رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #چهارصد و چهل و نهمین متن نیمه‌شب آدمیزاد واقعا عجیبه! یه روزی فکر می‌کردم که اگه برگرده؛ خوشحال میشم و زمین و زمان و بهم میریزم اما الان که بعد اینهمه مدت غیرمستقیم داره چراغ سبزاشو نشون میده حتی دلم نمی‌خواد که باهاش تو یه خیابون قرار بگیرم و ببینمش و حتی صداشو بشنوم. بقول بابک جهانبخش اونی که بهت بدی کرده حتما یه روزی پشیمون میشه و برمیگرده اما دیگه چه فایده‌ایی داره؟! من دیگه آدم کامبک به گذشته نیستم. 23:23 بیست و دوم تیر
  2. پارت صد و هشتاد و نهم و اون لحظه دنیا برام تموم شد. پشت بندش بردیا اومد بیرون و همون لحظه دوتا ماشین پلیس اومد و دوتا پلیس از کنار بردیا اومد بیرون و رو بهم گفتن: ـ دستاتو بذار رو سرت، بی‌حرکت وایستا. اینقدر شوکه شده بودم که حتی نمی‌تونستم پلک بزنم. نگاهم فقط به بردیا بود که با نفرت بهم زل زده بود. زنه بهم دستبند زد و بردیا اومد نزدیکم و گفت: ـ تف توی اون ذات کثیفت! حیفه کیان. واقعا حیف!! چطور ما نتونستیم بفهمیم که تو چه شیطانی هستی!! از ماشینش آهو پیاده شد و اومد کنارش وایستاد و بردیا محکم دستاشو گرفت و رو بهم گفت: ـ هیچ چیزی قدرت اینو نداره که منو آهو رو از هم جدا کنه و در ضمن حتی اگه یه درصدم آهو توی زندگیم نبود، من تو روی تو هم نگاه نمی‌کردم. آهو پشت بندش گفت: ـ چجوری تونستی به شوهرت بگی عاشق برادرشی؟ واقعا تو چه دختر مار صفتی هستی!! خودت خجالت نکشیدی؟؟! اصلا زبونم باز نمیشد که حرفی بزنم!! اینا چجوری تمام این چیزا رو فهمیدن؟؟ اصلا اون پیرمرده کی بود؟؟یعنی از همون اولش بردیا همه چیزو میدونست که تصمیم گرفت آهو رو از زندان آزاد کنه؟؟! تو ذهنم هزاران هزار سوال بود اما دیگه چه فایده‌ایی داشت. دیگه پلن بی نداشتم و همه چیز تموم شده بود. همه فهمیدن که کار من بوده و یجورایی با فرستادن اون پیرمرد ازم اقرار گرفتن. پلیس رو به بردیا گفت: ـ آقای معیری لطفاً بفرمایید کنار میبرمشون اداره آگاهی. اونجا میتونین اطلاعات لازم و از وکیلتون بگیرین. و بعدش منو کشون کشون سوار ماشین کردن و بردیا فریاد می‌زد: ـ سزای کارتو پس میدی!
  3. پارت صد و هشتاد و هشتم بعضی شبا کابوسش و میبینم. نکنه اومده تا منو تنبیه کنه! خدایا چی دارم میگم؟؟ دارم عقلم و از دست میدم. نمی‌دونم کی داره باهام چه بازی می‌کنه؟! تا اینکه بلند فریاد زدم: ـ آهای؟؟ کجایی؟؟ بیا پولت و برات آوردم. دیدم صدایی نمیاد. گوشیم و درآوردم و به شمارش زنگ زدم اما در دسترس نبود تا اینکه دیدم صدای پا میاد. برگشتم و با دقت نگاه کردم یه مرد میانسال بود. یه نایلون هم دستش بود. گفت: ـ پولارو آوردی؟! حتی قیافشم برام آشنا نبود و بهش می‌خورد یه آدم خیلی معمولی باشه! شاید یه رهگذر بود وقتی داشت از اون سمت رد میشد ما رو دید و کنجکاویش گل کرد و خواست از طریق پول گرفتن باج بگیره. همه کار میکردم فقط کافی بود این مسئله دوباره باز نشه و دید بردیا نسبت بهم عوض نشه. گفتم: ـ آوردمش ولی اول نایلون و رد کن! نایلون آورد سمتم و قبل دادن به من پرسید: ـ چطور تونستی اینکارو کنی؟؟ با تعجب نگاش کردم و بعدش سرم و انداختم پایین و گفتم: ـ اون فقط یه اتفاق بود از عمد نبود! ـ ولی تو کشتیش! با کلافگی گفتم: ـ خدا هم داره تقاصشو ازم پس میگیره! نگران نباش. هنوزم دارم عذاب میکشم...نایلون بده بهم. ـ چجوری تونستی بکشیش و قتل و بندازی گردن یکی دیگه! ـ ایناش دیگه به تو ربطی نداره عمو، نایلون و بهم بده. یهو صدای آشنا شنیدم که گفت: ـ اما به من ربط داره!!
  4. #چهارصد و چهل و هشتمین متن نیمه‌شب من قهر کردم تا ببینم چی رو برای آشتی کردن تلاش میکنی؛ یهو به خودم اومدم و دیدم که رابطمون تموم شد:) 14:14 بیست و دوم تیر
  5. پارت صد و هشتاد و هفتم گفتم: ـ سر خیابون وایستا تا بیام. بعدش گوشی رو قطع کردم و سریع آماده شدم و با هول و ولا از پله‌ها اومدم پایین. طبق معمول بردیا و آهو کنار هم نشسته بودن و اعظم خانوم با دیدن من گفت: ـ مادر کجا میری؟؟ با تته پته گفتم: ـ مامان یه مشکلی تو شرکت پیش اومده ببینم چه خبره باز برمی‌گردم. مامان به ساعت نگاه کرد و گفت: ـ این وقت روز؟! مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ مشکل که وقت و ساعت نمی‌شناسه. بردیا با بیخیالی که پاشو رو پاش انداخته بود گفت: ـ میخوای منم بیام پریسا؟ شاید تنهایی... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه بابا، خودم حل میکنم. بعدشم باهاشون خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. ماشین و روشن کردم و با سرعت رسیدم سر کوچه. عباسی شیشه ماشین و آورد پایین و ساک و داد دستم و گفت: ـ اینم خدمت شما. ـ پول و شمردیم دیگه! ـ بله مبلغش کامله ولی خانوم حقوق کارگرا... نداشتم حرفشو کامل کنه و سریع گاز دادم و رفتم. از خونه ما تا اون جنگلی حداقل نیم ساعت راه بود. دلم واقعا مثل سیر و سرکه می‌جوشید و مدام به ساعت نگاه می‌کردم بلکه دیر نرسم و گوشی هم روبروم بود تا زنگ بزنه. باید اون مدارک و ازش می‌گرفتم و حتما بعد گرفتنش باید آتیش می‌زدمشون. این مدلی نمی‌شد! ساعت پنج دقیقه به چهار رسیدم جنگل. مثل همیشه خلوت بود و با دیدنش اون صحنه‌ها و کیان دوباره جلوی چشمم نقش بست.
  6. #چهارصد و چهل و هفتمین متن نیمه‌شب اگه یکم فاصله بگیری میبینی که اینهمه مدت، فقط داشتی به یه گل مُرده آب می‌دادی. 12:12 بیست و دوم تیر
  7. #چهارصد . چهل و ششمین متن نیمه‌شب برای ما هیچ از دست دادنی وجود نداره. چون یا هدایت می‌شید یا محافظت. جز این دو، حالت دیگه‌ایی وجود نداره. 1:01 بیست و یکم تیر
  8. پارت صد و هشتاد و ششم کل این مدت و تا زمانی که ساعت نزدیک چهار بشه و یه خبر از عباسی بشه، تو اتاقم راه رفتن و فکر کردم، تهش تصمیم گرفتم به حانیه زنگ بزنم و از زیر زبونش حرف بکشم تا بفهمم کار اینه یا نه! بعد دو بوق جواب داد: ـ باز چه خبر شده؟ ـ تو این موضوع رو به کسی گفتی حانیه؟! یکم مکث کرد و گفت: ـ دیونه‌ایی دختر؟؟! معلومه که نه! گفتم: ـ با من بازی نکن حانیه، راستشو بگو. حانیه گفت: ـ برای چی باید بهت دروغ بگم؟! من اگه حرفی بزنم که پای خودمم گیره. منم شهادت دروغ دادم تو دادگاه. مگه دیوونه‌ام به کسی حرفی بزنم؟؟ اگه میخواستم حرفی بزنم همون روزی که بردیا با داد و هوار اومد تو کافه، اونجا چیزایی که می‌دونستم و می‌گفتم. سریع پرسیدم: ـ چیو میگفتی؟! عادی گفت: ـ خب همینکه اومدی پیشنهاد پول خیلی زیاد دادی و ازم خواستی تا تو دادگاه بر علیه آهو شهادت بدم دیگه. پس این نمیتونه کاری کرده باشه و این آدمم از طرف اون نیست. واقعا ترس برم داشته بود! یعنی اون روز تو اون جنگل چه کسی بود که تمام این چیزا رو دیده بود و حتی قضیه دفتر رو هم میدونست؟؟ پریسا پشت تلفن گفت: ـ راستشو بگو، باز گند کدوم کارت درومده؟! همین لحظه گوشیم بوق اشغال خورد و گفتم: ـ فعلا قطع کن، کار دارم. جواب دادم، عباسی بود: ـ خانوم پول آمادست.
  9. پارت صد و هشتاد و پنجم راست می‌گفت! دست اون الان پرتر از دست من بود. با ناچاری گفتم: ـ خیلی خب بابا، آروم باش. تا ساعت چهار میارم تو همون لوکیشن. بعدش سریع گوشی و قطع کرد! حالا این‌همه پول و از کجا باید میوردم؟؟! همینجوریشم ذاتا شرکت کلی بدهی داشت اما باید اینکارو انجام میدادم. این آدم هر کس که بود از همه چی اطلاع داشت! اگه یه درصد میفهمیدن که من باعث مرگ کیان شدم، فاتحه‌ام خونده بود! دیگه نمی‌تونستم بردیا رو ببینم و کنارش باشم! هر جوری که بود باید اون پول و تا بعدازظهر جور می‌کردم. سریع شماره شرکت و گرفتم: ـ الو عباسی خوبی؟؟! ـ ممنونم خانوم، چیزی شده؟! ـ خوب گوش کن ببین چی بگم، همین الان یک میلیارد پول نقد برام ردیف می‌کنی و تا دو ساعت دیگه دستم میرسونی. ـ اما خانوم شما خودتون اطلاع دارین که وضعیت شرکت چقدر بده! یک میلیارد پول باعث میشه ما حتی نتونیم حقوق این ماهشونو بدیم. با کلافگی گفتم: ـ عباسی با من یکی بدون نکن و کاری که بهت گفتم و انجام بده! همین الان. عباسی با ناچاری گفت: ـ باشه خانوم سعیم و میکنم. با عصبانیت گفتم: ـ سعی نکن! فورا انجامش بده. و بعدش گوشی و قطع کردم. تو کل اتاق یکسره در حال رژه رفتن و فکر کردن بودم. ناخونام کامل کنده شد از بس بخاطر استرس جویدمشون. کلی فکر کردم که این آدم کی بود که از همه چیز اطلاع داشت؟! رئوفی که از اینجا رفته بود! حانیه و آرمان هم که کل ماجرا رو نمی‌دونستن...پس این آدم کی می‌تونست باشه؟؟! خدایا دیگه داشتم دیوانه می‌شدم! حتی صداشم برام آشنا نبود ولی از جزییات اون روز خبر داشت.
  10. #چهارصد و چهل و پنجمین متن نیمه‌شب با معلق نگه داشتن و فرار کردن، شاید زمان خداحافظی را به تعویق بیندازیم اما رنج را بزرگتر خواهیم کرد. 20:20 بیست و یکم تیر
  11. پارت صد و هشتاد و چهارم مرده با جدیت گفت: ـ خود دانی! باشه پس منم میرم اداره پلیس و اون لباسایی که انداختی تو سطل زباله و اون دفتر و بهشون میدم و بعدشم زنگ میزنم واسه بردیا معیری تا خودش بیاد و بفهمه تا با چه ماری داره تو یه خونه زندگی می‌کنه! یا خداااا!!! این قطعا نمی‌تونستم از طرف رئوفی یا حانیه باشه چون اونا اینقدر از جزییات موضوع خبر نداشتن. یعنی اون روز کس دیگه‌ایی هم اونجا بوده و منو دیده؟؟! از ترس به خودم لرزیدم. از اینکه بردیا و اعظم خانوم حقیقت و بفهمن داشتم سکته میکردم. نباید میذاشتم تا این اتفاق بیفته! سریع گفتم: ـ صبر کن ، قطع نکن! خندید و گفت: ـ چیشد؟؟ نظرت عوض شد؟! گفتم: ـ چی میخوای؟؟ گفت: ـ خوشم میاد که زود میفهمی! یک میلیارد پول نقد تا امروز چهار بعدازظهر میاری همون لوکیشن! با عصبانیت گفتم: ـ من الان اینهمه پول نقد از کجا بیارم؟؟ با پررویی گفت: ـ چطور واسه تهدید بقیه خوب دست به جیب شدی و پول خرج کردی، الان نداری؟! ایناش به من ربطی نداره، اگه تا امروز پول و نیوردی با اعضای خانوادت و اون خونه خداحافظی کن! لعنت بهش که از همه چی هم اطلاع کامل داشت. گفتم: _ خیلی خب باشه؛ ولی اونجا دوره...یجای دیگه قرار بذار تا پول و به دستت برسونم و ببینم اصلا کی هستی! خندید و گفت: ـ تو الان اصلا تو شرایطی نیستی که بخوای با من معامله کنی، حواستو خوب جمع کن! اگه کلکی تو کارت باشه همه پته‌هاتو میریزم رو آب.
  12. پارت صد و هشتاد و سوم وقتی اومدم تو اتاقم، سریعا گلدون رو میز و پرت کردم روی زمین و هزار تیکه شد!! داشتم از حسادت میترکیدم. دلم نمی‌خواست اون دختر عوضی کنار بردیا بشینه و بهش توجه کنه اما کجای کار بودم؟؟! اون الان ازش باردار بود. دیگه قطعا بردیا منو نمی‌دید...تو حال خودم بودم و تو اتاقم در حال حرص خوردن بودم که یهو گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناآشنا بود. اولش که اصلا جواب ندادم...اما دیدم بازم زنگ میزنه، با اعضای خورد شده جواب دادم و با لحن بدی گفتم: ـ بله؟؟ یه صدای ناآشنا تو گوشم پیچید: ـ پریسا خودتی؟! یکم فکر کردم...اصلا صداش برام آشنا نبود. گفتم: ـ بجا نیوردم. پوزخندی زد و گفت: ـ ولی من خوب تو رو بجا آوردم قاتل سریالی. خوب از پس این قضیه قسر در رفتی! با شنیدن این جمله برای یه لحظه تمام دغدغه‌های خودمو فراموش کردم. با ترس و لرز بلند شدم و رفتم در اتاقم و قفل کردم و با ترس گفتم: ـ تو کی هستی؟؟! اصلا نمیفهمم راجب چی داری حرف میزنی! خیلی مطمئن گفت: ـ خوب هم میفهمی! راجب شوهر بیچاره‌ات که کشتیش و همه چی هم انداختی سر اون دختره بیچاره. برای یه لحظه همه چی درونم فرو ریخت. این کی بود که از همه چی اطلاع دقیق داشت؟! نکنه بازم از طرف حانیه و شوهرش زنگ زدن و بازم می‌خوان تیغم بزنن؟! سعی کردم به روی خودم نیارم و سریع گفتم: ـ من نمی دانم تو اصلا کی هستی و راجب چی داری حرف میزنی؟! دیگه هم به این شماره زنگ نزن.
  13. #چهارصد و چهل و چهارمین متن نیمه‌شب الان دیگه خوشگل و خوشتیپ زیاد شده مهربون و امن باشید لطفا 12:12 بیست و یکم تیر
  14. #چهارصد و چهل و سومین متن نیمه‌شب معمولا اگه تونستی با تمام وجودت دوسش داشته باشی؛ می‌تونی بعد از پایانش هم دوباره خودتو جمع و جور کنی و از نو شروع کنی. 1:01 بیستم تیر
  15. پارت صد و هشتاد و دوم همینجور که زیر چشمی بهش نگاه می‌کردم. واسه اینکه حرصش بدم، رو به آهو گفتم: ـ بذار پشتت کوسن بذارم یکم راحتتر بشینی! آهو با تعجب به حرکات من نگاه می‌کرد اما جلوی مامان چیزی نمی‌تونستم بگم. کمکش کردم تا قشنگ بشینه! مامان همین لحظه رو به پریسا گفت: ـ وا دخترم!! چرا اونجا وایستادی؟؟ بیا بشین دیگه! همینجور که از عصبانیت می‌لرزید، گفت: ـ نه مامان؛ سرم درد گرفته! میرم تو اتاقم استراحت کنم. آروم زیر لب گفتم: ـ به زودی کلا تو زندگیت استراحت می‌کنی. آهو دستم و فشار داد و آروم زیر لب با چشم غره بهم گفت: ـ بردیا!! دیگه چیزی نگفتم و اونم با قدمای محکم رفت بالا تو اتاقش... *** ( پریسا ) چند روز بود که نه از بردیا خبری بود و نه اون دختره...دلم برای بردیا تنگ شده بود اما همین که اون دختره رو نمی‌دیدم واقعا خداروشکر می‌کردم. از مامان شنیده بودم که می‌گفت مثل اینکه آپاندیسشو عمل کرده و بخاطر راحتیه اون، با بردیا تو ویلا میمونن. از اینکه تحت هیچ شرایطی ازش دست نمی‌کشید و از اون دختر حمایت می‌کرد واقعا عصبانی می‌شدم. حتی من گوشه‌ی ذهنش هم نبودم!! نمی‌دونستم دیگه چیکار باید می‌کردم تا به چشمش بیام. کلی تغییر تو صورتم ایجاد کردم اما اصلا انگار نه انگار!!! حتی مرگ برادرش و مظنون بودن اون دختر به قتل داداشش هم نتونست اونو از چشمش بندازه! اما من تسلیم نمی‌شدم و هر وقت که برگشت تمام سعیم و می‌کردم تا بردیا رو مال خودم کنم. اون فقط مال من بود!! بعد چند روز دست تو دست هم وارد خونه شدن. انگار بودنش کنار هم صمیمی ترشون کرده بود. اعظم خانوم قبل من کلی بهشون تشر زد اما بردیا اصلا عین خیالش هم نبود تا اینکه دختره گفت که بارداره! انگار یه آب یخ رو سرم خالی کردن. یعنی بهم نزدیک شدن؟؟ اون الان بچه بردیا تو شکمش بود؟؟ حالا دیگه بیشتر از قبل هم بردیا و هم اعظم خانوم بهش اهمیت میدادن. باید این بچه رو هر جوری که بود حذف میکردم. نمی‌تونستم ببینم بردیا هر روز بیشتر از قبل بهش توجه می‌کنه. من تمام توجهات بردیا رو فقط برای خودم میخواستم.
  16. پارت صد و هشتاد و یکم با این جنبش پریسا و مامان سر جاشون خشکشون زد و منم بیشتر از اونا از این حرفش تعجب کردم!! سه‌تامون بهش خیره شدیم که گفت: ـ یعنی...اینکه بردیا دستم و داشت. بخاطر این بود که من...من باردارم. مطمئن بودم داره الکی میگه! پرید وسط حرف من که خدایی نکرده از رو عصبانیت سوتی ندم تا پریسا متوجه موضوع بشه! مامان رفت نزدیک آهو و به سرتا پاش نگاه کرد و گفت: ـ چه بارداری؟؟ مگه تو آپاندیستو عمل نکرده بودی؟ این دیگه از کجا درومد؟ آهو با خجالت گفت: ـ تو بیمارستان ازم آزمایش گرفتن و متوجه شدن. بخاطر همینه که بردیا یکم...یکم هوامو داره چون دکترا گفتن که حاملگیم خیلی پر ریسکه و باید مراقب باشم. پریسا با حرص گفت: ـ چطور یه چنین چیزی ممکنه؟ منم از قصد رفتم نزدیکش و واسه اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم: ـ مگه صیغه‌اش نکردم؟! چرا اینقدر تعجب کردی؟! از چشمای پریسا خون می‌بارید. مشخص بود که اصلا انتظار این موضوع رو نداشت. رفتم روی مبل نشستم و گفتم: ـ آهو بیا اینجا بشین! دکتر گفت خیلی نباید سرپا وایستی. مامانم با اینکه مشخص بود خیلی سختشه بدون اینکه نگاش کنه گفت: ـ حالا الان که نوه‌امو بارداری، نمی‌خوام بهت سخت بگیرم. فقط و فقط بخاطر نوه‌امه نه تو! برو بشین اونجا و کاری نکن تا به اون بچه آسیب برسه! آهو بدون هیچ حرفی اومد کنارم نشست و همین لحظه به گوشیم پیامک اومد. آرش بود: ـ بردیا رسیدین؟ نوشتم: ـ آره. میتونی نقشه رو اجرا کنی. مامان هم داشت میومد کنارم بشینه اما پریسا با حرص تمام بهمون نگاه می‌کرد. از نگاهش مشخص بود که دلش میخواد آهو رو هم تیکه تیکه کنه اما کور خونده و این‌بار اصلا بهش این اجازه رو نمی‌دادم. باید از رو نعش من رد میشد!
  17. پارت صد و هشتاد مش قربون مدام می‌گفت: ـ آقا خانوم مدام سراغتون و می‌گرفتن! چه خوب شد برگشتین. یاد خوابم افتادم. یاد صورت خوشحال کیان افتادم. نباید همه چیز و خراب می‌کردم. الان وقتش نبود! مش قربون رو به آهو گفت: ـ دخترم تو خوبی؟؟ از فخری خانوم شنیدم ناخوش احوال بودی. آهو خنده عمیقی کرد و گفت: ـ قربونت برم مش قربون. آره بهترم، مرسی از اینکه پرسیدی. بعدشم آروم بهم گفت: ـ بریم؟ دستشو گرفتم و رفتیم داخل. همین لحظه چشمم اول خورد به پریسا که روی مبل نشسته بود و با خیال راحت داشت قهوه می‌خورد! همون جلوی در از این حجم از وقاحتش خشکم زد! آهو بازوم و مدام می‌کشید و زیر لب می‌گفت: ـ بردیا ازت خواهش میکنم. برو داخل. همین لحظه مامان اومد دم در و با دیدن اینکه منو آهو دست همو گرفتیم، لبخند رو صورتش خشک شد و با عصبانیت بهم گفت: ـ این الان مدل جدید ورودتونه؟؟ بردیا دستش و گذاشت پشتم و با مهربونی گفت: ـ آهو برو بالا وسایلتو جابجا کن. مامان عصبانی تر شد و گفت: ـ بردیا ازت سوال پرسیدم. نکنه این چند روزی که رفته بودی ویلا، بازم این دختره چشم سفید شستشوی مغزیت داده؟؟! بازم چیزی نگفتم و رفتم داخل و دیدم پریسا هم اومد کنارم مامان وایستاد و با زیاد کردن پیاز داغ ماجرا گفت: ـ وای مامان جان کجای کاری؟! بردیا خان خیلی وقته یادش رفته که این دختر قاتل برادرشه، خیلی وقته که کیان و فراموش کرده! کم مونده بود بزنم زیر گوشش با این حرفایی که میزد و هنوزم با وقاحت دروغ می‌گفت. با خشم دهنم و باز کردم و رو بهش گفتم: ـ نه، یادم نرفته...یادم نرفته که اون دختر هیچ... یهو آهو از بالای پله‌ها پرید وسط حرفم و حرفم و قطع کرد و گفت: ـ چون که من باردارم!
  18. #چهارصد و چهل و دومین متن نیمه‌شب ولی بنظرم من همون آدمی که جرئت کرد عاشق بشه و دلش و وسط بذاره؛ جرئت رها کردن رو هم داره. 19:19 بیستم تیر
  19. پارت صد و هفتاد و نهم گفتم: ـ از اینکه حتی یک روزم اون دختره آشغال و باید ببینم و صورتش و تحمل کنم، واقعا خونم به جوش میاد! ـ بردیا برای اینکه به سزای عملش برسه، مجبوریم اینکارو کنیم. باید آرامش خودمونو حفظ کنیم. حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ اجازه هست دوباره رو پاهات دراز بکشم؟ با شیطنت خندید و گفت: ـ خوشت اومده‌ها!!! لپشو کشیدم و گفتم: ـ خیلی! دوباره رو پاهاش دراز کشیدم و به آینده‌ی قشنگم با آهو فکر کردم و خیلی خوشحال شدم از اینکه بازم تو این مسیر دستام و گرفته و کنارم مونده. *** روبروی در خونه وایستاده بودم، چند لحظه بعد باید طوری وانمود می‌کردم که انگار همه چی عادیه و هیچ اتفاقی نیفتاده و تو صورت قاتل واقعی نگاه می‌کرد. آهو دستم و گرفت و گفت: ـ بردیا، بریم دیگه! گفتم: ـ آهو من حس میکنم واقعا آمادگیشو ندارم. گفت: ـ بردیا حالا که همه‌چیز مشخص شده، لطفا خرابش نکن. دستتو بده به من و آروم باش...چندتا نفس عمیق بکش! به نفس عمیق کشیدم و بعدش گفتم: ـ اگه بازم عصبی شدم چی؟؟ آهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ فقط به من نگاه کن. همین لحظه مش قربون در خونه رو باز کرد و رفتم داخل و ماشین و پارک کردم.
  20. پارت صد و هفتاد و هشتم محکم تر بغلش کردم و گفتم: ـ فکر کردم مُردی و دیگه نمی‌بینمت! خداروشکر که برگشتی. به قلبم اشاره کرد و گفت: ـ من همیشه اینجام بردیا! بالاخره امروز تصمیم گرفتی صدای قلبتو گوش بدی و منو نجات بدی! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟ به داخل خونه نگاه کرد و گفت: ـ برو داخل آهو منتظرته... بعدش ازم دور شد...دنبالش دویدم و کلی صداش زدم: ـ کیان کجایی؟؟ کیان منظورت چیه بود؟؟؟ تورو خدا دوباره تنهام نذار کیان. با صدای آهو به خودم اومدم و از جام پریدم...نفس نفس میزدم. خیلی واقعی بود! انگار واقعا همین چند لحظه پیش کیان رو از نزدیک دیده بودم. آهو با استرس برق و روشن کرد و پرسید: ـ بردیا؟؟ خوبی؟؟ خواب بد دیدی؟؟ همینجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ آهو برای اولین بار بعد این همه مدت خوابش و دیدم. خیلی خوشحال بود! آهو با بغض گفت: ـ چیزی یادته؟؟ یکم فکر کردم! همه چیزا یادم نبود اما یکسری جملاتش انگار تو ذهنم مونده بود. گفتم: - می‌گفت بالاخره من به قلبم نگاه کردم و اون آزاد شده! به داخل خونه اشاره کرد و گفت برو داخل آهو منتظرته. آهو گفت: ـ فکر کنم اونم از اون بالا خوشحاله که بالاخره برادرش، قاتل واقعی رو پیدا کرده. پرسیدم: ـ اینجوری فکر می‌کنی؟ دستم و گرفت و گفت: ـ مطمئنم بردیا!
  21. #چهارصد و چهل و یکمین متن نیمه‌شب ببین بذار یه اعترافی بهت بکنم... من بعضی اوقات عمدا درو می‌بندم و اگه تو بخاطر من اون درو نشکونی، آدم من نیستی:) 13:13 بیستم تیر
  22. پارت صد و هفتاد و هفتم بعد رفتن آرش، آهو ازم پرسید: ـ بردیا از صبح تا حالا چیزی نخوردی، بذار برات یه چیزی درست کنم. داشت بلند میشد که مچ دستش و گرفتم. بهم نگاه کرد و رو بهش گفتم: ـ من فقط تو رو می‌خوام! میشه امشب کنارم باشی؟؟ بهت خیلی احتیاج دارم. امشب یبار دیگه این درد خورد تو صورتم. دختری که برام مثل خواهر بود و سالها کنارمون بود، برادرم و کشته! به این موضوع فکر میکنم نفسم بند میاد. آهو کنارم نشست و گفت: ـ میخوای سرتو بذاری رو پاهام؟ می‌دونم سخته برات و واقعا هم شوک بزرگیه اما سعی کن به چیزی فکر نکنی و فقط چشماتو ببندی! پیشنهادش و دوست داشتم و بنابراین بدون چون و چرا این موضوع رو قبول کردم و سرمو آروم رو پاهاش گذاشتم. چقدر حس خوبی بود. اتفاق بی‌نهایت ناراحت کننده‌ایی بود اما حداقلش این بود که آهو کنارم بود و این بار مطمئن بودم اون کاری نکرده. آهو آروم موهام و نوازش می‌کرد که باعث شد آروم آروم خوابم ببره. *** انگار تو حیاط خونمون بودم و نمی‌تونستم چیزی که می‌دیدم و باور کنم!! کیان بود...برادرم برگشته بود!!! نکنه داشتم خواب می‌دیدم؟؟! داشت کفشاشو درمیورد که بره تو خونه. با ذوق صداش زدم: ـ کیان! برگشت سمتم! با لبخند عمیق نگام کرد...دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. از صمیم قلبم گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود داداشی! خیلی وقت بود که ندیدمت و واقعا بهت احتیاج داشتم. چرا زودتر نیومدی؟ همینطور که با لبخند بهم نگاه می‌کرد گفت: ـ چون بالاخره امروز روحم آزاد شد بردیا! یه چیزی دست و بالم و بسته بود که نمی‌ذاشت وارد این خونه بشم! اما تو امروز منو نجات دادی!
  23. پارت صد و هفتاد و ششم آرش گفت: ـ آروم باش آهو، بهت میگم. آروم رفتیم داخل...آهو سریع رفت برام یه لیوان آب آورد و کنارم نشست و با نگرانی نگام می‌کرد!! بعد از آرش پرسید: ـ خب، نمیخواین بگین؟؟ آرش هم به طور خلاصه‌وار همه چیز و براش تعریف کرد و هر لحظه آهو هم عین من بیشتر متعجب می‌شد!! اینو از صورتش می‌تونستم بخونم. آهو بعد از شنیدن، به مبل تکیه داد و با تته پته گفت: ـ من...من...اصلا نمیتونم باور کنم! آرش گفت: ـ آره ولی حقیقت داره! آهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی من...من فکر نکنم در این حد پیش رفته باشه که شوهرش و بکشه! بغضم و قورت دادم و گفتم: ـ دلایل که اینو نشون میده آهو. یکبار من موقع مرگ کیان مُردم‌ و یکبار هم امروز با شنیدن این خبر. آهو هم بغض کرد و گفت: ـ چطور تونست اینکارو بکنه؟؟! وای خدایا من اصلا نمیتونم همچین چیزیو قبول کنم. چقدر آدما بد ذات و بد شدن. آرش و من هم با سر حرفش و تایید کردیم. دستش و گرفتم تو دستام و با پشیمونی گفتم: ـ آهو من خیلی ازت معذرت می‌خوام. خیلی قضاوتت کردم، خواهش میکنم منو ببخش. آهو اشکمو پاک کرد و گفت: ـ هیس! گریه نکن...میگذره بردیا، من کنارتم. دستش و آروم بوسیدم. آرش سریع باهامون خداحافظی کرد و بهمون تاکید کرد که فردا رفتیم خونه به هیچ عنوان به روی کسی نیاریم تا یه موقع پریسا شک کنه! با اینکه خیلی سخت بود، من و آهو جفتمون قبول کردیم.
  24. #چهارصد و چهلمین متن نیمه‌شب چیزی که با تلاش کردنت درست نشد رو با رها کردن، تمومش کن! 13:13 نوزدهم تیر
  25. پارت صد و هفتاد و پنجم با حرص گفتم: ـ می‌دونم باهاش چیکار کنم! آرش گفت: ـ باید بذاریم خودش تو تله خودش بیفته بردیا! گفتم: ـ منظورت چیه؟! آرش به سرگرد احمدی نگاه کرد و گفت: ـ باید اونو تو مخمصه خودش بندازیم تا بتونیم دستگیرش کنیم. بعدش با کنجکاوی بهش نگاه کردم که ادامه داد و گفت: ـ ببین باید این آقا هم باهامون همکاری کنه و صداشو ضبط کنیم و وقتی رفتم سر صحنه جرم همونجا گیرش بندازیم! یکم فکر کردم و گفتم: ـ خیلی فکر خوبیه! چون واقعا دیگه تحمل ندارم حتی ریختشم ببینم ولی این وسط دلم برای مامان میسوزه هم پسرش و از دست داد و هم عروسش و که عین دخترش بود. اینم براش یه شوک بزرگه. آرش گفت: ـ متاسفانه درسته اما کاریش نمیشه کرد! بیچاره کیان! با شنیدن اسم کیان دوره بغض گلومو گرفت اما کاریش نمی‌شد کرد و برادرم رفته بود. تنها کاری که می‌تونستم بکنم اینه که انتقامش و از قاتل اصلی بگیرم و نذارم خونش رو زمین بمونه. *** آرش منو با حال خیلی خیلی بد رسوند ویلا و آهو با دیدن من سریع اومد سمتم و زیر بازوم و گرفت و از آرش با استرس پرسید: ـ چی شده؟ چه بلایی سرش اومده آرش؟؟ چرا گوشیش الان سه ساعت که خاموشه؟!
×
×
  • اضافه کردن...