-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
#سیصد و چهل و هفتمین متن نیمهشب یه افسانه ژاپنی هست که میگه: اگه به اتوبوس نرسیدی، حتما از یه تصادف جا موندی! اگه کسی ترکت کرد، شاید داشت جا رو برای کسی که قراره وارد زندگیت بشه، باز میکرد بنظرم گاهی جهان پشت چیزی که در نظر اول بدشانسی میاد، داره ازت محافظت میکنه. به مسیرهای غیرمنتظره اعتماد کن! 19:19 یازدهم خرداد
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
خیلی ممنونم🥹😍✨🫶. باعث افتخاره- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
الان تو سایت قرار گرفته؟😍🥹 -
پارت هشتاد وقتی پارچه سفید و کشیدن روش، تازه متوجه شدم که همه چی واقعیه و من خواب نیستم. کیان مُرده بود و بردیایی که همیشه فکر میکردم خیلی قویه و مثل کوه استواره، داشت گریه میکرد...یجورایی ضجه میزد و اسم برادرش و صدا میزد. پریسا هم همینطور...خیلی دلم سوخت...رفتم کنار پریسا و بهش کمک کردم تا از روی زمین بلند بشه و بعد چند ساعت همه باهم سوار ماشین بردیا شدیم. تمام لباس پریسا و بردیا خاکی شد و بعد اون همه گریه کردن، جفتشون ساکت شده بودن. آمبولانس که حرکت کرد...پریسا یهو لباشو باز کرد و گفت: ـ برو بردیا! میخوام با شوهرم برای آخرین بار خداحافظی کنم. اما نگاه بردیا از آینه جلو به من بود. خیلی بد نگاهم میکرد...تابحال هیچوقت بهم این مدلی و با خشم نگاه نکرده بود. خودمو از دیدش دزدیدم و این نگاهش و به پای غمی که تجربه کرد، گذاشتم. پریسا اینقدر بیحال شده بود که واسه اولین بار به شونهام تکیه داد و تا مسیر رسیدن به بیمارستان به سکوت گذشت. وقتی رسیدیم اونجا دیدم که اعظم خانوم خودشو به زمین میکوبه و کل بیمارستان و بهم ریخته...جنازه کیان و بغل کرده بود و هق هق کنان میگفت: ـ نمیذارم بچه منو ببرید! کیان من زنده است!! اون هیچوقت خانوادشو ول نمیکنه بره! نبریدش... اینبار بردیا که انگار خیلی آروم شده بود، رفت و مادرش و در آغوش گرفت و اجازه داد تا کیان و ببرن سمت سردخانه. قرار شد اول پریسا و بعد بقیه اعضای خانواده برن و باهاش خداحافظی کنن. آرش هم اومده بود و بابردیا دم در سردخونه خیلی پچ پچ میکردن و هر از گاهی بردیا برمیگشت سمت من و نگاهم میکرد. از اون نگاههای قضاوت کننده و متهم کننده...نمیدونستم ته ذهنش داره چی میگذره؟ کیفم و روی صندلی گذاشتم و رفتم پیش بردیا...با رفتن من، آرش رو بهش گفت: ـ بعداً باهم صحبت میکنیم بردیا! با عشق نگاهش کردم و گفتم: ـ بردیا آروم باش عزیزم! باور کن هر کس که اینکارو با کیان کرده باشه، پیدا میکنیم و روحش به آرامش میرسه. همینجور که با خشم نگاهم میکرد، گفت: ـ ولی من فکر میکنم پیداش کردم. با تعجب هر چی تمامتر بهش نگاه کردم. پرسیدم: ـ من...منظورت چیه؟! به دور و برش نگاه کرد و مچ دستم و محکم گرفت و رفتیم تو حیاط بیمارستان.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و چهل و ششمین متن نیمهشب میدونید چرا خانوادههای ایرانی افسردگی بچههاشونو نمیفهمن؟ چون علائمی که همه جای دنیا نشوندهندهی افسردگی شدیده واسه اینا سربهزیری و بچهی صالح بودن محسوب میشه . اینکه همش خونه باشیم و با دوستامون وقت نگذرونیم و مسافرت نریم و ساکت و کم حرف باشیم و به خودمون نرسیم و ... 13:13 یازدهم خرداد
-
پارت هفتاد و نهم کیان داشت نفسای آخرشو میکشید که پریسا هم رسید و با دیدن شوهرش خودش و پخش زمین کرد و جیغ کشید...بردیا و پریسا از کجا پیداشون شد؟؟! یعنی کیان بعد از زنگ زدن من به اونا هم زنگ زده؟؟! اصلا نمیتونستم بفهمم که چه اتفاقی داره میوفته!! کاملا شوکه شده با چوب توی دستم و دستای خونی کنارشون وایستاده بودم. پریسا خیلی گریه میکرد...بردیا هم همینطور و با عصبانیت رو به پریسا گفت: ـ زنگ بزن آمبولانس!! بجنب!! پریسا همونطور که گریه میکرد گفت: ـ نبض...نبضش نمیزنه بردیا! بردیا انگار نمیتونستم هضم کنه و گفت: ـ بهت میگم زنگ بزن آمبولانس! داداشم هنوز زندهاس! پریسا با اضطراب به آمبولانس زنگ زد و آدرس جایی که بودیم رو داد. بعد اینکه قطع کرد انگار تازه متوجه من شد که مثل یه جنازه یخ زده به کیان خیره شدم!! دوباره با نفرت بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟ هان؟؟چرا دستات خونیه؟؟ نکنه...نکنه تو شوهرم و کُشتی؟! انگار زبونم لال شده بود! فقط چهره کیان و لحظه جون دادنش تو بغل بردیا تو ذهن و چشمم مونده بود. پریسا دوباره با سلیطه بازی از بردیا که در حال گریه کردن بود پرسید: ـ بردیا این دختره با دستای خونیش بالا سر شوهر من چیکار میکنه؟؟ جوابمو بده! اما بردیا اینبار بجای اینکه جوابشو بده و پشت من وایسته، ترجیح داد سکوت کنه و به گریه کردن ادامه بده. بهش حق دادم. بدترین لحظه عمرش و داشت تجربه میکرد. ولی به چه چیز بدی متهم شدم!! حتی بردیا هم منو اون لحظهایی که داشتم چوب و از شکمش در میآوردم دید. کیان رنگ صورتش کبود شده بود. آمبولانس رسید و همونجا چندبار بهش شُک دادن اما کار از کار گذشته بود و کیان جون خودشو از دست داده بود. از صمیم قلبم براش ناراحت شدم. تو همین یه هفته که دیدمش، فهمیدم چقدر آدم مظلوم و خوبیه و واقعا برام عین یه برادر بود.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و چهل و پنجمین متن نیمهشب زندگیت و بکن ، اون پیام ریسکی رو بفرست ، گریه کن ، عاشق شو ، حذف کن ، اشتباه کن ، همه ش جزئی از مسیره 21:21 دهم خرداد
-
پارت هفتاد و هشتم خیلی دلشوره داشتم!! یعنی چه اتفاقی افتاده بود که بهم زنگ زده بود؟؟ بدبختی شارژ هم نداشتم تا به بردیا زنگ بزنم. از استرس ناخنای دستمو خورده بودم. بالاخره بعد نیم ساعت رانندگی مرده و غر زدنای من که سریعتر بره، رسیدم سمت اون جاده جنگلی! کیان این موقع روز اینجا چیکار میکرد؟؟! بردیا میگفت که امروز شرکت هم نرفته...از ماشین پیاده شدم و با صدای بلند صداش میزدم: ـ کیان؟؟ کیان کجایی؟؟...اومدم...صدامو میشنوی؟؟ مثل دیوونهها میدوییدم و اینور و اونور میرفتم تا اینکه وسط دوتا درخت بلوط پای یه آدم خورد به چشمم...حدس زدم که خودش باشه! سریع دویدم سمتش و چیزی که با چشمم میدیدم و باور نمیکردم!! خدایا چه اتفاقی افتاده بود؟! کیان سمت چپ شکمش چوب تیز درختی که اونجا افتاده بود، فرو رفته بود و نصف دست و بدنش خونی بود. به زور نفس میکشید!! خدایا. چرا اینجوری شد؟؟ کی این بلا رو سرش آورده بود؟؟! با استرس کنارش نشستم...دستشو سمت من دراز کرد و گفت: ـ کم..کمکم کن! از اون حال و هوا اومدم بیرون و کنارش نشستم و همینطور که گریه میکردم گفتم: ـ نگران...نگران نباش کیان! نجاتت میدم. بعدش اینقدر هول شده بودم که نفهمیدم چیکار میکنم. چوبی که تو شکمش رفته بود. و آروم درآوردم و میخواستم شالم و روی خونریزیش نگهدارم که صدای بردیا از پشت سر میخکوبم کرد: ـ داداش! برگشتم سمتش...اونم مثل من هول شده بود! با گریه اومد سمت کیان و منو هول داد کنار و گفت: ـ تو داری چیکار میکنی؟؟ از رفتارش متعجب شدم!! اما بعدش به دست خونی و چوب توی دستم نگاه کردم! نکنه...نکنه بردیا فکر کنه کار من بوده باشه!!! با خشم بهم نگاه کرد و سر بردیا و گرفت تو دستش و همینطور که اشک میریخت، با گریه گفت: ـ کیان...توروخدا چشماتو نبند!!! بهم بگو کی باهات اینکارو کرده؟! کیان چشماتو نبند داداش..
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت هفتاد و هفتم گفتم: ـ آره عزیزم، الان میام. بردیا گفت: ـ آهو جان کارت تموم شد، بهم زنگ بزن میام دنبالت. گفتم: ـ باشه. بردیا رفت و من حدود دو ساعت تو مزون موندم تقریبا همه لباسها رو امتحان کردم و سر آخر یه لباس سفید ساتن که قسمت بالاش سنگ کاری بود و آستینش هم تور بود رو انتخاب کردم. هم اینکه پوشونده بود و هم خیلی سنگین بود و بنا به نظر اون خانوم و دستیاری خیلی بهم میومد...داشتم لباسامو میپوشیدم که گوشیم زنگ خورد! شمارشو نداشتم ولی جواب دادم: ـ بله؟! یهو صدای بریده بریده کسی تو گوشم پیچید: ـ آ....آ...آهو... یکم دقت کردم، این صدا...صدای کیان بود!! با ترس پرسیدم: ـ کیان؟؟ کیان خودتی؟؟ چی شده؟؟! کیان همونطور که نفس نفس میزد گفت: ـ لط...لطفا...بیا!...حالم...بده... سریع کیفم و برداشتم و گفتم: ـ کجایی؟؟! یکم مکث کرد و دوباره پرسیدم: ـ الو...کیان؟؟ کیان صدای منو میشنوی؟؟ بگو کجایی؟؟ ـ سمت...سمت...جنگل مرزن آباد! داشت حرف میزد اما گوشی لعنتیم شارژ برقیش تموم شد!! با هول و ولا از اتاق پرو اومدم بیرون و رو به خانومه گفتم: ـ ببخشید من باید برم!! خانومه گفت: ـ اتفاقی افتاده؟؟ گفتم: ـ اگه آقا بردیا اومدن اینجا، لطفا بهشون بگین باهام تماس بگیرن، من شارژ گوشیم تموم شده! و بعدش بدون خداحافظی از اونجا اومدم بیرون و سریع یه دربست گرفتم و گفتم سمت جاده جنگلی مرزن آباد حرکت کنه. کیان مشخص بود که حال خوبی نداشت و آسیب دیده بود!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و چهل و چهارمین متن نیمهشب نسل ما اگه جنگ جهانی سومم ببینه دیگه ویترین افتخاراتش تکمیله. 11:11 دهم خرداد
-
پارت هفتاد و ششم سریع گفتم: ـ نمیشه! بردیا با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ چرا؟! گفتم: ـ چون دیدم دختر تو لباس سفید توسط شوهرش قبل مراسم شگون نداره. بردیا خندید و گفت: ـ چرا اینقدر به خرافهها اعتقاد داری؟! تا رفتم حرفی بزنم، خانومه با چندتا لباس توی دستش اومد و رو بهم گفت: ـ ماشالا چه هیکل ظریفی هم داری! اینارو براتون انتخاب کردم عزیزم. میخوای امتحانشون کن، هر کدوم که خوشت اومد و برات بستهبندی کنم. بردیا تا رفت حرفی بزنه، گوشیش زنگ خورد و من بجاش تشکر کردم و لباسها رو گرفتم تا برم و پرو کنم. اولین لباسم و داشتم میپوشیدم که بردیا پشت پرده اومد و گفت: ـ آهو جان، من باید یه لحظه برم شرکت. یه فرمی هست که بچها امروز باید سفارش بدن و امضای کیان باید باشه اما الان شرکت نیست و بهش دسترسی ندارن و من جاش باید برم امضا کنم. زیپ کنار لباس و کشیدم بالا و همونطور که خودمو تو آینه نگاه میکردم گفتم: ـ باشه عزیزم برو! یهو ناغافل پرده رو زد کنار و وقتی منو دید، همینجور زوم روم موند!! با حالت شکایت پرده رو کشیدم و گفتم: ـ بردیا خیلی بدی!! گفتم نباید منو ببینی تو لباس سفید. خوبیت نداره. بردیا خندید و گفت: ـ خیلی خب بابا! شاکی نشو. بعدش صداشو آروم کرد و گفت: ـ اینقدر خوشگلی که نمیتونم چشم ازت بردارم! قند توی دلم آب شد. همین لحظه صدای خانومه با دستیاری اومد که گفت: ـ عزیزم پوشیدی؟ اگه کمک میخوای، صدامون کن!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت هفتاد و پنجم به لوکیشنی که برام فرستاد، نگاه کردم. یجایی خارج از شهر بود...سمت جنگل بود!! کیان اونجا چیکار میکرد؟! این ساعت از روز نباید تو شرکت باشه؟؟! نکنه بخواد طلاقم بده و منو مجبور کنه تا از خونشون برم؟؟! تو آینه به خودم نگاه کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ به هیچ وجه اجازه نمیدم، چنین اتفاقی بیفته! به فخری گفتم که میخوام برم بازار و ماشین و از تو پارکینگ درآوردم و راه افتادم سمت لوکیشنی که کیان برام فرستاد. « آهو » بردیا بهم زنگ زد و گفت که جلوی مزون لباس عروس منتظرم وایستاده. منم خوشحال و خرسند تاکسی گرفتم و رفتم به همون آدرسی که بهم داد. دیدم با لبخند برام دست تکون میده...پیاده شدم و گفتم: ـ من کارای این خانومه رو خیلی دوست دارم. از کجا میدونستی؟ خندید و گفت: ـ دیگه ما هم به نوبهی خودمون کارایی بردیم آهو خانوم! با ذوق گفتم: ـ مرسی بردیا! دستای همو گرفتیم و با هم رفتیم داخل مزون. این مزون توی شهرمون تنها جایی بود که هم لباساش ساده بود و هم پارچهایی که برای لباسا استفاده میکرد، وارداتی بود. زنه با دیدن بردیا از جاش بلند شد و گفت: ـ خوش اومدین آقای معیری! بردیا لبخند زد و گفت: ـ ممنونم! لطفاً همسرم و راهنمایی کنین تا لباسایی که دوست دارن و انتخاب کنند! زنه باشهایی گفت و رفت سراغ رگال لباسا که من رو به بردیا گفتم: ـ خب تو نمیخوای بری؟؟ خندید و گفت: ـ معلومه که نه! فکر کردی فرصت دیدن تو توی این لباس و از دست میدم؟!
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و چهل و سومین متن نیمهشب به قول آقای صدا که : تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بینهایت.. قصهی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت 18:18 نهم خرداد
-
پارت هفتاد و چهارم فخری خانوم گفت: ـ آقا کیان یه چیزی اون بالا داشتن که میخواستن فردا تو مراسم آقا بردیا بعنوان یادگاری بهش بدن، ازم کلید خواستن منم کلید یدک و براشون آوردم. یا خدا!!! اگه کیان اون دفتر و دیده و خونده باشه، چجوری باید جمعش میکردم؟! من نمیتونستم از این خونه برم، خصوصا اینکه الان بردیا برگشته و بیشتر از هر زمان دیگهایی دلم میخواد پیشش باشم و نمیخوام با اون دختره آهو ازدواج کنه!! سعی میکردم قانعش کنم، جوره دیگهایی نمیشد. البته اگه میتونستم که قانعش کنم!! تو همین فکرا بودم که فخری خانوم گفت: ـ خانوم اتفاق بدی افتاده؟؟ حرصم و سرش خالی کردم و گفتم: ـ دیگه بدون اجازه من چیزی رو از این اتاق به کسی نمیدی! فهمیدی چی گفتم؟! فخری خانوم که مشخص بود خیلی ترسیده، سریع سرشو تکون داد و با تته پته گفت: ـ چ...چشم خانوم! داشتم از اتاق میرفتم بیرون که همین لحظه کیان به گوشیم زنگ زد، سریع برداشتم و به فخری اشاره کردم تا از اتاق بره بیرون: ـ الو سلام... بدون هیچ سلامی با بیحسی کامل گفت: ـ پریسا کجایی؟؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ـ من...من خونهام. چطور مگه؟؟! ـ سریع بیا به این لوکیشنی که برات میفرستم. دیگه از تن صداش صد در صد مطمئن شدم که دفتر رو خونده...دوباره پرسیدم: ـ کیان چیزی شده؟! بازم گفت: ـ دیر نکن! و بدون اینکه منتظر جواب من باشه، گوشیو قطع کرد.
- 203 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و چهل و دومین متن نیمهشب دارم برای زنده موندن و عبور از طوفان های درونم میجنگم... لطفاً زخم دیگهایی به روی زخمهام اضافه نکنین! 10:10 نهم خرداد
-
#سیصد و چهل و یکمین متن نیمهشب - نوشته دستورالعمل اومده که در صورت شکست مذاکرات اینترنت رو قطع میکنن. به ما چه آخه مگه با ما دارید مذاکره میکنید؟! 22:22 هشتم خرداد
-
پارت هفتاد و سوم اما بازم دوسش داشتم. اعظم خانوم مدام براش دنبال زن میگشت اما بردیا اصلا دم به تله نمیداد و سر آخر با اصرار مادرش تصمیم گرفت برگرده...منم خیالم راحت بود دخترایی که اعظم خانوم براش انتخاب کرده، هیچکدوم و نمیپسنده اما بعدش اتفاق غیر منتظرهایی افتاد که هممون رو شوکه کرد!! یه روز دست یه دختر دبیرستانی رو گرفت آورد خونه و گفت که قراره باهاش ازدواج کنه. تو چشماش اون مصمم بودن رو میدیدم همین موضوع باعث شد که بذر کینه و نفرت من نسبت به این دختره آهو تو دلم کاشته بشه. دختر ساده و بی شیله و پیلهایی بنظر میومد و با اینکه حتی اعظم خانوم هم با ازدواج بردیا و آهو موافق نبود اما بردیا با عصبانیت رو تصمیمش پافشاری کرد و گفت تا هفته بعد باهاش ازدواج میکنه. از استرس شبا خواب به چشمام نمیومد...از اینکه بعد یه مدت این دختر قرار بود کنار بردیا باشه و دستاش و لمس کنه، روانی میشدم. از کیان شنیده بودم که خانواده درست و حسابی هم نداره و بردیا یجورایی قهرمان زندگیش شده و اون و از دست برادر مفنگیش و زنداداش ظالمش نجات داده. اعظم خانوم هم بابت این موضوع خیلی حرص میخورد و میگفت که کاری از دستش ساخته نیست. من تو اون یه هفته داشتم به چیزی فکر میکردم که بتونم این دختر و از چشم بردیا بندازم اما دختره صبور تر از اینحرفا بود و در مقابل من سکوت میکرد تا اینکه روز قبل از ازدواجش پا رو رگ صبوریش گذاشت و یکسری حرفا زد بابت اینکه زندگیم و برام جهنم میکنه . منم وقتی که داشت حرف میزد با گوشی موبایلم صداشو ضبط کردم بلکه حرفاش یه روزی به دردم بخوره... ولی بعداز ظهر همون روز اتفاق خیلی بدی برام افتاد!! بعد از اینکه برگشتم بالا، دیدم که در کمد دیواری بالا بازه....یعنی کی باز کرده بود؟؟! کلیدش که دست من بود!! اونجا یه دفتر خاطرات گذاشته بودم و از تک تک روزایی که تو نبود بردیا تحمل کرده بودم و از عشقم نسبت بهش نوشتم...با ترس صندلی گذاشتم و رفتم بالا و همه جا رو زیر و رو کردم اما نبود...نکنه کیان برداشته بود؟؟ خدایا لطفت اینکارو باهام نکن...قبل از هر چیزی فخری خانوم و با عصبانیت صدا زدم: ـ فخری؟؟ فخری کجایی؟؟؟ با ترس خودشو به اتاقم رسوند و همونجور که متعجب نگام میکرد پرسید: ـ چی شده خانوم؟؟ به کمد اشاره کردم و گفتم: ـ کی در این کمد و باز کرده؟؟ کلیدش که دست منه.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت هفتاد و دوم همین لحظه مادر بردیا اومد و صداش زدم: ـ پریسا جان، یه لحظه بیا عزیزم! اونم برای اینکه حریم و دربیاره، خندید و گفت: ـ چشم مادرجون! و رفت...نمیدونستم که چرا پریسا اینقدر نسبت بهم گارد داره و نمیخواد منو بردیا کنار هم باشیم؟! چیزای بیخود و مسخرهایی بابت این رفتارش به ذهنم هجوم میورد اما سعی میکردم صدای ذهنم و خاموش کنم و اون فکرت رو کاملا ندید بگیرم. « پریسا » روزی که بردیا بالاخره برگشت انگار که دنیا رو بهم داده بودن. از اولم من هدفم بردیا بود و اونو دوست داشتم اما اون مادر عفریتهاش منو برای پسر بزرگترش، کیان درست کرد. فقط برای اینکه زیر یه سقف با بردیا باشم، قبول کردم که با برادرش ازدواج کنم اما هیچوقت نشد تا عاشقش بشم اونو مثل شوهر خودم ببینم. اتفاقا اوایل زندگیمون کیان بابت این موضوع خیلی تلاش کرد، حتی پیشنهاد داد تا بریم یه خونه جداگانه و زندگیمونو شروع کنیم اما من نمیخواستم جایی برم که از بردیا دور باشم. به دور از چشم کیان، هر کاری میکردم تا نظر بردیا رو جلب کنم و به چشمش بیام اما اصلا بهم توجهی نمیکرد. هر بار که کنارش مینشستم با بیتفاوتی از کنارم بلند میشد اما همینکه میدیدمش، برام کافی بود. هر وقت اعظم خانوم( مادر کیان ) حرف از ازدواج بردیا میزد، قلبم هُری میریخت چون اصلا نمیتونستم اونو کنار دختر دیگهایی تصور کنم. تمام این موضوعات و کناره گیریهای من، کیان و نسبت بهم دلسرد کرد و ازم دور شد اما اصلا برای من مهم نبود! من فقط چشمم بردیا رو میدید...تا اینکه یک روز گفت که میخواد برای درس دادن به بچهای مدرسه مناطق محروم از اینجا بره و فقط خدا میدونه اون روز چقدر گریه کردم...هر روز و شب از خدا میخواستم تا برگرده...به دور از چشم کیان، تو فضای مجازی به بهانه فرستادن پست، ازش میخواستم که برگرده اما اصلا به حرفام توجهی نمیکرد! خصوصا اینکه مدام با گفتن کلمهی زنداداش بیشتر حرصم میداد.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و چهلمین متن نیمهشب بچها جدی باباها یا دوست پسرتون چیکارهان؟ دست همتون آیفون هفده هست؟!! امروز رفتم کلاس خلاقیت، تنها کسی که گوشی شیائومی دستش بود، من بودم! 14:14 هشتم خرداد
-
پارت هفتاد و یکم یک هفته بعد... توی این یک هفته هر روز سخت تر از روز قبل سپری شد. مامان بردیا از وقتی فهمید که بردیا میخواد باهام ازدواج کنه دیگه حتی تو روی بردیا هم نگاه نمیکرد و خیلی سنگین باهاش رفتار میکرد. وقتایی که بردیا خونه مبود، بخاطر اینکه با نگاههای مادرش و پریسا مواجه نشم، اصلا از اتاقم بیرون نمیرفتم و منتظر میموندم تا بردیا بیاد! این وسط فقط فخری خانوم و مش قربون بودن که هوامو داشتن و باهام خیلی خوب رفتار میکردن. امروز، روزی بود که منو بردیا قرار بود بریم بیرون تا بردیا برای عقد برام لباس بخره...اینقدر از اینکه کنارش بودم، خوشحال بودم که برام مهم نبود باهام چجوری رفتار میکنن...همینکه بردیا کنارم بود، برام کافی بود و بودنش کنار من بهم دل و جرئت میداد. تو حیاط خونشون مشغول آب دادن به گلهای حیاط بودم که صدای پریسا رو از پشت سرم شنیدم: ـ واقعا فکر کردی که بردیا دوستت داره؟؟ چرا این دختر اینقدر با من سر لج داشت؟؟! خب مادرش بخاطر پسرش باهم بد بود ولی این به چه دلیلی اینقدر از من بدش میومد؟؟! لابد فکر میکرد میخوام جاشو تو این خونه بگیرم! اصلا جوابشو ندادم که اومد کنارم وایستاد و گفت: ـ بنظر من که پشیمون میشه! با حرص نگاش کردم و پرسیدم: ـ چیش به تو میرسه؟؟! تو چشمام نگاه کرد و با نفرت گفت: ـ تو لیاقت اونو نداری، برای اینکه بهش نرسی هر کاری که از دستم بربیاد، انجام میدم. دیگه نتونستم ساکت بمونم، شلنگ و از دستم انداختم پایین و با کمی عصبانیت گفتم: ـ نمیذارم کسی بین منو بردیا رو خراب کنه، تو که دیگه جای خود داری. اومد یک قدمی وایستاد و دست به سینه گفت: ـ مثلا چیکار میکنی؟! همینجور که از پررو بودنش و اینهمه وقاحتش حرص میخوردم، گفتم: ـ زندگی برات نمیذارم! هر کاری هم که بکنی، منو بردیا جفتمون همدیگه رو دوست داریم و کسی نمیتونه بینمون تفرقه بندازه. پوزخندی زد و گفت: ـ حالا میبینی!!
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و سی و نهمین متن نیمهشب اینکه بخوام به یکی بگم ازت خوشم میاد کار سختی نیست، ولی اینکه از یکی خوشم بیاد واقعا برام سخت شده. 13:13 هفتم خرداد
-
پارت هفتادم دستش و گذاشت زیر چونهاش و گفت: ـ نظرت واسه هفته بعد چیه؟؟! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ بردیا خانوادهات هنوز منو قبول ندارن. فکر کن اگه هفته بعد عقد کنیم، بیشتر ازم متنفر میشن چون فکر میکنن که من بهت گفتم. موهامو گذاشت پشت گوشم و با عشق نگام کرد و گفت: ـ بهرحال به این ماجرا عادت میکنن عزیزم. من نمیخوام بیشتر از این ازت دور باشم! البته اگه تو هم.... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ معلومه که منم دلم میخواد. میخوام کنار تو چشمام و باز کنم و تک تک روزام کنار تو بگذره. لبخندی بهم زد و گفت: ـ پس حل شده بدون این موضوع رو. چند دقیقه به چشمای هم خیره شدیم و با نگاه کلی باهم حرف زدیم. آخر سر بردیا بوسهایی به کف دستم زد و گفت: ـ شبت بخیر عزیزم دلم! با ذوق گفتم: ـ شب بخیر... داشتم از اتاق میرفتم بیرون که گفت: ـ فردا صبح باهم میریم مدرسه! با ذوق نگاش کردم و گفتم: ـ بیصبرانه منتظر فردام. بعدش رفتم تو اتاق و همینجور که قلبم تند تند میزد، روی تختم دراز کشیدم. چقدر دوست داشتنی بود و وقتی بهش نگاه میکردم انگار که زمان متوقف میشد! همیشه وقتی میرفتم سر خاک مامان ازش میخواستم منو ببره پیش خودش تا اینقدر تنها نباشم اما از وقتی که بردیا وارد زندگیم شده بود، امیدم چند برابر شده بود و به زندگی با عشق نگاه میکردم. خدا تنها کسی که دوسم داشت یعنی مادرمو برد پیش خودش ولی بجاش بردیا رو برام فرستاد که اونو با دنیا عوض نمیکنم و واقعا خوشحالم که پیداش کردم. با همین فکرا، زیر لب گفتم: مرسی مامان که هوامو داری و با فکر کردن به بردیا و آینده پیش رومون چشمامو بستم.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و سی و هشتمین متن نیمهشب بخش بسیار زیادی از رنج های روانی ما، نه از تنهایی، بلکه از تلاش برای ساختن رابطههای عمیق و معنادار با آدمایی سرچشمه میگیره که ظرفیت یا تمایل چنین ارتباطاتی رو نداشتن. 1:01 ششم خرداد
-
پارت شصت و نهم گفتم: ـ تو و کیان اولین کسی هستین که اینو بهم گفتین! خیلی خوشحال شدم. اونم لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با تعریف کردنش انگار انرژی گرفتم و دوباره شروع کردم به غذا خوردن و همزمان درسی که بردیا بهم داده بود رو میخوندم تا بتونم مسائل رو حل کنم. بعد از تموم شدن مسائل ساعت یازده شب شده بود، نمیدونستم الان خوابه یا بیدار ولی بازم ترجیح دادم برم سمت اتاقش...پشت در وایستادم و چند تقه به در زدم! گفت: ـ بله؟ درو باز کردم و آروم گفتم: ـ منم! کنار بالکن اتاق وایستاده بود و چایی دستش بود و با دیدن من گفت: ـ آهوی پر کرشمه من هنوز نخوابیده؟؟ گفتم: ـ داشتم مسائل و حل میکردم. جزوهها رو بهش دادم و گفتم: ـ ببین درست حل کردم؟! بدون اینکه به جزوهها نگاه کنه، منو تو آغوشش گرفت و گفت: ـ ندیده میدونم که همشون درست حل کردی! ـ ای وای بردیا!! یکی میبینه!! بردیا گفت: ـ نه بابا، الان همه خوابیدن!! از بغلش اومدم بیرون و با خنده گفتم: ـ ولی ما هنوز بهم نامحرمیم. یکم فکر کرد و گفت: ـ حق با توئه، باید سریعتر این موضوع رو حل کنم.
- 203 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#سیصد و سی و هفتمین متن نیمهشب از دیت متنفرم، دلم داستان میخواد. از قبل همو بشناسیم، باهم کلکل کنیم، بریم بیرون خاطره بسازیم، و کم کم یه چیزایی بینمون شکل بگیره و بعد وارد رابطه شیم، چیه این بلایند دیت و چیزای مسخره. 21:21 پنجم خرداد