رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت پنجاه و پنجم بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت مدارک و برام آورد. ازش گرفتم و راه افتادم سمت خونه آهو اینا...به آرش گفتم: ـ تو ماشین منتظرم باش تا برگردم! با توپ پُر رفتم در خونشون و محکم کوبیدم به در. آرمان با قیافه عصبی و غرغر کنان اومد درو باز کرد و گفت: ـ چه خبرته؟؟! بعد با دیدن من تعجب کرد و گفت: ـ تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟! ورقه‌ها رو پرت کردم تو صورتش و گفتم: ـ بدهیتو صاف کردم. از این به بعد اون دختر و راحت می‌ذاری! فهمیدی چی گفتم؟!. محکم زد تو قفسه سینه ام و گفت: ـ اون خواهر منه، به تو چه ربطی داره که قراره با زندگیش چیکار کنم! همین لحظه آهو از پشت سرش اومد بیرون و با ذوق گفت: ـ بردیا! آرمان تا صداشو شنید برگشت سمتش و با همون عصبانیت گفت: ـ تو بهش خبر دادی مگه نه؟؟ داشت دستشو می‌برد سمتش که با تمام قدرتم مچ دستش و تو هوا گرفتم و با حرص گفتم: ـ دستاتو میشکونم اگه یبار دیگه دست روش بلند کنی! با تعجب بهم نگاه می‌کرد و می‌پرسید: ـ آخه به تو چه؟؟ تو کی هستی؟؟ هان!؟ با اطمینان گفتم: ـ حالا که فرستادمت هلفدونی میفهمی من کیم! یهو انگار ترسید...اما من بهش اصلا اطمینان نداشتم. همینجور که مچ دست آرمان تو دستم بود رو به آهو گفتم: ـ آهو وسایلت و سریعا جمع کن!
  2. #سیصد و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب - به چه کسی می‌گویند آدم «امن» ؟ - به کسی که وقتی جای زخم‌هایت را به او نشان دادی، از آن پس، همه تلاشش را می‌کند که از آن سمت به تو آسیبی نرسد. 13:13 یکم خرداد
  3. #سیصد و بیست و سومین متن نیمه‌شب ‏تهش می‌رسیم به حرف نزار قبانی: ‏هرکس به اندازه‌ای که دوستت دارد تو را می‌بیند، تلاش بیهوده نکن… 16:16 سی و یکم اردیبهشت
  4. پارت پنجاه و چهارم محکم زدم به قفسه سینه‌اش که پرت شد رو زمین و گفتم: ـ ایناش به تو ربطی نداره، تو طلبتو بگیر و اون دختر و بیخیال شو! جلال خندید و گفت: ـ من خودم بهش مهلت دادم تا پول و بیاره اما خودش خواهرشو پیشنهاد داد. بعدش چندش آور خندید و گفت: ـ کی هست که از اون خواهر قشنگش خوشش نیاد؟! دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم روش تا جون داشتم کتکش زدم و اگه آرش جلومو نمی‌گرفت، احتمالا کشته بودمش...آرش همون‌طور که منو کنترل می‌کرد رو به جلال گفت: ـ تو هم دیگه لفتش نده مردک!! بگو چقدر میخوای؟ بازم نگاهی به من کرد و گفت: ـ دنبالم بیاین! پشت سرش راه افتادم و اون مبالغی که آرمان بابت قمار بدهکار بود و براش چک کشیدم. بعدش رو بهش گفتم: ـ اون مدارک لازم و بده بهم. مدارک و بهم داد و گفت: ـ فکر نمی‌کردم آرمان اینقدر برات عزیز باشه که اینهمه بدهیش و بخوای بدی! نگاش کردم و گفتم: ـ آرمان ذره‌ایی برام مهم نیست بخاطر آهو اینکارو میکنم.
  5. #سیصد و بیست و دومین متن نیمه‌شب فقط دلم می‌خواد یه بار دیگه یه دهه شصتی بهم بگه نههه ما نسل سوخته‌ایم نسل جنگ و بدبختی‌ایم، شما نمی‌دونید ما چی کشیدیم:/// تا قشنگ جوابشو بدم. 11:11 سی و یکم اردیبهشت
  6. پارت پنجاه و سوم دو ساعت بعد بهم زنگ زد و گفت که آدرسش و از طریق یکی از واسطه‌ها و پرونده‌هایی که داشت پیدا کرده. رفتم دنبال آرش و مستقیم رفتیم همون مسیر...کلی ماشینای دزدیده شده اونجا بود...با صدای بلند اسم مرده رو فریاد زدم: ـ کحایی جلال؟؟؟ بیا بیرون... یهو از پشت سرمون یه پیرمرده تریاکی با قد خمیده اومد و با صدای خماری گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟؟ چی میخوای؟؟ به سر و تیپ یارو نگاه کردم!! آرش متعجب تر از من گفت: ـ بردیا این آرمان دیگه چجور برادریه؟؟ خواهر دسته گلش و میخواد بده به این شیره‌کش؟! با حرص زیرلب گفتم: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشه!! رفتم نزدیکش و پرسیدم: ـ جلال تویی؟؟ به سرتاپای من نگاه کرد و گفت: ـ جنابعالی؟؟! گفتم: ـ از آرمان چقدر طلب داری؟؟ بگو همین الان چکشو برات بنویسم! بازم به سر تا پای من نگاه انداخت و گفت: ـ آرمان؟! با بی‌حوصلگی گفتم: ـ آرمان عمادی. پوزخندی زد و گفت: ـ تو به قیافت نمیخوره اهل این داستانا باشی و رفیق آرمان باشی. راستشو بگو، قضیه چیه که داری کمکش میکنی؟؟
  7. #سیصد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب نه بچه‌ام که بگم حالا تا بزرگ میشم درست شده، نه پیرم که بگم من که زندگیمو کردم. یعنی قشنگ اومد نشست وسطِ وسط جوونی ما ! 22:22 سی‌ام اردیبهشت
  8. پارت پنجاه و دوم گفت: ـ اسمش جلاله ولی فامیلیش و نمی‌دونم. سمت جنوب کمربندی یه جایی هست ماشینای دزدی رو میبرن اونجا...صاحب اونجاست! یعنی واقعا واسه همچین برادری تاسف خوردم که داشت خواهر خودشو قربانی کارای خودش می‌کرد اما من به این موضوع اجازه نمی‌دادم. این دختر مال من بود و من کسی بودم که باهاش ازدواج می‌کنه. بنابراین گفتم: ـ اصلا لازم نیست بترسی آهو جان! برو خونه...می‌دونی که من نمی‌ذارم همچین اتفاقی بیفته دیگه ؟؟ همینطور که گریه می‌کرد گفت: ـ تنها کسی که به ذهنم اومد براش زنگ بزنم تو بودی بردیا، فقط به تو اعتماد دارم. ـ منتظرم باش تا بیام. برو خونه فعلا. باهاش خداحافظی کردم و گوشیو قطع کردم. سریع سوار ماشین شدم و به آرش زنگ زدم..آرش بابت پرونده‌هایی که قبول می‌کرد، خیلی از این جاها رو می‌شناخت! آرش بعد چندتا بوق گوشیو برداشت و گفت: ـ به به! سلام آقا معلم. سریع گفتم: ـ آرش لطفاً سریع بگرد، آدرس دقیق یه مرد به اسم جلال سمت جنوب کمربندی مکانشه رو پیدا کن. آرش با تعجب پرسید: ـ باز چه خبر شده بردیا؟؟! با کلافگی گفتم: ـ بازم برادر عوضیه آهو براش مشکل درست کرده! ـ ای بابا، این بار قضیه چیه؟ ـ تو آدرس و پیدا کن، من میام دنبالت بهت میگم! ـ باشه بهت خبر میدم.
  9. پارت پنجاه و یکم یه چند روزی نیومدش مدرسه تا اینکه یه روز وقتی کلاسم تموم شده بود و داشتم از مدرسه خارج می‌شدند اتفاق عجیبی افتاد! یه شماره غریبه برام زنگ زد...شمارشم خیلی عجیب بود!! با تعجب جواب دادم: ـ بفرمایید,؟! یهو صدای پر از اضطراب آهو تو گوشم پیچید: ـ بردیا..بردیا صدام میاد؟! همینجور متعجب گفتم: ـ آهو چیشده؟؟! آره صدات میاد. گفت: ـ بردیا خیلی نمیتونم حرف بزنم؛ از تلفن عمومی بهت زنگ زدم...بردیا یه اتفاق بد افتاده! قلبم ریخت...با خودم گفتم نکنه بازم اون برادر عوضیش اذیتش کرده باشه!! سریع پرسیدم: ـ بازم برادرت... وسط جملم یهو زد زیر گریه و گفت: ـ بردیا به زور میخوان شوهرم بدن!! اونم با یه مردی که همسن بابامه... گوشام داشت درست می‌شنید؟!! آهو چی داشت میگفت؟! گفتم: ـ منظورت چیه؟! چه ازدواجی؟ چه شوهری؟ این موضوع دیگه از کجا درومد؟؟ گفت: ـ آرمان بهش بدهکاره؛ نتونست پولشو بده و گفت در عوض خواهرت و می‌خوام. زیرلب گفتم: ـ مرتیکه بی‌غیرت سگ صفت! صدای گریه آهو دلمو آتیش می‌زد و خونم‌ و به جوش میورد!! سعی کردم آرومش کنم...گفتم: ـ عزیزم، آروم باش لطفاً! چنین اتفاقی نمیفته. می‌دونی اسم اون طرف چیه؟ یا شغلش و میدونی؟
  10. پارت پنجاهم با خوشحالی نگام کرد اما دیگه چیزی نگفت. بردمش بیمارستان و گوشه لبش و دو سه تا بخیه زدن و دکتر یکسری پماد نوشت که براش خریدم و بهش تاکید کردم که حتما ازشون استفاده کنه...موقعی که جلوی در خونشون نگه داشتم، بهش نگاه کردم و گفتم: ـ فردا تو کلاس ببینمت آهو! خندید ولی سرشو انداخت پایین و گفت: ـ با این صورت بیام مدرسه؟؟! گفتم: ـ من با همین صورت هم دوست دارم تو رو جلوی خودم ببینمت! چیزی نگفت. نمی‌خواستم بهش اصرار کنم، بنابراین گفتم: ـ حالا اگه خودت سختته ، بذار یه تایم بگذره صورتت که بهتر شد بیا! مثلا هفته بعد! گفت: ـ باشه. لپشو کشیدم و گفتم: ـ چقدر دلم برای خنده‌هات تنگ شده بود!! گفت: ـ منم خیلی دلم برات تنگ شده بود! پرسیدم: ـ گوشیتو ازت گرفته؟؟ سرشو با ناراحتی تکون داد که گفتم: ـ ایراد نداره، یکی دیگه برات میخرم. سریع گفت: ـ نه بابا، همون و سعی میکنم پیدا کنم. ـ از خودت بهم خبر بده آهو! چشمکی بهم زد و داشت از ماشین پیاده می‌شد که گفت: ـ نگران نباش.
  11. #سیصد و بیستمین متن نیمه‌شب رسیده وقت رفتن هرچند من از دلت خیلی وقته رفتم باشه تو بردی و اینا برات افتخارن تو ختم عالمی و منم اند خامم فکر نکنی أهل جبران یا انتقامم !! خودم باید دقت می کردم تو انتخابم. سخته رفتن بس که سردم من حرف دل های شکستم من درد تموم دنیام که زخم هام رو خودم بستم 12:12 سی‌ام اردیبهشت
  12. #سیصد نوزدهمین متن نیمه‌شب یادش بخیر یه زمان اینستا رفتن اینقدر ارزون بود که هرکی جدید فالو میکرد یه دور کامل خودمو استاک می‌کردم هر شب قبل خواب، هایلایتامو از دید فالوورام نگاه می‌کردم. 11:11 سی‌ام اردیبهشت
  13. #سیصد و هجدهمین متن نیمه‌شب چطور میشه به بعضیا میگی منو تاچ نکن من خط قرمز دارم و اینا برام ردفلگه؛ نفهمن؟؟ آدمیزاد به چه درجه‌ایی رسیده که اینارو نمیفهمه؟؟! 00:00 بیست و هشتم اردیبهشت
  14. پارت چهل و نهم قبل از اینکه آهو چیزی بگه، من گفتم: ـ اون هیچی به من نگفته؛ من خودم فهمیدم. همین لحظه یه زنه دیگه با استرس اومد بیرون و پرسید: ـ اینجا چه خبر شده ؟؟ این سرو صداها برای چیه؟! حدس زدم که زن آرمان باشه! با تهدید به جفتشون نگاه کردم و جلوی آهو وایستادم و گفتم: ـ اگه این دختر فردا نیاد مدرسه، زندگیتون و به جهنم تبدیل میکنم. بعدش بدون هیچ حرفی دست آهو رو گرفتم و رفتم سمت ماشین و گفتم: ـ بشین عزیزم. اونم بدون هیچ حرفی نشست. حالش و می‌دیدم دلم براش کباب می‌شد!! چطور جرئت می‌کرد اینجور خواهر خودشو کتک بزنه؟؟! داشتم دنده رو جابجا می‌کردم زیر لب گفتم: ـ پسره عوضی! آهو با حالت ناراحت ازم پرسید: ـ کجا می‌رویم بردیا؟ ـ میریم بیمارستان، یه پمادی چیزی بخرم برات...شاید هم صورتت ضرب دیده باشه و باید عکس بگیری! ـ بردیا چرا خودتو تو دردسر می‌ندازی؟؟ باور کن آرمان ولت نمیکنه!! الان نگاه نکن که کوتاه اومده! با جدیت رو بهش گفتم: ـ جرئت داره حرف بزنه تا از دستش شکایت کنم! آهو حرفی نزد اما وسطای راه گفت: ـ هیچکس این کاری که تو برام کردی رو انجام نمی‌داد بردیا، مرسی واسه بودنت... دستشو گرفتم توی دستام و آروم بوسیدم و گفتم: ـ قربونت برم من، چون هیچکس حق نداره باهات این مدلی رفتار. کنه مگه اینکه از رو جنازه من رد بشه!
  15. پارت چهل و هشتم بعد از مدرسه یه تایمی منتظر موندم تا برادرش از خونه خارج بشه و برم دم در تا بفهمم کجاست و چیکار می‌کنه!! خیلی منتظر موندم تا رفت و منم بدون معطلی از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در خونشون و چند بار زنگ زدم تا بالاخره اومد و درو باز کرد!! چیزی می‌دیدم و باور نمی‌کردم!!! این دختر زیبا، چه بلایی سر صورتش اومده بود ؟؟ چرا اینقدر کبود شده بود؟؟! با ترس پرسیدم: ـ آهو صورتت چیشده؟؟ آهو هم با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت: ـ بردیا چرا اومدی اینجا؟؟ توروخدا از اینجا برو! نمی‌خوام آرمان ببینتت و مشکلی برات پیش بیاد! خواهش میکنم. با حرص گفتم: ـ پس کار اون برادر عوضیته؟؟ کجاست؟؟ همینجور که دندوناش از ترس بهم برخورد می‌کرد گفت: ـ بردیا خواهش میکنم؛ توروخدا برو! نمی‌خوام بلایی سرت بیاد! که یهو به پشت سر من نگاه کرد و گفت: ـ داداش!! برگشتم و دیدم برادر لاتش با توپ پر اومده سمتم و میگه: ـ تو با چه جرئتی میای دم خونه ما؟؟! داشت مشتش و می‌کرد تو صورتم که من پیش دستی کردم و مچشو محکم گرفتم و پیچوندم و تا جون داشتم فشار دادم. داداش رفت هوا...آهو اومد بیرون و گفت: ـ بردیا توروخدا ولش کن! با اصرار آهو بالاخره دستش و ول کردم و گفتم: ـ تو این دختر و به این حال و روز انداختی؟؟ برای چی؟؟ چرا دیگه نمیاد مدرسه؟! وقتی آه و نالش تموم شد، گفت: ـ به تو چه ربطی داره؟! اصلا تو کی هستی؟؟ یقشو گرفتم و گفتم: ـ من کسیم که اگه اراده کنم، میتونم تو سیم ثانیه بفرستمت به همون زندانی که ازش اومدی آقای آرمان عمادی! یهو از تعجب شاخ درآورد! انتظارش و نداشت من راجبش اینارو بدونم! محکم دستم و کشید و رفت سمت آهو و گفت: ـ ببینم پدر سوخته تو اینارو بهش گفتی؟!
  16. #سیصد و هفدهمین متن نیمه‌شب ‏اون بچه‌ای که هر جمعه خوش و خرم گاتینگا و پاتینگا می‌دید فکرش هم نمی‌کرد تو این سن کمرش از این تجربه‌ی زیستی، دولا بشه. 11:11 بیست و هشتم اردیبهشت
  17. پارت چهل و هفتم با دلی پر از غم، سعی کردم آروم صورتم بشورم تا دردم نگیره! وقتی از دستشویی اومدم بیرون حانیه مثل نگهبان دم در منتظرم ایستاده بود! رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم. حانیه گفت: ـ درو قفل نمیکنم آهو؛ ولی تا وقتی آرمان خونست سعی کن از اتاقت بیرون نیای تا عصبانیتش بخوابه! جوابشو ندادم که درو بست...تو دلم با خدا دعوا می‌کردم و می‌گفتم که چرا منو وسط یه رویای قشنگ بُرد و اینجوری از وسط اون رویا کشوندتم بیرون؟؟ مگه من چیکار کرده بودم؟؟ فقط عاشق شده بودم و کنار بردیا بهترین حس جهان و داشتم تجربه می‌کردم که برادرم اونم برام زیادی دید. آخه گفت مدرسه هم نرم! مگه میشه؟؟! من عاشق درس خوندنم، حالا کسی که عاشقش هم شده بودم، معلمم بود...چطور می‌شد که نرم مدرسه؟!! یه چند روز بگذره و وضعیت صورتم عادی بشه سعی میکنم دوباره باهاش حرف بزنم و راضیش کنم تا از این حرفش برگرده! ( چهار روز بعد ) بردیا ارتباطم با دختر چال قشنگ تازه گرم شده بود و بهم عادت کرده بودیم که یهو، برای چند روز بدون اینکه بهم خبر بده، غیبت کرد. از مدیر هم پرسیدم، کسی خبری ازش نداشت...به تلفنش بارها زنگ زدم و خاموش بود. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که نکنه اون برادر دیوانه‌اش بلایی سرش آورده باشه!!! آخه دیروز هم رفتم سر کوچشون و از صبح تا غروب اونجا تو ماشین منتظر شدم تا ببینم میاد بیرون یا نه اما بجز برادرش و زنداداشش کسی از خونه بیرون نیومد. خیلی نگرانش بودم و دلمم براش خیلی تنگ شده بود!! امروز تصمیم گرفتم به بهونه‌ی دادن جزوه‌هاش برم دم خونشون...هرچی باداباد. به آرش سپرده بودم که راجب برادرش تحقیق کنه و آرش گفته بود که یه مفت خوره به تمام عیاره و کلی هم بدهی بالا آورده و پارسال یه چند روزی هم رفته زندان که با ضمانت آزاد شده. اینجوری هم که آرش پیگیر شده بود گفت که در کل آدم درستی نیست.
  18. #سیصد و شانزدهمین متن نیمه‌شب آقای یگانه شما درست میگفتین: سرگرمیه تو ... شده بازی با این دل غمگین و خسته ام یادت نمیاد، اون همه قول و قرارایی که با تو بستم! با این همه ظلم، تو ببین باز چجوری پایِ این همه قول و قرارا من نشستم... 19:19 بیست و هشتم اردیبهشت
  19. پارت چهل و ششم آرمان از جاش بلند شد. دستاشو پشت کمرش گره زده بود. بهم نزدیک و نزدیکتر میشد. اینقدر رفتم عقب تا به دیوار پشت سرم برخورد کردم. یهو دیدم از پشت کمرش، کمربندش و آورد بالا و کوبید تو صورتم. اونقدر جاش روی صورتم می‌سوخت که پخش زمین شدم. بعدش با فریاد گفت: ـ تو چطور جرئت می‌کنی ما رو بپیچونی و با پسر غریبه اینور اونور بری؟؟ هان؟؟ یدونه دیگه خوابوند تو گوشم و گفت: ـ که کلاس جبرانی داشتی آره؟؟! کل محل دارن راجبت حرف می‌زنن. با کی میری؟؟ اون طرف کیه؟؟ بگو بیا الان نجاتت بده دیگه!! موهامو می‌کشید و با دست دیگه‌اش مشت میزد تو صورتم. تمام وجودم درد گرفته بود و اصلا بهم اجازه توضیح دادن نمی‌داد. و جالب اینجا بود حانیه پاشو رو پاش گذاشته بود و به این صحنه خیره شده بود و دم نمی‌زد. خلاصه اینقدر کتکم زد که خودش خسته شد! از جاش بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ گوشیتو بده به من! از گوشه لبم خون میومد و اصلا نمی‌تونستم حرف بزنم اما با چشمام به کیفم اشاره کردم. رفت سراغ کیفم و گوشیو از توش درآورد و رو بهم گفت: ـ برو گمشو تو اتاقت، ریختتو نبینم. داشت می‌رفت سمت اتاقش که رو کرد سمت من و با حالت تهدید گفت: ـ از این به بعدم مدرسه تعطیله، میتمرگی تو خونه و هیچ جا نمیری! بعدشم رو کرد سمت حانیه و گفت: ـ در اتاقم قفل کن. حانیه بالاخره از روی مبل بلند شد و بالا سرم وایستاد و گفت: ـ همینو میخواستی؟! پاشو دستتو بده به من کمکت کنم صورتتو بشوری! ترجیح میدادم بمیرم تا دست کمک اینو بگیرم. چشمام از درد سرم تار میدید...به زور خودمو از جام بلند کردن و رفتم سمت دستشویی...خودمو وقتی تو آینه دستشویی دیدم، وحشت کردم. به وره صورتم کلا کبود شده بود و گوشه لبمم کامل زخم شده بود. دوباره بردیا اومد تو ذهنم...کاش الان پیشم بود و منو از این جهنم نجات می‌داد اما اونقدر دوسش داشتم که دلم میخواست بیخیالم بشه و خودشو با آرمان درگیر نکنه...دلم نمی‌خواست آرمان بلایی سرش بیاره.
  20. پارت چهل و پنجم بردیا هم سریع بلند شد و گفت: ـ بریم! رفت حساب کرد و برای اینکه من بیشتر از این استرس نگیرم، منو رسوند سر کوچه. از کوچه تا خونه رو با سرعت میگ میگه رفتم و دیدم در کمال تعجب کسی خونه نیست! یه نفس راحت کشیدم...از بس دویده بودم، قلبم داشت میومد تو دهنم. کیفم و گذاشتم کنار تختم و خودمو روی تخت ولو کردم...به امروز فکر کردم! به اینکه چقدر کنار بردیا بعد مدتها احساس خوشحالی کردم. امید داشتم که زندگی حداقل این خوشی رو ازم نگیره. ( دو هفته بعد ) ارتباط منو بردیا روز به روز صمیمانه تر از قبل شد و طبق چیزایی که بهم گفت، قرار شد تو مدرسه اصلا به روی هم نیاریم اما بازم اونقدر بهم محبت می‌کرد و سر کلاس بهم توجه می‌کرد که از چشمای خیلیا این موضوع دور نمی‌موند! هر شب بهم با یه جمله قشنگ شب بخیر می‌گفت و به وقتایی به بهونه کلاس جبرانی، آرمان و حانیه رو میپیچوندم و باهاش می‌رفتم بیرون. تقریبا همه جا برام یه خاطره خوب ساخت! شهربازی، کافه، مرکز خرید و جاهای دیدنی...اینقدر خوشحال بودم که انگار پاهام از روی زمین بریده شده بود و تو آسمونا راه می‌رفتم تا اینکه یه روز اتفاقی که ازش می‌ترسیدم، سرم اومد! مثل اینکه یکی از مشتریای مغازه حانیه میبینه که من دارم از ماشین بردیا پیاده میشم و به حانیه میگه و حانیه هم طبق معمول این خبر رو به گوش آرمان می‌رسونه! اون روز وقتی رفتم خونه دیدم که حانیه و آرمان در کمال آرامش روی مبل نشستن و منم از همه جا بی‌خبر، با شادی رفتم خونه و بهشون سلام کردم و سریع گفتم: ـ الان ناهار و آماده میکنم. آرمان با جدیت گفت: ـ بیا اینجا! قلبم لرزید! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟! با ترس رفتم تو هال و با تته پته گفتم: ـ چ...چیزی شده؟
  21. #سیصد و پانزدهمین متن نیمه‌شب بنظرم اصلا نباید از رفتار آدما ناراحت شد! چون که دست بالای دست بسیاره:) 10:10 بیست و هشتم اردیبهشت
  22. پارت چهل و چهارم لبخندی زد و گفت: ـ خوشحالم که خوشت اومده! پرسیدم: ـ یه سوال بپرسم؟ خندید و گفت: ـ دوتا سوال بپرس! همینجور که می‌خندیدم گفتم: ـ شما قبلاً جای دیگه زندگی میکردین؟ آخه اون مرده گفت که بالاخره برگشتید! گفت: ـ من چند سالی میشه که جنوب تو مدارس محروم تدریس می‌کردم. با تعجب پرسیدم: ـ واقعا ؟!! سرشو تکون داد و گفت: ـ آره منتها چون مادرم خیلی اصرار داشت که باید ازدواج کنم و نوه‌اش و ببینه، اینقدر زیر گوشم خوند و ناله کرد تا مجبور شدم برگردم. در واقع چند روز پیش، یعنی همون روزی که سر خاک مادرت دیدمت، تازه برگشته بودم و راستش... همین لحظه گارسون غذاها رو آورد که باعث شد حرفش ناتمام بمونه! بعد گذاشتن سینی و رفتنش، با کنجکاوی پرسیدم: ـ راستش چی؟! با لبخند نگام کرد و گفت: ـ از مادرم خیلی ممنونم که بهم اصرار کرد تا برگردم چون باعث شد که با تو آشنا بشم. دوباره گونه‌هام قرمز شد اما واقعا از درون قلبم احساس شادی می‌کردم و دلم میخواست که این خوشی ادامه دار باشه! غذامونو با آرامش خوردیم و راجب علایق و سلایق شخصی باهم حرف زدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم تا اینکه بردیا به ساعتش نگاه کرد و من مثل فشنگ از جا پریدم!!! بردیا با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چی‌شد؟؟ با استرس گفتم: ـ خیلی دیرم شد!! داداشم اگه بفهمه، منو می‌کشه! بردیا با اخم نگام کرد و با جدیت گفت: ـ بیخود می‌کنه ، مگه شهر هرته؟؟ با التماس رو بهش گفتم: ـ خواهش میکنم میشه بریم؟؟
  23. پارت چهل و سوم ـ آهوی پر کرشمه اومد به پای چشمه... ناز و نیاز لبهاش، لبهای خشک و تشنه... قلبم و برد با یک نفس... اسیر شدم تو این قفس... دامن یار شکرشکن، دیوار دل آینه شکن... اسمم از لبای بردیا چقدر قشنگ و گوش‌نواز بود...تا رسیدن به رستوران مورد علاقه بردیا برام آهنگ خوند...بعدش رو بهم گفت: ـ ببین آهو کباب کوبیده اینجا فوق العادست...اومدی اینجا؟ تو دلم گفتم اینجا جاهاییه که ما خیلی وسعمون نمی‌رسه بریم...ولی رو بهش گفتم: ـ نه، اولین بارمه... با هیجان گفت: ـ مطمئنم که عاشقش میشی! منم با ذوق پیاده شدم و هم راستا باهاش وارد رستوران شدم. سرپرست خدمه‌ها که انگار میشناختش، با خوشحالی اومد سمتش و بهش دست داد و گفت: ـ آقا بردیا خیلی خوش اومدین، بالاخره برگشتین؟! بردیا خندید و گفت: ـ آره دیگه اومدم... بعدش همینطور که بهم نگاه می‌کرد گفت: ـ اینطور هم که بنظر میاد، موندگار شدم. بهش لبخند زدم که مرده گفت: ـ خوش اومدین...بفرمایید بریم آلاچیق همیشگی... منو بیارم خدمتتون؟! بردیا با اطمینان گفت: ـ نه منو لازم نیست، همون غذای همیشگی رو با دوغ آبعلی برامون بیار! مرده چشمی گفت و ازمون دور شد. واقعا جای باصفا و قشنگی بود و پشت فضای رستوران، یه حیاط بزرگ داشت که وسطش آبنما بود و دورتادورش آلاچیق بود. رفتیم و رو همون آلاچیقی که مرده بهش اشاره کرد نشستیم. بردیا رو بهم گفت: ـ خب اینجارو چطور دیدی آهو؟ با ذوق گفتم: ـ واقعا خیلی قشنگه!
  24. #سیصد و چهاردهمین متن نیمه‌شب زیبایِ من تمامِ راه‌های رسیدن را به تو خراب کردم... حق با تو بود از اول اشتباهی انتخاب کردم! بیچاره من که رویِ تو حساب کردم. 22:22 بیست و هفتم اردیبهشت
  25. #سیصد و سیزدهمین متن نیمه شب خب دیشبم برای پسرخالم رفتن خواستگاری و الان تو خانواده فقط من مجردم... دیگه همه کار و بارشون ول میکنن میچسبن به این موضوع که من چرا هنوز ازدواج نکردم:/// 16:16 بیست و هفتم اردیبهشت
×
×
  • اضافه کردن...