-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عقل:- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
قصد ندارم هیچوقت چهرهای برای شخصیتهای رمانم پیدا کنم یا حتی به کمک هوش مصنوعی بسازمشون؛ من ویژگیهای خاص هرکدوم رو بهتون دادم و تصور آزاده. اما قراره میمیک صورتهاشون رو براتون ارسال کنم. (خیلی بامزن)- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
https://forum.98ia.net/topic/5482-رمان-زندان؛-نادنز-yammakh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comments- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: زندان؛ نادنز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: کمدی سیاه، عاشقانه، روانشناختی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیهاش تمامی مراحل فرار را طی میکند تا از طریق قاچاق از آن مرز و بوم رهایی یابد. روز موعود قاچاقچیها پس از ربودن تمام ثروت همراهش، او را به درون دریا میاندازند. دخترک میمیرد اما در دنیایی موازی زنده میشود؛ دنیایی که در آن همه چیز وارونه است، از زندگی روزمرهی عجیب مردم گرفته تا قوانین غریبش. او که با اصول آن دنیا آشنا نیست بلافاصله پس از حادثهای روانهی زندان میشود. مقدمه: به کرهی نیمز، یکی از موازیهای کرهی زمین خوش آمدید. در این کره همه چیز نسبت به کرهی شما وارونه است؛ از شاغل بودن کودکان گرفته تا محصل بودن والدینشان. از گریستن در جشن ازدواج و تولد گرفته تا خندیدن در مجلس ختم. و اما مهمترین آنان؛ در این کره از مجرمها در اخبار تقدیر و دلجویی میشود و قربانیها را محاکمه و زندانی میکنند.- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و دوم رو به پهلوی چپم دراز کشیده و به چهرهی غرق در خواب درصد زل زده بودم. مچِ جفت دستهام لابهلای انگشتهاش زندانی بودن؛ چرا که تا آخرین لحظه داشت ماساژشون میداد. - «این بشر ماهه، ماه!» اما این رو هم میدونستم که اون فقط برای من ماه شده بود. خودش قبلاً این رو گفته بود، نگفته بود؟ عقربههای ساعت روی ۱۲ قرار گرفتن و صدای کوتاه «دینگ» توی فضای سلول پیچید. از وقتی دیکتاتور و لپلپ با هم رفیق شده بودن، چاکرا و لپلپ جاشون رو باهم عوض کرده بودن. حالا چاکرا توی مرکز سلول بود، بین من و لپلپ، جایی که همیشه مدیتیشن میکرد. حالا هم اطمینان داشتم که چاکرا مثل هر شب قراره بیدار بشه و مدیتیشن معکوسش رو انجام بده. و چنین هم شد! پشتم به سمت چاکرا بود اما صدای تنفسهای عمیقش رو میشنیدم، حتی میتونستم طرز نشستنش رو هم پیشبینی کنم. - «مخصوصا انگشتای وسطش. هاهاهاها!» لبخندی به بازیگوشی عقل زدم. - چاکرا! دم و بازدمهای عمیق چاکرا متوقف شدن. - وارونک چیزی شده مادرجان؟ توی نیمز مادر «پدر» بود، پدر «مادر». توی زمین هم خیلی از والدین نقش دیگری رو بازی میکردن؛ البته با این تفاوت که پدر بودن و همزمان نقش مادر رو هم بازی میکردن، یا مادر بودن و همزمان نقش پدر رو هم بازی میکردن. - چاکرا میشه کمک کنی بشینم؟ چاکرا با احتیاط من رو نشوند. به سمتش چرخیدم و تبسم گرم و مهربونش قلبم رو فشرد. من به همهی آدمهای داخل این سلول یاری رسونده بودم، جز چاکرا. - «چیکار میخوای بکنی براش؟» اخمهام توی هم رفت و قطرات عرق روی پیشونیم نشست، چون تلاش به حرکت دستم کرده بودم. و تا حدودی تونستم دستم رو به سمت دستش حرکت بدم. مطمئنم صورتم سرخ شده بود، اما تونسته بودم انگشت وسطش رو براش ببندم. و تموم مدت چاکرا با حیرت، زل نگاهش رو بهم دوخته بود. نفسزنان لبخندی برای هدیه بهش روی لبهام منگنه زدم. - چاکرا! دیگه چاکراهاتو قفل نکن. یکآن اشک توی کاسهی چشمهاش جوشید. - چرا میخوای آدمی باشی که دلت نمیخواد، هوم؟ قطرهی اشکش رو دیدم که از چشم چپش روی گونهش فرو ریخت. شاید چشمِ چپ، گریههامون رو آغاز میکرد؛ چرا که قلبمون سمتِ چپِ بدنمون بود. - من میدونم تو دلت نمیخواد آدمی باشی که سیستم نیمز و ناریا دوست داره. مگه اینطور نیست؟ سرش رو به نشونهی تایید تکون داد و همین موجب شد اشکهاش با سرعتِ بیشتری روی زمین سقوط کنن. - پس مثل قبل زندگی کن.. من به جای تو کارای نیمزی زندگیتو انجام میدم.. تو مثل قبل انرژی درمانی کن.. البته سوگند بخور اول برای من انجامش بدی.. قبوله؟ با لبخند عمیقی که روی صورت پیرش پهن شده بود، همزمان داشت اشک میریخت. ناگهان در سکوت هر دو دستهام رو گرفت. سرش رو پایین انداخت و حینی که با کف دستهاش مچهام رو ماساژ میداد، کلماتش رو به زبون آورد. - تمام جوانی من توی زندان گذشت اون هم فقط برای اینکه ثابت شد من دارم آدمها رو به گفتار بد، پندار بد و کردار بد دعوت میکنم. - «منظورش همون گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک نیستش؟» ناباور خیرهش شدم. و چاکرا حینی که مثل ابربهاری میگریست، ادامه داد. - من فقط بهشون کمک میکردم تا به سمت تاریکی برن.. اما نیمز نخواست.. من رو به بند کشید.. وارونک من هرچقدر هم خواهان خفتن وجدانم باشم، پیامبرم «تُشترَز» و برگزیدش «شوروک» جلوم رو میگیرن.. در غیر این صورت در جوانی آزاد میشدم.. اگه آدمی که ناریا میخواست میشدم، الان آزاد بودم نه در بند! ناباور خیرهش بودم. یعنی اون هیچوقت تغییر نکرده بود و فقط در بند بود؟ یعنی این مدیتیشنها فقط بازی اون بودن؟ اون فقط میخواست نیمز رو گول بزنه تا آزاد بشه؟ تا آزاد بشه و دوباره کارِ سابقش رو پیش بگیره؟ - «منظورش روشناییه. تشترز همون زرتشت ایرانی نیست؟ ک، و، ر، و، ش.. کوروش؟ برگزیدشون کوروشه؟» دلم فرو ریخت و قلبم هم دیگه ضربان نداشت؛ انگار پایانِ بدِ تاریخِ باشکوه مثل یه خنجر سوراخش کرده باشه. حالا بیشتر از پیشتر چاکرا رو ستایش میکردم. حالا چاکرا بیشتر از پیشتر برام قابل احترام شده بود. - وقتی آزاد شدم، کمک میکنم همتون آزاد شین.. سوگند به وجودم! چاکرا سرش رو بالا آورد و چشمهای خیس و پاکش رو بهم دوخت. این پیرمرد ریش سفید، چقدر حس و حال ایرانِ باستان من رو میداد. چه نیازی بود به زمین برگردم؟ وقتی بوی تاریخِ مورد علاقهم از همسلولی من میاومد؟ بوی پارسه، بوی پاسارگاد، بوی شوش، بوی سنگنوشتههای بیستون و بوی کلِ ایران واقعی من؛ بوی ایرانی که هرگز تحریف نشده بود!- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و یکم - آهنگ قشنگی بود، صدات قشنگتر و خوندنت قشنگترین. - «آی قلبم!» قلبم از زمزمهی تعریفاتش ذوب شد. لبخندی روی لبهام نشوندم. میخواستم به چیزی پی ببرم. میخواستم بفهمم که آیا قلب اون هم، عقل اون هم، وجودِ اون هم مثل من که برای اون نبض میزد، برای اون ذوق میکرد، برای اون حسرت میکشید؛ برای من میزد، برای من ذوق میکرد، برای من حسرت میکشید؟ - «جیغ! ساناز اعتراف نکنی ها! ساناز الان زمانش نیست ها!» گوشم بدهکار نبود، هرچند قصدِ دیگهای داشتم. انگار دردِ جسمم رو به کل فراموش کرده بودم و ابتدا میخواستم روح و روانم رو درمان کنم. پس عزمم رو جزم کردم و جزمم رو عزم، سرم رو به سمتِ شونهی راستم چرخوندم و پس از قورت دادن آب دهنم، لب از روی لب برداشتم. - درصد! - هوم؟ لب گزیدم. خب اگه جانم میگفتی ازت کم نمیشد، میشد؟ بعد از «آزادی» اگه پسر بود که باید پسر باشه و اگه با من جفت شد که باید جفت بشه، کمتر از جانم میگفت، زبونش رو از دهنش بیرون میکشیدم و دور گردنش گره میزدم. اون مجبور بود بعد از زندان پسر باشه، پارتنر من بشه و هر لحظه بهم عشق بورزه. من بخاطر اون نمیخواستم هرگز نیمز رو ترک کنم. لب برچیدم و با لحنی پر از طعنه پرسیدم. - همه توی نیمز علاقهشونو در عمل نشون میدن؟ توی نیمز علاقهشونو ممکن نیست به زبون بیارن؟ - «وای خیلی خوب و دو پهلو بود. خدایی خوشم اومد! وی الان یعنی واکنشش قراره چی باشه؟» لبخند موذیانهی درصد که وضوحش ۱۰ درصدی بود، از دیدم مخفی نموند. - واقعاً میخوای بدونی؟ چون احتمال اینکه بعدش با مگس کش بخوای بهم ضربه بزنی هست. با صدایی لرزون جوابش رو دادم. - کُ.. کُنجکاوم بدونم. و درصد که در سکوت از جاش برخاست و با لطافتِ همیشگیِ مختصِ خودش پیراهنم رو تنم کرد. سپس مقابلم روی زمین نشست. دست چپم رو بالا برد و با کفِ دستِ چپِ خودش تماس داد. سپس انگشتهاش رو سوی دیگهی دستم قفل کرد. با این کارش گویی قلبم رو از توی سینهم بیرون کشید و در آغوش گرفت. - دست چپشون رو به هم میچسبونن و انگشتاشون رو توی هم قفل میکنن. چون سمتِ قلبشونه و سوگند تنفر میخورن، که به زبون تو میشه «سوگند عشق». بلافاصله پس از متوقف کردن جملهش، طی حرکتی غیرقابل پیشبینی شده، پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. و چشمهاش! آخ که چشمهای سیاهش قفلِ مردمکهای لرزونم بودن. آروم و پر از احساس زمزمه کرد. - بعد پیشونیشون رو به هم میچسبونن و با جملهی ازت متنفرم به هم ابراز میکنن که به زبون تو میشه.. «دوستت دارم». چشمهاش رو بسته بود. ناباور خیرهش بودم. نگاهم میلرزید، قلبم میلرزید، عقلم توی مغزم میلرزید؛ انگار کل وجودم میتپید و توی نقطه به نقطهش زلزله میاومد. حینی که نوک بینیش رو به بینیم میچسبوند، آروم تر از قبل، با لحنی مسخ کننده و پر از آرامش زمزمه کرد. - و بعدش «بینیدن» اتفاق میافته تا هوای هم رو تنفس کنن. سپس نفس عمیقی کشید. و من رو کشت؛ من مردم. چیزی جز مرگ شیرین حس نمیکردم. خدایا بهترین لحظه برای تموم کردنِ زندگیم بود. خدایا بعد از این لحظات دلم نمیخواست بمیرم، دلم میخواست انقدر زنده بمونم تا با درصد پیر بشم. خدایا اگه قصدت از زنده کردنم، دوباره کشتنم بود باید الان اقدام میکردی. - « آخ... ق..ل..بم!» من هم انگشتهام رو به دستِ بزرگ و پهنش گره زدم. دست راستم رو هم تا حدِ ممکن و توان مشت کردم تا جلوی خودم رو بگیرم، تا روی جایجای صورتش بوسه نزنم. - داخلِ دنیای تو چجوری عشق رو ابراز میکنن؟ پلک روی پلک گذاشتم تا من هم در آرامش هوای درصد رو دم بزنم و توی بدنم دم رو با عشق به شکل بازدم زینت بدم؛ تا حداقل با نفسم حسم رو ابراز کرده باشم. و قطراتِ گرفتار توی کاسهی چشمهام که مدام و پی در پی روی گونههام جاری میشدن. داشتم برای شیرینی این لحظات میگریستم. و لبخندم که داشت گونههام رو پاره میکرد تا اون هم از وجودم بیرون بزنه و روی لبهای درصد بشینه. احساساتم رو از کلِ بدنم توی حنجرهم مستقر کردم تا جوابش رو بدم. - اگه.. اگه روز آزادی احتمال ۱۰۰ درصد بود، بهت میگم که توی دنیای من عشقو چجوری ابراز میکنن.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نودم لبهاش رو به هم فشرد و سرش رو تکون داد. سپس صورتش رو به شونههاش مالید تا اشکهاش زدوده شن. در سکوت، در پماد رو گشود. با ملایمت و نوازش روی زخمِ انگشتهای پام رو چرب کرد. پس از اون هم باند رو دور هر دو پیچید. در آخر هم جابجا شده و کنارم قرار گرفت. دستهام رو روی پاش گذاشت و مشغول ماساژ دادن مچهام شد. آخ که گرما و حرکاتش مثل شفا بود؛ هم برای جسمم، هم برای روانم و هم برای روحم. اون همزمان داشت نقش مرهم رو برای تمومِ زخمهای من بازی میکرد. و من چجوری میتونستم این بشر رو دوست نداشته باشم؟ چجوری میتونستم عاشقش نباشم؟ من تمومِ امیدم رو به اون ۵۰ درصد مثبت بسته بودم. تنها آرزوم این بود که بعد از «آزادی» آزادانه با درصد باشم؛ من توی جسمی دخترانه، اون توی پیکری پسرانه. - «سا..ناز تو.. تو.» نکنه اعتراف به علاقهم توی وجودم هم جرم بود؟ - «نه.. نه.. نیست!» کاش.. کاش.. کاش میشد! صدای گرفته و زمزمهوار درصد به گوشم رسید. - شبها وقتی همه خواب بودن، روی زخمای بدنت پماد میزنم. لب گزیدم. اون نمیخواست کسی جز خودش من رو ببینه. حرارت توی بدنم دمیده شد؛ تصور لمس شدن توسط اون حسابی خجلم میکرد. - «من که کم انرژی هستم ولی با حرفای تو و درصدم هر لحظه بیشتر ذوب میشم.. ای خدا!» ساعتها گذشت. درصد توی سکوت در حال ماساژ مچها و کاسهی زانوهام بود. و من بالاخره میتونستم کمی دستهام رو تکون بدم؛ فقط اندکی. درصد حتی شام رو هم قاشق به قاشق توی دهنم میذاشت. و من داشتم هر لحظه از ذوق میمردم. شکنجه من رو نکشته بود؛ اما درصد داشت با عشق ورزیدن به من، جانم رو از عشقش به لب میرسوند. آخ درصد، کاش که درصدِ من میبودی. درصد کاش تو رو خارج از زندان و توی «آزادی» دیده بودم، کاش. حالا هم پشتم نشسته بود و روی طرحهای سرخِ اثرِ شلاقم پماد میزد. و چقدر حس و حال آهنگِ مورد علاقهم رو میداد؛ آهنگ ۲۰۹ از شاهین نجفی. تک تک مصرعهاش گویا برای احساس من سروده شده بود. کی فکرش رو میکرد که آهنگِ مورد علاقهم روی زمین، داستانِ زندگی احساسیم توی نمیز باشه؟ دلم میخواست درصد هم اون رو شنیده باشه. دلم میخواست نامحسوس احساسم رو بهش گفته باشم. پس زیر آواز زدم. - (تو که میشناسی درد تو شعرامو تو که میفهمی معنی ایهامو تو که با رنج کشیدی بدن زخمیمو تو که دیدی یه شبه برفِ رو موهامو بدنم مَهلکهی شیههی شلاق شد) با یاد شلاقِ تسمه، چشمهام بسته شدن و قطره اشکی روی گونهی چپم فرو ریخت. - (من اگه خسته شبیه تنِ «ایران» بودم من اگه لحظهی پایانیِ انسان بودم خاطراتِ تو منو زنده نگه داشته هنوز وسطِ بی تو ترین نقطهی زندان بودم که به یادِ تنِ گرم تو، تنم داغ شد ) چقدر این ابیات من رو فریاد میکشیدن. - ( با لبات فاتحهی هر غمیو میخونم من به آرامش وحشی چشات مدیونم یه پناهندهی ترسیدهی تنهام اما پشتِ مرز تن تو تا به ابد میمونم منو از این غم جاودانه «آزاد» کن ) درصد همیشه ناجی من و من همیشه پناهندهی اون بودم؛ خاطراتم جز این رو نشون نمیداد. - ( تو که باشی پیش من خنده به دردا میزنم حتی اون لحظه که از شکنجهها جون میکَنم تو دلیلِ سبزِ ریشهمی تو خاک این کویر چرا خم شه قامتم، زرد بشه روح و تنم؟ که جواب موندنم، اَرّه سر ساق شد اگه فردایی باشه من با تو میسازم برد من وقتیه که به تو میبازم توی این روزای شوم، شده کل آرزوم «روز آزادی» بیاد حبس بشم تو بغلت بین دستات برسم به اوج پروازم ) بالاخره بغضم از بابت تصورِ «آزادی» و حبس شدنم توی بغل درصد، شکست. اما ادامه دادم. - ( با لبات فاتحهی هر غمیو میخونم من به آرامش وحشی چشات مدیونم یه پناهندهی ترسیدهی تنهام اما پشت مرز تن تو تا به ابد میمونم منو از این غم جاودانه آزاد کن )- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و نهم بدنم شاید اشک کم آورد که بالاخره بعد از دقایقی طولانی، متوقف شدم. صورتِ خیسم آزارم میداد و شدیداً روی نروم راه میرفت. سرم رو از گودی گردنش بیرون کشیدم. سرم رو پایین گرفتم و زمزمه کردم. - می.. میشه صورتمو پاک کنی؟ - «آخ قوربون دستات ب.. ش..م!» عقل هم وسطِ جملهش به حالم گریهش گرفته بود. آهی سر دادم؛ چقدر بیچاره شده بودم. - پس دستات رو هم نمیتونی تکون بدی. درصد بود که با بغض نالید، سپس آب بینیش رو بالا کشید و ایستاد. و من که انگار توی همون حالت خشکیده بودم. لحظاتی بعد، درصد بازگشت؛ دستمال کاغذی و بانداژ و پماد به دست. چونهم رو با دستش گرفت و با دستمال خیسی صورتم رو زدود. سپس دستمال رو زیر بینیم گرفت. - فین کن. چشمهام گرد شدن. درسته که پر از مخاط شده بود، اما باید فین میکردم؟ توی دستمال در دستِ درصد باید فین میکردم؟ سرم رو به نشونهی «نه» تکون داد. اخم روی صورتش نشست. - فین میکنی یا انگشتم رو فرو کنم تو دماغت؟ انقدر جدی بیانش کرد که لحظهای خندهم گرفت. آخ که حتی خندیدن هم بدنم رو به درد میآورد. کاش دستهای مرتیکهی مامور قلم میشد. خندهم رو خوردم تا بیشتر از اون قفسهی سینه و شکمم زجر نکشن. - «ساناز نزار نیمز و ناریا به خواستهشون برسن. ساناز سرکوب نشو! در عوض سرتو بلند کن و به چشمای درصد نگاه کن. توی نگاهش خودتو ببین، رنجتو ببین، زخماتو ببین. ساناز همه چیو خوب ببین و خوب به خاطر بسپر. بهت قول میدم که نمیشکنی چون درصد نمیزاره. همون جور که توی دنیای وارونه، توی غربت ناجیت شد، از این پس هم قرار نیست ولت کنه.» شاید سِر بودن مغزم بلاخره از بین رفته بود و سرانجام میتونست افکار درست رو احساس کنه. برای مغزم هم حق با عقل به نظر میرسید، چرا باید از نگاه درصد میگریختم؟ درصد مگه همون هموطنی نبود که من رو به این وطن گره زده بود، پس چرا رو ازش برمیگردوندم؟ همیشه همسلولیِ من درصدِ من بود که من رو به زندان وصل کرد. پس سرم رو بالا بردم و چشم به مردمکهای پر از احساسش دوختم. تماشای پسرِ درون نگاهش برام عمیقاً دردناک بود، اما لبخندی روی لبهام نقش زدم. من یه بار چاقو خورده بودم، غرق شده بودم و مرده بودم. من یه بار در معرض بیعفتی قرار گرفته بودم، بیگناه زندانی شده بودم و جنسیتم رو ازم ربوده بودن. من موهام رو از دست داده بودم، کار با بدنم رو بلد نبودم و توی دستشویی تحقیر شده بودم. من فوبیای دستشویی گرفته بودم، قصد خودکشی داشتم و همچنان زنده مونده بودم. من توی فراخوان برنده شده بودم، آشپز برتر شده بودم و به آشپزخونه پا گذاشته بودم. من خونخواری آشپزها و بیعدالتی ناریا رو دیده بودم، اعتراض رو برنامه ریزی کرده بودم و برای نجات یک نفر تن به خواهش و شکنجه داده بودم. اما من از یه جایی به بعد تنها نبودم؛ درصد و عقل همیشه همراه من بودن و هردو بیچشم داشت بهم یاری رسونده بودن. من بدون این دو نفر نمیتونستم دوام بیارم و با وجود اون دو، قدرت و شهامت گرفته بودم، تا با بیعدالتی بجنگم. و هنوز زنده بودم و این نبرد ادامه داشت. نگاهم رو از عمقِ مردمکهای لرزون درصد گرفتم و توی اعضای صورتش چرخوندم؛ دلم برای تکتک اعضای چهرهش تنگ شده بود. - «من بیشتر دلتنگ تو بودم ساناز.. » لبخندی برای عقل زدم؛ من هم دلتنگ سر و کله زدن با اون بودم. رو به درصد، لب از روی برداشتم تا اون رو مخاطب قرار بدم. - هیچوقت خودتو بدردنخور ندون. اگه تو نبودی من الان وجود نداشتم. هیچوقت هم گریه نکن، مگه اینکه من مرده باشم یا منو دمِ مرگ دیده باشی.. هوم؟- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و هشتم درصد روی زمین سر خورد، فاصلهی بینمون رو از بین برد و توی چند سانتی از من متوقف شد. دستش رو روی پای چپم گذاشت و بند هر دو انگشتم رو نوازش کرد. چشمهاش از قطرات اشک پر شدن؛ درست مقابل نگاه من. پاچهی شلوارم رو توی دستش گرفت و تا زانو بالا برد. ردِ خونین تسمهها خودشون رو به نمایش گذاشتن. پاچهی شلوارم رو توی مشتش فشرد. آستین پیراهنم رو توی دستش گرفت و تا آرنجم بالا کشید، اونجا رو هم تسمه نقاشی کرده بود. و چون میخواستن زخمهام پنهون بشن، برای اولین بار بهم لباس آستیندار داده بودن. توی سکوت سرم رو به شونهش چسبوند و از داخلِ یقهم کمرم رو هم بررسی کرد. بیشترین ضربات رو کمر و شکمِ بیچارهم خورده بود. - چرا هیچ کاری ازم بر نیومد؟ صداش میلرزید و بغض داشت. بازوهام رو گرفت و من رو از خودش دور کرد. توی چشمهام خیره شد. - «در.. درصد داره گریه میکنه؟» چشمهاش مدام از قطره اشکهای درشتش پر و خالی میشد. با همون صدای لرزونش زمزمه کرد. - به چه دردی میخورم پس؟ چرا هیچوقت نمیتونم کمکت کنم؟ سرم رو به سمت راست چرخوندم، تا ازش نگاه دزدیده باشم. نگاهش و گریستنش، خاطرات و زجر اون ۴ روز رو برام تداعی میکرد. چونهم میلرزید و بی صدا زار میزدم. - چون بدرد نخورم ازم رو میگیری؟ حق دا.. بین جملهش پریدم. - نه! فقط نگاهت.. مثل آینست.. تو نگاهت خودمو میبینم.. نگاهت یادآور اون لحظاته.. وقتی نگات میکنم دوباره دردام تازه میشن.. انگار دوباره جلوی چشمای تو دارن شکنجم میکنن.. من.. من.. هقهام نذاشتن ادامه بدم. درصد دستش رو روی چونهم گذاشت و سرم رو به سمت خودش چرخوند. سرم پایین بود. - نگاهم نکن ولی ازم رو هم نگیر.. سپس طی حرکتی غیرقابل پیشبینی سرم رو توی گودی گردنش فرو برد. سرم زیر چونهش بود و چونهش روی سرم. سرم رو بالا بردم، تا صورتم به گردنش بچسبه. و خیسی اشکهاش رو که روی موهام و کف سرم حس میکردم و خیسی اشکهام رو که شاید روی پوست گردنش حس میکرد. لبهام به سیبک گلوش چسبیده بود و از بین دهن نیمه بازم هق میزدم و مینالیدم. شاید حنجرهم مستقیم داشت با حنجرهش سخن میگفت و فقط دیواری به اسم گلو بینشون فاصله بود. درصد دستهاش رو سفت دورم حلقه زده بود و پا به پای من میگریست. دلم میخواست اشکهاش رو پاک کنم، دلم میخواست تنش رو توی آغوشم بکشم؛ نمیشد. دستهای من توی ناتوانترین حالت ممکن قرار داشتن. اولین بار بود که درصد رو توی این حالت میدیدم و هیچکاری برای آروم کردنش ازم برنمیاومد. کاش هیچوقت وارد زندگیش نمیشدم؛ من از اون خنثای کامپیوتری چی ساخته بودم؟ من مقصر این گریههای جگرسوزش بودم. کاش هیچ وقت وجودم نداشتم. من برای همه دردسر بودم، حتی خودم! - «اینجوری نگو ساناز، تو بهش احساسات دادی. به این زودی یادت رفته؟ لبخنداش، خندههاش، شیطنتش. واقعاً یادت نمیان؟ تو دردسر نیستی! تو ناجی همه شدی.» همهی اونها نابود شده بودن. و من درصد رو از زندگی خنثاش گول زده و دزدیده بودم. من اون رو با لبخند فریب دادم و در عوض غم رو بهش غالب کردم.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
من میخوام گریه کنم... خیلییییییی قشنگ شده همیشه جلدای منو خودت بزن 🌸♥️- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و هفتم ۴ روز زیرِ شکنجهی جسمانی و روانی گذشت و رفت. شاید هم باید بگم خزید و رفت؛ چرا که هر روزش به اندازهی ۱۰ روز میگذشت. ۴ روز دردِ فیزیکی و تحقیر روانی، دقیقاً به اندازهی ۴۰ روز گذشت. کل این چهارِ چهل روزه، با یه لباس زیر از سقف آویزون بودم. هوای شکنجهگاه سرد بود، اما بدنم به لطف سوزشِ رد تسمههایی که چندساعت یکبار روی تن و بدن خیسم مینشست، گرم میشد. خداروشکر حداقل برای دمای بدنم و گرمایش اتاق خوب برنامهریزی کرده بودن؛ چون هوا هر لحظه سوزان و گرم بود، جوری که هر لحظه آرزوی هلاک شدن داشتم. و عوضی که این زجر دهیهای جسمانی براش کافی نبود؛ چرا که مدام بهم آب میخوروند و شکمم رو پر میکرد، تا وقتی شوکر رو به نافم میچسبوند، خودم رو خیس کنم. مرتیکه این کار رو فقط برای شکستنِ غرور و تحقیر کردنم انجام میداد، همین! حتی لذت بردنش از درد کشیدنم، بیشتر از روشهای شکنجهش زجرناک بود؛ اون به درد کشیدنم میخندید و همه رو به تمسخر میگرفت. - «بمیرم برات.. بمیرم!» لبهام روی هم فشردم تا چونهم نلرزه. خیلی برای عقل متاسف بودم؛ اون باید عقلِ یه آدم بهتر میبود، نه من! عقلِ یه آدمی که الان توی دنیای خودش، توی خونهی خودش، توی اتاق خودش بود، نه من! - «نه سانازم، من افتخار میکنم که تو سر توئم! تو بخاطر یکی دیگه همهی اینارو تحمل کردی.. مطمئنم اگه میدونستی شعارِ ناریا نه به اعتراضِ مسالمت آمیزه که اونجوری برنامه ریزی نمیکردی.. اگه میدونستی اونا اینقد وحشین که زندانیای دست خالی رو شیر نمیکردی.. مشکل از تو نیست.. مشکل از این سیستم خونخوار و گرگخواهه.. تو برای من قهرمانی.. قهرمانی که تا الان منو زنده نگه داشت.. اگه تو نبودی، منی وجود نداشت.» یعنی حق با عقل بود؟ من، من دیگه ذهنم نمیکشید. مغزم هم سِر شده بود و چیزی نمیفهمید؛ درست مثل دستهام، درست مثل تمومِ بدنم. چهار روزِ تموم از مچهام آویزون بودم و حالا قادر به تکون دادنشون نبودم. در حدی که لباسهای تنم رو یه زندانبان برام پوشوند. به قدری هم با سطل آب روی کاسهی زانوهام کوبیده بود، دیگه روی زانوهام هم نمیتونستم بایستم. حالا هم روی ویلچر نشسته بودم و کیسهی مشکی روی سرم قرار داشت. داشتم به سلول برمیگشتم؛ هرچند دلم نمیخواست همسلولیها، به ویژه درصد من رو توی این وضعیت ببینن. اشکهای روی صورتم مزاحم بودن و نمیتونستم پاکشون کنم؛ انگار که به فلج موقت گرفتار شده بودم و نمیشد ازش گریخت. صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید. دستِ زندانبان روی بازوم حلقه شد و من رو با خشونت ایستاند و سپس روی زمین سقوط کردم. اما دیگه درد نداشتم. بدنم دیگه درد رو نمیفهمید. بدنم فقط حرکات رو حدس میزد، همین! صدای گریهی لپلپ و داد و فریاد درصد رو از زیر کیسه میشنیدم؛ احتمالاً داشت با زندانبان بابتِ رفتارش با من بحث میکرد. کیسه از روی صورتم برداشته شد و صورتِ غیرعادی درصد توی قابِ نگاهم نقش بست. چه بلایی سرش اومده بود؟ چرا انقدر بهم ریخته و داغون به نظر میرسید؟ کلافه فریاد کشید. - چرا با ویلچر آوردنت؟ مگه نمیتونی راه بری؟ سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. لبهاش رو روی هم فشرد اما چند قطره اشک همزمان روی گونههاش جاری شدن. چاکرا: جاشو جمع کردم، درصد بیارش اینجا. صدای چاکرا هم انگار صدای حینِ گریه بود. درصد خیسی صورتش رو به شونههاش مالید و من رو با لطافت توی آغوشش گرفت. روی زانوهاش قدم برداشت و من روی توی جام نشوند. نگاهم به لپلپ که جلوی دهنش رو گرفته بود تا صدای گریهش خفه شه، افتاد. لبخندی روی لبهام نشست؛ خوشحال بودم حالش خوب بود، البته اگه پیشونی باندپیچی شدهش رو فاکتور میگرفتیم. - «دیدی الکی نگرانش بودی؟ بهت نگفتم که دیکتاتور دیگه نمیذاره اتفاقی برای لپلپ بیفته؟ بقیه هم خوبن.. ببین!» طبق گفتههای عقل حال همگی خوب بود؛ درصد، چاکرا، لپلپ و حتی دیکتاتور. سرم رو پایین انداختم و زمزمهوار پرسیدم. - از اون زندانیِ مصدوم خبر ندارین؟ صدای بغضآلود دیکتاتور به گوشم رسید. - امروز برگشت سلولش ولی تو.. تو.. حرفش رو خورد و جملهش رو ادامه نداد. شاید به عنوان یه مامورِ اخراجی حدس میزد چهها که به من نگذشته! اما مگه اهمیت داشت؟ مهم رده سبز بود که سالم و سلامت داشت نفس میکشید. تبسمی روی لبهام نشست و اینبار لبخندم از ته دل بود؛ چرا که این همه شکنجه بیثمر نبوده. - بزارین استراحت کنه. درصد بود که میخواست دورم رو خالی کنن. حقیقتاً خودم هم حس خفگی بهم دست داده بود. - وارو.. رد نگاهش رو گرفتم و به پای چپم رسیدم. مردمکهاش توی قطراتِ غرق در اشکش، به دوتا انگشت شست و انگشت دوم پام خیره بودن. مامور عوضی دوتا از ناخونهام رو بخاطر کینهای بودنش سر تف انداختم روی صورتش، کشیده بود.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و ششم با احساس انجماد ناگهانی توی کل وجودم، بدنم لرزید و چشمهام ناگهان گشوده شدن. همون مامور درجهداری بود که قبل از، از هوش رفتنم بهش التماس میکردم. سطل به دست و با نیشخند تمسخرآمیز بهم زل زده بود. و من که طنابی دورِ مچ دستهام گره خورده بود و از سقف آویزون بودم. توی یه اتاق تاریک که تنها نور موجود، لامپ نصب شده روی دیوارِ مقابلم بود. - «سانازم، الهی بمیرم برات!» از لحن عقل و گرفتگی صداش بغض کردم. - حال اون رده سبز چطوره؟ مامور سطل رو پرتاب کرد. سپس کف دو دستش رو به میزِ پشت سرش چسبوند. - داری با زندگی دست و پنجه نرم میکنی و نگران یکی دیگهای؟ درسته! من هر لحظه امکان داشت بمیرم، اما زنده بودن شخص دیگهای مهمتر از جان خودم بود؛ چرا که من مثل اونها وجدان خفته نبودم! دندونهام رو روی هم فشردم و از لابهلای فشردگیِ سفت دندونهام غریدم. - پرسیدم حالش چطوره؟ یک آن به چیزی روی میز چنگ زد و به سمتم جهید. و اون لحظه بود که عربدهم، گلوی گرفتهم رو سوزوند و ازش خارج شد. جریانِ برق از نافم توی کلِ شکمم پیچید. درد شوکر فراتر از تصورم بود؛ حس میکردم دارم به سمتِ مرگ میدوئم و اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. بر اثر انقباض شدید عضلاتم، اختیار مثانه و کنترل ادرارم از من ربوده شد. - هنوزم به فکر یکی دیگهای؟ چشمهای گرد شدهم رو بهش دوختم. اطمینان داشتم که پر از رگههای خونین شده. غریدم؛ بیتوجه به کاری که بدنم باهام کرده بود، بیتوجه به این تحقیری که مقصرش اون و شوکر بود. دیگه نمیخواستم بیشتر از این شکننده به نظر برسم. توسریخوری کافی بود، نبود؟ - پرسیدم حالش چطوره؟ مامور انگشت کثیفش رو روی گونهم گذاشت. - مُرده ولی بیهوشه. پس هنوز زنده بود. و کاش زودتر به هوش میاومد! انگشتش رو با لطافت از روی گونهم تا گردنم کشید. حالت تهوع بهم دست داد. داشت پایینتر میرفت که با حرکت سرم مانعش شدم. کمی فاصله گرفت و با تمسخر گفت: - گرایشم نیستی! پروندت رو دیدم، اگه عمل تغییر جنسیت نداشتی، اون وقت ازت لذت میبردم.. آخه خیلی وسوسه برانگیزی! بزاق داشته و نداشتهی دهنِ کاملاً خشکم رو توی صورتِ بی شرمش تف کردم. - پس واسهی همینه که این قانونو گذاشتین؟ چون همجنسای من توی زندانتون از دستِ امنیت، امنیت نداشتن.. هوم؟ حینی که صورتش رو با آستینش خشک میکرد، بیشرمانه خندید. عوضی توی چند اینچی صورتم قهقهه میزد و بوی تعفنِ دهنش داشت موجب بهم خوردگی حالم میشد؛ دهن لعنتیش مثل آشپزهای داخلِ آشپزخونه، بوی خون میداد. شوکر رو دوباره روی نافم قرار داد. - بخاطر یه آدم آشوبگر این وضعیتو تحمل میکنی؟ پیشونی اخمآلودم رو توی چند سانتی از پیشونیش نگه داشتم و چشمهای پر از خشمم رو مقابل نگاه کنجکاوش. سینهم سرشار از نفرت و خشم بود؛ انقدر که تنفسم رو سنگین کرده بودن. تمومِ هر دو رو با سنگینی وجودشون، به لحنم انتقال دادم. - اگه پروندم رو دیدی پس میدونی من بیماری وارونگی دارم. من زبونمم وارونست، پس صدام رو ضبط کن و انقدر بهش گوش کن تا رمزگشاییش کنی.. آتیش نامرئی احساساتِ اون لحظهم رو از طریق نفسهام بیرون دادم و غریدم. - من مثلِ تو یه ستمکار نیستم و برای من یه نفر هم یه نفره.. چه زنده، چه مرده، چه توی کما و چه زخمی و مطمئن باش که به نفعته منو همین الان بکشی چون در غیر این صورت دوباره به سراغت میام و اون لحظه مطمئن میشم که انتقام اون دردی که به زندانیا دادی رو ازت بگیرم. تموم مدت چشمهای ریز شده و خشمناکش بهم زل زده بودن. یک آن دستش رو وحشیانه به سمت یقهم برد و با خشونت توی تنم جرش داد. به سمت سطل رها شده رفت و بلندش کرد. تا ظرفشویی که همون نزدیکیها بود، گام برداشت. دقایقی توی سکوت و تنها صدای پر شدن سطل گذشت. پس از اون تا چند قدمیم اومد، سطل رو بالای سرم گرفت و روم خالی کرد. آبش ولرم بود و قصدش نامعلوم. بعد از خالی کردن آب روی بالای تنهی عریانم به سمت میز رفت و تسمه به دست برگشت. اون تسمه میزد، روی تن و بدنِ خیس و عریانِ من و من، فقط فریاد میکشیدم. اون تسمه میزد، روی تن و بدنِ خیس و عریانِ من و من، حتی یکبار هم تمنا به امتناع نکردم. میسوخت، اما سوزشِ خواهش از فردی مثل اون، قطع به یقین فراتر بود. جان خودم فقط در میان بود و میشد تحملش کرد. قرار نبود کسی بابتِ به التماس نیوفتادنم جانش گرفته شه، کسی جز خودم. و من حاضر بودم بمیرم اما برای جانِ خودم به این کفتار زاده خواهش نکنم. - «کاش من جای تو بودم.. سانازم دردت به جونم.. کاش من جای تو تمومِ اینارو تجربه میکنم.. بمیرم برات سانازم.»- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این متن رو هم لطفا روی عکس باشه (ریز اما قابل خوندن) تو تکامل یافتی و من تناسخ تا تو به ثمر برسی و من به تو، گیلاسم برسم- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اره عزیزم، منم نظرم روی همونه تراژدیکتره و چهره مرد پر از حسرته (🖤🕊️🌸)- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام من بازم مزاحم شدم. @سایان https://forum.98ia.net/topic/5672-دلنوشتهی-گیتیام-برای-گیلاس-yammakh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comments- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی پایانی گیلاسجان، بوی عطر گلبرگهایت در مشامم میپیچد. اشکهایم راهشان را گرفتهاند و در آخرین نفسهایم همراهمیام میکنند. چقدر در حسرت این لحظه بودم و حال تجربهاش چیزی فراتر از تصوراتم است. بالأخره این قلب پیشکشی شده آرام گرفته، بالأخره آرامش به این سنگ تزریق شده. آری گیلاس پریروی من، «من» تمام این مدت همان سنگ بود و حال در جامهی یک آدمیزاد میان شاخههایت عاشقانه احاطه شده. و این من، تا آخرین روز حیاتِ زمین در آغوش تو، درخت گیلاس من، مدفون خواهم ماند. گیلاس من، آغوش تو، آرامگاه ابدی این سنگ خواهد بود. پایان
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و سوم گیلاس عزیزتر از جانم، به یاد داری که گفته بودم دلم میخواهد پایانم در آغوش تو و مدفون در زیر گلبرگهای تو باشد؟ امروز همان لحظهی موعود است. حینی که پشت به تنهات تکیه دادهام به افق پر از مه خیرهام. گلبرگهایت چون باران رقصانرقصان در پروازند. دقت کردهای هربار نزدیک نزدت بودم در حال شکوفایی بودی؟ هرچند هرگز ثمرهات را ندیدم. شاید تو نیز همانند من چشمانت در انتظار من بود. اگر چنین است نشانم دِه. یکآن شگفتزده شدم. گیلاسجانم با شاخههایت مرا در آغوش کشیدی؟
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و دوم گیلاسجان، میدانم امروز پایان است. دارم از روی صخره بالا میآیم. دیگر هیچچیز جلودار من نیست. گیلاس عزیزم، بالأخره رسیدم. کاش هزاران چشم داشتم برای دیدنت، مگر دو چشم کافیست؟ چون همیشه باشکوه و زیبایی! حال در یک قدمیات ایستادهام. دست روی تنهات میگذارم و تمام خاطراتم از جلوی چشمانم عبور میکند؛ تمام دوران تکاملت و تمام تناسخهایم. قطرهای اشک روی گونهی چروکیدهام سر میخورد. فقط یک قطره است اما به سنگینی تمام غمها و رنجهایم. گیلاس، باورم نمیشود؛ این واقعا خود تو هستی. من بالاخره به تو رسیدم؟
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و یکم گیلاس من، خلقت جوری برنامهریزی شده که آدمیزاد نمیداند چه بود تا به آن نقطه رسید. من نیز تا فرتوت شدنم چیزی نمیدانستم اما در همهی رویاهایم، بذری را میدیدم که درختی باشکوه شده و در کابوسهایم هربار نقش کسی را داشتم که میخواست به تو برسد؛ و هر بار در آخرین لحظه شکست میخورد. تو را به یاد نداشتم اما خاطرت مرا نقاش و شاعر ساخت. تو را هر روز و هر لحظه روی در و دیوار خانه و کاغذهایم طرح میزدم. تو را هر روز و هر لحظه درونِ مصرعهای اشعارم جای میدادم. تو برایم یک آشنا بودی، آشنایی که نمیشناختمش.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهلم اینک گیلاس جان، تمام بود و نبودها است و نیست شدهاند؛ در آخرین تولد، در آخرین تناسخ و برای اتمام این تکامل. حال، عصا به دست به سویت راه افتادهام. گیلاس جانم، میدانی چه بر من گذشت تا به این نقطه رسیدم؟ سنگی که خاک شد، خاکی که در دل گل جای گرفت، گلی که پروانه شد، پروانهای که پرنده شد و پرندهای که شکار آدمیزاد. آدمیزادی که پرنده را خورد و وجود من درون جنینش دمیده شد.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و نهم گیلاس، میدانستم که دیگر اشک ریختن و گله کردن نیز زخمهای این قلب را مداوا نمیکند. دوباره شکست و دوباره محروم شدن از تو نصیبم شده بود. گیلاس، به گمانت برای همه رسم روزگار چنین است؟ همهی عاشقان را از معشوقان خود جدا میسازد یا من تنها بازیچهی خلقت بودم؟ و غم که مرا شاعر ساخته بود. خدایا اگر قرار بود چنین کنی چرا آن روز نزد من آوردیاش؟ اگر هم آوردیاش، لااقل قلب سنگ را به ضربان نمیانداختیاش. خدایا نکند پیش از سنگ بودن گناهکار بودم؟ آخر این همه رنج منطقی نیست.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و هشتم گیلاس باشکوه من، مقابلت ایستاده و محو تماشایت بودم. تمام زیباییهای عالم را ناجوانمردانه از آن خود کرده بودی. دلم داشت به سوی آغوش کشیدنت پر میکشید. فقط چند بال دیگر! فقط چند بال دیگر میان من و تو فاصله بود! یک، دو، س... ! چه شد؟ دوباره چه شد؟ پرم سوراخ شده بود، تیر میکشید. و خون! گویی روزگار دست از سرم برنداشته بود. کاش رهایم میکرد. کاش میگذاشت یکبار، فقط و فقط یکبار حسرت به دلم نماند. اما ماند! شاهد سقوط خود بودم؛ چشم در چشم تو و زیر باران گلبرگهای شکوفههایت. گویی تمام دنیا ثابت بود و فقط من سقوط میکردم؛ رو به پایین و از لابهلای صورتی گلبرگهایت.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و هفتم گیلاس جان، سنگِ پرنده با آن قلب پیشکشی شده، بالأخره لانهاش را ترک ساخت و سوی تو را گرفت. پر زدم، بال زدم و نزدیک و نزدیکترت شدم. هر چه جلوتر میآمدم پریرختر به دیده میرسیدی. در میان آن مه ملیح، روی صخرههای سنگی، تک درخت گیلاسی بودی و گلبرگهای صورتیات همانند نمنم مهربان باران، رقصانرقصان به سمت زمین میرفتند. دیدنت در آن صحنه، پس از آن همه حادثه دوباره مرا به حیات پیشینم بازگرداند. گویی در حال خفه شدن بودم و ناگه تو چون هوا پیدایت شد؛ تا ریههایم دویدی و اجازه ندادی غرق نبودت شوم. گیلاس، تو همیشه انگیزهی دم و بازدمهای منِ سنگ بودی و تمام اوقاتی که جان دادن آرزویم بود، حضورت مانع از آن میشد.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و ششم گیلاس، گذر زمان ثابت کرد که قلبداران توان پشت سر گذاشتن و اتمام بخشاندن به غم را ندارند و در عوض میتوانند فقط با آن کنار بیایند. من نیز با نبود مادر خوش بال و پرم کنار آمده بودم؛ آری او دیگر نبود! هرچند حیات من هنوز به ختم خویش نرسیده؛ هنوز به خانهام، تو، نرسیده بودم. گیلاس، یقین داشتم که خان آخر است و در انتهایش تو قرار داری. تمام وجودم در ذوق رسیدن به تو آرام و قرار نداشت. بالأخره قرار بود حسرت از دلم پر بکشد و حضورت جایگزینش شود، اما دلشوره رهایم نمیکرد.
- 44 پاسخ
-
- 1
-