رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #سیصد و شانزدهمین متن نیمه‌شب آقای یگانه شما درست میگفتین: سرگرمیه تو ... شده بازی با این دل غمگین و خسته ام یادت نمیاد، اون همه قول و قرارایی که با تو بستم! با این همه ظلم، تو ببین باز چجوری پایِ این همه قول و قرارا من نشستم... 19:19 بیست و هشتم اردیبهشت
  2. پارت چهل و ششم آرمان از جاش بلند شد. دستاشو پشت کمرش گره زده بود. بهم نزدیک و نزدیکتر میشد. اینقدر رفتم عقب تا به دیوار پشت سرم برخورد کردم. یهو دیدم از پشت کمرش، کمربندش و آورد بالا و کوبید تو صورتم. اونقدر جاش روی صورتم می‌سوخت که پخش زمین شدم. بعدش با فریاد گفت: ـ تو چطور جرئت می‌کنی ما رو بپیچونی و با پسر غریبه اینور اونور بری؟؟ هان؟؟ یدونه دیگه خوابوند تو گوشم و گفت: ـ که کلاس جبرانی داشتی آره؟؟! کل محل دارن راجبت حرف می‌زنن. با کی میری؟؟ اون طرف کیه؟؟ بگو بیا الان نجاتت بده دیگه!! موهامو می‌کشید و با دست دیگه‌اش مشت میزد تو صورتم. تمام وجودم درد گرفته بود و اصلا بهم اجازه توضیح دادن نمی‌داد. و جالب اینجا بود حانیه پاشو رو پاش گذاشته بود و به این صحنه خیره شده بود و دم نمی‌زد. خلاصه اینقدر کتکم زد که خودش خسته شد! از جاش بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ گوشیتو بده به من! از گوشه لبم خون میومد و اصلا نمی‌تونستم حرف بزنم اما با چشمام به کیفم اشاره کردم. رفت سراغ کیفم و گوشیو از توش درآورد و رو بهم گفت: ـ برو گمشو تو اتاقت، ریختتو نبینم. داشت می‌رفت سمت اتاقش که رو کرد سمت من و با حالت تهدید گفت: ـ از این به بعدم مدرسه تعطیله، میتمرگی تو خونه و هیچ جا نمیری! بعدشم رو کرد سمت حانیه و گفت: ـ در اتاقم قفل کن. حانیه بالاخره از روی مبل بلند شد و بالا سرم وایستاد و گفت: ـ همینو میخواستی؟! پاشو دستتو بده به من کمکت کنم صورتتو بشوری! ترجیح میدادم بمیرم تا دست کمک اینو بگیرم. چشمام از درد سرم تار میدید...به زور خودمو از جام بلند کردن و رفتم سمت دستشویی...خودمو وقتی تو آینه دستشویی دیدم، وحشت کردم. به وره صورتم کلا کبود شده بود و گوشه لبمم کامل زخم شده بود. دوباره بردیا اومد تو ذهنم...کاش الان پیشم بود و منو از این جهنم نجات می‌داد اما اونقدر دوسش داشتم که دلم میخواست بیخیالم بشه و خودشو با آرمان درگیر نکنه...دلم نمی‌خواست آرمان بلایی سرش بیاره.
  3. پارت چهل و پنجم بردیا هم سریع بلند شد و گفت: ـ بریم! رفت حساب کرد و برای اینکه من بیشتر از این استرس نگیرم، منو رسوند سر کوچه. از کوچه تا خونه رو با سرعت میگ میگه رفتم و دیدم در کمال تعجب کسی خونه نیست! یه نفس راحت کشیدم...از بس دویده بودم، قلبم داشت میومد تو دهنم. کیفم و گذاشتم کنار تختم و خودمو روی تخت ولو کردم...به امروز فکر کردم! به اینکه چقدر کنار بردیا بعد مدتها احساس خوشحالی کردم. امید داشتم که زندگی حداقل این خوشی رو ازم نگیره. ( دو هفته بعد ) ارتباط منو بردیا روز به روز صمیمانه تر از قبل شد و طبق چیزایی که بهم گفت، قرار شد تو مدرسه اصلا به روی هم نیاریم اما بازم اونقدر بهم محبت می‌کرد و سر کلاس بهم توجه می‌کرد که از چشمای خیلیا این موضوع دور نمی‌موند! هر شب بهم با یه جمله قشنگ شب بخیر می‌گفت و به وقتایی به بهونه کلاس جبرانی، آرمان و حانیه رو میپیچوندم و باهاش می‌رفتم بیرون. تقریبا همه جا برام یه خاطره خوب ساخت! شهربازی، کافه، مرکز خرید و جاهای دیدنی...اینقدر خوشحال بودم که انگار پاهام از روی زمین بریده شده بود و تو آسمونا راه می‌رفتم تا اینکه یه روز اتفاقی که ازش می‌ترسیدم، سرم اومد! مثل اینکه یکی از مشتریای مغازه حانیه میبینه که من دارم از ماشین بردیا پیاده میشم و به حانیه میگه و حانیه هم طبق معمول این خبر رو به گوش آرمان می‌رسونه! اون روز وقتی رفتم خونه دیدم که حانیه و آرمان در کمال آرامش روی مبل نشستن و منم از همه جا بی‌خبر، با شادی رفتم خونه و بهشون سلام کردم و سریع گفتم: ـ الان ناهار و آماده میکنم. آرمان با جدیت گفت: ـ بیا اینجا! قلبم لرزید! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟! با ترس رفتم تو هال و با تته پته گفتم: ـ چ...چیزی شده؟
  4. #سیصد و پانزدهمین متن نیمه‌شب بنظرم اصلا نباید از رفتار آدما ناراحت شد! چون که دست بالای دست بسیاره:) 10:10 بیست و هشتم اردیبهشت
  5. پارت چهل و چهارم لبخندی زد و گفت: ـ خوشحالم که خوشت اومده! پرسیدم: ـ یه سوال بپرسم؟ خندید و گفت: ـ دوتا سوال بپرس! همینجور که می‌خندیدم گفتم: ـ شما قبلاً جای دیگه زندگی میکردین؟ آخه اون مرده گفت که بالاخره برگشتید! گفت: ـ من چند سالی میشه که جنوب تو مدارس محروم تدریس می‌کردم. با تعجب پرسیدم: ـ واقعا ؟!! سرشو تکون داد و گفت: ـ آره منتها چون مادرم خیلی اصرار داشت که باید ازدواج کنم و نوه‌اش و ببینه، اینقدر زیر گوشم خوند و ناله کرد تا مجبور شدم برگردم. در واقع چند روز پیش، یعنی همون روزی که سر خاک مادرت دیدمت، تازه برگشته بودم و راستش... همین لحظه گارسون غذاها رو آورد که باعث شد حرفش ناتمام بمونه! بعد گذاشتن سینی و رفتنش، با کنجکاوی پرسیدم: ـ راستش چی؟! با لبخند نگام کرد و گفت: ـ از مادرم خیلی ممنونم که بهم اصرار کرد تا برگردم چون باعث شد که با تو آشنا بشم. دوباره گونه‌هام قرمز شد اما واقعا از درون قلبم احساس شادی می‌کردم و دلم میخواست که این خوشی ادامه دار باشه! غذامونو با آرامش خوردیم و راجب علایق و سلایق شخصی باهم حرف زدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم تا اینکه بردیا به ساعتش نگاه کرد و من مثل فشنگ از جا پریدم!!! بردیا با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چی‌شد؟؟ با استرس گفتم: ـ خیلی دیرم شد!! داداشم اگه بفهمه، منو می‌کشه! بردیا با اخم نگام کرد و با جدیت گفت: ـ بیخود می‌کنه ، مگه شهر هرته؟؟ با التماس رو بهش گفتم: ـ خواهش میکنم میشه بریم؟؟
  6. پارت چهل و سوم ـ آهوی پر کرشمه اومد به پای چشمه... ناز و نیاز لبهاش، لبهای خشک و تشنه... قلبم و برد با یک نفس... اسیر شدم تو این قفس... دامن یار شکرشکن، دیوار دل آینه شکن... اسمم از لبای بردیا چقدر قشنگ و گوش‌نواز بود...تا رسیدن به رستوران مورد علاقه بردیا برام آهنگ خوند...بعدش رو بهم گفت: ـ ببین آهو کباب کوبیده اینجا فوق العادست...اومدی اینجا؟ تو دلم گفتم اینجا جاهاییه که ما خیلی وسعمون نمی‌رسه بریم...ولی رو بهش گفتم: ـ نه، اولین بارمه... با هیجان گفت: ـ مطمئنم که عاشقش میشی! منم با ذوق پیاده شدم و هم راستا باهاش وارد رستوران شدم. سرپرست خدمه‌ها که انگار میشناختش، با خوشحالی اومد سمتش و بهش دست داد و گفت: ـ آقا بردیا خیلی خوش اومدین، بالاخره برگشتین؟! بردیا خندید و گفت: ـ آره دیگه اومدم... بعدش همینطور که بهم نگاه می‌کرد گفت: ـ اینطور هم که بنظر میاد، موندگار شدم. بهش لبخند زدم که مرده گفت: ـ خوش اومدین...بفرمایید بریم آلاچیق همیشگی... منو بیارم خدمتتون؟! بردیا با اطمینان گفت: ـ نه منو لازم نیست، همون غذای همیشگی رو با دوغ آبعلی برامون بیار! مرده چشمی گفت و ازمون دور شد. واقعا جای باصفا و قشنگی بود و پشت فضای رستوران، یه حیاط بزرگ داشت که وسطش آبنما بود و دورتادورش آلاچیق بود. رفتیم و رو همون آلاچیقی که مرده بهش اشاره کرد نشستیم. بردیا رو بهم گفت: ـ خب اینجارو چطور دیدی آهو؟ با ذوق گفتم: ـ واقعا خیلی قشنگه!
  7. #سیصد و چهاردهمین متن نیمه‌شب زیبایِ من تمامِ راه‌های رسیدن را به تو خراب کردم... حق با تو بود از اول اشتباهی انتخاب کردم! بیچاره من که رویِ تو حساب کردم. 22:22 بیست و هفتم اردیبهشت
  8. #سیصد و سیزدهمین متن نیمه شب خب دیشبم برای پسرخالم رفتن خواستگاری و الان تو خانواده فقط من مجردم... دیگه همه کار و بارشون ول میکنن میچسبن به این موضوع که من چرا هنوز ازدواج نکردم:/// 16:16 بیست و هفتم اردیبهشت
  9. پارت چهل و دوم بردیا خندید و گفت: ـ آها، حالا شد! خب بگو چی میخواستی بگی؟ گفتم: ـ میخواستم بگم که من خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم. بهم خیلی حس خوبی میدی! با عشق و مهربونی نگام کرد و گفت: ـ منم همینطور، خیلی خوشحالم دیدمت و واقعا ازت حس خوبی میگیرم. امیدوارم که این حس روز به روز بیشتر بشه! سرم و با تأیید تکون دادم که پرسید: ـ خب آهو خانوم چی میخوری؟! به ساعت نگاه کردم، نزدیک دو بود...با ترس گفتم: _ نه من چیزی نمیخورم، باید...باید سریعتر برم خونه! بردیا که متوجه شد برای چی ترسیدم، گفت: ـ به برادرت بگو که کلاس جبرانی فیزیک داشتی! یا اگه میخوای من بهش زنگ بزنم و بگم سریع گفتم: _ نه خودم بهش میگم. ولی تو دلم خدا خدا می‌کردم که امروز مثل بقیه روزا آرمان و حانیه جفتشون دیر بیان خونه، حوصله جواب پس دادن بهشون و ندارم. ناهار هم دیشب درست کرده بودم و رو بخاری بود و از این جهت دلشوره نداشتم. بردیا گفت: ـ خب پس میریم رستوران مورد علاقه من! لبخندی زدم و گفتم: ـ باشه بریم! ضبط ماشینش و روشن کرد و چندتا آهنگ جلو و عقب کرد و بعدش رو آهنگ آهوی پر کرشمه مارتیک وایستاد و رو بهم گفت: ـ از این به بعد این آهنگ و فقط به یاد تو گوش میدم.. با شادی و برق چشمام بهش نگاه کردم زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تو دلم جا باز کرد و عاشقش شده بودم. اصلا مگه می‌شد عاشق همچین آدمی نشد؟؟! از جنتلمن بودن واقعا هیچی کم نداشت...زیرلب همزمان با خواننده شروع به خوندن کرد:
  10. پارت چهل و یکم یکم منتظرش شدم تا بالاخره اومد. سوار ماشین شدم و موقع بستن کمربند بازم به اطراف نگاه کردم. متوجه شدم که بردیا با تعجب بهم نگاه می‌کنه تا اینکه نتونست طاقت بیاره و پرسید: ـ آهو میتونم یه سوال بپرسم؟ ـالبته.. ـ چجوری بگم؟؟! تو از کسی...میترسی؟ شاید از اینکه مدام اطرافم و میپاییدم که یه موقع آرمان یا حانیه منو نبینن، متوجه شده بود. نمی‌خواستم بهش دروغ بگم و گفتم: ـ راستش...من...من پیش برادرم و زنداداشم زندگی می‌کنم و اونا خیلی آدمتی سخت گیر و... و دیگه نتونستم بگم اونقدر بدن که زندگی رو برام جهنم کردن! بردیا خودش ادامه جملم و فهمید و حرفم و قطع کرد و با خنده گفت: ـ متوجه شدم. یعنی داداشت اگه تو رو با من ببینه، فاتحه من خوندست؟ هان؟ منم خندیدم و گفتم: ـ نه تنها فاتحه شما بلکه فاتحه منم خوندست! بهم نگاهی کرد و گفت: ـ تا وقتی پیش منی، به کسی اجازه نمی‌دم حرفی بهت بزنه که باعث ناراحتیت بشه آهو، حتی اگه اون آدم برادرت باشه! حرفاش واقعا دلنشین بود و دلمو گرم می‌کرد. از اینکه یکی اینجور هوامو داشت و پشتم ایستاده بود و بخاطر من تمام سختیای این زندگی که یکیش برخورد با آرمان بود رو به جون خریده بود. نتونستم طاقت بیارم و با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ آقای معیری شما... یهو دیدم وسط حرفم بلند زد زیر خنده. از خندش منم خندم گرفت و گفتم: ـ چیشده؟؟ همینطور که میخندید، گفت: ـ آقای معیری چیه؟!! بردیا... گفتم: ـ آخه شما معلم و... بازم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ تو کلاس معلمتم! الان بیرون از مدرسه‌ایم. با اینکه برام سخت بود اما گفتم: ـ باشه بردیا...از این به بعد میگم بردیا!
  11. #سیصد و دوازدهمین متن نیمه شب بعد از تموم کردن یه رابطه سمی می‌فهمی نداشتنِ عشق از یه ذره عشق بهتره. نداشتنِ توجه از یه ذره توجه بهتره. یه چیزهایی باید یا کامل باشه، یا هیچی. یه ذره‌اش فقط شکنجه و امید الکیه. 10:10 بیست و هفتم اردیبهشت
  12. پارت چهل بهم نگاهی انداخت و گفت: ـ چون من دلم میخواست با تو بیشتر در ارتباط باشم تا بچه‌‌های دیگه... خیلی ذوق کردم. مقنعه‌ام و روی سرم مرتب کردم که بازم گفت: ـ البته اینکه شاگرد خوبی هستی هم بی‌دلیل نیست. با ذوق گفتم: ـ مرسی، ممنونم. دیدم داره می‌خنده، گفتم: ـ باز چیشده؟! به صورتم اشاره کرد و گفت: ـ چال گونه‌هات مشخص شد! می‌دونی که من چال گونه خیلی دوست دارم. لبخندی زدم و گفتم: ـ آره، گفته بودین. کیفشو جمع کرد و گفت: ـ خب دیگه بریم؛ الانه که همه برن و تو مدرسه بمونیم. سریع گفتم: ـ اگه میشه... یهو وایستاد، شاید فکر کرد می‌خوام مخالفت کنم چون لبخند روی صورتش خشک شد اما سریع گفتم: ـ اگه میشه اول من برم، چون امکانش هست خانوم مدیر یا یکی از معاونا ببینه و یه موقع... وسط حرفم سرشو به حالت فهمیدن تکون داد و گفت: ـ آره آفرین، به اینش فکر نکرده بودم. باشه تو برو سر کوچه منتظرم باش تا بیام. بازم با لبخند گفتم: ـ باشه. با خوشحالی کوله‌ام روی دوشم گذاشتم و از مدرسه خارج شدم. واقعا باعث شد بعد از مدتها درونم احساس سرزندگی کنم و حس کنم که برای یکی خاص و مهمم. توجه کردن و ارزش قائل شدنش برام عجیب به دلم می‌نشست.
  13. پارت سی و نهم با لبخند بهش گفتم: ـ چشم. بهم چشمکی زد و گفت: ـ چشمت بی‌بلا! خدایا با گفتن هر جملش، قند تو دلم آب می‌شد اما سعی می‌کردم عادی باشم و نشون ندم که اینقدر ازش خوشم میاد! رفتم پایین و همون‌طور که گفت، یه نسخه از اسامی رو پرینت گرفتم و بردم بالا. وقتی رفتم تو کلاس، بچها همه رفته بودن و بردیا تنها نشسته بود و ورقه‌های امتحانی رو تک به تک ورق میزد. تو چارچوب در وایستادم که متوجه حضورم شد و گفت: ـ اومدی؟ بیا آهو جان! رفتم کنارش و بهم گفت: ـ چون الان نماینده کلاس من شدی، دست راست منم محسوب میشی و قبل از اینکه من بیام سر کلاس، با این لیستی که پرینت گرفتی، حضور و غیاب بچها رو انجام میدی. بعدشم اینکه شمارتو بهم بده که بابت کارهای کلاسی که بخوام انجام بدم یا لیست گروه‌ بچها رو بخوای بهم بدی، باهم هماهنگ شیم. اینقدر عادی اینو گفت که تو دلم گفتم شاید تمام کاراش از رو انسانیت و مهربونی باشه و چون از قبل اینکه بیاد مدرسه، منو شناخته...با من احساس نزدیک‌تری می‌کنه. سعی کردم خیال‌بافی توی ذهنم و کمتر کنم تا اگه یه موقع فهمیدم اون حسی که من دارم و بهم نداره، شکست عشقی نخورم. بابت این موضوع هم تو زندگیم، غصه نخورم. در جوابش منم شمارمو دادم که ذخیره کرد و بعدش با خنده ازم پرسید: ـ خب حالا چی سیوت کنم؟؟ آهو عمادی یا آهوی پُر کرشمه( اشاره به آهنگ مارتیک) خندیدم و گفتم: ـ هر چی که خودتون صلاح میدونین. شیطنت وار نگام کرد و گفت: ـ باشه! داشت وسایلش و جمع می‌کرد که بی‌مقدمه پرسیدم: ـ چرا من؟! با تعجب نگام کرد که دوباره پرسیدم: ـ منظورم اینه که چرا منو بعنوان نماینده کلاستون انتخاب کردین، وقتی اون همه دانش آموز داوطلب بودن؟
  14. #سیصد و یازدهمین متن نیمه‌شب حمید هیراد خیلی قشنگ خونده این تیکه رو: با اینکه بی‌رحمی یک روز میفهمی... عاشقتر از من این حوالی نیست... تاج سرم بودی، بال و پَرَم بودی.. اما دگر جایِ تو خالی نیست! 23:23 بیست و ششم اردیبهشت
  15. پارت سی و هشتم وقتی نفسش به صورتم میخورد، گُر می‌گرفتم اما سعی می‌کردم که عادی باشم. آب دهانم و قورت دادم و همینجور که خیره به ورقه امتحانم بودم گفتم: ـ نه...همه چیز واضح بود! لبخندی زد و آروم گفت: ـ آفرین بهت! از تشویقش بی‌نهایت خوشحال شدم. ده دقیقه ایی مشغول شدیم و بعدش ازم خواست تا ورقه ها رو جمع کنم. بعدش هم از روند تدریسش تو کلاس صحبت کرد اما واقعیت ماجرا این بود که من حتی یه کلمه هم از حرفایی که زد و متوجه نشدم. خداروشکر که موقع حرف زدن، کمتر بهم نگاه می‌کرد و این باعث می‌شد من قشنگ زیر نظر داشته باشمش و تمام لحظاتش رو توی ذهنم حک کنم. ساعت پایانی کلاس هم گفت: ـ حالا وقتش شده که نماینده کلاس رو مشخص کنیم تا من برنامه های کلاسی و ارائع دادن بچها رو باهاش هماهنگ بشم. قبل از اینکه جملشو تموم کنه، تقریبا نصف بچهای کلاس دستشونو بردن بالا. خودش هم از واکنش بچها خندش گرفت و همینطور که می‌خندید به من نگاه کرد و گفت: ـ ممنونم از فعالیتتون بچها اما بنظرم همین خانوم عمادی که جلو نشستن، نماینده بشن بهتره. همین لحظه زنگ خورد و گفت: ـ خب خسته نباشید، روز خوبی داشته باشین! مشغول جمع کردن وسایلم شدم که دیدم صدام میزنه: ـ آهو جان، یه لحظه بیا! جان؟؟! با من بود؟! به من گفت آهو جان؟! آخرین بار مامان بود که منو آهو جان صدا می‌زد و بهم احترام می‌گذاشت و حالا هم بردیا! وقتی اسمم و صدا می‌زد، دوست داشتم همه جهان ساکت بشن و من فقط تن صدای اونو بشنوم! اصلا انگار وقتی صدام میزد، اسمم قشنگترین اسم دنیا بود و عاشق اسمم می‌شدم. دست از کارم کشیدم و سریع رفتم کنار میزش وایستادم. متوجه بودم که بچهای کلاس هم از کنجکاوی خیلی بهم نگاه می‌کنن اما ترجیح دادم که به این موضوع اهمیت ندم. بردیا همینطور که لیست بچها رو جمع می‌کرد رو بهم گفت: ـ اینارو ببر دفتر یه نسخه پرینت بگیر و برام بیار بی‌زحمت!
  16. #سیصد و دهمین متن نیمه‌شب تو رمان کارما نوشتم: اونا شبایی که بهم التماس کردی رو ندیدن اما زندگی که خدا برات ساخته رو خواهند دید 22:22 بیست و ششم اردیبهشت
  17. پارت سی و هفتم وقتی که داشت ورقه‌ها رو پخش می‌کرد، نگاهی به تک صندلی نزدیک میز که خالی بود، کرد و گفت: ـ اینجا چرا خالیه؟ یکی از بچها گفت: ـ جای یکی از بچهاست که غایبه! بردیا به حالت فهمیدن سرش و تموم داد و یهو به من نگاه کرد و بی‌مقدمه گفت: ـ خانوم عمادی، بی‌زحمت این ورقه‌ها رو پخش کنین و بعدش با وسایلتون بیاین رو این تک صندلی بشینین. از تعجب شاخ درآوردم!!! بین اینهمه آدم به من گفت که دقیقا برم روبروش بشینم؟؟! قیافه بچها واقعا دیدنی بود! لاله قبل از اینکه پاشم زیر گوشم گفت: ـ اوه...له‌له!! سعی کردم به روی خودم نیارم. ورقه رو از دستش گرفتم و با استرس بین بچها پخش کردم. خیلیا با تعجب و خیلیا از روی حسادت بهم نگاه می‌کردن. اما برام مهم نبود...مهم این بود که بردیا بین اینهمه دختر از من خواست تا برم مقابلش بشینم؟!! اما واقعا فکر در منو نمی‌کرد؟!! از استرس و هیجان اصلا نمی‌تونستم به درس گوش بدم. همینجوریشم که میدیدمش، قلبم داشت میومد تو دهنم چه برسه الان که تو فاصله ده سانتی از میزش قراره بشینم!! آخرین ورقه هم گرفتم و اومدم روی تک صندلی نشستم و یه نگاه ریز به بردیا کردم که بهم لبخند زد. خدایا من چرا نمی‌خوام چشم ازش بردارم؟؟! دلم میخواد تا آخر کلاس بجای ورقه امتحان، به صورتش زل بزنم و خیال‌بافی کنم. بردیا گفت: ـ خب بچها از الان چهل دقیقه وقت دارین تا به سوالات جواب بدین! هر کسی هم که سوالی داره می‌تونه ازم بپرسه! بعدش از جاش بلند شد و شروع به قدم رو کردن داخل کلاس کرد. بچها بخاطر جلب توجه هم که شده، مدام سعی می‌کردن ازش سوال بپرسند. اما من انگار نمی‌تونستم شایدم خجالت می‌کشیدم، نمی‌دونم...تنها چیزی که می‌دونستم این بود که دلم میخواد زمان وایسته و مدام نگاش کنم. انگار بردیا هم براش سوال بود که بین بچهای کلاس من سوالی نمیپرسم. آخه سوالاش هم چیزای سختی نبود. همشون تو کتابخونه بود و بارها تمرین کرده بودم. آخر اومد کنارم تک صندلیع من وایستاد و خودشو خم کرد و زیر گوشم آروم پرسید: ـ شما سوالی نداری؟
  18. #سیصد و نهمین متن نیمه‌شب فقط یادت نره، شدی عشق کسی که از همه عاشقتره... اینو یادت نره که فقط باید با من بخندی و چشماتو روی دور و بریا هم ببندی! جایی نرو! می‌دونی دل ندارم دیگه تنهایی نرو... فقط با من بمون! نذار هیچ چیزی جدایی بینمون بندازه. 16:16 بیست و ششم اردیبهشت
  19. پارت سی و ششم ( آهو ) امروز باهاش کلاس داشتیم...قبل از ورودش به کلاس، خانوم مدیر اومد و اونو بهمون معرفی کرد و گفت که از اساتید برتر فیزیکه و باعث افتخاره اینکه داره تو مدرسمون درس میده. اسمشم بردیا معیریه...خیلی خوشحال بودم از اینکه باهاش آشنا شدم و قراره سر کلاس هم ببینمش...بعد از رفتن خانوم مدیر وارد کلاس شد و همه بچها از دیدنش، ذوق زده شدن...حق داشتن، واقعا مرد جذابی بود و بعلاوه اینکه لبخند و مهربونم بودنش چیزی بود که تو برخورد اول واقعا به دل آدم می‌نشست. اولش متوجه من نشد و رفت پشت میزش نشست و با لبخند رو به بچهای کلاس گفت: ـ امیدوارم که لحظات خیلی خوبی رو کنار هم سپری کنیم بچها! از همین جلو خودتون رو تک تک معرفی کنین باهاتون بیشتر آشنا شم. لاله که بغل دستیم بود، بهم تنه زد و زیر گوشم گفت: ـ خیلی جذابه آهو، مگه نه؟؟! با تأیید سرمو تکون دادم و گفتم: ـ آره. لاله با خنده رو بهم گفت: ـ چه عجب تو از یکی اینقدر خوشت اومده؟ آروم با خنده گفت: ـ لاله توروخدا نگاه کن؛ مگه میشه آدم از همچین مردی خوشش نیاد؟! تا اینکه نوبت به من رسید. با دیدن من لبخندی عمیق‌تر شد...منم اینقدر محوش شدم که یادم رفت خودمو معرفی کنم تا اینکه خودش گفت: ـ شما خودتون و معرفی نمی‌کنین؟! سریع گفتم: ـ بله...ببخشید..آهو عمادی. گفت: ـ خوشبختم؛ نفر بعدی... وقتی کل کلاس خودشون و معرفی کردن، گفت: ـ امروز ازتون یه آزمون کلی میگیرم ببینم سطحتون در چه حدی و بعد با توجه به اون درس رو شروع می‌کنیم.
  20. #سیصد و هشتمین متن نیمه‌شب تحملم براى حفظ روابطم با كسايی كه دوسشون دارم خيلى بالاست، ولى اگه ازشون بگذرم براى هميشه گذشتم. 10:10 بیست و ششم اردیبهشت
  21. #سیصد و هفتمین متن نیمه‌شب بزرگترین لطفی که در حق بچم میکنم اینه که به دنیا نمیارمش. 23:23 بیست و پنجم اردیبهشت
  22. پارت سی و پنجم سکوت کردم و چیزی نگفتم. کیان یه بشکنی جلوی چشمام زد و گفت: ـ کجا رفتی؟! سریع به خودم اومدم و گفتم: ـ کیان بنظرت پیشنهاد ازدواجم و قبول می‌کنه. کیان خندید و گفت: ـ حتما قبول می‌کنه. مگه چندبار تو زندگی یه دختر پیش میاد که معلمش بهش پیشنهاد ازدواج بده؟! با حرفش منم خندم گرفت و گفتم: ـ آره درست میگی! کیان گفت: ـ ولی سعی کن بشناسیش و بعد ازدواج کنی بردیا. از رو هوس جلو نرو! بلند شدم و گفتم: ـ چشم، حواسم هست. فعلا؛ تو خونه میبینمت. ـ خداحافظ. از در شرکت اومدم بیرون و تو ذهنم مدام دنبال راهی برای نزدیک شدن به آهو می‌گشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا فردا سر کلاس ببینمش! ( روز بعد ) با هیجان و استرس برنامه کلاسی رو از خانوم مدیر گرفتم و منو به معلمای دیگه معرفی کرد. بجز معلم ریاضی و من بقیه معلمان خانوم بودن. با همشون تقریبا یجورایی آشنا شدم و رفتم تا اولین کلاسم و شروع کنم. سریع لیست اسامی رو بررسی کردم تا ببینم آهو کدوم کلاسه! بین اسامی یکدونه اسم آهو عمادی بود که توجهم و جلب کرد و ساعت سوم باهاشون کلاس داشتم. خیلی هیجان زده بودم تا عکس العملش و ببینم!
  23. سلام درخواست ویراستاری رمانم رو داشتم 🙏 @هانیه پروین
  24. پارت آخر غزل زیرلب با حالت شاکی گفت: - همه‌ش تقصیره توئه که بچه‌تو انقدر لوس کردی! باور هم با حالت شاکی گفت: - لوسه بابامم... بهش چشمکی زدم و رفتم وسط نشستم. جفتشون سرشون رو روی شونه‌هام گذاشتن. دست‌هاشون رو بوسیدم و بابت اینکه کنارم هستن، باری دیگه خدا رو از صمیم قلبم شکر کردم. صدای خلبان داخل هواپیما بلند شد. - مسافرین عزیز پرواز ۵۶۷، به مقصد ساری، خیلی خوش اومدین. تا دقایقی دیگه جزیره کیش رو به مقصد ساری ترک می‌کنیم. از طرف تمامی خدمه‌ی پرواز، از انتخاب این شرکت هواپیمایی سپاسگزاریم و برای شما پروازی ایمن و دل‌پذیر آرزو می‌کنیم. پایان 1405/2/25 «امیدوارم که از خواندن این رمان، لذت برده باشید»
  25. پارت صد و پنجاه و چهارم «ساعت ۸ شب» مهماندار هواپیما جایی که باید می‌نشستیم رو بهمون نشون داد. غزل گفت: ـ پیمان تو کنار بشین که من سرمو بذارم رو شونه‌ت؛ تا برسیم یکم بخوابم، واقعا خسته شدم! همین لحظه هم باور سریع اومد، کنارم ایستاد و گفت: - نخیرم، من می‌خوام سرمو بذارم رو شونه‌ی بابام! امروز ناهارو که من درست کردم، ظرف‌ها رو هم من شستم؛ از تو خسته ترم مامان! غزل هم مثل خودش گفت: - مگه دختر این خونه نیستی؟ باید بهمون کمک کنی دیگه؛ بعدشم من می‌خوام رو شونه‌ی شوهرم بخوابم! باور هم با لجبازی گفت: ـ نخیر من می‌خوابم. از بحثشون واقعا خندم می‌گرفت؛ دوتاشون عین همدیگه بودن و باور هر روز که بزرگ‌تر می‌شد، عادت و اخلاقش، حتی قیافه‌ش، بیشتر شبیه غزل می‌شد. و من برای جفتشون می‌مُردم؛ انقدر که دوستشون داشتم. غزل که دید دارم میخندم با عصبانیت گفت: - برای چی می‌خندی پیمان؟ نمی‌خوای جواب دخترتو بدی؟ همین لحظه همه‌ی مسافران نشسته بودن و فقط ما وایستاده بودیم. مهماندار رو بهمون گفت: - لطفاً بشینین، کمربنداتون هم ببندین! سریع گفتم: - چشم. بعد رو به جفتشون گفتم: - من وسط می‌شینم، شما دوتا هم سرتونو بذارین رو شونه‌های من؛ انقدرم باهم بحث نکنین!
×
×
  • اضافه کردن...