رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت دوم گمان می‌بردی که با این واکنش‌هایت، کنش‌های من ادامه نمی‌یابند؛ پس تا زمانی که یقین آوردی دیگر صدای من را نمی‌شنوی، به مظلومانه نالیدنت ادامه دادی. عاقبت سکوتم درون سرت، موجب شد دستانت را از روی گوش‌هایت برداری. ناز، انتظار همین را می‌کشیدم؛ که دوباره به آرامشت طوفان بیندازم. به قصد نابودی همیشگی‌ات و با لحنی خبیثانه، رو به گوش چپت زمزمه کردم؛ شاید می‌خواستم قلبت نیز، سخنانم را بشنود و آزار ببیند. - ناز، اون‌ها من رو به وجود نیاوردن؛ تو من رو خلق کردی! پلک از روی پلک برداشتی که باد، به تندی به درون چشمانت رخنه برد و با سوزشی که بر جای می‌گذاشت، درشت قطراتِ اشکت را روی گونه‌هایت چکاند. دست چپت را بالا آوردی، مشتت را روی قفسه‌ی سینه‌ات فشردی و پی در پی و آرام، سنگین به سینه‌ات مشت زدی. گویا موفق شده بودم با واژه‌هایم به قلبت چنگ بیندازم. این‌بار با تنفر، رو به گوش چپت فریاد کشیدم. - ناز، تو ضعیف بودی و همیشه خودت رو به حسرت‌ها و پشیمونی‌های زندگیت باختی! مشتت روی سینه‌ات، بی‌حرکت و نفست درون سینه‌ات، محبوس ماند. رو به گوش چپت، بازدمم را خشمناک و کشیده بیرون دادم و سپس دوباره فریاد زدم. - ناز، تو بذر عقده رو توی وجودت کاشتی و من از درونت سبز شدم! باد روی خیسی گونه‌هایت می‌نشست و کلافه‌ات می‌کرد؛ دست راستت را بالا بردی و اشک‌های خشک شده‌ات را زدودی. به میانه‌ی سرت گریختم و بین دو نیم‌کره‌ی مغزت در خودم جمع شدم. زمزمه‌‌ام درون سرت پژواک شد. - ناز، من بیشتر از تو رنج می‌کشم. نخستین مرتبه بود که حالِ غم‌انگیز خود را به تو نشان می‌دادم؛ پس مات و مبهوت ماندنت برایم قابل پیش‌بینی بود. نجوای امیدوارانه‌ام در اوج نومیدی، دوباره بین نیم‌کره‌های سرت انعکاس یافت. - ناز، تو باید بمیری تا هر دومون از قفس غم آزاد بشیم. به قطع یقین، این وجهه‌ی صادقِ من، این توده عقده‌یِ افسردگی، بود که موجب شد افکار پریدن را درون سرت ببینم.
  2. «به نام ایزدی که تو را، به واسطه‌ی او، از بهر من، رهایی بخشید» پارت اول نه کفش پایت بود، نه جوراب و با هر قدم خود، قطره‌هایی از خونِ زخم‌هایت را روی زمین به جای می‌گذاشتی. آخرین گام‌های بی‌جانت را روی سنگ‌های ریز و تیز سطح زمین، تا لبه‌ی پرتگاهِ کوه کشیدی. بی‌واهمه روی پرتگاه متوقف شدی. چشمان نیمه‌باز و بی روحت را به آسمان خاکستری و گرفته دوختی و لحظه‌ای بعد پلک روی پلک نهادی. قفسه‌ی سینه‌ات به سختی بالا و پایین می‌رفت و نفس کشیدن حتی در هوای آزادِ کوهستان نیز، برایت غیرممکن بود. بادِ کوهستان به آرامی می‌وزید، خود را از لابه‌لای تار به‌ تار گیسوان کوتاهت عبور می‌داد و آنان را دلربایانه به رقص وامی‌داشت. دستان رنگ پریده‌ات را روی دامنِ پیراهن مشکینت، که در دست باد این سوی و آن سوی می‌رفت گذاشتی و تکه‌ای از پارچه‌اش را به درون مشت‌هایت گرفتی. ناز، این تصویر از تو در این فضای غم‌آلود، می‌توانست زیباترین و تاثیرگذارترین قاب انتخابی برای «مُردن» تو باشد؛ پس نجوایم، ستمگرانه مابین نیم‌کره‌های مغزت پژواک شد. - ناز، با پریدنت پایانت رو رقم بزن و بمیر! گویی با شنیدن صدای من، دم‌هایت بی‌بازدم شدند و قفسه‌ی سینه‌ات بی‌حرکت ماند. سر به پایین انداختی، پلک‌ از روی پلک برداشتی و چشمان نیمه‌باز و اشک‌آلودت را به قعرِ درّه دوختی. لب‌های خشک و لرزانت را به سختی از روی هم برداشتی تا چیزی بگویی، اما فقط سکوت از حنجره‌ات خارج شد. دوباره درون سرت، رو به گوش راستت، با سنگدلی تمام زمزمه کردم. - ناز، انتظار چی رو می‌کشی؛ نجات یافتن؟ مشت دست راستت را گشودی و پس از رها کردن پارچه‌ی دامن پیراهنت، گوشَت را فشردی. در همان حال، به سختی دمی بلعیدی که ریه‌هایت را سوزاند و قفسه‌ی سینه‌ات را بالا برد. بی‌رحمانه و تاکیدوارانه درون سرت، رو به گوش چپت غریدم. - ناز، همه‌ی فرصتای تو سوختن! ناز، تو محکوم به فنایی! مشت دست چپت را هم گشودی و پس از رها کردن پارچه‌ی دامن پیراهنت، گوش دیگرت را فشردی. به نظر می‌رسید که موفق شده بودم تا برای باری دیگر به روحت چنگ بیاندازم. طولی نکشید که چشمانت را بستی، ابروانت را در هم گره زدی، به پره‌های بینی‌ات چین انداختی، گوشه‌ی لبانت را به پایین مایل کردی و در همان حین، با بیچارگی محض و پی‌در‌پی، بی‌صدا و نالان جیغ کشیدی.
  3. نام رمان: نوازش روح ناز نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه خلاصه: آن‌ها که مدام حسرت به دلت انداختند و پشیمانت کردند، من در درونت زاده شدم. عقده‌های فروخورده‌‌ات بودم و در وجودت ریشه زدم؛ روانت را ربودم و جسمت را خراش انداختم، احساساتت را به مثل تاریکی وجودم درآوردم و منطقت را به بند و اسارت گرفتم. تو نیز از شهر و اجتماع، به روستایی دور افتاده گریختی تا مرا به قتل برسانی؛ اما این من بودم که همیشه قدمی سریع‌تر از تو برمی‌داشتم. چیزی به موفقیت، نابودی دائمی تو، نمانده بود که او از راه رسید. او که آمد؛ دیگر نه وسوسه‌هایم و نه فریادهایم، هیچ‌یک در درونت، بر تو، اثر نداشت. مقدمه: گمان می‌بردم من پیروز خواهم شد؛ اما لبخندهایی که او، روی لب‌هایت طرح می‌زد، از قطره اشک‌هایی که من روی گونه‌هایت می‌چکاندم، تاثیرگذارتر بودند. پی‌نوشت: این رمان الهام گرفته شده از واقعیت می‌باشد. «ویژه‌ی مسابقه‌ی رمان‌نویسی»
  4. درخواست نقد داستان پایان یافته‌م رو دارم مدیر منتقدین خودت مجابم میکنی از این راه وارد شم😂
  5. «ویراستاری» بر خلاف ملاک‌های پیشین که در باطن روایت اثر می‌گذارند، ویراستاری درست، ظاهر اثر را آراسته می‌کند. برای آرایش ظاهر اثر؛ به لحن روان و یکدست، جمله‌بندی‌های صحیح و رعایت علائم نگارشی نیازمندیم. 🍀در ملاک ویراستاری، منظور از لحن، همان نوع نثر و زمان افعال جملات است. نویسنده می‌تواند برای روایتش از لحن‌های ادبی، نیمه‌ادبی و یا عامیانه بهره ببرد اما نمی‌تواند برای مونولوگ‌هایش همه‌ی این موارد را اجرا کند. چرا که پرش لحن نباید در هیچ نقطه از اثر وجود داشته باشد. لحن ادبی: جملات بلند و آراسته، کلمات کهن و شاعرانه، ساختار رسمی و گاهی پیچیده. لحن نیمه‌ادبی: جملات متوسط، کلمات روزمره اما نه عامیانه، ساختار ساده اما محکم. لحن عامیانه: جملات کوتاه، کلمات گفتاری، ساختار نزدیک به مکالمه، گاهی ناقص. نویسنده باید یکی را انتخاب کند و تا آخر وفادار بماند. علاوه بر نبود پرش بین لحن‌های ادبی، نیمه‌ادبی و عامیانه، کلمات و اصطلاحات به کار رفته در نوشتن جملات نیز، می‌بایست متناسب و در تعادل با لحن انتخابی باشند. اگر لحن ادبی انتخاب کرده‌ای: - نمی‌تونی وسط روایت بگی «یهو دید»، «زد زیر گریه»، «رفت تو دلش». - باید بگویی «ناگهان»، «گریه‌اش گرفت»، «در دلش اندیشید». اگر لحن عامیانه انتخاب کرده‌ای: - نمی‌تونی بگی «بدینسان»، «متعاقباً»، «چنانچه». - باید بگی «این جوری»، «بعدش»، «اگه». این هماهنگی، به اثر انسجام می‌بخشد. خواننده حس می‌کند یک نفر دارد حرف می‌زند، نه چند نفر. زمان افعال مونولوگ‌ها نیز نباید در طول روایت دست‌خوش تغییرات شود. اگر راوی در زمان گذشته روایت می‌کند، نمی‌تواند ناگهان به حال بپرد، مگر اینکه پیرنگ موجب استثنا قائل شدن شود. تغییر زمان فعل بی‌دلیل، خواننده را گیج می‌کند. اگر راوی گذشته می‌گوید، تا آخر گذشته بگوید. اگر حال می‌گوید، تا آخر حال بگوید. مگر آن‌که شکستن این قاعده، خودش یک تکنیک باشد و در خدمت داستان. 🍀در ملاک ویراستاری، جمله‌بندی به معنای چیدمان کلمات و عبارات در کنار هم برای رسیدن به یک ریتم و انسجام است. یک جمله‌ی درست، عناصر اصلی خود را دارد. اما مهم‌تر از حضور این عناصر، طول جمله، نوع ساختار، و هماهنگی آن با لحن انتخابی است. جملات کوتاه، معمولاً حداکثر ده تا دوازده کلمه دارند و یک گزاره ساده را بیان می‌کنند. این جملات، شتاب، هیجان، تعلیق و ضرب را به متن می‌دهند. جملات متوسط، پانزده تا بیست کلمه هستند و می‌توانند دو گزاره یا یک گزاره با چند قید و متمم داشته باشند. این جملات، روایت آرام، توضیح، و حرکت منطقی را ممکن می‌کنند. جملات بلند، بیش از بیست و پنج کلمه دارند، با چند گزاره و ویرگول‌های متعدد. این جملات، نفس‌گیری، توصیف شاعرانه، و فضاسازی عمیق را به همراه می‌آورند. اگر همه‌ی جملات کوتاه باشند، متن تند و تند می‌شود و خواننده خسته می‌شود. اگر همه بلند باشند، نفس‌گیری متن می‌افتد و خواننده گم می‌شود. تنوع، کلید جمله‌بندی خوب است. در لحن ادبی، جملات اغلب بلند و نفس‌گیر هستند. افعال به صورت کامل نوشته می‌شوند، مانند «می‌رفت»، «می‌گفت»، «نمی‌توانست». از شکستن کلمات و کوتاه‌سازی مثل «نمی‌دونم» یا «می‌خوام» پرهیز می‌شود. ویرگول‌ها زیادند اما سر جای خود قرار دارند. در لحن نیمه‌ادبی، جملات ترکیبی از کوتاه و متوسط هستند. افعال معمولاً کامل می‌آیند، اما گاهی شکستگی جزئی دارند. از شکستن‌های شدید مثل «می‌رم» یا «می‌خوام» پرهیز می‌شود، اما متن به اندازه‌ی لحن ادبی، رسمی و آراسته نیست. در لحن عامیانه، جملات اغلب کوتاه و بریده‌بریده هستند. افعال شکسته می‌شوند: «نمی‌دونم»، «می‌خوام»، «نمی‌تونم»، «رفتم»، «گفتمش». فعل‌ها گاهی بدون شناسه می‌آیند، مثل «هرچی بود گفتم، خودش فهمید». این لحن، نزدیک به گفتار و محاوره است. در نثر فارسی، قاعده‌ی غالب این است که فعل در انتهای جمله بیاید. جابه‌جایی آن باید هدفمند باشد، مثلاً برای تأکید یا ایجاد ریتم. همچنین نهاد و فعل باید نزدیک به هم قرار بگیرند؛ اگر فاصله بگیرند، جمله سنگین می‌شود. شکستن فعل‌ها در نثر ادبی ممنوع است، در نیمه‌ادبی محدود، و در عامیانه رایج. جملات ناقص در نثر ادبی خطا محسوب می‌شوند، اما در نثر عامیانه گاهی برای ایجاد حس گفتار استفاده می‌شوند. تنوع در بلندی و کوتاهی جملات، باعث حفظ انرژی خواننده می‌شود. نویسنده باید بداند چه زمانی جمله را ببرد و چه زمانی بکشد. جمله‌بندی خوب، یعنی جمله نفس می‌کشد، نفس خواننده را بند نمی‌آورد، و هماهنگ است با لحنی که نویسنده انتخاب کرده است. در نوشتار رسمی و ادبی، «را» همواره به صورت کامل نوشته می‌شود: «کتاب را خواندم»، «دستش را گرفتم». اما در گفتار عامیانه و در برخی متون با لحن محاوره‌ای، «را» به «رو» تبدیل می‌شود: «کتاب رو خوندم»، «دستش رو گرفتم». در نثر ادبی، شکستن «را» به «رو» یک خطای ویراستاری محسوب می‌شود و لحن متن را از حالت رسمی و شاعرانه خارج می‌کند. در نثر نیمه‌ادبی، استفاده از «رو» بستگی به نزدیکی متن به گفتار دارد و به تصمیم نویسنده برمی‌گردد. در نثر عامیانه، «رو» نه تنها اشتباه نیست، که طبیعی و ضروری است. مشکل زمانی پیش می‌آید که نویسنده لحن ادبی را انتخاب کرده، اما ناخواسته از «رو» استفاده می‌کند. این ناهماهنگی، پرش لحن محسوب می‌شود و خواننده را از فضای داستان خارج می‌کند. قانون ساده است: اگر لحنت ادبی است، «را» بنویس، نه «رو». اگر عامیانه است، «رو» اشکالی ندارد. اما هیچ‌وقت در یک متن، گاهی «را» و گاهی «رو» به کار نبر. همچنین استفاده از «و» به جای «را» یا «رو» بزرگ‌ترین اشتباه در بخش ویراستاری می‌باشد. 🍀 در ملاک ویراستاری، علائم نگارشی حکم چراغ‌های راهنمایی متن را دارند؛ بدون آنها خواننده نمی‌داند کجا بایستد، کجا نفس بکشد، کجا سوال بپرسد، کجا تعجب کند و... • نقطه (.) پایان جمله است. جملات کامل و مستقل را از هم جدا می‌کند. در انتهای جمله‌های خبری و امری غیرتعجبی می‌آید. وقتی خواننده به نقطه می‌رسد، نفس می‌کشد. • ویرگول (،) مکث کوتاه است. درون جمله، اجزای غیراصلی را از اصلی جدا می‌کند؛ قیدها، عبارت‌های معترضه، و شمارش‌ها را از هم متمایز می‌کند. ویرگول به جمله ریتم می‌دهد. نبود آن، جمله را شتاب‌زده و گیج‌کننده می‌کند. زیادی آن، جمله را لکنت‌دار و خسته‌کننده. • نقطه‌ویرگول (؛) مکثی میان ویرگول و نقطه است. جملات کوتاه مرتبطی را که خودشان جمله‌ی مستقلی نیستند، به هم وصل می‌کند. همچنین در فهرست‌هایی که خودشان ویرگول دارند، برای جلوگیری از تداخل به کار می‌رود. • دو نقطه (:) پیش از توضیح، فهرست، یا نقل قول غیرمستقیم می‌آید. خواننده را برای شنیدن ادامه آماده می‌کند. • علامت سوال (؟) پایان جمله‌ی پرسشی است. خواننده را به تعلیق دعوت می‌کند. نباید در جمله‌های خبری یا تعجبی استفاده شود. • علامت تعجب (!) پایان جمله‌ی هیجانی، امری، دعایی، یا حاکی از شگفتی است. استفاده از آن باید به اندازه باشد؛ زیادی آن، متن را شتاب‌زده و مبتذل می‌کند. • گیومه (« ») در انجمن، برای نشانه‌گذاری دیالوگ از خط تیره استفاده می‌شود؛ پس نیاز به گیومه در دیالوگ نیست. اما گیومه در جاهای دیگر به کار می‌رود: برای نقل قول مستقیم از منابع دیگر، برای کلمات یا عبارت‌هایی که در معنای غیرمعمول به کار رفته‌اند، برای اشاره به یک کلمه به عنوان خودِ کلمه، و برای نشان دادن طعنه یا کنایه. • خط تیره (-) در انجمن، خط تیره نشانه‌ی شروع دیالوگ است. هر بار که شخصیت عوض می‌شود، خط تیره می‌آید و سپس متن دیالوگ نوشته می‌شود. خط تیره باید از متن دیالوگ فاصله داشته باشد (یک فاصله). در پایان دیالوگ، اگر راوی بعد از آن توضیحی دارد، دیالوگ با نقطه، علامت سوال، علامت تعجب یا سه نقطه تمام می‌شود و سپس توضیح راوی می‌آید. • سه نقطه (...) برای نشان دادن تردید، مکث، ناتمام ماندن جمله، یا حذف عمدی بخشی از متن به کار می‌رود. ادب ویراستاری این است که سه نقطه بیشتر از سه تا نباشد (نه پنج تا یا هفت تا) و سرجایش کم استفاده شود، نه زیاد. زیادی آن، متن را شُل و بی‌ریتم می‌کند. • پرانتز () برای توضیح اضافی، مثال، اشاره به منبع، یا بیان یک مطلب فرعی (مثل متن آهنگ) در میان جمله به کار می‌رود. در متون ادبی، استفاده از پرانتز کمتر از متون علمی و رسمی است و گاهی با خط تیره جایگزین می‌شود. «با تشکر از دیپ‌سیک بابت کامل کردن ملاک ویراستاری»
  6. درود بانو چقدر انگیزه گرفتم برا ادامه ذوق فراوان چون کمتر کسی ایده ها رو ایرانیزه میکنه. و خب من عاشق ایران باستانم مرسی بانوی من، امیدوارم همگی در کنار هم بدرخشیم و معروف شیم✨🌝
  7. درود و سپاس من آدم انتقاد پذیری نیستم ابدا ولی دقیقا چیزهایی رو بیان کردی که خودمم آگاه بودم بهشون و قرار بود درستشون کنم. :) آره ویراستاری مونولوگ‌ها و دیالوگ‌ها رو یک‌بار و به صورت جانانه باید انجام بدم. و درباره اطلاعات دادن راجع به اهریمن و اهورامزدا و و... این برام جدید بود و باید روش فکر کنم تا ببینم میتونم هم توی پی‌نوشت پارت صفر بیارم، هم داخل رمان. و اینکه سبکم برای سیر، کشمکش‌های کوچیکه تا ناگهان به نقاط بحرانی و اوج برسم. و چون رمان قراره طولانی‌ترین رمان سایت باشه ممکنه به نظر برسه که ریتمش کنده. اما خب ریتم ملایم و عاشقانه‌ای داره؛ می‌خوام عشق تدریجی و افسانه‌ای رو نشون بدم. فضاسازی هم یکی از ضعف‌های منه، چون همیشه ذره‌ذره انجامش میدم. و خب راجع به خونه‌های اون دوران و تیسفون و غیره توی فصل‌های مرتبط صحبت خواهد شد. نکته ریز؛ در واقع راوی دانای کل نیست و محدود به حواس پنجگانه‌ی اهرمن و هوزاده، اون‌ها جز هم چیزی رو حس نمی‌کنن و من خواستم این مشهود باشه کاملا. مچکرم بابت این نقد✨🌝
  8. اخلاق خوب: خشم و ابراز آن اخلاق بد: خشم و ابراز آن پ.ن: هیچ بدی و خوبی وجود نداره از نظرم و آدما متعادل آفریده شدن، اما خب یه سریا از این تعادل خارجن.
  9. اخلاق خوب: خوبی کردن به یه سری آدما اخلاق بد: خوبی کردن به یه سری آدما عمیق بهش فکر کنین!
  10. Yammakh

    مشاعره با اسم پسر🩵

    رنگو
  11. Yammakh

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آهو
  12. عزیزم یه چیزی که نه خیلی جیغ باشه و نه خیلی بی حال.😅 دارم روش کار میکنم ولی نمیفهمه هرچی بهش میگم، ولی بازم روش کار می‌کنم
  13. @Seoda mohebby میگه که: می‌خوام همشون کنار هم باشن. میشه بگی: بنظرتون کنار هم باشن بهتر نیست؟
  14. ساناز، همه چیز که از دست رود؛ دیگر امیدی برای دم و انگیزه‌ای برای بازدم باقی نمی‌ماند. برای من نیز، رفت؛ نماند.
  15. «پیرنگ و خلاقیت» امروزه روز، اکثریت ایده‌ها نوشته شده‌اند و ممکن است پردازش دوباره به آن ایده‌ها، کلیشه‌ها را به وجود بیاورد. اما نویسندگی بر مبنای خلاقیت می‌تواند همه‌ی کلیشه‌ها را از بین ببرد؛ چرا که خلاقیت، قدرت نامحدود هر انسان می‌باشد. جمجمه، ستون فقرات، دنده‌ها و مابقی استخوان‌بندی آناتومی انسان برای قوت داشتن به ماده‌های مغذی کلسیم، فسفر، منیزیم، روی، مس، منگنز، ویتامین و پروتئین نیاز دارد؛ دقیقا مانند رابطه‌ی پیرنگ و خلاقیت. پیرنگ همان استخوان‌بندی‌های اثرمان می‌باشد و ماده‌های مغذی همان خلاقیت‌ ما. پیرنگ بدون خلاقیت دقیقا به مثل استخوان‌های ترک‌خورده، شکسته، بی‌استوار و بی‌قوت در بدنی ضعیف و ناتوان خواهد بود؛ اما چطور می‌توانیم خلاقیت را در روایت و پیرنگمان داشته باشیم و کلیشه‌ها را شکست دهیم؟ 🍀 خودمان باشیم و به سبک تصورات خود، ساختار روایتمان را محکم و استوار بسازیم؛ بدون تقلید از دیگران و بدون استفاده از فرمول‌ها و تکنیک دیگران. پس باید پیرنگ را بشناسیم تا بتوانیم ساختاری قدرتمند و خلاقانه‌ای خلق کنیم. پیرنگ متشکل از شروع، ناپایداری، گسترش، تعلیق، نقاط اوج، گره گشایی و پایان می‌باشد که: • شروع: نخستین نقطه از بازه‌ی زمانی اثر • نقاط اوج: نقاط بحرانی از بازه‌ی زمانی اثر • پایان: آخرین نقطه از بازه‌ی زمانی اثر از آن‌جایی که پیرنگ مانند یک نمودار خطی می‌باشد؛ بهتر است نخست، آغاز، نقاط اوج و پایان آن را به صورت نقطه‌گذاری شده مشخص کنیم. این عمل به ما کمک می‌کند تا بتوانیم با اطمینان خاطر به چهار مورد دیگر بپردازیم. • ناپایداری: گِره‌‌افکنی و برَ هم زننده‌ی تعادل در واقع، ناپایداری دقیقا همان دلیل یا دلایلی است که در زندگی شخصیت‌های روایت می‌افتد و روایت را می‌سازد. و این خود نویسنده است که باید طبق ایده‌اش، گره‌ها را به موقع ایجاد کرده و تعادل را بر هم بزند. • تعلیق: نفس حبس شده‌ی مخاطبان اثر تعلیق همان منتظر نگه داشتن مخاطب برای رخداد اتفاقی در روایت می‌باشد. تعلیق‌های موجود در روایت می‌توانند کوتاه باشند یا بلند؛ برای مثال حقیقتی که دیر یا زود برملا می‌شود، رویدادی که دیر یا زود اتفاق می‌افتد و... • گره‌گشایی: بازگشت تعادل به به روایت عنصر گره‌گشایی در پیرنگ، اشاره به نقطه‌ یا نقاطی از روایت دارد که در آن بالاخره تنش‌ها فروکش می‌کنند و گره‌ها یا باز می‌شوند و یا نه، بسته می‌مانند. این نظر شخصی نویسنده است که گره‌ها را باز کند یا بسته نگه دارد؛ در هر صورت به نحوی مختص به خود و ایده‌اش، با از بین بردن کشمکش‌ها، تعادل را ایجاد می‌کند. گره‌گشایی باید منطقی باشد. 🍀 چگونه در نوشتن پیرنگ خلاق باشیم؟ ابتدا باید عناصر آن را به صورت ساده و مختصر بنویسیم. سپس از قوه‌ی تخیل شخصی خود کمک بگیریم تا بتوانیم خلاقیت را به هر یک تزریق کنیم. برای هر بخش از خود سوال کنیم و به پاسخش خوب بیاندیشیم. - به این ایده چه شروعی بدم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ شروعم مثبت باشه؟ خنثی باشه؟ منفی باشه؟ با چه سِیر (شیبی) پیش بره؟ - اگر مثبت بود؛ اوج بگیره؟ یکنواخت پیش بره؟ یا سیری نزولی داشته باشه؟ (آغاز با حادثه‌ای خوب) - اگر خنثی بود؛ اوج بگیره؟ یکنواخت پیش بره؟ یا سیری نزولی داشته باشه؟ (آغاز بدون حادثه) - اگر منفی باشه؛ اوج بگیره؟ یکنواخت پیش بره؟ یا سیری نزولی داشته باشه؟ (آغاز با حادثه‌ای بد) - و... پس از انتخاب نوع شروع و بخشیدن سِیر مورد نظر به آن، باید ناپایداری را در دل آن به روایت درآورد. در واقع در نقطه‌ی شروع، ما باید برای گِره‌افکنی و بَرهم زدن تعادل، مقدمه چینی کنیم. بهترین سوال‌هایی که می‌توانیم در این بخش از خود، برای ارتقای پیرنگ نوشته شده بپرسیم: - به این ایده چه ناپایداری‌هایی رو ببخشم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ - گره‌ها رو با هم ایجاد کنم تا تعادل رو در یک نقطه و صورت کامل به هم بزنم؟ - گره‌ها رو تدریجی به روایت اضافه کنم تا تعادل رو ذره‌ذره و در چند نقطه از بین ببرم؟ - و... ناپایداری‌ها که ایجاد شدند؛ زمانِ به تفکر فرو رفتن برای ایجاد تعلیق از راه می‌رسد. ایجاد تعلیق در جهت برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب، برای دانستن این‌که گره‌ها چه زمانی و به چه صورت گشایش می‌یابند، تنش‌ها و کشمکش‌ها چه زمانی و به چه صورت فروکش می‌کنند و تعادل چه زمانی و به چه صورت به روایت بازمیگردد، می‌باشد. سوال‌هایی که می‌توانیم برای این عنصر و ارتقایش از خود بپرسیم: - به این ایده، چه تعلیق‌هایی ببخشم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ - چطوری بدون این که قابل حدس باشم، حس کنجکاوی مخاطب رو تا زمان گره‌‌گشایی حفظ کنم؟ - و... اما باید به این توجه داشته باشیم که تعلیق‌ها باید در دل عنصر گسترش حضور پیدا کنند. گسترش، همان زنجیره‌ی رویدادهایی است که شخصیت را از نقطه‌ی ناپایداری تا نقاط اوج می‌برد؛ جایی که مخاطب شاهد تلاش‌ها، اشتباهات، یادگیری‌ها و تغییرات شخصیت می‌شود. اگر تعلیق در این بخش نباشد، خواننده از میانه‌ی داستان خسته می‌شود، چون دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادن ندارد. تعلیق در گسترش یعنی: در هر مرحله از پیشرفت داستان، یک سوال بی‌پاسخ یا یک انتظار نفس‌گیر وجود داشته باشد که خواننده را به جلو بکشاند. سوال‌هایی که می‌توان برای این عنصر، از خود پرسید: - به این ایده چه شاخ و برگ‌هایی بدم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ - آیا شخصیت‌ها در این مسیر، تغییر می‌کنن؟ - آیا گسترش من بی‌جهت طولانی شده یا برعکس، خیلی سریع از ناپایداری به نقطه‌ی اوج رسیده؟ - آیا کشمکش‌ها به اندازه‌ی کافی متنوع هستن یا تکراری شدن؟ - آیا می‌تونم خطی فرعی اضافه کنم که به غنی‌تر شدن گسترش کمک کنه؟ - آیا می‌تونم توی میانه‌ی راه، یک رویداد غیرمنتظره اضافه کنم که مسیر داستان رو عوض کنه؟ - و... و این هنر و خلاقیت نویسنده است که چگونه ابتدا، پیرنگ اثرش را برای خودش تکمیل کند تا بتواند با اطمینان کامل و بی‌وقفه نوشتنش را آغاز کرده و به آن بپردازد.
  16. پارت صد و دهم هوزاد که بوسه‌های اهرمن را روی پاهایش احساس کرده بود، چشمانش از حیرت در حدقه گشاد شدند و قلبش، دیوانه‌وارانه درون سینه‌اش می‌تپید. اهرمن صورتش را در جهت‌های چپ و راست و پی در پی تکان داد تا آب را از روی چهره و گیسوانش بزداید. سپس دم عمیقی بلعید تا هیجانش را کنترل کند و در همان حین، با دهانی نیمه‌ باز لبخندی روی لبانش نشاند. - خب بانو، حالا کرال بزن؛ عقب، جلو، آرام و توی جهات مخالف. هوزاد پلک روی پلک گذاشت و پس از کشیدن نفسی عمیق و بی‌صدا، در سکوت گفته‌های اهرمن را انجام داد. اهرمن که چشمانش را به آب دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحله‌ی دیگری از آموزشتات خود، لبخندی از روی رضایت، روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند. - آفرین، هوزاد! حالا بچرخ. هوزاد دمی لرزان بلعید و دست چپش را از روی لبه‌ی رود برداشت؛ در همان حینی که می‌چرخید، چشم گشود. اهرمن به عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد که ترسی کمرنگ را در خود جای داده بودند، خیره شد. لبخندی محو روی لبانش طرح زد و با لحنی مهربان، لب از روی لب برداشت. - نترس بانو، من همراهتم. هوزاد در همان حال که با پاهایش کرال می‌زد، دست راستش را نیز از روی لبه‌ی رود برداشت. پیش از آن‌که آب هوزاد را ببلعد و پایین بکشد، اهرمن از دستانش گرفت. - و مرحله‌ی آخر؛ با دستانت روی سطح آب، تصویر ماه کامل رو بکش. هوزاد ابروانش را در هم کشید و چشم ریز کرد؛ چرا که در سر، در پی یافتن تصویر ماه کامل بود. با یادآوری طرحی که اهرمن در گذشته، از ماه کامل روی کف دستش کشیده بود، گره ابروانش گشوده شدند و لبخندی روی لبانش پهن شد. - بانو، تصویرش رو به یاد آوردی؟ هوزاد، ذوق زده سرش را تکان داد و در همان حین که مچ دستانش توسط دستان ورزیده‌ی اهرمن احاطه شده بودند، با دو دست، روی سطح آب، دایره‌ای به تصویر درآورد. - شگفتا بانوی زیرک! همزمان که در حال کرال زدنی، پی در پی ماه رو به تصویر بکش. هوزاد در گفته‌های اهرمن غرق شده بود و آموزه‌های او را دقیق انجام می‌داد؛ طوری که متوجه نشده بود که اهرمن مچ دستانش را رها ساخته و او داشت به تنهایی شنا می‌کرد. لحظاتی بعد، اهرمن حینی که رو به هوزاد، به لبه‌ی رودخانه تکیه زده بود و با افتخار او را می‌نگریست، لب از روی لب برداشت. - حال که از آب نمی‌ترسی و در حال شنا کردنی، آب رو بیشتر دوست می‌داری یا اهرمن رو؟
  17. بانوی ...رزه «سورنا»
  18. p104865_IMG_20260502_095252.jpg

    نام اثر: یاماخ؛ جغد شبانه روزی

  19. Yammakh

    فیلم کره‌ای معرفی کنین بروبچ

    سریال: دفترچه زندان (کمدی سیاه) تا قسمت ۳ بهش فرصت بده که بعد از دیدنش پشیمون نمی‌شی
×
×
  • اضافه کردن...