رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت دو... سروش با عصبانیت گفت: - دارم بازی می‌کنم، چقد حرف میزنی، ببین سوختم. برو الان میام. ماهور سمت پله‌ها رفت و روی نرده‌ها نشست و با ذوق و هیجان به پایین سرخورد ولی قبل از اینکه بیفتد، پایین پرید و پیش مادر و خواهرش نشست. مادرش که استکان چتی در دستش خشک شده بود، گفت: - دختر خیلی کار خطرناکیه. اگه خدای نکرده بیفتی من چیکار کنم؟. ماهور خندید و گفت: - نگران نباش مامان جون، بادمجان بد آفت نداره. مادر غرولند گفت: - همیشه به سروش گیر میدی بخاطر این کارش، ولی خودت انجام میدی. ماهور: سروش بچه است خطرناکه، ولی من بزرگ شدم. مادر سر تکان داد و به آشپزخانه رفت. سروش که بالای پله‌ها ایستاده بود شاکی گفت: - نخیر کی گفته من بچه‌ام؟ خیلی هم بزرگ شدم. بعد روی نرده نشست و خواست ادای ماهور را دربیاورد ولی قبل از پریدن، محکم به زمین افتاد، ولی کم نیاورد و سریع بلند شد، درحالی که سرش را ماساژ می‌داد، با لبخند گفت‌: - چیزی نیست، نگران نباشین. ماهور: دیدی هنوز بچه‌ای! خب مثل آدم از پله‌ها بیا پایین. طناز نیشخند صداداری زد و گفت: - دیگ به دیگ میگه روت سیاه. ماهور اخم ساختگی کرد و گفت: - ای بابا! طنازی! اومدی و نسازیااا. مدینه چای آورد و روی میز گذاشت و گفت: - خب تعریف کنین، امروز چیکار کردین؟ سروش کنارشان نشست و گفت: - هیچی، مدرسه که مثل همیشه مسخره بود، بعدشم که درس خوندم و بازی کردم، همین. ماهور چای برداشت و گفت: - دبیرستان، خونه، کتابخونه، خونه، هیچ اتفاقی هم نیفتاد. طناز نفسی عمیق، همانند حسرت کشید و گفت: - منم همینطور، هیچ اتفاق قشنگی نیفتاد، از دانشگاه اومدم خونه، خوابیدم تا الان. مدینه سر تکان داد و گفت: - ای بابا! چه بچه‌های بی ذوقی دارم، یکم زندگی کنین، تفریح کنین، یعنی چی که هیچی؟ سروش به حالت قهر دستانش را روی سینه قفل کرد و به تکیه‌گاه مبل تکیه داد و گفت: - آخه بدون بابا کیف نمیده، چرا نمیاد؟ مدینه: میاد عزیزم، یکم کارش طول کشیده ولی تا آخر هفته میاد. سروش ذوق زده دستانش را به هم کوبید و گفت: - راست میگی! آخجون آخجون بابا میاد. از ذوق بالا و پایین می‌پرید. مادر گفت: - یعنی شما پدرتون رو بیشتر از من دوست دارین؟ سروش گفت: - نه مامان، تو رو هم دوست داریم فقط بابا بیشتر باهامون وقت می‌گذرونه. ماهور با شادی گفت: - قراره برامون سوغاتی بیاره، دلم می‌خواد برام کیف بخره. طناز انگار که آب دهانش را جمع کند زبان روی لبانش کشید و گفت: - من دلم لواشک می‌خواد، آخه لواشک‌های شمال معروفه. مادر: خب زنگ بزنین، هرچی می‌خواین، بهش بگین. سروش با عجله تلفن خونه را آورد و به پدرش زنگ زد. بعد از چند تا بوق جواب داد و گفت: - الو بفرمایید. سروش گفت: - سلام بابا خوبی؟ بابا هم که انگار خوشحال شده بود گفت: - سلام پسرم قهرمان من. سروش تک خنده‌ای کرد و گفت: - کجایی بابا! دلم برات تنگ شده چرا نمیای؟
  2. فصل اول. #پارت یک... دخترک شال خود را سر کرد و از اتاق خارج شد. روی نرده‌‌ی جفت پله نشست و تا پایین سر خورد و قبل از به زمین رسیدن، پایین پرید. بلند گفت: - مامان. مامان، کجایی؟ مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: - جانم عزیزم، کاری داشتی؟ دختر لبخندی زد و گفت: - من میرم کتابخونه. کاری نداری؟ مادر همین‌طور که به آشپزخانه برمی‌گشت، گفت: - نه عزیزم. مواظب خودت باش. دختر خداحافظی کرد و بعد از پوشیدن کفش‌هایش از حیاط سرسبزشان خارج شد و با تاکسی تلفنی که انتظارش را می‌کشید، به سمت کتابخانه رفت. در را باز کرد و با دختران و پسران درحال مطالعه روبه‌رو شد. بوی قهوه و بوی کاغذ، و صدای ورق زدن کتاب، فضا را پر کرده بود. درنگ را جایز ندانست و سمت قفسه‌ی کتاب‌ها قدم برداشت و بعد از جستجوی کوتاهی کتاب مورد نظرش را برداشت. بعد از پیدا کردن جای دنج و آرام، شروع به خواندن کتاب کرد. هوا رو به تاریکی می‌رفت دختر سر بلند کرد و با دست گردنش را ماساژ داد و عزم رفتن کرد. آرام و قرار نداشت، گاهی از روی جدول به آن طرف میپرید و گاهی لیلی‌کنان میرفت. دائم بالا و پایین می‌پرید و درختان را لمس می‌کرد و غرق شادی می‌شد. در خانه را باز کرد و بلند گفت: - سلام من اومدم. صاحبخونه کجایی؟ مادرش که روی مبل راحتی وسط پذیرایی نشسته بود چایش را روی میز گذاشت و گفت: - خوش اومدی قربونت برم. برو لباسات رو عوض کن بیا چای دم کردم. دخترک سمت مادر رفت و گونه‌ی او را بوسید و گفت: - چشم بانو. شما فقط دستور بده. مادر خندید و گفت: - برو دختر. انقد لوس بازی درنیار. دخترک چشمی گفت و به سمت پله‌ها رفت. دوباره مادر گفت: - ماهور! به خواهر و برادرت هم بگو بیان پایین. ماهور گفت: - چشم مدینه خانم. مدینه با لبخند گفت: - بچه‌ی پرو. ماهور خندید و به اتاق دوست داشتنی‌اش رفت. وسط اتاق ایستاد، به دیوارها و لوازم بنفش و یاسی رنگش نگاه کرد و آرامش گرفت. سپس لباس راحتی پوشید و به اتاق طناز، خواهرش، که چهار سال از او بزرگتر بود رفت، در زد و بعد از گرفتن اجازه، وارد شد. اتاق را از نظر گذراند و چشمش روی طناز که پشت میز تحریرش نشسته بود و نقاشی می‌کشید، ثابت ماند. لبخند زد و گفت: - چطوری آبجی جون؟ طناز به سمتش برگشت و لبخند زد و گفت: - خوبم. تو چطوری دُخی جون! ماهور: منم خوبم، مامان گفت بریم پایین، چای بخوریم. چشمان طناز برق زد و با هیجان از جا بلند شد و دستان رنگیش را به هم مالید و گفت: - آخجون چای. به سمت در رفت و بی اهمیت به ماهور به سوی پذیرایی پرواز کرد. او همیشه عاشق چای بود، برایش زمستان و تابستان هم فرقی نداشت، اسم چای را که می‌شنید دیوانه میشد. ماهور سراغ برادر ده ساله‌اش رفت و در زد و وارد شد. با دیدن سروش که روی تخت روی شکم خوابیده بود. گفت: -سروش! مامان میگه بیا چای بخور. سروش که تمام حواسش به تبلت داخل دستش بود. گفت: - نمی‌خورم. ماهور دست به سینه ایستاد و با تخسی گفت: - بلند شو. مامان وقتی میگه بیا، باید بگی چشم. سروش: تا بابا نیاد، نمیام. فکر پدر آتش به دل ماهور انداخت، خیلی وقت بود که ندیده بودش. ماهور آه کشید، چشمانش دلتنگی را فریاد می‌کشید. گفت: - داداشی! بابا رفته سفر و معلوم نیست کی بیاد. می‌خوای تا اون موقع تو اتاقت بمونی؟
  3. نام رمان: نیمان نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: اجتماعی، عاشقانه، رمزآلود ماهور، داستانی از جستجوی هویت و معنا در پیچ و خم‌های زندگی است. در شهری که خاطرات گم می‌شوند، ماهور در پی کشف گذشته‌ی مرموز خود است و سرنوشتش با تینا، گره می‌خورد. اما این تازه آغاز ماجراست؛ روابط شکل می‌گیرد، انگیزه‌ها آشکار می‌شوند و هر شخصیت برای یافتن نغمه‌ی گمشده‌ی زندگی‌اش، با سایه‌های گذشته و روشنی حال دست و پنجه نرم می‌کند. شهری در خوابِ خاطره... نغمه‌‌ای در باد... و سفر درونی، در جستجوی معنا... "نیمان" یعنی آن چه کامل به نظر می‌رسد، اما در حقیقت از دو نیمه ساخته شده است.
  4. جاده هراز( با توجه به یه تیکه از اهنگ که الان یادم نیست 😑 😂 ولی مو رو تشبیه کرده بود به جاده هراز)
  5. مهدیه طاهری

    مشاعره با اسم پسر🩵

    نورعلی
  6. آزیتا
  7. مهدیه طاهری

    مشاعره با اسم پسر🩵

    نورمحمد
  8. مهدیه طاهری

    مشاعره با اسم پسر🩵

    نیکان
  9. مهدیه طاهری

    مشاعره با اسم پسر🩵

    داریوش
  10. من میگم هر چی خواستین بنویسین، نیازی نیست داستان و ادامه بدین. هر چی طنز تر قشنگ تر
  11. مامان و بابا رو از اتاق انداختم بیرون و در و محکم بستم و گفتم: خدایا حکمتت از خلقت من چی بود؟ صدای مامان اومد که گفت: حکمتش تو حرص دادن من بود.
  12. تف تو این زندگی، منکه حرفی نزدم چرا کتک خوردم! بابا گفت: خجالت بکش دختر، انقد مادرتو اذیت نکن، برو ظرفها رو بشور.
  13. هن! یعنی به همین راحتی! مردم مامان داشتن، منم مامان داشتم، خدا خیرش بده مثل مار دو سر میمونه، بعد به عمم میگه مار
  14. دوتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: - خواب میدیدم تو و بابا سر عمه دعوا میکنین، من خودکشی کردم و رفتم دنیای مردگان. مامان قهقهه زد و گفت‌: دنیای مردگان! چه گلطا! زنده ها با زور تحملت میکنن تو میخوای ارامش مرده ها رو هم بگیری!
  15. یه لحظه عنوان و ببین. داستان نمیگیم با اخر حرف جمله‌ی قبلی شروع میکنیم. به تو هم باید بگم🤦🏻‍♀️
×
×
  • اضافه کردن...