنارش نشست و نگاهش را به چهره‌ی درخشان هوزاد دوخت. - بوی بهار رو نفس بکش. هوزاد نفس عمیقی کشید؛ بوی گل‌ها دوباره در بینی‌اش پیچید. لبخندی محو روی لبانش نشست. اهرمن دست هوزاد را گرفت و روی یکی از لاله‌های واژگون نشاند. - لطافت بهار رو لمس کن. هوزاد با لذت و احتیاط، مشغول نوازش گلبرگ‌های نازک گل شد. با حسرت زمزمه کرد. - چه رنگی‌ان؟ اهرمن حینی که با نوکه‌ی طره‌ی فر موی هوزاد بازی می‌کرد، پاسخ داد. - سرخ.
  19. پارت چهل و دوم اهرمن پلک روی پلک نهاد و برای دومین مرتبه زروان، ایزد یکتای خالق، را در دل خطاب قرار داد: «ایزد، بهشت برای اهورامزدایت و دوزخ نیز برای اهریمنت، خانه‌ی من زین پس آغوش هوزاد خواهد بود.» او دیگر آشکاراً قید خانه‌اش، دوزخ، را و قید راهِ بازگشت به خانه‌اش، وسوسه‌هایش، را زد. حینی که چشم می‌گشود، لبخندی روی لبانش نشاند و به سوی هوزاد قدم تند کرد. - هوزاد! سپس از حلقه‌ که دور بازوی چپ هوزاد بود، گرفت و او را وادار به برخاستن کرد. هوزاد چشم گشود و عسلی‌های سرمه کشیده‌اش را به روی اهرمن گشود. - اهرمن! اهرمن غرق در لذت از صوت آهنگین هوزاد که نامش را به زبان آورده بود، لبخندش را عمق بخشاند. - بانوی من، بریم برای دیدن دنیا! هوزاد لبخندی از روی هیجان روی لبانش نشاند. اهرمن حلقه را از بازوی هوزاد پایین کشید و به کف دست او چسباند. هوزاد طی حرکتی غیر منتظره حلقه را روی زمین انداخت و دست اهرمن را گرفت. - تو عصای بهتری هستی اهرمن؛ نیازی به واسطه نداریم. اهرمن ناباور به دست ظریف هوزاد خیره ماند. قلبش در جای بند نمی‌شد. دمی عمیق بلعید و به آرامی دستِ هوزاد را فشرد. - امروز چی رو می‌خوای ببینی هوزادِ ناز؟ لبخند هوزاد به خود وسعت بخشید. با هیجان پاسخ داد. - می خوام بهار رو ببینم؛ دشت بی‌پایانِ گردپاذکان رو. اهرمن کمر خم ساخت و با لودگی اطاعت کرد. - چشم بانوی من! سپس شروع به دویدن کرد. هوزاد نیز به دنبال او کشیده شد. خنده‌کنان و دست در دست هم تا دروازه‌ی شهر دویدند. به دروازه که رسیدند، اهرمن نفس‌زنان پرسید. - دشت.. کجاست؟ هوزاد هم نفس‌نفس می‌زد. دمی بلعید تا ریه‌هایش آرام و قرار بگیرند. - به.. گمونم.. جنوب.
  20. پارت چهل و یکم آخرین شب اندرگاه؛ نوروز پنج‌روزه به پایان رسید و طلوع، نوروزِ عامه را با خود به ایرانشهر و گردپاذکان آورد. مردم با لباس‌هایی نو، خود را آراسته کرده و مقابل ورودی آتشکده، چندین نیم‌حلقه‌ تشکیل داده بودند. اهرمن نیز در اولین ردیف از حلقه ایستاده بود و آمدن هوزاد را انتظار می‌کشید. لحظاتی بعد، هوزاد بدون عصا و دفی سفید به دست، از آتشکده خارج شد. او در آراسته‌ترین حالت ممکن قرار داشت. پیراهن سپیدِ مورد علاقه‌اش را به تن داشت و چهره‌اش توسط زنی از اهالی شهر آرایش شده بود. اهرمن نیز با دهانی نیمه باز، محو زیبایی الهه‌وارانه‌ی او بود. لحظات بسیاری نگذشت که اهرمن با نوک انگشتانش نمناکی چشمانش را زدود. سپس دستش را بالا برد و او را صدا زد. - هوزاد! سر هوزاد به سمت مبنع صدای اهرمن چرخید و رویش ثابت ماند. لبخندی محو به روی تنها دوست زندگانی‌اش، تنها آدمِ زندگانی‌اش، روانه کرد. سپس برای نخستین مرتبه در مقابل اهالی شهر، چشمان سرمه کشیده‌اش را گشود. لبخند اهرمن به خود عمق بخشاند. ساز سُراهای دیگر نیز پشت هوزاد، نگهبان آتش جاویدان آتشکده‌ی شهر، ردیفی ایستادند؛ سه پسر جوان و سپید پوشی که سازهای عود و رود و نی به دست، در انتظار ضرب شروع هوزاد بودند. هوزاد دف را بالا گرفت و به سمت چپ برد. دمی عمیق بلعید و سپس ضرب اول را زد. با ضرب اول، ساز سُراهای دیگر هم طبق ریتم سالیان پیشین، شروع به نواختن کردند. آوای سازها که به بخش مورد نظر رسید؛ هوزاد لب از روی برداشت و با صدای روح‌نوازش زیر آواز زد. - (اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعله‌ی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارک‌ها، نوروز را بر ما اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعله‌ی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارک‌ها، نوروز را بر ما اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعله‌ی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارک‌ها، نوروز را بر ما) هوزاد با آخرین ضرب‌آهنگ آوازش را پایان داد؛ اما ساز سُراهای دیگر همچنان در حال نواختن بودند. هوزاد دف را پایین گرفت و با صدایی رسا مردم را مخاطب قرار داد. - ای مردم مرزهای باشکوه ایرانشهر، ای اهالی شهرِ چون بهشتِ گردپاذکان؛ نگهبان شعله‌ی جاویدان، هوزاد، بر تک‌تکتان نوروز را مبارک بادا می‌گوید. همزمان با پایانِ جمله‌اش، سرش را برای ادای احترام خم کرد. مردم نیز بلافاصله دست زدند، سوت کشیدند و هلهله‌هایشان تا کوچه‌ پس کوچه‌های شهر رسید. مردم پس از نیایش دسته جمعی و همیشگی خود «اَشِم وُهوُ وهیشتِم اَستِ، هوُکَشتَرا هوُفَریشتا، اَشَدا داتِشام اَشَدا هاتِم.» متفرق شدند و برای ادامه‌ی جشن و شروع دید و بازدیدها به خانه‌هایشان بازگشتند. تنها حاضران هوزاد و اهرمن بودند. هوزاد روی زانوانش، در ورودی عریض و سنگی آتشکده نشسته بود و عبادت می‌کرد. اهرمن نیز در همان نقطه‌ی سابق مات و مبهوت، همچنان محو هوزاد که چون ملکه‌ی الهه‌گان می‌درخشید، بود.
  21. پارت چهلم هوزاد آب دهانش را قورت داد و حینی که خود را از آغوش اهرمن بیرون می‌کشید، لرزان زمزمه کرد. - ن.. ن.. نوروز تو نیز مبارک بادا.. دوست نوی من! لبخندی روی لبان اهرمنِ خمار نقش بست. هوزاد برخاست. اهرمنِ سرمست عصایش را از گوشه کناره‌های آتشکده یافت و به دستش داد. هوزاد حینی که به سمت راه پله می‌رفت، چنین گفت. - صبح فردا، جشنی برپا خواهد شد، خوب استراحت کن. اهرمن سری تکان داد و به رفتن هوزاد خیره ماند. پس از رفتن او جایش را پهن کرد. پتو را تا زد و زیر سرش قرار داد. سپس بالشت اهدایی هوزاد را به آغوش کشید. چشمان خمارش را به سقف دوخت. دست راستش را کمی بالا آورد و انگشتانش را نوازش‌وارانه روی لبانش کشید. به یک‌باره قلبش افسار خود را به دست گرفت و از سینه‌اش به درون شکمش گریخت. لبخندی محو روی چهره‌اش طرح خورد. بالشت را روی صورتش نهاد و حینی که چشمان خمارش را می‌بست، آن را عمیق بویید. با یادآورای صحنه‌ی به آغوش کشیدن تن خوش‌تراش و ظریف هوزاد و بوسیدن گیسوان گیلاس‌بوی او، پاهایش را بالا برد و در هوا به احتزاز در آورد. بالشت را بالا برد و نگاه نیمه بازش را به آن دوخت. تصویر هوزادِ خندان، روی سپیدی ابریشمی بالشت طرح خورد. اهرمن ناخواسته نیم خیز شد و چال گونه‌ی تصویر خیالی او را بوسید. خود را به سقوط دعوت کرد. بالشت را روی صورتش نهاد و حینی که به حال خود تاسف می‌خورد، خندید. چیزی به زبان آورد، اما صدایش زیر بالشت باقی ماند و در آتشکده پخش نشد. - چه کردی با من هوزاد؟ در سوی دیگر، در زیرزمینِ آتشکده، هوزاد روی تخت دراز کشیده بود. خوابش نمی‌برد و مدام به حوادث چند روز اخیر فکر می‌کرد. با خود می‌اندیشید که زندگی‌اش پس از حادثه‌ی غرق شدن به کل تغییر کرده و چنین هم بود. او آخرین مرتبه‌ای که به عنوان خودش، هوزاد، می‌‌زیست، ده سالِ گذشته بود؛ زمانی که مادرش همچنان زنده بود و نفس می‌کشید. مادرش با رفتنش تمام زندگی‌ عادی‌اش را با خود برد. هوزاد نیز پس از آن به آتشکده و اهورامزدا پناه برد. اما با ورود اهرمن، گویی ورق برگشته بود؛ چرا که زندگی‌اش با حضور و صدای اهرمن، پر هیاهوتر به نظر می‌رسید و هوزاد داشت متعادل‌ترین لحظات تمامِ عمرش را می‌زیست. قطره‌های درشت اشک از چشمان هوزاد روی گونه‌هایش روانه شدند. ذهنش حضور گرم، شیطنت‌ها، لودگی، لطف، کمک‌ها و هدیه‌ی عیدانه‌ی اهرمن را به تصورِ احساسات چهارگانه‌اش گذاشت. حینی که لبخندی عمیق روی لبانش نقش می‌بست، زمزمه کرد. - مادر، گمون می‌کنم که من نیز بالاخره چشم دارم و بینا شدم. گریه‌اش از بابت ذوق و هیجان شدت گرفت و لبخندش عمیق‌تر شد. زمزمه کرد. - مادر، من هم می‌خوام مانند همه‌ی ایرانشهریان عادی زندگی کنم. غافل از آن‌که اهرمن از همان ابتدا، روی پله‌ها نشسته بود و بالشتش را روی دهانش می‌فشرد تا صدای اشک ریختنش شنیده نشود. هوزاد تا طلوع خورشید زیر لب با مادرش درد و دل می‌کرد و با احساسات گوناگون، خاطرات چند روز اخیرش را زیر لب به زبان می‌آورد. اهرمن نیز، بالشت به آغوش، سرش را به دیواره‌ی سنگی تکیه داده بود و با لبخندی محو او را می‌نگریست.
  22. پارت سی و نهم اهرمن ظرف دانه‌ها را به سفره بازگرداند و ظرف سبزه را کف دستِ هوزاد قرار داد. سپس لب از روی لب برداشت تا هوزاد را به نوع دقیقش آگاه کند. - سبزه‌ی گندمه. هوزاد حینی که سبزه را می‌بویید، لبخندزنان انگشتان دست راستش را نوازش‌وارانه و با لطافت لابه‌لای سبزه‌ها کشید. اهرمن با حسرتی شیطنت‌آمیز نالید. - آه، کاش سر من این ظرف بود و گیسوان من هم این سبزه‌ها! هوزاد سریعاً دستش را پس کشید و تهدیدآمیز غرید. - اهرمن! اهرمن حینی که می‌خندید، گفت: - بانوی نور، سبزه نماد چه هستش؟ هوزاد با تاسف سری تکان داد و آرام زمزمه کرد. - سبزه؛ نماد امید. اهرمن ظرف سبزه را به سفره بازگردادند. سپس ظرف کوچکِ آب را برداشت و کف دست هوزاد نهاد. دست راست هوزاد را گرفت و نوک انگشتانش را به آرامی داخل آب فرو برد. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند. - آب؛ نماد پاکی و تازگی جهان. سپس مشتی از آب را برداشت و با شیطنتی برای نخستین مرتبه، به سوی جایی که احساس می‌کرد صورت اهرمن قرار دارد، پاچید. - سال نو، پاک خواهی بود! سپس ریز خندید. اهرمن با خنده، با دست آزادش خیسی چهره‌اش را زدود. - حس ششمت بسیار عالی کار می‌کنه بانو، نظرت با کماندار شدن چه هستش؟ هوزاد در سکوت، با متانت خندید و اهرمن ظرف آب را روی سفره قرار داد. طی حرکتی، از هر دو دست هوزاد گرفت و او را وادار به خم شدن کرد. دستان هوزاد را با احتیاط بالای شعله‌های آتش قرار داد. هوزاد با احساس حرارت گرمای آتش، لبخندی روی لبانش نشاند. - آتش؛ نمادِ فروغ و راستی. اهرمن، هوزاد را عقب کشید. سپس دستان او را رها ساخت و حینی که نگاه عمیقش را به نیم رخِ معصوم هوزاد می‌دوخت، لب از روی لب برداشت. - پیشاپیش نوروزت مبارک بادا هوزادِ ناز! پس از جمله‌اش تنِ ظریف و کوچک جثه‌ی هوزاد را در آغوش گرفت و بوسه‌ای طولانی و عمیق روی گیسوان هوزاد نشاند. - این هم صله‌ی رَحِم؛ نماد دوستی ما. اهرمن در آرامش مطلق و مسخ‌ کننده‌ای فرو رفته بود و این‌ مرتبه هوزاد بود که قلبش دیوانه‌وار در سینه‌اش می‌کوبید.
  23. پارت سی و هشتم هوزاد ناخودآگاه دست راستش را به حرکت درآورد، انگشت اشاره‌اش را روی سکه نهاد و شروع به لمس برجستگی‌ها و فرو رفتگی‌های سکه کرد. لبخندی روی لبانش نقش بست. - سکه‌ست؛ نمادِ روشنایی و رونق اهرمن با لبخند سری تکان داد. سکه را برداشت و به داخل ظرف بازگرداند. سنبل را از داخل گلدان چوبی بیرون کشید و کف دست هوزاد گذاشت. هوزاد نیز در آرامش، مشغول نوازش گلبرگ‌های سنبل شد. - این سنبله؛ نماد زیبایی و روشنایی. اهرمن لبخندی عمیق به لبانش چسباند و زمزمه کرد. - مثل تو! سنبل را به آرامی از دست هوزاد پس گرفت و آن را داخلِ گلدان قرار داد. ظرف ماست را با احتیاط روی دستِ هوزاد گذاشت. دست راست هوزاد را گرفت و انگشت اشاره‌اش را داخل ماست فرو برد. هوزاد با لبخند و هیجانی ناآشنا برای اهرمن، گفت: - ماست؛ نماد پاکی و سلامت. اهرمن دست هوزاد را بالا آورد و طی حرکتی غیر پیش‌بینی شده، انگشت آغشته به ماست هوزاد را داخل دهان خود فرو کرد. - اهرمن! اهرمن ماستِ روی انگشت هوزاد را با لذت خورد و سپس با شیطنتی کنترل شده، خندید. - می‌خوام توی سال جدید در سلامت و پاکی مطلق باشم هوزاد از روی شرم، لب گزید و صورتش را به سمتِ مخالف اهرمن چرخاند. اهرمن ظرف ماست را به جای سابقش بازگرداند. سپس تکه‌ی دایره‌ای شکل نان را برداشت و کف دست هوزاد قرار داد. هوزاد که حرکت سابق اهرمن را فراموش کرده بود، نان را لمس کرد. - نان؛ نماد نعمت و روزی و کوشش. اهرمن نان را به داخل ظرف بازگرداند. بلافاصله تخم‌مرغ را به آرامی برداشت و کف دست هوزاد قرار داد. هوزاد آن را لمس کرد و لبخندزنان نمادش را به زبان آورد. - تخم‌مرغ؛ نماد آفرینش، نظم جهان و زایش دوباره. اهرمن خندید. - با توجه به اتفاق روزهای گذشته، به نظرت می‌تونم نسلم رو ادامه بدم؟ هوزاد با یادآوری صحنه‌ی ضربه زدن غیرعمدی‌اش به اهرمن، لب گزید و خجل خندید. اهرمن خنده‌کنان تخم‌مرغ را درون ظرفش قرار داد و ظرف هفت دانه را کف دست هوزاد گذاشت. هوزاد تک به تک دانه‌ها را لمس کرد و در آخر لب از روی لب برداشت. - هفت دانه‌ی اصلی؛ گندم، جو، ارزن، عدس، نخود، لوبیا، کنجد؛ نماد پیشگویی و برکت سال نو.
  24. پارت سی و هفتم اهرمن کمر راست کرد و به سمت هوزاد گام برداشت. حینی که به او رسید، خم شد و از دامنش گرفت. هوزاد متوقف شد. - باز چه شده اهرمن؟ اهرمن با هیجان پاسخ داد. - یه قدم دیگه برداری، سفره‌ی هفت چینمون رو له می‌کنی. هوزاد حیرت زده، روی زانوانش نشست و کف دستش را روی زمین نهاد. حق با اهرمن بود و سفره‌ای ابریشمی روی زمین پهن شده بود. لبخندی روی لبان هوزاد نشست؛ پس از ده سال، نخستین مرتبه بود که پس از مرگِ مادرش سفره‌ی هفت چین می‌داشت. چانه‌اش لرزید و قطره‌ای اشک از لا‌به‌لای مژه‌های بلندش روی گونه‌اش افتاد. اشک از روی گونه‌اش تا روی چانه‌اش جاری شد و عاقبت روی ابریشم سپید رنگِ سفره سقوط کرد. اهرمن کمر خم ساخت و صورتش را در نزدیکی کفِ سر هوزاد نگه داشت. - روز گذشته، یاور نجار شدم و با انعامش این ها رو خریدم. حینی که نیایش می‌کردی هم اومدم و چیدمش. هوزاد گردنش را به پشت خم کرد؛ به طوری که صورت معصومش در چند سانتی از چهره‌ی مهربان اهرمن قرار گرفت. - نمی‌دونم با چه کلماتی سپاس‌گذاریم رو ادا کنم. اهرمن دلش می‌خواست فاصله‌شان را به صفر برساند و بوسه‌ای روی پیشانی هوزاد بنشاند، اما مانع از این افکار خود شد. - سپاس‌گذاری نکن.. جمله‌اش را در دل، چنین ادامه داد: «فقط کمی دوستم داشته باش.» گامی برداشت و کنار هوزاد، چهار زانو، روی زمین نشست. دست چپ هوزاد را گرفت و پیش از آن‌که هوزاد به جانش غر بزند، سریع‌تر از او لب از روی لب برداشت. - هوزاد، برخی از لمس‌ها گناه نیست؛ فقط برای کمکه! سپس سکه را از داخل ظرفِ کوچک چوبی برداشت و کفِ دست هوزاد قرار داد. - سکه‌ست، لمسش کن.
  25. پارت چهارم ننه بلقیس پس از رفتن زن سالخورده ایستاد. کیف بگ و سیاه رنگش رو از داخلِ کمد بیرون کشید و حلقه رو داخلش انداخت. به سرعت به خارج از کلبه خزیدم و خودم رو توی تاریکی پنهان کردم. ننه بلقیس هم با کمر خمیده‌ش به سمت در قدم برداشت. از کلبه خارج شد و در رو بست. سپس به سمتی راه افتاد. من هم، بی سر و صدا، به دنبالش خزیدم؛ چرا که دلم می‌خواست سر از کار این پیرزن کلاهبردار دربیارم. پس از دقایقی، مقابل ماشینش که یه وانت قراضه بود، ایستاد. پیرزن و چه به وانت آخه؟ چرا این پیرزن هر لحظه من رو سورپرایز می‌کرد؟ ننه بلقیس در کمال حیرت و تعجب، به یک‌باره کمرش رو راست کرد و سوار وانت شد. تا الان کمرش خمیده بود و حالا یهویی شفا شامل حالش شد؟ با سرعت به سمت وانت خزیدم و خودم رو دور لوله‌ی اگزوزش پیچوندم. ای کاش که خدا من رو تا رسیدن به مقصد حفظ می‌کرد و توی مسیر سَقَت نمی‌شدم! وانت بلافاصله بعد از پیچش من، خِرخِرکنان روشن شد و به راه افتاد. چند ساعتی با صدا و دودی که از اگزوز ماشینش خارج می‌شد، سر شد. کل مسیر چشم‌هام رو بسته بودم؛ چرا که مردمک‌هام توی حدقه بالا و پایین می‌شدن و به حالت تهوعم می‌افزودن. من رو به موت بودم! صدای قیژقیژ باز و بسته شدن درِ سمتِ راننده، نشون از رسیدن داد. پیچش بدنم رو دور اگزوز شل کردم و سقوط‌وارانه روی زمین افتادم. از زیر ماشین، به سختی به سمت جوب آب خزیدم و همین که رسیدم زهر معده‌م رو بالا آوردم. - لعنت بهت پیرزن! اگه آروم‌تر می‌روندی می‌تونستم بخزم برم تو اتاقک ماشینِ قراضه‌ت! توقف رو جایز ندونستم و با حالی خراب، از روی پل جوب خزیدم. به سرعتم افزودم و پشت پیرزن قرار گرفتم. پیرزن مقابل در یه خونه‌ی ویلایی قرار گرفت. داخل قفل کلید انداخت، پیچوند و در رو گشود. به سمت دیوار خونه‌ش رفتم. خودم رو دورِ لوله‌ی گاز پیچ دادم و در همون حین به لبه‌ی دیوار رسیدم. اطراف رو بررسی کردم، اما چیزی نبود که دورش بپیچم و خودم رو به سطح زمین برسونم. زهر دهنم رو قورت دادم و چشم بستم. دمم رو توی دهنم فرو بردم. به جلو خزیدم و پرتاب؛ روی زمین سقوط کردم. دمم رو گزیدم تا عربده نکشم؛ چرا که حس کردم تموم ستون فقراتم شکست. با تنی کوفته و با چشم‌هایی نیمه‌باز از شدت درد، مسیر حیاط تا در ورودی طی شد. هوای تابستون به قدری گرم بود که ننه بلقیس در ورودی رو نبسته بود. اما در عوض با یه پرده‌ی توری، انگاری قصد جلوگیری از ورود حشرات رو داشت. پرده رو با دمم کنار زدم و وارد خونه شدم. گوش تیز کردم و بالاخره صدای قدم‌های ننه بلقیس رو شنیدم. روی سرامیک‌های خاکستری و براق کف خزیدم و خودم رو به منبع صدا رسوندم. مقابل یه در ایستاده بود. نگاهم رو به ننه بلقیس دوختم. دست راستش رو به سمت دست چپش برد و به یک‌باره پوستش رو جدا کرد. دهنم از شدت بهت باز موند. پوست چروکیده‌ی دست چپش رو روی زمین انداخت. سپس دست جوون شده‌ی چپش رو به سمت دست راستش گرفت و پوست اون رو هم جدا کرد. چشم‌هام توی حدقه گرد شدن. دست‌های جوون شده‌ش رو به سمت سرش برد. روسروی گل‌گلی سفیدش رو باز کرد و همراه با اون موهای سفیدش هم از سرش جدا شدن. دمم رو توی دهنم فرو بردم تا از شدت شوک، جیغ نکشم. بعد، دست‌های جوون شده‌ش رو به سمت صورتش برد و ناگهانی پوست چین و چروک‌دارش رو جدا کرد. با دیدن صحنه‌ی آخر، پوست تنم خشکید، سفت شد و به یک‌باره فرو ریخت؛ از شدت تعجب، بهت و شوک پوست‌اندازی کردم!
×
×
  • اضافه کردن...