رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت هشتاد و دوم اهرمن برگ مویی از درون سبد برداشت و روی کفِ دست هوزاد قرار داد. هوزاد برگ مو را لمس کرد و با این کارش، خاطره‌ی مادرش در ذهنش زنده شد. حینی که غرق در خاطرات مادرش بود، زیر لب گفت: - مادرم می‌گفت برگ درختان سبزه. اهرمن حینی که قاشق مسی را درون ظرفِ مواد آماده‌ی دلمه می‌گذاشت، جمله‌ی مادر هوزاد را تایید کرد و در ادامه، سوالش را پرسید. - آری سبزند. تو سبز رو چطوری می‌بینی؟ هوزاد سرش را در جهتِ منبع صدا، صورت اهرمن، چرخاند‌ و عسلی‌های بی‌فروغش را تصادفاً در نگاه مشکین و درخشان اهرمن قفل کرد. - من، تو رو سبز می‌بینم و سبز رو تو. ابروان اهرمن از حیرت و کنجکاوی بالا پریدند. - من رو سبز می‌بینی؟ چرا؟ هوزاد سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و آهنگین و احساسی، منظورش را توضیح داد. - زمستان که بار و بندیلش رو توی کیسه‌ی سرماش جمع می‌کنه و میره، بهار با سبزی و سرزندگی از راه می‌رسه. بهار امسال تو رو نزد من آورد و اجازه داد خزان و زمستان ده ساله‌م پایان پیدا کنه. تبسمی عمیق روی لبانش طرح زد و به ادامه‌ی جمله‌اش پرداخت. - اهرمن، تو برای من سبزی؛ شانسی برای زندگی روح‌دار و بانشاطی دوباره. قلب اهرمن از بابت آخرین واژه‌هایی که آهنگین و پر احساس از حنجره‌ی هوزاد بیرون آمدند، از سینه‌اش گریخت و درون شکمش فرو ریخت. ناخواسته به سمت صورت هوزاد خم شد و بوسه‌ای آب‌دار روی چال گونه‌ی هوزاد نشاند. لبخندِ عمیق از روی لبان هوزاد پرکشید، گونه‌هایش به رنگ گیلاس درآمدند و قلبش به ضربان‌های تند و منظم دچار شد. اهرمن کمر راست کرد و هیجان‌زده دم عمیقی بلعید. - تشر نزن بانو، خیلی خواستنی شده بودی؛ نشد جلوی فوران احساساتم رو بگیرم. هوزاد سر چرخاند و حینی که لب‌گزان سرش را پایین می‌انداخت، لبخندی محو و مخفیانه روی لبانش نشاند. اهرمن بازدمش را کشیده‌وارانه به بیرون پس داد تا هیجانش را تخلیه کند.
  2. پارت هشتاد و یکم اهرمن سریع واکنش نشان داد و هوزاد را در هوا قاپید. لحظه‌ای هوزاد را به خود فشرد و سپس حینی که او را روی پله‌ها می‌نشاند، زمزمه کرد. - گفتم که می‌گیرمت. هوزاد متینانه خندید و با لحنی پر از مهر اهرمن را مخاطب قرار داد. - همیشه به تو مطمئنم. اهرمن، از شیرینی اعتمادِ هوزاد به خود، لبخندی عمیق روی لبانش نشست. دستش را نوازش‌وارانه روی گیسوان هوزاد کشید. - گیسو کمند نازم. سپس به سوی سکو گام برداشت. کیسه‌های کاغذی را گشود و مواد را از درونشان بیرون کشید. حینی که هر کدام را درون ظرفی متفاوت قرار می‌داد، پرسید. - دلمه‌ی برگ مو دوست می‌داری؟ هوزاد بازدمش را با خوشحالی بیرون داد و با تایید پاسخ داد. - آری، مادرم دستپخت خیلی خوبی داشت. ستاره‌های چشمان اهرمن درخشیدند. لبخندش را روی نیمه‌ی راست لبانش نشاند. - دستپخت من رو هم باید دوست داشته باشی؛ هرچند دستپخت هردوی ما خواهد بود. اهرمن با کوزه‌ی آب، گوجه‌ها را شست و روی سینی قرار داد تا خشک شوند. سپس چاقویی به دستش گرفت و پیازها را برداشت. آب دهانش را قورت داد و مشغول پوست گرفتنشان شد. پیازهای بی‌پوست را هم شست و کنار گوجه‌ها قرار داد. سپس صندلی چوبی واقع در زیرزمین را مقابل سکو گذاشت. به سوی هوزاد رفت و از دستش گرفت. هوزاد را تا صندلی هدایت کرد و او را محتاطانه رویش نشاند. سبدِ برگ‌ موهای پاکیزه را از درون کیسه کاغذی بیرون کشید و مقابل هوزاد روی سکو قرار داد. کاسه‌ی مواد آماده‌ی دلمه‌ را کنار سبدِ برگ موها گذاشت. هوزاد سرش را به سمت سکو خم کرد و دم عمیقی از بوی مواد دلمه و برگ‌ها گرفت. لبخندی روی لبانش نشست. از تبسم هوزاد، لبخند اهرمن تا نیمه‌ی چپ لبانش کش آمد.
  3. پارت هشتادم پس از خرید مواد مورد نیاز راهِ خانه‌اش، جایی که هوزاد در آن می‌زیست را، پیش گرفت. در ورودی آتشکده ایستاد و پس از منگنه زدن لبخند محوش به گونه‌ی راستش، لب از رو لب برداشت. - هوزاد. هوزاد با شنیدن صدای اهرمن، با هیجانی کنترل شده از جای برخاست و به سویش گام برداشت. - اومدی اهرمن؟ اهرمن به سمتش گام برداشت و مچ دستش را به بازوی هوزاد چسباند. - دستم رو بگیر، بریم. هوزاد لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و مچ دست اهرمن را گرفت. - برای آشپزی؟ اهرمن مهربان پاسخ داد. - آری بانو. سپس دوشادوش از آتشکده خارج شدند و به سوی زیرزمین یخچالی قدم برداشتند. اهرمن روی زانوانش نشست و کاسه‌ی مواد را روی زمین نهاد. در دریچه را گشود. - صبر کن مواد رو پایین ببرم و سپس تو رو. هوزاد سری تکان داد و در جایش متوقف شد. اهرمن مواد به دست، با سرعت از پله‌ها پایین رفت. مواد را روی سکوی سنگی قرار داد و سپس زیر دریچه ایستاد. سرش را به سمت بالا گرفت و هوزاد را با شیطنت مخاطب قرار داد. - بپر هوزاد. هوزاد به سمت دریچه خم شد و صورت ترسان و متعجبش را به منبع صدا دوخت. تا خواست چیزی بگوید، اهرمن حینی که دستانش را برای به آغوش کشیدن هوزاد می‌گشود، دوباره لب از روی لب برداشت و با صدایی نسبتاً بلند گفت: - به من اعتماد کن، می‌گیرمت. ترس از چهره‌ی هوزاد پر کشید و در عوض لبخندی روی لبانش پهن شد؛ او به اهرمن اطمینان بسیاری داشت. پس لبه‌ی دریچه ایستاد و طی حرکتی پرید.
  4. پارت هفتاد و نهم ننه هور لبخندی روی لبانش نشاند و حینی که به سمت آشپزخانه می‌رفت، اهرمن را مخاطب قرار داد. - در حال پختن دلمه‌م، می‌تونی کمی از موادش رو ببری‌. اهرمن تا خواست چیزی بگوید، ننه هور نیم تنه‌ی بالای بدنش را در چهارچوب در به نمایش نگاه اهرمن درآورد و حینی که با زبان اشاره روی آموزشات خود تاکید می‌کرد، گفت: - موادش رو روی برگ مو می‌ریزی، سپس با گوشه‌های برگ، مهر و مومش می‌کنی و داخل قابلمه قرار می‌دی. در نهایت، پیش از خوردن پیازداغش رو روی دلمه‌ها می‌ریزی و میلش می‌کنی. برای پیاز داغ هم نخست، پیاز رو نگینی خرد کن و داخل روغن سرخ، کمی نمک و رب بهش اضافه کن و در آخر گوجه‌های نگینی خرد شده رو داخلش بریز. اهرمن با چشمانی که در حال درخشیدن بودند، به سوی ورودی آشپزخانه رفت و درون چهارچوبش ایستاد. - کمی از موادش رو به من بفروش. ننه هور ظرفی مسی به دست گرفت و چند ملاقه‌ی پر از مواد دلمه‌ها که متشکل از؛ برنج، لپه، بلغور گندم، زرشک، ادویه و سبزی‌های معطر کننده بود، ریخت. - بیا پسرم، نیازی به سکه نیست فقط ظرفم رو پس بیار. اهرمن ابروانش را در هم کشید. - پس نمی‌خوام. ننه هور متاسف خندید. - باشه پسرم، یک سکه بده. اهرمن با لبخند از درون جیبش کیسه‌ی سکه‌هایش را بیرون آورد. یک سکه از درونش برداشت و به دست ننه هور داد. ننه هور نیز کاسه را به سمت اهرمن گرفت. اهرمن کاسه را روی کف دستش قرار داد و حینی که از آشپزخانه خارج می‌شد، سپاسش را به جای آورد. - بسیار سپاسگزارم ننه، بدرود. ننه هور لبخندزنان به اهرمن چشم دوخت. - باز هم بیا، بدرود. اهرمن از دکان غذاخوری ننه هور بیرون رفت. سپس به سوی دکان‌های دیگر گام برداشت تا روغن، پیاز، گوجه، رب و برگ مو بخرد.
  5. پارت هفتاد و هشتم کف دستش را نوازش‌وارانه روی گیسوان هوزاد کشید. - چشم گیسو کمند! سپس به سمت ورودی آتشکده رفت و خارج شد. به سمت بازار قدم تند کرد. دقایقی بعد، به بازار رسید. به سوی دکان مورد نظرش گام برداشت؛ غذاخوری ننه هور. وارد غذاخوری شد. بوی غذاهای مختلف به مشامش رسید و سرمستش کرد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا مقابل هوسش با غذا مقابله کند. نگاهش را به درِ آشپزخانه‌ی دکان دوخت و تقریباً فریاد کشید. - ننه هور؟ ننه هور که پیرزنی مسن و قبراق بود از درِ آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش را به اهرمن دوخت. - چیزی می‌خوای پسرم؟ اهرمن نگاهِ مظلومانه‌اش را به ننه هور دوخت و با لحنی پر از غمِ ساختگی او را مخاطب قرار داد. - درود ننه، یاری‌م می‌کنی؟ ننه هور لبخند مهربانی روی لبانش نشاند. - آری، چه کمکی از من ساخته‌ست؟ اهرمن به سمتش گام برداشت و با هیجان سوالش را پرسید. - می‌خوام با دوستِ نابینام آشپزی کنم؛ اما نمی‌دونم چی بپزم و البته چیزی به یاد ندارم. ننه هور با تای ابروی بالا پریده، اهرمن را نگریست. در فکر فرو رفت و لحظاتی بعد خوشحال، لب از روی لب برداشت. - دلمه‌ی برگ مو. اهرمن نگاه کنجکاوش را به او دوخت. - یادم بده ننه!
  6. پارت هفتاد و هفتم اهرمن دستانش را به دور زانوانش حلقه کرد و چانه‌اش را روی کاسه‌ی زانوانش نهاد. با لبخندی ذوق زده و نگاهی پر از احساس، به هوزاد که داشت طرح چهره‌اش را کامل می‌کرد، خیره شد. هوزاد با اینکه بینا نبود اما از دستانش بهره بُرده بود تا با اندازه‌گیری، تصویر اهرمن را قرینه طرح بزند. اهرمن هم در آخر گیسوان خود را به نقاشی هوزاد افزود و چهره‌اش روی خاک تکمیل شد. اهرمن خوشحال بود اما هوزاد غمگین؛ چرا که دوست داشت، چهره‌ی اهرمن را با چشمانش ببیند نه چیز دیگری. هرچند غمش را نشان نداد و در عوض پس از نشاندن لبخندی محو روی لبانش، اهرمن را مخاطب قرار داد. - من ظاهرت رو نمی‌بینم اما باطنت رو چرا.. حینی که از جای برمی‌خاست جمله‌اش را ادامه داد. - باطن زیبا و جذابی داری اهرمن. اهرمن که غرق در احساسات خوش شده بود، لبخندی روی لبانش پهن شد و در جای پرید. دستان هوزاد را گرفت و مشغول شستنشان در آب رودخانه شد. سپس کمر راست کرد و حینی که دستِ هوزاد را می‌گرفت، به راه افتاد. - بریم، روزهای دیگه برای نقش زدن چیزهای دیگه برمی‌گردیم. هوزاد سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و با اهرمن هم‌قدم شد. هر دو غرق در خوشی، سکوت را جایز دانستند. بسیاری نگذشت که مسیر رودخانه تا دروازه‌ی شهر و مسیر دروازه‌ی شهر تا آتشکده طی شد. مقابل ورودی آتشکده ایستادند. اهرمن لب از روی لب برداشت. - رسیدیم. هوزاد تا خواست گام به داخل آتشکده بردارد، با صدای اهرمن متوقف شد. - وعده‌ی ظُهرانه رو با هم نپزیم؟ هوزاد به سوی اهرمن چرخید و با ذوق سرش را تکان داد. - بپزیم. از ذوقِ هوزاد، هیجان به جانِ اهرمن رخنه کرد. لبخندش را به گونه‌ی راستش منگنه زد. - تو عبادت کن، من برای خرید به بازار می‌رم. هوزاد لبخندزنان، دوباره سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. اهرمن هوزاد را تا آتش مقدس هدایت کرد، او را با احتیاط مقابل آتش نشاند و مهربان گفت: - زود برمی‌گردم. هوزاد حینی که گیسوانش را مرتب می‌کرد، با لحنی پر از مِهر زمزمه کرد. - مراقب خودت باش.
  7. پارت هفتاد و ششم اهرمن آب دهانش را قورت و مشغول به جویدن لب پایینی‌اش شد. در ذهنش مسائل بی‌ربط و مسخره را مورد توجه قرار داد تا عطش و خواسته‌اش را خاموش سازد. لحظاتی بعد که موفق شد و دمای بدنش را پایین آورد، با نیشخند کج و لحنی پر از شیطنت، هوزاد را که خود را سرگرم هیچ کرده بود، مخاطب قرار داد. - بانو به نظرت جذاب نیستم؟ هوزاد حینی که سرش را بالا می‌آورد، آب دهانش را قورت داد. - مگه آفریده‌ی زشتی هم وجود داره؟ اهرمن به نیشخندش عمق بخشید؛ طوری که چشم راستش ریز شد. - الان با زبون بی‌زبونی من رو زشت خطاب کردی؟ هوزاد دست خاکی‌‌اش را به کمرش زد و با حرص، سوالش را با سوالی دیگر مواجه کرد. - من چه هنگام تو رو زشت خطاب کردم؟ اهرمن هم، حق به جانب و با گلایه‌ پاسخ داد. - گفتم جذابم، گفتی آفریده‌ی زشت نداریم؛ یعنی دلیلی برای جذاب بودنم نیافتی. هوزاد تا خواست به تقلید از اهرمن، حق به جانب اعتراض کند، قهقهه‌ی آرامش اجازه نداد. در همان حال که آهنگین می‌خندید، دستانش را روی دو طرف صورت اهرمن نهاد. چشمان اهرمن در حدقه گشاد شدند و حیرت زده هینی کشید. - چه می‌کنی؟ هوزاد لبخندش را خورد و صدایش را در گلو کلفت کرد تا با لحن و تن صدای مشابهِ اهرمن سخن بگوید. - دارم جذابیتِ اهرمنِ ناز رو بررسی می‌کنم عالیجناب! ابروانت مثل شمشیرن که نوکه‌ی تیزشون قلبم رو می‌شکافن، مژه‌هات انقدر بلندن که روزهای بارانی می‌تونن سایه‌بانم باشن، بینیت به قدری خوش‌تراشه که گویی مجسمه‌ساز اون رو تراشیده، لبان نه باریک و نه گوشتینت.. اهوم.. به نظرم کافیه! اهرمن لحظه‌ای در شوک فرو رفت و لحظه‌ی بعد، خنده‌اش در گلو منفجر شد و قهقهه‌هایش به بیرون شلیک شدند. این روی هوزاد برایش تازگی داشت و شدیداً بامزه بود. ثانیه‌هایی طولانی خندید و زمانی که خنده‌اش به تبسم تبدیل شد، لب از روی لب برداشت. - فکر می‌کردم فقط چشمانت عسلی‌ هستن، اما خودت شیرین‌تر از چشمانتی. دو مچ هوزاد را گرفت و سرش را به نزدیکی صورتش برد و عاشقانه و آرام زمزمه کرد. - این همه مدت، این روی شیرینت رو کجا پنهان کرده بودی؟ هوم؟ هوزاد که خجالت گونه‌هایش را به رنگ گیلاس درآورده بود، حینی که لبخندی روی لبان جمع شده‌اش می‌نشست، خود را عقب کشید و دستانش را از حصار انگشتان اهرمن خارج ساخت. - شیرین نیستم، شیرینی تو رو تقلید کردم.
  8. پارت هفتاد و پنجم اهرمن دستانش را مشت کرد و سفت فشرد تا روی واکنش‌هایش کنترل داشته باشد. هوزاد بینی اهرمن را هم روی خاک طرح زد. سپس دو دل دستش را پایین آورد و انگشتش را در هوا، مقابل لبان اهرمن متوقف کرد. اهرمن نگاه خمارش را به مردمک‌های بی‌فروغ و لرزان هوزاد دوخت. ناخودآگاه لبخندی روی لبانش نسست و بی‌آنکه خود بخواهد، غنچه‌ی لبانش را روی بند انگشت هوزاد چسباند و بوسه‌ی عمیقی رویش نشاند. هوزاد هینی کشیده سر داد و دستش را عقب برد. بلافاصله شاکی تشر زد. - اهرمن! اهرمن پلک روی پلک گذاشت و با شرمی ساختگی، تاسف دروغینش را به زبان آورد. - شرمگینم بانو، تکرار نخواهد شد. اما هوزاد نیز شیطنت پنهان شده در واژه‌های اهرمن را حس کرد و به خوبی هم می‌دانست که قرار است تکرار شود. هرچند لبخندی محو و ناخواسته روی لبانش نشست؛ گویی او هم به ابراز علاقه‌های اهرمن، چنان بی‌میل نبود. - دیگه چهره‌ت رو طرح نمی‌زنم! اهرمن دست هوزاد را گرفت و انگشت اشاره‌اش را روی لبان خود به حرکت درآورد. - این بار دست شما نیست بانو، طرح رو تموم کن. هوزاد ابروانش را در هم کشید و با لحنی پر از شکایت که ساختگی بودنش از ده فرسخی قابل فهم بود، لب از روی لب برداشت. - حیله‌گرِ زورگو! اهرمن هر دوتای ابروانش را بالا پراند و با حیرت به هوزاد چشم دوخت. با دهانی نیمه باز، از روی بهت تک خنده‌ای زد و سپس هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانو، روز به روز در حال دگرگون‌تر شدنی.. شگفتا! هوزاد با چشمانی ریز شده و لبانی جمع شده، با انگشت شست و اشاره‌اش، دو لب اهرمن را به هم چسباند و گفت: - هیش! بذار ببینمت. شکم اهرمن از شدت خنده‌ی از روی عشق و لذتش لرزید. هوزاد نیز انگشت اشاره‌اش را نوازش‌وارانه روی جفت لبان اهرمن به حرکت درآورد. طوری که خنده‌ی اهرمن جان باخت و قلبش به درون شکمش سقوط کرد. اهرمن دم عمیقی بلعید و بازدم داغش، بی‌صدا روی دست هوزاد پخش شد. هوزاد دستپاچه دستش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت. خود را مشغول طرح زدن لبان اهرمن، روی خاک کرد.
  9. پارت هفتاد و چهارم هوزاد نفس عمیقی کشید تا بر ضربان‌های بی‌سابقه‌‌ی قلبش خاتمه ببخشد؛ هرچند بی‌فایده بود. علاوه بر ضربات کوبنده‌ی قلبش، گونه‌هایش به سرخی گیلاس درآمده بودند و لبانش لبخندی از روی ذوق و هیجان روی خود داشتند. از آغوش اهرمن بیرون آمد. دستپاچه دستش را از روی دست اهرمن برداشت و عقب کشید. سرفه‌ای کرد و با همان دستپاچگی کف دستش را روی نقاشی قرار داد و به لمس کردنش پرداخت. اهرمن حینی که با لبخندی محو نظاره‌گرش می‌شد، سکوت را شکست. - هوزاد، من رو به تصویر بکش. هوزاد چشمانش از شدت بهت گشوده شدند. سرش را بالا برد و مات و مبهوت منبع صدای اهرمن، لبانش را، نگریست. - چهره‌م رو طرح بزن. هوزاد دمی عمیق بلعید تا به خود مسلط شود. اهرمن پیش‌قدم شد و نقاشی‌اش، گیلاس را، با حرکات کف دستش روی زمین، زدود. از مچ چپ هوزاد گرفت و کف دستش را روی گونه‌ی راست خود چسباند. - مشتاق نیستی چهره‌م رو ببینی؟ برای به تصویر کشیدنم باید صورتم رو لمس کنی. انگشتان هوزاد را با لطافت مشت ساخت و فقط انگشت اشاره‌‌اش را باز گذاشت. انگشت اشاره‌ی هوزاد را روی ابروی راستش قرار داد و زمزمه کرد. - از بهانه‌ی به تصویر کشیدنم استفاده کن تا من رو ببینی. هوزاد برخلاف انتظار اهرمن، حینی که لبانش را روی هم می‌فشرد، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. انگشت اشاره‌ی دست راستش را در خاک فرو برد و اشاره‌ی چپش را روی ابروی کشیده و مردانه‌ی اهرمن به حرکت در آورد. اهرمن نفس عمیقی کشید و نگاه خمارش را به هوزاد دوخت. هوزاد ابروی چپ و راست اهرمن را، به خوبی روی خاک به تصویر درآورد. انگشت اشاره‌ی چپش را پایین‌تر آورد و روی پلک اهرمن قرار داد. اهرمن آب دهانش را قورت داد و پلک روی پلک گذاشت. هوزاد چشمان اهرمن را روی خاک به تصویر کشید. سپس انگشت اشاره‌اش را روی مژه‌های پرپشت اهرمن به حرکت درآورد که ناخودآگاه لبخندی روی لبانش نشست. - مژه‌های تو از مژه‌های من بیشتر و بلندترن. اهرمن چشم گشود و نگاه خمارش را به هوزاد دوخت. لبانش را با زبانش تر ساخت و حینی که لبخند کجش را به نیمه‌ی راست صورتش منگنه می‌زد، با شیطنتی کمرنگ، بی‌جان زمزمه کرد. - فرزندمون می‌تونه رنگِ عسلی چشمان تو رو داشته باشه و مژه‌های پرپشت و بلند من رو. هوزاد بی‌صدا خندید و در همان حال، انگشتش را روی بینی اهرمن قرار داد. نوک انگشتش را روی تیغه‌ی صاف بینی‌اش پایین کشید و بالای لبش متوقف شد.
  10. پارت هفتاد و سوم هوزاد سرش را با ذوق تکان داد؛ چرا که خوب آن بوی سوختگی چوب را می‌شناخت. لبخندی روی لبانش نشاند. - اهرمن! اهرمن حینی که دست هوزاد را از تنه‌ی درخت نقاشی‌اش به سمت شاخه‌هایش می‌برد، با مهربانی پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ هوزاد به لبخند روی لبانش عمق بخشید. - سپاس‌گذارم، از صمیم قلبم! اهرمن دست هوزاد را روی برگ‌ها و شکوفه‌های نقاشی‌اش سوق داد و در همان حین، کنجکاوانه سوالش را پرسید. - چرا بانو؟ هوزاد انگشت دستانش را نوازش‌وارانه روی نقاشی برجسته‌ی خاکی کشید. - بابت همه چیز؛ اینکه ناجی‌م شدی، اینکه عصام شدی و اینکه.. اهرمن از شدت عشق فراوان لب برچید و سرش را بالا برد تا چشمان ریز شده‌اش را به هوزاد بدوزد. - و اینکه چه؟ هوزاد دستش را از زیر دست اهرمن بیرون آورد. کف دستش را روی دست اهرمن نهاد و با بغضی که از جنس خوشحالی بود، جمله‌اش را ادامه داد. - و اینکه چشمانم شدی. صداها قبلا هم به گوشم می‌رسیدن، بوها قبلا هم به مشامم می‌رسیدن، غذاها رو قبلا هم می‌چشیدم، دنیا رو قبلا هم لمس می‌کردم اما.. آب بینی‌اش را بالا کشید و حینی که دست اهرمن را سفت می‌فشرد، با صدای بغض‌آلود و آهنگینش زمزمه کرد. - اما همه چیز دیگه مثل قبلا نیست؛ با حضورت صداها رو آهنگین‌تر می‌شنوم، بوها خوشبوتر به مشامم می‌رسن، غذاها خوشمزه‌تر به مزاجم میان و دنیا قابل لمس‌تر می‌شه. قطره‌ای اشک، ناخواسته از لابه‌لای مژه‌های مشکین اهرمن، روی گونه‌اش چکید. دست آزادش را به سمت هوزاد هدایت کرد و سفت دور شانه‌هایش حلقه ساخت. - هوزاد، هر چه می‌شنوی، هر چه می‌بویی، هر چه می‌چشی، هر چه لمس می‌کنی و هر چه می‌بینی بازتابی از نور خودتن؛ من فقط آسمانی تاریکم، ماه این آسمان تویی.
  11. پارت هفتاد و دوم اهرمن سر تا پای هوزاد را برانداز کرد و حینی که مسخ هوزاد شده بود، پاسخ داد. - چرا هر چیز زیبایی توی دنیا به تو می‌رسه، گیلاس بانو؟ هوزاد که گمان می‌برد در حیله‌ و شیرین زبانی‌های اهرمن در حال غوطه ور شدن است، دوباره پشت چشمی نازک کرد. تا خواست لب از روی لب بردارد و تشر بزند، اهرمن پیش از او، پیش‌قدم شد. - خب گیسوانت بوی گیلاس می‌دن. هوزاد لب روی لب گذاشت و ناخودآگاه مشغول بوییدن گیسوانش شد؛ حق با اهرمن بود، بوی گیلاس به مشام او نیز رسید. - چطوری از من بهتر به من آگاهی؟ اهرمن لبخندی محو روی لبانش نشاند و سر به پایین دوخت. انگشت شستش را مثل انگشت اشاره‌اش در خاک فرو و برد و از دو سو دانه‌های خاک را به یک‌دیگر نزدیک ساخت تا اَشکال برجسته طرح بزند. - چون با دل می‌بینمت و با جان می‌شنومت و عمیق می‌بویمت. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و نگاه بی‌فروغ اما گرم شده‌اش را به اهرمن دوخت. سکوت برقرار شد. اهرمن مشغول طراحی نقش‌های فرو رفته و برجسته شد. هوزاد نیز خود را مشغول گوش فرا سپردن به صدای خروشیدن رود خروشان و آواز پرندگان کرد؛ هرچند در دل و ذهن، غرق در اهرمن و خاطراتشان بود. دقایقی در سکوت سپری شد، تا اینکه اهرمن طرحش را به اتمام رساند و با صدا زدن هوزاد سکوت بینشان را در هم شکست. - هوزاد، تمام شد. هوزاد از جای برخاست و محتاطانه به سمت منبع صدا گام برداشت. با گرفته شدن مچ دستش توسط اهرمن متوقف شد و روی زانوانش نشست. اهرمن کف دست هوزاد را به آرامی روی خاک چسباند و روی تنه‌ی درخت نقاشی‌اش به حرکت درآورد. - تنه‌ی درخت به این شکله. هوزاد ذوق زده ابروانش را بالا پراند و سرش را تکان داد. هوزاد با کنجکاوی پی در پی سوال پرسید. - چه رنگیه؟ - قهوه‌ای. - قهوه‌ای چه شکلیه؟ اهرمن با چشمانی ریز شده در فکر فرو رفت. با یافتن پاسخی مناسب، چشمانش در حدقه گرد شدند و مردمک‌هایش درخشید. - وقتی چوب رو آتش می‌زنیم، چوب می‌سوزه و سوختنش بویی قهوه‌ای داره؛ البته بوی دود اجازه نمی‌ده بوی سوختگی چوب رو استشمام کنیم.
  12. پارت هفتاد و یکم اهرمن لبخند شرورانه‌اش را به گونه‌ی راستش منگنه زد و با شیطنت پاسخ داد. - آری، آغوشت مثل یک طبیب عمل کرد. لبان هوزاد تبسمی کمرنگ روی خود طرح زدند؛ هرچند بلافاصله لبخندش را خورد تا در مقابل اهرمن رسوا نشود. - چرا به اینجا اومدیم؟ اهرمن برخاست، به سمت رود رفت و خم شد. لبه‌ی خاکی رودخانه را خیس از آب کرد و در همان حال پاسخ داد. - اومدیم تا ببینی. هوزاد چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغ و کنجکاوش را به اهرمن دوخت. - چه رو ببینم؟ اهرمن انگشت اشاره‌اش را داخل خاک خیس فرو برد. با لحنی مهربان پرسید. - دوست می‌داری چه رو ببینی؟ چشمان هوزاد ریز شدند، لبانش نیز جمع و به شکل غنچه درآمدند؛ او در فکر فرو رفته بود. - خودم رو، می‌خوام خودم رو ببینم. ابروان اهرمن بالا پریدند و حیرت زده به هوزاد چشم دوخت؛ در نظر اهرمن، نخستین مرتبه بود که هوزاد خود را در اولویت قرار داده بود. - چرا می‌خوای خودت رو ببینی؟ هوزاد که از افکار خود متعجب بود، خندید و در جواب چنین گفت: - می‌خوام بدونم توی دید تو به چه شکلم! اهرمن با شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانو من توانا نیستم زیبایی تو رو به تصویر بکشم، برای دیدن خودت باید سینه‌م رو بشکافی و قدم داخل قبلم بذاری و خودت رو از درون قلبم ببینی. هوزاد حینی که آب دهانش را قورت می‌داد، بر خلاف کوبش‌های کوبنده‌ی قلبش، پشت چشمی نازک کرد. - درخت گیلاس چطور؟
  13. نامه‌ی شانزدهم ایران، دخترِ ثروتمند من! مادرت و هم نسل‌هایش مادی گرا نبودند اما در افکارشان زندگانی‌ای مرفه و بی‌درد را آرزومند بودند. «ایران! تو ثروتمند شو اما بدون که روزگاری یکی از ناجی‌های تو، از هم نسل‌های ناکامِ مادرت، آرزوش فقط یک ماشین بود.»
  14. پارت هفتادم پس از پایان جمله‌اش گردنش را به جلو خم کرد و گیسوانِ هوزاد را عمیق بویید. چشمانش از خوشی گیلاس‌بویی که در مشامش پیچید، خمار شدند و نیمه باز ماندند. - از نزدیک‌تر، بیشتر بوی بهشت می‌دی. این را گفت و کمرش را خم ساخت تا هم قد هوزاد شود. سپس چانه‌اش را روی شانه‌ی چپ هوزاد نهاد. لبخندی ملیح روی لبانش نشست؛ چرا که در آرامش مطلق فرو رفته بود. هوزاد دستانش را در اطراف بدنش مشت ساخته بود و مدام آب دهانش را قورت می‌داد. چشمان بی‌فروغش نیز گشوده و گرده شده به روبرو خیره بودند. دقایق در همان حالت در حال گذر بود تا اینکه اهرمن، تیر آخر را زد. - هوزاد، توی آغوشت آرامش عجیبی می‌گیرم؛ طوری که دوست نمی‌دارم فاصله بگیرم. اما برخلاف جمله‌اش، از هوزاد فاصله گرفت و به چهره‌ی سرخ و خجالت زده‌ی هوزاد چشم دوخت. - شرمگینم که خودخواهم اما گردنم رو هم بزنی همچنان ابراز به پشیمانی نمی‌کنم چرا که.. مچ دست هوزاد را گرفت و حینی که از آتشکده خارج می‌شدند، لبخند محوی روی لبانش نشاند و جمله‌اش را ادامه داد. - خودت دلیلش رو می‌دونی. به قدم‌هایش سرعت بخشید و هوزاد نیز به ناچار پا به پایش، تقریباً می‌دوید. هنوز لام تا کام نگفته و سکوت اختیار کرده بود؛ چرا که همچنان مسخ و غرق در آن لحظه بود. گویی فقط اهرمن از آغوش بیرون آمده بود و هوزاد هنوز در آن لحظه گیر افتاده بود. از دروازه‌ی شهر گذر کرده و سوی رودِ اَرْدْویسور روانه شدند. مسافت آن چنان هم زیاد نبود و با آن سرعت بالا، سریع به مقصد رسیدند. اهرمن با چشمانی ریز شده به زمین خیره بود تا منطقه‌ی مناسبی برای نشستن بیابد. با رسیدن به مکان مورد نظر، لبخندی روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند و متوقف شد. در حالی که می‌نشست، از روی شیطنت، دست هوزاد را با قدرت به سوی خود کشید. اهرمن چهار زانو روی زمین قرار گرفت و هوزاد روی رانِ راستِ اهرمن فرود آمد. هوزاد، با شوک ناگهانی وارده، جیغی بی‌صدا زد و خود را عقب کشید. اهرمن خنده‌کنان به یاری‌اش شتافت تا نیفتند و روی زمین جای بگیرد. هوزاد با صدایی که حرصی کمرنگ درون خود جای داده بود، طعنه زد. - گویی بعد از آغوش، بالاخره بیماری ناگهانی‌ت از بین رفت و حیله‌هات دوباره آغاز شدن!
  15. پارت شصت و نهم اهرمن گردن راست کرد و حینی که به هوزاد چشم می‌دوخت، زیر لب پاسخ داد. - آرامم چون بیمارم. هوزاد با نگرانی دست راستش را در هوا تاب داد و بالاخره صورتِ اهرمن را یافت. کف دستش را روی پیشانی اهرمن چسباند تا دمای بدنش را بسنجد. نگران‌تر از لحظات قبل پرسید. - تب که نداری، کجات درد می‌کنه؟ اهرمن آه بی‌صدایی کشید و حینی که چشم می‌بست، مچ دست هوزاد را گرفت و به سوی قفسه‌ی سینه‌اش هدایت کرد. کف دست هوزاد را روی قفسه‌ی سینه‌اش، روی قلب بی‌قرارش چسباند. آرام لب از روی لب برداشت. - قلبم درد می‌کنه؛ چرا که دیگه تاب انتظار نداره. هوزاد آب دهانش را قورت داد و حینی که گونه‌هایش در حال به رنگ گیلاس درآمدن بودند، لب گزید. دستپاچه زمزمه کرد. - چه.. کنم.. خوب شی؟ اهرمن آه بلند و پرحسرتی کشید و لب برچیده پاسخ داد. - من رو به آغوش بکش. هوزاد ابروانش را در هم کشید. - ای حیله‌گر! اهرمن آه دیگری کشید و پرحسرت‌تر از قبل گفت: - خیر بانو حیله نیست. سپس از جایش برخاست و هوزاد را نیز با خود، وادار به بلند شدن کرد. - بگذریم، بریم. قدمی برداشت و راه افتاد. اما هوزاد متوقف شد و گامی برنداشت. - اهرمن! اهرمن در سکوت چرخید و هوزاد را نگریست. - هنوز وقتش نرسیده، کمی صب.. جمله‌اش با به آغوش کشیده شدنش توسط اهرمن ناتمام ماند. اهرمن دستانش را دور تنِ ظریف هوزاد حلقه کرده بود و او را سفت به خود می‌فشرد. طوری که قلب هر دو در حال کنده شدن از قفسه‌های سینه‌شان بود تا به هم بچسبند و یکی شوند. اهرمن با صدایی آرام نالید. - هوزاد، من هم دل دارم و بسیار طاقت‌فرسائه که مدام جلوی ابراز علاقه‌م بایستم؛ ولی می‌ایستم. اما تا آن روز، بذار این لحظه توی آغوشم باشی.
  16. پارت شصت و هشتم سپس قدم تند کرد و با نهایت سرعت از آتشکده خارج شد. حینی که نفس‌هایش سنگین و تحلیل رفته بود، قدم‌هایش را تا محل شست و رُفت ظروف برداشت. مردم شهر با کنده کاری و لوله‌های چوبی شکل، باریکه‌ای از رود اَرْدْویسور را برای مصرف روزانه به شهر هدایت می‌کردند. هرچند فقط در دو نقطه‌ از شهر می‌توانستند از آن بهره ببرند. به نزدیک‌ترین محل رسید. روی زانوانش نشست و مانع چوبی را برداشت. با برداشته شدن مانع چوبی، سوراخی روی لوله پدیدار شد و آب با فشاری متناسب به سمت زمین جاری شد. اهرمن حینی که غرق در ظاهر و باطن هوزاد بود، با تمام قدرت مشغول شستن ظروف مسی شد. در نهایت مانع را به سرجایش بازگرداند و سینی ظروف به دست، روانه‌ی آتشکده شد. ظروف را در زیرزمین یخچالی جای داد. سپس به سمت آتشکده رفت و در ورودی‌اش متوقف شد. هوزاد مشغول عبادت بود. اهرمن به دیوار سنگی ورودی تکیه زد و با لبخندی کج، روی نیمه‌ی راست صورتش، هوزاد را خیره‌وارانه نگریست. - چه شد که در یک نگاه اتفاق افتاد؟ اهرمن بود که زیر لب و با لحنی پر حسرت با خود سخن می‌گفت. - چه شد که یک نگاه مرا به این نقطه رساند؟ آهی کشید و حینی که دستانش را در جیب‌های شلوارش فرو می‌برد، به سوال خود پاسخ داد. - به گمونم دو چشم و یک نگاه بی‌فروغ و خیس، دو لب و یک آوایی که اسمم رو صدا زد. تک خنده‌ای کم‌صدا سر داد و به سمت هوزاد گام برداشت. پشت سرش، در نزدیکی‌اش روی زانوانش نشست و با انگشت اشاره‌ی راستش، مشغول بازی با طره گیسوی فر و به رنگ خرمای هوزاد شد. - اهرمن! صدای آرام و آهنگین هوزاد بود که متوجه حضور گرم اهرمن و لمس شدن گیسوانش شده بود. اهرمن در همان حال که گیسوی هوزاد را به دور انگشتش می‌پیچاند، به مثل هوزاد، آرام پاسخ داد. - جانا؟ هوزاد به سمتش چرخید و لبخند زنان لب از روی لب برداشت. - خسته نباشی. اهرمن لبخندی روی لب نشاند و سرش را پایین انداخت. لحظاتی در سکوت گذشت تا اینکه هوزاد متوجه غریب بودن حس و حال فضا شد. سرش را به سمت جلو مایل کرد و با نگرانی سوالی پرسید. - چیزی شده اهرمن؟ آرام بودنت عادی نیست!
  17. پارت شصت و هفتم پس از آن جمله، هر دو به سکوت دعوت شدند. اهرمن مدام برای هوزاد لقمه درست می‌کرد و هنگامی که از سیر شدن هوزاد مطمئن شد، خودش به خوردن پرداخت. پس از این‌ که آخرین لقمه‌اش را بلعید، سینی به دست برخاست. - ایزد رو سپاس، هرچند ترجیح من خوردن عسل چشمان هوزاد بود. هوزاد ناخواسته لبخندی روی لبانش نشست. حینی که لب می‌گزید از جای برخاست و دست راستش را در هوا تاب داد. اهرمن بازویش را به سمت دست هوزاد هدایت کرد و به کف دستش چسباند. - بفرمایید بانو! هوزاد نیشگون ریزی از بازوی عضلانی اهرمن گرفت و خجالت‌ زده گفت: - من ظروف رو می‌شورم. اهرمن به صورت نمایشی اخم‌هایش را در هم کشید و حینی که سینه ستبر می‌کرد، مغرورانه واکنش نشان داد. - من هستم؛ هم قوی‌ترم و هم زن زلیل! هوزاد بسیار تلاش کرد تا نخندد اما نتوانست و عاقبت قهقهه‌ی متینانه‌اش در فضای آتشکده پیچید. اهرمن سرش را به سمت شانه‌ش راستش مایل کرد و با لبخندی ملیح، محو خنده‌ی آهنگین هوزاد شد. هوزاد پس از لحظاتی خنده، لب از روی لب برداشت. - اهرمن تو دیوانه‌ای! اهرمن صاف ایستاد و حینی که گلویش را صاف می‌کرد، لبخند کج و همیشگی‌اش را روی نیمه‌ی راست صورتش چسباند. - دیوانه‌ی تو! ناخواسته لبخندش رنگ باخت. هرچند طولی نکشید که لبخندی محو در سرتاسر لبانش طرح خورد. کمرش را خم کرد تا با هوزاد هم قد شود. - اما به ایزد سوگند که چنین نبودم، تو من رو وسوسه به عاشق بودن و دیوانه بودن و زن زلیل بودن می‌کنی. هوزاد چشمانش در حدقه گشاد شدند و آب دهانش را سخت قورت داد. خون به گونه‌هایش دوید و هر دو را به رنگ گیلاس درآورد. لحظاتی بعد هوزاد که تنفسش از چرخه‌ی طبیعی‌اش خارج شده بود، دم عمیقی بلعید و بازدم داغ نفسش را ناخواسته و طولانی روی صورت اهرمن خالی کرد؛ نفسی که بوی عسل می‌داد. همه چیز آن لحظه دست به دست هم داده بودند تا نگاه اهرمن را به لبان هوزاد بدوزند و قلبش را وادار به سقوط از قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش کند. اما اهرمن که تنها خواسته‌اش، تنها یک بوسه بود، چشم بست. حینی که نفسش را در سینه محبوس می‌ساخت، صافت ایستاد و به زور زمزمه کرد. - تو.. عبادت.. کن.. من.. من ظروف رو می‌شورم و سپس به جایی می‌ریم.
  18. پارت شصت و ششم سرش را کمی در جهت پایین جلو برد تا با صورت هوزاد هم‌راستا شود. لقمه را به لبان هوزاد چسباند و در همان حال جمله‌اش را ادامه داد. - تو بگو بانو، از چه شرم کنم؟ هوزاد سکوت را جایز دانست؛ در عوض دهان گشود، لقمه را به دهان گرفت و به آرامی مشغول جویدنش شد. واکنش خجالت زده و دستپاچه‌اش لبخندی عمیق، روی لبان اهرمن نشاند. اهرمن لقمه‌ی دیگری درست کرد و در انتظار قورت داده شدن لقمه‌ی قبلی توسط هوزاد ماند. سپس بلافاصله لقمه را به خورد هوزاد داد. هوزاد حین قورت دادن لقمه‌ی دوم، دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: - خودت چه؟ اهرمن لقمه‌ی سوم را داخلِ دهانِ باز هوزاد چپاند و با خونسردی محض پاسخ داد. - من گوشت‌خوارم بانو.. لبخندی شرورانه روی لبانش نشاند، چشمان پر از عشقش را به عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد دوخت و با شیطنت جمله‌اش را ادامه داد. - تو بخور؛ چاق و چله شو. سپس من تو رو بریونی می‌کنم و می‌خورمت. هوزاد چشمانش را قهرآلود، در حدقه چرخاند و با دلخوری و تاکیدوارانه زمزمه کرد. - پس دختران «پُر» رو می‌پسندی! «لاغر اندام» دوست نمی‌داری! ابروان اهرمن از حیرت بالا پریدند؛ چرا که دور از انتظار به نظر می‌رسید حسادت را هرچند زیرپوستی در کلام هوزاد ببیند. اهرمن حینی که آرام می‌خندید لقمه‌ی چهارم را به خورد هوزاد داد. با انگشت شست سرشیر مالیده شده به لب هوزاد رو زدود و عاشقانه و پر از حسرت زمزمه کرد. - من فقط هوزاد پسندم! چه لاغر باشه چه پر، چه مهربان باشه چه ظالم، چه خوش رفتار باشه چه بد رفتار، چه آرام باشه چه خشمگین، چه نیک باشه چه پلید، چه دوست من باشه چه معشوقه‌م؛ من در هر صورت فقط هوزاد پسندم و هر چه باشه او دل‌یار منه. هوزاد در طول مدت با چشمانی بی‌فروغ اما درخشان از برق قطرات اشک، لبان اهرمن را که منبع صدا و خروج احساسات او بود، مسخ‌وارانه می‌نگریست و قلبش نیز آرام و قرار نداشت. اهرمن پس از پایان اعتراف احساسی‌اش، لبخندی روی لب نشاند و پیش از آن‌که لقمه‌ی دیگری برای هوزادش درست کند، انگشت آغشته به سرشیرش را مکید.
  19. پارت شصت و پنجم اهرمن سینی را روی کف دستِ چپش قرار داد. سپس به سوی هوزاد گام برداشت، روی زانوانش خم شد و دستش را دور پاهای او حلقه ساخت. هوزاد تا خواست اعتراض کند، اهرمن به یک‌باره او را چون کیسه‌ای پُر از پَر کاه بالا برد و روی شانه‌ی راستش انداخت. هوزاد که می‌دانست حریف اهرمن نمی‌شود، دستانش را در هوا تاب داد. اهرمن لبخندزنان از پله‌ها بالا رفت. در نهایت در دریچه را به کمک پایش بست و به سمت ورودی آتشکده گام برداشت. وارد آتشکده که شد، هوزاد را به آرامی و با احتیاط روی زمین قرار داد. - عصا که بودم.. نوکر که بودم.. به گمونم حالا نیز اسب شما شده‌ام ملکه! سپس خندید. هوزاد هم کلافه و نالان خندید. سپس با غیض نشست. اهرمن هم مقابلش با فاصله‌ای اندک روی زمین جای گرفت. سینی را بین خود و هوزاد، زمین گذاشت. با لحنی شیطنت‌آمیز غر زد. - زین پس خورد و خوراک با منه، دیگه از میوه متنفرم! هوزاد با خنده سرش را تکان داد. سپس کمی به سمت سینی خم شد و بوی نانِ نسبتاً تازه را نفس کشید. از بوی نان لبخندی محو روی لبش نقش بست؛ چرا که حسابی گرسنه بود. هوزاد دست راستش را به هوای برداشتن نان، به سمت سینی برد اما دو انگشت اشاره و وسطش داخل ظرف عسل فرو رفت. اهرمن به ناگه ابروانش را با شیطنت بالا پراند. سپس در عرض یک ثانیه، دستش را به سمت دست هوزاد دَواند و از مچ ظریف او گرفت. کمر به سمتش خم کرد و طی حرکتی غیر منتظره، دو انگشتِ عسلی هوزاد را داخل دهانش فرو برد. با سر و صدا و نهایت لذت، عسل را از روی انگشتان هوزاد مکید. هوزاد که از این حرکت اهرمن، خجالت گونه‌هایش را به رنگ سرخ درآورده بود، تشر زد. - اهرمن! اما اهرمن با خنده‌ای که شکمش را می‌لرزاند و بی‌توجه به هوزاد، با لبانش دو انگشت هوزاد را گزید تا حرکت پیشین هوزاد را تلافی کرده باشد. سپس دست او را رها کرد و در جایش صاف نشست. زبانش را با لذت دور تا دور لبانش کشید و با شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد. - به به، چقدر خوشمزه بود! اما ناآگاهم که خوشمزگیش توی عسل بود یا توی انگشتان تو! هوزاد دستانش را به پشت کمرش برد و نگاه بی‌فروغش را به پایین دوخت. قلبش تند می‌زد و نفس‌هایش سنگین بودند. آب دهانش را قورت داد و زمزمه‌وارانه غر زد. - اهرمن، کمی شرم کن! اهرمن تکه‌ای از نان را کند. قاشقی سرشیر و قاشقی عسل رویش ریخت و لقمه‌ای کوچک ساخت. لقمه را به سمت صورت هوزاد برد. با لبخندی محو و لحنی عاشقانه لب از روی لب برداشت. - از چه شرم کنم جانا؛ دوست داشتنت؟ عشق ورزیدنم آزار دهنده‌ست؟ هوم؟
  20. پارت شصت و چهارم صدای اهرمن از درد تحلیل رفته بود. هوزاد این را که فهمید انگشتش را رها ساخت و در جایش ایستاد. گلویش را صاف کرد و پیروزمندانه لب از روی لب برداشت. - دیگه قصد خوردن آن غنچه رو که نداری؟ اهرمن با لحنی دردآلود و پر از خنده، نالید. - خیر بانو.. فقط وعده‌های غذایی.. آخ انگشتم! هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. اهرمن نگاهش را به انگشتش که سرخ، خون‌مرده و خیس از آب دهان هوزاد شده بود، دوخت. درد از یادش رفت و ابروانش بالا پریدند. لبخندی کج و شیطانی روی نیمه‌ی راست صورتش نشست. - هوزاد! رد لبانت و بزاق دهنت روی انگشتمه.. سوالی ذهنم رو دربرگرفته.. به نظرت اگه بند انگشتم رو ببوسم یعنی تو رو بوسیده‌م؟ هوزاد با دهان نیمه‌باز و ناباور خندید. دستش را ناگهانی بالا آورد و مشت ساخت. مشتش را به سوی منبع صدای اهرمن هدایت کرد. اهرمن سریعاً واکنش نشان داد و خود را عقب کشید. حینی که قاه‌قاه می‌خندید، گفت: - تو دیگه جلادی کامل شدی، باید برای کشورگشایی کشورهای وحشی به ارتش بپیوندی ملکه! هوزاد حینی که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، نالید. - اهرمن! اهرمن با لذت و عاشقانه جوابش را داد. - جانا، هوزاد جانا؟ هوزاد که اندرِ احوالاتش چیزی بین خنده و گریه بود، دوباره نالید. - کمتر اذیت کن اهرمن! اهرمن حینی که به سمت سینی صبحانه‌ای که آماده کرده بود می‌رفت، با شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد. - خب مزاح کردن و حرص دادنت رو دوست می‌دارم. هوزاد نالان لبخندی زد و با دو انگشت اشاره و وسط دست چپش مشغول ماساژ دادن مرکزِ پیشانی‌اش شد. - از دست تو!
  21. پارت شصت و سوم اهرمن به سمت کوزه‌ی آب رفت. کوزه به دست به سمت هوزاد بازگشت. دست راستش را کاسه کرد و مقداری از آب کوزه را درونش ریخت. آب را به آرامی روی صورت هوزاد پاشید و با شیطنت او را مخاطب قرار داد. - این روزها مدام دل‌چرکین می‌شی و قهر می‌کنی؛ نکن بانو، ساخت جایگاهم توی دلت رو حتی یک لحظه‌ی کوتاه هم به تعویق ننداز. هوزاد که از شیرین زبانی اهرمن خنده‌اش گرفته بود، برای پنهان کردنش، ابروانش را در هم کشید و لبانش را جمع کرد. اهرمن خنده کنان مشت دیگری از آب را روی صورت هوزاد پاشید. دستش را روی پیشانی هوزاد قرار داد و به آرامی تا چانه‌اش کشید تا خیسی‌اش را بگیرد. در نهایت نیز، لبان غنچه شده‌ی هوزاد را بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفت و پی در پی و آرام فشرد. در همان حین با شیطنتی سرشار از عشق، قربان صدقه‌اش رفت. - ای جانا! چه غنچه‌ی قشنگی! خندید و منظور دار، با شرارتی آشکار جمله‌ی اصلی‌اش را به زبان آورد. - آخ که من هم گیاه‌خوارم؛ مشتاقم این غنچه‌ رو بخورم. هوزاد که قلبش جنون‌وارانه در سینه‌اش می‌تپید و گونه‌هایش به رنگ گیلاس درآمده بودند، چشمانش به یک‌باره گشوده و گشاد شدند. دست اهرمن را گرفت و عقب برد. در همان حین تهدیدوارنه جیغ زد. - اهرمن! اهرمن قاه‌قاه خندید. - به نظر خوشمزه میاد، آخه طعمش رو قبلا چش.. هوزاد به یک‌بار دست اهرمن را به سمت دهان بازش برد و تصادفاً انگشتِ اشاره‌ی دست اهرمن را با تمام قوا گزید. که همان کارش موجب شد، جمله‌ی اهرمن نصفه بماند و پَران‌پَران عربده بکشد. - وای.. رها کن.. هوزاد.. اشتباه کردم.. وای بند انگشتم قطع شد.. ایزد کمک.. اما هوزاد قصد رهایی نداشت و می‌خواست اهرمن را مجازات کند تا دیگر سخنان آن چنینی به زبان نیاورد. - هوزاد!
  22. پارت شصت و دوم ماه جایش را به خورشید داد و روز به گردپاذکان رسید. با چرخش زمین، نور خورشید پرتویی از خود را از پنجره‌ی آتشکده به داخل برد و روی پیشانی هوزاد نشاند. هوزاد با احساس گرمای روی چهره‌اش بالاخره از خواب بیدار شد. حینی که خمیازه‌ می‌کشید روی تخت نیم‌خیز نشست. می‌دانست که عصایش کنارش نیست؛ پس از روی تخت برخاست و به دیوار چسبید. به کمک دیوار بالا رفت. سرش را به سمت آخرین جایی که با عصایش نشسته بود، چرخاند. نفس عمیقی کشید و رو بازگرداند. می‌خواست یک روز بی‌عصایی داشته باشد؛ می‌خواست امتحانش کند. به دیوار چسبید و از آتشکده خارج شد. چسبیده به دیوار خود را به یخچال زیرزمینی رساند. در طول راه، قدم‌هایش را بااحتیاط روی زمین می‌نهاد؛ اما لحظه‌ی آخر، پایش روی دریچه‌ی یخچال که درش باز بود، رفت و سقوط کرد. حینی که در هوا معلق بود، جیغ بلندی کشید. هر آن انتظار کوبیده شدن خود را به زمین داشت اما همچنان معلق بود و گرمایی آشنا را می‌فهمید که تنش را احاطه‌ کرده؛ اهرمن بود که هوزاد را در آغوش گرفته بود. - خوبی؟ با شنیدن صدای اهرمن، سرش را مظلومانه تکان داد. اهرمن با خشمی کمرنگ زمزمه‌وارانه غرید. - بیشتر مراقب خودت باش هوزاد! هوزاد لب برچید و با لحنی ناراحت واکنش نشان داد. - تو در رو گشوده بودی، سر من چرا فریاد می‌کشی؟ اهرمن که سریعاً خشمش را فرو خورده بود، لبخندی زد. - شرمگینم، حق با توئه، من مقصرم! سپس هوزاد را روی پله نشاند. مقابلش روی کمرش خم شد و صورتش را مقابل صورت هوزاد قرار داد. - چرا به اینجا اومدی؟ هوزاد دست به سینه شد و سرش را به سمت راست چرخاند. ناراحت و لب برچیده زمزمه کرد. - که صورتم رو بشورم.
  23. پارت شصت و یکم اهرمن جایش را مقابل آتش مقدس پهن کرد. روی تشک دراز کشید و سرش را روی پتوی تا شده نهاد. بالشت هوزاد را مقابل صورتش گرفت. لبخند کج و همیشگی‌اش را به نیمه‌ی راست لبانش افزود. او تا به حال بالشت هوزاد را زیر سرش نگذاشته بود؛ چرا که دلش نمی‌خواست گیلاس‌بوی گیسوانِ هوزاد از روی بالشت پاک شود. غلتی زد و روی پهلوی راستش قرار گرفت. بالشت را مقابل چشمانش تنظیم کرد. لحظاتی بعد، بالشت در مقابل چشمانش، به یک‌باره تغییر نقش داد و چهره‌‌ی هوزاد به جایش به چشم خورد. اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی چپ صورتش نیز افزود. بلافاصله، نگاهش پر از حسرت شد و حرکت نوازش‌وارانه‌ی انگشتان دستِ چپش روی بالشت، تصویر خیالی هوزاد، عاشقانه. - یعنی روزی می‌رسه که توی قلبت من رو جا بدی؟ چشم بست و دم عمیقی بلعید. حینی که بازدمش را به آرامی روی بالشت رها می‌کرد، چشم گشود؛ تصویر هوزاد دیگر در مقابل نگاهش قرار نداشت. بالشت را به آغوش کشید و با حسرت بیشتری، شاعرانه زمزمه کرد. - می‌کشم انتظارت را هوزاد ناز / هرچقدر که باشد برای داشتنت نیاز سپس چشم بست. دقایقی در فکر و خیالاتش گذشت تا اینکه کم‌کم نفس‌هایش آرام و سنگین شدند و به خواب عمیقی فرو رفت. هوزاد روی پهلوی چپش، رو به دیوار دراز کشیده بود و حینی که انگشت اشاره‌‌ی راستش را نوازش‌وارانه روی دیوار سنگی می‌کشید، زیر لب با مادرش درد و دل می‌کرد. - اهرمن خانواده‌ی نوی منه. لب برچید و با لحنی ترسان سوالی پرسید. - اگه اهرمن رو هم مثل تو از دست بدم چه؟ بینِ انگشت شست و اشاره‌اش را گزید تا بدشگونی جمله‌اش را از بین ببرد. - مادر نخستین مرتبه‌ست که توی نیایش‌هام برای شخصی دعا می‌کنم. از وقتی که سوگند دوستی خوردیم؛ هر صبح و هر ظهر و هر شب، توی عبادت‌هام بیشتر از هرچیزی برای او چیزی رو خواستار می‌شم. لبخندی ناخواسته و ریز روی لبانش نقش بست؛ چرا که به یک‌باره تمام خاطراتش با او در ذهنش، برایش تداعی شد. لبخندزنان لب گزید و سپس زمزمه‌وارانه، از خواسته‌ی دلش، برای مادرش سخن گفت: - مادر! اهرمن دیوانه‌ست و به گمونم، من هم دیوانه پسندم!
  24. امیدوارم؛

    ~ آرزوهات رو بتونی همین روزها زندگی کنی

    ~ اهدافت رو همین روزها از نزدیک لمس کنی

    ~ غم‌هات همیشه زود بگذرن و تموم بشن

    ~ شادی‌هات خیلی طول بکشن و دیر برن

    ~ اشک‌هات همیشه از روی ذوق و خوشی بریزن

    ~ و لبخندات عمیق و از ته دلت روی لبات بشینن

    تولدت مبارک هانی پری 🎂

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      دورت بگردم سانازم🫂🥰 مرسی قشنگم نعمته وجودت

    2. Yammakh

      Yammakh

      🎂🎉❤️‍🔥

×
×
  • اضافه کردن...