رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. ‌ #پارت شصت و شش... سیگرون دماغش را محکم گرفت تا خون‌ریزی را قطع کند. اما حتی خون جاری شده‌ی روی لباسش هم مانع او نبود، گفت: - برویم. آیوار در نزدیک‌ترین فاصله با دستان سیگرون، کمربند را گرفت و گفت: - دنبالم بیا تا آسیب نبینی. بعد به مسخره‌ترین حالت ادامه داد: - بانوی فاتح. آرام آرام قدم برمی‌داشت و سیگرون هم دنبالش می‌رفت و متعجب بود که آیوار چگونه می‌بیند و راهش را پیدا می‌کند. آیوار قدم‌هایش را می‌شمارد و لحظه‌ای ایستاد؛ سیگرون که متوجه صبر او شد، گفت: - مشکلی پیش آمده؟ آیوار کمربند را رها کرد و دستش را روی دیوار کشید و گفت: - همین جاست. سپس شروع به جابه‌جا کردن شاخه‌ها و برگ‌ها کرد، سیگرون با اینکه چیزی نمی‌دید، دست از روی دماغ خونینش برداشت و شروع به جابه‌جا کردن شاخه‌ها، برگ‌ها کرد و هر چه که به دستش می‌رسید را کنار می‌انداخت، تا اینکه نور ماه به درون غار نفوذ کرد و سیگرون بینایش را به دست آورد؛ اکنون با دقت راه را باز می‌کرد. سنگی بزرگ را از جلوی ورودی غار کنار زدند و از آنجا خارج شدند. سیگرون متعجب اطراف را نظارت کرد و آرام گفت: - جنگل اشباح! آیوار با ابروی بالا رفته، او را نگاه کرد و گفت: - درست است بانو، جنگل اشباح. سپس با خباثت ادامه داد: - باید حواسمان را جمع کنیم، وگرنه اشباح پلید جانمان را می‌گیرند. و نیشخند زد. سیگرون قدمی برداشت و گفت: - در این جنگل هیچ چیز پلید و شیطانی وجود ندارد. آیوار هم راه افتاد: - انگار شما داستان‌ها را نشنیده‌اید! سیگرون با حواس جمع، اطراف را نظارت می‌کرد. گفت: - خودت هم می‌گویی داستان! آیوار شانه‌ای بالا انداخت و هیچ نگفت. سیگرون با داستان‌هایی که شنیده بود می‌ترسید اما چشمانش خالی از حس و محکم بود، چرا که این جنگل یکی از کابوس‌هایش بود. به یاد آورد داستان‌هایی که راجع به این جنگل می‌گفتند؛ او در کودکی شنیده بود که موجودات ماورائی زیادی در این جنگل زندگی می‌کنند، موجوداتی پلید که فقط به دنبال خون هستند. او از پدرش شنیده بود که در این جنگل موجودی به نام سالی وجود دارد که قدش سه برابر انسان است، گوش‌هایش دوبرابر سرش است و به دنبال دختران جوان و زیباست، تا آنان را به همسری خود برگزینند و بعد از گوشتش تغذیه می‌کند و از پوست نرمش، برای خود لباس درست می‌کند. سیگرون به یاد آورد که قبل از اسارت، به خواست فریدا به نزدیکی این جنگل آمده بودند اما جرات داخل شدن را نداشتند و با شنیدن صدایی عجیب، هر سه فرار کردند. آیوار زیر درختی نشست و گفت: - باید استراحت کنیم، فردا ادامه می‌دهیم. سیگرون کمربند را کشید و گفت: - باید برویم، معطلی جایز نیست. آیوار دستان زنجیر شده‌اش را زیر سرش گذاشت: - انگار نمی‌دانی من چند روز برعکس آویزان بودم، توان زیادی برای راه رفتن را ندارم. سیگرون دستش را روی شمشیر فشرد و کمی از آن را بیرون کشید: - آیوار سلینگر بلند شو تا گردنت را نزده‌ام. آیوار کمی از درخت جدا شد: - کسی که محکوم به اعدام است را به مرگ تهدید می‌کنی! مجدد تکیه زد و با نیشخند ادامه داد: - من از مرگ هراسی ندارم.
  2. ‌#پارت شصت و پنج... سیگرون با چشمان کاوشگر دنبال راه فرار بود. آن‌ها لو رفته بودند چرا که سربازان بیش از قبل، آنجا کشیک می‌کشیدند. آیوار بی‌اهمیت به شرایط، ایستاده بود و منتظر واکنش سیگرون بود و سیگرون دنبال راه خروج می‌گشت. مدتی که گذشت سیگرون گفت: - اگر ما را ببیند کارمان تمام است. آیوار که خوشش می‌آمد سیگرون را آزار دهد، گفت: - بهتر است از این پس، اول دنبال راه فرار باشید، سپس زندانی محکوم به اعدام را نجات دهید. سیگرون با خشم نگاهش کرد؛ آیوار که به فکر نجات خود بود، از اسب پیاده شد و گفت: - باید پیاده برویم. سیگرون زنجیر را محکم نگه‌داشت و گفت: - تو نمی‌توانی فرار کنی. آیوار چشم به سیگرون دوخت و گفت: - مگر نمی‌خواهید از سربازان فرار کنید! من راهی را می‌شناسم که هیچ کس نمی‌داند. سیگرون متعجب نگاهش کرد و در نهایت به او اعتماد کرد، از اسب پیاده شد. آیوار از کنار دیوار به سمت چپ رفت و سیگرون هم پشت سرش بود و تمام حواسش به اطراف بود که کسی آن‌ها را نبیند. دیگر تقریبا به سمت جنگلی شهر رسیده بودند. آیوار خود را به کنار دیوار مرزی، که شهر را از اطراف جدا کرده بود، رساند. در میان درختان، در دل تاریکی پنهان شد و درختی را لمس کرد و به شاخه‌های آن نگاهی انداخت و با شمارش، ده قدم به سمت چپ رفت و در کنار شاخه‌ها و سنگ‌هایی که روی هم انباشته شده بود، ایستاد و گفت: - بانوی فاتح زحمت جابه‌جایی سنگ را می‌دهد؟ سیگرون متعجب روبه‌رویش قرار گرفت و گفت: - چه می‌گویی؟ آیوار که دید سیگرون فقط نگاه می‌کند، دستان زنجیر شده‌اش را روی سنگ گذاشت و به سمت راست هل داد؛ سیگرون که فهمید او به تنهایی از پسش برنمی‌آید، کمکش کرد و با کلی سختی سنگ را جابه‌جا کردند. با کنار رفتن سنگ، غاری خودنمایی کرد. چشمان سیگرون گشاد شد، قدمی عقب رفت و گفت: - این... این دیگر چیست؟ آیوار نیشخندی زد و پا درون غار گذاشت و گفت: - عجیب است که بانوی فاتح از این غار مخفی خبر ندارد. کمربند داخل دستان سیگرون، توسط آیوار کشیده شد؛ سیگرون تردید داشت، اما مجبور به پا گذاشتن در غار شد و گفت: - این غار به کجا می‌رسد؟ آیوار قدم‌های محکم برمی‌داشت: - به خارج از شهر. سیگرون قدم‌هایش را با احتیاط و حساب شده برمی‌داشت: - تو این را از کجا می‌دانی؟ آیوار بی‌درنگ گفت: - اتفاقی اینجا را یافتم و در تمام این سال‌ها که بانوی فاتح و محافظ جان بر کف‌اش، در آنگلوساکسون بودند، من گاهی به شهر می‌آمدم و... سیگرون متعجب گفت: - سپس؟! آیوار آرام گفت: - به اسرا یاری می‌رساندم. سیگرون نیشخند زد: - یاری می‌رساندی! چطور! نکند اموالشان را می‌دزدیدی. نگاه تیز و خشمگين آیوار حتی در آن تاریکی هم از چشم سیگرون دور نماند. آیوار نفسی گرفت و بی‌اهمیت شد. چند قدمی که رفتند، آیوار انگار که مسیر را حفظ باشد گفت: - در اینجا غار باریک می‌شود، مواظب خودت باش تا به دیوار برخورد نکنی. هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای آخ گفتن سیگرون بلند شد؛ آیوار کمربند را دنبال کرد و به سیگرون رسید و گفت: - قبلا هشدار داده بودم.
  3. #پارت هشت... مجدد داد زدم: - کلیدا رو بده بهم، من نمی‌خوام اینجا باشم، از اینجا متنفرم از تو متنفرم، لعنت بهت. سعی داشت چاقو رو ازم بگیره، نزدیک می‌اومد و من عقب می‌رفتم و داد میزدم گفتم: - کلید رو بده به من. از جیبش یک دسته کلید درآورد و بهم داد سه تا کلید بود همینطور که چاقو رو سمتش گرفته بودم، سمت در رفتم و کلیدها رو تو قفل چرخوندم اولی نبود، دومی نبود، سومی رو که امتحان کردم در با صدای تیکی باز شد، از سر پیروزی لبخند زدم. از اتاق خارج شد و خواستم در و ببندم، ولی دستش رو بین در گذاشت، نمی‌تونستم در و ببندم زورش زیاد بود، تونست در و باز کنه و بیرون اومد و گفت: - تو نمی‌تونی از اینجا بری. با ترس و عصبانیت گفتم: - خفه شو. سعی کردم همینجور که حواسم به مرده است قفل و باز کنم. ولی سخت تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. دستام می‌لرزید. یهو نزدیک اومد، چاقو تو سینه‌اش فرو رفت، دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و چاقو رو گرفت، بعد روی زمین نشست. نفسش داشت قطع می‌شد، یهو چشماش رو بست و بیهوش شد. باورم نمی‌شد من کشتمش. خیلی ترسیده بودم. نمی‌دونستم چیکار کنم. ولی الان جای ترس نبود باید می‌رفتم. همه کلیدهای رو امتحان کردم ولی هیچ کدوم قفل رو باز نکردن. گریه‌ام گرفته بود. گفتم شاید این کلیدش فرق کنه نزدیک سهیل رفتم. باید تو جیبهاش باشه؛ درست حدس زدم تو جیب شلوارش بود خواستم بردارم، نگاهم به صورتش افتاد. چشمهاش باز بود و به من زل زده بود، ترسیدم ، جیغ کشیدم و عقب رفتم. گفت: - بهت گفتم تو نمی‌تونی از اینجا بری. بعد دستش که رو سینه‌اش بود و به همراه چاقو پایین آورد، چند بار با انگشت به سر چاقو ضربه زد، باورم نمیشد چاقو از اون مدل بود که بهش ضربه می‌خورد جمع میشد. برام فیلم بازی کرده بود که فقط ثابت کنه نمی‌تونم از اینجا بیرون برم. دستم رو گرفت و کشید وقتی تو اتاق رسیدیم، منو روی زمین پرت کرد از ترس تو حالت نشسته عقب عقب می‌رفتم و اون نزدیک می‌اومد. گفت: - تو نمی‌تونی از اینجا بری بیرون. من اجازه نمیدم.
  4. #پارت شصت و چهار... و به هیچ کس اجازه‌ی حرف زدن نداد و در تاریکی غیب شد. گردا، سیگرون را در آغوش کشید و نزدیک گوشش گفت: - به حرفش گوش نکن و به نورث‌آمبریا برو، آنجا اربابی که مادرت به آن‌ها خدمت کرده را پیدا کن و از آن‌ها کمک بخواه. سیگرون از او جدا شد: - اکنون که فکر می‌کنم نورث‌آمبریا با الدرین هیچ فرقی برای من ندارد، هر دو سرزمین تحت حکومت ما بود و اکنون آنگلوساکسون‌ها به آن‌ها حکومت می‌کند. به دوردست‌ها خیره شد: - سرزمین پدری‌ام اکنون در دست دشمن است، پس هیچ کس به من کمک نمی‌کند، من به وارکست میروم تا با سرنوشتم روبه‌رو شوم. سوار اسبش شد و گفت: - آیوار سلینگر! سوار شو باید برویم. گردا جلوی اسب ایستاد و گفت: - سیگرون! سیگرون لبخند زد: - از آزادی لذت ببر گردا. و خطاب به آیوار گفت: - هر لحظه که دیر کنی یک قدم به دستگیری نزدیک‌تر می‌شویم. آیوار افسار اسب را گرفت: - همراهت می‌شوم، اما فقط تا خارج از شهر، سپس راهمان از هم جداست. گردا بی‌معطلی ردایش را کنار زد و کمربند پهن و بلندی که روی پیراهنش بسته بود را باز کرد و به زنجیرِ دستان آیوار بست و طرف آزادش را به دست سیگرون داد و گفت: - تا بانو دستور نداده نمی‌توانی بروی. آیوار کمی جا خورد و بعد نیشخندی زد: - شنیده بودم بانوی فاتح و محافظش بسیار مردم دوست و مهربان هستند، اما انگار اشتباه می‌گفتند. گردا دست روی شمشیر نشاند: - زبان به دهان بگیر، وگرنه خودم آن را از حلقت بیرون می‌کشم. آیوار دستان زنجیر شده‌اش را جلوی دهانش گرفت: - از لطف شما سپاسگزارم بانو، اما به زبانم هنوز نیاز دارم. گردا خطاب به سیگرون گفت: - بانو! اگر دیدید از حد خود گذشت، او را بکشید و از پوستش، برای خود لباس تهیه کنید. آیوار با مسخره‌ترین حالت، تنش را لرزاند: - بانو به من رحم کنید، همسر و فرزندانم در خانه منتظر من هستند. گردا متعجب نگاهش کرد. آیوار بلند خندید و سوار اسب شد و با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد. سیگرون و گردا انگار که یک احمق دیده باشند، نگاهش کردند و سپس با عشق و دلتنگی به هم چشم دوختند. سیگرون با کوبیدن پاهایش به پهلوی اسب، حرکت کرد. چند قدمی که رفتند، سیگرون سر چرخاند و به گردا نگاه کرد و فکر می‌کرد که آیا می‌تواند مجدد ببینتش یا نه! با کوبیدن پاهایش به پهلوی اسب، سرعتش را زیاد کرد و آیوار زنجیر شده هم مجبور به افزایش سرعت شد. صدای سم اسب‌ها، آرامش شب را در هم شکسته بود. از کوچه‌های شهر گذشتند و سیگرون با دقت به همه جا نگاه می‌کرد و سعی داشت جای جای شهرش را به خاطر بسپارد .وقتی به دروازه‌ی شهر رسیدند، سربازانی را دیدند که به صورت آماده باش ایستاده بودند. سیگرون ایستاد و شنلش را روی سرش کشید. آیوار به سربازان چشم دوخت: - انگار کارمان تمام است. سیگرون دهانه‌ی اسب را کشید و پشت دیوار مخفی شد و آیوار هم کنارش ایستاد: - انگار بانوی فاتح فکر اینجایش را نکرده بود. سر به سمت آسمان گرفت و زیر لب گفت: - انگار هنوز هم در این دنیا احمق‌هایی وجود دارند. سیگرون چشم از سربازان برداشت و با خشم به آیوار دوخت و گفت: - دهانت را ببیند، وگرنه خودم می‌بندمش. آیوار دست روی دهانش گذاشت و سکوت کرد.
  5. #پارت شصت و سه... گردا متعجب گفت: - آزاد؟ من که جایی جز پیش تو را ندارم، آخر من چه کاری جز انجام کارهای تو و محافظت از تو را دارم! دستانش را محکم گرفت و ادامه داد: - سیگرون خواهش می‌کنم مرا از خودت جدا نکن. یادت رفته، ما قول دادم که تا به هنگام مرگ با هم باشیم، خودت گفتی که ما مانند خواهر هستیم. سیگرون دست روی شانه‌های گردا گذاشت و به او نزدیک‌تر شد: - گردا! تو دیگر محافظ من نیستی، با آن امتیاز ویژه‌ای که داری می‌توانی از بند خدمتکار بودن و اسارت رها شوی و راه خودت را بروی. گردا با چشمان غم‌زده نگاهش کرد، انگار که آخرین دیدارشان است. آرام گفت: - آسلک! سیگرون با اقتدار گفت: - مدتی بعد به خدمتش می‌رسم، اکنون باید زنده بمانم. قبل از اینکه کسی حرف بزند، سیرنا گفت: - پر حرفی را برای بعد بگذارید، آن‌ها باید بروند. از دل تاریکی بیرون آمد و روبه‌روی آیوار ایستاد؛ دستش را جلوی صورتش گرفت و چرخاند، چند بار باز و بسته کرد و گفت: - عشق گریبان گیرت می‌شود، زندگیت را زیر و رو می‌کند، اما اقبال با تو یار نیست. گردا نیشخندی زد و دست‌هایش را روی سینه به هم گره زد: - این دزد پلید چه می‌داند عشق چیست! سیرنا بدون اینکه از آیوار چشم بردارد، گفت: - قلب سرد و سیاه‌اش را عشقی روشن می‌کند که همسرش می‌شود و آنجا مرگ برایش معنا پیدا می‌کند. سر چرخاند و با لبخندی شرور به گردا نگاه کرد. خون در رگ‌های گردا یخ زد و قدمی عقب رفت. آیوار دست سیرنا را کنار زد و گفت: - زنک دیوانه! چشمان کنجکاو سیگرون میان گردا و آیوار در گردش بود، آیوار گفت: - خوشحال می‌شوم اگر بگوید قصدتان از آزاد کردن کسی که محکوم به اعدام است، چيست. سیرنا مجدد نگاهش کرد: - زمان مرگت هنوز نرسیده، باید از اینجا دور بمانی تا جانت در امان باشد. آیوار نیشخند صداداری زد: - زمان مرگم را هم تو تعیین می‌کنی؟ سیرنا آن دو گوی مشکی ترسناک را به آیوار دوخت که تا مغز استخوانش را سوزاند، سپس گفت: - زمان مرگت از قبل تعیین شده، من فقط وسیله‌ام که آن را به تعویق بیندازم. سیگرون که تا آن لحظه کنجکاوانه نگاه می‌کرد، گفت: - از مرز خارج‌ات می‌کنم، سپس راه‌مان از هم جداست. سیرنا حرفش را قطع کرد: - راهتان تازه به هم پیوند خورده، باید با هم همراه شوید و به وارکِست بروید، جایی که سرنوشت انتظارتان را می‌کشد. سیگرون متعجب گفت: - وارکست! سرزمین اِلدرین! جایی که تحت سلطه‌ی آنگلوساکسون‌هاست و هزاران نفر مشتاق مرگ من هستند! سیرنا انگار که آینده را به وضوح ببیند، به ناکجاآباد زل زد: - زمان مرگ هیچ کدامتان هنوز نرسیده، بعد از نابودی آسلک بلاد اکس و یارانش به دان‌لاو برگردید. گردا متعجب گفت: - نه، سیگرون این دزد پلید را تا آنگلوساکسون می‌برد و پس از آن به نورث‌آمبریا میرود. همراه شدن با این دزد پلید چه سودی برایش دارد! سیرنا با چشمان برزخی به گردا نگاه کرد که لحظه‌ای لال شد، انگار که به او دستور داده باشند، اطاعت کرد.
  6. ‌ #پارت شصت و دو... در سلول کناری، دختری با ظاهر آشفته و موهای نامرتب گفت: - مرا هم نجات بده، وگرنه فریاد میزنم و به همه می‌گویم که تو فراریش داده‌ای. سیگرون شمشیرش را به سمت دختر گرفت و گفت: - اگر فریاد بزنی نگهبانان سر می‌رسند و هر سه نفرمان را می‌کشند و هیچ کس نجات پیدا نمی‌کند. دختر لرزید و کمی عقب رفت. سیگرون ادامه داد: - پس بمیر برای چیزی که به تو مربوط نیست، یا سکوت کن، شاید روزی یکی دیگر به سراغت آمد. دختر در گوشه‌ای کز کرد. سیگرون شنلش را روی سرش کشید و بلافاصله وارد سلول شد، دستان زنجیر شده‌ی آیوار را گرفت و مجبورش کرد بلند شود و به سمت در رفتند، نگهبانی به سمتشان می‌آمد. سیگرون نی‌تیر را درآورد و قبل از اینکه به مرد اجازه‌ی کاری را بدهد، درون آن دمید و تیر بی سر را روی تن مرد فرود آورد؛ مجدد آیوار را کشید و از زندان خارج کرد. آیوار گفت: - چرا به من کمک می‌کنی؟ سیگرون همینطور که باعجله می‌رفت، گفت: - هنوز زمان مرگت فرا نرسیده. به سمت دیوار رفتند، آیوار با تمسخر گفت: - پس بانوی فاتح‌مان پیشگو هم هست. سیگرون نگاهی به اطراف انداخت: - برو بالا تا کسی نیامده. آیوار به دیوار تکیه زد: - اما من ترجیح می‌دهم اکنون بخوابم، پس به زندانم بازمی‌گردم. سیگرون شمشیر را زیر گلوی آیوار گذاشت و گفت: - آیوار سلینگر! همین الان از دیوار بالا میروی، وگرنه خودم زمان مرگت را از آن که هست جلوتر می‌اندازم. آیوار لبخندی زد و با یک حرکت غافلگیر کننده شمشیر را از دست سیگرون خارج کرد و جایشان را عوض کرد، اکنون این سیگرون بود که به دیوار چسبیده و شمشیر زیر گلویش بود. آیوار در نزدیک‌ترین فاصله به صورتش ایستاد: - گوش کن بانو، من نه برده‌ی تو هستم نه زندانی‌ات، پس بگو چرا نجاتم می‌دهی؟ سیگرون سعی کرد تعجبش را مخفی کند: - برویم، بعدا برایت توضیح می‌دهم. آیوار نیشخند زد: - من می‌توانم همین الان جانت را بگیرم، یا می‌توانم نگهبانان را صدا بزنم تا شاه عزیزت به جرم فراری دادن یک دزد از زندان سر از تنت جدا کند، یا هم می‌توانی حقیقت را بگویی. سیگرون از حرص نفسی گرفت: - جانم را بگیر آیوار لحظه‌ای به چشمان سیگرون خیره ماند، لبخندی تلخ زد، شمشیر را در دستش چرخاند و دسته‌ی آن را به سمت سیگرون گرفت؛ دخترک متعجب نگاهش کرد و شمشیر را از دستش گرفت. آیوار با دستان بسته جهشی زد و لبه‌ی دیوار را گرفت و خود را بالا کشید: - می‌توانی از دیوار بالا بیایی یا نیاز به کمک داری بانو؟ سیگرون هم پرید و با کمک لبه‌ی دیوار، خود را بالا کشید: - من به کمک تو نیازی ندارم. از دیوار پایین پریدند و به سمت دروازه‌ی شهر رفتند، جایی که با گردا قرار داشتند؛ زمانی که رسیدند گردا با دو اسب منتظرشان بود، با دیدن سیگرون در آغوشش کشید و گفت: - از الهه اودین سپاسگزارم که تو صحیح و سالم بازگشتی. از سیگرون جدا شد و گفت: - دوتا اسب، سکه، آذوقه و هر آنچه که خواسته بودی را برایت فراهم کردم و در خورجین گذاشته‌ام؛ مواظب خودت باش، من به زودی زود پیشت می‌آیم. سیگرون صورتش را نوازش کرد: - تو باید همین‌جا بمانی گردا اخم در هم کشید: - من قسم خورده‌ام که سر آسلک را گوش تا گوش ببرم. تا دو روز دیگر کارش را تمام می‌کنم و پیش تو... سیگرون حرفش را قطع کرد: - نمی‌خواهم دیگر بخاطر من آزار ببینی و سختی بکشی؛ تو از این پس آزاد هستی.
  7. ‌ #پارت شصت و یک... و در سکوت از پشت سر نگهبان پایین رفت و بدون دیده شدن وارد اتاقک خالی شد؛ اطراف را بررسی کرد و مشعل روشن را برداشت و وسط اتاق انداخت، رویش چوب و پارچه گذاشت که آتش شدت گرفت و دود تمام اتاق را گرفت، نفسش را حبس کرد. آتش به قفسه‌ها رسید؛ صدای نگهبانان که دنبال بوی دود می‌گشتند، بلند شد و سپس صدای پایشان آمد که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند. گردا پشت قفسه‌ها قرار گرفت، سرفه‌اش گرفته بود، چشمانش اشکی شده بود، اما خودش را نگهداشت. نگهبانی وارد اتاق شد و با دیدن آتش، فریاد کشید و سپس چندین نفر وارد اتاق شدند. شعله‌ها به سقف می‌رسید، نگهبان گفت: - آب! باید آب بیاوریم. همه اطاعت کردند و از اتاق خارج شدند. گردا تا خالی شدن اتاق صبر کرد و سپس همانند برق از در عقب بیرون رفت و روی زمین افتاد و سرفه کرد. *** اریک در اتاق مخصوص‌اش خوابیده بود. زال به سرعت وارد اقامتگاه شد و گفت: - سرورم! اریک بیدار نشد. زال مجدد گفت: - سرور! بیدار شوید. اریک با شنیدن صدای زال، بدون اینکه چشم باز کند، گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ زال نفسی گرفت و گفت: - آتش! انبار ثبت غلات آتش‌ گرفته. اریک به سرعت چشم باز کرد و در جای خود نشست و با صدای بلند گفت: - چه گفتی؟! آتش! چگونه! زال سر تکان داد: - نمی‌دانم! سربازان خبر دادند. اریک بلافاصله بلند شد و بعد از برداشتن شمشیرش، از اتاق خارج شد و به سمت انبار غلات رفت؛ با دیدن آتش، از افرادی که آنجا بودند، پرسید: - چه اتفاقی افتاده؟ و هیچ کس دلیلش را نمی‌دانست. اریک که می‌دانست آتش از عمد افروخته شده، گفت: - تمام دروازه‌های قصر و شهر را ببندید. هیچ کس حق ورود و خروج را ندارد. فرمانده‌ی گارد سلطنتی اطاعت کرد و تعدادی از افرادش را برای نگهبانی دروازه‌های قصر گذاشت و مابقی را برای بستن و کشیک کشیدن از دروازه‌های شهر فرستاد. در آن سوی قصر، سیگرون که دید نگهبانان برای خاموش کردن آتش رفتند، به سمت دروازه رفت و متوجه‌ی چند نگهبان شد. نی‌تیر را از زیر شنل درآورد و به سمت‌شان نشانه گرفت و با چند فوت سریع و قوی، از پا درآوردشان. از روی تن بیهوش‌شان گذشت و وارد زندان شد، در تمام زندان، بوی خون و رطوبت پیچیده بود. زندانیان از پشت میله‌ها دست دراز کرده بودند و تقاضای کمک داشتند، بعضی‌ها التماس می‌کردند و بعضی‌ نفرین. سیگرون بی‌توجه از بینشان می‌گذشت و با چشمان کنجکاو دنبال آیوار بود. سلول‌ها را یکی‌یکی نگاه کرد، بعضی‌ها پر بودند و بعضی‌ها خالی. در آخر راهرو آیوار را پیدا کرد که وسط سلولش دراز کشیده بود و چشمانش را بسته بود. سیگرون گفت: - آیوار سلینگر! بلند شو باید برویم. آیوار چشمانش را به زحمت باز کرد نگاهش کرد: - تو دیگر که هستی؟ سیگرون شنلش را برداشت: - زیاد وقت نداریم، سریع‌تر بلند شو. آیوار با دیدن سیگرون نیشخند زد: - این نقشه‌ی جدید است، می‌خواهید مرا زودتر اعدام کنید! سیگرون دستش را از میله‌های سلول گرفت: - می‌خوام نجاتت دهم، زود باش، به زودی نگهبانان سر می‌رسند. سپس شمشیرش را کشید و بین لولای در گذاشت و با فشار کوتاهی در را از جا در آورد. سیگرون گفت: - بلند شو. اگر کسی ببیند هر دوی ما را همین الان اعدام می‌کنند. آیوار بی اعتنا چشمانش را بست: - من چند ساعت دیگر اعدام می‌شوم و می‌خواهم تا آن لحظه استراحت کنم و از زندگی لذت ببرم.
  8. ‌ #پارت شصت... گردا سر تکان داد: - دستور شاه اریک بود که قبل از اعدام آسوده‌ا‌ش بگذارند، ما نمی‌توانیم وارد زندان قصر شویم. سیگرون با چشمانی پر از التماس به گردا نگاه می‌کرد، وقتی چیزی در نگاه گردا تغییر نکرد، گفت: - من نجاتش می‌دهم؛ اگر دلسوز بانویت هستی همراهم شو، وگرنه در خلوت خود بمان. به سختی بلند شد و بعد از برداشتن شنل و شمشیرش به سمت بیرون حرکت کرد. گردا گفت: - اما این کار فرقی با خودکشی ندارد. سیگرون لحظه‌ای ایستاد: - یا همراهم شو، یا سکوت کن. سپس از خانه خارج شد، گردا متعجب به در بسته چشم دوخت، به رفتار سیگرون می‌اندیشید و فکر می‌کرد سیگرون دیوانه شده، اما خودش چه؟ می‌دانست سیرنا حرف بیهوده نمی‌زند، اما نمی‌خواست جان خود و سیگرون را بخاطر آن دزد به خطر بیندازد. بلند شد و بعد از برداشتن شنل و شمشیرش از خانه خارج شد، خود را به سیگرون رساند و گفت: - الان باید به فکر ثابت کردن جایگاه خودت باشی، نه آزاد کردن آن دزد. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند گفت: - نه شاهدی دارم نه مدرکی، مدرک جعلی تو هم ناقص است؛ پس چاره‌ای ندارم جز نجات آیوار. گردا شرمنده سر به پایین انداخت. سیگرون اطراف را بررسی کرد و وقتی کسی را در آن وقت ندید، گفت: - وقتی سیرنا می‌گوید نجاتش بده باید نجاتش دهم، حتی اگر جانم را از دست بدهم؛ انگار او خیلی برای سیرنا عزیز است. چند قدمی رفتند که سیرنا جلویشان ایستاد و با زدن لبخند رضایت بخشی کارشان را تایید کرد و در سکوت آن‌ها را رها کرد. سیگرون و گردا به هم نگاه کردند و به راهشان ادامه دادند؛ زمانی که به قصر رسیدند، شنل‌های سیاه‌شان را سر کردند و کمی جلو کشیدند تا صورت‌شان دیده نشود. از درخت کوتاهی که کنار دیوار و پشت تالار شکنجه بود، بالا رفتند و روی سقف قرار گرفتند، از آنجا به سمت زندان رفتند. داخل حیاط دو نگهبان ایستاده بودند که مواظب در ورودی زندان بودند؛ سیگرون و گردا یک نی‌تیر باریک را از زیر شنل بیرون آوردند، سری آغشته به گیاه بیهوش‌کننده را داخل آن گذاشته و با یک فوت محکم، تیرک را به گردن نگهبان نشاندند. نگهبان یک لحظه دستش را به گردنش برد، اما پیش از آنکه بتواند حرفی بزند، بی‌صدا روی زمین افتاد. آن دو با یک. پرش روی زمین قرار گرفتند و از پشت دیوار به داخل محوطه‌ی زندان نگاه انداختند. گردا گفت: - نمی‌توانیم این همه سرباز را شکست دهیم. سیگرون نگاهی به اطراف انداخت و گفت: - باید حواس‌شان را پرت کنیم. گردا همانطور که اطراف را نگاه می‌کرد، گفت: - آخر چگونه حواس این همه سرباز را پرت کنیم؟ سیگرون لحظه‌ی کوتاهی فکر کرد و گفت: - باید انبار غلات را آتش بزنیم. گردا متعجب نگاهش کرد: - نه، تو دیوانه شده‌ای! اگر آنجا آتش بگیرد تمام آذوقه‌ی مردم از بین می‌رود. سیگرون دستش را گرفت: - این تنها راه ماست، اگر آنجا آتش بگیرد تمام نگهبانان و خدمتکاران برای خاموش کردنش می‌روند؛ باید اتاقک ثبت غلات را آتش بزنیم، اطمینان دارم تا به انبار برسد آتش را خاموش می‌کنند و آذوقه‌ها کمتر آسیب می‌بینند. گردا لبخند زد: - تا دیروز می‌گفتم سیرنا دیوانه است، اما الان اطمینان دارم که تو روی دستش زده‌ای. و بلافاصله به سمت انبار آذوقه رفت و سیگرون در تاریک‌ترین جا قایم شد که در دید نباشد. گردا همانند سایه در دل تاریکی و به دور از چشم نگهبانان به سمت انبار رفت؛ فقط چند نفر آنجا نگهبانی می‌دادند. از دیوار بالا رفت و بی‌صدا روی سقف اتاق ثبت غلات قرار گرفت و آرام گفت: - الهه فریا مرا ببخش به خاطر این خطا، اما من چاره‌ای ندارم و فقط دستور بانویم را اجابت می‌کنم.
  9. #پارت پنجاه و نه... سیگرون زمین افتاد و آسلک شمشیرش را بالا برد و قبل از فرود روی تن دخترک، ناگهان همه کسانی که آنجا بودند خشک و بی صدا شدند. شمشیر روی سر آسلک خشک شد؛ حتی آتش هم سوختن را فراموش کرده بود و بی‌حرکت ایستاده بود؛ سیرنا وارد حلقه شد و گفت: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. باز خنده‌ی شرور و شیطانی‌اش تمام جنگل را پر کرد، وقتی از حلقه‌ی مردم بیرون رفت انگار همه چیز جان گرفت، دوباره سروصدا بلند شد و مشعل‌ها به سوختن ادامه دادند. آسلک فریادکشان شمشیر را روی تن سیگرون فرود آورد و سپس مردم از خوشی پایکوبی می‌کردند و آسلک از سر اقتدار می‌خندید؛ سیگرون چشم باز کرد و سر خودش را دید که روی زمین افتاده بود و با چشمان باز به خودش نگاه می‌کرد. فریاد کشید و از جا بلند شد. گردا که از ترس بیدار شده بود، دست سیگرون را گرفت و گفت: - چه شد؟ چرا فریاد کشیدی؟ سیگرون عرق از سر و رویش می‌ریخت و رنگش پریده بود، دست روی تنش کشید و گفت: - تمام این‌ها کابوس بود! گردا دستش را فشرد: - مگر چه دیدی؟ سیگرون دست به گلویش انداخت، انگار راه تنفسش بسته شده بود؛ گردا لیوان اب را به سمتش گرفت، سیگرون لیوان را گرفت و لاجرعه سر کشید و حالش که جا آمد نفسی راحت کشید. به سمت گردا برگشت، دستانش را محکم گرفت و گفت: - گردا! تو همیشه از خواهر برایم عزیزتر بوده‌ای و هستی، خواهشی از تو دارم. گردا متعجب گفت: - بسیار خب! بگو چه می‌خواهی. سیگرون کمی به او نزدیک شد: - باید آیوار سلینگر را نجات دهم و به تنهایی از پسش برنمیایم؛ تو در این راه یاری‌ام می‌کنی؟ گردا با صورتی خالی از حس گفت: - چرا باید آن شیاد را نجات دهی؟ سیگرون با استیصال گفت: - او تنها کسی است که می‌تواند مرا نجات دهد. گردا چشمانش گرد شد و کمی عصبانی شد: - اما تو مرا داری که جزء بهترین محافظان هستم، دیگر چه نیازی به آن موش کثیف داری؟ نگو که از مرگ می‌ترسی! کلافگی از سر و روی سیگرون می‌بارید: - تو متوجه نیستی گردا! من از مرگ نمی‌ترسم، از بیهوده مردن می‌ترسم، از اینکه در هر جایی غیر از میدان جنگ بمیرم می‌ترسم؛ من تمام این سال‌ها زحمت کشیدم و عذاب کشیدم، نمی‌خواهم مرگم به خاطر هیچ باشد. لحظه‌ی کوتاهی سکوت کرد و سپس ادامه داد: - بسیار خب! حق با توست؛ تو بهترین محافظ هستی، اما سیرنا دائم تاکید می‌کند که آیوار را نجات دهم، فکر می‌کنی دلیلش چیست؟ گردا گوشه‌ی چشمانش را با انگشت فشرد: - کمی زیاده روی کردم، اما فکر نمی‌کنم نجات آن دزد پلید تأثیری روی زندگی تو و آينده‌ی دان‌لاو داشته باشد؛ از خیر آن مردک بگذر، خودم تا پای جان مواظبت هستم. چشمان سیگرون کمی لرزید: - اما او فردا اعدام می‌شود، این آخرین فرصت ماست. گردا سر تکان داد: - ما نمی‌توانیم او را نجات دهیم. سیگرون که انگار نور امید در دلش روشن شد، گفت: - می‌توانیم، سربازان زیادی برای نگهبانی نگذاشته‌اند و ما به راحتی می‌توانیم از شرشان خلاص شویم. گردا پتو را از روی خود کنار زد: این حرفت در آن زمان درست بود که او در میدان شهر باشد، نه زندان قصر. سیگرون متعجب گفت: - زندان قصر؟
  10. #پارت پنجاه و هشت... صدای کوفتن سم اسبی روی خاک و برگ‌ها در فضا پیچید. آسلک با نامردی پایش را به زخم پای سیگرون کوبید، سیگرون لبانش را به هم فشرد تا صدایش درنیاید، تلوتلو خورد و به درختی تکیه زد؛ چشمانی که تار می‌دید را به آسلک دوخت که با خنده‌ی کریه شمشیرش را بالای سرش برد و با فریاد آن را فرود می‌آورد، اما سیگرون حتی توان بلند کردن شمشیر یا فرار کردن از گزند شمشیر را هم نداشت. شمشیر به نزدیک‌ترین نقطه به بدنش رسیده بود که با برخورد چیزی به دست آسلک، شمشیر از دستش افتاد. گردا بود که با خشم گفت: - تو هرگز به آرزویت نمی‌رسی. صدای گردا امیدی به دل سیگرون بخشید، طوری که قوای مضاعف به بدنش وارد شد. گردا شمشیر کشید و به سمت آسلک رفت و این بار نبرد بین سه نفر صورت گرفت. آسلک حمله‌ی دو دختر را دفع می‌کرد و عقب‌عقب می‌رفت تا جایی که با یک پرش روی اسبش نشست و از آنجا گریخت. گردا به سمت سیگرون رفت: - سیگرون! سیگرون نفسی بلند کشید و گفت: - من زنده‌ام، برویم. لنگ‌لنگان به سمتش اسبش رفت و با کلی درد سوار شد و به همراه گردا به خانه رفتند، تا پیاده شد گردا او را در آغوش کشید و گفت: - اودین را سپاس می‌گویم که خواهرکم زنده و سلامت است. سیگرون رنگش پریده بود و توان ایستادن نداشت، از او جدا شد و نشست و متعجب گفت: - تو آنجا چه می‌کردی؟ گردا تا خواست دهان باز کند، متوجه پای مجروح سیگرون شد، دست روی دهانش فشرد، با نگرانی و چشمانی که گرد شده بود گفت: - تو آسیب دیده‌ای؟ سیگرون کمربند و ردایش را درآورد: - چیزی نشده؟ گردا بی‌اهمیت به غرولند سیگرون نشست و دستمال پایش را باز کرد و با دیدن تیر داخل زخمش، چشمانش گردتر شد و رنگش پرید: - چطور تیرِ داخل گوشتت را تحمل کرده‌ای و می‌گویی چیزی نیست! سیگرون با دستمال عرق پیشانیش را گرفت: - شلوغش نکن گردا؛ مشکلی نیست فقط اگر لطف کنی و آن تیر لعنتی را بیرون بیاوری. گردا بلافاصله دست به کار شد و گیاهان دارویی را روی زخم سیگرون گذاشت که پایش بی‌حس شد، تیر را درآورد و با گیاهان دیگری پایش را ضدعفونی کرد و بست؛ سیگرون ناله‌ای کرد و کسری از ثانیه بیهوش شد. ناگهان با سروصدای فراوان بیدار شد، اطراف را نگاه کرد، او در دل جنگل تاریک، درون حلقه‌ای از آدم‌های عصبانی که با مشعل ایستاده بودند، روی زمین افتاده بود. مردم می‌گفتند: - باید سر از تنش جدا کنید. سیگرون متعحب به قیافه‌ی آدم‌هایی نگاه می‌کرد که نمی‌شناخت؛ ناگهان کسی مردم را کنار زد وارد حلقه شد، آن کسی نبود جز آسلک بلاداکس. آسلک شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت: - سر از تنت جدا می‌کنم سیگرون ولوا. بعد آن لبخند شرارت آمیزش را جمع کرد و فریاد کشان به سمت دخترک بی‌دفاع حمله ور شد و شمشیر را روی سر سیگرون فرود آورد، سیگرون دستان به هم زنجیر شده‌اش را بالا گرفت و مانع برخورد شمشیر به سرش شد؛ پس از لحظه‌ای مقاومت، با یک چرخش از زیر فشار شمشیر رها شد و روی زمین افتاد. مردم پا روی زمین می‌کوبیدند و یک صدا می‌گفتند: - بکش بکش بکش. مبارزه‌ی ناعادلانه بین مردی قوی با شمشیر و دخترک نحیف با دستان زنجیر شده صورت گرفت، دخترک تمام حملاتش را دفع می‌کرد.
  11. ‌#پارت پنجاه و هفت... و سپس تیری را رها کرد که به پای چپ سیگرون برخورد کرد. سیگرون نفسش را حبس کرد تا صدایش به گوش آسلک نرسد. در همان لحظه که سیگرون با درد دست و پنجه نرم می‌کرد، در خانه‌ی محقرشان، گردا درحالی که نگران سیگرون بود، غذا می‌پخت تا سرش گرم شود. صدای در خانه بلند شد، گردا با عجله از خانه خارج شد و در حیاط را گشود و منفورترین آدم عمرش را دید. سیرنا با عجله گفت: - اگر دیر برسی می‌میرد و آینده دان‌لاو نابود می‌شود. گردا متعجب گفت: - دیوانه شده‌ای؟ که می‌میرد؟ سیرنا از سر ترحم حرف میزد: - پایش آسیب دیده و فاصله‌ای تا جدا شدن سر از تنش ندارد. و با نیشخندی از آنجا رفت. سیگرون در ذهن گردا چرخید، نگرانش شد. به سرعت شمشیر را از خانه برداشت، اسب را زین کرد و با یک پرش روی اسب نشست، با کشیدن افسار، اسب را از حیاط خارج کرد و او را همانند پرنده‌ی سبک وزن به پرواز درآورد. با زدن پا به پهلوهای اسب می‌خواست سریع‌تر برود. از شهر خارج شد و هوای خنک شب را روی پوستش حس کرد. از دشت پهناور گذشت و وارد شکارگاه شد، از جای سیگرون خبر داشت چرا که برای تمرین به آنجا می‌رفتند، پس بی‌معطلی افسار اسب را کشید و سمت رودخانه رفت؛ آبشار کوچکی که داخل گودالی می‌ریخت و در امتداد زمین به راه خودش ادامه می‌داد، اما از سیگرون خبری نبود گردا چند بار صدایش زد و به جایگاه دوم تمرین‌شان رفت... در آن سوی جنگل، سیگرون از درد نفسش بریده بود، پای درخت نشست، تیر را شکست و با کمک دستمال جلوی خون ریزی را گرفت. آسلک هر لحظه نزدیک‌تر میشد، سیگرون از صدای پاهای مرد و حرف زدنش، جایش را تشخيص داد و از پشت درخت بیرون آمد و تیر را رها کرد که زوزه‌‌کشان به بازوی چپ آسلک برخورد کرد. آسلک از درد روی زانو افتاد. سیگرون شمشیرش را از غلاف درآورد و بی‌اهمیت به درد پایش، آسلک را به مبارزه دعوت کرد؛ آسلک تیر درون بازویش را شکست و از جا بلند شد، کمی به عقب و جلو تلوتلو خورد و سپس شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت: - من قسم خورده‌ام که سرت را برای شاهم ببرم، امشب یا تو می‌میری و من خوشنود می‌شوم، یا من می‌میرم و جان تو را هم می‌گیرم. هر دو شمشیر کشیدند و با بی‌رحمی مبارزه کردند، آنقدر ادامه دادند که سیگرون پای زخمی‌اش به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد؛ آسلک نوک شمشیر را زیر گلویش گذاشت و گفت: - حکم قتلت صادر شده و من دستور دارم که سرت را جدا کنم، با زندگی رقت‌انگیزت خداحافظی کن سیگرون ولوا. شمشیر را بالا برد و با تمام قدرت روی سر سیگرون فرود آورد، اما شمشیر سیگرون مانع جدا شدن سرش شد. سیگرون دندان‌هایش را به هم فشرد و رگ گردنش بیرون زده بود و با دو دست، شمشیر را به بالا هل می‌داد؛ آسلک هم با تمام قوا شمشیر را به پایین فشار می‌داد؛ به محض اینکه فشار شمشیر آسلک کم شد، سیگرون شمشیرش را به بالا هل داد و با یک. چرخش از زیر آن بیرون پرید و با نفس بریده عقب رفت. آسلک لحظه‌ای به شمشیرش تکیه داد و نفس‌نفس میزد، به سیگرون چشم دوخت و نبرد بی‌رحمانه از نو آغاز شد. هر دو نفس کم آورده بودند، اما مجبور به مبارزه بودند، چرا که باید یکیشان زنده از آن شکارگاه بیرون می‌رفت. انگار هیچ کدامشان قصد تسلیم شدن نداشتند، اما توان مبارزه هم نداشتند. سیگرون پای زخمیش بی‌حس شده بود و هر دو از خستگی و درد عرق کرده بودند.
  12. ‌ #پارت پنجاه و شش... سیگرون با ناراحتی گفت: - انگار نمی‌شناسمت، تو همان گردایی هستی که همیشه با جوانمردی به جایی می‌رسید! مگر جان من چقدر ارزش دارد که بیهوده تقلا می‌کنی! گردا نگاهش کرد: - می‌دانم اشتباه کردم، تو می‌توانی جانم را بگیری، اما لطفا مرا ببخش. سیگرون قدمی جلو گذاشت و دست به سمت شمشیرِ به دیوار آویخته شده‌اش برد که فریدا بینشان قرار گرفت و دست‌های سردش را روی دست سیگرون گذاشت و گفت: - این کار را نکن، گردا اشتباه کرده اما قصدش فقط کمک کردن به تو بود، نباید آسیبی به او برسانی. سیگرون بی اهمیت به فریدا شمشیرش را از غلاف درآورد و دسته‌اش را سمت گردا گرفت و گفت: - فقط با ریختن خون من، از این تنگنا خارج می‌شوید، جانم را بگیر تا این آشوب تمام شود. گردا و فریدا با بهت و ناراحتی نگاه می‌کردند، فریدا گفت: - تا فردا وقت داریم، راهی پیدا می‌کنیم، لطفا این آشوب را تمام کنید. سیگرون وقتی دید گردا کاری نمی‌کند، شمشیر را رها کرد و به سمت لباس‌های نه چندان زیادش رفت و لباس راحتی‌اش را پوشید و پس از برداشتن شمشیرش گفت: - من برای تمرین تیر اندازی به شکارگاه میروم، نگران نباشید در تاریکی هوا بازمی‌گردم. گردا به سرعت از جا بلند شد: - من هم میایم، تنها نباشی بهتر است. سیگرون حتی نگاهش هم نکرد: - حوصله‌ی بیهوده حرف زدنت را ندارم، ترجیح می‌دهم تنها باشم. سپس کمان و تیرها را از جایگاهشان برداشت و از خانه خارج شد. اسبش را زین کرد و به سمت شکارگاه تاخت. شکارگاه در میان جنگل بود، منطقه‌ای آزاد که هر کسی می‌توانست رفت‌وآمد کند، در آن جا هر گونه جانداری یافت می‌شد. سیگرون کمی در میان درختان سر به فلک کشیده گشت زد و تمرین را شروع کرد، دشمن فرضی را با شمشیر تکه و پاره کرد. چرخ میزد، خم می‌شد، می‌پرید و شاخ و برگ‌های بیگناه را از وسط نصف می‌کرد. آنقدر با شمشیرش تمرین کرد که دستانش خسته شدند. هوا رو به تاریک می‌رفت و. در میان آن همه درخت تقریبا هیچ چیز دیده نمی‌شد. کمان را برداشت و با اتکا به حس ششم و توانایی‌اش به هدف‌های خیالی تیر می‌انداخت. بعد از چندمین بار، زه کمان را کشید که صدای شکستن چوبی را پشت سرش شنید. با کمان آماده‌ی پرتاب. تمام حواسش را به اطراف داد. صدای پا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، آنقدر نزدیک که سیگرون صدای رها شدن تیر را شنید و با یک جهش، خود را به پشت یک درخت رساند تا از گزند تیر در امان باشد. سپس گفت: - تو دیگر که هستی؟ صاحب صدا در سکوت نزدیک‌تر می‌شد. سیگرون مجدد گفت: - آهای تو! مشکلت با من چیست؟ مجدد از کنار درخت، تیری گذشت و فرد ناشناس بلند گفت‌: - من آسلِک بلاداِکس، از افراد آلفرد وست‌من هستم؛ آمده‌ام تا انتقام خون فرمانده‌‌ام را بگیرم. نام آسلک در ذهن سیگرون جابه‌جا شد: - آسلک بلاداکس! همان دزد کثیف که با بی‌رحمی، کودکان را از خانواده‌هایشان جدا می‌کرد! همان کس که برای گرفتن دو سکه‌ی بیشتر آن کودکان بی‌گناه را زنده زنده آتش زد! آسلک همانطور که نزدیک می‌شد، نیشخند زد: - درست شناختی، من برای دفاع از خودم و حفظ جایگاهم، هرکاری می‌کنم و این‌بار قرار است سر تو را تقدیم اگبرت شاه کبیر( شاه آنگلوساکسون‌ها) کنم. سیگرون سعی داشت جای مرد را تشخیص دهد، نیشخند زد: - اگبرت شاه کبیر! منظورت آن بزدل بی‌رحم است که زندگی مردم من را سخت کرده! آسلک عصبانی شد: - بزدل آن شاه شماست که همانند موش در قصرش قایم شده. من فقط سرت را نیاز دارم؛ تسلیم شو تا تنت را با احترام برای شاهت بفرستم، وگرنه خوراک حیوانات می‌شوی.
  13. ‌ پارت پنجاه و پنج... پیرزن نیشگونی از بازوی دختر گرفت که هوارش به آسمان رفت، گردا گفت: - تو می‌دانی او کجا رفته؟ دخترک که از درد گریه می‌کرد، از گوشه‌ی چشم به پیرزن نگاه کرد و سر به نشانه‌ی نفی تکان داد. گردا حسرتی کشید و گفت: - لطفا اگر چیزی می‌دانی به من بگو، من هم قول می‌دهم غذایی خوشمزه مهمان‌تان کنم. پیرزن با عصبانیت گفت: - ما چیزی نمی‌دانیم، از اینجا برو. دختر همین‌طور که از گوشه‌‌ی چشم به پیرزن نگاه می‌کرد گفت: - چند نفر او را بردند، اما من نمی‌دانم کجا. با تمام شدن حرفش، با خشم پیرزن روبه‌رو شد که به بازویش چنگ زد و او را بلند کرد؛ گردا به سرعت از جا بلند شد و شمشیر کشید و زیر گلوی پیرزن گذاشت که از تعجب و ترس چشمانش گرد شده بود. گردا گفت: - بخواهی بچه را آزار دهی، خودم سر از تنت جدا می‌کنم. پیرزن چشمانش هر لحظه گشادتر می‌شد، نفسش سنگین شده بود، گفت: - جانم را نگیر، من... من دوتا نوه دارم که... که امیدشان من هستم. گردا شمشیرش را پایین آورد، پیرزن روی زانو افتاد. گردا گفت: - بگو چه اتفاقی افتاده؟ علاوه بر پیرزن، بچه‌ها هم زانو زدند. پیرزن گفت: - شبانه چندین نفر آمدند و او را بردند، اما نمی‌دانم که بودند، یا کجا بردند، لطفا از جان ما بگذر. گردا شمشیرش را غلاف کرد: - امیدوارم حقیقت را گفته باشی. پیرزن کف دستانش را زمین گذاشت و مقابل گردا تعظیم کرد و با گریه گفت: - به اودین قسم که حقیقت را می‌گویم. گردا از کیسه چند سکه درآورد و سمت پیرزن گرفت و گفت: - برای نوه‌هایت غذا بگیر. پیرزن سکه‌ها را گرفت و این‌بار به احترام تعظیم کرد. گردا با قدم‌های سنگین از آن بازار پلشت خارج شد. در میدان شهر ایستاد و با مشت‌های گره شده و دندان‌هایی که از عصبانیت به هم فشرده بود به آیوار زل زد و زیرلب گفت: - خودم می‌کشمت. با تنفر از او چشم گرفت و به خانه رفت و با سیگرونی که آماده‌ی حمله با سوال‌هایش بود، روبه‌رو شد. سیگرون گفت: - کجا رفته بودی؟ گردا کمربندش را باز کرد و گفت: - جایی کار داشتم. سیگرون مقابلش ایستاد: - چه کاری که من نباید بدانم! گردا مردد بود؛ نگاهی به سیگرون و سپس به فریدا که مشغول جوشاندن دمنوش بود، نگاه کرد؛ سپس تبارنامه را از بغل کمربندِ زیر ردایش برداشت و به سمت سیگرون گرفت. سیگرون متعجب نگاه کرد: - این دیگر چیست؟ گردا از شرم سر به زیر انداخت. سیگرون پوست را گرفت و باز کرد، چشمانش گشاد شد، نفسش لحظه‌ای از سینه خارج نشد. آرام گفت: - این را از کجا آورده‌ای؟ گردا همان‌طور که چشم به زمین دوخته بود گفت: - می‌خواستم به تو کمک کنم، مجبور شدم تبارنامه جعل کنم. سیگرون با ناباوری نگاهش کرد: - گردا! تقلب می‌کنی؟ گردا همانند کوه نم خورده فرو ریخت و زانو زد: - مرا ببخش، من فقط می‌خواستم تو را نجات دهم، اما موفق نشدم. فریدا تبارنامه را گرفت و در سکوت و با نگرانی به گردا نگاه کرد. گردا از شرم سرش را بالا نیاورد: - سیگرون! جانم را بگیر تا بیشتر از این شرم زده نشوم.
  14. رمان: رخنه‌ی حقیقت نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: جنایی، عاشقانه خلاصه: دختری از دل خرابه‌های شهر که وارد دنیای پولدارها می‌شود و زندگیش با خواندن خطبه و گفتن بله تغییر می‌کند. مقدمه: کودکان کار هم حق زندگی دارند، حق شادی و لحظه‌ای آرامش. چه بسیار آدم‌هایی هستند که این حق طبیعی را هم از آنان می‌گیرند.
  15. سلام سارا جون خوبی؟ 

    از خودت بهم خبر بده، خیلی وقته نیستی نگرانت شدم. 

    1. سـانـاز

      سـانـاز

      هم سارا، هم سایه

      جفتشون نیستن خیلی وقته : (

      @s.a @سایه مولوی

    2. سـانـاز

      سـانـاز

      @هانیه پروین کی میتونیم وضعیت بذاریم؟

  16. سلام زهرا جون خوبی؟ 

    از خودت یه خبر بده، خیل وقته نیستی نگرانت شدم

    1. عسل

      عسل

      سلام به مهدیه خودم 

      خوبی

  17. اسم این تکنیک و یادم نیست (لطفا اگه میدونید بهم بگید)
×
×
  • اضافه کردن...