رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    هوش سیاه
  2. ویانا
  3. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    رهگذر
  4. اوینا
  5. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    یتیم خانه ی ایران
  6. آناهیتا
  7. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    اب و اتش
  8. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    از سرنوشت
  9. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    آژانس شیشه ای
  10. مهدیه طاهری

    اخر فیلم

    رهایی
  11. نسترن
  12. نگارین
  13. آسایش
  14. راحیل
  15. خوش اومدی🖐️ 🩷 

  16. تاپیک بزن و اونا رو کپی کن و تو تاپیک جدید بذار.
  17. ‌ پارت هفتاد... هارالد در دل به اودین و فریا التماس می‌کرد که سیگرون بی‌گناه باشد. هنگامی که به خانه‌ی مورد نظرشان رسیدند، از اسب پیاده شدند و بی‌اجازه وارد حیاط شدند. گردا که متوجه حضور کسی در حیاط شد. بلافاصله شمشیرش را برداشت و از خانه خارج شد و با دیدن سربازان و شاه، متوجه همه چیز شد. به سرعت از پله‌ها پایین رفت. سربازان با دیدن شمشیر دست گردا، شمشیرهای‌شان را از غلاف کشیدند که هارالد با برداشتن دست به آن‌ها دستور داد که شمشیرهای‌شان را غلاف کنند. گردا گفت: - مشکلی پیش آمده! شما در اینجا؟... اریک با خشمی که سخت مهار می‌کرد، حرفش را قطع کرد: - سیگرون کجاست؟ گردا که هزاران دروغ در فکر پرورانده بود، با لحنی کنترل شده گفت: - از عصر که رفته، هنوز بازنگشته. اریک قدمی جلو رفت و گفت: - کجا رفته؟ گردا ابرویی بالا انداخت. با تعجبی که خودش هم از آن قانع شده بود، گفت: - او به فرمان شما رفت. اریک جا خورد، لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت: - به فرمان من! چه می‌گویی؟ گردا نگاهش میان اریک و هارالد چرخاند: - عصر دو سرباز به دنبالش آمدند و گفتند شاه اریک یتنسون بزرگ دستور ماموریت سری را داده. سیگرون هم همراهشان رفت. اریک تیز به میسون نگاه کرد و گفت: - من دستور ماموریت سری را داده‌ام؟! میسون رنگش پرید و گفت: - در... در این باره به من چیزی نگفتید. اریک روزانه ده‌ها فرمان صادر می‌کرد، اما هیچ مأموریت سری‌ای را نمی‌توانست فراموش کند. لحظه‌ای طولانی به گردا خیره شد، انگار می‌خواست از روی چهره‌ی او حقیقت را بیرون بکشد. سپس با صدایی آرام اما سنگین گفت: - مأموریت سری! آن هم از جانب من؟ آن دو سربازی که دنبالش آمدند را نشناختی؟ گردا بی‌آنکه پلک بزند، انگار مطمئن باشد که پاسخ درست همین است، گفت: - لباس گارد سلطنتی به تن داشتند. یکی‌ از آن‌ها نامه‌ای با مهر علیاحضرت دستش بود. اما نه، هیچ کدامشان را نشناختم. اریک چند لحظه در سکوت ماند. نگاهش بین گردا و زمین خالی زیر پاهایش رفت‌ و برگشت؛ نه آن‌قدر ساده بود که حرف را بپذیرد، نه آن‌قدر بی‌فکر که همان‌جا گردا را متهم کند. سرش را کمی چرخاند و با صدایی آرام گفت: - گفتی نامه داشتند؟ با مهر علیاحضرت؟ گردا نفسش را آرام بیرون داد: - بله، علیاحضرت. واضح دیدم. اریک لب‌هایش را روی هم فشرد. انگار یک فکر سیاه در ذهنش جرقه زده باشد، آهسته گفت: - بسیار خوب! اگر چنین فرمانی صادر شده، باید اثرش در دفتر مهرها باشد و اگر نباشد… جمله‌ را نیمه‌کاره رها کرد‌؛ گردا خوب می‌دانست که به پایان نرسیدن جمله، یعنی تهدید. میسون مضطرب جلو آمد: - سرورم! یعنی احتمال جعل...؟! اریک با یک نگاه تیز ساکتش کرد. سپس با فاصله‌ی کم رو به گردا ایستاد و با نگاه نافذ گفت: - گردا! اگر کسی از نام من سوءاستفاده کرده باشد، من پیدایش می‌کنم. و اگر تو چیزی را پنهان کرده باشی... و باز هم جمله‌اش ناتمام ماند. گردا بدون پلک زدن سر تکان داد: - همه‌ی آن‌چه را که دیدم، گفتم.
  18. ‌#پارت شصت و نه.. اریک، میسون را کنار زد و وارد زندان شد و هر کسی که سد راهش می‌شد را کنار می‌انداخت. وقتی به سلول آیوار رسید و از خالی بودن آن اطمینان حاصل کرد‌، یقه‌ی اولین سربازی را که دید را گرفت و به دیوار روبرو کوبید و گفت: - از زندان من دزدی شده، نه طلا، نه سکه، بلکه یک انسان؛ و شما بی‌لیاقتان متوجه او نشده‌اید! باید سر از تن‌تان جدا کنم. و سیلی نصیبش کرد و شمشیر از کمر هارالد کشید و به سمت نگهبان گرفت. مرد برای نجات جانش، حرف از زن و بچه‌اش می‌زد. هارالد بین نگهبان و اریک قرار گرفت و گفت: - عمو جان! با کشتن این نگهبان که کاری پیش نمی‌بریم. شما به من فرصت بده، آیوار سلینگر را پيدا می‌کنم. اریک شمشیر را روی زمين انداخت و گفت: - گفته بودم نگهبانان را بیشتر کنید. میسون بلافاصله گفت: - اطاعت امر کردیم، اما انگار سربازان گول آتش را خوردند. اریک مشت‌هایش را فشرد: - او فردا باید اعدام شود، پیدایش کنید. نگاه هارالد به پشت سر اریک افتاد. دختری آشفته و ترسیده، که به دیوار چسبیده بود. هارالد نزدیک رفت و گفت: - تو می‌دانی کار که بوده! دخترک از ترس زبانش بند آمده بود. هارالد به نگهبان اشاره کرد که در را باز کند. دخترک رنگش پرید و بیشتر به دیوار چسبید، انگار که می‌خواست دیوار را بشکافت و فرار کند. هارالد وارد سلول شد و گفت: - تو در کنار آیوار سلینگر هستی، مطمئناً می‌دانی که او چطور رفته. اریک کنجکاوانه نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود. دختر لبان خشکیده‌اش را با زبان تر کرد. هارالد گفت: - بگو تا از جانت بگذرم. دختر زبان باز کرد و گفت: - فردی با شنل مشکی وارد زندان شد و او را با خود برد. هارالد قدمی نزدیک رفت: - او که بود؟ وقتی دختر جواب نداد، اریک گفت: - او را برای بازجویی ببرید. دختر که دیگر تحمل تازیانه و شکنجه را نداشت، به سرعت گفت: - بانوی فاتح او را برد. همه متعجب نگاهش کردند. هارالد گفت: - بانوی فاتح! خودت خوب می‌دانی که سزای دروغ‌گویی چیست. دختر زانو زد و کف دستانش را به هم چسباند، مقابل صورتش گرفت و با صدای لرزان گفت: - به اودین قسم که دروغ نمی‌گویم. خودم دیدم بانوی فاتح را. من دیگر تحمل شکنجه را ندارم. حرفم را باور کنید. اریک نزدیک رفت و گفت: - به سراغ بانوی فاتح می‌روم، اگر درست گفته باشی از جانت می‌گذرم، اما اگر دروغ گفته باشی...! و سکوتی که دختر را وادار به لرزیدن کرد. اریک بلند گفت: - برویم، باید بانوی فاتح را ببینیم. زمانی که رفتند هارالد با خشم خطاب به دختر گفت: - اگر دروغ گفته باشی، خودم جانت را می‌گیرم. و از سلول خارج شد و همراه اریک و درباریان از تالار زندان خارج شد. اریک گفت: - اسبم را آماده کنید، باید برویم. هارالد در نزدیک‌ترین فاصله به او ایستاد: - اجازه دهید من بروم. اریک به سمتش برگشت و گفت: - منتظر بمان. نمی‌خواهم قلبت به مغزت حکم دهد و مانع اجرای عدالت شود. هارالد محکم ایستاد: - نه! وقتی پای خیانت در میان باشد، فقط عقل حکم فرماست. اریک که حرف زدن با هارالد را در آن لحظه، از دست دادن فرصت می‌دانست، به تکان دادن سر اکتفا کرد و به سمت اصطبل رفتند و با همان لباس خواب، سوار اسب شد و همراه بقيه به سمت خانه‌ی سیگرون رفتند.
  19. #پارت شصت و هشت... سیگرون بی‌اهمیت نشست و گفت: - باید عفونت را خارج می‌کردم و خون‌ریزی را هم قطع می‌کردم. آیوار نیشخند زد و زیرلب گفت: - انگار آن دیو بی‌صفت دستم را زخمی کرده! سیگرون نشنیده گرفت و گفت: - به اندازه‌ی کافی استراحت کردی، برویم. آیوار نفسی صدا دار گرفت: - اگر به حرفت گوش نکنم، گردنم را میزنی؟ مگر نه! قبل از اینکه به سیگرون اجازه‌ی حرف زدن بدهد، ادامه داد: - یادت باشد تو به من نیاز داری، نه من به تو. سیگرون نیشخند زد: - تو محکوم به اعدام هستی؛ می‌توانم همین الان گردنت را بزنم و به همه بگویم در حین فرار گیرت انداخته‌ام. آیوار بلند خندید: - انگار آن دخترک زندانی را فراموش کرده‌ای! او مطمئنا تاکنون همه چیز را به همه گفته. سیگرون مقتدرانه گفت: - تو نگران آن نباش. من او را خوب می‌شناسم و می‌دانم که چقدر راز نگه‌دار است، مخصوصا اگر پای جانش در میان باشد. آیوار سر تکان داد: - پس فکرش را کرده‌ای! سیگرون نیشخند زد و از درون بقچه، نانی که داخلش گوشت گذاشته شده بود را درآورد، با دست نصفش کرد و درون بقچه گذاشت و آن نیمه را با دست نیم‌اش کرد و قسمتی را به آیوار داد و قسمتی را خودش خورد. آیوار غذا را در دهان چرخاند و گفت: - گوشت خرگوش! خودت پخته‌ای یا محافظ جان بر کف‌ات؟ سیگرون لقمه در دهانش ثابت ماند و آرام گفت: - گردا. آیوار غذا را قورت داد: - بسیار خوش طعم است! من فکر می‌کردم که او فقط شمشیر کشیدن را یاد دارد، نگو که او کدبانو هم بود. سیگرون حرفی نزد و با به یاد آوردن گردا، دلتنگش شد؛ امیدوار بود باز هم ببیندش، همینطور فریدا را. آیوار با تکه چوبی باریک، بین دندانش را تمیز کرد و گفت: - امشب را باید در این جنگل بمانیم، مواظب خودت باش بانو، چون سالی دنبال دختران مجرد است و بویشان را از فرسنگ‌ها دورتر هم می‌فهمد. سپس قهقهه‌ای سر داد و کنار آتش دراز کشید. سیگرون خسته بود اما می‌ترسید که بخوابد و آیوار فرار کند. سیگرون کنار آتش چنبره زده بود و تمام حواسش، نخست به آیوار و سپس به اطراف بود. آتش را با چوب زیر و رو کرد که صدای شکستن و ترق و تروق چوب‌ها در فضا پیچید. صدای خروپف کوتاه آیوار بلند شد، چنان بیخیال بود که انگار در تشک پادشاهی خوابیده. زمان زیادی گذشته بود که پلک‌های سیگرون سنگين شد و کنار آتش دراز کشید و در کسری از ثانیه خوابش برد. در زمانی که آیوار و سیگرون در جنگل اشباح به خواب رفته بودند، سربازان در داخل قصر دنبال مجرمی بودند که سربازان را به قتل رسانده. شاه اریک در تالار زندان، با خشم و عصبانیت به سربازان نگاه می‌کرد. هارالد به سرعت و نفس زنان خود را به اریک رساند و بعد از تعظیم گفت: - سربازان خبر را به من رساندند، به سرعت خودم را به اینجا رساندم. اریک به هارالد نگاه کرد و گفت: - او را با دستان خودم می‌کشم! چطور جرأت کرده وارد قصر من شود و سربازان و نگهبانان مرا بکشد! هارالد گفت: - چیزی هم برده؟ قبل از اینکه اریک جواب دهد، میسون دارک‌ول به آن‌ها نزدیک شد و گفت: - او یک زندانی محکوم به اعدام را آزاد کرده. اریک و هارالد متعجب به هم و سپس به میسون نگاه انداختند. اریک گفت: - زندانی محکوم به اعدام! منظورت...! میسون که ناگفته حرفش را خواند، گفت: - بله سرورم! آیوار سلینگر را آزاد کرده.
  20. #پارت شصت و هفت... آیوار مدام حرف میزد و با طعنه‌هایش، صبر سیگرون را لبریز کرده بود. سیگرون دیگر تحمل نداشت، با بی‌رحمی شمشیر را کشید و بازوی راست آیوار را خراشید، آیوار ناله‌ای کرد و دستانش را از آرنج خم کرد و دست چپش را به زحمت روی زخم رساند و محکم فشارش داد؛ خون از میان انگشتانش جاری شد. سیگرون گفت: - بهتر است زبانت را ببرم تا دیگر صدایت را نشنوم. صورت آیوار از درد کبود و نفسش سنگین شده بود، متعجب نگاهش کرد و گفت: - پس مهر و محبت بانوی فاتح، یاوه‌ای بیش نبوده. سیگرون شمشیر را زیر گلویش گذاشت، آیوار لحظه‌‌ی کوتاهی با چشمان بی‌حس نگاهش کرد و سپس بلند شد و با او هم قدم شد. نفسش به شمار افتاده بود و دست چپش را محکم روی بازو فشرده بود. سیگرون با هوشیاری اطراف را نظارت می‌کرد و مستقیم می‌رفت. پای آیوار به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد؛ سیگرون با کشیده شدن کمربند، به عقب کشیده شد و برگشت و نگاهش کرد. سپس گفت: - سریع‌تر بلند شو. آیوار که فهمیده بود سیگرون با او شوخی ندارد، روی دو زانو نشست و خواست بلند شد، آرام گفت: - فقط کمی استراحت! سیگرون اطراف را نگاه کرد: - باید به جای امنی برویم، سپس استراحت می‌کنیم. پارچه‌ی اضافی که در بقچه داشت را برداشت و دور بازوی آیوار بست تا جلوی خون‌ریزی را بگیرد. آیوار که از این فرصت کوتاه برای استراحت استفاده کرده بود و حالش بهتر شده بود، بلند شد و همراه سیگرون رفت. صدای جغد و پرندگان شبانه، صدای وزش باد که بین درختان می‌پیچید، صدای خش‌خش برگ‌ها، شکستن چوب‌های زیر پایشان، همه و همه، سیگرون را وادار می‌کرد که با دقت اطراف را نگاه کند. دستانش می‌لرزید اما چشمانش کنجکاو و محکم بود. زمان زیادی گذشته بود ناگهان کمربند داخل دستان سیگرون کشیده شد، وقتی به عقب برگشت. آیوار را دید که با صورت روی زمین افتاده بود. کمربند را محکم نگه‌داشت و با شمشیر آماده‌ی دریدن، نزدیک آیوار رفت و گفت: - چه زمانی مسخره بازی را کنار می‌گذاری! آیوار را هل داد و به کمر خواباند و متوجه بی‌حالی او شد؛ شمشیر را در غلاف گذاشت و چند سیلی به صورتش زد و از بقچه، بطری آب را درآورد و کمی از آن را روی صورت آیوار پاشید، اما او بیهوش شده بود و فقط ناله می‌کرد. سیگرون که دید چاره‌ای ندارد، چوب‌ها و شاخه‌های اطرافش را جمع کرد و آتشی برافروخت‌. نگاهی به دست آیوار انداخت که حتی از دستمال هم خون جاری شده بود. پارچه را باز کرد و کمی از داروی گیاهی که گردا در بقچه گذاشته بود را روی بازوی او گذاشت؛ آیوارِ بیهوش، ناله‌اش بلند شد و دستش کمی لرزید. سیگرون با کمک دو تا چوب، زغال را از درون آتش برداشت و روی بازوی آیوار گذاشت؛ آیوار ناگهان چشم باز کرد و غرید؛ پیش از اینکه بلند شود، سیگرون مانعش شد و گفت: - آرام بگیر! باید خون‌ریزی قطع شود. صدای جلز و ولز گیاهان روی بازوی آیوار بلند شد. آیوار از درد و سوزش می‌لرزید و سیگرون مانع بلند شدنش می‌شد. آیوار همین‌طور که می‌لرزید و داد میزد: - نیازی به محبت کاذبت ندارم، دست از سرم بردار. و با تکان ناگهانی، زغال را کنار انداخت؛ نشست و دستش را فوت کرد. انگار درمانگری سیگرون بی‌اثر نبوده و عفونت‌های زخم، کاملا تخلیه شده بود و روی زخم بسته شده بود. اما هرجا که گیاهی نبود، زغال آن را سوزانده بود و تاول‌های ریز زده بود. آیوار دستش را فوت کرد و گفت: - زنک دیوانه! دستم را سوزاندی.
×
×
  • اضافه کردن...