رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت چهل و دوم بردیا خندید و گفت: ـ آها، حالا شد! خب بگو چی میخواستی بگی؟ گفتم: ـ میخواستم بگم که من خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم. بهم خیلی حس خوبی میدی! با عشق و مهربونی نگام کرد و گفت: ـ منم همینطور، خیلی خوشحالم دیدمت و واقعا ازت حس خوبی میگیرم. امیدوارم که این حس روز به روز بیشتر بشه! سرم و با تأیید تکون دادم که پرسید: ـ خب آهو خانوم چی میخوری؟! به ساعت نگاه کردم، نزدیک دو بود...با ترس گفتم: _ نه من چیزی نمیخورم، باید...باید سریعتر برم خونه! بردیا که متوجه شد برای چی ترسیدم، گفت: ـ به برادرت بگو که کلاس جبرانی فیزیک داشتی! یا اگه میخوای من بهش زنگ بزنم و بگم سریع گفتم: _ نه خودم بهش میگم. ولی تو دلم خدا خدا می‌کردم که امروز مثل بقیه روزا آرمان و حانیه جفتشون دیر بیان خونه، حوصله جواب پس دادن بهشون و ندارم. ناهار هم دیشب درست کرده بودم و رو بخاری بود و از این جهت دلشوره نداشتم. بردیا گفت: ـ خب پس میریم رستوران مورد علاقه من! لبخندی زدم و گفتم: ـ باشه بریم! ضبط ماشینش و روشن کرد و چندتا آهنگ جلو و عقب کرد و بعدش رو آهنگ آهوی پر کرشمه مارتیک وایستاد و رو بهم گفت: ـ از این به بعد این آهنگ و فقط به یاد تو گوش میدم.. با شادی و برق چشمام بهش نگاه کردم زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تو دلم جا باز کرد و عاشقش شده بودم. اصلا مگه می‌شد عاشق همچین آدمی نشد؟؟! از جنتلمن بودن واقعا هیچی کم نداشت...زیرلب همزمان با خواننده شروع به خوندن کرد:
  2. پارت چهل و یکم یکم منتظرش شدم تا بالاخره اومد. سوار ماشین شدم و موقع بستن کمربند بازم به اطراف نگاه کردم. متوجه شدم که بردیا با تعجب بهم نگاه می‌کنه تا اینکه نتونست طاقت بیاره و پرسید: ـ آهو میتونم یه سوال بپرسم؟ ـالبته.. ـ چجوری بگم؟؟! تو از کسی...میترسی؟ شاید از اینکه مدام اطرافم و میپاییدم که یه موقع آرمان یا حانیه منو نبینن، متوجه شده بود. نمی‌خواستم بهش دروغ بگم و گفتم: ـ راستش...من...من پیش برادرم و زنداداشم زندگی می‌کنم و اونا خیلی آدمتی سخت گیر و... و دیگه نتونستم بگم اونقدر بدن که زندگی رو برام جهنم کردن! بردیا خودش ادامه جملم و فهمید و حرفم و قطع کرد و با خنده گفت: ـ متوجه شدم. یعنی داداشت اگه تو رو با من ببینه، فاتحه من خوندست؟ هان؟ منم خندیدم و گفتم: ـ نه تنها فاتحه شما بلکه فاتحه منم خوندست! بهم نگاهی کرد و گفت: ـ تا وقتی پیش منی، به کسی اجازه نمی‌دم حرفی بهت بزنه که باعث ناراحتیت بشه آهو، حتی اگه اون آدم برادرت باشه! حرفاش واقعا دلنشین بود و دلمو گرم می‌کرد. از اینکه یکی اینجور هوامو داشت و پشتم ایستاده بود و بخاطر من تمام سختیای این زندگی که یکیش برخورد با آرمان بود رو به جون خریده بود. نتونستم طاقت بیارم و با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ آقای معیری شما... یهو دیدم وسط حرفم بلند زد زیر خنده. از خندش منم خندم گرفت و گفتم: ـ چیشده؟؟ همینطور که میخندید، گفت: ـ آقای معیری چیه؟!! بردیا... گفتم: ـ آخه شما معلم و... بازم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ تو کلاس معلمتم! الان بیرون از مدرسه‌ایم. با اینکه برام سخت بود اما گفتم: ـ باشه بردیا...از این به بعد میگم بردیا!
  3. #سیصد و دوازدهمین متن نیمه شب بعد از تموم کردن یه رابطه سمی می‌فهمی نداشتنِ عشق از یه ذره عشق بهتره. نداشتنِ توجه از یه ذره توجه بهتره. یه چیزهایی باید یا کامل باشه، یا هیچی. یه ذره‌اش فقط شکنجه و امید الکیه. 10:10 بیست و هفتم اردیبهشت
  4. پارت چهل بهم نگاهی انداخت و گفت: ـ چون من دلم میخواست با تو بیشتر در ارتباط باشم تا بچه‌‌های دیگه... خیلی ذوق کردم. مقنعه‌ام و روی سرم مرتب کردم که بازم گفت: ـ البته اینکه شاگرد خوبی هستی هم بی‌دلیل نیست. با ذوق گفتم: ـ مرسی، ممنونم. دیدم داره می‌خنده، گفتم: ـ باز چیشده؟! به صورتم اشاره کرد و گفت: ـ چال گونه‌هات مشخص شد! می‌دونی که من چال گونه خیلی دوست دارم. لبخندی زدم و گفتم: ـ آره، گفته بودین. کیفشو جمع کرد و گفت: ـ خب دیگه بریم؛ الانه که همه برن و تو مدرسه بمونیم. سریع گفتم: ـ اگه میشه... یهو وایستاد، شاید فکر کرد می‌خوام مخالفت کنم چون لبخند روی صورتش خشک شد اما سریع گفتم: ـ اگه میشه اول من برم، چون امکانش هست خانوم مدیر یا یکی از معاونا ببینه و یه موقع... وسط حرفم سرشو به حالت فهمیدن تکون داد و گفت: ـ آره آفرین، به اینش فکر نکرده بودم. باشه تو برو سر کوچه منتظرم باش تا بیام. بازم با لبخند گفتم: ـ باشه. با خوشحالی کوله‌ام روی دوشم گذاشتم و از مدرسه خارج شدم. واقعا باعث شد بعد از مدتها درونم احساس سرزندگی کنم و حس کنم که برای یکی خاص و مهمم. توجه کردن و ارزش قائل شدنش برام عجیب به دلم می‌نشست.
  5. پارت سی و نهم با لبخند بهش گفتم: ـ چشم. بهم چشمکی زد و گفت: ـ چشمت بی‌بلا! خدایا با گفتن هر جملش، قند تو دلم آب می‌شد اما سعی می‌کردم عادی باشم و نشون ندم که اینقدر ازش خوشم میاد! رفتم پایین و همون‌طور که گفت، یه نسخه از اسامی رو پرینت گرفتم و بردم بالا. وقتی رفتم تو کلاس، بچها همه رفته بودن و بردیا تنها نشسته بود و ورقه‌های امتحانی رو تک به تک ورق میزد. تو چارچوب در وایستادم که متوجه حضورم شد و گفت: ـ اومدی؟ بیا آهو جان! رفتم کنارش و بهم گفت: ـ چون الان نماینده کلاس من شدی، دست راست منم محسوب میشی و قبل از اینکه من بیام سر کلاس، با این لیستی که پرینت گرفتی، حضور و غیاب بچها رو انجام میدی. بعدشم اینکه شمارتو بهم بده که بابت کارهای کلاسی که بخوام انجام بدم یا لیست گروه‌ بچها رو بخوای بهم بدی، باهم هماهنگ شیم. اینقدر عادی اینو گفت که تو دلم گفتم شاید تمام کاراش از رو انسانیت و مهربونی باشه و چون از قبل اینکه بیاد مدرسه، منو شناخته...با من احساس نزدیک‌تری می‌کنه. سعی کردم خیال‌بافی توی ذهنم و کمتر کنم تا اگه یه موقع فهمیدم اون حسی که من دارم و بهم نداره، شکست عشقی نخورم. بابت این موضوع هم تو زندگیم، غصه نخورم. در جوابش منم شمارمو دادم که ذخیره کرد و بعدش با خنده ازم پرسید: ـ خب حالا چی سیوت کنم؟؟ آهو عمادی یا آهوی پُر کرشمه( اشاره به آهنگ مارتیک) خندیدم و گفتم: ـ هر چی که خودتون صلاح میدونین. شیطنت وار نگام کرد و گفت: ـ باشه! داشت وسایلش و جمع می‌کرد که بی‌مقدمه پرسیدم: ـ چرا من؟! با تعجب نگام کرد که دوباره پرسیدم: ـ منظورم اینه که چرا منو بعنوان نماینده کلاستون انتخاب کردین، وقتی اون همه دانش آموز داوطلب بودن؟
  6. #سیصد و یازدهمین متن نیمه‌شب حمید هیراد خیلی قشنگ خونده این تیکه رو: با اینکه بی‌رحمی یک روز میفهمی... عاشقتر از من این حوالی نیست... تاج سرم بودی، بال و پَرَم بودی.. اما دگر جایِ تو خالی نیست! 23:23 بیست و ششم اردیبهشت
  7. پارت سی و هشتم وقتی نفسش به صورتم میخورد، گُر می‌گرفتم اما سعی می‌کردم که عادی باشم. آب دهانم و قورت دادم و همینجور که خیره به ورقه امتحانم بودم گفتم: ـ نه...همه چیز واضح بود! لبخندی زد و آروم گفت: ـ آفرین بهت! از تشویقش بی‌نهایت خوشحال شدم. ده دقیقه ایی مشغول شدیم و بعدش ازم خواست تا ورقه ها رو جمع کنم. بعدش هم از روند تدریسش تو کلاس صحبت کرد اما واقعیت ماجرا این بود که من حتی یه کلمه هم از حرفایی که زد و متوجه نشدم. خداروشکر که موقع حرف زدن، کمتر بهم نگاه می‌کرد و این باعث می‌شد من قشنگ زیر نظر داشته باشمش و تمام لحظاتش رو توی ذهنم حک کنم. ساعت پایانی کلاس هم گفت: ـ حالا وقتش شده که نماینده کلاس رو مشخص کنیم تا من برنامه های کلاسی و ارائع دادن بچها رو باهاش هماهنگ بشم. قبل از اینکه جملشو تموم کنه، تقریبا نصف بچهای کلاس دستشونو بردن بالا. خودش هم از واکنش بچها خندش گرفت و همینطور که می‌خندید به من نگاه کرد و گفت: ـ ممنونم از فعالیتتون بچها اما بنظرم همین خانوم عمادی که جلو نشستن، نماینده بشن بهتره. همین لحظه زنگ خورد و گفت: ـ خب خسته نباشید، روز خوبی داشته باشین! مشغول جمع کردن وسایلم شدم که دیدم صدام میزنه: ـ آهو جان، یه لحظه بیا! جان؟؟! با من بود؟! به من گفت آهو جان؟! آخرین بار مامان بود که منو آهو جان صدا می‌زد و بهم احترام می‌گذاشت و حالا هم بردیا! وقتی اسمم و صدا می‌زد، دوست داشتم همه جهان ساکت بشن و من فقط تن صدای اونو بشنوم! اصلا انگار وقتی صدام میزد، اسمم قشنگترین اسم دنیا بود و عاشق اسمم می‌شدم. دست از کارم کشیدم و سریع رفتم کنار میزش وایستادم. متوجه بودم که بچهای کلاس هم از کنجکاوی خیلی بهم نگاه می‌کنن اما ترجیح دادم که به این موضوع اهمیت ندم. بردیا همینطور که لیست بچها رو جمع می‌کرد رو بهم گفت: ـ اینارو ببر دفتر یه نسخه پرینت بگیر و برام بیار بی‌زحمت!
  8. #سیصد و دهمین متن نیمه‌شب تو رمان کارما نوشتم: اونا شبایی که بهم التماس کردی رو ندیدن اما زندگی که خدا برات ساخته رو خواهند دید 22:22 بیست و ششم اردیبهشت
  9. پارت سی و هفتم وقتی که داشت ورقه‌ها رو پخش می‌کرد، نگاهی به تک صندلی نزدیک میز که خالی بود، کرد و گفت: ـ اینجا چرا خالیه؟ یکی از بچها گفت: ـ جای یکی از بچهاست که غایبه! بردیا به حالت فهمیدن سرش و تموم داد و یهو به من نگاه کرد و بی‌مقدمه گفت: ـ خانوم عمادی، بی‌زحمت این ورقه‌ها رو پخش کنین و بعدش با وسایلتون بیاین رو این تک صندلی بشینین. از تعجب شاخ درآوردم!!! بین اینهمه آدم به من گفت که دقیقا برم روبروش بشینم؟؟! قیافه بچها واقعا دیدنی بود! لاله قبل از اینکه پاشم زیر گوشم گفت: ـ اوه...له‌له!! سعی کردم به روی خودم نیارم. ورقه رو از دستش گرفتم و با استرس بین بچها پخش کردم. خیلیا با تعجب و خیلیا از روی حسادت بهم نگاه می‌کردن. اما برام مهم نبود...مهم این بود که بردیا بین اینهمه دختر از من خواست تا برم مقابلش بشینم؟!! اما واقعا فکر در منو نمی‌کرد؟!! از استرس و هیجان اصلا نمی‌تونستم به درس گوش بدم. همینجوریشم که میدیدمش، قلبم داشت میومد تو دهنم چه برسه الان که تو فاصله ده سانتی از میزش قراره بشینم!! آخرین ورقه هم گرفتم و اومدم روی تک صندلی نشستم و یه نگاه ریز به بردیا کردم که بهم لبخند زد. خدایا من چرا نمی‌خوام چشم ازش بردارم؟؟! دلم میخواد تا آخر کلاس بجای ورقه امتحان، به صورتش زل بزنم و خیال‌بافی کنم. بردیا گفت: ـ خب بچها از الان چهل دقیقه وقت دارین تا به سوالات جواب بدین! هر کسی هم که سوالی داره می‌تونه ازم بپرسه! بعدش از جاش بلند شد و شروع به قدم رو کردن داخل کلاس کرد. بچها بخاطر جلب توجه هم که شده، مدام سعی می‌کردن ازش سوال بپرسند. اما من انگار نمی‌تونستم شایدم خجالت می‌کشیدم، نمی‌دونم...تنها چیزی که می‌دونستم این بود که دلم میخواد زمان وایسته و مدام نگاش کنم. انگار بردیا هم براش سوال بود که بین بچهای کلاس من سوالی نمیپرسم. آخه سوالاش هم چیزای سختی نبود. همشون تو کتابخونه بود و بارها تمرین کرده بودم. آخر اومد کنارم تک صندلیع من وایستاد و خودشو خم کرد و زیر گوشم آروم پرسید: ـ شما سوالی نداری؟
  10. #سیصد و نهمین متن نیمه‌شب فقط یادت نره، شدی عشق کسی که از همه عاشقتره... اینو یادت نره که فقط باید با من بخندی و چشماتو روی دور و بریا هم ببندی! جایی نرو! می‌دونی دل ندارم دیگه تنهایی نرو... فقط با من بمون! نذار هیچ چیزی جدایی بینمون بندازه. 16:16 بیست و ششم اردیبهشت
  11. پارت سی و ششم ( آهو ) امروز باهاش کلاس داشتیم...قبل از ورودش به کلاس، خانوم مدیر اومد و اونو بهمون معرفی کرد و گفت که از اساتید برتر فیزیکه و باعث افتخاره اینکه داره تو مدرسمون درس میده. اسمشم بردیا معیریه...خیلی خوشحال بودم از اینکه باهاش آشنا شدم و قراره سر کلاس هم ببینمش...بعد از رفتن خانوم مدیر وارد کلاس شد و همه بچها از دیدنش، ذوق زده شدن...حق داشتن، واقعا مرد جذابی بود و بعلاوه اینکه لبخند و مهربونم بودنش چیزی بود که تو برخورد اول واقعا به دل آدم می‌نشست. اولش متوجه من نشد و رفت پشت میزش نشست و با لبخند رو به بچهای کلاس گفت: ـ امیدوارم که لحظات خیلی خوبی رو کنار هم سپری کنیم بچها! از همین جلو خودتون رو تک تک معرفی کنین باهاتون بیشتر آشنا شم. لاله که بغل دستیم بود، بهم تنه زد و زیر گوشم گفت: ـ خیلی جذابه آهو، مگه نه؟؟! با تأیید سرمو تکون دادم و گفتم: ـ آره. لاله با خنده رو بهم گفت: ـ چه عجب تو از یکی اینقدر خوشت اومده؟ آروم با خنده گفت: ـ لاله توروخدا نگاه کن؛ مگه میشه آدم از همچین مردی خوشش نیاد؟! تا اینکه نوبت به من رسید. با دیدن من لبخندی عمیق‌تر شد...منم اینقدر محوش شدم که یادم رفت خودمو معرفی کنم تا اینکه خودش گفت: ـ شما خودتون و معرفی نمی‌کنین؟! سریع گفتم: ـ بله...ببخشید..آهو عمادی. گفت: ـ خوشبختم؛ نفر بعدی... وقتی کل کلاس خودشون و معرفی کردن، گفت: ـ امروز ازتون یه آزمون کلی میگیرم ببینم سطحتون در چه حدی و بعد با توجه به اون درس رو شروع می‌کنیم.
  12. #سیصد و هشتمین متن نیمه‌شب تحملم براى حفظ روابطم با كسايی كه دوسشون دارم خيلى بالاست، ولى اگه ازشون بگذرم براى هميشه گذشتم. 10:10 بیست و ششم اردیبهشت
  13. #سیصد و هفتمین متن نیمه‌شب بزرگترین لطفی که در حق بچم میکنم اینه که به دنیا نمیارمش. 23:23 بیست و پنجم اردیبهشت
  14. پارت سی و پنجم سکوت کردم و چیزی نگفتم. کیان یه بشکنی جلوی چشمام زد و گفت: ـ کجا رفتی؟! سریع به خودم اومدم و گفتم: ـ کیان بنظرت پیشنهاد ازدواجم و قبول می‌کنه. کیان خندید و گفت: ـ حتما قبول می‌کنه. مگه چندبار تو زندگی یه دختر پیش میاد که معلمش بهش پیشنهاد ازدواج بده؟! با حرفش منم خندم گرفت و گفتم: ـ آره درست میگی! کیان گفت: ـ ولی سعی کن بشناسیش و بعد ازدواج کنی بردیا. از رو هوس جلو نرو! بلند شدم و گفتم: ـ چشم، حواسم هست. فعلا؛ تو خونه میبینمت. ـ خداحافظ. از در شرکت اومدم بیرون و تو ذهنم مدام دنبال راهی برای نزدیک شدن به آهو می‌گشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا فردا سر کلاس ببینمش! ( روز بعد ) با هیجان و استرس برنامه کلاسی رو از خانوم مدیر گرفتم و منو به معلمای دیگه معرفی کرد. بجز معلم ریاضی و من بقیه معلمان خانوم بودن. با همشون تقریبا یجورایی آشنا شدم و رفتم تا اولین کلاسم و شروع کنم. سریع لیست اسامی رو بررسی کردم تا ببینم آهو کدوم کلاسه! بین اسامی یکدونه اسم آهو عمادی بود که توجهم و جلب کرد و ساعت سوم باهاشون کلاس داشتم. خیلی هیجان زده بودم تا عکس العملش و ببینم!
  15. سلام درخواست ویراستاری رمانم رو داشتم 🙏 @هانیه پروین
  16. پارت آخر غزل زیرلب با حالت شاکی گفت: - همه‌ش تقصیره توئه که بچه‌تو انقدر لوس کردی! باور هم با حالت شاکی گفت: - لوسه بابامم... بهش چشمکی زدم و رفتم وسط نشستم. جفتشون سرشون رو روی شونه‌هام گذاشتن. دست‌هاشون رو بوسیدم و بابت اینکه کنارم هستن، باری دیگه خدا رو از صمیم قلبم شکر کردم. صدای خلبان داخل هواپیما بلند شد. - مسافرین عزیز پرواز ۵۶۷، به مقصد ساری، خیلی خوش اومدین. تا دقایقی دیگه جزیره کیش رو به مقصد ساری ترک می‌کنیم. از طرف تمامی خدمه‌ی پرواز، از انتخاب این شرکت هواپیمایی سپاسگزاریم و برای شما پروازی ایمن و دل‌پذیر آرزو می‌کنیم. پایان 1405/2/25 «امیدوارم که از خواندن این رمان، لذت برده باشید»
  17. پارت صد و پنجاه و چهارم «ساعت ۸ شب» مهماندار هواپیما جایی که باید می‌نشستیم رو بهمون نشون داد. غزل گفت: ـ پیمان تو کنار بشین که من سرمو بذارم رو شونه‌ت؛ تا برسیم یکم بخوابم، واقعا خسته شدم! همین لحظه هم باور سریع اومد، کنارم ایستاد و گفت: - نخیرم، من می‌خوام سرمو بذارم رو شونه‌ی بابام! امروز ناهارو که من درست کردم، ظرف‌ها رو هم من شستم؛ از تو خسته ترم مامان! غزل هم مثل خودش گفت: - مگه دختر این خونه نیستی؟ باید بهمون کمک کنی دیگه؛ بعدشم من می‌خوام رو شونه‌ی شوهرم بخوابم! باور هم با لجبازی گفت: ـ نخیر من می‌خوابم. از بحثشون واقعا خندم می‌گرفت؛ دوتاشون عین همدیگه بودن و باور هر روز که بزرگ‌تر می‌شد، عادت و اخلاقش، حتی قیافه‌ش، بیشتر شبیه غزل می‌شد. و من برای جفتشون می‌مُردم؛ انقدر که دوستشون داشتم. غزل که دید دارم میخندم با عصبانیت گفت: - برای چی می‌خندی پیمان؟ نمی‌خوای جواب دخترتو بدی؟ همین لحظه همه‌ی مسافران نشسته بودن و فقط ما وایستاده بودیم. مهماندار رو بهمون گفت: - لطفاً بشینین، کمربنداتون هم ببندین! سریع گفتم: - چشم. بعد رو به جفتشون گفتم: - من وسط می‌شینم، شما دوتا هم سرتونو بذارین رو شونه‌های من؛ انقدرم باهم بحث نکنین!
  18. پارت صد و پنجاه و سوم نتونست دهنش رو باز کنه و حتی یه کلمه حرف بزنه؛ فقط با تته پته پرسید. - خاله‌م... به تو خیانت کرد؟ از کجا بدونم دروغ نمیگی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - تو که هر کاری خواستی رو انجام دادی؛ چه لزومی داره بخوام خودمو برات تبرئه کنم و بهت دروغ بگم؟ یکم نگاهم کرد که گفتم: - اون روانشناسی که من رو توی تهران ویزیت می‌کرد، بابت کاری که دنیا با زندگیم کرد، هنوزم هست و داره فعالیت می‌کنه. هر وقت از زندان آزاد شدی، می‌تونی بری پیشش و بخوای که پرونده منو بهت نشون بده و بگه که اون زمان، بخاطر اون خاله‌ت، چه عذابایی کشیدم! از جام بلند شدم و گفتم: - امیدوارم که خدا از تقصیرات جفتتون بگذره اما من بدی‌ای که در حقم کردینو هیچوقت نمی‌بخشم؛ دیگه هم جلوی مسیر من یا خانواده‌م سبز نشو! بعدش با عصبانیت گوشی رو روی میز انداختم و از اون محیط خارج شدم. بالاخره واقعیت رو بهش گفتم و اون حس ندامت رو توی چشم‌هاش دیدم؛ اما دیگه دیر شده بود. خوشحالم که تونستم یه بار دیگه دخترم رو از این مخمصه نجات بدم. همین لحظه گوشیم زنگ خورد، باور بود. با شادی برداشتم و گفتم: - جانم عزیزم؟ صدای شادش تو گوشی پیچید. - بابایی کجایی پس؟ - دارم میام دخترم. وسایلتونو جمع و جور کردین؟ گفت: - آره، فقط تو موندی که باید وسایلتو حاضر کنی. مادرجون اینا منتظرمونن! ماشین رو سریع روشن کردم و گفتم: - الانه که برسم!
  19. پارت سی و چهارم کیان یکم مکث کرد و با حسرت گفت: ـ خوشحالم برات چون بالاخره کسی که دوسش داشتی و پیدا کردی! برای این حالش خیلی دلم سوخت. غم تو چشماش واقعا دلمو آتیش می‌زد اما برای اینکه من چیزی نپرسم سریع خندید و گفت: ـ ولی حواست و جمع کن که خیلی ضایع بازی درنیاری و صبر داشته باشی تا به دل این آهو خانوم هم بشینی! یدونه نون خامه‌ایی برداشتم و گفتم: ـ تمام تلاشم و می‌کنم که به چشمش بیام اما طبیعتاً داخل مدرسه خیلی نمیتونم اینکارو کنم یه موقع بحث میپیچه و به گوش خانوم بابازاده برسه، واقعا بد میشه. کیان با سر حرفم و تایید کرد و گفت: ـ حالا کی میخوای قضیه عروس آینده رو به مامان بگی؟! گفتم: ـ الان وقتش نیست داداش! بذار یکم بگذره و منو آهو صمیمی تر بشیم و وقتی مطمئن شدم که اونم منو میخواد ازش خواستگاری میکنم...فقط... کیان با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ فقط چی؟! با تردید گفتم: ـ نمیدونم، انگار از کسی می‌ترسه...شاید تو خانواده مشکلی داره! یا شایدم به قول خودش هنوز نتونسته مرگ مادرش و هضم کنه! کیان پرسید: ـ آخی، خدا رحمتش کنه! به تازگی از دستش داده؟
  20. پارت سی و سوم بعدش رو کرد سمت منو با خنده گفت: ـ چه خبره؟! چه زیرلب برای خودت میگی؟ گفتم: ـ کیان بالاخره پیداش کردم. کیان ابروهاشو داد بالا و با تعجب پرسید: ـ کیو؟! گفتم: ـ همسر آیندمو دیگه! همون که تو قبرستون دیده بودمش. کیان خندید و گفت: ـ جدی میگی؟! گفتم: ـ آره بخدا. کیان جعبه شیرینی رو باز کرد و با خنده گفت: ـ خب این‌بار کجا دیدیش؟؟ نکنه بازم رفتی سرخاک بابا؟! گفتم: ـ نه؛ این‌بار خیلی اتفاقی دیدمش. سرنوشت دوباره مارو کنار هم گذاشت. کیان یه گاز به نون خامه‌ایی زد و گفت: ـ بگو دیگه پسر! از کنجکاوی مردم. گفتم: ـ رفته بودم به مدیر مدرسه بگم نمی‌خوام کارتونو قبول کنم، یهو آهو وارد شد و فهمیدم شاگرد همون مدرسه هست. کیان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: ـ اوه پس اسمشم آهوئه! معلم همسر آیندت شدی ها؟؟ خندیدم و گفتم: ـ همینطوره.
  21. پارت صد و پنجاه و دوم حرفش رو قطع کردم و با جدیت گفتم: - دنیا بخاطر اینکه من جوابشو ندادم خودکشی نکرد و همه چیزو اشتباه فهمیدی! اومدم این‌جا تا بهت بگم حقیقت این ماجرا چی بود و تو بیخود از من کینه به دل گرفتی؛ دخترمو هم قاطی ماجرا کردی و جوونی خودتو تباه! با تعجب بهم نگاه کرد که ادامه دادم و گفتم: - قبل از این‌که من با غزل ازدواج کنم، از دنیا جدا شدم؛ بخاطر اینکه با پدرم بهم خیانت کرد. یهو انگار صورتش گُر گرفت. پوزخندی زدم و گفتم: - چی شد؟ فکر کردی خاله‌ت یه آدم معصومی بود که از طرف من ترک شده؟ اونم بی دلیل رفته زندان؟ نخیر، با یه باند مافیایی کار می‌کرد که آخرشم دستگیر شد. بعد مدت‌ها اومدش جزیره و فکر کرد می‌تونه احساسات قبل منو نسبت به خودش برگردونه؛ اما اون زمان تا به همین امروز قلب من مال غزل شده بود و فقط به عشق اون می‌کوبید. نه خاله‌ت و نه هیچ دختر دیگه‌ای نمی‌تونست این حس منو تغییر بده! خیلی ازم خواست که ببخشمش اما خیانت تنها چیزیه که بخشش هم برای مرد و هم برای یک زن، سخته! بخاطر عذاب وجدانی که نسبت به من داشت خودکشی کرد. آره، من جواب نامه‌هاشو نمی‌دادم؛ چون من دیگه یه مرد متاهلی بودم که زن داشتم و دخترم هم بدنیا اومده بود. غزل و باور باعث شدن تا به زندگیم برگردم و خوشبختی رو تجربه کنم. پس بیخودی دیگه نشین و خیال‌بافی نکن و مرگ خاله‌تو تقصیر من ننداز. هر کس مسئول زندگیه خودشه. دنیا وقتی که بهم خیانت کرد، منو برای همیشه از دست داد... یکم مکث کردم و ادامه دادم: - و چه خوب که از زندگیم بیرون رفت! باعث شد تا با دوست داشتنی ترین دختر زندگیم یعنی غزل آشنا بشم؛ بابت این موضوع یه تشکر واقعا بهش بدهکارم! قیافه‌ش واقعا دیدنی بود؛ فکر نمی‌کرد پشت چیزهایی که توی سرش بافته بود، چنین واقعیتی وجود داشته باشه! همین‌جور توی سکوت بهم خیره شد. گفتم: - ولی تو از قصد و بدون این‌که خبری از چیزی داشته باشی، دخترمو قاطی کثافت بازیت کردی! اگه از اولش میومدی پیش من، خودم حقیقتو بهت می‌گفتم؛ اما ترجیح دادی راه بدیو انتخاب کنی.
  22. پارت صد و پنجاه و یکم همین‌جور که موهاش رو نوازش می‌کردم، دیدم که دیگه دستش رو روی صورتم حرکت نمیده. خودم رو یه مقدار خم کردم و دیدم که خوابیده. نفس راحتی کشیدم و توی دلم خداروشکر کردم که بعد از این همه اتفاق باز هم کنار هم بودیم و تونستیم از پس این مشکل هم با کمک همدیگه عبور کنیم. «سه روز بعد» امروز زمان ملاقات بود و سرگرد احمدی بهم خبر داد که اون دختره نارین رو هم بالاخره دستگیر کردن. اما من رفتم تا با سمیر صحبت کنم تا بهش بگم ماجرا رو کاملاً اشتباه متوجه شده؛ که من قاتل خاله‌ش نیستم، خاله‌ش بخاطر عذاب وجدانی که نسبت به من داشت و بخاطر اینکه نتونست کنار بیاد، خودش رو کُشت. پشت شیشه‌ی زندان منتظرش نشسته بودم که دیدم با چشم‌های پر از حرص اومد و نشست. بهش اشاره کردم تا گوشی رو برداره و اون هم با اکراه برداشت. یکم مکث کردم و گفتم: - چی شد؟ خیال کردی توی الف بچه می‌تونی پیوند عمیقی که بین منو دخترم هستو پاره کنی و دخترمو نسبت بهم دلسرد کنی؟ پوزخندی زد و گفت: - یه جورایی هم موفق شدم؛ دخترت... حرفش رو قطع کردم و گفتم: - دخترم از پس تمام بلاهایی که سرش آوردین، با کمک پدر و مادرش برومده و حالا خداروشکر حالش خوبه؛ اما تو تموم جوونیتو اینجا می‌گذرونی آقا سمیر! شاید من اشتباهی که نسبت به خودم بشه رو ببخشم؛ اما دخترم نقطه ضعف و خط قرمز منه و کسی که باعث آزارش شده باشه رو عمراً نمی‌بخشم! با کلافگی نگاهم کرد و گفت: - حوصله‌ی شنیدن حرفاتو راجع به دخترت ندارم. اگه کار دیگه‌ای...
  23. پارت صد و پنجاه با ذوق نگاهم کرد و گفت: - منم عین بچگیا به ریشت دست بزنم؟ خندیدم و گفتم: - باشه، برو اون طرف‌تر. سریع روی تخت جابجا شد. من هم کفش‌هام رو درآوردم، کنارش دراز کشیدم و مثل بچگی‌هاش، محکم بغلش کردم. همون‌جوری که به ریشم دست می‌زد، صدام زد. - بابا؟ - جانم؟ - برام یه چیزی بخون. لبخندی زدم و گفتم: - چی دوست داری برات بخونم؟ گفت: - نمی‌دونم؛ هر چی خودت فکر می‌کنی که باعث می‌شه خوب بخوابم و این چیزایی که برام اتفاق افتاده رو حداقل یکمی کم‌رنگ می‌کنه. یکم فکر کردم که یاد آهنگ معین افتادم؛ آروم زیر گوشش، شروع به خوندن کردم. - ( چشماتو وا کن و ببین، ببین که بابا اومد بابا با یک عروسک، خوشگل و زیبا اومده چشماتو تو چشم بابا، یه بار باز و بسته کن نظر به حال دل این، عاشق دل شکسته کن چه شب‌هایی به شوق تو اومدم و خواب بودی تو دست‌های عاشق من، همیشه کم یاب بودی، همیشه کم یاب بودی این‌ها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری، به جایی راهی نداری کبوتر دو برجم، الهی که فدات بشم نذار که بیچاره‌ی اون گریه‌ی بی‌صدات شم، گریه‌ی بی‌صدات شم من واسه‌ی تو دلواپسم، تو واسه‌ی عروسکات من واسه‌ی تو می‌میرم، تو واسه‌ی بازیچه.هات دل‌شادم از شادی تو، سرمستم از خنده‌ی تو اما ته دل نگران، برای آینده‌ی تو این‌ها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری، به جایی راهی نداری)
  24. #سیصد و ششمین متن نیمه‌شب دیگه برام مهم نیست که دیگران ازم چه برداشتی دارن و چطور قضاوتم می‌کنن! من خودم رو میشناسم و می‌دونم چه چیزایی رو از سر گذروندم؛ چیزایی که شما هرگز درکش نمی‌کنید. 11:11 بیست و پنجم اردیبهشت
  25. #سیصد و پنجمین متن نیمه‌شب شبا به رویام فکر میکنم... چون اون تنها کسیه که وقتی چشمام و میبندم، قلبمُ بغل می‌کنه و من آروم میشم... 2:02 بیست و چهارم اردیبهشت
×
×
  • اضافه کردن...