رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #سیصد و هفتاد و ششمین متن نیمه‌شب آدما خیلی دیر می‌رسن، خیلی دیر محبت می‌کنن، خیلی دیر می‌فهمنت، خیلی دیر پشیمون می‌شن و دقیقا بین همین فاصله‌هاست که از چشمت میوفتن و دیگه هیچ وقت بهشون حسی پیدا نمی‌کنی. 12:12 بیست و چهارم خرداد
  2. پارت صد و ششم اما سعی کردم طوری حرف بزنم که نشون از این نباشه که دارم به آهو توجه میکنم! رفتم کنار مامان و گفتم: ـ اونجا نمیشه مامان! مامان با خشم پرسید: ـ چرا اونوقت؟! با جدیت گفتم: ـ ببینم مگه تو نمی‌خواستی نوه‌اتو ببینی؟! میخوای بفرستیش تو اتاق زیر شیروونی ؟؟ لابد انتظار داری که منم برم اونجا؟! مامان یکم فکر کرد و زیرلب گفت: ـ البته تو هم حق داری! بعدش نشست رو زمین کنار آهو و رو بهش گفت: ـ به محض بدنیا آوردن نوه‌ام، گورتو از این خونه گُم می‌کنی. دلتو به اینجا اصلا خوش نکن. بعدش رو به پریسا گفت: ـ تا زمانی که این قاتل، نوه‌امونو بده دستت، تو اتاق بردیا میمونه دخترم! پریسا که صورتش پر از خشم شده بود و از چشماش آتیش می‌بارید گفت: ـ اما... مامان دستشو برد بالا و گفت: ـ من حرفامو زدم! به من اعتماد کن دخترم. عروس این خانواده فقط خودتی... البته ته دلم خوشحال بودم. بودن با آهو تو اتاقم از بودن با پریسا برام خیلی خیلی بهتر بود. فخری خانوم آهو رو که رو زمین ماتش برده بود و گریه می‌کرد و بلند کرد و بردتش سمت اتاق من...
  3. #سیصد و هفتاد و پنجمین متن نیمه‌شب ناراحت نشو اگه موقع حرف زدن بهت نگاه نمیکنم چون قابلیت اینو دارم به آدما نگاه کنم ولی یدونه از حرفاشونو نشنوم. 23:23 بیست و سوم خرداد
  4. پارت صد و پنجم مامان با پوزخندی رو به آهو گفت: ـ پس یعنی بعد از اینکه نوه منو بدنیا آورد... حرف مامان و قطع کردم و گفتم: ـ آره یعنی بعد از اینکه نوه تو رو بدنیا آورد، می‌ره همونجایی که ازش اومده. زندان براش کافی نیست! باید اینجا بمونه و عذاب واقعی و مجازاتش و به چشم ببینه. خودمم باورم نمی‌شد که داشتم بهش این حرفا رو میزدم اما از صورتش متوجه شدم که با گفتن هر جمله من چقدر قلبش می‌شکنه! هنوزم قلبم قبول نمی‌کرد که یه دختر دبیرستانی چجوری میتونه آدم کشته باشه!! مامان که دید زیادی بهش خیره شدم سریع گفت: ـ باشه بردیا! اتفاقا فکر خوبی کردی، قبوله. پریسا با مخالفت و گریه گفت: ـ مامان من با قاتل شوهرم تو یه خونه نمی‌مونم. شما چجوری اینقدر سریع راضی شدین؟! مامان رو به پریسا گفت: ـ اون قاتل پسر منم هست پریسا! باور کن اگه یکم جلو خودمو نگیرم دلم میخواد خرخرشو بگیرم و همینجا خفش کنم. همون جوری بکشمش که اون بچه منو کشت! آهو با هق هق بلند شد و گفت: ـ من کاری نکردم. مامان با عصبانیت رو بهش گفت: ـ خفه‌شو! بعدش بلند فخری خانوم و صدا زد و وقتی اومد رو بهش گفت: ـ این قاتل و ببرین اتاق زیر شیروونی! مامان چی داشت میگفت؟! اونجا دیگه حتی حیوونا هم نمی‌رفتن از بس کثیف بود. نمی‌تونستم اجازه بدم در این حد بهش ظلم کنه.
  5. #سیصد و هفتاد و چهارمین متن نیمه‌شب ‏عاشق قطع ارتباط با اون دسته از آدماییم که فکر میکنن من همیشه هستم. 13:13 بیست و سوم خرداد
  6. پارت صد و چهارم اونم بدون هیچ حرفی پیاده شد. مچ دستش و محکم گرفتم و راه افتادیم سمت خونه. چشای مش قربون با دیدن آهو گرد شده بود. وقتی اون یه همچین واکنشی داشت، خدا می‌دونه پریسا و مامان چه واکنشی نشون میدادن. فخری خانوم درو برام باز کرد و دم در خشکش زد!! مامان با صدای بلند پرسید: ـ فخری کی اومده؟؟ بردیاست؟؟ با صدای بلند همون‌طور که آهو رو پشت سر خودم کشون کشون میوردم، گفتم: ـ منم مامان! دختری که قراره نوه این خانواده هم بدنیا بیاره و نقش هوو رو فقط بازی کنه هم آوردم... بعدش محکم آهو رو پرت کردم که وسط سالن زمین خورد! گفتم: ـ ایناهاش! مامان با صورتی پر از خشم گفت: ـ بردیا تو با چه جرئتی این قاتل و دوباره آوردی تو خونه من؟؟؟هان؟؟ پشت بندش پریسا، گلدون کنار ستون و پرت کرد براش با عصبانیت گفت: ـ روز عقدت، رفتی قاتل برادرت و از زندان آزاد کردی بردیا؟؟ واقعا که خیلی مردی!! مردونگی ازت می‌باره... آهو هم با گریه فقط می‌گفت: ـ باور کنین من کاری نکردم. پریسا اومد سمتش و سعی کرد بهش حمله کنه که من و مامان جلوشو گرفتیم! آهو با دیدن سالن خونه که مثل محضر شده بود و با دیدن پریسا تو لباس سفید رو بهم گفت: ـ منو آزاد کردی تا بیام عقد تو و زنداداشت و ببینم؟ با خشم رو بهش گفتم: ـ چه انتظاری داشتی؟! باید تقاص پس بدی!! رو به مامان گفتم: ـ مامان یادته تو اتاق بهت گفتم به تصمیمم اعتماد کن؟؟! این دختر یه جون از خانواده ما گرفته و حالا یه جون به خانوادمون میده و بعدش گم میشه بیرون. دختری که نوه خانواده ما رو بدنیا میاره ، آهوئه‌.
  7. #سیصد و هفتاد و سومین متن نیمه‌شب زمانایی که حالم زیاد خوب نیست و می‌خوام سریع‌تر بخوابم تا لحظه بدم بگذره؛ یه رفیق دارم که برام قصه میخونه و اون لحظه من تمام غم زندگیم و فراموش می‌کنم. از همینجا بهت بگم : مرسی که هستی:)) 10:10 بیست و دوم خرداد
  8. پارت صد و سوم بعد ده دقیقه دیدم اومده بیرون و با دیدن من کلی ذوق توی چشماش نشسته. داشت میدوییدم که بیاد تو بغلم اما سریع دستمو بالا بردم که سرجاش وایستاد...اشک روی گونه‌اش سُر خورد و گفت: ـ بردیا من... با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: ـ فکر نکن دلیل اینکه رضایت دادم از زندان آزاد بشی اینه که بخشیدمت! از امروز به بعد یجوره دیگه طوری که من مناسب بدونم، مجازات میشی! دوباره داشت میومد سمتم که خودم و کشیدم عقب و با تهدید گفتم: ـ دیگه به هیچ وجه اینقدر مظلومانه بهم نگاه نکن! تو دیگه برای من اون آهوی سابق نیستی! تو قاتل کیانی! منم دیگه اون بردیای سابق نیستم. اینو توی مغزت فرو کن! دلم برای این حالت صورتش ریش ریش شد دلم نمی‌خواست اما مغزم به حرفای قلبم غلبه کرده بود و می‌گفت که این مدلی رفتار کنم. با جدیت و عصبانیت رو بهش گفتم: ـ سوار شو! بدون هیچ حرفی اومد سوار ماشین شد و تا مسیر رسیدن به خونه، نه من حرفی زدم و نه اون. ولی متوجه بودم که داره ریز ریز اشک می‌ریزه. وقتی جلوی در خونه رسیدیم و منظر بودم تا مش قربون درو باز کنه، گفت: ـ من...من کیان و نکشتم بردیا! حرفی نزدم که وقتی ماشین و بردم تو پارکینگ گفت: ـ یه روز بهت ثابت میشه بردیا! ماه هیچوقت پشت ابر نمی‌مونه. بدون هیچ گونه واکنشی گفتم: ـ پیاده شو!
  9. #سیصد و هفتاد و دومین متن نیمه‌شب سیگارشو خاموش کرد و گفت:‏ حق با تو بود؛ ‏رفتنای واقعی خداحافظی ندارن. 20:20 بیست و یکم خرداد
  10. پارت صد و دوم همین لحظه گوشیم زنگ خورد! آرش بود...سریع سند و امضا کردم و از جام بلند شدم. پریسا با نگرانی پرسید: ـ بردیا کجا میری؟! گفتم: ـ برمی‌گردم. عاقد هم رو بهم گفت: ـ انشالا که برای جفتتون خوش یمن باشه! آدما تشویق کردن و من سریع اون جمعو ترک کردم. دوباره به آرش زنگ زدم و سریع برداشت: ـ الو بردیا چرا تلفنتو جواب نمیدی؟! با کلافگی گفتم: ـ داشتم سند ازدواج امضا می‌کردم. آرش گفت: ـ نمی‌دونم چی بگم والا! انشالا که هرچی خیره پیش بیاد! زنگ زدم بهت بگم که آهو نیم ساعت دیگه از زندان آزاد میشه. مدارکش امضا شده و دست قاضی رسیده و قاضی تایید کرده. گفتم: ـ خوبه! من میرم دنبالش. بعدش از آرش تشکر کردم و گوشیو قطع کردم. داشتم راه می افتادم سمت ماشین که مامان اومد بیرون و صدام زد: ـ پسرم؟ برگشتم سمتش...گفت: ـ با عجله داری کجا میری؟؟! آرش چرا نیومد؟! گفتم: ـ جواب این سوالات رو وقتی برگشتم بهت میگم مامان. بعدش بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم سمت ماشین و با سرعت بالا خودمو به در زندان رسوندم. منتظر موندم تا بیاد بیرون.
  11. #سیصد و هفتاد و یکمین متن نیمه‌شب من پذیرفته ام که گاهی ممکن است ما برای آدمها فقط پناگاهی باشیم تا زمانی که یک خانه امن پیدا کنند و بروند. 12:12 بیست و یکم خرداد
  12. #سیصد و هفتادمین متن نیمه‌شب امروز دوباره دلم یه غم بی‌نهایت داره.‌.. امیدوارم به خوابی طولانی برم و توی واقعیت تا سالیان سال چشمامو باز نکنم! 16:16 بیستم خرداد
  13. #سیصد و شصت و نهمین متن نیمه‌شب ولی من کم کم دارم به این نتیجه میرسم دختری که پدرش دوسش نداشته باشه و تو کل زندگیش تحقیرش کرده باشه رو، هیچکس دوست نداره. حتی اگه اون دختر تمام تلاششو بکنه که از خودش خوبی تو دل آدما بجا بذاره:(( نمی‌شه... 15:15 بیستم خرداد
  14. پارت صد و یکم تا چشمام گرم شد، صدای مامان و بالای سرم شنیدم: ـ بردیا؟؟ همه پایین منتظر توان، تو گرفتی خوابیدی؟؟ چشمام و آروم باز کردم و یه خمیازه کشیدم. مامان برق اتاق و روشن کرد و گفت: ـ پاشو یه آبی به سر و روت بزن! لباستم مرتب کن بیا پایین. عاقد منتظره. روی تخت نیم ‌خیز شدم. مامان داشت می‌رفت بیرون که صداش زدم: ـ مامان می‌خوام یه چیزی بهت بگم! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ باز چی شده؟! رفتم مقابلش وایستادم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ می‌خوام اگه چیزی تو زندگی برامون پیش اومد، به تصمیم من اعتماد کنی! به هیچ وجه تصمیماتم و زیر سوال نبری! مامان آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ باز چیکار کردی بردیا؟! اینجوری که حرف میزنی من بیشتر میترسم. سر مامان و بوسیدم و گفتم: ـ نترس! فقط خواهش میکنم ازت که به تنها پسرت اعتماد کن. مامان هم بغلم کرد و دیگه چیزی نگفت. بعد اون با همدیگه رفتیم پایین. حدود بیست نفر تو سالن نشسته بودن و بزرگای طایفه هم اومده بودن. رفتم سمتشون و دستاشونو بوسیدم و تو جایگاه داماد بدون اینکه به پریسا نگاه کنم، کنارش نشستم. عاقد چندبار متن و برامون خوند و من تمام این مدت داشتم به قاب عکس کیان که روبروم بود، نگاه می‌کردم!! به دوران بچگیامون، به اینکه چقدر همه جا پشتم بود و پای من ایستاد!! به اینکه چه لحظات سختی و کنار هم گذروندیم و آهو باعث شد از ما جدا بشه!! دوباره با اومدن اسمش تو دلم هم عصبانی شدم و قلبم تند تند زد.
  15. #سیصد و شصت و هشتمین متن نیمه‌شب تو کتابخونه نیمه شب نورا به خودش میگه: شاید هدف زندگی، فقط زندگی کردنه... نه موفق شدن، نه خاص بودن! فقط بودن. 10:10 بیستم خرداد
  16. پارت صدم سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...تو راه مدام به حرفای آرش فکر می‌کردم. واقعا برای چی رضایت داده بودم تا آهو از زندان آزاد بشه؟؟! کسی که قاتل برادرم بود. می‌دونستم که مامان و پریسا تو خونه قیامت می‌کنن اما بازم برام مهم نبود و اون ورقه رو امضا کردم و مدام به خودم نهیب میدادم تا یادم نره اون قاتل برادرمه و دوباره دلم برای چشمای معصومش نسوزه. « یک روز بعد » پریسا خفن ترین طراح و دیزاین و دعوت کرد و کل خونه رو گُل کاری کردن. بنظرم با اینکه تقریبا از مرگ کیان، مدت طولانی هم نمی‌گذشت ولی خیلی تونست خوب خودشو جمع کنه و به زندگی برگرده. ذوق و هیجانش برای این عروسی فرمالیته رو اصلا درک نمی‌کردم...امیدوارم دلشو به این عروسی خوش نکرده باشه. که البته بیشتر قدرتش و از این می‌گرفت که مامان پشتش بود. با دیدن من سریع اومد سمتم و خواست بغلم کنه که غیر مستقیم خودمو کشیدم عقب و اونم متوجه واکنش لحظه‌ایه من شد. یکم قیافش رفت تو هم ولی سریع خودشو جمع کرد و با ذوق گفت: ـ خب بردیا چطور شده؟ دوست داری؟ اگه گل ارکیده دوست نداری... حرفش و با بی‌حوصلگی قطع کردم و گفتم: ـ زنداداش تو مثل اینکه خیلی این عقد و جدی گرفتی! اینکارا دیگه برای چیه؟! یه امضا می‌زدیم تموم میشد می‌رفت. پریسا هم لفظ زنداداش گفتن من خیلی رو مغزش بود و هم از اینکه اینقدر راحت تو ذوقش زدم. واقعیت این بود که برام سنگین بود تا قبول کنم اینقدر راحت داره خودشو با زندگی وقف میده و برادرم و به دست فراموشی سپرده. پریسا گفت: ـ اما بردیا من فقط خواستم... دوباره حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ من واقعا خیلی خسته ام. هر وقت عاقد و بزرگای طایفه اومدن، صدام کن تا بیام پایین. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم سمت اتاقم...چندتا از دکمه‌های پیراهنم و باز کردم و خودم و روی تخت ولو کردم. نمی‌دونم چرا این دختر یعنی آهو، چال گونه و چشماش از دیدم کنار نمی‌رفت. چجوری قرار بود تنبیهش کنم و کاری کنم مجازات بشه؟ من که وقتی تو چشماش زل میزدم، حتی خودم هم فراموش می‌کردم.
  17. #سیصد و شصت و هفتمین متن نیمه‌شب فرمول آرامش اینه که بدونی رفتنی میره، اومدنی میاد، موندنی میمونه، شدنی میشه، نشدنی نمیشه و غصه خوردن تو هم هیچ تاثیری تو این رفت وآمدها و شدن و نشدن‌ها نداره. 21:21 نوزدهم خرداد
  18. پارت نود و نهم آرش پرسید: ـ پس چرا این ورقه رو امضا کردید تا آزاد بشه؟! میذاشتی قصاصش کنن تا به جزای کارش برسه. همینطور که بلند میشدم گفتم: ـ چون من تو جهنم من اون عذاب و تجربه کنه. این‌بار تو خونه‌ی من، اون بردیا همیشه مهربون و نمی‌بینه بجاش یه بردیای متفاوت میبینه. آرش گفت: ـ ولی من میگم که بجای قضاوت کردن و بریدن و دوختن قبلش یکم فکر کن. بدون توجه به حرف آرش گفتم: ـ هر ساعتی آزاد که شد، خبرم کن. آرش پرسید: ـ عقدت کیه؟ با بی‌تفاوتی گفتم: ـ فرداست. ـ پریسا نظرش چیه؟! گفتم: ـ من نمی‌دونم اون چه انتظاری داره، اما اون فقط به صورت فرمالیته و روی کاغذ زن من میشه و حتی در نبود کیان، اون هنوزم زنداداش منه و نمی‌تونم به چشم دیگه نگاش کنم. آرش یه نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ شاید نظرت عوض شد! با غضب طوری بهش نگاه کردم که خودش گفت: ـ خیلی خب بابا چرت گفتم! باهاش خداحافظی کردم و گفتم: ـ بهم خبر بده.
  19. پارت نود و هشتم « ساعت چهار بعدازظهر » آرش با تردید بهم نگاه کرد و پرسید: ـ بردیا تو مطمئنی؟؟ سرمو با اطمینان تکون دادم که دوباره آرش پرسید: ـ خاله این‌بار سکته میکنه این موضوع رو بفهمه! پامو روی پام گذاشتم و گفتم: ـ من می‌دونم چجوری قانعش کنم. اگه هم من قبول نکنم که فرمالیته با پریسا ازدواج کنم، یه خونه باید ریخته بشه و مامان بخاطر اینکه این اتفاق نیفته، مطمئن باش که قبول می‌کنه. آرش نفسشو با تندی بیرون داد و گفت: ـ چی بگم والا!! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ تو میتونی کاری کنی که آهو تا فردا آزاد بشه؟! آرش گفت: ـ وقت ملاقات نیست اما تمام تلاشمو میکنم. تو به من اینو بگم که از طرف خانواده معیری وکالت تام داری درسته؟ سرمو تکون دادم که یه ورقه از پوشه‌اش درآورد و گفت: ـ پس اینو امضا کن! ورقه رو بدون خوندن امضا کردم که آرش همزمان گفت: ـ هعی، کی فکرشو میکرد داستان عاشقانه زندگی آقا معلم تا همینجا باشه!! چیزی نگفتم. در خودکار و بستم که دوباره گفت: ـ بردیا ولی من آدمای زیادی رو طی پروسه کاریم دیدم و شناختم. آهو هم دیدم...نمی‌دونم ولی چشمای اون دختر انگار که بیگناه... حرفشو با عصبانیت قطع کردم و گفتم: ـ اون دختر برادر منو کشته آرش! هیچ چیزی این واقعیت رو تغییر نمی‌ده. آرش گفت: ـ درسته که همه مدارک بر علیهشه اما... ـ دیگه اما و ولی و اگر نداره!
  20. #سیصد و شصت و ششمین متن نیمه‌شب باد که می‌وزد، درخت خم می‌شود و برمی‌گردد سرِ جایش. تو گرفتارِ چه طوفانی شدی که به خودت هم برنگشتی؟ 12:12 نوزدهم خرداد
  21. پارت نود و هفتم نمی‌دونم واقعا این تصمیمم برای انتقام گرفتن بود یا اینکه دلم نمی‌خواست آهو قصاص بشه. ته دلم هنوزم باورم داشت اون بیگناهه اما نمی‌تونستم به همین راحتی ببخشمش و از کنار اشتباهش، ساده بگذرم. دو روز بعد سر شام، مامان گفت: ـ بردیا فردا ظهر عاقد میاد خونه و بدون سر و صدا عقدتون می‌کنه. یه قاشق از غذامو خوردم و گفتم: ـ باشه. مامان و پریسا جفتشون تعجب کردن از اینکه اینقدر راحت قبول کردم و چیزی نگفتم. مامان همینطور بهم زل زده بود که گفتم: ـ این موضوع رو قبول می‌کنم. اما منم یه شرطی دارم. مامان یه ابروشو داد بالا و گفت: ـ چه شرطی؟! گفتم: ـ همسر دومم که قراره نوه خانوادمون رو بدنیا بیاره رو خودم انتخاب می‌کنم. مامان غافل از اینکه بدونه چه تصمیمی دارم، شونه‌ایی بالا انداخت و قبول کرد. یه لیوان آب خوردم که مامان گفت: ـ بردیا برای خرید یکسری از وسایل عقد... حرفشو قطع کردم و از جام بلند شدم و با بی‌تفاوتی گفتم: ـ اونو زنداداش خودش حل می‌کنه. از گوشه چشمم متوجه شدم که پریسا از اینکه هنوز دارم بهش زنداداش میگم ناراحت شده اما واقعیت ماجرا اینه که با اینکه دارم باهاش فرمالیته هم ازدواج می‌کنم، ولی حس قبلیم اصلا بهش تغییر نکرده و گارد خاصی مثل قبل نسبت بهش دارم. حتی اگه تو شناسنامه هم اسمش بعنوان زنم بره، اما به چشم من اون برای همیشه زنداداشم میمونه و این حس اصلا قرار نیست تغییر کنه. چون با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده و خشمی که نسبت به آهو داشتم، هنوزم قلبم پیش آهو بود و شبا از ذهنم بیرون نمی‌رفت. نگرانش بودم اما مدام از دست خودم عصبانی می‌شدم و به زورم که شده میخواستم به خودم بقبولونم که این دختر برادرت و کشته اما قلبم حرف حالیش نمی‌شد.
  22. #سیصد و شصت و پنجمین متن نیمه‌شب جیمی: بنظرت هابز زنده میمونه؟ لورنس: نه، اون مرده‌است. با اون دستگاه‌ها دارن زنده نگهش میدارن. جیمی: از کجا می‌دونی زنده نمیمونه؟! لورنس: چون کسی که خودکشی می‌کنه دیگه دلش نمی‌خواد زنده بشه! 20:20 هفدهم خرداد
  23. #سیصد و شصت و چهارمین متن نیمه‌شب آدم اگه بخواد بلده.... اگه نخواد هم بهونه بلده واقعا... 13:13 هفدهم خرداد
  24. پارت نود و ششم مامان با غضب نگام کرد و گفت: ـ بردیا من حرفامو کامل زدم. تموم شد! حتی فرمالیته هم باشه بخاطر رسم و رسوم مجبوری اینکارو انجام بدی! بعدش نگاهی به پریسا کرد و اشکشو پاک کرد و گفت: ـ بابت اون قضیه هم من یکیو میارم و اون بچه رو فقط بدنیا میاره. مادر اصلیش تو میشی دخترم. عروس خانواده ما تویی. بعدش پریسا رو بغل کرد و داشت می‌رفت سمت اتاقش، فخری خانوم و صدا زد: ـ فخری، قرصای منو بیار تو اتاقم. پریسا بعد رفتن مامان رو بهم گفت: ـ بردیا باور کن من... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ باشه برای بعد... منم رفتم سمت اتاقم...رفتم تو بالکن ایستادم و بسته سیگار و از تو جیبم درآوردم و یه نخ برداشتم. چرا همه چیز اینقدر راحت خراب شد؟؟ اون دختر به اون مظلومی و قشنگی قرار بود همسر من بشه. من اصلا قلبم قبول نمی‌کرد که اون دختر قاتل باشه اما من مجبور بودم دلایلی که وجود داشت رو ببینم و نمی‌تونستم چشامو روی حقیقت ببندم. واقعیت ماجرا اینو نشون میداد که آهو کیان رو کشته بود و حتی زنداداشش و خانوم رئوفی هم شهادت داده بودن. مامان هم که این قضیه رسم و رسوم و وسط کشیده بود و شده بود غوز بالا غوز! پریسا رو من حتی نمی‌تونستم به چشم خواهر ببینم چه برسه همسرم!! حتی هیچوقت ازدواجش با کیان رو هم قبول نداشتم. بنظرم اصلا لایق این نبود که تو این خانواده باشه اما مامان بی‌نهایت دوسش داشت و یه تایمی خانواده رو از ورشکستگی نجات داده بود، مامان خودشو بهش مدیون حس می‌کرد. الآنم هر چی که بود یجورایی من باعث این شده بودم بیوه بشه و نمی‌تونستم به رسم و رسوم بی‌تفاوت باشم وگرنه خون ریخته می‌شد. اما سر قضیه همسر دوم که برای خانوادمون نوه بیاره، نمی‌تونستم اجازه بدم که مامان برام تصمیم بگیره. همینطور در حال فکر کردن بودم که چیزی به ذهنم رسید.
  25. #سیصد و شصت و سومین متن نیمه‌شب اگه وقتتو صرف دنبال کردن پروانه ها کنی اونا فرار می‌کنن؛ اما اگه وقتتو صرف ساختن یه باغ زیبا کنی، پروانه خودشون به سمتت میان. و اگه نیومدن تو حداقل یه باغ قشنگ داری. 18:18 هفدهم خرداد
×
×
  • اضافه کردن...