رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت صد و پنجم اهرمن از جایش برخاست و آن سوی پل ایستاد. لبخندش را به گونه‌ی راستش چسباند و با لودگی اما پر از احساس فریاد کشید. - هوزاد، معشوقه‌م باش تا بیام. قلب هوزاد دوباره افسار گریزاند و آرامش را از قفسه‌ی سینه‌اش ربود. اما لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و چشمان بی‌فروغش را به آن سوی پل، جایی که اهرمن قرار داشت دوخت. دست دیگرش را نیز گشود؛ گویی که می‌خواست با آغوش باز از اهرمن استقبال کند. - گفتم که اهرمن، بیا! ابروان اهرمن از شدت حیرت بالا پریدند و قلبش از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو ریخت. ناباور فریاد کشید. - بانو از تصمیمت مطمئنی؟ اگه به آن سوی پل بیام دیگه رهات نمی‌کنم! هوزاد پلک روی پلک نهاد تا تایید کند. - آری، مطمئنم! اهرمن نگذاشت تا جمله‌ی هوزاد تمام شود، با تمام سرعت به سوی هوزاد پر کشید و دوید. تا خواست او را به آغوش بکشد، هوزاد گرمی وجودش را حس کرد و دو دستش را بینشان قرار داد. اهرمن لب‌برچیده نالید. - به این زودی جا زدی بانو؟ هوزاد پلک از روی پلک برداشت و عسلی‌های بی‌فروغش را تصادفاً به چشمان اهرمن دوخت. - اهرمن، بذار این مرتبه من تو رو به آغوش بکشم. سپس بی‌آنکه انتظار جمله‌ای از جانب اهرمن را بکشد، دو دستش را از لای دستان اهرمن عبور داد، دستان خود را دور اهرمن حلقه کرد و سرش را روی قفسه‌ی سینه اهرمن گذاشت. قلب اهرمن دوباره به درون سینه‌اش فرو ریخت و خود اهرمن لحظاتی طولانی در شوک باقی بود. تا اینکه به خودش آمد، دستانش را به دور هوزاد گره زد و او را سفت به خود فشرد؛ طوری که انگار می‌خواست هوزاد را در خود حل ساخته و با خود یکی کند. در همان حین، تمام احساسات وجودش را به حنجره‌اش برد و لرزان زمزمه کرد. - بسیار دوست می‌دارمت هوزادم!
  2. پارت صد و چهارم هوزاد دوباره دستانش را به صورت ضربدری روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. سپس لب از روی لب برداشت و تهدیدآمیز تشر زد. - اهرمن! اهرمن دست راستش را بالا برد و روی سر هوزاد نهاد. حینی که داشت گیسوان خیس هوزاد را نوازش می‌کرد، لبخندی محو روی لبانش نشاند و با لحنی اطمینان‌آمیز و مهربان، هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانو به یک‌باره چشمم خورد و سریع نگاه دزدیدم؛ چرا که تو برای من مقدسی! چشمان هوزاد گشوده شدند و نگاه بی‌فروغ و لرزانش، تصادفاً در نگاهِ پر از عشق و احترام اهرمن قفل و ثابت ماند. لحظاتی نسبتاً طولانی، غرق در هم بودند تا این‌که شیطنت اهرمن دوباره جان گرفت. دو دستش را روی بازوان هوزاد قرار داد و به آرامی هر دو را فشرد. سپس با لودگی گفت: - تن من همیشه گرمه، من رو به آغوش بگیر تا پیراهنت خشک شه. به یک‌باره چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و ابروانش بالا پریدند. آب دهانش را قورت داد و اهرمن را به آرامی، به عقب هل داد. اهرمن که دقیقاً روی لبه‌ی شیب‌دار رود ایستاده بود، نتوانست خود را کنترل کند و عربده‌کشان داخل رود افتاد. هوزاد که صدای افتادن و برخورد اهرمن با سطح رود را شنید، فریاد زد. - اهرمن! اهرمن شناکنان خود را به خشکی آن سوی رود رساند و روی سبزه‌های لب رود نشست. دم عمیقی بلعید تا به نفس‌زدن‌هایش پایان ببخشد. سپس خنده‌کنان و با صدایی بلند، طوری که هوزاد بتواند بشنود، لب از روی لب برداشت. - بانو، روز به روز و بیش‌تر از پیش‌تر داری خطرناک‌تر می‌شی. هوزاد که در تمام مدت، از ترس نفسش بند آمده بود و قلبش نمی‌زد، پس از شنیدن صدای اهرمن، تنفسی عمیق سر داد. بلافاصله حینی که قفسه‌ی سینه‌اش را می‌مالید، پایش را مدام روی زمین کشید تا به پل رسید و در انتهایش ایستاد. ضربان قلبش که به حالت عادی بازگشت، دستش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش برداشت و به جلو دراز کرد. - بیا، اهرمن!
  3. پارت صد و سوم اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست لبانش چسباند و از هوزاد فاصله گرفت. داشت هوزاد را برانداز می‌کرد که نگاهش روی قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد ثابت ماند. ابروانش بالا پریدند و طولی نکشید که آتش به جانش افتاد. هوزاد پیراهن سپیدی که او خریده بود را به تن داشت؛ پیراهنی که از شدت خیسی به قفسه‌ی سینه‌اش چسبیده بود و لباس زیرین هوزاد را نشان می‌داد. اهرمن سرش را تکان داد تا افکارش را کنار بزند و در همان حین در جایش پرید. از دست هوزاد گرفت و او را وادار به ایستادن کرد. - ب.. ب.. بریم بانو! هوزاد که از حرکت ناگهانی اهرمن مات و مبهوت بود، حیرت‌زده چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را به صورت اهرمن دوخت. - چه شده؟ کجا بریم؟ اهرمن ابروانش را در هم کشید. سر به سمت رود چرخاند تا نگاهش را بدزد. سپس دستانش را با احتیاط به سمت هوزاد برد و بی‌آنکه تنش را لمس کند، از دکمه‌های پیراهن گرفت و به سوی خودش کشید تا چسبندگی‌اش با قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد را از بین ببرد. - جایی که هیچکس نباشه و نبینه! هوزاد که متوجه عمق ماجرا شد، آب دهانش را قورت داد و دستش را به صورت ضربدری جلوی قفسه‌ی سینه‌اش گرفت. اهرمن گره ابروانش را گشود، لبانش را روی هم فشرد و سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد. شرورانه و زمزمه‌وارانه نجوا کرد. - به گمونم برای این کار دیر شده! هوزاد از بابت شرایط موجود، نفس کشیدن را از یاد برده بود و جمله‌ی اهرمن نیز تیر آخر را زد. قلبش افسار گریزاند و مشغول لگد پراکنی به دستانش که روی سینه‌هایش قرار داشتند، شد. شکم اهرمن از شدت خنده‌‌اش لرزید. دست هوزاد را دوباره گرفت و به سمت پل پا تند کرد. هوزاد نیز پا به پایش می‌دوید تا زودتر نجات یابد. از روی پل گذشتند و در آن سویش، لبه‌ی رودخانه ایستادند. اهرمن که در طول مسیر، سخن‌های خجالت‌زده‌ی زیر لبیِ هوزاد با اهورامزدا را می‌شنید، با شیطنت لب از روی لب برداشت. - بانو سوگند می‌خورم که شخصی ندید... هوزاد گویی آسوده خاطر شد و تا خواست دم عمیقی ببلعد، اهرمن جمله‌اش را ادامه داد. - البته جز من!
  4. پارت صد و دوم اهرمن همین را که شنید، مشتی از آب را روانه‌ی تن هوزاد کرد. هوزاد هیجان‌زده خندید، هر دو دستش را درون آب فرو برد و با سرعت، آب بیشتر از پیش‌تری را، به سوی اهرمن پاشید. - بانو خودت خواستی! اهرمن با لحنی تهدیدآمیز این را گفت و برخاست. تا زانو داخل آب رفت و با هر دو دست مشغول آب‌پاشی به سوی هوزاد شد. هوزاد خنده‌کنان و بی‌صدا جیغ‌کشان، دو دستش را مقابل صورتش گرفت تا از آرایشش حفاظت کند. سپس در جایش نیم‌خیز شد و محتاطانه قدم درون رود گذاشت. اهرمن از بازوان هوزاد گرفت تا به حفظ تعادلش کمک کند. هوزاد نفس‌نفس می‌زد و مردمک چشمانش در حدقه می‌لرزیدند. اهرمن که ترس هوزاد را دید، کمی آب به سویش پاشید و مهربان گفت: - نترس، من تموم حواسم به توئه! هوزاد که این را شنید، لبخندی محو روی لبانش طرح خورد. چشمانش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. گویی همان حرف اهرمن کافی بود تا ترسش را به جریان رود بسپارد و برای همیشه بدرقه‌اش کند. هوزاد خم شد و دوباره به سمت اهرمن آب پاشید. اهرمن نیز بازی را آغاز کرد. زیر اشعه‌های گرم خورشید خردادماه، آن دو، بدون ترس و بی‌توجه به چشمان قضاوت‌گر اهالی، ریز خندیدند، آرام جیغ کشیدند و به آب‌بازی پرداختند. در نهایت که خسته شدند، روی همان تخته سنگ نشستند تا نفس‌زدن‌هایشان از بین برود. هوزاد حینی که قفسه‌ی سینه‌اش را می‌فشرد، با دهانی باز لبخندی زد. - وای.. اهرمن.. چقدر.. اهل.. رقابتی! اهرمن که داشت آب صورتش را می‌زدود، بی‌جان خندید. - این وجه از.. تو رو ندیده بودم، بانو.. مقابلت.. کم آوردم. هوزاد لبخند ریزی زد. اهرمن دم عمیقی بلعید و به سوی هوزاد چرخید. با نوک انگشت اشاره‌اش و نوازش‌وارانه، قطرات روی صورت هوزاد را زدود؛ در طول بازی، تمام تلاشش را می‌کرد تا قطره‌ای به چهره‌ی آرایش کرده هوزاد نپاشد. - خوبه که آرایشت هنوز خراب نشده. هوزاد آب دهانش را قورت داد و صورتش را عقب کشید. نمی‌خواست ضربان قلبش، از بابت لمس شدن توسط اهرمن، بیش از آن بالا برود و گونه‌هایش گر بگیرند.
  5. Yammakh

    یه نصیحت واسه نفر قبلیت بنویس

    تو می‌تونی بدرخشی اگه به سمت نور حرکت کنی
  6. Yammakh

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    می‌نوشتم وقتی سرزنش می‌شدم عشق در یک نگاه یا عش پس از دوستی؟
  7. Yammakh

    مشاعره با اسم دختر

    رویا
  8. Yammakh

    مشاعره با آهنگ

    دل دل دلتنگم، با همه دنیا می‌جنگم، با من از هیچی نترس دل دل دل بستم، صبر و قرار رفت از دستم، با من از هیچی نترس
  9. Yammakh

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    دختر عمه و دختر خاله نفرت دوست یا عشق دشمن؟
  10. Yammakh

    اخر فیلم

    گرگینه
    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      خیلیم عالی😂🤭

      فقط اینکه من توی نقد کردن اصلا خوب نیستم خوشم بیاد کلی پیام هیجانی میزارم‌ بلد نیستم بگم از چی خوشم اومده😐😂

    3. Yammakh

      Yammakh

      قرار نیست کسی شخصی رو نقد کنه، نظر دادن و ذوق کردن با مخاطب بهترین حرکته به نظرم

      @هانابانو

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      چون مخاطب قرار رمانو‌ بپسنده‌ 

  11. دیانا؛ بیبی رایدر (یادش شاد)
  12. Yammakh

    تاپیک صوتی Yammakh

    https://cdn.imgurl.ir/uploads/f404601_1000005381_Audio.mp3 شاعر: «شهریار» گوینده: @Yammakh
  13. Yammakh

    تاپیک صوتی Yammakh

    https://cdn.imgurl.ir/uploads/f54568_1000003102_Audio.mp3 شاعر: «فاضل نظری» گوینده: @Yammakh
  14. Yammakh

    تاپیک صوتی Yammakh

    «تاپیک صوتی Yammakh تقدیم می‌کند» در این تاپیک قراره اشعار و دکلمه‌های صوتی‌شده موردعلاقه خودم رو قرار بدم. اسپم ممنوع؛ اما مشتاقانه منتظرم اشعار و متون درخواستی شما رو با ذکر نام شاعر یا نویسنده صوتی کنم. (توی نمایه یا خصوصی ارسال کنید)
  15. Yammakh

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آذر
  16. Yammakh

    مشاعره با اسم پسر🩵

    داوود
  17. ساناز، ملقب به یاماخ، زاده‌ی میاندوآب، ساکن مشهد، ۲۱ ساله. از ۱۴ سالگی انجمن بودم و می‌نوشتم؛ اما هرگز چیزی رو به پایان نرسوندم. پس از سال‌ها با قدرت برگشتم و بالاخره دارم آثارم رو تا انتها می‌نویسم و منتشر می‌کنم. در عرصه‌ی نویسندگی، آرزوم اینه که کتاب‌هام چاپ بشن تا روزی با صدای خودم بخونمشون و صوتیشون کنم. اما آرزوهای دیگه‌م؛ وارد آرایشگری بشم و پس از گرفتن کارشناسی برق، برند الکترونیکی خودم رو توی حیطه‌ی آرایشی-بهداشتی داشته باشم. همچنین دوست دارم کلاس‌های نوازندگی و آواز برم تا برای دل خودم بنوازم و بخونم. صد البته عاشق مجری‌گری، گویندگی و دوبلوری هم هستم و می‌خوام روزی توی این‌ها هم بدرخشم و توی یکی از استودیوهای مطرح ایران مثل سورن یا گلوری کار کنم. اگه موفق شدم مجری بشم؛ حتما یه رئالیتی شو می‌سازم که توش با نویسنده‌های ایران به ویژه نویسنده‌های نودهشتیا گپ و گفت داشته باشم. اما باید دید که به چندتاشون قراره برسم. : )
  18. Yammakh

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آتریا
  19. Yammakh

    مشاعره با اسم پسر🩵

    محمد
×
×
  • اضافه کردن...