رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. Yammakh

    اخر فیلم

    بوسه انفجاری
  2. Yammakh

    اخر فیلم

    وکیل ووری خارق العاده
  3. Yammakh

    اخر فیلم

    سقوط بر روی تو
  4. Yammakh

    اخر فیلم

    ترول‌ها
  5. Yammakh

    اخر فیلم

    تو از ستاره‌ها اومدی
  6. Yammakh

    اخر فیلم

    ندیمه 🙀 (نبینین)
  7. Yammakh

    اخر فیلم

    یخ زده
  8. Yammakh

    اخر فیلم

    استارت آپ
  9. Yammakh

    اخر فیلم

    نه
  10. پارت نود و دوم هوزاد که از مهربانی بنیتا به وجد آمده بود، او را به آغوش کشید و بوسه‌ای روی پیشانی‌اش نشاند. - سپاس بنیتا جانا. بنیتا لبخندی زد و از اتاقک خارج شد. در چوبی اتاقک را بست و به آن تکیه زد. هوزاد هم حینی که با بنیتا هم‌سخن می‌شد، به خاطرات کودکانه‌اش گوش می‌سپرد و واکنش نشان می‌داد، مشغول استحمام کردن شد. ساعتی بعد، هر دو دست در دست هم و خندان از گرمابه بیرون آمدند. اهرمن که به دیوار تکیه داده بود و سوت می‌زد؛ با دیدن هوزاد و بنیتا لبخندی روی لبانش نشاند. از دیوار فاصله گرفت و به سویشان گام برداشت. روی زانوی راستش نشست و گیره‌ی صورتی و طرح گل را به گیسوی بنیتا زد. - این هم هدیه‌ای برای تو، سپاس که یاری رسوندی. بنیتا دست هوزاد را رها کرد. هوزاد هم خم شد و بنیتا را را در آغوش کشید. - قول دادی که هر از گاهی برای دیدنم به آتشکده بیای، فراموش نکن. بنیتا گونه‌ی هوزاد را بوسید و ذوق‌زده گفت: - هر هفته به دیدنت میام خواهر جانام. سپس از هوزاد فاصله گرفت و پس از تکان دادن دستش و «بدرود» فرستادن برای هوزاد و اهرمن، به سمتِ خانه‌اش گام برداشت. اهرمن ایستاد و مشغول براندازی هوزاد شد. چشمانش از دیدن هوزاد در آن پیراهن جدید درخشید. دزدکی و عمیق، گیلاس‌بوی گیسوان هوزاد را بویید و حینی که دستش را می‌گرفت، گفت: - چقدر آراسته و خوشبو شدی بانو! لبخندی عمیق روی لبان هوزاد پهن شد. حینی که دست اهرمن را می‌فشرد و هم‌قدم با او، به سوی آتشکده گام برمی‌داشت، با لحنی پر از مهر او را مخاطب قرار داد. - تو هم خوشبو شدی؛ بوی لاله‌های دشت رو می‌دی. اهرمن سرش را به سوی هوزاد چرخاند و با لبخندی محو و در سکوت، به چهره‌ی درخشان از زیبایی هوزاد خیره شد. هوزاد به یک‌باره مطلبی به یادش آمد؛ پس لب از روی لب برداشت. - و اینکه سپاس برای پیراهنی که خریدی! اهرمن دوباره گیسوان خیس و فر هوزاد را بویید و حینی که از بوی خوشش سرمست می‌شد، آرام و خمار گفت: - هر کاری برای تو انجام بدم باز هم به نظرم کافی نیست؛ تو لایق کلِ دنیایی. شاید کل گیتی رو نتونم تقدیمت کنم اما تمومِ گیتی خودم همیشه برای توئه. و همیشه، همه‌ی تلاشم رو می‌کنم تا سبزت باقی بمونم.
  11. پارت نود و یکم نگرانی در چهره‌ی هوزاد هم ظاهر شد؛ حق با اهرمن بود. هوزاد در افکارش غرق شد و متوجه رها شدن دستش نشد. وقتی به خود آمد که اهرمن داشت با شخصی سخن می‌گفت. اهرمن روی زانوی راستش نشسته بود و با مهربانی با دختری خردسال حرف می‌زد. - اسمت چیه دختر کوچولو؟ دختر بچه دستش را به کمرش زد و پاسخ داد. - بنیتا هستم. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند و با همان لحن مهربانش او را مخاطب قرار داد. - بنیتا کوچولو، می‌شه هوزاد کوچولوی من رو یاری کنی؟ بنیتا رد انگشتِ اشاره‌ی اهرمن را گرفت و نگاهش به هوزادِ متعجب رسید. به یک‌باره گل از گل بنیتا شکفت؛ چرا که هوزاد را می‌شناخت و همیشه از دیدنش در جشن‌ها لذت می‌برد. با ذوق لب از روی لب برداشت. - آری، فقط چه کنم؟ اهرمن کف دستش را روی سر بنیتا گذاشت و کوتاه، گیسوان مشکینش را نوازش کرد. - ساعتی به جای من، توی گرمابه عصاش باش، من هم در عوض هدیه‌ای کوچک به تو می‌دم. بنیتا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و دست هوزاد را گرفت. اهرمن ایستاد و نگاهش را روی صورتِ هوزاد نشاند. - مراقب خودت باش هوزاد کوچولو. هوزاد خندید و به همراه بنیتا از درِ آبی رنگ گرمابه گذشت. اهرمن نیز به سوی ورودی گرمابه مردان گام برداشت و وارد شد. سطلی از آب داغ را پر کرد و همراه خود به سوی یکی از اتاقک‌های خالی رفت. آب داغ درون سطل را داخل آبِ سردِ تشت‌ِ غول پیکر ریخت، روی سکوی سنگی نشست و مشغول استحام کردن شد. در آن سوی دیگر، در گرمابه زنان، بنیتا به کمک هوزاد شتافت و سطل را تا یکی از اتاقک‌ها حمل کرد. آب داغ را داخل تشت ریخت و هوزاد را روی سکو نشاند. - بیرون اتاقک منتظر می‌مونم تا حمامت تمام شه.
  12. پارت نودم اهرمن قهقهه‌زنان پا تند ساخت تا خود را به هوزاد برساند. دستش را جلوی گردن هوزاد سد کرد، سرش به نزدیکی گوش راست هوزاد برد و با همان لحن شرورانه زمزمه‌وارانه گفت: - البته اگر دوست می‌داری به رودخانه بریم تا خودم حمامت کن.. با نیشگون گرفته شدن ساق دستش توسط هوزاد، فریادش جمله‌اش را برید. - آخ، غلط کردم بانو! هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا نخندد اما اهرمن در عوض ریز خندید. هوزاد میل به خنده‌اش را بلعید و جدی و با لحنی تهدیدآمیز اهرمن را مخاطب قرار داد. - بریم یا گردنت رو بزنم؟ اهرمن خندان دور هوزاد چرخید و سمت چپش ایستاد تا دست چپش را بگیرد. - بریم، برای مردن زوده؛ چرا که ناکام می‌مونم. هوزاد دوباره تشر زد. - اهرمن! اهرمن حینی که بی‌صدا می‌خندید به راه افتاد. در سکوت از آتشکده خارج شدند و مسیرِ گرمابه عمومی را که در مرکز شهر قرار داشت، به پیش گرفتند. طولی بسیار نکشید که رسیدند. اهرمن کیسه‌ی لباس‌های هوزاد را به دستش داد و نگران لب از روی لب برداشت. - لباس‌هات داخل این کیسه‌ست، صابون مو هم برات خریدم. مراقب باش سر نخوری. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و عسلی‌های بی‌فروغش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. - نگران نباش حواسم هست. اهرمن اما دستش را سفت فشرد و مشغول جویدن لب پایینی خود شد؛ چرا که بسیار نگران بود. لحظاتی بعد آرام زمزمه کرد. - هوزاد می‌خوای به رودخانه بریم؟ هوزاد دمی بلعید و بازدمش را کشیده بیرون داد. - اهرمن، من همیشه تنهایی به گرمابه میام! اهرمن لب برچید. - اما عصات رو نیاوردیم.
  13. Yammakh

    اخر فیلم

    تب بهاری
  14. Yammakh

    اخر فیلم

    آقای ملکه
  15. Yammakh

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آنیتا
  16. Yammakh

    اخر فیلم

    نسل خورشید
  17. Yammakh

    اخر فیلم

    گمشده
  18. پارت هشتاد و نهم چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند، قلبش از کوبش دست کشید و چهره‌‌اش رنگ باخت. بلافاصله قلبش ضربان گرفت و با سرعت خون را به سوی صورتش برد. تنش نیز، خجالتش را با به رنگ گیلاس درآوردن گونه‌هایش به نمایش نگاه اهرمن گذاشت. هوزاد زیر لب نالان گفت: - پناه بر اهورامزدا! اهرمن حینی که با لذت واکنش‌های هوزاد را می‌نگریست، لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. ثانیه‌ای بعد، شرورانه لب از روی لب برداشت. - برای رفتن به گرمابه عمومی می‌خوای به اهورامزدا پناه ببری؟ به ناگه خجالت از چهره‌ی هوزاد پر کشید و مبهوت ابروانش را بالا انداخت. متعجب زمزمه کرد. - گرمابه عمومی؟ سپس دم حبس شده‌اش را با خیال راحت بیرون داد. اهرمن لب زیرینش را گزید تا خنده‌اش را مهار کند و از شلیک شدنش به بیرون، جلوگیری کرده باشد. - بانو! نکنه انتظار داشتی به رودخانه ببرمت و خودم بشورمت؟ نگاه براق از شیطنتش را به چشمان هوزاد دوخت و کشیده گفت: - هوممم؟ هوزاد ابروانش را در هم کشید و چشمان ریز شده‌ از حرصش را تصادفاً به نگاه پر از شیطنت اهرمن دوخت. حرصناک تشر زد. - اهرمن! اهرمن مادامی که کمر راست می‌کرد و از هوزاد فاصله می‌گرفت، خندید. در همان حین، با جدیتی ساختگی هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانوی گرامی، من اهل چنین کارهایی نیستم؛ خواهشمندم من رو از راه بدر نکنین! هوزاد پشت چشمی نازک کرد و با دستانش اهرمن را کنار زد و محتاطانه به سوی ورودی آتشکده گام برداشت. - بریم؛ پسرک حیله‌گر!
  19. پارت هشتاد و هشتم پس از وعده‌ی ظهرانه، اهرمن به سوی شهر راه افتاد و ظروف را برد تا بشوید. شُست و رُفت که به پایان رسید، سکه‌ای به پسرکی خردسال و رهگذر داد تا آن‌ها را تا آتشکده ببرد؛ خود نیز راهی بازار شد. قدم درون دکان لباس فروشی گذاشت و لباس‌های مردانه را برانداز کرد. پیراهنی بی‌آستین و شلواری سیاه برای خود برگزید و برای هر یک سه سکه داد. حینی که می‌خواست از دکان خارج شود، به یک‌باره نگاهش روی پیراهن سفید و زنانه‌ای نشست؛ پیراهن کمربندی طلایی داشت و بالاتنه‌اش دکمه‌هایی از جنس مروارید چشمانش درخشید؛ چرا که هوزاد را با آن پیراهن تجسم کرد. در نظر اهرمن، پیراهن برازنده‌ی هوزاد بود؛ پس با ذوق لب از روی لب برداشت و مرد جوان لباس‌فروش را مخاطب قرار داد. - آن پیراهن زنانه رو هم می‌خوام. لباس‌فروش با لبخند، پیراهن را از آویز چوبی بیرون کشید و به دست اهرمن داد. - این پیراهن چهار سکه می‌ارزه. اهرمن بدون آن که چانه بزند، چهار سکه به سوی لباس‌فروش گرفت. سپس با دقت مشغول تا کردن پیراهن شد. پیراهن را درون کیسه‌ی پارچه‌ای قرار داد و از دکان خارج شد. - بدرود. - بدرود پسر جان. از دکان خارج شد و قدمی به سوی آتشکده برداشت. اما با فکری که در سرش افتاد، توقف کرد. لبخندی روی نیمه‌ی راست لبانش نشست و چرخید. نگاهش را بین دکان‌ها چرخاند و بالاخره دکان مورد نظرش را چند گام دورتر دید. به سویش راه افتاد و واردش شد. اجناس مورد نظرش را خرید و با هیجان به سوی آتشکده بازگشت. از ورودی آتشکده گذشت و در سکوت از پله‌ها پایین رفت. کمد چوبی هوزاد را گشود و کیسه را از درونش برداشت. لباس‌های زیرین هوزاد را با چشمانی بسته درون کیسه قرار داد و از پله‌ها بالا رفت. هوزاد مثل همیشه، مشغول عبادت بود. اهرمن با صدایی بلند، او را مخاطب قرار داد. - هوزاد، برخیز بریم. هوزاد از جایش برخاست و لبخندزنان به سوی اهرمن گام برداشت. حضور گرم اهرمن را که در نزدیکی‌اش حس کرد، ایستاد و کنجکاو پرسید. - کجا بریم؟ اهرمن کمرش را خم کرد تا هم‌قد هوزاد شود. سپس، حینی که لبخند کجش را روی گونه‌ی راستش منگنه می‌زد، با شیطنت لب از روی لب برداشت. - حمام.
  20. پارت هشتاد و هفتم ساعت‌ها گذر کردند و گذشتند. دلمه بالاخره حاضر شد و اهرمن تمام هنرش را برای چیدنشان داخل سینی مسی گذاشت و پیازداغ‌ها را هم رویشان افزود. سپس سینی به دست از زیرزمین یخچالی بیرون رفت. وارد آتشکده شد و به سوی هوزاد که مشغول عبادت بود، گام برداشت. کنارش روی زمین نشست و سینی را بینشان قرار داد. - بانو، وعده‌ی ظهرانه حاضره. هوزاد تنش را به سوی اهرمن چرخاند و سرش را به سوی سینی خم کرد. دم عمیقی گرفت و بوی خوش غذا را نفس کشید. تبسمی عمیق روی لبانش پهن شد. - خسته نباشی پسر کدبانو. اهرمن تک خنده‌ای زد و با قاشق یکی از دلمه‌ها را برداشت. قاشق را جلوی دهانش گرفت و مشغول فوت کردنش شد تا خنک شود. سپس قاشق را به سوی دهان هوزاد هدایت کرد. - آآآآ.. هوزاد لب از روی لب برداشت، به آرامی دلمه را به دهان گرفت و مشغول جویدن شد. دوست نداشت با دهان پر سخن بگوید اما طعم خوش غذا، او را وادار به این کار کرد؛ دستش را جلوی دهانش گرفت و با لحنی پر از رضایت اهرمن را مخاطب قرار داد. - بسیار خوشمزه‌ شده. اهرمن دلمه‌ای به دهان گرفت و مشغول چشیدن طعمش شد. - اوممم! حق با توئه؛ خوشمزه‌ست. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و دستش را در هوا تاب داد. - قاشق رو به من بده. اهرمن قاشق را به دست هوزاد داد و منتظر، نگاهش را به او دوخت. هوزاد با قاشق، دلمه‌ای برداشت و آن را در هوا نگه داشت. لبخندی روی لبانش نشاند و گفت: - اهرمن آآآآ.. اهرمن خندان و ذوق‌زده سرش را جلو آورد و دلمه را بلیعد. به آرامی آن را جوید و قورت داد. - آخ که غذا خوردن از دست تو، غذا رو خوشمزه‌تر می‌کنه. هوزاد حینی که می‌خندید، به دقت دلمه‌ای دیگر برداشت و خودش مشغول خوردنش شد. یک دلمه به خورد اهرمن می‌داد، بعدی را خودش می‌خورد و چنین بود که وعده‌ی ظهرانه‌شان را با شوخی و خنده به پایان رساندند.
  21. پارت هشتاد و ششم دقایقی بعد، آتش اجاق که جان گرفت، اهرمن برخاست و به سوی سکو گام برداشت. هوزاد همچنان مشغول پیچیدن و مهر و موم دلمه‌ها بود. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. در سکوت روغن را درونِ ماهیتابه ریخت و پیازها را درونش خالی کرد. سپس به سوی اجاق راه افتاد، آن را روی دهانه‌ی اجاق قرار داد و سوت‌زنان مشغول سرخ کردن پیازها شد. پیازها که سرخ شدند، کمی رب و نمک به درون ماهیتابه افزود و لحظاتی مشغول هم‌زدنشان شد. در آخر نیز گوجه‌ها را هم درون ماهیتابه ریخت و حین انتظار کشیدن برای پخت کامل و آماده شدنش، هر از چند گاهی محتوایش را هم می‌زد تا ته نگیرد. اهرمن در همان حال در افکار و احساساتش پرسه می‌زد که با صدای هوزاد که از نزدیکی‌اش به گوش می‌رسید، به خود آمد. - کار من تموم شد اهرمن. اهرمن حینی که با دست راست مشغول هم زدن پیازداغ بود، تنش را به سوی هوزاد چرخاند و لبخندش را روی گونه‌ی راستش منگنه زد. دست چپش را بالا آورد و مشغول نوازش سرِ هوزاد شد. - دیدی بانو؟ دیدی که تو هم می‌تونی آشپزی کنی؟ لبخندی خجل روی لبان هوزاد پهن شد. - اگه تو نبودی، ناتوان بودم. با لحنی اطمینان‌بخش زمزمه کرد. - زین پس همیشه هستم و تو همیشه برای هر کاری توانایی. سپس دست هوزاد را گرفت و او را به سوی خود کشید. هوزاد را در نزدیکی اجاق ایستاند و قاشق را به دستِ او داد. دست خود را دورِ دست هوزاد فشرد و با دست هوزاد مشغول هم‌زدن پیازداغ شد. شرورانه خندید و هوزاد را مخاطب قرار داد. - تو هم باید بوی پیازداغ بگیری. هوزاد تا خواست چیزی بگوید، اهرمن سرش را به نزدیکی سرش برد و با شیطنت دم گوشش نجوا کرد. - می‌خوام بوی پیازداغ بگیری تا پس از وعده‌ی ظهرانه به رودخانه ببرمت و حمامت کنم. چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و دَمش بی‌بازدم ماند. خون به گونه‌هایش رخنه برد و هر دو را به رنگ گیلاس درآورد. اهرمن که شاهد همگی این واکنش‌ها بود از هوزاد فاصله گرفت و شروع به قاه‌قاه خندیدن کرد. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و دستش را از دست اهرمن بیرون آورد. با آرنجش، به آرامی سلقمه‌ای به پهلوی اهرمن زد و تشرآمیز گفت: - اهرمن، تبر رو بیار؛ این‌بار واقعا گردنت رو می‌زنم. اهرمن به قهقهه‌اش شدت داد و نگاه پر از عشقش را به هوزاد اخم‌آلود دوخت تا نهایت لذت را ببرد.
  22. نام رمان: شاهو؛ دزد دریا نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: اساطیری، ماجراجویانه، عاشقانه خلاصه: شاهو خود را شاه دریای پارس و اقیانوس‌ها می‌داند؛ هرچند دزدی بیش نیست. روزگارِ شاهو و دوستان هم‌‌عرصه‌اش از طریق یورش‌هایشان به کشتی‌های ثروتمند در تنگه‌ی هرمز سپری می‌شود. تا اینکه دریاسالارِ دربارِ شهریاری، دریا، طی تله‌ای آنان را دستگیر می‌سازد. شهریار دوران، اردشیر بابکان، ثروتشان را گرو می‌گیرد و شاهو را برای یافتنِ تخمِ سیمرغ که در یکی از اقیانوس‌هاست مامور می‌کند؛ ماموریتی که باید در حضور دریا، دریاسالار مورد اعتماد اردشیر شاه، صورت بگیرد و راه گریزی برای شاهو و دوستان هم‌عرصه‌اش نیست. پس در پی تخم سیمرغ با ناوِ اژدهایان به دلِ پنج اقیانوس‌ می‌زنند؛ غافل از آن که در هر اقیانوس، دیوی انتظارشان را می‌کشد. مقدمه: شاهو پوزخندش را به گونه‌ی چپش چسباند و حینی که به اهرم چرخ کشتی تکیه می‌داد، مغرورانه لب از روی لب برداشت. - من شاهو هستم؛ انگشت اشاره‌اش را به سوی دریا گرفت و ادامه‌ای کلامش را دو پهلو به زبان آورد. - شاه دریا! دریا تای ابروی چپش را بالا انداخت و حینی که سر تا پای شاهو را با نگاه پر از تمسخرش برانداز می‌کرد، با لحن طعنه‌آمیزی او را مخاطب قرار داد. - من خود دریا هستم و از این لحظه حاکمیت تو رو به رسمیت نمی‌شناسم.
  23. پارت هشتاد و پنجم اهرمن حینی که شکمش از بابت خنده‌ی بی‌صدایش می‌لرزید، از جای برخاست. - تو دلمه‌ها رو بپیچ و مهر و موم کن، من هم آتش اجاق رو به پا می‌کنم. هوزاد سرش را به سوی منبع صدای اهرمن، صورتش، چرخاند و عسلی‌های بی‌فروغش را مظلومانه به او دوخت. اهرمن به سمتش خم شد و با لبخندی محو، چهره‌ی معصوم هوزاد را نگریست. - چه شده بانو؟ هوزاد برگ مویی از داخل سبد برداشت و به سمت اهرمن گرفت. - تو هم یکی برای من درست کن. ابروان اهرمن بالا پریدند. حینی که برگ را از دست هوزاد می‌گرفت، با شیطنت گفت: - اثر همنشینی با من در تو، مدام در حال اثرگذاریه. هوزاد خندید. سپس دهانش را گشود و انتظار دلمه‌ی مهر و موم شده توسط اهرمن را کشید. اهرمن ثانیه‌هایی کوتاه لبان هوزاد را نگریست. سپس به تندی نگاهش را از لبانش دزدید و دستپاچه و سریع قاشقی از مواد را روی برگ قرار داد. دلمه‌ی پیچیده شده و کوچک را به سمت دهان هوزاد هدایت کرد. هوزاد لبخندی زد و مشغول جویدنش شد. پس از قورت دادنش، جمله‌ی سابق اهرمن را به زبان آورد. - با اینکه نپخته اما چون تو مهر و مومش کرده بودی، بسیار خوشمزه بود. اهرمن حینی که آب دهانش را قورت می‌داد، در سکوت پا به فرار گذاشت و به سمت اجاق رفت. یکی از شمع‌های بی‌پایان را چنگ زد. روی زانوانش نشست و کمی از ماده‌ی حریق را روی هیزم‌های درون اجاق خالی کرد. سپس شعله‌ی کم‌جان شمع را به سوی هیزم‌ها گرفت. دقایقی به درازا کشید تا هیزم‌ها داغ شدند و آتش اجاق به پا شد. حینی که با بادبزن چوبی، مشغول باد زدن و گسترش آتش اجاق بود، مردمک‌های لرزانش روی شعله‌های آتش خیره بودند. ابروانش را در هم کشید و زیرلب خود را تهدید کرد. - اهرمن، اشتباهی در حق هوزادم کنی، با همین آتش اجاق می‌سوزانمت.
  24. پارت هشتاد و چهارم هوزاد با لحنی پر از خنده، او را مخاطب قرار داد. - حرف مردن نزن؛ در ضمن چه کسی از بابت پیاز خرد کردن مرده که زبانم لال تو بمیری؟ اهرمن چشمان اشک‌آلودش را روی شانه‌هایش، روی پارچه‌ی پیراهن مشکینش کشید و نالان گفت: - آخ که چشمانم سوختن و آب شدن. خنده‌ی هوزاد شدت گرفت و صدایش کمی بالاتر رفت. اهرمن حینی که پیاز بعدی را برمی‌داشت، سرش را به سوی هوزاد چرخاند و ناخواسته لبخندی محو روی لبانش نشاند. ثانیه‌هایی طولانی نگاه سرخش غرق در هوزاد بود که به یک‌باره به خود آمد و دوباره مشغول خرد کردن پیاز شد. در همان حین زمزمه کرد. - خنده‌ت مرهم شد، دیگه چشمانم نمی‌سوزن. هرچند همچنان می‌سوختند اما حواس اهرمن پرتِ خنده‌های هوزاد شده بود و دیگر سوزش و دردی در کاسه‌ی چشمان خود احساس نمی‌کرد. دقایقی نسبتاً طولانی در سکوت سپری شد. اهرمن همه‌ی پیازها و گوجه‌ها را به سرعت خرد کرد و سپس به یاری هوزاد شتافت. - یاری نمی‌خوای؟ هوزاد حینی که می‌خواست دلمه‌ی مهر و موم شده را درون دیگ بگذارد، لب از روی لب برداشت. - خیر، خسته شدی. خودم به پای.. جمله‌اش با گرفته شدن دستش توسط اهرمن ناتمام ماند. اهرمن دست هوزاد را به سمت دهانش هدایت کرد و دلمه‌ی مهر و موم شده‌ی کوچک را بلعید. با چشمانی ریز شده مشغول چشیدن طعم دلمه شد. در آخر که قورتش داد، با رضایت گفت: - با اینکه نپخته اما چون تو مهر و مومش کرده بودی، بسیار خوشمزه بود. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و خندان گفت: - امان از دست تو و شیرین زبانی‌هات!
  25. پارت هشتاد و سوم سپس به قاشق چنگ زد و مقداری از محتوای آماده‌ی دلمه را، به دقت روی برگ موی واقع بر کف دست هوزاد ریخت. دست دیگر هوزاد را گرفت و به کمکش شتافت تا مواد را با گوشه‌های برگ، مهر و موم سازد. - یاد گرفتی؟ هوزاد، ذوق زده سرش را به آرامی تکان داد. اهرمن دوباره لب از روی لب برداشت. - پس مهر و موم کردنشون با تو. هوزاد لبخندزنان مشغول لمس کردن دلمه‌ شد. اهرمن نیز، دیگ کوچک و مسی را برداشت. درِ کوزه‌ی روغنِ خریداری شده را گشود و کمی از روغن را درون دیگ ریخت. سپس دیگ را کنار سبد برگ موها و کاسه‌ی مواد آماده‌ی دلمه قرار داد. - مهر و موم کن و مرتب و کنار هم و روی هم، داخل دیگ بچین. دست هوزاد را گرفت و کف دستش را با دیگ تماس داد. هوزاد دوباره در سکوت سری تکان داد و لبخندزنان، چند برگ از برگ موها را برداشت و کفِ دیگ پهن کرد. - این چنین، دلمه‌های زیرین نمی‌سوزن. ابروان اهرمن بالا پریدند. سرخوش خندید و با شیطنت غر زد. - پس آشپزی به یاد داشتی و رو نمی‌کردی. هوزاد آهنگین و با وقار خندید. - خیر، فقط این رو از آشپزی مادرم به یاد میارم. اهرمن خنده‌کنان چاقو را دوباره به دست گرفت و یکی از پیازها را برداشت. هوزاد مشغول مهر و موم کردن و دلمه پیچیدن شد و اهرمن مشغول خُرد کردن پیازها درون ماهیتابه‌ی مسی. طول بسیاری نکشید که سوزش چشمان اهرمن آغاز شدند و اشک درون کاسه‌ی چشمانش جوشید. طوری که مدام آب بینی‌اش را بالا می‌کشید و می‌نالید. - آخ چشمانم.. وای چشمانم.. هوزاد هم ریز می‌خندید. - تمسخر نکن بانو، دارم می‌میرم.. آخ چشمانم!
×
×
  • اضافه کردن...