-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
پارت ششم چشمان اردشیر شاه با دیدن دریاسالار، دریا، که سالم و سلامت آن هم به همراه دزدان دریایی بازگشته بود، درخشید. تندی از روی تختش برخاست و با قدمهایی شاهوارانه از پلههای مرمرین پایین رفت. سپس مقابل دریا ایستاد، کمر خم ساخت و از بازوان زرهپوش او گرفت. دریا را وادار به ایستادن کرد و در همان حین، با لحنی پدرانه او را مخاطب قرار داد. - درود پدرت بر تو دخترم؛ خوش بازگشتی! لبخندی عمیق روی لبان دریا پهن شد. دریا در جایش ایستاد و نگاه دلتنگش را به اردشیر شاه دوخت. اردشیر شاه نیز، نتوانست مقابل حاضران اندرون تالار جلوی خود را بگیرد؛ دریا را به آغوش کشید و بوسهای پدرانه روی فرق سر او کاشت. والدین دریا، از نزدیکان اردشیر شاه بودند که حین بازگشت به تیسفون، کشتیشان مورد هجوم دزدان دریایی آن زمان قرار گرفت. لحظهی حمله دزدان، دریای خردسال داخل اتاقک در حال استراحت بود و با شنیدن صدای جنگ از بیرون، طبق گفتهها و تاکیدات پدر و مادرش پنهان شد. پس از خوابیدن صداها، دریا از مخفیگاهش بیرون آمد و دید که پدرش، مادرش و تمام ناویان کشته شدهاند و ثروتشان نیز به تاراج رفتهاست. دریا به مدت نیمروز، بالای سر پدرش و مادرش و ناویانشان گریست؛ اما عاقبت با دانش دست و پا شکستهای که از کشتیرانی داشت، کشتی قبرستانشده را به اسکله رساند. اردشیر شاه که آن زمان تازه به سلطنت رسیده بود، خواست دریا را به عنوان فرزند خواندهاش برگزیند؛ ولیکن با مخالفت درباریان مواجه شد. هرچند دریا زیر نظر او رشد کرد و تربیت شد؛ دریا همیشه دختر اردشیر بود و اردشیر همیشه پدر دریا. - پدر، به لطف نیایشهای شما که بدرقهی راهم بودن، ماموریتم رو با موفقیت به پایان رسوندم. دریا حینی که از آغوش اردشیر شاه فاصله میگرفت، این را گفت و خود را کنار کشید. اردشیر شاه نگاهش را به دزدان دریایی که چشمانی گشاد شدهشان، بین شاهنشاه کشور و دریالاسالار در گردش بود؛ گویی هر شش نفرشان، دهانشان از رابطهی بین آن دو، باز مانده بود. اردشیر شاه کف دست چپش را روی شانهی دریا گذاشت و به نشان افتخار، چند مرتبهای رویش کوبید. سپس لبخند مقتدرانهای روی لبانش نشاند و به سوی شاهو و یارانش گام برداشت. - بنامیزدا! دزدان افسانهای جوانمرد! سپس اخم کمرنگی روی پیشانیاش طرح زد. مقابل شاهو ایستاد، کمر خم ساخت و از بازان عریان و عضلانی او گرفت. شاهو را وادار به ایستادن کرد و در همان حین، با لحنی دلخور سربازان را مخاطب قرار داد. - چرا مهمانان رو بستین؟ ریسمانها رو باز کنین. شاهو و یارانش که از تضادِ رفتار شاهنشاه و رفتار زیردستان او با خودشان در بهت بودند، ابروانشان همزمان با یکدیگر بالا پریدند. شاهو چشمان ریز شدهاش را به نگاه نافذ اردشیر شاه دوخت و با لحنی کنجکاو از شخص او پرسید. - شاهنشاه اردشیر، با تمام اعدامیها قبل از مرگشون مهربان میشن؟ لبان اردشیر شاه از یکدیگر فاصله گرفتند و صدای خندهی کوتاه و شاهانهاش از حنجرهاش بیرون آمد. لحظات کوتاهی بعد، اردشیر شاه خندهاش را به لبخندی دوستانه مبدل کرد و رو به شاهو گفت: - نه پسر جوان، به عنوان دزد اینجا نیستین؛ بلکه مهمان مایید. پس از گفتهاش لبخند اطمینانبخشانهای روی لبانش نشاند. سپس چرخید و به سوی دریا قدم برداشت. به نزد دریا که رسید، دست راستش را روی شانهی راست او نهاد و با صدایی آرام فرمان داد. - به اونها اقامتگاه بدین و پس از استحمام، به تالار غذاخوری همراهیشون کنین.
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و هشتم ابولفضل دو دستش رو اطرافش گشود و سرش رو به سمتِ راست چرخوند. سپس چشم بست و نیمرخ زاویهدارش رو تقدیم ساغر کرد. در آخر، با لحنی مفتخرانه که اغراقآمیز بود، لب از روی لب برداشت. - نام: ابولفضل نجیب، لقب: ابول ساقی، مدرک: ارشد آیتی، آیکیو: ۱۵۰ و اما شغل... ابولفضل کلامش رو لحظهای کوتاه برید. سپس دو دستش رو بست و بعد از پایین انداختن سرش، با لحنی شرمنده و آلوده به خنده ادامه داد. - شغل: ساقی فراری. ساغر که کجلبخند به لب و دست به سینه داشت به بیوگرافی خندهدار ابولفضل از خودش گوش میکرد، با شنیدن شغلش نتونست جلوی انفجار ناگهانیش رو بگیره و مثل یه بمب ترکید. لحظاتی طولانی، دو دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود، تا صدای قهقهههای نسبتاً بلندش رو کمتر کنه؛ اما بیتاثیر بود و خندهش توی زیرزمین اکو میشد. ابولفضل ابروهاش رو به هم گره زد و با جدیتی ساختگی که رگههای خنده درونش موج میزد، با غمی مصنوعی نالید. - خندهدار نیست؛ باید گریه کنیم که مهندس مملکت ساقی فراری شده! ساغر لب زیرینش رو گزید، چشمهای تَر شدهش رو به ابولفضل دوخت و حینی که سعی داشت خندهش رو بخوره، گفت: - برای همین میخندم دیگه! ابولفضل کجلبخندش رو به گونهی راستش چسبوند و صدای پوزخندش رو افسوسوارانه و «هعی» مانند، از حنجرهش بیرون داد. ساغر هم برای صاف شدن گلوش، سرفهای زد. سپس دست راستش رو به سمت ابولفضل دراز کرد و با خندهای که به لبخندی ملیح مبدل شده بود، نگاه مهربونش رو به ابولفضل دوخت. - اونا لیاقت هوش و ذکاوتت رو نداشتن؛ ولی من ازت حمایت میکنم. ابولفضل نجیب نابغه، با من همکاری میکنی؟ گفته شدن اون جمله و اون سوال توسط ساغر همانا و فرو ریختن قلبِ ابولفضل، از درون قفسهی سینهش به درون شکمش، همانا؛ دل ابولفضل، برای نخستین مرتبه در طول زندگیش، برای یه دختر بالغ اما منحصر به فرد، لرزید.- 29 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و هفتم اخم ساغر از بین رفت و در عوض هر دو تای ابروهاش بالا پریدن؛ چرا که تحت تاثیر نقشهی بینقص ابولفضل قرار گرفته بود. ساغر هیچ فکرش رو هم نمیکرد که بتونه یه روز، شخصی شبیه به خودش رو ملاقات کنه؛ اما اون شخص، حالا جلوش نشسته بود و داشت باهاش نقشهی همکاری میریخت. ابولفضل که به پایین مایل شدن مفتخرانهی گوشهی لبهای ساغر رو دید، کجلبخند غرورآمیزی روی لبهاش نشوند و سرش رو به مرکز جعبه نزدیکتر کرد. ساغر و ابولفضل، هر دو، دستهاشون رو روی گوشههای جعبه گذاشته بودن و صورتهاشون دقیقاً مقابل هم قرار داشت؛ اونقدری که فاصلهشون به شدت کم بود و بازدمهاشون توی چهرههای همدیگه پخش میشد. نزدیکی بیش از حدشون به همدیگه، باعث شده بود که ناخواسته به دو تصادف گذشتهشون فکر کنن؛ با نفسهای محبوس توی سینه، نگاه گشاد شدهشون رو به هم دوخته بودن و این در حالی بود که تصاویر متحرک اون صحنهها، داشت توی مغزهاشون نقش میبست. ساغر دوباره اخمهاش رو توی هم کشید و با تکون دادن سرش به چپ و راست، از دست افکار و تصورات نابهجاش گریخت. حواس ابولفضل هم، به تکون خوردن سر ساغر معطوف شد و اون هم به خودش اومد. ابولفضل بلافاصله سرش رو کمی عقب کشید و نامحسوس دم عمیقی بلعید. سپس نگاه نافذ و غیر قابل خواناش رو به ساغر دوخت و با لحنی آروم و افتخارآمیز لب از روی لب برداشت. - هیچ درزی توی نقشهم نیست که مو لاش بره! ساغر هم به تقلید از ابولفضل، خودش رو عقب کشید و صاف نشست. سپس دست به سینه شد و نگاه تحریف شدهش رو که تلاش بر بیاحساس جلوه دادنش داشت، به ابولفضل دوخت. - بسیار خب، ادامه بده! ابولفضل که متوجه تغییر رباتیکی ساغر شده بود، لبهاش رو روی هم فشرد تا جلوی خندهش رو بگیره؛ چرا که ساغر با اون مود یخناک و مصنوعیش، برای ابولفضل به شدت بامزه به نظر میرسید. ابولفضل گلوش رو صاف کرد و حینی که داشت با انگشت اشاره و وسطش روی جعبه ریتم میگرفت، با همون لحن جدیش که مختص ارائههای مهندسی بود، به ادامهی توضیحاتش پرداخت. - خب مرحلهی آخر، با دستگاههای درببندی و کاور حرارتی بطری، میتونیم بستهبندی حرفهای و ضددستکاری داشته باشیم. چون مشتریها ممکنه از هر شهر و استان دیگهای وارد سایت ما بشن و سفارش بدن. اگه بطریها پلمپ باشن، میتونیم به راحتی از پست پیشتاز استفاده کنیم! نظرت؟ ساغر با دهنی باز و چشمهایی که برقِ ذوق درونشون آشکار بود، انگشت شست دست راستش رو به آرومی، به نشونهی «لایک» بالا آورد و با لحنی افتخارآمیز و آلوده به بهت، زمزمه کرد. - بنازم پسر؛ خیلی ایول داری!- 29 پاسخ
-
- 3
-
-
-
پارت پنجم سربازان علاوه بر حضور بر روی برجهای دیدهبانی، دو طرف دروازه نیز، زرهپوش و نیزه به دست حاضر بودند. همهی سربازان با دیدن دریای سوار بر اسب، احترامی نظامی گذاشته و دروازه را گشودند. دریا به همراه همگی از دروازه گذشته و وارد شهر شدند. سپس مسیر قصر را به پیش گرفتند؛ مسیری سنگفرششده با نخلهایی کوتاه، مجسمههای شاهان ساسانی و چراغدانهایی عظیم در دو سویش. صدای نعلهای اسب دریا با صدای پچپچ مردم درهم آمیخته میشد؛ مردمی که متشکل از هر سن و جنسیتی، کنار یکدیگر ایستاده و هر یک با واکنشی منحصر بهفرد، دزدان دریایی را مینگریستند که بالاخره دستگیر شدهاند. پشت دروازهی قصر، دریا از اسبش پیاده شد و افسارش را به دست یکی از سربازان داد. سرباز نیز، افسار به دست به سوی اصطبل راه افتاد. سربازان قصر، پس از احترام نظامی دروازه را گشودند. دریا لبخند کجی تحویلشان داد و قدم درون حیاط بیرونی قصر، که کفپوشهایی سیاه و سفید داشت و از دیوارهایش چراغدان آویزان بود، گذاشت. کارمندانِ آراستهی قصر که همگی لباسهایی سپید و بلند به تن داشتند و در رفت و آمد بودند، با ورود دریا و همراهانش به صف شده و به نشان ادب سر خم کردند. دریا نیز لبخند زنان، متقابلاً برایشان سر خم کرد. سپس از کنارِ حوض بزرگی که فواراههای بسیاری درون خود جای داده بود، گذشتند و به ورودی تالار بارعام، تالار اصلی و رسمی قصر، رسیدند. ورودی تالار دو ستون بلند با سرستونهای گاوکُش داشت و بوی بخور و عود از آتشدانهای نزدیک به ستونها برمیخاست. به جای در نیز، پردههایی زربفت طلایی و قرمز که سنگین به نظر میرسیدند، آویخته بودند. دریا در جایش چرخید و به ورودی پشت کرد. سپس دست به سینه شد و مشغول براندازی چهرههای مبهوت دزدان دریایی که محوطهی قصر را با دهانهایی نیمهباز دید میزدند، شد. در آخر، نگاه جدیاش را به شاهو دوخت و با لحنی جدی و دستوری لب از روی لب برداشت. - آهای دزد، به نفعته حواست به رفتار و کلامت مقابل شاهنشاه باشه! شاهو دندانهایش را سفت و محکم روی هم فشرد؛ طوریکه صورتش به سرخی زد و رگهای شقیقههایش متورم شدند. در همان حین، از لابهلای دندانهایش، با لحنی پر از تنفر و تمسخر دریا را مخاطب قرار داد. - بسیار خب نوکرِ حلقه به گوش شاهنشاه؛ حواسم به همه چیز هست! تای چپ ابروی دریا بالا پرید و تای ابروی راستش خمیده شد. یاران شاهو و سربازان دریا، بر خلاف آن دو تمایل داشتند به ناخدای زنستیز و فرماندهی مردستیز خود بخندند. دریا دم عمیقی بلعید و بازدمش را کشیده به بیرون پس داد. او در تلاش بود که خویشتنداری کند؛ چرا که هیچ نمیخواست مقابل شاهنشاه حاضر در تالار، دستان مشت شدهاش را به جایجای صورت شاهو بکوبد. - ورودمون رو اعلام کن. دریا بود که این را به یکی از کارمندان سپیدپوش تالار که آنسوی ستون ایستاده بود، گفت. کارمند حینی که سرش را به نشانهی اطاعت خم میکرد، لبخندی روی لبان سرخش نشاند و وارد تالار شد. لحظاتی بعد، پردهها توسط او کنار زده شدند و صدایش با لحنی خوشرو دریا را مخاطب قرار داد. - بفرمایید فرمانده؛ شاهنشاه اجازهی ورود دادند. دریا شانههایش را بالا اندخت، سینه ستبر ساخت و سپس با قدمهایی با صلابت وارد شد. بقیه نیز، پشت سر او در سکوت، به داخل تالار گام برداشتند. شاهو و یارانش با دهانی باز خیرهی نقاشیهای سقف که نبرد شاهنشاهان را نشان میداد بودند؛ که به یکباره با ضربهی پای سربازان به پشت زانوانشان، در میانهی تالار، رو به اردشیر شاه زمینگیر به زانو درآمدند. اردشیر شاه با جامهای زربفت و تاج مرواریدی بر سر، روی تختِ طلاییاش که پایههایی به شکل شیر داشت، نشسته بود. دریا تا پلههای مرمرین انتهای تالار، که به تخت ختم میشد، گام برداشت و روی زانوی راستش نشست. کف دست راستش را نیز، روی سینهاش گذاشت و با لحنی پر از احترام، لب از روی لب برداشت. - درود بر شاهِ شاهان، شاهنشاه اردشیر بابکان!
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و دوم ساعتها گذشت. آسمان نارنجی شده و نشان از غروب خورشید میداد. طبق محاسابات اهرمن، سوپ قرار بود برای ظهرانه آماده شود؛ اما برای وعدهی شبانه آماده شد. اهرمن، سینی به دست وارد آتشکده شد. در کمال تعجب، هوزاد را دید که همچنان مقابل آتش مقدس نشسته و همچنان مشغول نیایش بود. دم عمیقی بلعید و بازدمش را پرفشار و کشیده بیرون داد. - امان از دلبرِ دیندار ما! لبخندی محو روی نیمهی راست لبانش نشست. به سوی یکی از ستونهای سنگی رفت. سینی را روی زمین گذاشت و سپس به سوی هوزاد گام برداشت. بیآنکه بنشیند، خم شد و از شانههای هوزاد گرفت. حینی که او را وادار به برخاستن میکرد، نچنچ گویان لب از روی لب برداشت. - نچ نچ نچ؛ ببین با خودت چیکار کردی! لبخندی لرزان روی لبهای هوزاد شکوفه زد. هوزاد همانطور که در تلاش بود سرفههایی بیصدا داشته باشد، روی زانوان بیجانش ایستاد. - چیزی نشده؛ خو... سرفه امانش نداد تا جملهاش را کامل کند و کلامش را برید. اهرمن حینی که او را محتاطانه به سوی ستون هدایت میکرد، ابروانش را در هم کشید و با لحنی حق به جانب غر زد. - آری، چیزی نشده و حالت بسیار هم عالیه؛ دخترک لجباز! هوزاد در سکوت با اهرمن همقدم شد. اهرمن عاقبت هوزاد را مقابل ستون، روی زمین نشاند. سپس مقابلش روی زمین نشست. بلافاصله، دو دستش را روی شانههای هوزاد نهاد و او را وادار کرد که به ستون تکیه بزند. کاسهی مسی حاوی سوپ و قاشق را به دست گرفت. قاشقی سوپ برداشت و پس از فوت کردنش، آن را به سوی دهان هوزاد برد. - آآآآ... هوزاد به سختی لبان ترک خردهاش را از هم فاصله داد و محتوای قاشق را به زور بلعید. حال جسمانیاش تعریف نداشت و گویی جانش داشت به صورت تدریجی بدنش را ترک میساخت. اهرمن حینی که با صورتی در هم و نگران خیرهی چهرهی تبدار و چشمان خمار هوزاد بود، سوپ را به هوزاد خوراند. هرچند هوزاد بیمیل بود و از روی تعارف و فقط در جهت سپاسگذاری از زحمات اهرمن برای پختنش، قاشق به قاشق از غذا را به زور قورت میداد.- 124 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیست و یکم اهرمن به قدری از آن میم مالکیت، غرق لذت شده بود که چون کودکی ذوقزده، لبانش را روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت. چندی بعد، بوسهای ناگهانی روی گونهی تبدار و گیلاسرنگ هوزاد چسباند و از جایش برخاست. - بانو میرم برات سوپ بپزم. هوزاد انگشتانش را دورِ بدنهی لیوان پیچاند و با لحنی معذب لب از روی لب برداشت. - انقدر بخاطر من خودت رو آزار نده! اهرمن پشت سر هوزاد ایستاد و کمرش را خم ساخت. سپس با دست راست از چانهی هوزاد گرفت و سرش را بالا آورد. صورت هوزاد را موازی با صورت خود تنظیم کرد و پس از به تقریباً هیچ رساندن فاصلهی لبانشان، زمزمهوارانه لب از روی لب برداشت. - دیگه چنین چیزهایی رو نگو؛ میدونی که جونم رو هم برات میدم. هوزاد شوکه از نزدیکی بیش از حدشان، آب دهانش را قورت داد و ناخواسته لبانش را درون دهانش کشید. اهرمن که از حرکت هوزاد خندهاش گرفته بود؛ کج خندید. - بالاخره که روزی میبوسمت! سپس لبانش را روی جایگاه لبان هوزاد گذاشت و با اینکه لبان او درون دهانش پنهان بود، تن هر دو از این حرکت اهرمن لرزید و نفس درون سینههایشان محبوس ماند. لحظاتی طولانی، در همان حالت گذشت؛ طوریکه هوزاد با چشمانی گشاد شده و بیفروغ، اهرمن نیز با چشمانی خمار و پر از نیاز خیرهی چانههای یکدیگر بودند. اهرمن به یکباره لبانش را کمی از صورت هوزاد فاصله داد و تا امتداد پیشانی هوزاد کشید؛ در طول حرکتش نیز بوسههایی روی تیغهی بینی، وسط ابرو و پیشانی او نشاند. در آخر، سرش را به نزدیکی گوش چپش برد و عاشقانه زمزمه کرد. - دوستت میدارم بانو. سپس کمر راست کرد، ایستاد و همانطور که با کجلبخندی محو و چشمانی خمار هوزاد را مینگریست، عقبعقب گام برداشت. پیش از خروج از آتشکده نیز، هوزاد را مخاطب قرار داد. - تا آماده شدن ظهرانه به اتاقت برگرد و استراحت کن.- 124 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
Yammakh پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
۲۴ ساعته گوشی دستمه و خیلی چک میکنم انجمن رو- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
فراخوان مقام مدیر انجمن
Yammakh پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
منم آمادهام ؛)- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و ششم ساغر طی حرکت غیرقابل پیشبینانهای، با سرعت به سوی ابولفضل و جعبه خیز برداشت و این سوی جعبه، چهار زانو نشست. ابولفضل از حرکت ناگهانی ساغر گرخید؛ طوری که بالاتنهش رو عقب کشید و بطری رو با ترس به سمتش پرتاب کرد. - چیکار میکنی زن؛ ترسیدم! ساغر بیتوجه به وحشتِ ابولفضل، ابتدا بطری رو با احتیاط داخل جعبه قرار داد و سپس در جعبه رو گذاشت. در آخر هم، دو دستش رو روی جعبه به هم گره زد و نگاه سوالیش رو به ابولفضل دوخت. - خب، نقشهت رو بگو. ابولفضل کمرش رو صاف کرد، سپس به تقلید از طرز نشستن ساغر، چهار زانو شد و کف دو دستش رو روی گوشههای جعبه گذاشت. در آخر هم، نگاه جدیش رو به ساغر دوخت و با لحن متقاعدکنندهای لب از روی لب برداشت. - خب در مرحلهی اول، توی محله دوشادوش ظاهر میشیم و با خاطرات جعلی و حلقههای نامزدی، رفت و آمدهامون رو منطقی و قانونی جلوه میدیم تا شایعهای پشت سرمون نسازن. با مرحلهی اول که مشکلی نداری؟ ساغر تای ابروهاش رو بالا پروند و با لحنی خنثی جوابش رو داد. - نه مشکلی ندارم؛ همه چیز صوری و جعلیه! ابولفضل بالاتنهش رو به نزدیکی جعبه برد، نگاهش رو توی چشمهای منتظر ساغر گره زد و با همون لحن متقاعدکنندهش، از مرحلهی دوم رونمایی کرد. - مرحلهی دوم، من یه سایت طراحی میکنم که فروشمون از طریق اون صورت بگیره؛ اینطوری که مشتری سفارش رو ثبت میکنه و بعد از پرداخت آنلاین، سفارش با پیک اینترنتی به دستش میرسه. ساغر سرش رو به نزدیکی جعبه برد و ابروهاش رو توی هم کشید. سپس پوزخند صداداری زد و با لحنی خشن و تمسخرآمیز توپید. - میخوای برای عرق، سایت اینترنتی راهاندازی کنی؟ نکنه پلیس فتا رو شوخی در نظر گرفتی؟ ابولفضل به چشمهای وحشی ساغر خیره شد و با لحنی که مختص ارائههای مهندسی بود، لب از روی لب برداشت. - سایت رو جوری ایمن طراحی میکنم که برای ورود و دسترسی به سایت ثبتنام کنن. برای ثبتنام هم صورت و کارتشناسایی طرف اسکن میشه و با اطلاعات محرمانهای که قراره غیرقانونی به دست بیارم، تطبیق داده میشه؛ اینطوری با هیچ پلیسی مواجه نمیشیم.- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و پنجم از جوابِ ساغر، نگاه ابولفضل رنگ ناباوری و بهتزدگی به خودش گرفت و ثانیههایی بعد، نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ خندهی مردونه و آرومش توی زیرزمین پیچید. صدای خندهش، از داخلِ دریچههای فلزی هواکش عبور کرد و پس از برخوردش با سقف، دوباره وارد زیرزمین شد؛ دقیقاً مثل یه پژواک سرگردون. ساغر لبخندش رو به گونهی راستش منگنه زد و دست به سینه، اتمام خندهی ابولفضل رو انتظار کشید. لحظاتی بعد، ابولفضل بالاخره دست از قهقهههاش برداشت و با لحنی آلوده به خنده، جواب قاطعانهی ساغر رو انکار کرد. - مگه فیلم هندیه؟ عطر مشهدی نمیتونه اینقدرا هم تاثیرگذار باشه! ساغر بدون اینکه لبخند کجش رو از روی لبهاش پاک کنه، کوتاه خندید؛ طوری که شکمش عقب و جلو میرفت و چندین بار بازدمهاش از بینیش خارج شدن. - شیشتا دستگاه رایحه پخشکن، بین سقف زیرزمین و کفِ مغازه، نصب شده و همهشون از منبع چند لیتری عطر مشهدی تغذیه میکنن. ابولفضل که از نبوغ ساغر در حیرت بود، حینی که سرش رو به نشونهی افتخار به چپ و راست تکون میداد، بیصدا هم میخندید. ثانیههایی گذشت تا اینکه خندهی ابولفضل به لبخندی محو مبدل شد. به سمت دیوار رفت و کف دستش رو روی یکی از جعبههای سفید کشید؛ جعبهها از جنس مقواهای فوق زخیم بودن و گرون به نظر میرسیدن. ابولفضل همونطور که با دو انگشت اشاره و وسطش روی درِ جعبه ریتم گرفته بود، سرش رو به سمت ساغر چرخوند تا اجازه بگیره. - میتونم داخلشون رو ببینم؟ ساغر که با تکون دادن سرش، اجازهنامه رو صادر کرد، چشمهای ابولفضل برق زدن. ابولفضل در سکوت، جعبه رو به آغوش کشید؛ در کمال تعجب، جعبه سبکتر از چیزی بود که ابولفضل فکرش رو میکرد. روی زانوهاش نشست و جعبه رو روی زمین گذاشت. از دو طرفِ درِ جعبه گرفت و در رو برداشت؛ نگاهش به شش بطری پلاستیکی خالی افتاد. یکی از بطریها رو از داخل جعبه بیرون کشید. بطری دقیقاً مثل همونی بود که از دست پسربچههای دبیرستانی کش رفت؛ این هم دو لیتری بود و روی برچسبش، «کاسنی چهار آتیشه» نوشته شده بود. زیر نوشته هم طرح کارتونیِ گیاه کاسنی به چشم میخورد.- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیستم هوزاد از روی شرم هینی کشید و سرش را کمی عقب برد. چشمان گرد شدهاش را تصادفاً به نگاه پر شیطنت اهرمن دوخت. آب دهانش را بلعید و نالان تشر زد. - اهرمن؛ خجالت بکش! واکنش هوزاد به قدری بامزه بود که اهرمن نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ لیوان شربت را روی سینی گذاشت و سینی را روی زمین به سمتی هل داد. سپس بهیکباره به سوی هوزاد جهید و او را سفت در آغوش گرفت. هوزاد شوکه از حرکت اهرمن، در جایش خشکید. اهرمن نیز دستان خود را از نیمرخ، دور شانههای هوزاد حلقه ساخته بود و او را سفت به خودش میفشرد. - دیگه نمیخوام از چیزی خجالت بکشم؛ چون تو برای منی، من هم برای توئم. هوزاد هین دیگری کشید و حینی که با کف دستش، سیلی آرامی روی بازوی عضلانی و برنز اهرمن میکوبید، تشرزنان نالید. - اهرمن، رهام کن؛ اگه شخصی سر برسه و ببینه چه؟ اما اهرمن گوشبدهکار نبود و همانطور که هوزاد را به خود میفشرد، تنشان را به چپ و راست تاب میداد و مدام روی سر و گیس هوزاد بوسه مینشاند. هوزاد نیز سرفهزنان و خندان تلاش بر این داشت که خود را از دست اهرمن نجات دهد؛ اما زور و بازوی اهرمن کجا و زور و بازوی هوزاد کجا! ثانیههایی بعد، اهرمن دست از بوسیدن گیسوان هوزاد کشید و در عوض، با دست راستش مشغول نوازش گیسوان هوزاد شد. هوزاد که از حرکات دست اهرمن بر روی سرش، غرق در آرامش بود دست از تقلا برداشت و حینی که لبخندی محو روی لبانش شکوفه میزد، پلک روی پلک نهاد. هوزاد دو دستش را بالا آورد و روی ساق دستِ چپ اهرمن گذاشت. سپس تا خواست لب از روی لب بردارد، سرفههای خشک و ناگهانیاش جلویش را گرفتند. اهرمن نگران از هوزاد فاصله گرفت، تندی لیوان را از روی سینی برداشت و آن را به دست هوزاد داد. - بنوش هوزادم، گلوت رو نرم میکنه. هوزاد که چهرهاش از شدت سرفههایش به سرخی میزد، جرعهای از شربت را نوشید. گلویش که نرم شد، سرش را چرخاند و عسلیهای بیفروغ و خیسش را به اهرمن دوخت. - سپاسگذارم اهرم... اهرمنم!- 124 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و نوزدهم با قدمهایی بلند خود را به زیرزمین یخچالی که آشپزخانه هم به حساب میآمد، رساند. حینی که تلاش بر این داشت ذهنش را از حادثه و گفتهها دور سازد، کوزه را به دست گرفت و آبش را داخلِ کتری مسی ریخت. آتش اجاق را به پا کرد و کتری را روی شعلهاش قرار داد؛ در تمام مدت نیز، درحالیکه در افکارش گم بود، با چشمانی درشت شده، همه چیز را مینگریست. سپس به دیوار سنگی زیرزمین تکیه زد و دست به سینه، به شعلهی آتش اجاق خیره ماند. بسیاری بعد، با صدای بالا و پایین شدن دربِ کتری که نشان از جوشیدن آب میداد، از دست افکار و تصورات پریشانش گریخت و به خود آمد. یک لیوان مسی به دست گرفت و آن را روی سینی مسی قرار داد. تا خواست کتری را بردارد، فکری به ذهنش رسید. ظرف عسل را برداشت و چند قاشق از شیرهاش را داخل لیوان ریخت. سپس دستگیرهی پارچهای به دست، از دستهی کتری گرفت و لیوان را پر از آب جوش کرد. قاشقی مسی را داخل لیوان گذاشت و انگشتانش را زیر لبههای سینی قرار داد. سپس سینی را بلند کرد و از پلهها بالا رفت. در دریچه را بست و وارد آتشکده شد. تا خواست از پلهها پایین برود، نگاهش به هوزاد که مقابل آتش مقدس نشسته و در حال نیایش بود، افتاد. لبخندی محو روی لبانش جای گرفت. در سکوت و با گامهایی بلند، خود را به نزد هوزاد رساند. سپس کمر خم کرد و چهار زانو نشست. سینی را بین خود و هوزاد، روی زمین قرار داد و با قاشق مشغول همزدن محتوای درون لیوان شد. در آخر پس از حل شدن عسل درون آبجوش، لیوان را تا نزدیکی لبانش بالا برد و مشغول فوت کردن شد. میخواست داغی شربت را از بین ببرد که مبادا لب و دهان هوزادش بسوزد. همانطور که فوت میکرد، با نگاهی عاشقانه محو نیمرخ هوزادی که شعلههای زرد و نارنجی رنگ آتش روی چهرهاش سایه انداخته بود، شد. - اهرمن، چرا ساکتی؟ اهرمن نگاه خمار شدهاش را از چهرهی نورانی هوزاد پایین کشید و در عوض به بخارهای کمرنگی که از روی لیوان برمیخاست دوخت. آب دهانش را بلعید و با صدایی که در تلاش بود نلرزد، زمزمه کرد. - در حال خویشتنداریم بانو. هوزاد خجل لب گزید و نگاهش را از آتش مقدس دزدید؛ گویی او نیز از درگاه آتش مقدس و اهورامزدا شرمگین بود. - پناه بر اهورامزدا! لبخند کج و همیشگی اهرمن، ناخواسته به گوشهی راست لبانش چسبید. سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد و نجواگرانه سوالی پرسید. - چه افکار و تصوراتی توی ذهنت داری که شرمگین شدی و به اهورامزدا پناه میبری؟- 124 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت چهارم دریا در جلوترین نقطه از قایق، روی لبهاش نشست و به رنگِ نیلیِ اروندرود که تیرهتر از نیلیِ دریای پارس به نظر میرسید، چشم دوخت. رابطهی قایق و رود توجهش را به خود جلب ساخت؛ قایقی که سطح آب را میشکافد تا رویش بلغزد و پیش برود. دریا به یکباره، به وسوسههای مکرر و زمزمهوارانهی مغزش واکنش نشان داد؛ او طی حرکتی چکمههای چرمیاش را درآورد و کف پاهایش را روی سطح آب گذاشت. خنکی آب به پوست پاهایش تزریق شد، به مانند دوایی قوی، طی ثانیههایی کوتاه در کل بدنش پخش گشته و گرمازدگیاش را شفا بخشید؛ حتی روانش که این روزها توسط پیشدردهای ماهانهاش پریشان بود نیز آرام گرفت. روانش که رنگ آرامش به خود گرفت، دیگر از دلدرد و کمردرد هم خبری نبود؛ از این رو، پلک روی پلک گذاشت و دم عمیقی بلعید، سپس حین بازدمش چشم گشود و نگاهش را به اطرافش دوخت. اروندرود از دو طرف با نخلستانها احاطه شده بود و قامتهای طویل هر نفر از نخلهایش، به تنهایی با یک پرتو از خورشید میجنگید و در مقابل آفتابش، روی سطحِ رود سایه میاندخت. کرانههای رود را تا چشم کار میکرد، نیزار فرا گرفته بود؛ از نیهای کوتاه و خفه در آب گرفته تا نیهایی که درازایشان به چندین متر میرسید. نیزارها، بیشهی قورباغهها نیز بودند؛ قورباغههایی که لابهلای نیها و درون بیشههایشان نفس میکشیدند. تنفسشان نیز، با باد کردن گلویشان همراه بود و صدای دم و بازدمهایشان، با نغمهی جریانِ آرام و پیوستهی خروش آب در هم میآمیخت. سربازها در حالت آمادهباش نشسته بودند، پاروزنها با قدرت پارو میزدند و یاران شاهو نیز در خواب به سر میبردند. دریا نیز غرق در فضای آرامبخش و تسکیندهندهی رود، اطرافش را میپایید و تنها شخصی که به او توجه میکرد، شاهو بود. شاهو ابروان شمشیریاش را به هم گره داده و حینی که لب زیرینش را پی در پی و تند میگزید، از طریق چشمان ریز شدهاش به سوی دریا گلولههای آتشین و نامرئی پرتاب میکرد. لحظات مانند قایق که آب را میشکافت و پیش میرفت، طول عمرشان را میشکافت و پیش میرفت؛ طوری که خورشید غروب کرده و هلال ماه جایش را گرفته بود. قایق نیز از اروندرود گذشته بود و حال، سطح پهناور دجله را میشکافت و برعلیه جریانش، روی آن به جلو میلغزید؛ از اینرو پاروزنها با قدرت بیشتری پارو میزدند تا جریانِ قوی آب را شکست دهند. اطراف دجله برخلاف اروندرود، پر بود از کشتزارهای گندم و جو و دهکدههای کوچک. دهکدههایی که هر کدام چندین خانه را در خود جای داده بودند؛ و خانههایی که هر یک، سرپناهِ یک خانواده به حساب میآمد. بوی خاکِ خیس کشتزارها و سبزی محصولات کِشت شده، به مشامها میرسید. مشعلهایی از آتش نیز، روی درِ تمامِ خانهها آویخته شده و زمین را مثل آسمان، به دیدگان میرساند؛ چرا که مشعلها مانند ستارگان آسمان، روی زمین میدرخشیدند. طول بسیاری نکشید که شعلهی مشعلهای نصب شده روی طاق کسری، روی سطح آب سایههایی زرد، نارنجی و قرمز انداخت؛ که این نشان از طی شدن کل مسیر و رسیدن به تیسفون میداد. از زیرِ پل عریضِ و طویلِ دجله که ساختهی شاهان ساسانی بود، گذر کردند و بالاخره به اسکلهی شهر تیسفون رسیدند. تیسفونی که پایتخت روزِ ایرانشهر بود؛ شهری وسیع با خیابانهایی پهن و سازههای پر نقش و نگار و باشکوه. دو قایق نزدیکی اسکله متوقف شدند و پس از انداختن لنگرهای کوچکشان به درون آب، سطح شیبداری را از روی پهلوهایشان تا اسکلهی چوبی، دراز کردند. سپس پس از خروج دریا از قایق، به نوبت از قایقها پیاده شدند. سربازانِ نگهبانِ اسکلهها، با دیدن دریاسالار، دریا، احترامی نظامی به نمایش نگاهش گذاشته و یکی از آنان، افسارِ اسبی سیاه و تازه نفس به دست، به سویش دوید. دریا نیز لبخندی ملیح روانهی چهرهی منتظر سرباز جوان کرد و حینی که سوار اسب بلند قامت میشد، لب از روی لب برداشت. - سپاسگذارم. سپس به سوی شهر راه افتادند. راه بسیار نبود و زود با دیوارهای بلند گلی، برجهای دیدهبانی و دروازهی آهنی عظیم با کندهکاری اسبهای بالدار رویش که ورودی شهر بود، مواجه شدند.
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و چهارم ساغر به لبخند متکبرانهش عمق بخشید و دست راستش رو بالا برد. انگشت اشارهش رو به سمت سقف گرفت و با لحنی مرموزانه پاسخ داد. - جوابت بالای سقفه! ابولفضل نگاهش رو از روی دیگ گرفت و در عوض خیرهی ساغر شد. از نظر ابولفضل تنها چیز خارقالعادهی حاضر توی زیرزمین، ساغر بود که تونسته بود چنین سیستمی رو برای بار گذاشتن الکل بسازه. چند قدمی به سمت ساغر برداشت و توی چند سانتی ازش متوقف شد. دست به سینه و با تای ابروهایی که از روی کنجکاوی بالا پریده بودن، به لبخندِ کجِ ساغر نگاه دوخت. چشم از لبخند ساغر گرفت و نگاهش رو تا چشمهای کشیده و نگاهِ فریبندهش بالا برد. ابولفضل حس میکرد که توی اون دو گوی سیاه، کلی راز وجود داره که پشت پردهی نگاهش پنهون شدن. - خانم شگفتانگیز، جوابم سقف بود؟ ساغر لبخندش رو از سمت راستِ صورتش تا سمتِ چپ صورتش کش داد و با لحنی موذیانه لب از روی لب برداشت. - بالای سقف، جایی که چشم توانایی دید زدن اونجا رو نداره، دهها دستگاه رایحه پخشکن نصب کردم تا بوی دلخواهم رو به خارج از عطاری هدایت کنم، نه بوی تقطیر شدن رو! ابولفضل دیگه قطعش به یقینش رسیده بود که ساغر یه اعجوبهس و از «IQ» بالایی برخورداره. گوشهی لبهای ابولفضل از شدت رضایت، به پایین متمایل شدن. - ولی مگه بویی هست که غلظتش از بوی تقطیر بیشتر باشه؟ ساغر سرش رو به نشونهی تایید بالا و پایین کرد و با لحنی که رگههایی از خندهی مهار شده درونش موج میزد، چنین گفت. - شاید باورت نشه ولی هست؛ همهجا هم پیدا میشه، اونهم با قیمت خیلی ارزون و اون... ساغر از اونجایی که خندهش گرفته بود، به یکباره ساکت شد و جملهش رو ناتموم گذاشت. ابولفضل همچنان به تندی و با سرعت، چشمهای کنجکاو و درشت شدهش رو به ساغر دوخته و در سکوت منتظر جواب بود. ساغر گلوش رو صاف کرد و با لحنی آلوده به خنده، پاسخ اصلی رو به زبون آورد. - عطر مشهدی!- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و سوم ابولفضل با دیدن قفل الکترونیکی در که فوق امنیتی به نظر میرسید، نتونست جلوی خندهش رو بگیره؛ حینی که لبهاش رو روی هم میفشرد، به در پشت کرد. ساغر چشم غرهای به واکنش ابولفضل رفت و مشغول وارد کردن رمز شد. رمز، تاریخ تولد جدِ دانشمندش، ابوبکر محمد بن ذکریای رازی، بود؛ یا به عبارتی ۰۵۰۶۰۲۴۴ که پنج شهریور سال ۲۴۴ خورشیدی رو نشون میداد. در با صدای تیکمانندی گشوده شد. ساغر حینی که از پلهها پایین میرفت، با صدایی آروم ابولفضل رو صدا زد. - مِستر بیا. ابولفضل چرخید و در سکوت، پشت سرِ ساغر، مشغول طی کردن پلهها شد. راهپله مارپیچیشکل بود و پنجاه پلهی ۱۰ سانتی داشت. بالاخره، به پایین پلهها رسیدن. ساغر که جلوی دید ابولفضل رو گرفته بود، از مقابلش کنار کشید. ابولفضل با دیدن زیرزمین، چشمهاش گرد شدن و دهنش باز موند. زیرزمین مستطیلی شکل بود و دیوارهای فلزی خاکستری رنگی داشت. پنج قفسه به درازای طولی زیرزمین، به صورت موازی با همدیگه روی هر چهارگوش از فضاهای خالی نصب شده و کلی کارتن سفیدِ دردار هم روی اونها چیده شده بودن. روی سقف، مهتابیهای توکار، توی دیوارِ فلزیِ خاکستری رنگ کار شده بودن. همچنین یه سری دریچههای مستطیلی شکل، روی سقف وجود داشت که نشون از هواکشهای زیرزمین میداد. در انتهای سالن هم یه دیگ تقطیر غولپیکر از جنس مس وجود داشت که چشم ابولفضل رو به خودش دوخته بود. ابولفضل حینی که بدون پلکزدن داشت به دیگ نزدیک میشد، با لحنی مبهوت زمزمه کرد. - پس با این الکل بار میذاری! ساغر لبخند غرورآمیزی روی لبهاش نشوند و دست به سینه به دیگ تقطیرش که عزیزترین داشتهش بود، چشم دوخت. ابولفضل بدون اینکه چشم از دیگ برداره، حیرون و کنجکاو سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود، پرسید. - بوی تقطیر با یه دیگ کوچیک کل محل رو برمیداره، تو چطوری بوی این ابرغول رو خنثی میکنی؛ اونهم طوری که هیچ بویی از تقطیر از مغازهت بیرون نمیزنه؟- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت سوم دریا که رفت و وارد اتاقک عرشه شد، شاهو با غروری لکهدار شده از بابت آن همه تحقیر و نیش و کنایه، غرق در خشم زنستیزانهی خود تنها ماند. کشتی با ناخدای دیگری که از سپاهیان درجهدار و مورد اعتماد دریا بود، راه دریای پارس «خلیجفارس» را پیش گرفت. ناو هرچه بیشتر داخل آبهای دریای پارس میتاخت، رنگ آب نیلیتر میشد و بر براقیت الماسوارانهی سطحش نیز افزوده میشد. شاهو همچنان، رو به افق بینهایت، به سینهی کشتی بسته شده و زیر آسمان پر از حرارت و آن هوای شرجیاش، گویی در حال تبخیر بود. هر از گاهی نیز، پرندگان دریایی و گوشتخوار، با فکر به اینکه او شکار است، به سر و صورت و تنش نوک میزدند و با ضربهی وحشیانهی سر او به خودشان مواجه میشدند. دو دلفین نیز، به صورت نمایشی و همراه با یکدیگر عاشقانه شنا میکردند و به دنبال کشتی، به این سوی و آن سوی میپریدند؛ اما نفوذ گرما انگار در حال ذوب ساختن مغز شاهو بود و او توهم میدید که آن دو، در حال پوزخند زدن به او، با صدای دریا هستند. شدت گرمازدگیاش به قدری بسیار بود که بوی همیشگی، یعنی بوی نمک و ماهی دریا هم آزارش میداد و حالش را بهم میزد. در آخر نیز نتوانست بهوش بودنش را حفظ کند و از بابت عوق زدنهای مکرر و گرمای بیش از اندازهای که از تکتک منافذ پوستش وارد بدنش میشد، از حال رفت. ساعاتی بعد، هم ناو اژدهایان و هم کشتی سلطنتی، بالاخره به بندر مهروبان رسیدند. لنگرها را انداخته و پس از قرار دادن تختهی شیبدار روی پهلوها، رویشان قدم برداشته و به کمکشان از کشتیها پیاده شدند. اطراف پر بود از اسکلههای چوبی و بازارچههایی نزدیک به اسکلهها که بوی ادویهها و ماهیهای دودیشان تا فرسخها آنور تر هم میرفت. سربازهای شهریاری دربار هم در نزدیکی اسکلهها، آمدن دریاسالار و سپاهش را انتظار میکشیدند. سربازان که دریالاسالار را به همراه دزدان دریایی و هدایای سلطنتی دیدند، شادمان به سمتشان دویدند و احترامی نظامی تقدیم دریا کردند. سپس یاران شاهو و شاهوی بیهوش را تحویل گرفته و به همراه دریا و هدایا راهی مسیر رودخانهی اَروَندرود شدند. به رودخانه که رسیدند، هدایا را به همراه فرستادههای کشور شرقی، سوار قایقی غولپیکر کردند. بعد، به همراه دریالاسالار، زندانیها را نیز سوار قایقی دیگر ساخته و مسیر تیسفون را به پیش گرفتند. روی قایق که جای گرفتند، دریا مقابل شاهو ایستاد؛ شاهویی که همچنان بیهوش بود و دو سرباز از بازوانش گرفته بودند تا پخش زمین نشود. دریا با نگاهش به شاهو اشاره کرد و با لحنی سرد لب از روی لب برداشت. - یکم آب به صورتش بزنین و بهوش بیارینش؛ من باید اون رو زنده تحویل اعلیحضرت بدم! سربازان با خم کردن سرشان، اطاعتشان را به جای آوردند. سپس تن شاهو را به سمت لبهی قایق برده و به یکباره سرش را به داخل آب فرو کردند. صدای فریادها و ناسزاهای یاران شاهو که برخاست، سر شاهو را از داخل آب بیرون کشیدند. شاهو با چشمانی حیران و دهانی باز، نفسنفس میزد و به روبرو خیره بود؛ دقیقاً به نقطهای که دریا، با تای ابرویی بالا پریده و دست به سینه، ایستاده بود و او را میپایید. - خوبه، هنوز زندهای! دریا با لحنی نسبتاً خوشحال که رگههایی از تمسخر درونش جریان داشت، این را گفت و در جایش چرخید تا مناظر زیبای اروندرود را تماشا کند. شاهو حتی فروپاشی روانی را هم رد کرد؛ چرا که رگهای صورتش، علاوه بر رگهای دستانش متورم شدند و هر لحظه در معرض انفجار قرار داشتند. عاقبت، نتوانست خود را کنترل کند و با غیض نشست؛ طوری که از شدت نیرویش، دو سربازِ نگهدارش کف قایق پهن زمین شدند.
-
پارت دوم دریا حینی که نوکهی تیز خنجرش را به آرامی روی کمر شاهو میفشرد، با همان صدای خشن و کلفتشدهی عمدیاش، کنارِ گوش شاهو زمزمه کرد. - فکر فرار به سرت نزنه، وگرنه طوری بهت ضربه میزنم که تا آخر عمرت فلج بشی. دندانهای بالایی شاهو با فشار، روی دندانهای زیرینش نشستند و فکش قفل شد. هر دو دستش نیز، مشت گشته و رگهای برجستهی ساق و بازوان عریانش را به نمایش گذاشتند. - بهشون بگو سلاحهاشون رو بندازن! شاهو با لحنی کلافه، از لابهلای دندانهای به هم چسبیدهاش غرید. - توفان، توکان، خُرخان، جویان، سازان؛ سلاحهاتون رو بندازین! هر پنجنفر آنان مبهوت به شاهوی گرفتار خیره شدند. سپس طولی نکشید که سلاحهایشان را به زمین انداخته و اخمآلود به دریاسالاری که ناخدایشان را گروگان گرفته بود، چشم دوختند. شاهو نیز، مادامی که شمشیرش را رها میساخت، سرش را به پایین خم کرد تا نگاه کسی به چهرهی شکستخوردهاش نیفتد. برای نخستین مرتبه بود که او میباخت؛ و غرور او با شکستش در مقابل یک زن، جریحهدار شده بود. دریا که از قد نسبتاً بلندی برخوردار بود، از بالای شانهی راست شاهو، به سپاهیان خود چشم دوخت و با صدایی بلند و کلفتشده، فرمانی صادر کرد. - همهشون رو به کشتی خودشون برگردونین و محکم ببندینشون. سربازانش، دستان مشت شدهی راستشان را، با فاصلهای اندک از قفسهی سینهشان گرفتند و با خم کردن سر، اطاعت احترامآمیز خود را به جای آوردند. سپس با خشونت، یاران شاهو را ریسمانپیچ کرده و آنان را از روی نردبان عبور دادند. در آخر نیز همگی را به دور تنهی دکل کشتی بستند. دریا با زبان اشاره، به یکی از ناویان کشتی سلطنتی دستور داد تا به نزدشان بیاید و دستان شاهوی در تله افتاده را ریسمانپیچ کند. ناوی هم طبق خواستهی دریا، به سوی آندو رفت، دو دست شاهو را با طناب محکم به هم بست و چند گره کور نیز زد. دریا که از دربند بودن شاهو اطمینان حاصل کرد، تلهی ریسمانی را از روی سر و تنش درآورد. بلافاصله، شمشیرش را غلاف کرد و در عوض از بازوی عریان و عضلانی شاهو گرفت. - راه بیفت! شاهو با قدمهایی سنگین و شانههایی که سعی داشت نبازند و آویزان به نظر نرسند، به راه افتاد. دریای خنجر به دست نیز پشت سرش گام میبرداشت. عاقبت، هر دو از روی نردبان گذشتند و روی پهلوی ناو اژدهایان قدم گذاشتند. دریا با خشونت شاهو را به جلوترین نقطه، سینهی کشتی، هدایت کرد و او را به چوبِ سینهی کشتی بست. سپس مقابل نگاه مشکین و آتشین شاهو دست به سینه شد و پوزخندی صددار به چهرهی سرخشده از خشم او تقدیم کرد. - تا بندر، همینجا، توی گرمای شرجی، میپزی، و به دزدیهات فکر میکنی! دوباره به پوزخندش صدایی تمسخرآمیز افزود و مسیر عرشه را پیش گرفت. در طول راه، زره فلزی خود را درآورد و آن را همراه خود و کشانکشان روی زمین کشید؛ چرا که گرما کلافهاش کرده بود و از قضا، او هم در هفتهی پیش از عادت ماهانهاش به سر میبرد.
-
«فصل اول: تله» پارت اول خورشید سوزان مرداد ماه، پرتوهایش را مستقیم به جنوب ایرانشهر تابانده بود. دریای پارس آرام به نظر میرسید و از سطح براق چون الماسش، گرمی آب مسلم بود. یک کشتی سلطنتی که پرچم یکی از کشورهای شرقی را برافراشته بود، داشت از تنگهی هرمز گذر میکرد؛ غافل از آنکه اژدهایان تنگه انتظارشان را میکشیدند. همهچیز آرام حس میشد؛ دقیقاً همانند آرامش پیش از طوفان. طوفانی به نام شاهو؛ دزد دریاها و دار و دستهاش. کشتی سلطنتی، داشت هر لحظه به نقطهی تلاقی، بیشتر از پیشتر نزدیک میشد؛ تا اینکه دیدهبان، از بالای دکل کشتی، از افقهایی که در حال جلو آمدن بود، بادبانهایی عجیب را در لنز دوربینهایش مشاهده کرد. بادبانهایی که نقش اژدهایی ششسر رویش طرح خورده بود. ناو اژدهایان روی موجهای بیجان و گرمازدهی دریای پارس، چون اسبی تازهنفس به سوی کشتی سلطنتی میتاخت. - ناو اژدهایان... دزدای دریایی... ناو اژدهایان... دزدای دریایی... دیدهبان مداوم و پی در پی، از بالای دکل فریاد میکشید تا همعرصههایش را از سر رسیدن ناو دزدان دریایی مطلع کند. افراد روی کشتی، همه به جنب و جوش افتاده بودند و برای نجاتیابی نقشه میچیدند. لحظات برایشان مضطربانه سپری میشد تا اینکه ناخدا کشتی را متوقف ساخت. لحظاتی بعدتر، ناو اژدهایان رسید و در یکمتری از کشتی سلطنتی متوقف شد. شاهو که روی پهلوی ناو اژدهایان ایستاد بود، سر و ته نردبانی چوبی را روی پهلوهای دو کشتی انداخت و سپس با صدایی بلند غرید. - غارت کنید! همعرصهایهای شاهو که پشت سرش ایستاده و آمادهی فرمان او بودند، با فریادش، سلاح به دست از روی نردبان گذر کردند و به کشتی سلطنتی یورش بردند. شاهو نیز آخرین نفر، از روی نردبان گذشت و به سوی ناویان کشتی سلطنتی حملهور شد. صدای برخورد سلاحها با یکدیگر آرامش را از دریای پارس ربود. همگی آنان شمشیر و نیزه و تبرزین و گرز و سپر به دست که خورشید رویشان برق میانداخت، با تن و بدنی عرقزده از شدت گرما، با یکدیگر میجنگیدند و در پی ریختن خون همدیگر بودند. غافل از آنکه، قرار نبود برندهی اصلی هیچیک از آن دو باشد؛ برنده دریا و سپاهش بود که پس از توقف کشتی توسط ناخدا، با سپاهش لولهی تنفسیِ چوبی به دست به داخل آب پریدند. به کمک آن لولهها که سرشان از آب بیرون آمده بود و از طریق تهشان دم و بازدم دهانی میگرفتند؛ همگی زیر سطح آب، رسیدن ناو اژدهایان را انتظار میکشیدند. با شنیدن صدای برخورد سلاحها به یکدیگر، در کمال سکوت، سر و تنشان را به سطح آب رسانده و با کمک نردبانهایی ریسمانی از پهلوی کشتی بالا رفتند. دریا، دریاسالارِ مامور، به آرامی به شاهو نزدیک شد و تلهی ریسمانیاش را، برای فلج کردن حرکات او، رویش انداخت. سپس پشت سرش قرار گرفت، دستش را دور سینههای عضلانی او پیچاند و شمشیرش را روی گردنش قرار داد. - به هم عرصهایهات بگو تسلیم شن وگرنه سرت روی گردنت نمیمونه! شاهو با چشمانی ریز شده به تیغهی شمشیری که گردنش را نشانه رفته بود، نگاه دوخت. ابروانی زنانه و به شکل کمان که اخم داشتند، چشمانی کشیده و آبی که نگاه وحشی درونشان در حصار مژههای بلند و پرپشتش زندانی بودند، تمام چیزی بود که در قاب نگاه شاهو نقش بست. شاهو که عار میدید به دست یک زن گرفتار شود، تا خواست حرکتی زده و خود را از تلهی آن دریاسالار رها سازد، تیزی خنجر را بر روی گودی خیس از عرق کمرش، حس کرد و از حرکت ایستاد.
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و هجدهم اهرمن سرش را پایین انداخت و نگاه غمزدهاش را به زمین دوخت. - هوزاد! هوزاد سرش را به سمتِ منبع صدای اهرمن، چهرهاش، چرخاند و عسلیهای بیفروغ و خمارش را به نیمرخ او دوخت. - جانا؟ اهرمن سرش را در جهتِ صورتِ هوزاد چرخاند. با دیدن صورت گیلاسی هوزاد، لبخندی محو روی نیمهی راست لبانش نقش بست. با لحنی آرام، زمزمه کرد. - هوزادم؛ معذرت میخوام. چشمان هوزاد ریز شدند و نگاهش رنگ کنجکاوی به خود گرفت. - مگه کار اشتباهی کردی که معذرتخواهی میکنی؟ اهرمن نفسش را با افسوس بیرون داد و شانهاش را بالا انداخت. - شاید؛ هرچند قسم میخورم که غیرعمدی بود. هوزاد به فکر فرو رفت. در همان حال، سرش را چرخاند و نگاه متفکرش را به دیوارِ سنگی روبرویش دوخت. نجوای آهنگین هوزاد، به گوشهای اهرمن رسید. - اهرمن، میدونم چه اتفاقی افتاده؛ من اون لحظه حضورت رو حس کردم و به یکباره خشکم زد. بیرون آمدن این اعترافنامه از دهان هوزاد همانا و نشستن عرق شرم روی پیشانی اهرمن همانا؛ این نخستین مرتبه بود که اهرمن شرمگین شده بود. هر دو از اتفاق رخ داده خجالتزده بودند؛ طوریکه اهرمن کف دستانش را روی ران پاهای خود میکشید و هوزاد ران پاهای خود را میفشرد. هر دو دستپاچه بودند و نمیدانستند که چگونه فضا را تغییر دهند؛ تا اینکه اهرمن، به صورت ناگهانی از جایش برخاست و حینی که به سوی پلهها خیر برمیداشت، با تته پته و صدایی لرزان هوزاد را مخاطب قرار داد. - م...م... میرم کمی آب بجوشونم.- 124 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و هفدهم از پلهی آخر نیز پایین رفت. کوزهی آب را به دست چپش گرفت، دست راستش را کاسه ساخت و سپس مقداری از آب به درونش ریخت. حینی که آب را به صورتش میپاشید، زیر لب و زمزمهوارانه خود را مخاطب قرار داد. - اهرمن، تو حیوان نیستی که نتونی روی غریزهت کنترل نداشته باشی! مقداری دیگر از آب را، دوباره درون کاسهی دستش ریخت. بلافاصله، آن را روی صورتش پاشید و با لحنی ملتمسانه زیر لب نالید. - اون دختر هوزاده؛ همون هوزادی که برات مقدسه! گویی گوشزد کردن این جمله به خودش کافی بود تا همه چیز به پیش از دیدن آن صحنه برسد؛ ذهنِ پریشانش، آرام به نظر میرسید و دمای بدنش نیز پایین آمده بود. کوزه را سر جایش قرار داد، پلهها را بالا رفت و پس از بستن دریچهی زیرزمین یخچالی، مسیر آتشکده را به پیش گرفت و واردش شد. بالای پلههای زیرزمین ایستاد و آب دهانش را قورت داد؛ درس عبرت گرفته بود تا پیش از ورود و خروج به مکانی، صدایی از خود تولید کند. - هوزاد؟ هوزاد که بالاخره لباسهایش را تن زده بود، با شنیدن صدای لرزان اهرمن، عصا به زمین کوبان و سرفهزنان به سوی پلهها رفت. - جانا؟ این نخستین مرتبه بود که هوزاد «جانا» را به زبان میآورد؛ و آنقدر زیبا بیانش کرد که باعث شد قلب اهرمن از قفسهی سینهاش به درون شکمش فرو بریزد. اهرمن از پلهها پایین رفت و عصا را از هوزاد گرفت. مانع از بالا رفتنش از پلهها شد و او را تا روی تخت هدایت کرد. با لطافت او را روی تخت نشاند و خود نیز کنارش نشست. - گیاه نداریم، بازار هم بستهست. هوزاد سرفهاش را خورد و حینی که لبخندی ملیح، روی چهرهی تبدار و به رنگِ گیلاسش شکوفه میزد، لب از روی لب برداشت. - اشکالی نداره؛ آب جوش هم درمان خوبیه.- 124 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :