نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم با لبخند و اطمینان حواسم به چشم و ابرو اومدنهای سرباز بود که یک آن با قفل شدن دستبند دور مچهام توسط سرگرد لرزیدم؛ خیلی سرد بودن. - آقای قربانی! شما به جرم فرار از دست مجرم حین بی عفت شدن و آسیب رسیدن به وی بازداشتید، از این پس هر حرفی از جانب شما ضمیمه پروندتون خواهد شد و همچنین حق سکوت و حق گرفتن شارلاتان رو هم دارید. و لبخندم که با هر کلمهی سرگرد ماسیدهتر از لحظه پیشترش به نظر میرسید! واو به واو جملات سرگرد شوک برانگیز بودن. صورتم توی هم رفته بود، انگار که با آجر تا مرز پوکوندن بهش ضربه زده باشی؛ همونقدر له شده. - آخه جناب سرگرد اولا من دخترم و آقا نیستم و دوما اینکه من قربانی بودم! کجای دنیا رسمه که قربانیو دستیگر کنن؟ سوما شارلاتان دیگه چه کوفتیه؟ از شدت سرعت دفاعیهم از نفس افتادم. سرگرد با نگاهی عاقل اندر سهیفانه خیرهم بود، انگار که یه موجود فرا زمینی دیده، یا شاید هم یه دیوونهی فراری از تیمارستان؛ چنین حسی از رنگ نگاهش میگرفتم. و در نهایت که اشکم در اومد و به هق زدن افتادم. - بخدا من مقصر نیستم. من فقط از دستش فرار کردم و جاخالی دادم. آخه چرا باور نمیکنین که من هلش ندادم؟ سرگرد حینی که من رو به زور داخل ماشین پلیس هل میداد جوابم رو توی صورتم کوبوند. - اگه هلش داده بودی که دستگیر نمیشدی. به سکوت دعوت شدم. از مدار درک من که هیچ، از منظومهی افکارم هم خارج بود که چه اتفاقاتی در حال وقوعه. نکنه واقعا مرده بودم و اینجا دنیای پس از مرگ بود؟ یا نکنه مثل سریالهای تخیلی توی دنیای دیگهای افتاده بودم؟ به چهرهی زار و در هم رفتهی خودم توی شیشهی دودی ماشین نگاه انداختم؛ شبیه خودم بود، همون دختر افسرده و رقت انگیز. بزاق دهنم رو جمع کردم و روی صورتم توی شیشه تف انداختم. - خاک تو سرت که اگه فرار نمیکردی به این روز نمیوفتادی بزدل افسرده! سپس با غضبی غمناک چرخیدم تا دیگه نگاهم به صورتِ لعنت شدهم نیوفته. و چشمهای متعجب و وحشت زدهی سرگرد و سرباز و رانندهی ماشین که هیچ اهمیتی برای من نداشت! اونها هم کم از من نداشتن، از آقا خطاب شدنم گرفته تا دستیگر شدنم بابت قربانی بودن و فرار کردن از دست مجرم. و شارلاتان هم بماند که معمایی بیش نبود!- 125 پاسخ
-
- 9
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم مرتیکه لبخند شیطانی و عقبرانگیزش رو روی لبهاش نشوند. دستهاش رو دوباره بالا برد و به سمتم جهید. من هم مثل دفعهی پیشترش جاخالی دادم. و مرتیکه که با پیشونی به آغوش پلهی سنگی رفت. و صدای نفسهای خرناسیش که قطع شدن و صدای قطرات خونی که روی زمین سقوط میکرد! نگاهم روی دوربینهای نصب شدهی مغازه ثابت موند. خوشبختانه اونها همه چیز رو ثبت کرده بودن. قانون که نمرده بود، مرده بود؟ حاضرم قسم بخورم تا به اون لحظه حتی مورچه هم به چشم نمیخورد اما حالا اطرافم پر شده بود از آدم. البته اگه صدای کلاغها، سگ و گربههای اضافه شده به اونها رو هم فاکتور میگرفتیم! مردم که متشکل از زنها و مردهای سالخورده بودن غضبناک نگاهم میکردن. استرس رو کنار زدم تا بتونم از مکیدن دست بکشم و شستم رو از دهنم بیرون بیارم. روی پاهای متزلزلم ایستادم. با صدایی لرزونتر از زانوهام مردم رو مخاطب قرار دادم. - م.. من مقصر نیستم! ایناها دوربینا همه چیو ثبت کردن. سپس به دوربینهای مغازه اشاره کردم. با بغض ادامه دادم. - مرتیکه میخواست بی عفتم کنه! یکی از زنها صحبتش رو با تلفن همراهش تموم کرده و اخمناک خیرهم شد. - الان قانون میاد و همه چی مشخص میشه. بینیم رو بالا کشیدم و بعدش ناخواسته پوزخندی زدم. این پیرزن و پیرمردها واقعا کم داشتن! به جای اینکه به من که در معرض بی عفت شدن بودم و قربانی به حساب میاومدم دلداری بدن، با چنین لحنی با من صحبت میکردن. دستم رو به کمرم زدم و حینی که با دستم خط و نشون میکشیدم، زنیکهی پیر رو مورد مخاطب قرار دادم؛ اون هم با لحنی که مناسب دورهمیهای الوات پایین شهر بود. - د برو بوگو قانون بیاد، اصن بوگو بزرگترشم بیاره! تموم شدن جملهم همانا و به گوش شنیده شدن آژیر ماشین پلیس و آمبولانس هم همانا. با لبخند به رسیدن ناجیهام چشم دوختم و زیر لب دشنام نثار پیرزن کردم؛ با اون روسری طرح لبوبوی نسخهی سیکت.. یعنی سیکرتش! پلیس و آمبولانس سریع به ما رسیدن. نیروهای امداد با نهایت سرعت که انگار روی 4x بودن، لش مرتیکه رو جمع کردن و بعد یقیناً به سمت بیمارستان برگشتن. پیرزن لبوبویی سیکرت به سمت مغازه رفت و قفل در رو باز کرد. قطع به یقین حتی اگر مغازه باز هم بود این پیرزن هیچ دلی برای من نمیسوزند. یکی از پلیسها که سربازی بیش نبود وارد مغازه شد تا دوربینهای مداربسته رو چک کنه. من هم با خیال راحت اما با درگیر کردن احساساتم، ماجرا روی برای جناب سرگرد مقابلم تعریف میکردم. - مطمئنید که هیچ ضربهای بهش وارد نکردین؟ حینی که پلک روی پلک میچسبوندم، لبهام رو مطمئن روی هم فشردم و سر تکون دادم. - مطمئنِ مطمئنم قربان! سرباز از مغازه خارج شد. نگاه هممون روی صورتش نشست؛ قفل و ثابت. سرباز به چشمهای سرگرد خیره شد و با زبان اشارهی ابرو، با اون صحبت کرد. و من که با لبخند نظارهگر بودم!- 125 پاسخ
-
- 8
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سوم عاقبت به سربالایی رسیدم. همیشه کوهنورد خوبی بودم ولی الان از پس یه نیم تپه هم برنمیاومدم؛ هرچند شدیداً سُر بود. روی خاک دراز کشیدم و سعی کردم به سمت بالا بخزم. یکآن سایهای عظیم الجثه روی خودم حس کردم. بس کردن به تقلا رو جایز دونستم و آب دهنم رو قورت دادم. مرد که خیلی غول پیکر بود، دست پر مو و تپلش رو به سمتم دراز کرد و مثل پر کاه من رو به سمت خودش کشید. کنار جاده، نزدیک مرد ایستادم. با لبخند مخاطب قرارش دادم. - خیلی ممنو... نگاه کثیف و هیزش من رو به خفه شدن واداشت. آب دهنم رو قورت دادم. مطمئن بودم نگاهم رنگ وحشت گرفته. مرد لب پایینیش رو خیس کرد و حینی که سرتاپای من رو با اون رنگ نگاه چندشناکش برانداز میکرد، گفت: - عجب پسری! چه بینی وسوسه برانگیزی! و منی که چشمهام از کاسه در اومدن. بینی وسوسه برانگیز؟ از اون گذشته، آخه من که دختر بودم! نکنه مثل محو شدن جای زخمم، یه چیزی به بدنم اضافه شده بود؟ یا نکنه چاقو از پهلوم در اومده و به یه جای بدی از بدنم فرو رفته بود؟ دست لرزونم رو به سمت پاهام بردم و لمسش کردم؛ چیزی نبود! نفسی از سر آسودگی کشیدم و تا خواستم چیزی بگم، مرد دستهاش رو مثل خرس بالا برد و به سمتم یورش آورد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و جاخالی دادم. مرد که نه، مرتیکه هم دوباره خواست بهم حمله ور شه. صبر رو جایز ندونستم و توی مسیر جاده شروع به دوئیدن کردم؛ اون هم بدون کفش روی آسفالت داغ. عفتم مهمتر از سوختگی کف پام بود! و من بدو و مرتیکه بدو، من بدو و مرتیکه! چرا با اون هیکل خرسمانندش خسته نمیشد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا مغزم خالی از هر فکری بشه، فعلا باید تموم انرژریم رو صرف دوئیدن میکردم نه افکار بیهوده. چندمتر جلوتر مغازهای وجود داشت و هدفم رسیدن به اونجا بود، پس به سرعتم افزودم. توی چند قدمی مغازه بودم که یکآن پای بدون کفشم روی سنگ تیزی رفت. و دردش انقدری زیاد بود که دیگه نشد بدوئم. مرتیکه هم بهم رسیده بود، این رو از صدای نفسهای خرناس مانندش متوجه شدم. به مغازه نگاه کردم و گذاشتم تموم زندگیم با دیدن صحنهی روبروم توی مغزم آواره شه، مغازه بسته بود! با بغض به سمت مرتیکه چرخیدم. با پوزخندی که روی صورت خیس از عرقش نشسته بود، کثیف نگاهم میکرد. دوباره شستم رو به سمت دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم؛ تموم تنم از استرس میلرزید. مرتیکه هلم داد. روی زمین افتادم و کمرم به شدت به پلهی سنگی برخورد کرد.- 125 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوم با احساس وجود ریز مادههایی آزار دهنده توی گلوم سرفهای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی مادهای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمیدونم، چشمهام به زور باز بودن. حسِ به خشکی و خراشیدگی گلوم شدت یافت و دوباره به سرفه افتادم؛ مکرر و نفسگیر. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پس از چند ثانیه با مقداری شن آمیخته با خلت و بزاق دهنم، روی کف دستم مواجه شدم. دستم رو با صورتی در هم رفته به زمین مالیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم. توی چند متری دریا، روی ساحل بودم. آب دهنم رو قورت دادم تا ساییدگی و خشکی گلوم از بین بره. یک آن توی جام پریدم. من کجا بودم؟ فکر کنم تازه مغزم به کار افتاده بود. روی زانوهای لرزونم ایستادم و اطرافم رو برانداز کردم. مگه من زخمی نشدم؟ مگه من توی دریا نیوفتادم؟ مگه من غرق نشدم؟ ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و نگاهم رو به پهلوم دوختم. پیراهن مشکیم رد چاقو و خون روی خودش داشت. لباسم رو بالا زدم ولی با دیدن شکم بدون زخمم ابروهام بالا پریدن. چخبر بود؟ زخم چاقو کجا رفته بود؟ توی پهلوم فقط بخیههای عمل کلیهم وجود داشت، همین! لرز به جونم افتاد. بدنم از شدت استرس و اضطراب به لرزش در اومد. اضطراب مجبورم میکرد دست راستم رو به سمت دهنم ببرم و شستم رو شروع به مکیدن کنم. این کار عادتی مزخرف از زمان نوزادیم بود! احتمالاً مرده بودم و اینجا جایی جز دنیای بعد از مرگ نبود. چشمهام رو ریز کردم و دوباره حینی که انگشتم توی دهنم بود اطراف رو نظارهگر شدم. شبیه جهنم نبود! بین ترس خندهم گرفت، هیچوقت فکرش رو نمیکردم بهشتی باشم! درسته آدم بدی نبودم ولی خب خوب هم نبودم. متفکر به اون چنین افکاری بودم که ناگهان چشمم روی نقطهای قفل شد. چندصد متر جلوتر، متصل به سربلایی، جادهای وجود داشت و مردی پیاده بین درختهای سمت دیگهش به چشم میرسید. بدون درنگ کمی به سمت جاده دوئیدم و همزمان با جیغ و فریاد سعی بر مخاطب قرار دادن مرد داشتم. - آقا! آقا! آقا.. به گمونم مرد متوجه صدام شد که ایستاد و سر به اطراف چرخوند. فکر کنم به دنبال منبع صدا بود، پس معطل نکردم و با گلویی که استعدادش بلندگویی بود عربده زدم. - آقا کمک! و بالاخره سرش به سمت من چرخید و خیرهم شد. لبخندی روی لبم نشست و با سرعت به سمت سربلایی دوئیدم. انگار خدا انقدری که توی تصوراتم از من متنفر بود، توی واقعیت از من بیزار نبود؛ بالاخره من هم یکی از مخلوقاتش به حساب میاومدم، نمیاومدم؟- 125 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی میزد. کولهی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچهی نداشتهم بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیهی چپم داخل این کوله بود! قاچاقچیِ رئیس، که زنیکهی پست فطرتی بیش نبود با اون لبخندی که دندونهای زرد و جرم بستهش رو به نمایش میذاشت، داشت قدم به قدم به من نزدیکتر میشد. بخاطر چاقوی تیز توی دستش از وحشت همهش به عقب گام برمیداشتم. و طولی نکشید که گوشهی کشتی گیر افتادم! اگه من رو میکشت چی؟ اگه بجای قاچاق کردن مجموعهی من، زیر مجموعههای من رو یعنی اعضای بدنم رو تکی به کشورای خارجی میفروخت چی؟ اصلا از همهی اینا گذشته با چه خردی به این زن و اوباشش اعتماد کرده بودم؟ با آخرین قدمِ زنیکه و رسیدنش به چند سانتی من، پلک راستم از ترس و استرس شروع به بی قراری و پریدن کرد. آب دهنم رو قورت دادم و تا خواستم چیزی به زبون بیارم، قاچاقچی به کولهم چنگ زد. و حینی که کوله رو به سمت خودش میکشید، چاقو رو توی پهلوم فرو کرد. حالا کیف پر پول من دست اون زنیکه بود و چاقوی تیز و برندهی اون توی پهلوی چپم. از شدت درد چشمهای خیسم رو روی هم فشردم و نالان با زانو روی زمین فرود اومدم. صدای پوزخند اون مادر دوست داشتنی به گوشم رسید. - خدافظ دخترهی احمق! بعد از بیان کردن این جمله با صدای گوش خراشش، شوکه چشم باز کردم. باز کردن چشمم مصادف شد با لگد خوردن و واژگونیم. با ضربهش داخل آب پرتاب شده بودم و سعی داشتم شنا کنان تا بالای آب بیام ولی بیفایده بود! درد غیرقابل تحمل پهلوم مثل کلید تنم رو قفل کرده و جلوی کوچیکترین حرکتم رو میگرفت. برای همین هر لحظه بیشتر از پیشتر توی قعر دریا فرو میرفتم. یه دستم دور گلوم بود و دست دیگهم روی پهلوم. دیگه هم توانایی نگه داشتن نفسم رو نداشتم، پس اجازه دادم لپهام با آزادسازی دیاکسیدهای حبس شده، حبابآب بسازن. و قطره اشکهای نومیدانهم که با آب دریا آمیخته میشد! دلار چندصد هزار تومنی که قیمتش هم قدم بود من رو به اینجا رسونده بود یا طلای چند میلیون تومنی که قیمت هر گرمش همسنم بود؟ اشتباهم کجا بود؟ فروختن کلیهم؟ تصمیمم برای فرار؟ یا اعتمادم به اون قاچاقچیها؟ البته الان فرقی هم نداشت؛ چرا که من در هر حال رو به اتمام بودم. و چشمهام که بالاخره پس از ثبت آخرین لحظات زندگی رقتانگیز و فلاکتبارم به سوی مرگ بسته شدن.- 125 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
-
امیدوارم هر روز ۱۰ تا پارت ازش بزاری
-
پری میتونم یه تاپیک داشته باشم تا دکلمه بزارم؟ (خودم ضبط میکنم و ادیت میکنم)
متن یا شعر درخواستی کاربرارو هم میتونم
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان: زندان؛ نادنز نام نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر: کمدی سیاه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیهاش تمامی مراحل فرار را طی میکند تا از طریق قاچاق از آن مرز و بوم رهایی یابد. روز موعود قاچاقچیها پس از ربودن تمام ثروت همراهش، او را به درون دریا میاندازند. دخترک میمیرد اما در دنیایی موازی زنده میشود؛ دنیایی که در آن همه چیز وارونه است، از زندگی روزمرهی عجیب مردم گرفته تا قوانین غریبش. او که با اصول آن دنیا آشنا نیست بلافاصله پس از حادثهای روانهی زندان میشود. مقدمه: به کرهی نیمز، یکی از موازیهای کرهی زمین خوش آمدید. در این کره همه چیز نسبت به کرهی شما وارونه است؛ از شاغل بودن کودکان گرفته تا محصل بودن والدینشان. از عزا گرفتن در جشن ازدواج و تولد گرفته تا رقصیدن در مجلس ختم. و اما مهمترین آنان؛ در این کره از مجرمها در اخبار تقدیر و دلجویی میشود و قربانیها را محاکمه و زندانی میکنند. پینوشت: لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند؛ اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت.- 125 پاسخ
-
- 17
-
-
-