رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      2,076

    • تعداد ارسال ها

      2,022


  2. هانیه پروین

    • امتیاز

      1,928

    • تعداد ارسال ها

      824


  3. Paradise

    Paradise

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      1,551

    • تعداد ارسال ها

      648


  4. سجاد

    سجاد

    رفیق نودهشتیا


    • امتیاز

      1,136

    • تعداد ارسال ها

      891


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 10/25/2024 در همه بخش ها

  1. نام رمان: ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه! نویسنده: هانیه پروین | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، گوتیک خلاصه رمان: رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجره‌ی دویست ساله از خدمت به جامعه خون‌آشامی داره. دولت انگلستان اون‌ها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت! حالا که نوه‌ی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیه‌ی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینه‌ها در سایه لبخند می‌زنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار می‌گیره...
    15 امتیاز
  2. نام رمان: به صَرف سیگار مارلبرو🚬 نام نویسنده: زهرا تیموری ژانر: عاشقانه، اجتماعی پارت گذاری: هفتگی خلاصـــــــــه: یکی هست، یکی نیست. یکی محدود، یکی همیشگی. یکی تاریک، یکی روشن، یکی سکوت، یکی صدا. یکی تیره‌، یکی زلال، یکی پاییز، یکی بهار. یه آدم‌ اشتباه با یه آدم نااشتباه وارد بازی میشن به نام زندگی اما باهم قد نمیکشن، دور هم پیچک نمیشن. رفاقت دیرینه دارن که دوستی‌شون به مشکل می‌خوره. این دو آدم‌، کدوم‌شون موفق میشن اون یکی و تغییر بده؟ این زندگی به اشتباه کشیده میشه یا رو به درستی می‌ره؟ مقدمـــــــــه: من زمین بودم، عاشق زهره؛ سیاره‌ی دوقلوم. ظهری تابستونی و پر از هیاهو که عصری زمستونی زیر و روم کرد. دنیامو گرفت. گرمامو برد. ابری شدم؛ تاریک و سرد و نمور. یخم باید ذوب می‌شد تا تابستونم برمی‌گشت. سرما از حرارت می‌ترسید و چکش توی دست گرما بود. باید رو سر قندیل می‌زد تا شکوفه رو درخت می‌نشست؟ تا زمین سبز میشد و گندم‌گزار خوشه می‌داد؟ تا پرنده لونه می‌کرد و چهچهه میون باغ دل می‌پیچید؟ لینک صفحه نقد رمان:
    15 امتیاز
  3. به نام خدا رمان: وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد ژانر: تخیلی، فانتزی، عاشقانه نویسنده: آلن.ایزدقلم «النازسلمانی» خلاصه: یک شب سرد و مه‌گرفته، صدای گریه‌ی نوزادی از دل تاریکی جنگل شنیده می‌شود. مردی داروساز گیاهی، آن شب نوزادی را زیر درختی کهنه پیدا می‌کند؛ نوزادی با چشمانی کهربایی‌ـ‌عسلی و موهایی طلایی که زیر نور ماه در پتوی سفید می‌درخشند. در سبد نوزاد، یک دستبند قدیمی و پتویی سفید بود که بر گوشه‌اش تنها یک نام دوخته شده بود: «سایورا». این دختر کیست؟ ریشه‌اش، نسلش، زاده‌اش چیست؟
    14 امتیاز
  4. به نام آفریدگار قلم نام رمان: پرتقال کال نویسنده: نسترن اکبریان(n.a25) ژانر: فلسفی، عاشقانه خلاصه: همه چیز به روال پیش می‌رفت، یک زندگی روتین برایش سنگینی می‌کرد که طمع، چشمش را گرفت! آن چنان کورِ خواسته هایش شده بود که در این قرعه نداست چگونه ورق هایش را یکی پس از دیگری از دست داد! حال او مانده بود و تک حاکم بازی در مشتش! آخرین شانس بردِ حریف سیاه پوشش استفاده از تنها ورق دستش بود و شرط این بازی، قمار بر تمامِ جانش تلقی می‌شد! مقدمه: در ابتدایی ترین روز بهار، هنگامی که عطر غنچه های تازه شکفته شده فضا را پر کرده بود، نوشیدن یک فنجان چایِ ساده چه تراژدیِ تکراری را در یاد تلقی می‌کرد. آن چنانِ گذر روز خسته کننده می‌آمد که شاید فکرِ شروع یک بازی شاید برای اندکی حالِ کسل وارش را خوب و عطر روز مردگی را از مشامش می‌گرفت! شروع یک قرعه با رقیبی قَدر، ریسک بزرگی بود که او را در حسرت روزمرگی های معکوسش باقی‌ گذاشت... در این وحله عطرِ گس ‌پرتقال، تنها مُشوقی بود که کیف کور شده او را کوک می‌کرد.
    14 امتیاز
  5. رده سنی: +۱۶ نویسنده: zara ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و اراده‌ای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پرونده‌‌هایی از دل تاریک‌ترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پرونده‌‌هایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاح‌‌های بیولوژیکی، آزمایش‌های مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاست‌های کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی می‌کشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بی‌‌احساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردی‌ست بی‌رحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**
    14 امتیاز
  6. ••مقدمه •• ای یار من! تو را به یک الماس تشبیه خواهم کرد، می‌دانی چرا؟! الماس با تمام زیبایی های افسونگری‌اش با آن درخشش ستودنی‌اش، در یک نگاه تمامی چشم ها را به خود مجذوب می‌کند. قلب من از همان روزی که تو آمدی، در برابر عظمت درخشش تو تعظیم کرد. جانای من! آغاز قصه عشق من و تو... خورشید را به خنده وا داشت... ماه را به سجده انداخت... بیا باهم قلم برداریم... به خون عشقمان آغشته کنیم... و با تحریر زیبایی بنویسیم... ..به نام خالق تک دلبر قلبم.. >جانای یار من< آتش زدی بر جان من ای جان من جانان من طوفان شدی در بحر دل ای ساحر خندان من <ای ما شب تابان من >
    14 امتیاز
  7. رمان خاص raha طنز و عاشقانه سرگرمی ۱۲ تا ۱۳ به نام خالق عشق خلاصه: یه داستان پر از شیطنت و هیجان و کلکل و ماجراهای خواهر برادری تیارا و برادر هاش ودوستانی که شیرینی داستان اند . قصه ای که قراره باهاش کلی بخندیم. اگه کنجکاوید که آخر قصه چجوریه لطفا تا انتها همراه تیارای شیطون و ماجراجوی قصه باشید . مقدمه:زندگی پروانه ای دور شمع دنیایی است ، زندگی پرواز بی پروایی است.زندگی پرنده ای آزاد است ، زندگی آرزویی نهفته است.زندگی دریایی متلاطم است ، زندگی خاطرات پر دغدغه است.زندگی شرح تقسیم خوبی هاست ، زندگی شرح حال چگونه زیستن است.زندگی تنبیه آدم و حوا نیست ، زندگی ،زندگی است.چه مانند دریا خروشان باشد، چه مانند نسیم با طراوت وآرام.بله زندگی تفسیر روشنی دارد. آنچه پیچیده اش میکند ضمیر ما انسان ها و نوع نگاه مان به زندگی است .نویسنده ها زندگی ها را از دید تخیل و احساس و اندیشه خودشان روایت میکنند.چه کسی میداند؟ شاید فردایی دیگر یا حتی همین امروز نویسنده ای در حال نوشتن زندگی ما باشد.
    13 امتیاز
  8. بسم الله الرحمن الرحیم رمان ملکه اسواتنی نویسنده آتناملازاده خلاصه: من ترنج، یک مترجم ساده ایرانی. خیلی ساده و یکدفعه ای دل یک ولیعهد رو می‌برم. دل یک ولیعهد که با همه ولیعهدهای دنیا فرق می‌کنه. یک شاهزاده سیاه پوست من رو به سرزمینی می‌بره که تا حالا اسمش هم نشنیدم و من رو وارث جهانی می‌کنه که تصورش هم نمی‌کردم. مقدمه: اِسواتینی که پیشتر با نام سوازیلند خوانده می‌شد، یک کشور آفریقایب محصور در خشکی. پادشاه کشور مسواتی سوم بوده است. مسواتی سوم فعالیت احزاب سیاسی را ممنوع اعلام کرد، او ۱۰ نماینده از ۶۵ نمایندهٔ پارلمان را انتخاب می‌کرد، همچنین انتصاب نخست‌وزیر نیز وظیفهٔ او بود. مسواتی هرگونه قوانینی را که کوچک‌ترین اختیاری را از او سلب می‌نمود، وتو می‌کرد، او در اسواتینی یک نظام دیکتاتوری مطلق بنا نهاد. ۸۳ درصد مردم اسواتینی پیرو دین مسیحی هستند. ۱۵ درصد مردم پیرو آئین‌های سنتی و قبیله‌ای، ۱ درصد مسلمان، نیم درصد بهایی ۰٫۲ درصد هندو هستند
    12 امتیاز
  9. رمان: جانای یار نویسنده: زهرا بهمنی ژانر: عاشقانه_طنز 《خلاصه》 نوشته‌های جانای یار، روایتی عاشقانه‌ای است از دلبر و دلدار، جانا و شهریار! شهریار خودساخته یکباره پا به دنیای عجیب جانای‌ خودخواه میزاره و گرفتار عشق حقیقی میشه اما تا رقم خوردن سکانس عاشقانه زندگیشون شکل میگیره، همه چی با‌ رو شدن یک راز شیرین عوض میشه!
    12 امتیاز
  10. سلام نودهشتیای تخیلی! حال و احوال چطوره؟ امیدوارم خوب باشید با این گرمای کذایی و رفتن پی در پی برق!😓 بیخیال، از این دنیای حال بیارمتون بیرون و چند دقیقه ای مهمون دنیای ماورا بشید، می‌خوام ببرمتون به قصر هاگوارتز تا برنده‌های دو مسابقه رو بهتون اعلام کنم😍 - زری چرا دو مسابقه؟ مگه یکی نبود؟!🤔 نه جونم شما در اصل دو مسابقه داشتید، یکی مسابقه خلاصه نویسی که همون میشد ایده پردازی گروهی یکی هم مسابقه بهترین نقد🥰 اول از همه می‌خوام گروهی رو بهتون معرفی کنم که ایده‌اش یک لول از ایده گروه‌های دیگه ماورا بالاتر بود، تاکید می‌کنم که کار و همکاری تک‌تکتون عالی بود و این اولین بار بود که تو مسابقه هاگوارتز هیچ حاشیه‌ای بین گروه‌ها و هم گروهی‌ها پیش نیومد😎🤍 - ایش بزن تخته حالا!🙄 تق و تق اینم تخته😂 می‌خوام که ایده دو گروه رو بردارم اما حس می‌کنم مزه‌اش می‌ره اما خب اگه قراره با این حجم از لذت تخیلی مزه‌اش براتون از بین بره پس همون بره و دیگه ایده‌های بعدی اجرا نشن، اصلا من قهرم ولم کنید🥲 - ما که چیزی نگفتیم حالا تو بیای بگو ببینیم کی به کیه؟ ما مزه رو شیرین نگه می‌داریم اصلا شیرین داریم تو ماورا @shirin_s فعال و عشق ماوراء است، اون خودش شیرینی هاگوارتز رو حفظ می‌کنه🦋🤍🦋 - قبوله پس بزن بریم! دو گروهی که ایده‌هاشون یک لول بالاتر بود👇🏻 گروه اول: جادوگران با سرگروهی خانم @QAZAL گروه دوم: گرگینه‌ها با سرگروهی خانم @سایه مولوی 🤍🦉🤍 گروهی که نقد بی نظیر داشت👇🏻 گروه ارواح با سرگروهی خانم @Amata درسته که اسم خونخوارها رو اون بالا نمی‌بینید اما باید بگم که این گروه اولین گروهی بود که خیلی سریع نقدش رو تحویل داد و فعالیت بالایی داره🧛🏻‍♀️❤️ جوایز ایده پردازی👇🏻🦉 گروه‌های برنده: مدال مخصوص گروه+500 امتیاز باقی گروه‌ها: 300 امتیاز جوایز بهترین نقد👇🏻🦉 300 امتیاز به گروه ذکر شده🩶 علت اینکه تو مسابقه ایده پردازی به همه گروه‌ها امتیاز رو دادم به خاطره اینه که وقت هرکسی طلا است، اینکه شما میای وقت میزاری، حوصله میزاری حداقل برای من ارزش بالایی داره پس به نوبه خودم حالا کم با زیاد دوست دارم که اون انرژی که صرف کردید رو بهتون برگردونم، مرسی از تک تک شما هنرمند‌ها واقعا که نویسنده های ماه و خلاقی هستید👌🏻🩵👌🏻 نقد خلاصه‌ای که ارسال کردید رو براتون تو اتاق خودش می‌زارم به اون قسمت میتونید مراجعه کنید و ببینید که از دید بقیه چقدر باید روی اون ایده کار کنید، هرچند هرکسی نظر و سلیقه خاص خودش رو داره اینو هیچوقت فراموش نکنید، نقد هرکسی محترمه📝🦉 یه نکته دیگه هم اینجا داریم اینکه یک عضو از گروه ارواح در این قسمت شرکت نکردن پس سیصد امتیازشون بین هم گروهی‌هاشون تقسیم میشه یعنی اعضای گروه ارواح چهارصد امتیاز از این دست مسابقه میگیرن❤️‍🩹 مسابقه بعدی فردا براتون فعال میشه📝 حال و آیندتون خوش، تا درودی دیگر بدرود🦋🤍🦋 دخترای محبوب هاگوارتز: @هانیه پروین @shirin_s @سایان @سایه مولوی @S.Tagizadeh @raha @Taraneh @QAZAL @عسل @Amata @ملک المتکلمین @Mahsa_zbp4
    12 امتیاز
  11. #پارت ده زر زمزمه‌ای کرد و‌ گفت: - یعنی می‌خوای بگی وانمود کنم خواب بودم یا توهم زدم؟ نوآ آهی کشید، به وضوح بین وفاداری و فشار درگیر بود. - نه. نمیگم خواب بودی فقط دارم میگم شاید اون چیزی که دیدی واقعیت نداشته باشه یا کسی نمی‌خواد که واقعیت داشته باشه. زر دوباره به مانیتور‌ها نگاه کرد ناگهان یک حس سرد در وجودش دوید؛ نه از اشتباه‌، از این‌که می‌دانست کسی حقیقت را پاک کرده است. نوآ برای چند لحظه سکوت کرد دست‌هایش را به میز تکیه داد و به پایین خیره شد، وقتی بالا را نگاه کرد صدایش دیگر آن لحن تند اولیه را نداشت. آرام اما خسته گفت: - زر، من می‌دونم که تو چیزایی دیدی و باور دارم که دلت می‌خواد کمک کنی اما گاهی وقت‌ها مجبوری عقب بکشی. زر هنوز به صفحه زل زده بود انگار اگر فقط چند ثانیه بیشتر نگاه می‌کرد ون از دل تصویر بیرون می‌زد. - من بیست ساله توی این کارم؛ می‌دونم وقتی یکی گیر می‌افته توی چیزی که نمی‌تونه ثابتش کنه چجوری بقیه شروع می‌کنن زیر لب پچ‌پچ کردن، یه جورایی میشی اون مامور وسواسی، اون دیونه‌ای که خیال بافی می‌کنه مخصوصا وقتی یه تازه کاری، یه زن و از خانواده‌ای که نصف این سیستم هنوز باهاش غریب‌ست. زر بی‌حرکت ماند و فقط نفسش سنگین‌تر شده بود. نوآ با لحنی آرام‌‌تر گفت: - این رو از روی بدخواهی نمیگم زر؛ دارم بهت هشدار میدم چون تو لیاقت داری کارت رو ادامه بدی لیاقت داری توی این سیستم بمونی ولی اگر بخوای این‌طوری ادامه بدی خودت رو می‌سوزونی. چیزی که نمی‌‌ذارن مدرکی علیهش جور بشه و ماشینی که هیچ‌جا نیست و عکسی که بیشتر سایه‌ست تا مدرک. لطفا ولش کن نذار تو رو بکشن پایین. زر لب باز کرد اما چیزی نگفت، فقط تصویر تار دختر مو صورتی در ذهنش چرخ می‌زد چشم‌های خیره شده‌ی آن‌ دختر، بی‌صدا و ملتمس. نوآ جلو رفت و دست‌هایش را روی شانه‌ی زر گذاشت و‌ گفت: - بیا از این بگذریم چندروز استراحت کن و سرت‌‌ رو از این پرونده بکش بیرون قول میدم اگر چیز جدیدی فهمیدم اولین کسی که بهش خبر میدم تویی. زر با چشمانی که آماده‌ی لبریز شدن بود گفت: - تو باورم نمی‌کنی نه؟ نوآ مکث کرد و بعد با صداقتی تلخ گفت: - من تو رو باور دارم ولی سازمان؛ اون‌ها فقط به چیزی باور دارن که توی گزارش باشه و فعلا هیچی نیست. باران ریز و پیوسته‌ای از شب گذشته شروع شده بود و حالا فقط جای قطرات روی پنجره مانده بود. صدای ماشین‌های عبوری در خیابان خیس مثل نفس‌های سنگین و بی‌حوصله در دل شب پخش میشد. زر با لباس راحتی و موهای جمع شده در اتاق نیمه تاریکش ایستاده بود فنجان قهوه نیمه سرد در دستش و چشم‌هایی که نه به نور بیرون، بلکه به توده‌ای از افکار درهم دوخته شده بود. او از محل کار مستقیما به خانه برگشته بود لبریز از خشم و بی‌اعتماد به همه، حتی به نوآ. صدای اعتراضات ذهنی‌اش از صدای باران بیشتر بود. - چرا هیچ کس حرفم رو جدی نمی‌گیره؟ چرا اثری از اون ون نیست؟ چرا ردش رو پاک کردن؟ عقربه‌های ساعت حوالی دو بامداد را نشان می‌دادند که دیگر طاقت نیاورد، پالتوی مشکی‌اش را پوشید، گوشی را در جیب گذاشت و بی‌صدا از پله‌ها پایین رفت. خیابان هنوز بیدار بود؛ نیویورک خواب ندارد. کوچه‌ی باریکی که آن شب ون خاکستری در آن توقف کرده بود حالا خالی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. چراغ مهتابی سوسو زنی در انتهای کوچه آویزان بود. زر گوشه‌ای ایستاد. چند دقیقه، نیم ساعت و هیچ کس نیامد. ون هم نبود، تنها صدای تهویه‌ی یک واحد صنعتی بود که مثل تپش قلب در فضا می‌پیچید. @Nasim.M
    12 امتیاز
  12. #پارت سه زر بلند شد و دوباره سراغ میز رفت. لیوان قهوه‌ی آن زن را برداشت و نگاهی انداخت، با خودکار خودش زیر واژه‌ی کمک یک علامت سوال کوچک گذاشت. روی یخچال چند کاغذ بود. یکی از آن‌ها تاییدیه‌ی استخدام دائم پلیس بین الملل بود که با حروف درشت نوشته شده بود. اسم: زر گریسون، تابعیت: آمریکایی، نژاد: مختلط، ایرانی سفید پوست. در ذهنش گفت: - ولی نه اون‌ها، نه من، هنوز دقیق نمی‌دونیم کی هستم شاید این پرونده کمک کنه بفهمم. موبایلش روشن بود و پیام نوآ که نوشته بود فردا صبح ساعت هشت اتاق دویست و بیست و شش. زر گوشی را کنار گذاشت. پشتش را به صندلی کرد چشمانش را بست و منتظر فردا بود. باد صبحگاهی خنک و آلوده به بوی آسفالت خیس موهای مشکی و کوتاه زر را نوازش می‌کرد و نور طلایی آفتاب مستقیما به چشم‌های سبزش می‌تابید. خیابان‌های نیویورک همیشه بیدار بودند اما امروز برای او بیداری معنای دیگری داشت. او حس می‌کرد چیزی پشت نگاه آن زن مخفی شده است، چیزی قوی‌تر از یک حس بود که بشود آن را نادیده گرفت. وارد ساختمان شد، لابی مثل همیشه سرد و بی‌روح بود نگهبان با تکان دادن سر به او سلام کرد بی‌‌آن‌که چشم از مانیتورهای امنیتی بردارد. آسانسور طبقه دوم، راهرو و در آهنی اتاق دویست و بیست و شش. در نیمه باز بود، نوآ پشت میز نشسته بود فنجان قهوه‌اش هنوز بخار داشت، مانیتور بزرگ در مقابلش در حال بارگذاری فایل‌های نظارتی. نوآ بی‌آن‌که سر بلند کند گفت: - همیشه همین‌قدر خوش قولی؟ زر لبخند زد و وارد شد. - خوش قول نه، فقط دیشب خواب به چشمم نیومد. نوآ نیم نگاهی به او انداخت و جدی شد. - یعنی این‌قدر تاثیر گذار بوده؟ - نه، یعنی نمی‌دونم، فقط نمی‌تونستم بهش فکر نکنم. لیوان قهوه دیروز هنوز در دستش بود مثل سندی زنده. نوآ اشاره کرد به صندلی کنارش. - بشین، دوربین کافه رو از چهار زاویه مختلف گرفتم بیا ببینیم چه خبره. تصاویر پخش شد. نور آبی مانیتور روی صورت زر افتاده بود، او و نوآ شانه به شانه پشت میز امنیت نشسته بودند. دو پلیس، دو ذهن و یک کلمه. چیزی در دل زر تکان می‌خورد. صدای ضربان قلب خودش را می‌شنید و در اعماق پیکسل‌های مانیتور در جست‌و‌جوی چیزی بود که مطمئن بود درحال رخ دادن است. ویدیوها در حال پخش بودند. دوربین داخلی کافه تصویری آرام، بدون درگیری، بدون هیاهو. زن جوانی با پوششی ساده وارد شد چند لحظه مکث کرد و بعد از آن زر وارد کافه شد. زن لیوان قهوه‌اش را برداشت و چیزی گفت. مردی نزدیک شد و بی‌هیجان بدون خشونت دستی روی شانه زن گذاشت و جمله‌ای آرام رد و بدل شد، همراه هم از کافه خارج شدند و لیوان قهوه‌ای که جا مانده بود. نوآ روی لیوان زوم کرد. کلمه هنوز آن‌جا بود کج و لرزان اما باقی تصویر بی‌نقص و عادی به نظر می‌رسید. - از بیرون چیزی پیدا کردی؟ نوآ سری تکان داد. دوربین خیابان روبه‌ روی کافه، زن و مرد با گام‌هایی نرمال وارد میدان دید شدند و به سمت یک ون خاکستری رفتند که فقط نیمی از آن پیدا بود. در باز شد زن لحظه‌ای مردد ماند ولی سوار شد مرد هم پشت فرمان نشست پلاک خوانا نبود. نوآ نفس بلندی کشید. - نه دعوا نه فریاد نه زور فقط یک زوج که قهوه خریدن و رفتن. - ولی چرا باید قهوه رو جا بذاره؟ نوآ کمی به سمتش چرخید. - سوال خوبیه زر، شاید یه چیزی بین خودشون بوده یا یه عادت عجیب ولی ما نمی‌تونیم اون رو جدی بگیریم نمیشه صرفا به این لیوان استناد کنیم حتی اگر هم می‌تونستیم فکر نمی‌کنی وظیفه ما چیز دیگه‌ای باشه؟ سکوت سنگینی بین زر و نوآ را فرا گرفت زر هنوز به تصویر ثابت شده‌ی زن خیره مانده بود. @Nasim.M
    12 امتیاز
  13. #پارت دو تماس تصویری برقرار شد. تصویر چهره‌ی‌ خسته اما همیشه هوشیار نوآ روی صفحه ظاهر شد. پشت سرش نور کم رمق و سر‌و‌صدای اداره پلیس شنیده می‌شد. نوآ دست به سینه نشست. - خب بگو ببینم چی شده؟ امروز که شیفت نداشتی زودتر رفتی خونه. زر لیوان را‌‌جلوی دوربین ‌گرفت و‌ گفت: - توی کافه معمولی زنی ازم خواست قهوه‌ش رو حساب کنم و بعد یه مرد اومد و گفت که همسرش و اون رو برد، هیچی نبود تا وقتی که این رو دیدم. نوآ ابرو بالا انداخت و نگاهش روی کلمه ماند. - ببین زر. لحنش کمی آهسته‌تر شد. صدایش به وضوح سنجیده و با تجربه بود. - گاهی چیزایی می‌بینیم که فقط ظاهراً عجیب‌اند، نمی‌خوام بگم تو اشتباه می‌کنی ولی ازت می‌خوام به احتمال ساده‌ترش هم فکر کنی. مکث کرد و بعد ادامه داد. - ما پلیسیم ولی نمی‌تونیم هر بار که حسمون یه چیزی گفت وارد عمل بشیم باید توازن رو بین حس و منطق نگه داریم. زر فقط نگاهش کرد. ساکت و منتظر. نوآ لبخند محوی زد انگار خودش فهمید آن جمله کافی نیست، لحنش عوض شد این‌بار جدی‌تر. - اما اگر حس تو این‌قدر محکم که نمی‌تونی ازش بگذری می‌تونیم از واحد نظارت شهری بخوایم دوربین‌های اون کافه رو بررسی کنن. مسیر خروج اون دو نفر رو هم پیگیری می‌کنیم اگه دوربین دیگه‌ای گرفته باشه، بدون این‌که کسی خبردار بشه. زر نفس عمیقی کشید. احساس کرد یک دریچه باز شد، نه برای اطمینان بلکه برای شروع. - ممنون نوآ فقط می‌خوام بدونم اون زن ‌‌اگر واقعاً به کمک نیاز داشت. نوآ سر تکان داد. - فردا صبح بیا اداره خودم با واحد تماس می‌گیرم ولی تا اون موقع استراحت کن، ذهنت هم باید مثل بدنت تیز بمونه. زر گوشی را روی میز گذاشت. لیوان قهوه هنوز روبرویش بود، با نوشته‌ی کمک. درست زیر آن قطره‌ای از قهوه ریخته بود شاید تصادفی شاید هم نه. آپارتمان زر ساکت بود مثل همیشه دیوارها سفید، لخت و بی‌ادعا. چند کتاب پراکنده روی میز، قاب عکس کوچکی از زنی با لبخندی نه چندان پر‌رنگ، مادرش لیلا. زر کت خیسش را آویزان کرد و رفت سراغ چای، قهوه دیگر برای او تازگی نداشت حتی بویش هم تهوع آور شده بود. آب جوش آمد، لیوانش را‌‌‌‌ برداشت. نه طرحی نه رنگی فقط سفید و ساده. همان‌طور که چای را می‌ریخت ناخودآگاه چشمانش به تقویم روی دیوار افتاد. امروز سالروز مرگ پدرش بود. جان گریسون مردی که هیچ‌وقت با صدای بلند نمی‌خندید اما وقتی زر ده ساله بود به خاطر چسباندن عکس‌های دخترش به داشبورد ماشینش جریمه شده بود. پدر آمریکایی‌اش یک راننده تاکسی بود، خسته و همیشه درگیر قبض‌ها. مادر ایرانی‌اش لیلا معلم بود مهاجری که لهجه‌اش هیچ وقت از بین نرفت، حتی بعد از بیست سال زندگی در نیویورک. زر حاصل دو دنیای متفاوت بود دو فرهنگی که هیچ وقت یک‌دیگر را درک نکردند اما با وجود او با هم زندگی می‌کردند. لبه کاناپه نشست و چای را مزه کرد تلخ‌تر از همیشه بود شاید چون امروز همه چیز طعم شک داشت. در ذهنش صدای بچگی‌اش برگشت. - مامان چرا همه بهم میگن عجیب؟ - چون تو مال یه طرف نیستی عزیزم تو مال هر دو طرفی. اما در اداره پلیس این همیشه مزیت نبود. گاهی باعث می‌شد همکارها با تردید به او نگاه کنند. بعضی‌ها می‌گفتند او‌ قابل اعتماد نیست، دورگه‌ها نباید عضو این سیستم باشند و از این دست صحبت‌هایی که در طول عمرش زیاد شنیده بود اما نوآ فرق داشت. نوآ همیشه او را جوری که هست می‌دیدید، درست مثل یک مافوق واقعی نه فقط به خاطر وظیفه، یا صرفا حسی پدرانه، بلکه چون خودش هم متفاوت بود. مردی سیاه پوست در سیستمی که هنوز رنگ پوست را بی‌صدا قضاوت می‌کرد. @Nasim.M
    12 امتیاز
  14. داس کوچیکم رو تو دستم خسته فشار دادم. آفتاب امروز خیلی داغ بود. با این که کلاه گذاشته بودم، باز هم از روزنه‌های کلاه خودش رو به من می‌رسوند‌، بدنم خیس عرق و لباس به تنم چسبان‌تر شده بود. سرم رو با قیض بالا گرفتم، ولی با دیدن آسمان و پرنده‌های زیبا در حال بازی، لبخند زدم. چقدر پرنده‌ها خوش بودن! آهی کشیدم. یه حسی درون من بود؛ انگار که تو قفسم، در قفس بازِ ولی بال‌های من نمی‌دونست کجا باید بره پرواز کنه. جوری که ذهنم می‌گفت: « تو مال این جهان نیستی.» شب‌هام، یک ساله کابوس شده. هرشب خواب یه مرد رو می‌دیدم. مردی به زنجیر کشیده، روی یه سکو خاکستری که دورش به زبان عجیب واژه‌نویسی شده، قرار داشت. انگار خودِ اون واژه‌ها زنجیرش بودن، هرچی بیشتر تقلا می‌کرد تا تو خواب‌هام نزدیک بشه، زنجیر‌هاش محکم تر و واژه‌ها از درون می‌درخشیدن، داغ و نارنجی. اون مرد همیشه تو خوابم یه چیزی رو فریاد می‌زد: - تو، متعلق به اون جهان نیستی. برگرد... برگرد. هر وقت از خواب بیدار می‌شدم؛ حالم عجیب می‌شد، گیج و خسته می‌شدم. از چی نمی‌دونم، ولی می‌دونستم تحت تاثیر خواب‌هامم. بغض تو گلوم جمع می‌شد و اصلا تا شبش حال نداشتم. همش تکرار کلمه‌ای تو سرم می‌چرخید مثل این که جادویی تو سرم ریخته باشه. « آره، من مال این دنیا نیستم؛ ولی برای کجام؟ چرا این خواب رو می‌بینم؟ چرا حس‌های بد دارم؟ چرا یک ساله این خواب به من حمله می‌کنه؟» همیشه سوال‌هام ذهنم رو خسته می‌کرد، جوری که شبیه آلزایمری‌ها می‌شدم. با صدای پای آشنا که بیشتر از از ریتم عصا کوبیدنش به زمین می‌شناختمش، نزدیکم شد. سرم رو چرخوندم و به پدر پیرم نگاه کردم. با برخورد نگاهمون لبخند زد و گفت: - دیر اومدی، نگران شدم.
    12 امتیاز
  15. فصل اول(پشت دیوار سکوت) پارت اول_ تیک‌تیک زمان روز جدید دیگر... یک روز کامل تکراری و از پیش پیشبینی شده برای فروغ! حتی دلش نمیخواست چشم بگشاید، اما دیوار های رنگ پریده و پنجره ای که نور بی روح صبح را به داخل منعکس میکرد از خوابیدن منعش می ساخت. کش و قوصی به تنش داد و در جا نیم خیز شد. حس و حال عجیبی او و اطرافش را احاطه کرده بود؛ چیزی مانند به بی‌حرکتی، بی‌انگیزگی، و گمگشتگی. بوی چای سوخته از آشپرخانه به مشامش می رسید، به حتم فراموش کرده بود زیر کتری را خاموش کند. صدای تیک تیک ساعت دیواری قدیمی اش در گوش هایش اکو میشد. آن تیک تیک ها دقیقا مشابه با گام هایی بود که در روز های گذشته برداشته بود. انکار تک تک ثانیه های روز را از پیش زندگی کرده بود. فروغ از جا برخواست و بدون انداختن نگاه عمیقی به ساعت سمت آشپزخانه راهی شد. موهای گره خورده اش را چنگی زد و بالای سرش گوجه کرد. کنار پیشخوان آشپزخانه، تلنبار ظروف کثیف به چشم می آمد، یک لیوای چای یخ، کنار کاسه ای که برگ های خشک پرتقال درونش مانده بود، قرار داشت. لیوان را برداشت و محتوایات مانده و سردش را یک نفس سر کشید. طعم تلخ و بی مزه اش، مانند هر روز دیگری در دهانش باقی ماند. زیر کتری که محتوایاتش تماما تبخیر شده بود را خاموش کرد و از آشپرخانه خارج شد. چشمش به قاب عکس نشسته بر میز کنار تک مبل راحتی اش افتاد. خودش بود، همان فروغ جوان و پرشور که در کنار درختی با شکوفه‌های سفید ایستاده بود، لبخند می‌زد و آینده‌ای روشن را در ذهن می‌پروراند. اما حالا، تصویر آن فروغ، خیلی دور به نظر می‌رسید. به آرامی دستش را به قاب عکس دراز کرد، اما همانطور که دستش نزدیک شد، از آن فاصله گرفت. لایه نازک خاک روی عکس را پوشانده بود، میترسید به لایه های زیر عکس نگاه کند، انگار از آنچه درون تصویر نهفته بود وحشت داشت. گویی آن دختر که در تصویر بود، دیگر وجود نداشت. گام‌هایش را پیش برد و از کنار پنجره‌ای که به باغ کوچک خانه‌اش می‌نگریست گذشت. درخت پرتقال گوشه حیاط، مانند او بی حرکت و ساکن می ماند. پرتقال های سبز و نارسش مشابه با حس و حال درونی او بود؛ در خاطرش روز هایی که از دیدن شکوفه های سفید درخت لذت می برد تداعی شد اما حال،هیچ‌چیز از آن درخت برایش جذاب نبود. با گام های سنگین به آشپزخانه بازگشت و طبق سکانس از پیش تعین شده ای قهوه ساز خودکار را روشن کرد. غوغای درون اش به پا بود که درکش نمی کرد. خاطرات مبهمی از گذشته در خاطرش نقش می بست، تکیه به اپن زد و خیره به تک گل خشکیده درون لیوان که یادش رفته بود آبش را تازه کند به فکر فرو رفت. آن برگ های خشکیده و زرد شده زمانی زندگی درونشان جریان داشت، خیره به گل، حس میکرد درون او نیز چیزی خکشیده بود. شاید قبلش! احساساتی احاطه اش کرد که از تجربه شان فراری بود. تا جوش آمدن قهوه اش باز هم سراق آن قاب عکس را گرفت. انگار مساله ای حل نشده با آن تصویر بشاش و جوان درون عکس در دلش مانده بود. بی قراری به وضوع در تک تک قدم و حرکاتش حس میشد. اینبار نگاهش به تصویر عمیق و طولانی تر بود. تصویر نگاه بی روح و تار خودش درون شیشه با نگاه پر ذوغ فروغ درون عکس تفاوت داشت. با خود می اندیشید روزی تمام آن حس اشتیاق را زندگی کرده بود و حال احساساتش را در همان برحه از زندگی اش جا گذاشته بود. حس میکرد این لحظه‌ها متعلق به یک زندگی دیگر بود. زندگی‌ای که هیچ ارتباطی با این روزهای بی‌معنی نداشت... صدای تیز زنگ تلفن همراهش او را از افکار ضد و نقیض بیرون کشید و به دنبال آوای تلفن به اتاق بهم ریخته اش بازگشت. میان انبوه رخت چرک های مچاله شده در یکدیگر دنبال تلفن گشت. کنجکاوی قلقلکش میداد، مدت زمان بسیاری بود تلفنش جز موارد پرداخت قبوض از مهلت رد شده و اقساط بانکی یا پیشنهاد ها و جشنواره های مزخرف ایرانسل و همراه اول زنگ نخورده بود. د حینی که تلفنش را پیدا کرده بود و به شماره ناشناس نقش بسته بر صحفه نگاه میکرد، به سرعت سمت آشپزخانه دوید تا قبل از سریز شدن قهوه از فنجان، دکمه اش را بزند. تماس پایان یافت اما آن حس کنجکاوی هم با اتمام صدای تلفن درونش خاموش شد. شاید کمی بعد تر که حالش جا می آمد زنگ میزد و از هویت شخص پشت خط آگاه میشد یا شاید هم مانند قبرستان تماس هایی که به بعد موکول کرده و فراموش کرده بود آن را هم از خاطر خط میزد. قهوه ساز را از برق کشید و مزه تلخ چای مانده ته حلقش را با تلخی قهوه تازه کرد. تماس مجدد آن شماره ناشناس، اعصاب تحلیل رفته اش را خارش داد. نفس عمیقی کشید و تماس را پاسخ داد. منتظر ماند تا پیش از او، طرف مقابل حرف بزند. صدا نامفهوم بود، صدایی که در اوج وهم آشنا به نظر می رسید، انگار ندایی از گذشته های دور و تاریک فروغ!
    12 امتیاز
  16. مقدمه:: غرق شدن در گرداب خیال و توهم و قدم زدن در مسیر اشتباهی. گناه پشت گناه، به قیمت نفس کشیدن، زنده ماندن و زندگی کردن. داستان رنجیدن و رنجاندن‌ها، گرییدن و گریاندن‌ها، درد شدن‌ها و درد کشیدن‌ها، زجر دادن‌ها و زجر کشیدن‌ها، شکست دادن‌ها و شکستن‌ها. داستان تباه شدن آدم‌ها، نابود شدن زندگی‌ها و مرگ خوبی‌ها. به نام خالق عشق خیرگی نگاه مردان در قهوه‌خانه را بر روی خودش و سودی احساس می‌کرد، به قول رزی، این قهوه‌خانه‌هایی که پر بود از مردهای لات‌ و اوباش‌‌، مناسب هیچ دختری نبود؛ اما خب، سودی معمولاً انتخاب‌هایش نامناسب بود. پوفی کشید. می‌توانستند جلوی آن‌همه چشم که زل‌زل نگاهشان می‌کردند حرف بزنند؟! بی‌حوصله قندی از قندان فلزی پیش رویش برداشت و گوشه لپش گذاشت تا مزه تلخ دهانش عوض شود. صدای حرف زدن مردها و قهقه‌های بلندشان روی اعصابش بود. نگاه کلافه‌اش را از شیشه قهوه‌خانه که به‌خاطر دود سیگار و قلیان‌ها به سیاهی می‌زد گرفت و به سودی که پا روی پا گردانده و از سیگار نیمه‌سوخته‌اش کام‌های عمیقی می‌گرفت دوخت؛ ژست جذابش مناسب آن قهوه خانه‌ی قدیمی و زهوار دررفته نبود. دم عمیقی گرفت، کل فضای قهوه‌خانه‌ را دود گرفته و بوی چای، قهوه و تنباکوی دو سیب نعنا با هم مخلوط شده بود. دستی به صورتش کشید و کمی از چای یخ‌کرده میان استکان کمر باریکش را سر کشید. در آن وضعیت، ترکیب بوی املت و تنباکوی قلیان میز کناری‌شان که توسط چند مرد درشت هیکل و لات اشغال شده‌ بود به حال بدش دامن می‌زد. خیره به سودی نگاه کرد تا شاید از رو برود و دست از سر آن سیگار بیچاره که تقریباً به فیلتر رسیده‌بود بردارد. - ها! چیه زل زدی به من؟ زیر ل*ب غرولندی کرد و در ظاهر خونسرد ماند. جلوی سودی حرص خوردن و عصبانی شدن فقط همه چیز را بدتر می‌کرد. - فقط نگاه من سنگینه؟ این همه آدم بهت زل زدن عیب نداره؟ سودی نگاه چپ‌چپی به مردان نشسته پشت میزهای دور و اطرافشان انداخت و نگاه خیره‌شان را که دید، توپید: - چتونه دو ساعته زل زدین به ما، آدم ندیدین مگه؟ یکی از مردان که سبیل‌هایش او را یاد مردان قجری که عکس‌شان را در کتاب‌های تاریخی دیده بود می‌انداخت، خیره در چشمان دریده سودی با پررویی گفت: - آدم که زیاد دیده بودیم، ولی حوری ندیده‌بودیم جون شما. سودی با حرص از پشت میز چوبی که چند جایی از آن ل*ب‌پر و تکه‌تکه شده بود، بلند شد و فریاد کشید: - وایسا تا یه حوری بهت نشون بدم ده تا حوری از اونورش بزنه بیرون. او هم هم‌پای سودی از جایش بلند شد. دخترک کله‌شق انگار دنبال شر می‌گشت! - بسه سودی، شر درست نکن، بیا بریم. سودی بی‌آنکه نگاهش را از مردانی که با تمسخر نگاهشان می‌کردند بگیرد، گفت: - نه، صبر کن! من به این مردیکه حالی کنم حوری کیه. *** سودی با حرص غرید: - چرا نذاشتی حساب اون مردیکه‌ی آشغال رو برسم؟ با اخم چشم‌ غرّه‌ای به سودی رفت. از اخلاق جسور و گستاخش خوشش می‌آمد؛ اما گاهی هم برای خودش و او دردسر درست می‌کرد. - تو مثل این‌که جدی‌جدی باورت شده می‌تونی بزنیش؟ مردیکه دو تای من و تو هیکل داشت! سودی پوف تمسخرآمیزی کرد. - مگه می‌خواستم باهاش مچ بندازم؟ دعوا که قد و هیکل نمی‌خواد. در ادامه حرفش نیشخندی زد و از جیب شلوار جین زخمی‌اش چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشید و ادامه داد: - یه دونه از اینا رو می‌خواد، با یه جو دل و جرأت. چشمانش را درشت کرد و متعجب گفت: - که بعدش بزنی یکی رو نفله کنی؟ سودی پشت چشمی برایش نازک کرد. - تو دعوا که حلوا خیرات نمی‌کنن. از آن‌همه خونسردی سودی حرصش در آمد. حرف زدن با او مثل خواندن یاسین در گوش خر می‌ماند. نگاه از چشمان خمار و مشکی‌رنگ سودی که همچنان حق به جانب نگاهش می‌کرد گرفت؛ پشتش را به او کرد و به سمت جدول‌های کنار خیابان قدم برداشت و در همان حال با دلخوری گفت: - اصلاً تقصیر منه که نخواستم بیوفتی گوشه‌ی هلفدونی. سودی انگار که تازه ناراحتی‌اش را درک کرده باشد، سمتش آمد و دست دور بازویش پیچاند. - خب بابا، چرا مثل این دختربچه‌ها قهر می‌کنی؟ نفسش را با حرص بیرون داد؛ سودی منت‌کشی‌هایش هم متفاوت بود. - حالا که نذاشتی اینجا چیزی بخوریم، میشه بفرمایید این خندق بلا رو کجا باید پر کنیم؟ دستش را به کمرش زد و با حالتی طلبکارانه نگاهش کرد و گفت: - من نذاشتم؟ یادت رفته کی داشت اون وسط شر درست می‌کرد؟ سودی تابی به چشمانش داد و با لحن لوسی گفت: - باشه بابا، نزن من رو، اصلاً خودم می‌برمت یه‌جا، نهار هم مهمون من.
    12 امتیاز
  17. عنوان:«اِل تایلر» نویسنده: سارابهار ژانر: فانتزی «یاارحم‌الراحمین» خلاصه: دو گونه، هر دو اسیرِ طلسمی تاریک و مبهم! لایکنتروپ‌هایی که در هیچ‌ یک از شب‌های ماهِ کامل تبدیل به گرگِ درون‌شان نمی‌شوند و خون‌آشام‌هایی که با برخوردِ نور آفتاب و حتی نورِ کم‌سوی مهتاب، می‌سوزند! در این بین، همه‌چیز به‌دست مخلوقی عجیب‌الخلقه از هم می‌پاشد. مخلوقی که باید ناجی باشد؛ اما ویرانگر می‌شود و نفرین نمی‌شکند هیچ که حتی نفرینی عظیم‌تر زاده می‌شود... . ویراستار @marzii79
    11 امتیاز
  18. سلام هیولاهای عزیزم به اولین بخش خبری از اخبار هاگوراتز خوش آمدید. با شما هستیم از استودیو وحشت هاگوراتز، امیدوارم حالتون بد باشه و کابوس مهمون زندگیاتون! هاگوراتز که در دو دوره قبلی بسیار خوش درخشید و هیولا های با استعدادی تقدیم جامعه نودهشتیا کرد. امسال هم داره سومین سال تاریک خودش رو به بهترین نحو می‌گذرونه! @زری گل مادر ماورا و دارنده تمام قدرت های موجود در هاگوراتز این بار دعوت نامه های دیگه‌ای رو به خاندان های اصیل فرستاد. در این دوره از سری مسابقات وحشت سیزده شرکت کننده توسط کلاه گروه‌بندی به خانواده های جدیدشون پیوستن! از گروه ارواح با سرپرستی بانو @Amata هاگوراتز میزبان خانم ها @عسل @S.Tagizadeh @raha هستش! برخلاف سری های گذشته که جامعه خون آشام ها افراد زیادی رو به هاگوراتز معرفی می‌کردن امسال تنها میزبان خانم ها @هانیه پروین و @shirin_s هستیم از جنگل تاریک و قبلیه گرگ های خاکستری خانم ها @آتناملازاده و @Mahsa_zbp4 با سرپرستی @سایه مولوی در خوف انگیزمون مسابقه خواهند داد. و در پایان جامعه جادوگران چندی از اصیل زاده های خودش رو به هاگوراتز فرستاده خانوم ها @سایان @Taraneh @ملک المتکلمین با سرپرستی جادوگر با تجربه‌مون @QAZAL از صمیم قلب برای تک تک افراد نام برده آرزوی پلیدی و سیاهی می‌کنیم!
    11 امتیاز
  19. #پارت دوازده زر گفت: - میشه فهمید کی فرستاده؟ یا از کجا؟ - خب هیچ آدرس مشخصی نداره ساختارش مبهم و رمزنگاری شده‌ست که نمی‌تونم ردش رو بگیرم انگار فرستنده می‌خواست فقط تو ببینیش و نه هیچ‌کس دیگه. زر دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و نفس عمیق کشید ذهنش به هزار سمت کشیده میشد. اگر کسی در همین لحظه این‌قدر روی حرکاتش تسلط داشت یعنی تا کجا نفوذ کرده بود؟ جاشوا پیام آخر را فرستاد. - زر، نمی‌خوام بی‌دلیل نگرانت کنم ولی این سطح از ردیابی و پاک‌سازی کار یه آدم معمولی نیست این یه بازی سطح بالاست، نمی‌خوام بلایی که سر من اومد سر تو هم بیارن پس مراقب باش. زر گوشی را پایین آورد، سکوت شب حالا مثل پتویی سنگین همه چیز را پوشانده بود اما ذهن زر بیش از هر زمان دیگری بیدار بود. ساعتی گذشته بود که صدای زنگ گوشی سکوت نیمه شب را شکست، زر سریع جواب داد. - جاش؟ صدای جاش جدی‌تر از همیشه بود، بیدار و هوشیار. - زر، راستش نتونستم بخوابم یکم بیشتر روش کار کردم این فقط یه ایمیل هشدار نبود این یه عملیات خیلی دقیق بود از نوعی که معمولا برای تهدید خبرنگار‌ها یا مامور‌هایی استفاده میشه که بیش از حد کنجکاون. زر اخم کرد و روی لبه‌ی تخت نشست. - من فقط یه عکس گرفتم. - که برای یه نفر زیادی بوده. جاشوا مکث کرد و صدایش پایین‌تر آمد. - ایمیل از یه دامنه‌ی پرتابی اومده و مسیر برگشتی نداره فقط تونستم یه سرور واسطه توی اسلو پیدا کنم که رد داده. کسی با مهارت خیلی بالا این‌کار رو کرده. شب به سختی برای زر سپری شد اما بالاخره گذشت. صبح بود و هوا هنوز بوی شب قبل را داشت، زر دست‌هایش را در جیب کاپشنش فرو برده بود، یقه را بالا کشیده و جلوی کافه‌ای کم تردد ایستاده بود. تابلوی زنگ زده‌‌ی وافل برشته‌ی لئو هنوز چراغ چشمک زن داشت، اما داخل بوی قهوه‌ی تازه و پنکیک‌های سوخته به مشام می‌رسید. در باز شد و صدای آشنایی با خنده‌ای آرام به استقبالش آمد. - تو هنوز هم مثل اون دختر دوازده ساله‌ای که همه چیز رو جدی می‌گرفت. زر چپ‌چپ نگاهش کرد اما نتوانست لبخندش را پنهان کند. - و تو هنوز هم مثل پسری که فکر می‌کرد هک کردن سایت مدرسه افتخار زیادی پررویی. جاشوا خندید و صندلی گوشه‌ی کافه را عقب کشید. موهای خرمایی بلندش را که با کشی ساده بسته بود مرتب کرد و روی صندلی نشست، چشمان آبی‌اش با کنجکاوی برق می‌زد. - خب مامور گریسون حالا بگو چرا باید ساعت هفت صبح توی بروکلین باشم و وانمو کنم عاشق پنکیکم؟ - چون یه نفر داره منو دنبال می‌کنه و تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی. برای چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد، پشت آن شوخ طبعی همیشگی در جاشوا چیزی از جدیت پنهان شده بود چیزی که فقط زر می‌دید، کسی که جاشوا را از کلاس زبان مدرسه، از آن نیمکت‌های ترک خورده‌ی انتهایی، از روزی که معلمشان برای اولین‌بار گفت: -این دوتا زیادی حرف می‌زنن، جداشون کنید. می‌شناخت. او تنها کسی بود که دیده بود جاشوا چطور با دو انگشت و یک کابل لان سیستم نمره دهی مدرسه را برای تغییر نمره‌ی دوست صمیمی‌اش دستکاری کرد؛ یا بعد‌‌ها چطور وقتی در بخش آی‌تی پلیس فدرال(اف بی آی) مشغول شد با یک کلیک اشتباهی باعث شد پرونده‌ی یک باند قاچاق اسلحه در معرض خطر افشا قرار بگیرد و البته منجر به اخراجش شد ولی زر همیشه می‌دانست آن صرفا یک اشتباه اتفاقی نبود، جاشوا چیزی دید که نباید می‌دید و سکوت کرد همان‌طور که حالا زر داشت قدم به قدم در همان مسیر پا می‌گذاشت. - می‌دونی چیه زر؟ جاشوا گفت و فنجانش را برداشت. - من چیز زیادی برای از دست دادن ندارم اما تو یه مامور آینده داری اگر بخوای با من ادامه بدی باید بدونی ممکنه چی در انتظارت باشه. @Nasim.M
    11 امتیاز
  20. #پارت یازده با احتیاط به سمت در ساختمان رفت، جایی که آن دخترها خارج شده بودند. قفل بزرگی روی آن بود فلزی و پوسیده اما سرسخت. چند بار دسته را کشید و فشار داد اما در تکان نمی‌خورد. دستی به قفل کشید. سرش را نزدیک کرد تا شاید صدایی بشنود اما همان لحظه لرزش آرامی در جیبش حس کرد, گوشی‌اش را بیرون آورد، یک ایمیل ناشناس و بدون عنوان، فقط یک عکس. زر با انگشت لرزان آن را باز کرد نفس در سینه‌اش حبس شد. در تصویر خودش بود درست همین حالا در همین مکان. زاویه‌ی عکس از پشت سر بود گویی کسی همان لحظه او را زیر نظر داشت. قلبش محکم‌تر کوبید، نگاهش را از عکس برداشت و به پشت سر نگاه کرد، هیچ‌کس نبود حتی صدای شهر هم خاموش شده بود. دوباره لرزش، پیام دوم، دوباره یک عکس، زر در حال نگاه کردن به گوشی‌اش. کسی دقیقا همان لحظه عکس گرفته بود، انگار در چنگال نگاه کسی بود. زیر عکس یک جمله‌ی کوتاه و سرد نوشته شده بود. - کافی بود؟ زر نفسش را بریده بریده بیرون داد مثل کسی که در آب فرو رفته و تازه به سطح رسیده، چشم‌هایش با وحشت اطراف را کاویدند. صدای افتادن قطرات روی آهن زنگ زده بلندتر از صدای شلیک در گوشش پیچید. دیگر تردیدی نداشت کسی او را می‌دید، کسی همه چیز را می‌دانست و حالا بازی را شروع کرده بود. با قدم‌هایی تند بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند کوچه را ترک کرد. دستانش می‌لرزیدند و تا خانه حتی یک لحظه به خودش اجازه نداد نفس راحتی بکشد. با دست‌هایی سرد، کلید را در قفل چرخاند و وارد آپارتمان شد، چراغ را روشن نکرد فضای نیمه تاریک برایش امن‌تر بود، پالتو بر تن روی مبل نشست. گوشی را بالا آورد و دوباره به ایمیل نگاه کرد، عکسی که هنوز هم در ذهنش چنگ می‌انداخت. نفس عمیقی کشید و فهرست مخاطبین‌ را بالا پایین کرد تا به اسم جاشوا هِیس رسید، برنامه نویس و متخصص امنیت سایبری و تنها کسی که در چنین ساعتی ممکن بود بتواند کمکش کند البته اگر از خواب بیدار میشد. دکمه تماس را زد. سه بوق، چهار بوق سپس صدایی خمار و کلافه در گوشی پیچید. - اگر دنیا داره می‌سوزه هم بذار صبح خبرم کن، زر؟ جدی الان ساعت چنده؟ زر با صدایی لرزان اما قاطع پاسخ داد. - سه و بیست دقیقه، جاش باید یه چیزی رو الان چک کنی خیلی فوریه. - زر من خوابم خونه‌م تاریک و لپ‌تاپم سه متر اون طرف‌تره می‌دونی چقدر سخته بلند بشم؟ - خواهش می‌کنم بهت قول می‌دم ارزشش رو داره فقط می‌خوام یه ایمیل رو بررسی کنی، فکر کنم کسی من رو تحت نظر داره. جاشوا صدای نفسش را کشید، کمی سکوت کرد و بعد غرولند کنان گفت: - باشه باشه بفرستش اگر روح نباشه بررسیش می‌کنم. زر ایمیل را همراه با دو اسکرین شات از دو عکس داخلش برای جاشوا فوروارد کرد چند دقیقه‌ای خبری نشد. صدای ساعت دیواری که تیک‌تاک کنان روی مغز زر رژه می‌رفت و سایه‌ی مبهم پنجره روی دیوار. بالاخره بیست دقیقه بعد پیام اول رسید. - زر، عجیب‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم، یکم بهم زمان بده. زر با نگرانی گوشی را در دست فشرد اضطراب مثل مه در مغزش پخش شده بود. حدود چهل دقیقه از تماس گذشته بود که صفحه‌ی گوشی دوباره روشن شد. پیام متنی از جاشوا. - اگر هنوز بیداری باید بدونی این یه ایمیل معمولی نیست، من تونستم فقط برای چند ثانیه ردش رو بگیرم ولی یه چیز خاص؛ این ایمیل موقتی از یه سرور مخفی فرستاده شده که بعد از تحویل خودش رو پاک می‌کنه مثل یه کلید که فقط یه بار قفل رو می‌چرخونه و بعد تبخیر میشه. @Nasim.M
    11 امتیاز
  21. #پارت نُه زر اخم کرد و جلو آمد. - من توهم ندیدم قربان اون دختر من رو دید اگر فرار نکردم فقط برای این بود که موقعیت امنی برای ورود نداشتم. ما داریم وقت رو از دست میدیم. کویین نگاه اخطار آمیزی به زر انداخت. - مامور گریسون، شما فقط سه ماه که وارد سیستم شدید اون‌ هم نه به عنوان عضوی از فدرال، هنوز یاد نگرفتید که هیجان شخصی مجوز عمل نمیده؟ اگر از دستورات اداری خارج بشید حتی حمایت نوآ هم نمی‌تونه ازتون محافظت کنه. نوآ لب فشرد، مکثی کرد و قاطعانه گفت: - ما فقط درخواست بررسی دوربین‌های شهری و گزارش ترافیکی اطراف رو داریم اگرچیزی نبود پرونده بسته میشه و اگر چیزی بود شاید جون سه دختر جوون بهش بستگی داشته باشه. بعد از چند لحظه سکوت کوئین بالاخره گفت: - خیلی خب، اما به شرطی که از مسیر اداری خارج نشید، هر حرکتی خارج از این خط مستقیم میره کمیته‌ی نظارت. زر آهسته نفسش را بیرون داد. در راهرو وقتی از دفتر بیرون آمدند زر زیر لب گفت: - یعنی اگر خودم گروگان بودم بازم باید فرم پر می‌کردم تا بیان نجاتم بدن؟! نوآ پوزخندی بی‌صدا و تلخ زد. - اگر فرم به درستی پر نشده باشه شاید نه. ساعت شش و‌ سیزده دقیقه صبح بود. هوا هنوز خاکستری بود نه کاملا تاریک نه کاملا روشن. گوشی زر با لرزشی تیز و پیامی کوتاه بیدارش کرد. نوآ بود و چیزی که نوشته بود. - فورا بیا اداره، مهمه. هیچ سلام و هیچ توضیحی در کار نبود. سرد، کوتاه و خشک. زر با چشم‌های نیمه باز لحظه‌ای به صفحه خیره ماند. حس بدی در دلش موج می‌زد، نه از آن‌هایی که بشود نادیده گرفت از آن‌هایی که می‌دانی قرار است چیزی فرو بریزد. کمی گذشته بود، با موهایی نم‌دار وارد اداره شد. چراغ‌ها هنوز کامل روشن نشده بودند اما طبقه‌ی چهارم اتاق تحلیل تصویر، روشن‌تر از همیشه بنظر می‌رسید، در را بازکرد. نوآ دست به سینه ایستاده بود و صورتش سخت‌تر از همیشه. بدون لبخند و بدون نگاه گرم همیشگی. زر نفس‌نفس زنان گفت: - چیزی شده؟ نوآ چیزی نگفت و فقط مانیتور‌های پشت سرش را نشان داد. هفت تصویر مختلف از دوربین‌های خیابان‌ها. منطقه‌ی مورد نظر، ساعات مشخص. زر نزدیک شد. همه چیز همان‌طور بود که به یاد داشت اما فقط یک چیز نبود، ون خاکستری. هیچ ردی از آن ماشین نه در کوچه، نه در تقاطع‌ها و نه در خروجی. انگار اصلا وجود نداشت. - ما همه‌ی فیلم‌ها رو چک کردیم نه فقط دیشب بلکه ده شب گذشته، هیچی. هیچ ماشینی با اون مشخصات توی اون ساعت توی اون مسیر نبوده و نه هیچ تصویری از دخترها، نه صدایی و نه حرکتی، فقط یه خیابون خالی و شبِ ساکت. زر به مانیتور‌ها زل زد و چشم‌هایش نگران. - ولی من دیدم؛ عکس گرفتم. نوآ صدایش را کمی بالا برد و‌ گفت: - همون عکس تار؟ که هیچ پلاک یا چهره‌ای مشخص نیست؟ زر، با توجه به چیزی که الان دارم می‌بینم، این بازی داره از کنترل خارج میشه. من بهت اعتماد کردم اما الان؟ رئیس به ما فشار میاره که وقت اداره رو هدر دادیم. این فقط یه سایه‌ست فکر کن چیزی نبوده، فکر کن اشتباه کردی! @Nasim.M
    11 امتیاز
  22. #پارت هشت مرد برگشت و در عقب بسته شد. ون در سرمای مه‌آلود نیویورک از دیدگان زر فاصله گرفت. زر ماند با گوشی در دست, قلبی با ضربان‌هایی محکم و تصویری تار از دختری که به جای کمک سکوت را انتخاب کرده بود. تمام راه بازگشت به خانه را به آن سه دختر فکر می‌کرد هیچ حدس یا نظریه‌ای نداشت که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شب سختی که نمی‌دانست تا صبح چگونه باید سر شود. صبح نیویورک روشن نبود، ابرها آسمان را بلعیده بودند و بادی سرد میان خیابان‌ها می‌دوید اما چیزی که زر را بیشتر آزار می‌داد نه هوا، بلکه سنگینی گوشی در جیبش بود. پله‌های اداره را بالا می‌رفت با هر قدم صدای ضربان قلبش در گوشش می‌پیچید. سلام‌های هم‌کاران را شنید اما با سر تکان دادن رد شد. نوآ پشت میز بود با دیدن زر ابرو بالا انداخت. - صبح‌ بخیر کارآگاه نگران. - وقت داری؟ باید یه چیزی ببینی. دفتر نوآ شیشه‌ای بود اما آن‌قدر بسته که وقتی در را بستند دنیا پشت شیشه محو شد. زر گوشی‌اش را بیرون آورد، پوشه‌ی تصاویر، عکس آخر تار و لرازن بود سه دختر نوجوان کنار ون خاکستری. دختری با موهای صورتی. نوآ تصویر را چند لحظه نگاه کرد و ساکت بود. گوشی را پایین آورد. - این رو دیشب گرفتی؟ زر سرتکان داد. - یک هفته بود که می‌رفتم اون اطراف دیشب اون ون اومد و سه تا دختر رو بردن. ببین اون دختر فهمید من اون‌جام ولی هیچی نگفت. نوآ نفس عمیقی کشید. - می‌دونم دلت می‌خواد بری تو دل ماجرا ولی عکس تار، بدون پلاک، بدون چهره‌ی واضح؟ این فقط یه تیکه‌ی پازل نه مدرک نه میشه باهاش حکم گرفت. زر جلو آمد، صدایش لرزید. - ولی اون دختر من رو دید اگر کاری نکنیم شاید... نوآ جدی شد. - زر، اگر بی‌حساب کاری کنیم نه تنها ازمون سلب مسئولیت می‌کنن، ممکن کل پرونده رو هم ببیندن پس باید قانونی پیش بریم. تو اون محل پای مهاجر‌ها وسطه کافیه یکی اعتراض کنه که ما بدون مدرک وارد شدیم و تمام. نوآ لحظه‌ای مکث کرد و بعد نرم‌تر ادامه داد. - بیا گزارش رو با هم می‌نویسیم درخواست رسمی بررسی دوربین‌های اطراف. از یه مامور هم می‌خوایم یه سر به اون کوچه بزنه با رئیس منطقه تماس می‌گیرم. قبول کن اگر قرار نجاتشون بدیم باید هوشمند باشیم و البته زنده. زر سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. ساعتی گذشته بود، دفتر سرهنگ ماتئو کویین مثل خودش بود خشک، صاف و بدون لبخند. ساعتی قدیمی، مدارک قاب شده و بوی قهوه‌ای که هیچ وقت نوشیده نمی‌شد. نوآ و زر روبروی میز استاده بودند. صفحه‌ی تبلت روبه روی سرهنگ بود. گزارش مقدماتی، عکس، موقعیت و تحلیل اولیه. کویین کاملا سرد و بی‌احساس گفت: - این تصویر تار از سه دختر بدون شناسایی، از فاصله‌ی دور، شب؟ مدرک اینه؟ نوآ آرام اما محکم پاسخ داد. - درسته مدرک کافی نیست اما علائم زیادی هست که ما رو مشکوک می‌کنه. گزارش محلی، الگوهای تردد غیرعادی و سابقه‌ی تخلف‌های گزارش شده در اون حوالی. می‌‌خوام مجوز بازرسی نرم رو بگیریم. سرهنگ تکیه زد، دست‌ها را قفل کرد و گفت: - این اداره داره زیر پرونده‌های بین‌المللی واقعی له میشه کارآگاه نه وقت داریم، نه منابع برای دنبال کردن هر توهمی که یه مامور کم تجربه دیده. @Nasim.M
    11 امتیاز
  23. #پارت هفت زر لبخند تلخی زد و گفت: - می‌دونم نگرانمی نوآ. نوآ لبخند کوتاهی زد و سرتکان داد. - بیشتر از چیزی که باید. در آسانسور باز شد. هر دو به سمت در خروجی رفتند. صدای خیابان، بوق‌ها و قدم‌های خسته‌ی شهر به استقبالشان آمد. زر بی‌آنکه برگردد گفت: - امشب فقط نگاه می‌کنم قول میدم. اما خودش هم نمی‌دانست که قرار است تماشا کردن کافی باشد یا نه. شب آرام نبود، حتی با این‌که خیابان در ظاهر ساکت و بی‌حرکت به نظر می‌رسید. نیویورک در این ساعات نقابی از خواب بر‌چهره داشت اما زر نمی‌دانست که پشت این سکوت همیشه چیزی در کمین است. زر با کلاه بافتنی خاکستری که تا بالای ابروهایش پایین کشیده بود پشت یک ماشین پارک شده ایستاده بود و نگاهش به آن ساختمان ظاهرا معمولی دوخته شده بود، همان ساختمان تمیز، آرام و بی‌صدا. همه چیز مثل قبل بود. ساکت، خیلی بیش از حد ساکت. دستش در جیب پالتوی چرمی‌اش بود و انگشتانش دور گوشی فشرده شده بودند. هرازگاهی صدای بی‌ربط رادیوی تاکسی‌ها یا عبور بی‌هدف چند رهگذر، سکوت فضا را می‌شکست. چشم به آن ساختمان معمولی دوخته بود. ساختمانی با نمایی تمیز و‌ بی‌نقص با پنجره‌هایی بی‌حرکت مثل چشم‌هایی که یادشان رفته پلک بزنند. شاید بیشتر از یک ساعت گذشته بود از آن لحظه که در کوچه‌ی خلوت ایستاد و تصمیم گرفت منتظر بماند. بی‌سروصدا، بی‌حرکت و فقط نظاره‌گر. اما حالا سرد‌تر شده بود. بوی خیس بتن با بوی کم‌رنگ زباله ترکیب شده بود و صدای خش‌خش کیسه‌ای که باد با خودش می‌کشید، از اعصابش بالا می‌رفت، باخودش فکر می‌کرد. - هیچی نیست، شاید داشتم خیال می‌بافتم. به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت، دو و چهل و‌ یک دقیقه نیمه شب. نفس عمیقی کشید. آماده‌ی تسلیم شدن بود که ناگهان تاریکی کوچه دگرگون شد، دو رشته نور ضعیف، نرم و لغزنده از ابتدای کوچه ظاهر شدند. زر پشت یک شورلت خاک گرفته و رها شده پناه گرفت زانوها جمع شده، پشت به بدنه‌ی ماشین، چشم در تاریکی. نور ضعیف کم‌کم محو شد. چراغ‌های خاک گرفته‌ی یک ون خاکستری. همان ون بی‌نشان، خاموش و آشنا. ون با آرامش در دل کوچه خزش کرد نه شتاب، نه صدایی اضافه، مثل یک سایه. در عقب ساختمان باز شد و صدای فلز پوسیده در شب طنین انداخت. دو مرد بیرون آمدند، با لباس‌هایی تیره و حرکاتی سنجیده داخل رفتند. زر لبانش را تر کرد نفسش حبس شده بود. لحظاتی بعد برگشتند. همراهشان سه دختر نوجوان. هر سه ساکت، گنگ و خاموش. یکی لباس خواب به تن داشت دیگری کتی که برای او بیش از حد بزرگ بود و سومی موهای صورتی کم‌رنگ، رنگی که زمان فرصت نکرده بود کامل پاک کند. آخرین نفر بود و پاهایش کُند‌تر از بقیه، سر کمی خم، اما درست پیش از سوار شدن سرش را بالا آورد. چشم در چشم زر.‌ در آن تاریکی، در آن فاصله نگاه‌ها تلاقی کردند. نه فریاد و نه اشاره، فقط سکوتی سنگین از فهمی مشترک. زر انگشتانش را به سختی به صفحه‌ی گوشی برد. دوربین را بالا آورد دست‌هایش می‌لرزید، نه فقط از روی ترس بلکه از سنگینی چیزی که ضبط می‌کرد. چند عکس. دختر مو صورتی فقط پلک زد نه دست بلند کرد و نه چیزی گفت، فقط سکوت کرد. او زر را دید و نادیده گرفت اما چشمانش لرزان بود و سکوتش بیش از حد بلند. زر، آرام سرش را تکان داد تشکری بی‌صدا و قولی نانوشته. دخترها یکی‌یکی سوار شدند. یکی از مردها ایستاد، چرخید و به تاریکی خیره ماند. زر بی‌حرکت ماند انگار خودش را در دیواره‌ی فلزی ماشین حل کرده باشد، نفسی حبس شده در سینه. - چیکار می‌کنی؟ بیا بریم. - هیچی فکر کردم یه چیزی دیدم. @Nasim.M
    11 امتیاز
  24. #پارت شش - به هرحال برای شفاف سازی میگم. اون لیست پنج سال پیش تنظیم شده، اطلاعاتش به روز نیست ضمن این‌که سیستم دوربین ساختمون قطع بوده و ما مدرکی نداریم خانم گریسون، این فقط حدس شماست. نوآ که کنار ایستاده بود دست به سینه گفت: - ما نمی‌خوایم عملیات مسلحانه انجام بدیم فقط یه حکم بازرسی دقیق، همین. اما مرد پشت میز لبخندی کج زد از همان لبخند‌های بی‌روح و طعنه آمیز اداری. - شما حق دارید نگران باشید ولی بخش حقوقی اجازه‌ی صدور حکم رو فعلا نمیده من نمی‌تونم بدون مدرک جدی‌تر دستور بدم وارد یک ملک خصوصی بشین. نه توی این وضعیت سیاسی، نه برای ساختمونی که ظاهرا همه چیزش مرتبه. چند لحظه اتاق را سکوتی گرفت. زر حس کرد خونش زیر پوستش می‌جوشد اما تنها چیزی که گفت این بود. - اگر الان جلوش رو نگیریم... مدیر آهی کشید، صندلی‌اش را عقب برد و حرف زر را قطع کرد. - تا مدرک قابل ارائه‌ای نداشته باشید این پرونده رو توی کشوی پایین نگه می‌دارم. جهت یادآوری خانم گریسون، لطفا در کارهایی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید. زر و نوآ بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفتند. زر بی‌صدا در دلش گفت: - پس خودم پیداش می‌کنم. سکوت تا جلوی آسانسور ادامه داشت. نوآ کلید طبقه‌ی هم‌کف را زد و بازویش را به دیواره‌ی آسانسور تکیه داد. زر همان‌طور که دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود به نقطه‌ای در دور دست خیره ماند. نوآ سکوت را شکست و گفت: - زر یه لحظه به من گوش بده. زر سر برگرداند، صدای نوآ لحن همیشگی را نداشت. دیگر خبری از شوخی‌های زیر لب یا لبخندهای پدرانه نبود جدی بود و کمی هم دل نگران. - می‌دونم عمیقا حس می‌کنی یه‌چیزی اون‌جا پنهان شده، منم همین حس رو دارم ولی نمی‌تونی تنهایی بری اون‌جا نه بدون حکم نه بدون پشتیبانی. این‌جا نیویورک زر، نه یه فیلم قدیمی دهه هشتادی. زر مکث کرد. -‌ اگر صبر کنیم تا سیستم اجازه بده ممکنه دیر بشه. تو هم دیدی اون قفسه‌ها خالی بودن مثل این‌که یکی روز قبل همه چی رو پاک کرده باشه که یعنی می‌دونستن ما قراره اون‌جا باشیم. نوآ سرش رو تکون داد. - ببین زر، قانون لعنتی و کُندِ ولی لازم. خود‌سر رفتن به یه ملک مسکونی اون هم به عنوان مامور پلیس برات دردسر جدی درست می‌کنه، اگر اشتباه کرده باشی چی؟ اگر چیزی اون‌جا نباشه؟ زر آهی کشید و گفت: - اگر حق با من باشه چی؟ نوآ نزدیک‌تر شد، صدایش پایین‌تر آمد. - اگر حق با تو باشه اون‌وقت من شخصا همه چیز رو تا بالاترین سطح فراهم می‌کنم ولی با مدرک زر. یه عکس، یه صدا، یه اسمی که تو لیست تحت تعقیب باشه. هرچی، اما نه با ورود غیرقانونی. زر برای لحظه‌ای فقط به دکمه‌های آسانسور نگاه کرد. - امشب فقط از دور نگاه می‌کنم. نه ورود، نه دخالت، فقط نظارت. نوآ لحظه‌ای مکث کرد. - من نمی‌خوام فردا تو رو توی جلسه‌ی بازخواست ببینم یا بدتر؛ توی گزارش حادثه. @Nasim.M
    11 امتیاز
  25. #پارت پنج ساختمان آجری کهنه‌ای در خیابان چهل و سه جنوبی کوئینز بود. چهار طبقه با فونت قهوه‌ای روشن Clay & Bean رنگ‌های پریده و تابلویی روی سردرش. ظاهرش معمولی‌تر از چیزی بود که انتظار می‌رفت. زر و نوآ با دستور بررسی رسمی از سوی واحد قاچاق پلیس فدرال وارد شدند. همراهشان مامور محلی ناظری بود که طبق روال، اجازه نامه‌ی محدود بازرسی را در اختیار داشت. نوآ گفت: - گزارش دهنده یه کارگر خدماتی مردی به اسم امیلیو رویز اهل مکزیک اقامت موقت داره و برای شرکت نظافتی منطقه کار می‌کنه. هیچ سابقه‌ی تخلفی نداره، حتی سرعت غیر مجاز. سه سال که ساکن نیویورک. زر نگاهش را به داخل ساختمان دوخت. فضا خالی بود. سکوت بیش از حد، راه پله‌های تمیز شده. نه فقط تمیز بلکه برق انداخته شده بود. بوی مواد ضدعفونی کننده به وضوح در هوا پخش بود آن هم در ساعتی که معمولا نظافت انجام نمی‌شد. مامور گفت: - کارگر گفته شب‌ها، معمولا بین ده تا نیمه شب، افراد غریبه‌ای وارد وخارج میشن. البته از در پشتی، هیچ‌کدوم از مستاجرها هم اون‌ها رو نمی‌شناسن. زر پرسید: - دوربین مدار بسته؟ مامور سری تکان داد و گفت: - متاسفانه سیستم دوربین اینجا پنج ماه پیش از کار افتاده و دوربین کافه‌ی‌ طبقه‌ی هم‌کف هم فقط فضای داخلی رو پوشش میده ما دوربین‌های اطراف رو چک کردیم و هیچ‌کدوم به قسمت پشتی ساختمون اشراف نداشتن. زر به نوآ نگاه کرد، نوآ زیر لب گفت: - خیلی تمیز. در زیر زمین با کلیدی که مدیر ساختمان در اختیار مامور قرار داده بود باز شد. پله‌ها به سمت راهروی باریکی می‌رفتند که با لامپ‌های مهتابی روشن شده بود. همه چیز در جای خودش بود. کف تمیز، دیوار‌ها بدون لکه، حتی قفسه‌های خالی که معلوم بود اخیرا از محتویات خالی شدند و هیچ نشانی از زندگی. نوآ آرام گفت: - معلومه کسی خواسته همه چیز خیلی مرتب باشه. این‌جا یا واقعا هیچی نیست یا دقیقا همون‌جایی که باید باشیم. زر لطفا بررسی رو شروع کن. زر دستکش‌های لاتکس را پوشید و به آرامی شروع به بازرسی کرد. درز دیوار‌ها، کانال تهویه، پشت جعبه‌ی فیوزها. در امتداد دیواری که روی آن لکه‌ای از نم باقی مانده بود رد کفش دیده میشد، رد تازه‌ای که انگار فراموش شده بود. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - حس می‌کنم این‌جا یه لایه رویی باشه باید با حکم بازبینی کامل برگردیم. دفتر مدیر ناحیه‌ای عملیات ویژه در طبقه پنجم اداره‌ی پلیس فدرال نیویورک، پنجره‌ای بزرگ به سمت پل بروکلین داشت. ولی زر نگاهش به شیشه نبود؛ به پرونده‌ای بود که روبه روی مرد چاق کت و شلواری و عبوس پشت میز گذاشته شده بود. پرونده‌ای که برای او فقط یک گزارش ناتمام دیگر بود. مرد نگاهی به پوشه انداخت، ابرو بالا انداخت و گفت: - یه قهوه‌چی ناشناس، یه زن که شاید توهم زده، یه کارگر مهاجر که هیچ‌کس تاییدش نمی‌کنه، اینا دلایل خوبی برای ورود تمام عیار به یه ملک خصوصی نیستن مامور گریسون. زر سعی کرد لحنش آرام و حرفه‌ای بماند. - من گزارش کارگر ساده رو نمی‌گیرم قربان. اونجا بیش از حد تمیز، بوی شدید مواد شیمیایی غیر طبیعی هست و قفسه‌هایی که انگار چیزی ازشون تخلیه شده و از همه مهم تر؛ محل قبلا تو لیست مظنونین به قاچاق انسان ثبت شده بوده. مرد سرش را تکان داد و گفت: - خانم گریسون، من از شما سوالی دارم. وظیفه‌ی شما به‌عنوان نماینده‌ی اینترپل چیه؟ آیا شما مامور فدرال هستید؟ زر چیزی نگفت چون می‌دانست حق کاملا با اوست و جوابی برای گفتن ندارد. @Nasim.M
    11 امتیاز
  26. #پارت چهار زن درست قبل از سوار شدن سری به عقب برگردانده بود، نه به دوربین بلکه به چیزی در خیابان. انگار دنبال تایید بود؛ دنبال چشم دومی که بفهمد. این چیزی بود که در ذهن زر می‌گذشت. - کافه دوربین دیگه‌ای نداشت؟ تصویر از پشت بود نتونستم ببینم چه جوری اون رو نوشته. نوآ حرف زر را قطع کرد. - ببین من می‌فهمم حس می‌کنی چیز عجیبی اون‌جا بود، ولی الان با این داده‌ها نمی‌تونیم کاری بکنیم هنوز چیزی برای باز کردن پرونده نداریم حتی اگر هم داشتیم به واحد ما مربوط نمی‌شد زر. زر آهسته گفت: - می‌دونم. نوآ به صفحه نگاه کرد و گفت: - حالا این رو بذاریم کنار، تو تازه واردی این هم یه جور مهارت، ولی باید یاد بگیری کی دنبالش بری و کی ولش کنی. زر پوزخندی زد. - یعنی الان وقت ول کردن؟ - یعنی الان وقت صبر کردن. دو هفته گذشت. زر میان ده‌ها پرونده، بازجویی، جلسات خسته کننده و بوق‌های بی‌‌وقفه نیویورک سعی کرده بود همه چیز را در مورد آن زن از ذهنش بیرون کند. در دپارتمان پلیس فدرال نیویورک، زمان هیچ‌وقت برای ایستادن فرصت نمی‌یافت. پرونده‌ها یکی‌یکی روی میز زر آمدند و می‌رفتند. قاچاق کالا، گذرنامه‌های جعلی، تخلف‌های فرامرزی، بیشترشان خشک و بی‌جان و با فرمت‌های تکراری. صبح سه‌ شنبه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه اداره پلیس فدرال، واحد جرایم سازمان یافته، بخش پیگیری گزارشات مشکوک به قاچاق انسان و غیره. زر مشغول بازبینی گزارش گمرکی از بندر نیوآرک بود که صدای نوآ از پشت سرش آمد. - یه گزارش نچسب داریم که افتاده گردن ما فکر کنم بهتره یه نگاهی بهش بندازی. او پوشه‌ای نیمه رسمی در دست داشت نشان پلیس روی سربرگ با مهر خاکستری اینترپل دی سی دی ویژن(DC Division). - از بخش مهاجرت ارسال شده، یه کارگر خدمات ساختمانی توی یکی از آپارتمان‌های قدیمی کوئینز سه بار ادعا کرده که طی چند هفته اخیر رفت و آمدهای عجیبی رو توی زیرزمین اون‌جا دیده، میگه شب‌ها آدم‌هایی وارد و خارج میشن که ساکن اون‌جا نیستند، نور چراغ‌ها گاهی روشن و گاهی خاموش و بوی مواد شوینده قوی میاد. سه بار با پلیس محلی تماس داشته ولی اون‌ها چیزی پیدا نکردن، چون این ساختمان قبلا تو لیست تحت نظر برای مشکوک بودن به قاچاق انسان ثبت شده بوده ارجاع دادن به ما. زر پوشه را گرفت و نگاهی انداخت و چیزی در دلش تکان خورد. - گفتی اسم ساختمون چیه؟ نوآ لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت: - کافه‌ی طبقه هم‌کف حتما واست آشناست clay&bean همونی که اون زن رو اون‌جا دیدی. زر بی‌درنگ سرش را بالا آورد چشمانش دو هفته سرکوب شده را در یک لحظه بازیابی کردند چیزی ته دلش می‌دانست این داستان تمام نشده است بلکه شاید شروع این ماجرا باشد. با چشمانی کنجکاو و منتظر به نوآ نگاه کرد. - نمی‌خوام بگم ممکن بهم ربط داشته باشن ولی می‌خوای یه سر بریم؟ زر صفحه‌ی گزارش را بست، نه برای بی‌اهمیتی، بلکه برای تمرکز بیشتر. نوآ گفت: - فقط صبر کن تا مدارک رو وارد سیستم کنم. اجازه‌ی ورود رو بگیر تا بتونیم دقیق‌تر بررسی کنیم. زر با قدم‌هایی مطمئن و کنجکاو برای فهمیدن و ربط دادن این دو موضوع از جایش بلند شد، نمی‌دانست چیزی که اکنون حس می‌کند ترس است یا هیجان اما هرچه که بود زر به آن حس خوبی نداشت. چیزی شبیه گیر افتادن در وسط اقیانوس آرام بر روی تخته‌ای شکسته به جا مانده از یک قایق چوبی، همین اندازه بلاتکلیف و سردرگم. @Nasim.M
    11 امتیاز
  27. #پارت یک هوا گرفته بود، نه باران می‌بارید و نه آفتاب بود. آسمان خاکستری مثل ذهن زَر در ساعت پنج عصر یک روز طولانی. او تازه دو ماه بود که در اداره پلیس بین الملل استخدام شده بود بیشتر کارهایش اداری بود؛ پرونده خوانی، رمز گذاری، بررسی ایمیل‌های رسمی. هنوز هیچ عملیات هیجان انگیزی در کارنامه‌اش نبود و حقیقت این بود که از این وضعیت هم ناراضی نبود. امنیت در سکوت برای آدم‌هایی مثل زر دلنشین‌تر از درگیری با اسلحه‌ای در مشت بود. کیف لپ‌تاپ را روی دوشش انداخت، گوشی‌اش را چک کرد هندزفری‌ها را گذاشت و از در پشتی اداره بیرون رفت. عادت همیشگی‌اش این بود که در راه برگشت از آن کافه‌ی کوچک قهوه بگیرد. یک کافه با شیشه‌هایی پر از بخار، صندلی‌های فلزی سرد و باریستاهایی همیشه ساکت. وقتی وارد شد بوی تلخ قهوه و شیر داغ پیچیده بود. موزیکی پخش میشد که زَر نمی‌شناخت. نور زرد و گرم فضا را مثل یک پتوی نازک پوشانده بود. در صف ایستاد، جلوتر از او فقط یک زن بود. لباس ساده‌ای پوشیده بود، شالی افتاده روی شانه، صورتی رنگ پریده و نگاهی که هر لحظه از در عقب به پشت سر می‌دوید. زَر متوجه شد، ولی همیشه سعی می‌کرد فکر نکند. - تو پلیس میشی وقتی واقعا نیاز باشه، نه فقط وقتی شک داری. این جمله‌ای بود که مربی آموزش‌های مقدماتی بار‌ها تکرار کرده بود. زن برگشت، به زَر نگاه کرد و لبخندی محو زد. دستش لرزید وقتی لیوان قهوه‌اش را گرفت و گفت: - ببخشید می‌تونین قهوه‌ام رو حساب کنین؟ کیفم رو جا گذاشتم فقط همین یه بار. زَر جا خورد. نه از خواهش زن، از حالت چشم‌هایش. ولی باز هم تردید کرد؛ پیش از آن‌که جوابی بدهد، صدای مردی از پشت آمد. - عزیزم! گفتم منتظر بمون من بیام. ببخشید خانم، همسرم یکم حواس پرتی داره. مرد لبخند زد، زن را از بازو گرفت و آرام به سمت در هدایت کرد. زن چیزی نگفت، اما نگاهش برای لحظه‌ای روی زَر ماند، نه التماس بود نه خواهش فقط یک مکث و بعد رفتند. زر هنوز در صف ایستاده بود، همه چیز خیلی عادی بود حتی شاید بی‌معنا، تا وقتی که باریستا گفت: - قهوه‌ی اون خانم رو حساب نمی‌کنین؟ زَر نفسش رو بیرون داد، جلو رفت، کارت کشید، قهوه‌ی خودش و او را حساب کرد همه چیز تمام شده بود. چند دقیقه بعد وقتی لیوان قهوه را از پیشخوان برداشت نگاهش به بدنه‌ی مقوایی آن افتاد. جایی که بخار قهوه کمی کاغذ را مرطوب کرده بود. با خطی لرزان و سریع، فقط یک واژه نوشته شده بود: - کمک. زر لیوان را پایین آورد و دوباره نگاه کرد. کلمه با خطی بد اما واضح. انگار صدای زن هنوز در گوشش می‌پیچید. - فقط همین یه بار. زر روبه روی ایستگاه مترو ایستاده بود. باران نم‌نم می‌بارید. لیوان مقوایی قهوه در دستش گرم بود اما واژه‌ی کمک که با خودکار آبی کم‌رنگی رویش نوشته شده بود سرمای خاصی در تنش انداخت. حس کرد زیادی فکر می‌کند شاید قبلا نوشته شده بود شاید آن زن نمی‌خواست واقعا چیزی بگوید شاید واقعا همسرش بود. به خانه رسید. آپارتمان کوچکش در برانکس. محله‌ای معمولی با ساختمان‌های آجری و همسایه‌هایی که زیاد در کار هم دخالت نمی‌کردند. داخل که شد کتش را در‌آورد، کفش‌هایش را پرت کرد گوشه‌ی اتاق و لیوان قهوه را روی میز گذاشت اما چشمش هنوز به آن کلمه بود. نشست و بهش خیره شد. نفسش را آهسته بیرون داد ذهنش می‌گفت شاید فقط یک شوخی ساده باشد شاید چیزی از قبل نوشته شده بود شاید هم خیال. قهوه دیگر دل‌چسب نبود. با دست دیگرش گوشی‌اش را بیرون کشید و پیام داد. - نوآ، مزاحمت نیستم؟ فقط یه چیز کوچیک ذهنم رو درگیر کرده. چند دقیقه بعد پیام برگشت. - تو هیچ‌وقت بی‌دلیل مزاحم من نمیشی حرف بزن، گوش میدم. @Nasim.M
    11 امتیاز
  28. عنوان: زعم و یقین نویسنده: سایه مولوی ژانر: معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: یک راه بود و چند بی‌راهه و ذهنی درگیر خیالات واهی،حقایق پنهان و مشکلات زندگی. برای پایان دادن مشکلات قدم به مسیری سراسر اشتباه می‌گذارد و اسیر تاریکی‌ها می‌شود. حقیقت‌ کدام است؟! هویتش چیست؟! سلاح پر شده از گلوله‌های انتقام را سمت چه کسی باید نشانه رفت؟! صفحه نقد این رمان 👇
    11 امتیاز
  29. پارت ۱ صدای بلندگوی در تمام راهرو میپیچد؛ همه‌ی حواس ها به سمت صدا میرود. _عارفه ذاکری، بیا دفتر مدیر نفس های حبس شده آزاد میشود؛همه میترسیدند که اسم انها پیچ شود؛ و به ان اتاق که اسمش را، اتاق خانم هیولا، گذاشته بودند پا بگزارند! چشمان دبیر ادبیات روی من زوم شد، حتما با خودش میگفت:اینبار دیگه چیکار کرده. اما من کاری نکرده بودم، یعنی اگر بعضی، کار های ریز را فاکتور بگیرم، کار بزرگ نکرده بودم. همه کلاس در سکوت فرو رفته بود و نگاه ها کم و بیش روی من میچرخید. پوف کلافه ای کشیدم که دوباره صدای بلندگو بلند شد _دخترم عارفه ذاکری بیا دفتر مدیر زود صدای معاون مدرسه بود که با حرص داشت اسمم را میگفت، در کمال خونسردی از جایم بلند شدم، و رو به خانم زارع، دبیر ادبیات گفتم _خانم اجازه هست بریم؛ دارن اسم مارو صدا میزنند. خانم زارع با چشم های ریز شده سر تا پایم را نگاه کرد! _دوباره چیکار کردی ذاکری؟. سرم را پایین انداختم،خودم هم نمیدانستم دوباره چه شده که صدایم میزنند، _خودمم نمیدونم خانم، حالا اجازه هست برم؟ دوباره صدای بلندگو در تمام سالن پیچید، اما اینبار انگار صدا بلند تر بود،شاید هم پر حرص تر! _عارفه ذاکری تا یک دقیقه دیگه اتاق مدیر نباشی پروندت زیر بغلته ها اب دهانم را قورت دادم، بدتر از این نمیشد. خانم زارع سرش را تکان داد و گفت _اینبار فاتحت خوندس ذاکری، زود باش برو هنوز که خودشون نیومدند. تند تند سرم را تکان دادم و به طرف در اتاق رفتم،مقنعه چروک شده ام را با دست صاف کردم و موهای بیرون امده ام را داخلش چپاندم. از پله ها سرازیر شدم پایین. ۱ ۲ ۳ ۲۹ دقیقا سی تا پله تا طبقه پایین بود که من دوتا یکی طی کرده بودم، زیر پله ها اتاق ورزش بود.
    11 امتیاز
  30. 《پارت اول》 کوله پشتیم رو روی شونه‌ام تنظیم کردم و روبه بچه‌ها گفتم: - خب دیگه خوش گذشت، من میرم. مخالفت بچه‌ها بلند شد. - ای بابا جانا نیم ساعت دیگه هم بشین، هنوز داریم حرف می‌زنیم! به سمانه که این حرف رو زد، چشم دوختم. عاشق لپ های سفیدش بودم که از گرما گل انداخته بودن. - نیم ساعت دیگه هم بشینم، نیم ساعت دیگه هم میگی صبرکن، این نیم ساعت ها روی هم جمع میشن و در نهایت شب میشه. شایان با اون عینک هزار رنگش گفت: - بهتر، شب میشه میریم دست جمعی فرحزاد کلی صفا سیتی! کیارش هم مثل همیشه جنتلمن بازیش گل کرد. - همه مهمون من فرحزاد. سوت و دست بلند شد که شایان اعتراضش بلند شد. - نه دیگه نشد داداش، خودم ایده دادم خودم هم اجراش می‌کنم. آقایون و خانم های محترم همه امشب مهمون شایان. خنده ای به مسخره بازیشون کردم و گفتم: - امشب نمیشه واقعا حسش نیست خسته و کوفته از کوه بدون هیچ حمومی بریم فرحزاد؟ من نیستم واقعا! با این حرفم فکرکنم تازه بعضی ها یادشون افتاده باید برن لباس هاشون رو عوض کنن چون بقیه هم بلند شدن و عزم رفتن کردن. به افسون اشاره کردم که سریع جمع کنه تا بریم. کیارش با قد رشید و اون چهره خواستنیش نزدیکم شد. - چرا این جمعه ها عجیب می‌چسبه؟ یک نگاه بنداز، هیچکس دلش نمی‌خواد به خونه بره. با این حرفش غم دلم تازه شد. لبخند تلخی زدم و گفتم: - شاید کسی رو تو خونه داشته باشن، که این خوشی رو بهشون نمیده یا بلعکس ازشون می‌گیره، شاید هم کلا کسی رو ندارن تا خوشحالیشون رو با اون ها سهیم بشن. روی لب های کیارش هم لبخند محوی نشست. - شاید هم دلشون می‌خواد که یکی باشه تا... - بریم. با صدای افسون که نفس زنون نزدیکمون می‌شد، ادامه حرفش رو خورد. - مواظب خودت باش، قرار فرداشب یادت نره! لبخندم دندون نما شد. - وقتی قراره میزبان شایان بشه، امکان نداره یادمون بره. خنده ای کرد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. دستی به حالت خداحافظی روبه اکیپ تکون دادم و همراه افسون به سمت لکسوس سفید من رفتیم. - امروز عجیب خسته شدم! نیم نگاهی به دوست تنبلم انداختم. - کوه رو که جابه جا نکردی دختر، از کوه بالا رفتی فقط. چشم هاش رو که بسته بود با این حرفم باز کرد و طلبکار گفت: - همون هم سخته، به من فشار میاد اه تو هیچ وقت نفهمیدی من چقدر ظریفم. تک خنده ای کردم و گفتم: - تو ظریفی؟ الهی نانا النگوهات نشکنه! لبخندی زد و دوباره چشم هاش رو بست. - حیف پشت فرمونی و من هزار تا آرزو دارم وگرنه می‌دونستم چیکارت کنم. فشار پام رو روی پدال بیشتر کردم که مثل این وحشت زده ها گفت: - جانا غلط کردم بسه! خندیدم و سرعتم رو کم کردم. با خنده گفتم: - آخه ظریف، تو که ظرفیت نداری چرا تهدید می‌کنی؟! یکی زد پس گردنم و گفت: - حواست به رانندگیت باشه انقدر هم با من بحث نکن!
    11 امتیاز
  31. #پارت بیست و دو یک ثانیه سکوت و بعد لبخند زد. - بازی تموم شد. زر در حال خروح بود دست در جیب و سرش پایین. چهره‌ای کاملا معمولی اما ضربانی تند‌تر از همیشه. در لابی نوآ هم بعد از زر از نگهبان جدا شد نفس عمیقی کشید هیچ کس چیزی نفهمید و چند دقیقه بعد هر سه‌شان در ماشین نشسته بودند، جاشوا فلش را بالا گرفت. نوآ در حالی که سری تکان داد گفت: - امیدوارم این ارزش اون همه اضطراب رو داشته باشه. جاشوا با جدیت به نوآ و زر نگاه کرد. - چیزایی که ممکن توی این فلش باشه احتمالا همونیه که دنبالش میگردیم. زر نفس عمیقی کشید. - بریم جاش. نور کم‌رنگ چراغ مطالعه تنها منبع روشنایی اتاق بود. لپ‌تاپ روی میز قرار داشت و فلش مشکی رنگی که حالا درگاه یو‌اس‌بی را اشغال کرده بود. جاشوا پشت میز نشسته بود، چشمانش خشک و متمرکز روی صفحه. زر و نوآ روی مبل نشسته بودند، هر دو بی‌کلام. نوآ سیگار برگی از جیب درآورد. بوی سیگار، سکوت و تاریکی جو سنگینی که بر فضای خانه حاکم بود. تنها صدایی که شنیده میشد صدای ضربه‌های ممتد انگشتان جاشوا روی صفحه کلید بود. تایپ می‌کرد، سپس کلید اینتِر را زد، فولدرهایی ظاهر شدند، برخی با اسامی عمومی و برخی با برچسب‌هایی مثل انتقال کیو یک داخلی، مشتریان تایید شده، شبکه‌ی جنوبی منطقه امن، ل.م آرشیو خصوصی. نوآ از جایش بلند شد و به سمت جاشوا رفت، کمی به جلو خم شد. - اون آخری رو بازکن ل.م. جاشوا بی‌حرف وارد شد. داخل فولدر فایلی بود به نام خاورمیانه-کدها. زر هم که کنجکاو شده بود به آن‌ها پیوست. فایل اکسل باز شد. ردیف‌هایی از اطلاعات ظاهر شد. ستون‌ها شامل شماره حساب رمزگذاری شده، کشور مقصد، تاریخ انتقال، مقدار، نام مستعار گیرنده، توضیح فعالیت بود. نوآ اخمی کرد و گفت: - برو پایین‌تر. در ردیف صد و بیست و هفت اطلاعات متفاوتی ظاهر شد. مقصد: اسرائیل، مبلغ: چهار و نیم میلیون دلار آمریکا، نام مستعار: باراک.م. یادداشت: واحدهای ویژه لجستیکی –انسانی-تضمین شده. انتقال از اتحادیه اروپا از طریق ترکیه به اسرائیل. زر خیلی آرام زیر لب گفت: - باراک.م؟ جاشوا سریع جست‌و‌جو را شروع کرد. صفحه‌ای از داده‌های رمزگذاری شده بالا آمد اما گوشه‌ای از آن یک سند پی‌دی‌اف ضمیمه شده بود، سربرگ رسمی یک شرکت ساخت و ساز اروپایی، با مهر امنیتی محرمانه. پایین صفحه نام حقیقی نماینده‌ی منطقه‌ای پروژه مارکوس وائل، مدیر عملیات اروپایی گروه لیرون. نوآ لب‌ها را فشرد. - همین یارو خودشه. زر کمی عقب رفت، چشمانش از خشم برق می‌زد. - مارکوس فقط مدیر نیست، یه واسطه‌ست. پول‌ها رو از اروپا به اسرائیل می‌فرسته، ولی موضوع چیه؟ این واحد انسانی یعنی چی؟ @Nasim.M
    10 امتیاز
  32. #پارت هجده زر نفسش را حبس کرد. - خب میشه فهمید چی یا کی پشتشه؟ جاشوا با شوخ طبعی و جدیتی درهم گفت: - اگر به یه رستوران ایرانی دعوتم کنی شاید بتونم هویتشو هم پیداکنم، شاید حتی تاریخ تولد مادر بزرگشم واست گیر بیارم. نوآ به مکالمه پیوست. - شوخی نکن جاش. هر لحظه ممکن اونایی که پشت این شبکه‌اند بفهمن داریم چی‌کار می‌کنیم، اگر اون مرد توی کافه فقط برای انتقال مواد اون‌جا بوده پس داره برای یه‌ چیز خیلی بزرگ‌تر از خودش کار می‌کنه. جاشوا انگشتش را روی مانیتور گذاشت. - این آدرس مربوط به چندین تراکنش مشکوک، بعضی‌هاش مالزی و بعضی‌هاش هم ترکیه. نکته این‌جاست که زمان‌ها با ناپدید شدن چند دختر توی پرونده‌های ثبت نشده‌ی اینترپل و فدرال هم‌خوانی داره. زر گفت: - یعنی ما فقط نوک کوه یخ رو دیدیم. جاشوا سری تکان داد. - و هرچی پایین‌تر میریم ضخیم‌تر و تاریک‌تر میشه. نوآ چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت: - ما به یه برنامه نیاز داریم، هم برای محافظت از ریکاردو هم برای این‌که بفهمیم کی پول رو گرفته و کیا درگیرن. زر تو با من میای تا بریم سراغ یکی از مامورای واحد مالی دیجیتال، جاش تو رو می‌خوام روی اون آدرس کار کنی سعی کن ببینی آخرین گیرنده‌ی پول کی بوده و اگر تونستی لوکیشن سرور رو ردگیری کن. جاشوا لبخند زد. - وقتشه دوباره به تاریکی خوش آمد بگیم. زر کتش را پوشید و نگاه سریعی به صفحه انداخت. صدایی در ذهنش گفت: - همه چیز از اون پیام ناشناس شروع شد، حالا دیگه باید بفهمم کی پشت اون دوربین بوده. ساختمان پلیس فدرال، راهروی طبقه‌ی چهارم. نور سفید مهتابی، کف سنگی و سکوتی که فقط با صدای پاشنه‌های پوتین‌های زر و قدم‌های سنگین نوآ شکسته میشد. حرف زیادی برای گفتن نبود، جلسه با مامور مالی دیجیتال نه تنها بی‌فایده بود بلکه پر از تناقض و طفره رفتن بود. زر در حالی که موبایلش را بیرون آورد گفت: - این مرد یه‌ چیزی رو پنهون می‌کرد توام حسش کردی؟ نوآ سری تکان داد. - داشت مسیر بحث رو عوض می‌کرد وقتی گفت چیزی ثبت نشده یعنی یا فقط خودش درگیره یا داره برای کسی وقت می‌خره و این‌جوری که به نظر می‌رسه داستان بزرگ‌تر از این حرفاست. زر آهی کشید. تماس برقرار شد و لحظه‌ای بعد صدای جاشوا درگوشی پیچید. - دفتر خدمات غیر‌ مجاز و نیمه قانونی جاشوا بفرمایید. زر بی‌حوصله گفت: - واحد مالی همکاری نکرد داشت یه چیزی رو خیلی واضح پنهان می‌کرد. نوآ به گوشی نزدیک شد و گفت: - مراقب باش جاش، حس من میگه اطلاعات به‌ درد بخوری توی اون سرور هست. صدای جاشوا لحظه‌ای ساکت شد و بعد ادامه داد. - خوشحال میشین اگر بدونین من دقیقا الان توی اون بخش به‌ درد بخور از اون سرورم و چیزای جالبی برای دیدن هست. انگشت‌های جاشوا با سرعتی برق‌آسا روی کیبورد می‌دویدند. صفحه‌ی مانیتور پر از کدهای رمزنگاری شده بود، فایل تازه‌ای با عنوانی غیر آشکار به نام لیست مشتریان خصوصی رؤیت شد. - بیا ببینیم کی این‌جاست. رمزگذاری سطح سه کاری نبود که کسی با ابزار ساده از پسش بر بیاید اما جاشوا ابزار ساده نداشت و محدودیت هم برای او معنی نداشت. در سمت چپ صفحه نوار بارگذاری آهسته اما ثابت بالا می‌رفت. رمزگشایی بیست و هفت درصد. جاشوا زیر لب گفت: - فقط تا قبل این‌که سیستم متوجه بشه این‌جا چخبره. هشدار نرم افزاری. اخطار روی صفحه پدیدار شد، فعالیت مشکوک شناسایی شد در حال فعالسازی هشدارهای شبکه. او چشم‌هایش را باریک کرد و دستی به ته ریشش کشید. - خب، مسابقه شروع شد. @Nasim.M
    10 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...