رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و پنجاه و سوم نتونست دهنش رو باز کنه و حتی یه کلمه حرف بزنه؛ فقط با تته پته پرسید. - خاله‌م... به تو خیانت کرد؟ از کجا بدونم دروغ نمیگی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - تو که هر کاری خواستی رو انجام دادی؛ چه لزومی داره بخوام خودمو برات تبرئه کنم و بهت دروغ بگم؟ یکم نگاهم کرد که گفتم: - اون روانشناسی که من رو توی تهران ویزیت می‌کرد، بابت کاری که دنیا با زندگیم کرد، هنوزم هست و داره فعالیت می‌کنه. هر وقت از زندان آزاد شدی، می‌تونی بری پیشش و بخوای که پرونده منو بهت نشون بده و بگه که اون زمان، بخاطر اون خاله‌ت، چه عذابایی کشیدم! از جام بلند شدم و گفتم: - امیدوارم که خدا از تقصیرات جفتتون بگذره اما من بدی‌ای که در حقم کردینو هیچوقت نمی‌بخشم؛ دیگه هم جلوی مسیر من یا خانواده‌م سبز نشو! بعدش با عصبانیت گوشی رو روی میز انداختم و از اون محیط خارج شدم. بالاخره واقعیت رو بهش گفتم و اون حس ندامت رو توی چشم‌هاش دیدم؛ اما دیگه دیر شده بود. خوشحالم که تونستم یه بار دیگه دخترم رو از این مخمصه نجات بدم. همین لحظه گوشیم زنگ خورد، باور بود. با شادی برداشتم و گفتم: - جانم عزیزم؟ صدای شادش تو گوشی پیچید. - بابایی کجایی پس؟ - دارم میام دخترم. وسایلتونو جمع و جور کردین؟ گفت: - آره، فقط تو موندی که باید وسایلتو حاضر کنی. مادرجون اینا منتظرمونن! ماشین رو سریع روشن کردم و گفتم: - الانه که برسم!
  2. پارت سی و چهارم کیان یکم مکث کرد و با حسرت گفت: ـ خوشحالم برات چون بالاخره کسی که دوسش داشتی و پیدا کردی! برای این حالش خیلی دلم سوخت. غم تو چشماش واقعا دلمو آتیش می‌زد اما برای اینکه من چیزی نپرسم سریع خندید و گفت: ـ ولی حواست و جمع کن که خیلی ضایع بازی درنیاری و صبر داشته باشی تا به دل این آهو خانوم هم بشینی! یدونه نون خامه‌ایی برداشتم و گفتم: ـ تمام تلاشم و می‌کنم که به چشمش بیام اما طبیعتاً داخل مدرسه خیلی نمیتونم اینکارو کنم یه موقع بحث میپیچه و به گوش خانوم بابازاده برسه، واقعا بد میشه. کیان با سر حرفم و تایید کرد و گفت: ـ حالا کی میخوای قضیه عروس آینده رو به مامان بگی؟! گفتم: ـ الان وقتش نیست داداش! بذار یکم بگذره و منو آهو صمیمی تر بشیم و وقتی مطمئن شدم که اونم منو میخواد ازش خواستگاری میکنم...فقط... کیان با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ فقط چی؟! با تردید گفتم: ـ نمیدونم، انگار از کسی می‌ترسه...شاید تو خانواده مشکلی داره! یا شایدم به قول خودش هنوز نتونسته مرگ مادرش و هضم کنه! کیان پرسید: ـ آخی، خدا رحمتش کنه! به تازگی از دستش داده؟
  3. پارت سی و سوم بعدش رو کرد سمت منو با خنده گفت: ـ چه خبره؟! چه زیرلب برای خودت میگی؟ گفتم: ـ کیان بالاخره پیداش کردم. کیان ابروهاشو داد بالا و با تعجب پرسید: ـ کیو؟! گفتم: ـ همسر آیندمو دیگه! همون که تو قبرستون دیده بودمش. کیان خندید و گفت: ـ جدی میگی؟! گفتم: ـ آره بخدا. کیان جعبه شیرینی رو باز کرد و با خنده گفت: ـ خب این‌بار کجا دیدیش؟؟ نکنه بازم رفتی سرخاک بابا؟! گفتم: ـ نه؛ این‌بار خیلی اتفاقی دیدمش. سرنوشت دوباره مارو کنار هم گذاشت. کیان یه گاز به نون خامه‌ایی زد و گفت: ـ بگو دیگه پسر! از کنجکاوی مردم. گفتم: ـ رفته بودم به مدیر مدرسه بگم نمی‌خوام کارتونو قبول کنم، یهو آهو وارد شد و فهمیدم شاگرد همون مدرسه هست. کیان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: ـ اوه پس اسمشم آهوئه! معلم همسر آیندت شدی ها؟؟ خندیدم و گفتم: ـ همینطوره.
  4. پارت صد و پنجاه و دوم حرفش رو قطع کردم و با جدیت گفتم: - دنیا بخاطر اینکه من جوابشو ندادم خودکشی نکرد و همه چیزو اشتباه فهمیدی! اومدم این‌جا تا بهت بگم حقیقت این ماجرا چی بود و تو بیخود از من کینه به دل گرفتی؛ دخترمو هم قاطی ماجرا کردی و جوونی خودتو تباه! با تعجب بهم نگاه کرد که ادامه دادم و گفتم: - قبل از این‌که من با غزل ازدواج کنم، از دنیا جدا شدم؛ بخاطر اینکه با پدرم بهم خیانت کرد. یهو انگار صورتش گُر گرفت. پوزخندی زدم و گفتم: - چی شد؟ فکر کردی خاله‌ت یه آدم معصومی بود که از طرف من ترک شده؟ اونم بی دلیل رفته زندان؟ نخیر، با یه باند مافیایی کار می‌کرد که آخرشم دستگیر شد. بعد مدت‌ها اومدش جزیره و فکر کرد می‌تونه احساسات قبل منو نسبت به خودش برگردونه؛ اما اون زمان تا به همین امروز قلب من مال غزل شده بود و فقط به عشق اون می‌کوبید. نه خاله‌ت و نه هیچ دختر دیگه‌ای نمی‌تونست این حس منو تغییر بده! خیلی ازم خواست که ببخشمش اما خیانت تنها چیزیه که بخشش هم برای مرد و هم برای یک زن، سخته! بخاطر عذاب وجدانی که نسبت به من داشت خودکشی کرد. آره، من جواب نامه‌هاشو نمی‌دادم؛ چون من دیگه یه مرد متاهلی بودم که زن داشتم و دخترم هم بدنیا اومده بود. غزل و باور باعث شدن تا به زندگیم برگردم و خوشبختی رو تجربه کنم. پس بیخودی دیگه نشین و خیال‌بافی نکن و مرگ خاله‌تو تقصیر من ننداز. هر کس مسئول زندگیه خودشه. دنیا وقتی که بهم خیانت کرد، منو برای همیشه از دست داد... یکم مکث کردم و ادامه دادم: - و چه خوب که از زندگیم بیرون رفت! باعث شد تا با دوست داشتنی ترین دختر زندگیم یعنی غزل آشنا بشم؛ بابت این موضوع یه تشکر واقعا بهش بدهکارم! قیافه‌ش واقعا دیدنی بود؛ فکر نمی‌کرد پشت چیزهایی که توی سرش بافته بود، چنین واقعیتی وجود داشته باشه! همین‌جور توی سکوت بهم خیره شد. گفتم: - ولی تو از قصد و بدون این‌که خبری از چیزی داشته باشی، دخترمو قاطی کثافت بازیت کردی! اگه از اولش میومدی پیش من، خودم حقیقتو بهت می‌گفتم؛ اما ترجیح دادی راه بدیو انتخاب کنی.
  5. پارت صد و پنجاه و یکم همین‌جور که موهاش رو نوازش می‌کردم، دیدم که دیگه دستش رو روی صورتم حرکت نمیده. خودم رو یه مقدار خم کردم و دیدم که خوابیده. نفس راحتی کشیدم و توی دلم خداروشکر کردم که بعد از این همه اتفاق باز هم کنار هم بودیم و تونستیم از پس این مشکل هم با کمک همدیگه عبور کنیم. «سه روز بعد» امروز زمان ملاقات بود و سرگرد احمدی بهم خبر داد که اون دختره نارین رو هم بالاخره دستگیر کردن. اما من رفتم تا با سمیر صحبت کنم تا بهش بگم ماجرا رو کاملاً اشتباه متوجه شده؛ که من قاتل خاله‌ش نیستم، خاله‌ش بخاطر عذاب وجدانی که نسبت به من داشت و بخاطر اینکه نتونست کنار بیاد، خودش رو کُشت. پشت شیشه‌ی زندان منتظرش نشسته بودم که دیدم با چشم‌های پر از حرص اومد و نشست. بهش اشاره کردم تا گوشی رو برداره و اون هم با اکراه برداشت. یکم مکث کردم و گفتم: - چی شد؟ خیال کردی توی الف بچه می‌تونی پیوند عمیقی که بین منو دخترم هستو پاره کنی و دخترمو نسبت بهم دلسرد کنی؟ پوزخندی زد و گفت: - یه جورایی هم موفق شدم؛ دخترت... حرفش رو قطع کردم و گفتم: - دخترم از پس تمام بلاهایی که سرش آوردین، با کمک پدر و مادرش برومده و حالا خداروشکر حالش خوبه؛ اما تو تموم جوونیتو اینجا می‌گذرونی آقا سمیر! شاید من اشتباهی که نسبت به خودم بشه رو ببخشم؛ اما دخترم نقطه ضعف و خط قرمز منه و کسی که باعث آزارش شده باشه رو عمراً نمی‌بخشم! با کلافگی نگاهم کرد و گفت: - حوصله‌ی شنیدن حرفاتو راجع به دخترت ندارم. اگه کار دیگه‌ای...
  6. پارت صد و پنجاه با ذوق نگاهم کرد و گفت: - منم عین بچگیا به ریشت دست بزنم؟ خندیدم و گفتم: - باشه، برو اون طرف‌تر. سریع روی تخت جابجا شد. من هم کفش‌هام رو درآوردم، کنارش دراز کشیدم و مثل بچگی‌هاش، محکم بغلش کردم. همون‌جوری که به ریشم دست می‌زد، صدام زد. - بابا؟ - جانم؟ - برام یه چیزی بخون. لبخندی زدم و گفتم: - چی دوست داری برات بخونم؟ گفت: - نمی‌دونم؛ هر چی خودت فکر می‌کنی که باعث می‌شه خوب بخوابم و این چیزایی که برام اتفاق افتاده رو حداقل یکمی کم‌رنگ می‌کنه. یکم فکر کردم که یاد آهنگ معین افتادم؛ آروم زیر گوشش، شروع به خوندن کردم. - ( چشماتو وا کن و ببین، ببین که بابا اومد بابا با یک عروسک، خوشگل و زیبا اومده چشماتو تو چشم بابا، یه بار باز و بسته کن نظر به حال دل این، عاشق دل شکسته کن چه شب‌هایی به شوق تو اومدم و خواب بودی تو دست‌های عاشق من، همیشه کم یاب بودی، همیشه کم یاب بودی این‌ها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری، به جایی راهی نداری کبوتر دو برجم، الهی که فدات بشم نذار که بیچاره‌ی اون گریه‌ی بی‌صدات شم، گریه‌ی بی‌صدات شم من واسه‌ی تو دلواپسم، تو واسه‌ی عروسکات من واسه‌ی تو می‌میرم، تو واسه‌ی بازیچه.هات دل‌شادم از شادی تو، سرمستم از خنده‌ی تو اما ته دل نگران، برای آینده‌ی تو این‌ها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری، به جایی راهی نداری)
  7. #سیصد و ششمین متن نیمه‌شب دیگه برام مهم نیست که دیگران ازم چه برداشتی دارن و چطور قضاوتم می‌کنن! من خودم رو میشناسم و می‌دونم چه چیزایی رو از سر گذروندم؛ چیزایی که شما هرگز درکش نمی‌کنید. 11:11 بیست و پنجم اردیبهشت
  8. #سیصد و پنجمین متن نیمه‌شب شبا به رویام فکر میکنم... چون اون تنها کسیه که وقتی چشمام و میبندم، قلبمُ بغل می‌کنه و من آروم میشم... 2:02 بیست و چهارم اردیبهشت
  9. پارت سی و دوم ـ شام نمی‌خوری؟! ـ نه مرسی اشتها ندارم. بعدش بدون هیچ حرفی، درو بست. یه نفس راحت کشیدم و دفترو گذاشتم توی کشوم‌ و امشب برخلاف بقیه شبا با امید و آرزو خوابیدم. ( بردیا ) یه جعبه شیرینی خامه‌ایی خریدم و رفتم شرکت. طبق معمول همه مشغول کار بودند. کیان واقعا سر کارش آدم با سیاستی بود و بقیه ازش حساب می‌بردن. در عین حال هم خیلی آدم مهربونی بود و دوسش داشتن و تقریبا تمام کارگرا ازش راضی بودن. از منشی پرسیدم: ـ ببخشید آقا کیان تو دفترشونن ؟! منشی گفت: ـ وقت قبلی داشتین؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ برادرشم. منشی که یهو جا خورد از جاش بلند شد و با شرمندگی گفت: ـ شرمنده من واقعا نمی‌دونستم. با آرامش گفتم: ـ ایرادی نداره. اونم لبخندی زد و گفت: ـ بله آقای مهندس تو دفترن. بفرمایید. تشکر کردم و وارد اتاق شدم. کیان داشت با تلفن صحبت می‌کرد که با حالت آروم و ذوق گفتم: ـ بالاخره پیداش کردم. بعدش شیرینی رو از روی میز هل دادم سمتش. کیان با تعجب بهم نگاه می‌کرد و به کسی که پشت خط بود گفت: ـ من بعداً باهاتون تماس میگیرم.
  10. پارت صد و چهل و نهم رو بهش گفتم: - می‌دونی با چی می‌تونی جبران کنی؟ بعدش بهم نگاهی کرد که به کالیمبا اشاره کردم و گفتم: - با یاد گرفتن ساز جدید؛ من به کمک دخترم توی رستوران و ساز زدنش احتیاج دارم. سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. غزل گفت: - تازه کوهیار هم از دستت شاکیه؛ گفت در اسرع وقت بابت تمرین گیتار باید بری پیشش! باور «اوف» بلندی کشید و گفت: - پوستمو می‌کنه! گفتم: - بیخود می‌کنه! بعدش سه تامون باهم خندیدیم. تا شب کنار هم بودیم؛ تا اینکه غزل گفت برای اینکه بره دوش بگیره می‌خواد به خونه بره. من هم گفتم من پیش باور می‌مونم. وقتی که رفت، باور همین‌طور بهم خیره شده بود. خندیدم و گفتم: - چرا اینجوری نگاهم می‌کنی بابا؟ گفت: - بابا من خیلی تشنمه! دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم: - دخترم، تا فردا طاقت بیار؛ هر طوری که هست با دکترت صحبت می‌کنم. با ناله گفت: - بدنمم خیلی درد می‌کنه. نگاهش کردم و گفتم: - بغلت کنم عین قبلنا؟
  11. پارت صد و چهل و هشتم باور و من هم‌زمان باهم خندیدیم. توی بغلم گرفتمش و گفتم: - من که خاک پای شما هستم همسر عزیزم! بعدش نگاهی به باور انداخت و با حالتی شاکی گفت: - آره می‌بینم؛ از وقتی این دختره‌ی لوس رو بدنیا آوردم، از توجهت به من خیلی کم شده! باور همون‌طور که می‌خندید گفت: - مامان! غزل نتونست بازیش رو ادامه بده؛ بالاخره با خنده‌ی باور، زیر خنده زد، گونه‌ی باور رو محکم بوسید و گفت: - آخیش، بالاخره تونستم بخندونمت؛ خیلی وقت بود صدای خنده‌ی از ته دلت رو نشنیده بودم. من هم مثل غزل خوشحال بودم که بالاخره، دخترم داشت روحیه خودش رو پیدا می‌کرد؛ همچنین متوجه شد که پدر و مادرش همیشه صلاحش رو می‌خوان و در هر صورتی پشت بچه‌شون وایمیستن. تجربه بدی داشت و رکب بدی از رفیق صمیمیش خورد؛ اما فهمید بعضی اوقات، باید از دید پدر یا مادرش به موضوعات نگاه کنه. وقتی توی بغل غزل بود، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: - بابا تو هم بیا؛ دوتاتونو محکم بغل کنم. دلم برای لحظه‌های سه‌تاییمون خیلی تنگ شده بود! من هم با خوشحالی توی بغل دخترم رفتم و صورتش رو بوسیدم‌. باور گفت: - به جفتتون یه معذرت خواهی بزرگ بدهکارم.
  12. پارت صد و چهل و هفتم می‌خواستم بهش بگم که زود قضاوت کرده و اصل ماجرا چیزه دیگه‌ای بود. همین که قرار بود به سزای عملشون برسن، خیالم راحت شده بود کاری که با دخترم کردن، بی‌جواب نمی‌مونه. سمت خونه رفتم. عیدی‌ای که قرار بود بهش بدم رو برداشتم و سمت بیمارستان راه افتادم. می‌دونستم الان چیزی که براش خریدم، بیشتر از هر زمان دیگه‌ای بهش آرامش میده. در اتاق رو باز کردم و دیدم غزل و باور کنار هم نشستن و دارن عکس‌های گالری گوشی غزل رو میبینن. باور با دیدن من، با همون بی‌حالیش گفت: - اومدی بابا! لبخندی بهش زدم و گفتم: - ببین برات چی آوردم! کادوش رو سمتش گرفتم. با تعجب نگاهش کرد و پرسید. - این چیه؟ گفتم: - عیدی امسالت بود، سال تحویل پیشمون نبودی وگرنه همون زمان بهت می‌دادمش. با ناراحتی سرش رو پایین انداخت. غزل رو بهش گفت: - الان دیگه وقت ناراحت شدن نیست؛ باز کن ببین بابا برات چی خریده! آروم کاغذ کادو رو باز کرد و از داخلش، کالیمبا رو بیرون آورد و با ذوق گفت: -وای بابا؛ همونیه که می‌خواستم! دوباره ذوق چشم‌هاش برگشته بود و بخاطرش واقعاً خدا رو شکر می‌کردم. غزل یهو دست به سینه ایستاد و گفت: - واقعاً که پیمان؛ همش به دخترت توجه کن! پس من چی؟
  13. پارت سی و یکم بدجوری تو دلم جا باز کرده بود و هر مشتری که میومد مغازه نمی‌تونستم حواسم و درست جمع کنم. فردا روزی بود که ساعت آخرش درس فیزیک داشتیم و بی صبرانه منتظر بودم تا ببینمش! شب ساعت نه مغازه رو بستم و راه افتادم سمت خونه. درو باز کردم و دیدم حانیه طبق معمول روبروی تلویزیون لم داده و با دیدن من گفت: ـ مشتری امروز زیاد بود؟! همینجور که می‌رفتم اتاقم، گفتم: ـ معمولی، مثل روزای دیگه... باز دوباره زیرلب مشغول غرغر کردن شد اما بهش اهمیت ندادن و با لبخند روی تختم دراز کشیدم و صورت بردیا تو ذهنم نقش بست! دستم و روی قلبم گذاشتم و گفتم: ـ خدایا بهم کمک کن اگه به صلاحت نیست از ذهنم بیفته لطفاً. اما اصلا دلم نمی‌خواست قبول کنه؛ رفتم پشت میز نشستم تا کاری که بهم گفته بود رو انجام بدم. یه دفتر سررسید از تو کمد برداشتم و شروع کردم از احساساتم راجب زندگی نوشتن: از بدیهایی که آرمان بهم کرده بود و همیشه تحقیرم می‌کرد، از حانیه‌ایی از فاز عروس بودن درومده بود و حالا رییس خانواده شده بود؛ از بابایی که بعد از فوت مامانم بچهاشو بدون هیچ حرفی پشت سر خودش رها کرد و رفت...از تنهاییام نوشتم و آخرش نوشتم: ـ کاش اونم دوسم داشته باشه! اما جرئت نداشتم اسمش و روی کاغذ بنویسم و تا صدای پا شنیدم، سریع دفتر رو بستم که جانبه انگار مچم رو گرفته باشه گفت: ـ داشتی چیکار میکردی؟! خیلی عادی گفتم: ـ داشتم درس میخوندم.
  14. پارت سی‌ام مطمئنم اونم حس منو داشت...لبخندی و نگاهش واقعا منو خیلی به خودش جذب می‌کرد و اگه چاره داشتم همین امروز بهش پیشنهاد ازدواج میدادم اما باید صبر می‌کردم. خواستم این خوشحالی رو اولین نفر با کیان شریک بشم، بنابراین راه افتادم سمت شرکت. ( آهو ) باور کردنی نبود اما همون مرده رو امروز دوباره تو دفتر خانوم مدیر دیدم. همون که وقتی رفتم سر خاک مامان، از دور نگاهم می‌کرد. واقعیت این بود که خیلی نگاهش بهم حس خوبی میداد و با نگاهاش انگار قلبم میخواست از سینه بیرون بزنه! نمی‌فهمیدم که دفتر خانوم مدیر چیکار داره اما احتمالا به زودی می‌فهمیدم. بعد از امتحان رفتم وسایلم و جمع کنم که برم مغازه حانیه تا اینکه دیدم دم در توی ماشین نشسته و ازم خواست تا منو برسونه! می‌ترسیدم که آرمان یا یکی منو ببینه و به گوشش برسونه اما باز ته دلم به خودم گفتم رفته مکانیکی و به حرف قلبم گوش دادم و سوار ماشینش شدم. بی‌نهایت آدم مهربونی بنظر می‌رسید. چیزی که من اصلا توی زندگیم بجز مادر خدابیامرزم ندیده بودم. خیلی دلم میخواست وقتی داشت باهام حرف میزد، مدام بهش نگاه کنم اما واقعیت اینه که خیلی خجالت می‌کشیدم. اینقدر قلبم تند تند میزد که حس می‌کردم الانه که ضایع بشم و مرده متوجه حسم بشه! اسمش و نمی‌دونستم...اما حرفایی بهم زد که خیلی احتیاج داشتم بشنوم! از اینکه چطوری با غم از دست دادن مادرم کنار بیام. دوست داشتم تا ابد کنارش بشینم و فقط باهام حرف بزنه! فهمیدم که اسمش بردیاست و جای معلم فیزیک مدرسمون اومده و قراره از این به بعد، بردیا بهمون فیزیک یاد بده. من از همین الان غصم گرفت، اینقدر که ازش خوشم اومده بود، چجوری میخواستم سر کلاس ضایع بازی درنیارم و به حرفاش گوش بدم؟!! خدا واقعا بهم رحم کنه. سر خیابون پیاده شدم چون دوست نداشتم یکی از آشناها ببینه و به گوش حانیه یا آرمان برسونه...منتظر شدم تا ماشینش کاملا از دیدم محو شد و بعد رفتم در مغازه رو باز کردم...اصلا حواسم سرجاش نبود!! بیخودی لبخند میزدم و وقتی تو آینه مغازه خودم رو می‌دیدم حرفش تو گوشم اکو می‌شد: ـ برای اینکه دلت نگیره و چال گونه‌ات همیشه مشخص باشه، هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم. تابحال هیچوقت کسی از چال صورتم تعریف نکرده بود. هیچکس اینجوری که این آدم بهم توجه کرد، توجه نکرده بود.
  15. پارت بیست و نهم همینجور غمگین نگاهم کرد و گفت: ـ ولی به همین سادگیها نیست! گفتم: ـ من وقتی بابامو از دست دادم تا یه مدت اصلا نتونستم با مرگش کنار بیام! بعدش مادرم بهم گفت اگه برای کسب که از دست دادی نامه بنویسی و از احساساتت بهش بگی، ناخودآگاه از غم روی دلت کم می‌کنه و کاری می‌کنه که اتفاقی که برات افتاده رو بپذیری! من اینکارو انجام دادم و واقعا بهم کمک کرد. حس میکنم می‌تونه به تو هم کمک کنه! بهم خیره شد و با لبخند گفت: ـ سعی خودمو می‌کنم که انجامش بدم. ممنون که باهام درمیون گذاشتین! وقتی لبخند میزد، چال گونه‌هاش تو صورتش خیلی به چشم میومد. اینقدر دوست داشتنی بود که حتی یذره هم نمی‌خواستم ازش دور بمونم و دلم میخواست تا ابد کنارم باشه و من فقط نگاش کنم اما باید خودمو کنترل می‌کردم...تا زمانی که اونم همون حسی که باید بهم داشته باشه، باید خودمو کنترل می‌کردم و کاری کنم بهم اعتماد کنه و تو دلش جا باز کنم. که البته اونجوری که من از نگاهاش متوجه شدم، اونم حس بدی بهم نداشت...ولی باید زمان می‌گذشت تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم. خداروشکر که از این به بعد حداقل تو مدرسه میتونم هر روز ببینمش! و واقعا واسه این موضوع خیلی خوشحال بودم. بالاخره از نگاه کردن بهم دل کندیم و آهو گفت: ـ دستتون درد نکنه؛ هم بابت اینکه منو رسوندین و بابت حرفایی که بهم زدین. گفتم: ـ خواهش میکنم آهو خانوم؛ هر وقت دلت خواست و احتیاج داری بدون که میتونی باهام حرف بزنی. برای اینکه دلت نگیره و همیشه چال گونه‌ات مشخص باشه، هر کاری از دست بربیاد میکنم. واسه اولین بار با صدای بلند خندید و گفت: ـ خیلی ممنونم. چشم . براش بوق زدم و ازش دور شدن اما از آینه جلوی ماشین یکسره نگاهش می‌کردم.
  16. واههههااااااااای ببین سایان چ کرده🥹😭😍😍😍😍😍 همه رو دیوونه کرده👏🤌🤌 چههه کردی سایان!!، دمت گرم. فوق العاده شد مطمئنم با این جلدی که زدی، بازدیدا دو برابر میشه😎
  17. نههه😭😭 میتونی تو سایت یوآپلود بذاری؟ جفتش برام باز نمیکنه
  18. پارت صد و چهل و ششم سرگرد احمدی گفت: - با توجه به چیزایی که تعریف کردین و مدارکی که ارائه دادین؛ بله، الان یه گروه می‌فرستم که برن دنبالشون. فقط اون گزارش هم لطفا بیارین تا ضمیمه پرونده‌شون بشه. - حتماً! با سرگرد احمدی خداحافظی کردم و سریع خودم رو به بیمارستان رسوندم تا اون گزارش رو ببرم و بهش بدم. تقریباً دو ساعت بعد، خود سرگرد احمدی باهام تماس گرفت: - الو آقای راد؟ با استرس از جام بلند شدم و گفتم: - سرگرد دستگیرشون کردین؟ سرگرد احمدی گفت: - پسره رو گرفتیم؛ ولی دختره متأسفانه داره از راه دریایی خارج می‌شه. هرچند قراره راهشون رو ببندیم و در اسرع وقت دختره هم بازداشت می‌شه! گفتم: - سرگرد، می‌تونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ - بفرمایید؟ - می‌تونم قبل از اینکه سمیر به بازداشتگاه منتقل بشه، باهاش صحبت کنم؟ سرگرد احمدی گفت: - بخاطر پروسه اداری که داره طی می‌کنه، الان ممکن نیست آقای راد؛ اما وقتی منتقل شد، می‌تونین توی وقت ملاقات بیاین و باهاش صحبت کنین. - باشه خیلی ممنونم!
  19. پارت صد و چهل و پنجم غزل رو بهش گفت: - قضیه‌ش مفصله دخترم، بعدا بهت میگم. باور با ترس پرسید. - بابا تو... گفتم: - این پسره همه چیزو اشتباه فهمیده؛ هر وقت که رفتم ملاقاتش تو زندان، براش میگم که موضوع از چه قرار بوده. داشتم می‌رفتم که غزل پرسید. - کجا می‌ری پیمان؟ گفتم: - اداره آگاهی، شاید اشتباهی که دیگران نسبت به خودم کردنو ببخشم؛ اما اگه باعث اشک دخترم بشن، اصلا نمی‌بخشم. باور لبخندی بهم زد و گفت: - مواظب باش بابا! به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - منتظرم بمونین تا برگردم. از در بیمارستان بیرون رفتم. سریع خودم رو به آگاهی رسوندم و برای سرگرد احمدی، تمام قضایا رو توضیح دادم. سرگرد احمدی گفت: - گزارش وضعیت جسمانی دخترتون هم آوردین؟ گفتم: - همرام نیست ولی می‌تونم بیارم! سرگرد احمدی چند تا ورقه رو سمتم گرفت و گفت: - پایین این ورقه‌ها رو لطفاً امضا کنین! رو بهش گفتم: - بعد از این‌که امضا کردم، نارین و سمیر دستگیر می‌شن درسته؟
  20. #سیصد و چهارمین متن نیمه‌شب این روزا هر وقت صبح از خواب بیدار میشم این آهنگ یاس توی ذهنم پلی میشه: من کسی نیستم با این زخم‌ها دردم بگیره... ولی این اشکا رو کی میخواد گردن بگیره! 9:09 بیست و چهارم اردیبهشت
  21. پارت صد و چهل و چهارم باور بهمون نگاه کرد. گفتم: - چی شده؟ اشکش رو پاک کرد و گفت: - هیچی بابا، دارم خداروشکر می‌کنم که شما دوتا رو دارم. ممنون که هیچوقت سرزنشم نکردین، باورم کردین و همیشه پشت من وایستادین. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: - من از خدا ممنونم که همچین دختری بهم داده؛ دختری که از دیدنش سیر نمی‌شم. غزل یهو گفت: - اوه داره حسودیم می‌شه ها! من و باور جفتمون خندیدیم و باور گفت: - مامان، خودت می‌دونی بابا چقدر دوستت داره! با عشق به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - دوتا دلیل برای زندگیم دارم که عاشقشونم. باور یهو گفت: - بابا، من باور نکردم اما سمیر چرا انقدر نسبت به تو کینه به دل گرفته؟ چرا میگه که تو باعث مرگ خاله‌ش شدی! با تعجب پرسیدم. - من؟ خاله‌ش کیه؟ باور گفت: - می‌گفت که خاله‌ش خیلی دوستت داشته و بهت نامه می‌نوشت. وقتی از جانب تو ناامید شد، خودکشی کرد. یعنی خاله‌ش تنها تکیه گاه سمیر بوده و بعد اون بردنش پرورشگاه. در اصل بخاطر همین منو اونجا نگه داشت که از تو انتقام بگیره! فکر کردم. هم‌زمان من و غزل به هم نگاه کردیم و غزل گفت: ـ پیمان... این پسره... یعنی... گفتم: - خواهرزاده دنیاست! باور پرسید. - دنیا دیگه کیه؟
  22. پارت بیست و هشتم داشت پیاده می‌شد که گفتم: ـ میتونم یه سوال بپرسم! ـ البته.. ـ من...راستش اون روز شما رو توی... ادامه جملم و گفت: ـ آره یادمه، تو قبرستون منو دیدین! لبخندی زدم و پرسیدم: ـ اون روز خیلی ناراحت بودی؛ میخواستم بدونم کسی رو تازه از دست دادی؟ آهی کشید و گفت: ـ نه تازه از دست ندادم اما غم از دست دادنش هم برام عادی نمیشه...مادرم...خیلی دلتنگش میشم! بعد که بهم نگاه کرد، دیدم چشماش پر اشک شده. سریع هم گفت: ـ همش سعی میکنم گریه‌ام نگیره اما نمیتونم! یدونه دستمال بهش تعارف کردم و گفتم: ـ راحت باش؛ گریه آدم و سبک‌ می‌کنه! اشکشو پاک کرد و پرسید: ـ شما چی؟؟ گفتم: ـ منم پدرم و از دست دادم. می‌دونی من فکر میکنم آدمی که میمیره، همراه باهاش نزدیکاش و کسایی که دوسش داشتن هم یدور میمیرن... تایید کرد و ادامه دادم: ـ اما باید یاد بگیریم که زندگی ادامه داره و نباید تو یه نقطه گیر کنیم. مگه نه؟!
  23. پارت صد و چهل و سوم اون هم از طریق پسری به اسم سمیر. از اینکه فکر می‌کرد اون شب، اون پسر بهش کمک می‌کنه؛ اما سعی کرد ارتباط من و دخترم رو قطع کنه و خواست با دادن قرص‌های اعتیاد کننده کاری کنه که من بیشتر عذاب بکشم. از وضعیت باور سوء استفاده کرد، کنارش عکس ناجوری گرفت و تهدیدش کرد اگه خونه‌ش رو ترک نکنه، این عکس‌ها رو پخش می‌کنه و آبروش رو توی کل جزیره می‌بره. باور قسم می‌خورد که تمام این مدتی که اون‌جا بود، به خاطر مصرف اون قرص می‌خوابید؛ چون بدنش یاریش نمی‌کرد که بتونه سرحال باشه. تا این‌که اون روز حرف‌های نارین و سمیر رو می‌شنوه و متوجه می‌شه پشت سرش چه نقشه‌ای کشیدن. مابین تعریف کردنش، مدام دست و پاهاش رو دست می‌زد و با ناله می‌گفت: - بابا هم تشنمه و هم خیلی بدنم درد می‌کنه، حداقل یه مسکن بهم بدین؛ خواهش می‌کنم! این حالت عاجزانه‌ش آتیشم می‌زد؛ اما چاره‌ی دیگه‌ای نبود و دکتر گفته بود، نباید چیزی بخوره و درد بدنش رو هم باید تحمل کنه. رو بهش گفتم: - دخترم، باید تحمل کنی! می‌دونم سخته؛ ولی طاقت بیار! به تخت پشت سرش تکیه داد و گفت: - آی! خیلی درد دارم! من و غزل جفتمون به هم نگاه کردیم؛و این‌که کاری از دستمون برنمیومد، بیشتر ناراحت‌مون می‌کرد. غزل برای این‌که حال و هواش رو عوض کنه، رو بهش گفت: - می‌دونی بعد از اینکه از این‌جا مرخص شدی چیکار می‌کنیم؟ باور با تعجب بهش نگاه کرد و غزل گفت: - من و تو و پیمان، باهم دیگه می‌ریم شمال تا یکم حال و هوا مون عوض شه. یادته چند ماه پیش می‌گفتی دلت هوس جنگل شمال رو کرده؟ با ذوق سرش رو تموم داد. غزل رو به من گفت: - بعد از این‌که باور مرخص شد، باهم می‌ریم؛ مگه نه پیمان؟ سریع گفتم: - معلومه می‌ریم. تازه سیزده بدر توی شمال کلی هم خوش می‌گذره!
  24. پارت بیست و هفتم با تعجب گفت: ـ جدی؟! خندیدم و گفتم: ـ آره آهو خانوم! گونه‌هاش سرخ شد و برای چند دقیقه بهم خیره شدیم تا اینکه صدای بوق ماشین‌های پشت سرمون رو شنیدم...یهو آهو به خودش اومد و گفت: ـ ببخشید...سبز شد! ـ اصلا حواسم نبود! یکم که رفتیم جلوتر گفت: ـ من همینجا پیاده میشم! گفتم: ـ خونتون اینجاست؟ گفت: ـ نه می‌خوام برم مغازه زنداداشم...بخاطر همین...بعدشم اینجا پیاده بشم بهتره، چونکه...چونکه... انگار دلش نمی‌خواست دلیلش و بگه اما من حدس میزدم که هر چی هست از یکی می‌ترسه! شاید پدر شایدم مادرش... بنابراین گفتم: ـ اگه سختته ، خودتو اذیت نکن! زدم کنار و با لبخند گفتم: ـ خیلی ازتون ممنونم آقای...ببخشید شما فامیلیتون... همینطور که خیره تو چشماش بودم، گفتم: ـ اسمم بردیاست! لبخندی زد و دوباره گفت: ـ ممنونم آقا بردیا!
×
×
  • اضافه کردن...