رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. 🌸شکوفه‌ی سی و پنجم گیلاس، چند روزی پس از، از دست دادن مادرم در خلاء بودم و توانایی تحرک بخشیدن به حتی یک پرم را هم نداشتم. سرم پر از خالی بود و شب و روز می‌گریستم. اگر تو را نداشتم به قطع یقین به مادرم می‌پیوستم. تو تنها انگیزه‌ی من برای این دم و بازدم‌ها بودی، اما به این اشک ریختن‌ها نیازِ شدیدی داشتم؛ آخر نیمی از جانم کنده شده‌ بود، مگر می‌توانستم بی‌اهمیت از مرگِ مادرم رد شوم؟ تو می‌توانی به خاک پشت کنی؟ خاکی که تمام زندگی‌اش را صرف جای دادن و رشد دادنت کرد! مادرِ من نیز چون همان دایه‌ات، خاک، بود. گیلاس، گاهی به این می‌اندیشم که سنگ بودن چه کم داشت؟ آخر گیلاس جانم، تناسخ دردناک است. اما برای تو تمامش را تحمل و پشت سر می‌گذارم.
  2. 🌸شکوفه‌ی سی و چهارم گیلاس عزیزم، مادر داشتن حسِ نابی را به وجودم تزریق می‌کرد. او نگذاشت من برای همیشه تمام شوم و مرا دوباره به دنیایت بازگرداند، اما تمام ماجرا این نبود! او به من جوری رسیدگی می‌کرد که با یاد هرکدام می‌توانم روزها بگریم. وقتی باران می‌بارید مرا زیر بال و پرهایش پنهان می‌ساخت که مبادا ذره‌ای خیس شوم. هرگاه گرسنه بودم به خستگی و درد بال‌هایش بی‌اعتنایی می‌کرد تا برایم ذره‌ای طعام بیابد. او به من پرواز را آموخت و آخرین خاطره‌ای که از او به یاد می‌آورم این است؛ ماری سبز وارد لانه‌مان شد و مادرم برای محافظت از من جان داد. گیلاس، مادر داشتن به اندازه‌ی دوست داشتنت زیبا به نگاهِ دلم می‌آمد. آری، قابل مقایسه نیستید اما او نیز برایم چون تو و در مقامی دیگر باشکوه بود. گیلاس جانم، ای کاش همه چیز همیشگی می‌بودند؛ تو و مادر خوش بال و پرم، اما افسوس!
  3. 🌸شکوفه‌ی سی و سوم گیلاس، باورت می‌شود؟ روزگاری پروانه‌ای پر زد و سقوط کرد. پرنده‌ای آمد و پروانه‌ی بی‌جان که نه، بلکه پروانه‌ی کم‌جان را خورد و شد یکی از قاتلین او! اما همه چیز در آن‌جا خاتمه نیافت و آن پرنده دوباره پروانه را به دنیا آورد. جوجه‌ را طعام داد، او را تا بلوغ تربیت و همراهی کرد و در نهایت پرواز را به جوجه‌اش آموخت. گیلاس، دشمنِ من مادر من شده بود و شکست من داشت پیروزی من می‌شد. اینان حیرت‌انگیزترین صحنه‌های عمرم بودند. من برای تو آغاز کردم و در مسیرت راز جهانمان را کشف.
  4. 🌸شکوفه‌ی سی و دوم گیلاس، ‌تا به حال چشمانت به تو دروغ گفته‌اند؟ آخر تصاویر درون قاب این دیدگان واقعی به نظر نمی‌رسند! آن پرنده که به تن و بدن پروانه‌ای من نوک می‌زد، حال منقارهایش را به هم می‌کوبید و لحظه به لحظه به سویم نزدیک‌تر می‌شد. وحشت در تمام تنم این سو و آن سو می‌دوید. می‌خواست مرا بخورد؟ عذاب من این بود؟ یک آن دهان گشود و غذای جویده شده‌ی درون منقارش را به زور در حلق من فرو ریخت. چه؟ چشم به سمت پایین دواندم؛ خبری از مرگ نبود! من نیز در جسم جوجه‌ای تازه از تخم درآمده در لانه‌‌ای نفس می‌کشیدم.
  5. 🌸شکوفه‌ی سی و یکم گیلاس جانِ من، دیگر فرصتی نداشتم پس گشودن این چشم‌ها چه دردی از من دوا می‌کرد؟ مگر مهم بود که پس از مرگ چه بر سرم می‌آید؟ من، تنها یک چیز از زندگی‌ام می‌خواستم، تنها یک چیز! و گویی سزاوارش نبودم. عزم خویش را جزم کردم، می‌خواستم شخصاََ از خدا جویا شوم که چه کسانی شایسته‌ی خوشبختی‌اند و چرا من جزو آن دسته نیستم! پس دیدگانم را به سوی پس از مرگم گشودم اما چیزی که می‌دیدم قابل باور نبود!
  6. 🌸شکوفه‌ی سی‌ام به شانس اعتقاد ندارم اما اگر می‌داشتم قطع به یقین یکی از بد اقبال‌ترینان می‌بودم. مگر می‌شود در آخرین ثانیه‌های دقیقه‌ی آخر، همه‌چیز به این صورت خراب شود؟ آن پرنده از جانم چه می‌خواست؟ با منقارِ تیزش در حال تکه‌پاره ساختن تار و پودِ وجودم بود. اصلاََ مگر چیزی از من باقی مانده بود؟ گیلاس، در اوج خواستن بریده‌ بودم. گویی قرار بود برای این دل تا ابد حسرت باقی بمانی. من دوباره به رسم روزگار باخته بودم. و دوباره اندوه، دوباره زجر و این بار مرگ سهم من بود. دلم می‌خواست دیگر نه ببینم و نه بشنوم، پس پلک‌هایم را به اندازه‌ی تمام غیض و نارضایتی‌ام، سفت روی هم فشار می‌دادم تا حیاتم را با چنین احساساتی به سرچشمه پس داده باشم.
  7. 🌸شکوفه‌ی بیست و نهم گیلاس، دنیا تا چه حد می‌تواند ناجوانمرد باشد؟ گلوله‌ای یخی از سوی ابرها به بالِ من آسیب زد، تکه‌ای از آن را کَند و من، حینی که اشک‌های داغم قلبِ گلوله‌ها را می‌سوزاند، شاهدِ سقوطِ خود بودم! نیمه‌جان روی زمین افتادم. چشمان کم‌سویم روی تو قفل بودند و آخرین نفس‌هایم را می‌کشیدم. گیلاس، این جهان نامرد است! با بالی نصف و نیمه روی زمین افتاده بودم. تو را می‌دیدم، این‌بار با چشمانِ روی صورتم و نه نگاه‌های دلم! هرچند چه فایده، چرا که حتی نمی‌توانستم یک بند از یکی پاهایم را تکان دهم!
  8. 🌸شکوفه‌ی بیست و هشتم گیلاس‌روی من، هیچ چیزی نمی‌تواند جلوی من را بگیرد. و همین سخن کافی بود تا ابرهای سیاه لبخندِ شیطانی‌شان را رعد بزنند و قطراتشان را شلاقانه به زمین بکوبند. اما من نگاهم را به تو دوخته بودم و پر می‌زدم. چیزی تا رسیدن نمانده بود! گویی آسمان کافی ندانست و قطراتش را مشت ساخت؛ مشت‌هایی سفت از جنس یخ. گیلاس من، عجب رسمی دارد این روزگار! فقط یکی از آن یخ‌گلوله‌ها کافی بود تا همه چیز تمام شود!
  9. 🌸شکوفه‌ی بیست و هفتم درختِ من، امروز پایان داستانِ صبرِ این مجنون است. عاقبت امروز به تو خواهم رسید و هزاران هزار دفعه، به دورت خواهم گشت. این نفس‌نفس زدن تنها نشان از امروز دارد. پیله را کنار زدم و از درونش خارج شدم. نگاهم قفل تو بود و حتی برایم مهم نبود پروانه شدن چه حسی دارد و یا حتی پرواز چه در پی! تنها هدفم راه افتادن بود و مدام پرهای سفیدم را تکان‌تکان می‌دادم. تنها چند فرسخ بین من و تو فاصله بود. مگر می‌شد من توانایی‌اش را داشته باشم و آن فاصله را به صفر نرسانم؟
  10. 🌸شکوفه‌ی بیست و ششم با طراوت من، در پوست خود نمی‌گنجم! بالأخره پیله کردم. حال باید تا از پیله درآمدن و پروانه شدن بردباری کنم. تا آن زمان قربان صدقه‌ات می‌روم. این‌روزها درگیر پیدایش دوباره‌ام بودم و ذوق دیدنت مرا کور و کر ساخته بود. پس بگذار ببینمت! می‌خواهم تو را با واژه‌ای متفاوت وصف کنم؛ تو تنها تبسمِ منی! هرگاه چشم به سویت می‌دوزم، تصاویری متحرک پی‌درپی در ذهنم نقش می‌بندند. از بذرِ گلگلون لپ بودنت تا جوانه‌ای با برگک‌های خرگوشی روی سرش. از تنها شکوفه‌ی صورتی دوران نونهالی‌ات تا نهالی بالغ شدنت. برای همین‌هاست که می‌گویم تنها تبسم منی؛ چرا که علاوه بر خودت، خاطراتت نیز مرا مدهوش خود می‌کنند! کاش سال‌های درخت شدنت را هم می‌دیدم ولیکن افسوس!
  11. 🌸شکوفه‌ی بیست و پنجم با شکوه من، امروز متولد شدم. قلبم می‌دوید اما درون جسم کرمی تنبل زندانی بودم. سنگ صبور بودن چقدر سخت است، توانایی‌اش را ندارم. کی قرار است پیله ببندم؟ چرا لحظات تا این اندازه کند از هم پیشی می‌گیرند؟ آراسته‌ی من، دلم تو را می‌خواهد و حالا که رسیدن میسر شده، بی‌قرارتر و پریشان‌تر از هر زمانی به نظر می‌رسم. کمی هم اضطراب به جانم رخنه کرده؛ هرچند با خیره‌شدن به زیبایی‌هایت قاتلِ آن ترس‌ها می‌شوم؛ ولیکن صبوری در آخرین لحظات، ممکن نیست!
  12. 🌸شکوفه‌ی بیست و چهارم گیلاس من، با خود عهد بسته بودم که هر سختی‌ای را به جان بخرم و خریدم! سرانجام پروانه از راه رسید، قلب مرا از درون گلبرگ بیرون کشید و بلعید. پروانه تخم‌گذاری کرد و من یکی از آنان بودم. به سبز برگکی چسبیده و انتظار تولد خویش را می‌کشیدم. می‌خواستم کرم شوم، پیله ببندم و سپس در جسم یک پروانه به سویت پر بکشم تا به جوارت برسم. درختِ من، از ذوقِ دیدنت دستپاچه بودم. حق نداشتم؟ پس از سالیان، ملاقاتت دستپاچگی ندارد؟
  13. 🌸شکوفه‌ی بیست و سوم هضم این قضیه مدتی به طول انجامید. گمان می‌بردم مرگ مرا با خود برده اما همچنان بودم و می‌دیدمت. این افکار ادامه داشت تا اینکه دانستم از جنس تو شده‌ام. قلب خاک ریزه شده‌ی من، در ریشه‌های آفتابگردانی مهربان منزل گرفته بود. گل نیز داستانِ شیفتگی‌ام را که شنید راهکاری به من آموخت و مرا به گلبرگ‌هایش راه داد. پری‌روی من، این شروع ماجراجویی من است. سفرم بالأخره آغاز خواهد یافت و روزی نزدیک، من به تو خواهم رسید. می‌دانی که همه چیز از لحظه‌ی سقوطم به رودخانه تا به حال فرصتی بودند که پروردگار در اختیارم نهاده بود؟ و من به این شانس، تا هرچقدر هم به زمان نیاز داشته باشد می‌پردازم. بازه‌ی زمانی اهمیتی ندارد چرا که مهم پایانِ خوش است و پایان من در کنار تو خواهد بود.
  14. 🌸شکوفه‌ی بیست و دوم خورشید از زمین دور شد، ماه جایش را گرفت و همچنان چشمان من روی تو قفل بودند. نمی‌خواهم آسمان‌ها و زمین را کفر بگویم؛ ولیکن هر گلبرگ صورتی‌ از شکوفه‌هایت، از تمام پرتوهای خورشید و ماه، درخشان‌تر بود. به حدی مرا دوباره مجذوب و شیفته‌ی خویش ساخته بودی که تمام آن سالیانِ تلخم برایم شیرین به نظر رسیدند. زیباصورت من، شکوفه‌های گیلاسی‌ات نشان از انتخابت می‌داد. تو درخت گیلاس شدن را به عنوان ثمره‌ات برگزیده بودی. تو... . یک آن به خود آمدم به حدی توجهم روی تو جلب بود که از لحظاتم آگاهی نداشته‌ام. چه هنگام پرتاب شدم؟ چه هنگام تن و بدنِ سنگی‌ام در هم شکست و چه هنگام از من، تنها قلب ریزه‌‌ خاک شده‌ام ماند!
  15. 🌸شکوفه‌ی بیست و یکم مگر چقدر گذشته بود؟ درست است که هر لحظه برایم در حدِ یک روز، هر هفته برایم در حدِ ده سال و هر سال برایم در حدِ هزار سال می‌بود؛ ولیکن انتظار این را نداشتم. حتی اگر تمامِ چشمان عالم را برای دیدن این لحظه به من اجاره می‌دادند، همچنان ناکافی بود. روی صخره، تا فلک قد کشیده بودی. شاخه‌هایت با ظرافتِ فراوان حالت داده شده بودند و گویی خدا تمامِ توانش را برای آراستن سر تا پای شاخگانت گذاشته بود. نهال من، یعنی درختِ من، مرا به آرزویم رساندی! من زنده بودم و شکوفایی باشکوهت را می‌دیدم. من... من... می‌دیدمت و تو در پری‌چهرترین حالت خود بودی؛ ناآشنایی که وجودم با تمام تار و پودش او را می‌شناخت.
  16. 🌸شکوفه‌ی بیستم و در نهایت، خدایی که من او را می‌پرستیدم از تمامِ خدایانِ تحریف‌شده واقعی‌تر بود. آفریدگارِ من، فرصتی دیگر به من عطا کرد. او انسانی کودک را به عنوان مأمورِ بازگرداندن من به دنیایت برگزید. آن کودک مرا میان انگشت‌های کوچکش گرفت و از قعرِ رود بیرون کشید. احوالاتم توصیف ناپذیر بود؛ قلبم، آن پیشکشی شده، در جایش قرار نداشت و نبضِ تپش‌هایش در تمامِ وجودم حس می‌شد. نخست دم‌های عمیق بلعیدم و نفس در سینه محبوس ساختم؛ آخر نمی‌خواستم از ذوقِ دیدار دوباره پس بیفتم. نگاه را چرخانده و بالأخره دیدمت.
  17. 🌸شکوفه‌ی نوزدهم در آن ایام، شمارِ روز‌ها از دستانم گریخت. نمی‌دانی که روزهای تو تقویم من بودند؛ هر برگ که به تنه‌ات اضافه می‌گشت، یک روز یا یک ماه از زندگانی من و هر تولد تو، نشان از یک فصل یا یک سال از حیات من. تمام من صرف تو بود و همه‌ی من از وصف تو. در نبودت پوچ‌ترین خوانده می‌شدم و این مرا وادار به جنگیدن می‌کرد. تمام لحظاتم را تلاش بر این داشتم که به نحوی به جهانت بازگردم. تمام عمرم داشت با التماس و تمناهایم به رسمِ روزگار می‌گذشت. من باید بازمی‌گشتم! کاش خدا صدایم را می‌شنید. کاش در چشمِ سرچشمه‌مان من لایق یک فرصت بودم؛ تنها یک فرصت مجدد!
  18. 🌸شکوفه‌ی هجدهم رود تمام تلاشش را کرد؛ اما کمکی از امواجِ ضعیفش برنمی‌آمد، شاید من برای این سقوط آفریده شده بودم. شاید... افسوس و صد افسوس که سنگی بیش نیستم! و خدا که حتی تماشایت را نیز از من گرفت. کسی نبود مرا نجات دهد؟ هر صبح که نور خورشید در قطرات رود می‌شکست، احوالات مرا غم بود. هر شب که عکسِ ماه روی رود می‌افتاد، احوالات مرا غم بود. در دوری از حتی یک نگاه ساده‌ات، من رو به فرسایش بودم. دیگر نمی‌توانستم سنگِ صبوری باشم؛ تا زمانی چنان بود که تصویرت مدام در نگاه دلم نقش داشت. اما اکنون... .
  19. 🌸شکوفه‌ی هفدهم نهال جانِ من، اگر بخواهم غمناک‌ترین لحظات عمرم را ثبت کنم، این خطوط خواهند بود؛ من بودم و رودخانه بود، نه! نه! نفر سومی هم در کار بود؛ دوباره رسمِ روزگار! مگر می‌شود جایی نَفَسی باشد و او برای نَفَس بریدن پیدایش نشود؟ آن پا بود یا سُم؟ اصلاََ مهم نیست چه بود؛ هر چه بود با ضربه‌اش من به قعرِ رود سقوط کردم و نمی‌دانم تا به کی از دیدنت محروم شدم. گویی این کُره خوشی‌هایش به من چربید. مگر من چه می‌خواستم؟ من که قانع بودم و برای خود تنها نقش و نگارت در قابِ چشمانِ این قلب پیشکشی شده را بس می‌دانستم. پس چرا چنین شد؟ چرا این روزگار از من که توانایی تاختن نداشتم آن چنان پیشی می‌گرفت؟
  20. 🌸شکوفه‌ی شانزدهم سبز نوی من، ریشه‌هایت دیگر نرم و نازک نیستند و روز به روز ضخیم‌تر و مستحکم‌تر می‌شوند. تنه‌ات نیز دیگر سبز و نحیف نیست و روز به روز بیشتر تناورتر می‌گردد. آن روز که هدیه‌ی خدا، شکوفه‌‌ی موهایت، از لابه‌لای برگ‌هایت کنده و رهسپر طوفان شد؛ گمان بردم قرار است غمباد بگیری اما چنین نبود. این روزها گویی تو نیز داری برای به ثمر رسیدن می‌جنگی. تا دیروز خاک چون مادر محافظ تو بود و اکنون تو با ریشه‌هایت، سفت دایه‌ی سالمندت را در آغوش کشیده‌ای. حتی دل سنگی صخره‌ها را هم نرم ساختی و تنه‌ات را از لابه‌لایش تا ابر‌های آسمان امتداد بخشیدی. نونهال من، نهال شدنت مبارک!
  21. 🌸شکوفه‌ی پانزدهم بکرِ سبز من، تو فصل‌ها را نیز جابجا کردی. امروز خوش‌ترین نقشِ زندگی‌ِ هزارساله‌ام را دیدم؛ شکوفه‌ای صورتی کنارِ گیس‌برگی‌های سبزت. یقیناََ پروردگار زیباترین گیره‌ را امروز به تو هدیه داده است. نونهال من، گاهی فکرِ مردن به مغزم هجوم می‌آورد. آری، گفته بودم تا تو هستی من نیز دم و بازدم‌هایم به راه است؛ اما اگر قرار باشد روزگاری به ناگه از دنیا روم، دلم می‌خواهد زیر گلبرگ‌های شکوفه‌هایت دفن شوم. نونهالک من، آنقدر بزرگ شو که خداوند تمامِ شاخ و برگانت را با شکوفه‌های صورتی زینت دهد. و ای کاش من پیش از مردن حداقل یک‌بار شکوفایی تو را ببینم.
  22. 🌸شکوفه‌ی چهاردهم نونهالِ من، تنه‌ی سبز و باریکت پر از برگ و برگک‌ها شده. این دور از انصاف است که تو روز به روز تمامِ زیبایی‌های عالم را از آنِ خود می‌کنی‌. هربار به ظاهر و باطن زیبایت می‌پندارم همه چیز برایم رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. آری سبزِ من، هربار که دلم در قفسش می‌گیرد و می‌خواهم درد و دل کنم، بودنت مانع می‌شود. چرا که هر زمان غمم به وجودت در قلبم می‌رسد؛ خود به خود، خود را از بین می‌برد. تو برای من یک تطهیر کننده‌ای؛ شخصی که تمام غصه‌های من را از وجودم می‌زداید. تا تو هستی من به فرداهای هر فردایی امید به زندگی دارم. تا تو هستی، منی نیز وجود دارد و روزی خواهد رسید که یکی از این فرداها، این من، در کنارت خواهد بود.
  23. 🌸شکوفه‌ی سیزدهم تپلوی سبز من، روزها برای بزرگ‌تر شدنت از هم پیشی می‌گیرند. شاید همه تو را دوست دارند؛ پس می‌خواهند سریع‌تر ثمره‌ات را ببینند و برای همین سخت تلاش می‌کنند. تو خود دوست داری در آینده چه شوی؟ می‌خواهی کاج باشی یا سیب؟ توت باشی یا هلو؟ انگور باشی یا گیلاس؟ هرچه شوی من حمایتت می‌کنم؛ چه در بهار، چه در تابستان، چه در پاییز و چه در زمستان، همیشه‌ی همیشه من هستم، فقط برای تو! شاید کارِ زیادی هم از دستم بر نیاید اما قول می‌دهم روزی قشنگ‌ترین برگِ‌های خاطراتت را با دستان نداشته‌ی سنگی‌ام نگه دارم و نگذارم بادِ هیچ فصلی آنان را با خود ببرد. و هر زمان که آزرده‌خاطر به نظر رسیدی، آنان را به نگاهت تقدیم کنم. جوانه‌ی من، نونهال شدنت مبارک!
  24. 🌸شکوفه‌ی دوازدهم جوانه جان من، از این وضعیت رضایت ندارم! از زمانی که تابستان آمده خورشید مدام اطرافت می‌پلکد. مدام نورانی‌ترین پرتویش را هم به خانه‌ات می‌افکند و ای وای بر من! دلم می‌خواهد می‌توانستم ابرها را اجیر کنم و بگویم خورشید را تا وقتی به نزدت می‌آیم از تو دور کنند اما تو به نورش نیازمندی. گویی به پوستم خش می‌اندازند؛ تحمل این شرایط و حسادتم برایم چنین است. خیلی تأسف برانگیز هستم، می‌دانم! سبزآلوی من، خوشا به حالِ خورشید که می‌تواند به تو عشق و انرژی ببخشد و من چه؟ هیچ کاری از دستم ساخته نیست و چون چنین است تنها فقط توانایی حسد ورزیدن دارم.
  25. 🌸شکوفه‌ی یازدهم جوانه‌ی من، امروز بهار را بدرقه کردی و از تابستان به گرمی و با شوقِ فراوان، استقبال. نمی‌خواهم دروغ بگویم؛ لحظه‌ای که با تابستان روبوسی داشتی، ذره‌ای کوچک حسادتم را برانگیخت، شاید ذره‌ای به اندازه‌ی آسمانِ بالای سرمان. سبزک من، همه از من قطعِ امید کرده‌اند و می‌گویند از دست رفته‌ام. اکثریتِ آنان مرا مجنون می‌خوانند. اما خب این، مایه‌ی افتخار من است؛ چرا که معشوقه‌ی این مجنون تویی! مجنون که سهل است، روزگاری من سنگِ زینتیِ دورِ تنه‌ی تنومندت نیز خواهم شد. برگ خرگوشی من، روزی می‌رسد که این سخنِ من به حقیقت می‌پیوندد. من هر شب از خدایم این را می‌خواهم.
×
×
  • اضافه کردن...