به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
4 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
پارت سوم بوی پنبهی الکلی که همیشه فقط در درمانگاهها به مشامش میرسید، وارد بینیاش شده بود و ذهنش را میآزرد چرا که قوهی بویاییاش بیش از حد حساس بود. پلک از روی پلک برداشت. سفیدی سقف بالای سرش و بوی تند الکل، بودنش در مکانی درمانی را اثبات میکرد. با دردی که درست از مرکز کلهاش سرچشمه میگرفت اخمهایش را در هم کشید. دستش را به سمت سرش برد و روی منشاء درد نهاد. با لمس زبری بانداژ روی سرش متوجه جدی بودن اوضاعش شد. صدایی او را مخاطب قرار داد. -بالاخره بهوش اومدین خانوم؟ صدای ناآشنا مانند صدای مجریهای رادیویی بود، بم و آهنگین. چنان که در نوای پریوار مرد داشت فرو میرفت سرش را به سویش چرخاند. در قاب نگاهش مردی با قد بلند و هالهای از بازتاب نور سفید بیمارستانی نقش بسته بود. و کتایون که هر لحظه بیشتر از پیشتر غرق در شخص مقابلش میشد! شاید توهمهایی که میدید بابت ضربهای بود که به سرش وارد شده یا شاید هم به خاطر صدای خوش آوای او بود. خود را در کنار او تصور میکرد؛ رقص و پرشهای اسلوموشنوارانه زیر باران، راه رفتن در رودخانهی زلال در سردترین روزهای زمستان، تماشای او حین آشپزی با آن هیکل مردانه، غذا خوردن با او و نگاههای دلربایش، کتاب خواندن با آن صدای رادیویی و جذابش و در آخر زانو زدن و خواستگاریاش از کتایون. کتایون غرق در رویا، با دهانی نیمه باز، لبخند محوی روی لبانش نقش بسته بود و با نگاهی خیره به افقها، چشم به مرد روبرویش که همان الف بود دوخته بود. و کتایونی که در رویا حلقهی خواستگاری را پذیرفت! در اوج لحظات شیرینِ توهمهایش ناگهان گالوینگ عزیزش بی سرنشین و با بالاترین سرعت به آنان نزدیک شد و هر دو را وسطِ مراسم خواستگاری زیر گرفت. گویی بالاخره گالوینگ به یادش آمد که از رویا خارج شد و با سرعت در جایش نشست. پلک چشم چپش هیستریکوارانه شروع به بیقراری و پریدن کرد. الف که از رفتارهای ضد و نقیض کتایون شوکه شده بود دوباره او را مخاطب قرار داد. -خوبین خانوم؟ اینبار صدای الف نتوانست کاری کند چرا که پای گالوینگ دردانهاش وسط بود. کتایون گردن خشک شدهاش را به سوی مرد چرخاند، علاوه بر پرش پلکش صورتش هم میلرزید. زمزمهوار و بریده سراغ عزیزش را گرفت. -گال..وین..گم کجا..ست؟ ابروان الف ناخواسته بالا پریدند. -گالوینک؟! کتایون سرش را پیدرپی بالا و پایین کرد. -آ..ره ماشینم! الف لبهایش را روی هم فشرد تا خود را آمادهی دروغ گفتن کند. سپس دست به سمت جیبش برد. جاکارتی طرح پلیسش را بیرون کشید و کارت شناساییاش که ثابت میکرد پلیس است، جلوی چشمان کتایون گرفت. -با مرکز تماس گرفته شد و موردیو گزارش دادن، فکر کنم زودتر از اورژانس رسیدم و شما رو به اینجا رسوندم. کتایون سرش را پایین انداخت. آب دهانش را نیز قورت داد تا بغضش نشکند؛ دیگر امیدی به دیدن دوبارهی گالوینگ و کابوس بودن ماجراهای امشب نداشت. شانههایش هر لحظه افتادهتر از لحظات پیشتر به نظر میرسید. و احساسات کتایون به قدری قابل لمس بود که قلب الف را میآزرد اما او که دزدی بیش نبود، پس نباید رحم به خرج میداد. الف اخم کمرنگ و کم چینی روی چهره نشاند و جدی لب باز کرد. -از اونجایی که ناخوش احوالید امشبو استراحت کنین، من فردا صبح تا اداره همراهیتون میکنم تا شکایتتونو تنظیم کنین و بعدش هم شواهد لازمو ضمیمهی پرونده بشه. کتایون که سرش پایین بود بی صدا میگریست؛ گویی طلسم بغضش شکسته بود. سرش را به نشانهی تایید تکان داد. گالوینگ برایش حکم یک ماشین عتیقهی گرانبها را نداشت، برای کتایون گالوینگ تنها عضو خانوادهاش بود و اگر گالوینگ نبود شاید کتایونی وجود نداشت. الف نیز هزینهی بیمارستان را پرداخت کرده و در انتظار ترخیص او بود تا او را به خانهاش برساند. هرچند به عنوان یک دزد رفتارش قابل ستودن و پرستش به نظر میرسید چرا که اگر شخص دیگری جای آنان بود برای آن عتیقهی چند میلیاردی شاید آدم هم میکشت!
-
پارت دوم هر زمان موضوعی به گالوینگش ربط میداشت بدون فکر عمل میکرد. بی آن که ذهنش تجزیه و تحلیل کند و راهحل ارائه بدهد، دوید. کیسهی زباله را روی یکی از سارقین انداخت و با سینی شروع به زدن دیگری کرد. با چشمانی درشت شده و جیغهای پیدرپی به دزد ضربه میزد. یک آن حواسش به دزد دیگر جمع شد. با دیدن سر و رویش عقی زد و ضربههایش بی جان شدند. آشغالها روی سر و بدنش لیز میخوردند. از پوست موز گرفته تا اضافهی خونی گوشت. بوی نامطبوع و مخلوط شده زبالهها موجب عق مجددش شدند. اما ماشین عزیزش مهم تر از این حرفها بود! به سمت دزد غرق در آشغال جهید و سینی له شده را به تن و بدنش کوبید. عق میزد و ضربه میزد. دزد دیگر از پشت به گیسوانش چنگ زد، کتایون نیز از ماسکِ سیاهِ دزد آشغالی گرفت و آن را کشید؛ چهرهاش میان زبالهها قاب گرفته شد. دزد دیگر به وسیلهی موهای کتایون، او را با قدرت به سوی خود کشید و همین موجب شد هر دو پخش زمین شوند. ناگفته نماند در طی این حرکت کتایون سینی را پرتاب کرد. و سینیای که با سرعت بالا و با گوشهاش به صورت دزد آشغالی بر خورد و او را از شدت دردِ دماغش زمین گیر ساخت. کتایون که از کشیده شدن گیسهایش متنفر بود به سمت دزد چرخید و تا خواست ضربهی سرش را به صورت دزد بخوراند، چشمانش بسته شدند و تنش روی سینهی دزد فرود آمد. دزد آشغالی با ترس آب دهانش را قورت داد و مضطرب قالپاق را روی زمین انداخت. دزد تن کتایون را کنار زد و ایستاد. - چیکار کردی میم؟ میم که لقب دزد آشغالی بود با هراس کتایون ناهوشیار را مینگریست. یک آن روی زانوانش خم شد و جسم ریزهی دختر مقابلش را به پشت چرخاند. انگشت لرزانش را به سوی سوراخهای کوچک بینی دخترک برد. وقتی متوجه دم و بازدمهای او شد نفسی از روی راحتی سر داد. - زود باش برو از خونه سوئیچای ماشینو بیار و از اینجا ببرش. من به این دختره رسیدگی میکنم. نون خود را جمع و جور کرد. راست ایستاد و با صدایی آرام ولیکن سربازوارانه اطاعت کرد. - چشم الف! سپس طبق دستورات دزد دیگر که الف لقب داشت، دست به کار شد. الف نیز با عجله از حیاط خانه خارج شد و به سوی ماشینش رفت. داخل ماشین نشست و سریعاً لباسهایش را تعویض کرد. در سوی دیگر میم استارت ماشین را زد. با صدای استارت خوردن ماشین چشمان کتایون گشوده شدند. نگاه نیمه بازش را به ماشینش دوخت که در حال خروج از درب حیاط بود. با بغض نالید. - لطفا این کار رو با من نکنین.. گالوینگم.. سردرد امانش را بریده بود، این وسط هم اشکهای مزاحم قوز بالای قوز شده بودند. با تن بی جانش تا درب حیاط خزید. همین که به چهارچوبش رسید شاهد دور و دورتر شدن ماشینش شد. از میزان درد و اندوه دوباره از هوش رفت. و آخرین کلمهای که با بغض ادا کرد. - گال..وین..گم! و قطره اشکی که همزمان با نالهاش از روی تیغهی بینیاش گذشت و روی زمین سقوط کرد. الف بالای سر کتایون رسید. او را تا روی پیاده رو کشید و درهای خانهاش را بست. سپس کتایون را روی کولش انداخت و به سوی ماشینش حرکت کرد. دخترکِ بیهوش را روی صندلی کنار راننده نشاند و کمربندش را هم بست. سپس پشت فرمان نشست. پیش از آن که شروع به حرکت کند چهرهی دخترک را از نظر گذراند. ردهی خشک شدهی خون روی صورتش که از شقیقه تا گردنش جاری شده بود، ابروان الف را در هم گره داد. زیر لب دشنامی نثار میم کرد. بلافاصله ماشین را استارت کرد و مسیر نزدیکترین بیمارستان را در پیش گرفت.
-
«به نام خدایی که تنها قاضی حقیقیست» پارت اول همگی سوار بر ماشینهایشان شده و آمادهی بازگشت به خانه بودند. کتایون نیز پنهانی تا پشت درختی آمده بود تا برای اولینبار این عمل را به جا آورد. روی زانوان متزلزل از استرسش خم شد. آب دهانش را قورت داد و چشمانش را در حدقه چرخاند تا چپ و راستش را مشاهده کند؛ کسی به چشمش نخورد. دستان لرزانش را به سمت سبزهها برد. از میان سبزهها سه طرهی بلند را برگزید. -شاید که در اثر بافتن، اثر بخشی موثر باشه، هوم؟ سپس شروع به بافتن کرد. - خدایا من رو هم مثل تمام آدمهای عادی صاحب خانواده کن! قطرهای اشک از لای مژههایش گریخت، از روی گونهی برجستهاش سر خورد و روی سبزههای گیس شده سقوط کرد. بلافاصله از جایش برخاست و به سوی ماشینش گام برداشت. همیشه تمام چشمها روی ماشینش میماند. یک عتیقهی سبز رنگ گرانبها؛ مرسدس بنز 300SL گالوینگ که از اجدادش به ارث برده بود. با لبخند پشت فرمان نشست. صدای تنها دوستش، یاسمین به گوش رسید. -دست به آب بودی؟ خندید و چیزی نگفت. امروز به لطف یاسمین و گروهی از دوستان او، حسابی خوش گذرانده بود. این اولین سیزده به دری بود که پس از، از دست دادن خانوادهاش تجربه میکرد؛ آن هم بعد از پنج سال! با حرکت ماشینهای دیگر آنها نیز به راه افتادند. چیزی نگذشته بود که ماشین به سنگی نسبتا بزرگ رسید. از صدای برخوردش کتایون از ترس فریادی کشید و پایش را تا ته روی پدال ترمز فشرد. فکر اینکه اتفاقی برای ماشین عزیزش بیفتد ذهن و قلبش را مچاله میکرد. پیاده شد و ذره بین سایز صدش را از جیبش در آورد، جلوی چشمش گرفت، رو به جلو خم شد و شروع به بازرسی ماشین کرد. خوشبختانه اتفاقی نیوفتاده و فقط یکی از قالپاقهایش کمی لق شده بود. پشت فرمان نشست. نسبتا خشمگین بود اما دلیل بر این نمیشد در گالوینگ دردانهاش را محکم ببندد، پس در را آهسته بست. سپس با ابروانی در هم گره خورده به یاسمین نگریست و غر زد. -یاس عزیزم نفرین بر تو! صدها هزار بار بهت گفتم گالوینگم مناسب گردش و طبیعت گردی نیست ولی گوشت بدهکار نبود و برای عکسهای صفحهی اینترنتی جنابعالی این اتفاق ناگوار افتاد. همیشه حواسش بود دشنام ندهد و تمام واژههایش فارسی یا حداقل از ریشهی آن باشند. یاسمین در تلاش برای نخندیدن بود اما در نهایت نتوانست جلوی بمب خندهاش را بگیرد. -وای کتایون تو هیچوقت تکراری نمیشی. همه چیز کتایون برایش کمدی بود، مخصوصا عصبانیت، دشنامهای هوش مصنوعیوارانه و رفتار همیشگیاش با ماشینش، گالوینگ. کتایون با تاسف سر تکان داد و مسیر را از سر گرفت. تا شهر صدای هایده و حمیرا با همخوانیهای یاسمین به گوش میرسید. تمام مدت کتایون تبسم روی صورت داشت چرا که او همیشه از داشتن یاسمین به خود میبالید. پس از رساندن یاسمین به آپارتمانشان تا خانهاش رانندگی کرد. ماشین را داخل حیاط پارک کرده و با عجله خود را به پذیرایی رساند. از وقت چرتگاهی عصرانهاش خیلی گذشته بود! خودخواسته روی مبل سقوط کرد و پس از درآوردن لباسهای بیرونی همان جا به خواب عمیقی فرو رفت. ساعتها گذشت و پس از غروب، شب روز را ربود. کتایون با صدای مگسهای مزاحم که بالای سرش سرخوشانه پرواز میکردند، لای چشمانش را گشود. کمکم متوجه بوی نامطبوع داخل خانه شد. با صورتی در هم رفته در جایش نشست و بلافاصله ایستاد. طبق عادت همیشگی در تاریکی تا آشپزخانه رفت و فقط چراغ آشپزخانه را روشن کرد. نگاهش روی اپن قفل شد. گوشت کبابی امروز اثر هنری او بود و تمام زبالهها و ریخت و پاشهای آمادهسازیاش روی اپن ثابت مانده بودند. از شدت بوی گندیدگی زبالههای گوشتی عوقی زد. همیشه تمام اینکارها اعم از خرید گوشت، خرد کردن و بسته بندی را خودش انجام میداد اما با چند لایه ماسک. یقهی لباسش را روی بینیاش تنظیم کرد تا جلوی نسبی بو را بگیرد. سپس عقزنان همهی آشغالها را داخل پلاستیک مشکی رنگ کنار زبالههای سابق فرو ریخت. اگر تا یک دقیقهی دیگر کیسه را از خانه بیرون نمیکرد بابت بوی بد از شدت استفراغ جان میداد. به قدری عق زده بود که صورتش سرخ و چشمانش خیس شده بودند. سینیای زیر پلاستیک آشغالی گرفت و سراسیمه تا در ورودی پذیرایی دوید. در را گشود و از چهارچوبش گذشت. چشمش به صحنهی روبرویش افتاد، با دیدنش حینی بلند کشید؛ دقیقا چه اتفاقی داشت مقابل چشمانش میافتاد؟
-
نام رمان: معلمِ دزدان نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: طنز، عاشقانه خلاصه: کتایون نالان از تنهاییاش، در روز سیزده به در سبزه گره میزند تا شوهر آیندهاش را در اولین فرصت ملاقات کند. طولی نمیکشد که پس از سرقت شیء موردعلاقهاش، با ماموری آشنا میشود. دخترک گمان میکند بالاخره نقطهی اوج زندگی عاطفیاش فرا رسیده اما غافل از اینکه آن مرد خودِ شاه دزد، رئیس بزرگترین باند سارقان کشور است. سرانجام نیز طولی نمیکشد که پای دخترک به لانهی آن دزدان، یعنی زیستگاهشان باز میشود. باید دید که چه کسی تغییر خواهد کرد؛ کتایون با شخصیت عرفانیاش در محفل سارقان یا دزدان در شبهای شعر کتایون؟ مقدمه: همه چیز خرافه بود و آن گرهها طلسم بودند که با دستان خودم روی زندگیام اجرا شدند! این همه مشکل و از استرس تا دم مرگ رفتن و بازگشتن زیر سر آن گرههای لعنتی آن روزی و آن آرزوی نفرین شده بود. اما... اما اگر به عقب برمیگشتم آیا از انجام دوبارهاش اجتناب میکردم؟ به عبارتی اگر سفر به گذشته ممکن بود، آیا آن روز آن سبزهها را گره نمیزدم و آن خواسته را از خدا طلب نمیکردم؟
- 4 پاسخ
-
- 5
-