رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. سارابـهار

    سارابـهار

    کاربر فعال


    • امتیاز

      57

    • تعداد ارسال ها

      88


  2. اتاقی از آن من

    اتاقی از آن من

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      56

    • تعداد ارسال ها

      30


  3. Khakestar

    Khakestar

    مدیر ارشد


    • امتیاز

      55

    • تعداد ارسال ها

      219


  4. Kahkeshan

    Kahkeshan

    ویراستار


    • امتیاز

      51

    • تعداد ارسال ها

      222


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 03/27/2025 در همه بخش ها

  1. عنوان: دیگر جوان نمی‌شوم ژانر: تراژدی نویسنده: اهورا تابش مقدمه: در راستای خیابان در کنار صندوق پست غم‌نامه‌ای را از پرندگان سراغ می‌گیرم؛ در این سرزمین حتی پرندگان غمگین هستند، گویی باید منتظر آمدن معجزه‌ای باشیم.... اما انتظار معجزه را بعید می‌دانم! پرندگان همه خیس‌اند و گفتگویی از پریدن نیست. گویی جوانی‌ام در حال گذر است، چیزی از آن نمی‌فهمم هنوز هم‌منتظر معجزه‌ای هستم. می‌دانم دیگر جوان نمی‌شم اما بازهم منتظر معجزه‌ای می‌مانم
    6 امتیاز
  2. درود و وقت بخیر نویسنده گرامی چنانچه انجمن نودهشتیا را برای مصاحبه دادن انتخاب نموده‌اید از شما متشکریم، لطفا به تمامی سوالات زیر پاسخ بدهید. ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! از ۱۸ سالگی نوشتن رو شروع کردم و اولین رمانم "مرداب" بود. ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! توی سبک‌های مختلفی می‌نویسم، ولی اگه بخوام صادق باشم، تخیلی و فانتزی رو یه جور خاص دوست دارم. یه حس عجیبی به این سبک دارم و بیشتر داستانام توی همین فضا شکل می‌گیرن. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! هدفم اینه که یه نویسنده بزرگ بشم. نوشتن برام یه آرامش عجیب میاره، یه چیزی که توی هیچ کار دیگه‌ای نیست. ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! چون درونگرام، نوشتن شده راهی که بتونم احساساتمو بیان کنم. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. از کتابایی که نوشتم، می‌تونم به "گرگ تبعیدی"، "چرخ دنده‌ی تقدیر"، "الهه‌ی حب و القب"، "مرداب"، "پیوند خاص هفت آسمان"، "برای ادامه زندگی‌ام نور باش"، "عشق در لحظه‌های بارانی"، "سایه‌ی سنگین" و "داستان زحمت پشت هر پول" اشاره کنم. ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! سبک مورد علاقه‌م تخیلی و فانتزیه، دنیایی که توش هیچ محدودیتی نیست. ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! با نوشتن رشد کردم و بازخوردهایی که گرفتم رو با دل و جون پذیرفتم. نظرات و نقدا خیلی کمکم کردن که بهتر بشم. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! نوشتن توی وجودمه، نمیتونم حتی یه لحظه هم کنارش بذارم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! چیزی که از نوشتن می‌گیرم، یه آرامش ناب و بی‌نظیره. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟! هیچ‌وقت از نقدا ناراحت نشید، چون همونا باعث رشدتون می‌شن. بنویسید، انقدر که قلم خودتون رو پیدا کنید. از اشتباه کردن نترسید، چون دارید مسیر درستو می‌رید. با تشکر از نویسنده: @الناز سلمانی
    6 امتیاز
  3. *درود و وقت بخیر بر شما نویسندگان گرامی انجمن نودهشتیا* چنانچه درخواست مصاحبه با انجمن را دارید زیر همین تاپیک اعلام‌ کنید؛ بعد از درخواست شما ما حتما رسیدگی خواهیم کرد. با تشکر از نویسندگان گرامی
    5 امتیاز
  4. رمان: ورتکس نویسنده: kahkeshan ژانر: جنایی، تریلر، معمایی خلاصه: در دنیایی که هر حرکت زیر نظر است و هیچ چیزی بی‌گناه نیست، قدرت تنها در دستان کسانی است که قادر به بازی با آتش باشند. وقتی خ*یانت از دل اعتماد زاده می‌شود، تنها چیزی که باقی می‌ماند، انتقام است. در این بازی بی‌پایان، هیچ‌ک.س امن نیست، حتی آنانی که خود را قدرتمندترین می‌پندارند. پ. ن: اسم ورتکس در معنای علمی، به دستگاه آزمایشگاهی مربوط می‌شود، اما در اصل، این کلمه در زبان انگلیسی به معنای گرداب یا چرخش پرقدرت است.
    4 امتیاز
  5. وجود خویش را به عیش می‌گیرم؛ در این خانه‌ها، اتاق‌ها که آکنده از عطر و طاقچه است، نفس می‌کشم و این رایحه را به خوش می‌پندارم. این رایحه‌ها مرا گیج خواهند کرد و لیک دیگر نخواهم گذشت. دیگر هیچ اثری، اتاقی آکنده از عطر و طاقچه نیست. دیگر بویی به مشامم نمی‌رسد، اینک می‌پراکنم خویش را که در من احساس سرخوشی از دیدار آفتاب سر بر می‌آورد.
    4 امتیاز
  6. اکنون برفراز چین و چروک‌های پیشانی‌‌ام، سپید می‌شود موی جوانی که دیگر در من جان باخته است. امروز دیگر چندان سویی ندارد چشمانم؛ دیگر حتی سهمی از بوسه بر لبانم جاری نیست، مگر آنکه مرا دوست بداری.
    4 امتیاز
  7. ۱: نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! نویسندگی رو حدوداً از سال ۱۳۹۸ شروع کردم و دو سال هست که حرفه‌ای کار می‌کنم. ۲: ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! ژانرهای انتخابی من معمولاً عاشقانه، اجتماعی و معمایی هست و بیشتر به ژانر تراژدی علاقه دارم زبان نوسته‌های من همیشه ادبی بوده چون خودم این سبک رو بیشتر دوست دارم و حس می‌کنم که این نوع نوشتن زیباتر هست. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! هدفم از نویسندگی انتشار آثار خوب و فاخر برای جوانان و نوجوانان هست تا به خوندن آثاری که مناسب سن و یا عرف جامعه‌ی ما نیست رو نیارن. ۴:چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! من آدم به شدت خیال پردازی هستم و همیشه حتی از همون کودکی در سرم پر از فکر و داستان بود و پس از خوندن چند رمان و داستان تصمیم گرفتم که من هم شروع به نوشتن بکنم. ۵:اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. آثار منتشر شده از من رمان جبر و اجبار، زخم ناسور و دلنوشته‌ی موعود منجی هست. ۶:ترجیحا چه سبک رمان‌هایی می‌خوانید؟! برای بهتر شدن در زمینه نویسندگی تقریباً همه جور ژانر رمانی رو می‌خونم اما ژانر مورد علاقه‌ام بیشتر عاشقانه، اجتماعی و معمایی هست. ۷:چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟!همینطور که گفتم من از سال ۹۸ نویسندگی رو شروع کردم و حدود سه یا چهار سال طول کشید تا قوانین نوشتاری و سبک‌های ایده‌آل رمان‌ها رو یاد گرفتم. ۸:آیا تا حالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! گاهی پیش اومده که خسته و ناامید شدم و حتی چند رمان رو نیمه کاره رها کردم، اما هیچ‌وقت به این فکر نکردم که کاملاً از نوشتن دست بردارم چون نویسندگی کاریه که با علاقه دنبالش می‌کنم و هیچ‌وقت ازش خسته نمیشم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! نویسندگی رو انتخاب کردم چون با روحیه‌ی حساس و خیال‌پردازم جور بود و فهمیدم که نوشتن بهم کمک می‌کنه تا افکار منظم‌تر و حال بهتری داشته باشم. ۱۰:پیشنهاد و یا صحبتی با نویسندگان نو قلم دارید؟! من به نویسنده‌های نو قلم توصیه می‌کنم که مطالعه رو فراموش نکند. یه نویسنده هر چقدر هم که حرفه‌ای بشه باز هم چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داره و مطالعه و خوندن رمان‌ها و داستان‌هایی با ژانرهای متفاوت باعث میشه که ما روز به روز چیزهای بهتر و بیشتری رو یاد بگیریم. نویسنده گرامی: @سایه مولوی
    4 امتیاز
  8. خصوصی زده شد خصوصی زده شد خصوصی زده شد
    4 امتیاز
  9. سلام وقتتون بخیر رها احمدی هستم متولد ۱۳۷۹ ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! من نویسندگی رو تقریبا از سال ۱۴۰۲ شروع کردم ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! ژانر رمانم بیشتر طنزه و یکم چاشنی عاشقانه هم داره. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! دوست دارم یه دنیایی خلق کنم که سختی و بد شانسی و غصه نداشته باشه یا خیلی کم داشته باشه و زندگی ای به شخصیت های قصه ام بدم که تو دنیای واقعی نتونستند داشته باشند . دنیایی که بتونند اونجا زنده باشند و زندگی کنند. ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟!من یه عزیزی رو از دست دادم و خیلی براش ناراحت بودم چون زندگیش پر از رنج و سختی و غصه و بد شانسی بود. اون پر از شور زندگی و جوونی و آرزوهای قشنگ بود. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با نوشتن این رمان بهش یه زندگی تو یه دنیای قشنگ بدم. جایی که بتونم تو نوشته هام زنده و خوشحال نگهش دارم. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. هنوز اثری منتشر نکردم، در حال پارت‌گذاری هستم. ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! کلا زیاد رمان خوندم ولی بیشتر رمان های عاشقانه و طنز و کلکلی میخونم . ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! همچنان در حال آموزش و یاد گیری هستم. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! بله . پیش اومده که گاهی نا امید شدم اما جا نزدم و ادامه دادم چون دلم نمیخواد این قصه ی قشنگ رو ناتمام رها کنم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! برای خلق دنیایی قشنگ و جدید و زندگی بخشیدن به عزیزانی که فقط یادشون برام مونده.نویسندگی رو شروع کردم. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟! من خودم نو قلم حساب میشم اما اگه بخوام یه توصیه ی دوستانه به بقیه بکنم اینه که از معجزه ی نوشتن غافل نشین . خیلی آرام بخش و تسکین دهنده است. و شاید بتونه رنگ جدیدی به زندگی شما و بقیه ببخشه. نویسنده گرامی: @raha
    3 امتیاز
  10. قرار گذاشته بودم بر خودم که دیگر این یک بهتر از قبلی شود، اما دیگر فرصتی نیست تا این را ثابت کند. سال‌های اندکی گذشت و سال‌های اندکی مانده است. سلانه‌سلانه پیش می‌روم، دیگر نفس‌هایم به شمار افتاده است؛ گویی دیگر راهی جز ساعت‌ها تنهایی نمانده است تا به چیزی شکل‌دهی. چیزی که جز رهاسازی و آزادی قدرت نیست.‌.. . تا به آشوب سیاقی دهی... !
    3 امتیاز
  11. قدم‌های خشن باران را به چشم خود می‌بینم، دیگر چتر بالای سرم گذشت نمی‌کند؛ چکه می‌کند! «خشت نرم وجودم آوار می‌شود.» ای کاش باد این، سوی چشمانم را با خود ببلعد، روزی جان خود را از قفس تَن‌ها، سرد بیرون خواهم کشید و «به بلندای رشته‌کوه دلتنگی‌هایم اوج خواهم گرفت. » و خواهم ماند... . خواهم گذشت... . تا عمری ابدی!
    3 امتیاز
  12. در این دقایق تنهایی ذهنم قدم زدن در آفتاب را، گذشتن از پرچین‌های عسلی را دل‌انگیز می‌دانم‌. صدای نرم قدم‌هایم هم‌چون باد ملایمی در چمن‌زار می‌پیچد، با این حال من، «برای همیشه در مرمر خاکستری» به خواب خواهم رفت.
    3 امتیاز
  13. « اینک شمایان، جماعتی با چهره‌های مغرور و چشمانی شرربار!» که بر زندگی خود سرخوش می‌دهید به خانه‌هایتان بازگردید و همچنان سرخوش بمانید. آه و هیهات که هرگز نخواهید یافت جهنمی را! که جوانی و لبخند رهسپارش شوند.
    3 امتیاز
  14. خودم را هم‌چون سرباز بی‌گناهی می‌پندارم «که در شادمانی عریان‌اش به زندگی نیشخند می‌زد.»در انزوای تاریک خود به خوابی ژرف و عمیق فرو می‌روم که سحرگاهان با سوت چکاوکان زنده خواهم گشت.گویی بر تن گلوله‌ای شلیک خواهند کرد و به تمناهای من جرعه‌ای سر بر نخواهند گشت تا رهایی شوم.و حال دیگر نخواهم ساخت خود را مثل قبل و دیگرکسی از من سخن نخواهد گفت.
    3 امتیاز
  15. «سلام و خسته نباشید خدمت کادر انجمن نودهشتیا» ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! «از وقتی بچه بودم ذهن خلاقی داشتم و این باعث شد در 14 سالگی با این‌که هیچ چیزی از نویسندگی نمی‌دونستم، چندتا داستان کوتاه و رمان بنویسم. اون‌ها رو هیچ‌وقت منتشر نکردم؛ ولی 19 سالم بود که یه رمان دیگه نوشتم و با اتمامش به خودم گفتم بریم بعدی! و رمان دومم رو شروع کردم و در 22 سالگی به صورت جدی وارد حرفه نویسندگی شدم.» ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! «استعداد قلم بنده، ژانر فانتزیه، گرچه دوستانی که آثارم رو می‌خونن معتقدن در طنز و معمایی هم استعداد دارم. درکل علاقه‌مندم در ژانرهای فانتزی و روانشناختی بیشتر کار کنم.» ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! «درحال حاضر 3 هدف دارم برای نوشتن؛ اول اینکه هرچی نوشته نشده رو بنویسم. دوم اینکه هرچی می‌خوام بخونم و پیدا نمیشه رو خودم بنویسم. و در آخر اینکه شاید روزی نوشته‌هام تحولی در افکار و دیدگاه کسی ایجاد کنه.» ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! «در برهه‌ای از زندگیم به این نتیجه رسیدم که چی بهتر از نوشتن و به تحریر درآوردن دنیای پرقدرت خیال؟ و دست به قلم بردم!» ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. «بنده اثر منتشر شده‌ای ندارم و همشون درحال تایپ هستن؛ رمان‌های اِل تایلر، دروازه لورال، دریچه وهمِ ماهوا، قلمروی درندگان و... .» ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! «بنده از تمامی سبک‌هایی که نوشته شدن، بیش از 2000 رمان‌ از برترین آثار جهان در تمامی سبک و ژانرها مطالعه کردم؛ ولی علاقه‌ام بیشتر به مطالعه کتاب‌های معمایی و رازآلوده که چاشنی تریلر داشته باشن.» ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! «خیلی، خیلی بیشتر از خیلی و هنوز هم چیزی نیاموختم و نو قلم و نیمچه نویسنده‌ام» ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! «هیچ‌وقت؛ هیچ دلیلی وجود نداره که از نوشتن دست بکشم.» ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! «راهِ خوبی برای آرامش دادن به ذهنم بود» ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟ «مطالعه کنید، مطالعه کنید، مطالعه کنید! و جا نزنید حتی اگه سال‌ها طول کشید و نقد‌ها بیشتر از تشویق‌ها بودند، باز هم جا نزنید، مطمئن باشین شما می‌تونین.» با تشکر از انجمن نودهشتیا♡ نویسنده گرامی: @S.NAJM
    3 امتیاز
  16. روح و روانم را فرا می‌خوانم و پراکنده‌اش می‌سازم؛ می‌خوانم بر خود سرود خویشتن را و می‌پراکنمش؛ و به تماشای همتای نی علفی در علف‌های تابستان شتابان می‌روم. امید با من است تا مرگ هنگام از آن دست نخواهم کشید.
    3 امتیاز
  17. مطالعه رمان درحال تایپ زعم و یقین نوشته سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا 29 مارس 2025 17:31 رمان های عاشقانه, رمان های اجتماعی, رمان های معمایی خلاصه کتاب عنوان: زعم و یقین نویسنده: سایه مولوی ژانر: معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه رمان زعم و یقین: یک راه بود و چند بی‌راهه و ذهنی درگیر خیالات واهی،حقایق پنهان و مشکلات زندگی. برای پایان دادن مشکلات قدم به مسیری سراسر اشتباه می‌گذارد و اسیر تاریکی‌ها می‌شود. حقیقت‌ کدام است؟! هویتش چیست؟! سلاح پر شده از گلوله‌های انتقام را سمت چه کسی باید نشانه رفت؟! نویسنده: @سایه مولوی https://98ia.net/?p=144
    3 امتیاز
  18. ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! سلام وقت بخیر. من از ده سالگی هر وقت دلم می‌گرفت سعی می کنم بنویسم و از دوران مدرسه داستان های کوتاه زیادی نوشتم که دو تا از این داستان ها در سطح منطقه برگزیده شدن. میشه گفت که از سال ۸۸ می‌نویسم. اما نوشتن رمان رو از ۱۵ سالگی شروع کردم. ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! بین ژانرها عاشق سبک عاشقانه و درام و اجتماعی هستم و رمان هایی هم که تا الان نوشتم تو این ژانره. زبان نوشته هامم اصولا عامیانه است چون حس میکنم مخاطب خیلی واقعی تر از زبان ادبی باهاش ارتباط برقرار می‌کنه. ۳: هدف شما از نویسندگی چیست؟! هدفم از نویسندگی اینه که بقیه هم از داستان های توی ذهن من آشنا بشن و بخونن. همیشه از زندگی های دوستان و اطرافیان و یا حتی با یه اتفاق خیلی ساده یه جرقه تو ذهنم زده میشه و به صورت ناخودآگاه تا ته اون قصه رو میتونم بداهه تو مغزم بنویسم. ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! چیزی که باعث شد شروع به نوشتن بکنم اینه که راستش وقتایی که از صمیم قلبم ناراحتم و کسی نیست که بتونم باهاش درد و دل کنم اونا رو می‌نویسم و اینجوری دلم آروم میشه. ۵: اسم آثار منتشر شدا از شمارا نام ببرید. من جدیدا با این سایت آشنا شدم و تا الان دو تا رمان در این سایت نوشتم که فکر میکنم داستان جزیره در حال انتشاره و رمان همسایه‌ی من در حال ویرایشه. دوتا رمان دیگه هم دارم که به زودی بارگزاری میکنم. ۶:ترجیحا چه سبک رمان‌هایی را می‌خوانید؟! من ترجیحمم مثل ژانری که انتخاب کردم رمان های عاشقانه ایه که پایان باز نداشته باشن و با نتیجه های مشخص شده به پایان برسن. ۷:چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! امسال که به صورت جدی نوشتن تو سایت رو شروع کردم یسری از کلیپ های آموزشی در ارتباط با ویراستاری متن و خصوصا توضیح موقعیت در رمان رو یاد گرفتم. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! هیچوقت هم نشده که جا بزنم و همون‌طور که گفتم نوشتن همیشه دلم رو آروم کرده و بهم آرامش میده. ۹: چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! نویسندگی رو انتخاب کردم چون بنظرم راه رسیدن به خواسته ها از طریق نوشتن صورت میگیره. باعث میشه تخیل یا آرزوی ذهنی خودت رو قوی کنی و تصویرشو به صورت جدی مثل یه فیلم تو ذهنت بسازی و اون رو بارها مرور کنی و شادی درونی رو مثل واقعیت تجربه کنی. این بنظرم قشنگترین چیز تو زندگیه و باعث شده به نویسندگی علاقمند بشم. ۱۰:پیشنهاد و یا صحبتی با نویسندگان نو قلم دارید؟ من خودم درسته می‌نویسم اما هنوز هم چیزای زیادی هست که باید یاد بگیرم و راستشو بخواین تنها پیشنهادی که میتونم دوستای نو قلم بدم اینه که فقط بنویسین، حتی اگه یه کلمه اومد تو ذهنتون بنویسین و نزارین تو دلتون بمونه. سعی کنین تو ذهنتون اون کلمه رو باز کنین و بهش شاخ و برگ بدین. تصورش کنین و با نوشته هاتون زندگی کنین. حتی اگه متنتون مورد انتقاد واقع شد اما تسلیم نشید و نصفه و نیمه رها نکنین. مطمئن باشین که یه روز به جایی می‌رسین که حقتونه. نویسنده گرامی: @QAZAL
    3 امتیاز
  19. 3 امتیاز
  20. نام رمان: مانتیکور نویسنده: نسترن اکبریان ژانر: عاشقانه، جنایی خلاصه رمان: شب، تاریک‌تر از همیشه بود. آفاق، در مسیر خانه، بی‌آنکه بداند، پا به صحنه‌ای گذاشت که نباید می‌دید. صدای خفه‌ی التماس‌ها، انعکاس چاقو در نور کم‌جان خیابان، و چیزی که روی زمین افتاد... زبان بیرون کشیده شده ی قربانی. انگار عدالت، این بار با دندان‌های کسی اجرا می‌شد که قانون را دیگر باور نداشت. اما آفاق اشتباه بزرگی کرد—او آنجا بود. او دید. و حالا، چشم‌هایی از سایه‌ها او را می‌پاییدند و صدایی در وحشتش طنین انداخت: - چشمات شاهد چیزی شد که تپش قلبتو میگیره... مردخوار یا مانتیکور موجودی خیالی در افسانه های ایران باستان است با اندازه ای بین شیر و اسب . بدنی مانند شیر ، دمی مانند عقرب و در بعضی منابع بالهایی خفاش.
    3 امتیاز
  21. همه چیز مثل همیشه بود، یه روز عادی، یه مدرسه‌ی خسته‌کننده و یه امتحانِ خون‌ به‌ جگر... سحر که همیشه بعد از رفتن معلم غر می‌زد، این بارم شروع کرد: ـ فردا خاک از کجا بیاریم حالا؟ خاک باغچه یه چیزی! بی‌حوصله گفتم: ـ پیدا کردی برای منم بیار. از کلاس زدیم بیرون. سحر از جیبش دو تا لقمه‌ی غازی درآورد و یکی‌شو گرفت سمتم. ـ بیا. لقمه رو گرفتم، تشکر کردم. خوش به حالش! مادرش همیشه به فکر خوراکشه... لبخند زدم و شروع کردم به شنگول‌بازی. ـ سحر بگو چی شد؟ با دهن پر گفت: ـ چی شد؟ چشمک زدم: ـ یه مردی منو رسوند اینجا. چقدر ماشینش بوی عطر می‌داد! چشماش برق زد: ـ خب؟ پوکر گفتم: ـ هیچی دیگه، منو رسوند، رفت. مثل پشمک وا رفت، نگاهش خنده‌دار شده بود. زدم روی شونه‌اش و خندیدم. ـ انتظار چی داشتی؟ ـ هیچی... نشستم روی زمین و به دیوار تکیه دادم. مقنعه‌مو درست کردم و گفتم: ـ حال برادرت خوبه؟ بغض کرد: ـ نه، پاهاش خیلی درد داره. ـ خوب می‌شه، نگران نباش سحر، شکستگی بد خوب می‌شه. ـ مامانم هم همینو گفت... راستی، چرا نمیای خونه‌ی ما؟ هر سری دعوتت می‌کنم، نمیای! به دروغ گفتم: ـ میام، مامانمو راضی کنم، میام. اون خیلی روم حساسه. ناراحت لب زد: ـ باشه... زنگ خورد. از جا بلند شدیم. فارسی داشتیم، املا... و من هیچی نخونده بودم! آه کشیدم و لب زدم: ـ من هیچی نخوندم. ـ بهت می‌گم، من خوندم، برادرم یادم داده. سر تکون دادم. با هم رفتیم تو کلاس. ساجده مثل همیشه روی میز معلم ضرب گرفته بود و سر و صدا می‌کرد. همیشه اسمش تو "بدها" بود. نگاهم رفت سمت تخته. پر از خط‌خطی و نقاشی‌های عجیب‌غریب بود. رفتم میز سوم، کنار سحر نشستم. معلم تا اومد، کیفش رو هنوز نذاشته، چند تا اسم خوند و جابه‌جایی‌ها شروع شد. نگاه کردم به سحر که همون موقع اسم منو خوند: ـ شافعی، جاتو با کریمی عوض کن. پوفی کشیدم و جامو عوض کردم. اخمام تو هم رفت. کنار محمدی نشسته بودم، مغرورترین دختر کلاس. همیشه از همه بدش می‌اومد، فکر می‌کرد بقیه بوی بد می‌دن و کسی در حدش نیست. خب، خانواده‌اش پولدار بودن... وقتی همه سر جای معین شده نشستن، خانم شروع کرد به املا گفتن. وسط نوشتن، شکمم غرغر کرد. محمدی یه "ایش" گفت و با اکراه پشتشو بهم کرد. مبصر کلاس برگه‌ها رو جمع کرد و برد.
    3 امتیاز
  22. اثر: ابتلا نویسنده: کهکشان ژانر: اجتماعی خلاصه: در شهری که سکوت، قانون نانوشته‌ی دیوارهاست، زنان در سکوت گام برمی‌دارند، بی‌آنکه صدای پاهایشان به گوش برسد. حقیقت در بند باورهای کهنه اسیر است و لب‌هایی که باید سخن بگویند، در هراس خاموشی فرو رفته‌اند. گاهی نوری در دل تاریکی جرقه می‌زند، اما بادهای کهن سال‌هاست که به خاموش کردن هر شعله‌ای خو گرفته‌اند.
    2 امتیاز
  23. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
    2 امتیاز
  24. به نام خدا نام داستان: موش قرون وسطی داستانی درباره نقش کوچک‌ترین موجودات در تغییر بزرگ‌ترین سرنوشت‌ها ژانر: درام-تاریخی، اجتماعی-انتقادی، فلسفی خلاصه: در روستای کوچک ناجنز، پسر جوانی به نام کریستوف در جهانی پر از تضاد رشد می‌کند؛ جهانی که کلیسا با وعده های بهشت، سکه های مردم را می‌رباید و پدرش الکساندر، مردی که به انسانیت بیش از دینِ تحریف شده باور دارد، در سکوت به مبارزه با فساد برمی‌خیزد. الکساندر، اما، به جرمِ عشق ورزیدن به حقیقت، سرنوشتی تراژیک پیدا می‌کند و کریستوف را در آغوش کلیسایی تنها می‌گذارد که ادعای نجات روح انسانها را دارد... سال‌ها بعد، کریستوف در دلِ نظامی مذهبی پرورش می‌یابد که بیماری، فقر، و ترس را به نام خدا توجیه می‌کند. اما رازهای پدر، خاطراتِ مهربانی هایش، و دیدار با مردی مسلمان در واتیکان، چشمان او را به حقیقتی بزرگتر می‌گشاید: «خداوند در قلب هاست، نه در دیوارهای کلیساها». حالا کریستوف باید انتخاب کند؛ آیا تسلیمِ تاریکی می‌شود یا راهی را ادامه می‌دهد که پدرش با خون خود نشانه گذاری کرده است؟ این داستان، روایتی تکان دهنده از نبردِ همیشگیِ انسانیت با قدرت، فریب، و تعصب است. داستانی که با مرگ‌ها آغاز می‌شود، با شهامت زنده می‌ماند، و با امیدی پایان می‌یابد که هرگز نمی‌میرد... خواندن این اثر را به هیچکس توصیه نمی‌کنیم مگر آنکه بخواهید دنیایی را ببینید که در آن، حتی یک موش کوچک هم می‌تواند نمادِ انقلابی بزرگ باشد.
    2 امتیاز
  25. فصل پنجم: آزمایش کریستوف در آستانه بیست سالگی، کریستوف به نماد امید برای روستاییان تبدیل شده بود. شب‌ها در گوشه تاریک کلیسا، جوانانی که از ظلم کشیشان به ستوه آمده بودند، دور او جمع می‌شدند و او با زمزمه جملاتی از پدر، جرقه‌های شجاعت را در چشمانشان روشن می‌کرد. برادر ماتئوس که مدت‌ها ردای سیاهش را بر دوش ترس‌هایش می‌کشید، از پنجره اتاقک زیر شیروانی شاهد این صحنه بود. دستان لرزانش را به صلیب روی سینه فشرد و زمزمه کرد: «این آتش را باید خاموش کرد... پیش از آنکه همه چیز را بسوزاند.» فردای آن شب، هنگامی که کریستوف مشغول تقسیم نان‌های دزدیده شده از انبار کلیسا میان کودکان گرسنه بود، سایه بلند برادر ماتئوس بر دیوار افتاد. صدایش را چنان نرم کرد که گویی مارمولکی بر سنگ می‌خزد: «دستور از واتیکان رسیده... تو را به کلبه ارواح در قلب جنگل سیاه می‌فرستند. می‌گویند باید در تاریکی با شیطان روبرو شوی... یا نابود گردی.» کریستوف بی آنکه سرش را برگرداند، پاسخ داد: «شیطان را سال‌هاست که هر صبح در آینه‌های طلایی‌تان می‌بینم.» کلبه، پیکره‌ای فرسوده بود که گویی جنگل قرن‌هاست آن را در چنگال ریشه‌هایش خرد می‌کند. دیوارهای موریانه‌زده، سقفی شکسته و پنجره‌هایی شبیه چشمان هیولا. با نخستین گام‌های کریستوف به درون، موش‌ها، گویی همان موش‌های ریز و خاکستری که در کودکی هنگام گرسنگی به او پناه می‌آوردند؛ از گوشه‌های اتاق به سویش خزیدند. او نان‌های خشکیده جیبش را پیش‌کششان کرد و خندید: «گوش کنید دوستان قدیمی... این بار نوبت شما است که به من پناه دهید.» شبی که مه به پنجره‌ها چسبیده بود، موشی سفید با چشمانی ستاره‌گون، همانند چشمان ماریا در نقاشی‌های پدر؛ از لای بخارهای سمی بخاری قدیمی پدیدار شد. کریستوف انگشتانش را به آرامی روی پشتش کشید و پچ-پچ کرد: «تو را می‌شناسم... مادرت را در کودکی کنار اجاق کلبه‌مان دیده بودم.» در شب سوم، زیر ناله‌های باد، کریستوف کتابی را یافت که زمان از یاد برده‌اش بود. جلدش پوسیده بود، اما واژه‌های «انسان و طبیعت» همچون کتیبه‌ای بر سنگ بر پیکرش نقش بسته بود. برگه‌های نمناک را با نوک انگشتان ورق زد و زیر نور مهتاب جملات را زمزمه کرد: «خرد، سپری است که تاریکی را می‌شکافد... حتی اگر جهل تو را در گلویش بفشارد.» کشیشان که از سکوت بی‌هراس او خشمگین بودند، شب‌ها با نقاب هیولاها و دود گیاهان سمی، دیوارهای کلبه را پر از زمزمه‌های ترس می‌کردند. در نهایت کریستوف دریچه‌ها را بست، پارچه‌ای خیس بر دهان گذاشت و به موش سفید خیره شد: «می‌دانم... این دودها نه برای من، که برای خفه کردن حقیقتی است که از کتاب به بیرون درز کرده.» روزها گذشت. موش سفید هر شب بر سینه او می‌خزید و گرمای نگاهش را جایگزین تب‌های سوزان می‌کرد. اما در سی و سومین شب، کریستوف در دام سرفه‌های خونین افتاد. غده‌های سیاه بر گردنش جوانه زدند. موش سفید که بوی مرگ را حس کرده بود، پیش از سپیده‌دم ناپدید شد، اما نه پیش از آنکه دندان‌های ریزش را به گوشه کتاب فرو کرده و صفحاتی را پاره کند. کریستوف در حالی که درد هوش را از سرش می‌ربود، کتاب را به سینه فشرد: «خرد... سپر است...» در چهلمین شب، وقتی در کلبه را با تبر شکستند، پیکره نیمه‌جان او را در حالی یافتند که بر زمین نقش بسته و نفس‌های کندش به سمتی بود که با زغال بر دیوار نوشته بود: «شیطان، زاییده ترس شماست... و من سال‌هاست که در تاریکی، چهره انسانیت را دیده‌ام.» برادر ماتئوس زنجیرها را با دستانی لرزان باز کرد. اشک‌هایش، که برای نخستین بار نه از ترس، که از شرم می‌چکید؛ بر گونه کریستوف جاری شد: «تو... آیینه‌ای بودی که خورشید را به درون گورستان افکارمان تاباندی...» سپس، نگاهش به پیکر نیمه‌جان کریستوف افتاد که تبسمی بر لب داشت، همانند تبسم ماریا در شب مرگش و دستانش را به آرامی روی کتابی گذاشته بود که همچون میراثی از پدر، برایش به جا مانده بود. در آن لحظه، دو گزینه چون تیغی بر روح ماتئوس فرود آمد؛ یا اجازه دهد شعله‌ی این جانِ یاغی، زیر خاکسترِ سکوت خاموش گردد، یا جرئه‌ای از رحمتی را که سال‌ها در پشت نقابِ تقدس پنهان کرده بود، به او ارزانی کند. نفس‌های کریستوف، نازک‌تر از تار عنکبوت، در هوای یخ‌زده‌ی کلبه می‌رقصیدند. ماتئوس به کتاب نگاه کرد و ناگهان خاطره‌ای از کودکی‌اش زنده شد؛ روزی که مادرش، پیش از آنکه کلیسا قلبش را بفروشد، به او یاد داد چگونه زخمِ پرنده‌ی شکسته‌ای را ببندد. سپس، بی‌آنکه صدایی از دهانش بیرون آید، کریستوف را به دوش کشید. برف‌ها را کنار زد و به سوی اتاقکی در اعماق کلیسا شتافت. اتاقکی که نه قفسه‌های کتاب ممنوعه، که داروهای فراموش‌شده و برگ‌های خشکِ گیاهانِ شفابخش در آن پنهان بود. او را بر تخت‌خوابی از پوشالِ گرم گذاشت و با دستانی که برای نخستین بار نه برای نفرین، که برای نجات لرزید، جوشانده‌ای از ریشه‌های تلخ و عسلِ وحشی را به لب‌های خشکِ کریستوف چکاند. موش سفید، که گویی از میان سایه‌ها نظاره‌گر بود، از لای شکاف دیوار پدیدار شد و نگاهی به ماتئوس انداخت، نگاهی که نه قضاوت، که همراه با تأییدی سکوت‌آلود بود. کلبه شیطانی زین پس حامل پیامی در وجود خویش بود: «شیطان، زاییده ترس شماست... اما انسانیت، هرگز در تاریکی نمی‌میرد.»
    2 امتیاز
  26. با سلام و احترام، وقت بخیر؛ امیدوارم حالتون خوب باشه ... نقد بر اساس ارکان انجمن؛ عنوان: ال تایلر نام خوبی برای رمانه ک مستقیما مارو به دنیای جادو و موجودات جهش یافته می‌بره، اسمی که قدیمی بودن با خودش به همراه داره؛ بنظر من شاید بشه با اضافه کردن یک زیر عنوان ارتباط بیشتری با مخاطب برقرار کرد؛ زیرعنوانی مثل روشنایی دومین نفرین، یا همچین چیزی (توصیفی از کل رمان در چند کلمه)... در کل برای رمان اسم جذابی انتخاب کردید. خلاصه و مقدمه: خلاصه و مقدمه به خوبی از پس کاری که قراره بر بیان، بر میان ولی نظر شخصی من اینه که جملات استفاده شده در مقدمه کمی پیچیده هستند و می‌شه از جملات ساده‌تری استفاده کرد تا از گیج شدن مخاطب جلوگیری بشه. ژانر: فانتزی ژانری که انتخاب کردید کاملا ژانر درستیه ولی مگه می‌شه این رمان رو فقط در یک ژانر گنجوند؟ قطعا خیر، بنظر من می‌شه ژانر تخیلی، ماجراجویی و حتی درام رو هم اضافه کرد. شروع رمان: شروع رمان به خوبی خواننده رو به ادامه‌ی مطالعه ترغیب می‌کنه، تنش‌ها و توصیفات از پس شروع به خوبی برمیان ولی شاید اگر قبل از شروع ناگهانی داستان، یک‌سری توضیحات راجب گونه‌ها و سیارات و ویژگی‌ها داشته باشیم، بهتر باشه. پیرنگ: پیرنگ داستان به طور کلی ساختار نسبتا محکمی داره اما بنظرم تا حدودی قابل پیش‌بینی جلو می‌ره، اواسط رمان هم ریتم نسبتا کند می‌شه که می‌شه با افزودن یک‌سری اتفاقات و کشمکش‌ها، روایت جذاب‌تری داشت. در کل داستان حول محور خون‌آشام قصه‌ما می‌گذره که می‌خواد نفرین انسان‌هارو بشکونه و در این بین قراره ما با کلی شخصیت آشنا شده و اتفاقات ماجراجویی با آدمی‌زاد (امیدوارم کول بدش نیاد که اینطوری خطابش کردم) رو بخونیم. قلم نویسنده: قلم روونی دارید و توصیفات به خوبی ارائه شدند. اما گاهی اوقات یک سری جملات واقعا بیش از اندازه پیچیده و طولانی میشن، شاید بشه با ساده‌تر و تاثیرگذارتر کردن برخی جملات از خستگی خواننده جلوگیری کرد. همچنین بعضی جملات نیاز به اصلاح و جایگزین شدن با جملات بهتر هستند؛ بطور مثال: کول جلوتر و من به دنبالش قدم برداشتم ———-> پشت‌سر کول به راه افتادم. به خوبی راه رفته نمی‌توانستم. ———-> نمی‌توانستم به خوبی راه روم. سنجاب را در دستم می‌گیرم و خطاب به او می‌گویم. ————-> سنجاب را در دست گرفته و به او می‌گویم. نظر من اینه که با اصلاح کردن یک‌سری از جملات، شاهد رمان روونتری خواهیم بود. راستی تا یادم نرفته، تا جایی که می‌دونم عدد بصورت نوشتار توی جملات میاد، یعنی: چهار پری نه 4 پری! توصیفات: توصیفات واقعا عالی و خوب هستند، فضاها و شخصیت‌ها به خوبی پیاده سازی شدند ولی در برخی صحنه‌ها توصیفات بیش از حد، باعث کاهش ریتم داستان میشن، یجورایی باید یک تعادل خاصی رعایت بشه. همیشه هم قرار نیست همه چیز خیلی خوب توصیف بشن، بطور مثال: اکثر جاها بجز یکی دو صحنه، هروقت تو چشم‌های کول خیره می‌شدیم، با جنگل توصیف می‌شد ولی واقعا همیشه هم نیاز نیست که به جای رنگ سبز از کلمه جنگل استفاده کنیم و همچنین همیشه نیاز نیست که حتما رنگش رو ذکر کنیم ... یجورایی بنظرم همیشه نیاز به ذکر جزئیات و توصیفات نیست. همچنین بنظرم وقتی پای مرگ و زندگی در میونه، احساسات هرکسی به اوج می‌رسه و خاطرات بیشتر مرور می‌شن، بطور مثال لحظات قبل از لمس گوی توسط ال آندریا، بنظرم نیازمند احساسی‌تر شدنه ... شخصیت پردازی‌ها هم مناسب‌اند. ( توی به تکامل رسیدن شخصیت ها عجله نکن) نسبت مونولوگ و دیالوگ: من به شخصه مونولوگ و دیالوگ‌هارو دوست داشتم و بنظرم اوکی بودند ولی از اونجایی که سلیقه‌ایه ممکنه از نظر بقیه خواننده ‌ها مونولوگ‌های درونی شخصیت‌ها یه‌خرده زیاد باشه و باعث کند شدن ضرب‌آهنگ داستان بشه. سیر داستان: سیر داستان دوست‌داشتنی و تا حدودی منطقیه، بالا و پایین‌های خوبی داره ولی بنظرم جا داره تا حدودی عناصر غافلگیری بهش اضافه کرد. همچنین برای برخی اتفاقات نیاز به زمینه‌سازی بیشتری داریم، مثلا قضیه جن‌ها ... چرا گفتم تا حدودی منطقی؟ کشته شدن خون آشام‌ها توسط گرگینه‌ها اونم در حالت انسانیشون! تا حدودی بنظرم غیر منطقیه مگراینه که طلسم باعث تضعیف شدید خون آشام‌ها شده باشه ... فلش‌بک‌ها هم خیلی خوب از عهده وظیفه‌ای که بهشون سپرده شده برمیان و به درک بهتر داستان کمک می‌کنند. (باعث بهتر شدن روند و کمک به پیشرفت داستان می‌شه) راستی منتظر یه پایان تاثیرگذار و به یادماندنی از شما نویسنده خفن هستیم ;) حالا بریم سراغ حرف دل خودم؛ رمانت منو برد به دوران جوونیم! روزهایی که هر هفته منتظر بودم تا ببینم استفن چه می‌کنه (خاطرات یک خون آشام) شخصیت اصلی داستان، شباهت خیلی خاصی به استفن هم داره مثلا هردوشون خون حیوان رو ترجیح می‌دن و همچنین قضیه نفرین‌ها شدیدا منو یاد نیکولاس مایکلسون و دورگه‌هاش (اصیل‌ها) انداخت و کلی خاطره برام زنده شد ... دنیای عجیب و قشنگی ساختی؛ وجود هادس از خدایان یونان در کنار اسمورف‌ها، گرگینه ها، جادوگران، خون آشام‌ها، پری‌ها، انسان ها و ... باعث جذابیت های زیادی شدند البته نباید فراموش کرد که هرچه دنیا گسترده تر = مدیریت سخت تر ... نگران ایرادات نگارشی، تغییر لحن نوشتاری و جمله‌بندی‌های اشتباهی که هر نویسنده‌ای وقتی برای اولین‌بار داستان رو می‌نویسه به همراه داره هم نباشید، همگی قابل اصلاح هستند؛ بنظر من مهم‌ترین بخش هر داستانی، ایده و پیامی است که قراره به خواننده برسونه، که در این مورد، شما ایده خوب و جذابی دارید ;) در نهایت بابت رمان خوب و خفنت بهت تبریک می‌گم، مطمئنا قراره که بترکونه!
    2 امتیاز
  27. درود و وقت بخیر ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! نویسندگی را تقریبا از سال هزار و سی‌وصدو نود و نود؛ آبان ماه شروع کردم و تا الان ادامه دادم. ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! من یک بار همه سبک و ژانر هارو تجربه کروم اما ژانر اصلی نوشته های من ژانر جنایی و معمایی و ترسناک هست. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! رسیدن به جایگاه خوبی در نویسندگی ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! همه ما یک جایی باعث شد که نتونیم جرفامنو به کسی بگیم و یا صحبتی کنیم به قول نویسنده‌ای از درد رو به نوشتن آوردیم. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. رمان های گیانم؛ بی‌انضباط؛ آسپیر و داستان خون بهای وفاداری و ارعاب ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! رمان هایی با سبک جنایی و معمایی و یا ترسناک و پلیسی و از نویسنده هایی مثل شکسپیر ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! تقریبا یک سال اول ازمون و خطا و شنوای نقد ها باعث شد الان اینجا و این سطح باشم ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! خیلی جاها شد که نخام دیگه ادامه بدم اما عشق به نویسندگی همیشه گوشه کناری از قلبم وجود داشت و اجازه دور شدن کامل نمی‌داد. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! برای آرامش؛ برای گفتن حقیقت هایی از زندگی و ... ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟! هیچ وقت جا نزنید و از نقد ها ناراحت نشید بالعکس از نقد ها استفاده کنید و سطح قلمتون رو بالا ببرید. نویسنده: @Khakestar
    2 امتیاز
  28. هشت ماه بعد نور سفید و کم‌رمق اتاق بیمارستان روی پلک‌های نیمه‌باز پناه افتاد. چشمانش آرام و خسته، میان روشنایی و تاریکی نوسان داشتند. نفس‌هایش سنگین و کند بودند، انگار که بدنش بعد از ماه‌ها خواب، تازه یاد گرفته بود چگونه نفس بکشد. انگشتانش، که در تمام این مدت بی‌حرکت بودند، حالا تکانی نامحسوس خوردند. پلک زد، آرام، خیلی آرام، انگار که می‌ترسید دوباره به تاریکی فرو برود. صداهایی مبهم در گوشش پیچید، نامفهوم و دور. سرش سنگین بود، عضلاتش درد می‌کردند، اما هنوز نمی‌توانست تشخیص دهد که کجاست و چه اتفاقی افتاده. لحظاتی بعد، صدای هیجان‌زده‌ی پرستاری را شنید: - دکتر! دکتر، بیمار به هوش اومده! با این جمله، در اتاق با سرعت باز شد و قدم‌های سریع و پرشور چند نفر داخل شدند. پناه خواست دهان باز کند، اما گلویش خشک بود، آن‌قدر که حتی ناله‌ای هم از آن بیرون نیامد. احساس خفگی کرد، قلبش تندتر زد. دستانی مهربان روی شانه‌هایش نشست و صدایی آرام در گوشش گفت: - آروم باش عزیزم، تو بیمارستانی. حالت خوبه. چشمانش هنوز توانایی تمرکز نداشتند، اما حضور آدم‌ها را حس می‌کرد. ناگهان، صدایی آشنا، صدایی که انگار از دورترین نقطه‌ی ذهنش به او می‌رسید، پر از بغض و هیجان، گفت: - پناه؟! چشمانش آرام‌تر شدند، بالاخره توانست تصویری تار از چهره‌ای آشنا را ببیند. نسترن بود... اما چیزی تغییر کرده بود. چشمانش مهربان‌تر، اما خسته‌تر به نظر می‌رسید. گونه‌هایش تکیده‌تر بودند، اما برق خاصی در نگاهش بود. دست پناه را گرفت و میان گریه و خنده زمزمه کرد: - خدا رو شکر... خدا رو هزار بار شکر... پناه خواست چیزی بپرسد، اما نسترن آرام کنارش نشست و لبخندی زد. - حرف نزن، الان مهم اینه که بیدار شدی، همه چیزو برات توضیح می‌دم. پناه نفس عمیقی کشید، حس می‌کرد در یک کابوس طولانی غرق بوده و حالا تازه در حال برگشتن به واقعیت است. چشمانش دوباره بسته شدند، اما این‌بار نه از بیهوشی، بلکه از خستگی. وقتی دوباره چشم باز کرد، مادرش را دید. اما او هم تغییر کرده بود. گونه‌هایش رنگ پریده‌تر شده بودند، چشمانش بی‌روح‌تر. حتی وقتی لبخند زد، چیزی در آن لبخند شکسته به نظر می‌رسید. دست پناه را گرفت و آرام گفت: - پناه... عزیزم
    2 امتیاز
  29. مادرپناه همان‌جا، با دست‌هایی که از شدت لرزش دیگر توان گرفتن چادرش را نداشتند، به دیوار تکیه داد. نفس‌هایش نامنظم بود، چشمانش روی نسترن قفل شد. - نسترن... چی شد؟ چه بلایی سر دخترم اومد؟ چطور به این وضع افتاد؟! صدایش خش‌دار و لرزان بود، انگار که تازه ذهنش داشت این حقیقت تلخ را هضم می‌کرد. نسترن به سختی دهان باز کرد، اما بغضی که در گلویش جا خوش کرده بود، اجازه نداد چیزی بگوید. قطره‌های اشک یکی پس از دیگری از گونه‌هایش سر خوردند. مادر پناه قدمی به سمتش برداشت، این بار التماس در نگاهش پررنگ‌تر از همیشه بود. - نسترن...! نسترن نفس عمیقی کشید، اما نتوانست خودش را نگه دارد. هق‌هقش بالا گرفت، صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با صدایی بریده و شکسته گفت: - خاله... اون... اون از یک دختر تو کافه طرف... داری کرد و مردی که با اون دختر بود تهدیدش کرد، نیم ساعت بعد... مادر پناه دهانش را با دست پوشاند، پاهایش سست شد. نسترن میان گریه‌هایش ادامه داد: - با دو نفر ریختن سرش و منم محکم گرفتن تا نتونم کمکش کنم، من به دردنخور کاری از دستم بر نیومد! پدر پناه که تا آن لحظه ساکت بود، نفسش را به سختی بیرون داد، مشتش را روی دسته‌ی ویلچر فشرد. اما مادر پناه، که حالا چشمانش از اشک خیس شده بود، یک قدم عقب رفت، انگار که اگر دور شود، این حقیقت هم از او فاصله می‌گیرد. ناگهان، دستانش را روی سرش گذاشت و با صدایی که از عمق قلب شکسته‌اش بیرون می‌آمد، ناله کرد: - خدایا... خدایا چشمانش از اشک پر شدند، اما در عمقشان خشم موج می‌زد. نفسش بریده بود، انگار که قلبش زیر بار این درد می‌خواست از هم بپاشد. دستانش را مشت کرد، به آسمان نگریست و با بغضی که از ته دل می‌آمد، نالید: - خدا ازش نگذره! هر کی که این کار رو کرده، هر کی که دختر منو به این روز انداخته، روز خوش نبینه! خدایا خودت انتقام دخترم رو بگیر...
    2 امتیاز
  30. نسترن گوشی بیمارستان را میان انگشتان لرزانش فشرد. شماره‌ی مادر پناه روی صفحه‌ی مستطیل شکل چشمک می‌زد، اما انگشتش روی دکمه‌ی تماس می‌لرزید. نفس عمیقی کشید. حس می‌کرد گلویش خشک شده، انگار که چندین مشت خاک در دهانش ریخته باشند. بالاخره دکمه را لمس کرد. بوق... یک بار... دوبار... صدای خسته و آرام زن در گوشی پیچید: مادر پناه: بله؟! - سلام خاله مینو، منم نسترن. مینو: نسترن جان؟ سلام مادر، حالتون خوبه؟ نسترن پلک‌هایش را بست. نفسش شکست و بغضی که گلویش را می‌فشرد، سنگین‌تر شد. - خاله... سکوت کرد. چطور می‌توانست بگوید؟ چطور می‌توانست جمله‌ای را که همه چیز را ویران می‌کرد، بر زبان بیاورد؟ صدای نگران زن در گوشش طنین انداخت: مینو: نسترن؟ چیزی شده؟ پناه خوبه؟ نسترن چانه‌اش لرزید. با دست دیگرش محکم روی دهانش زد تا صدای هق‌هقش بیرون نریزد. اما دیگر دیر شده بود. - خاله... پناه... پناه تو بیمارستانه... لحظه‌ای سکوت مطلق. حتی صدای نفس‌های مادر پناه را هم نمی‌شنید. بعد، انگار کسی او را از ارتفاع پرت کرده باشد، صدایش با وحشت و لرز بلند شد: - چی؟ چی می‌گی دختر؟ کدوم بیمارستان؟ چی شده؟ نسترن با صدای خش‌داری اسم بیمارستان را گفت. صدای سقوط چیزی از آن سوی خط آمد، بعد صدای فریاد پدر پناه که می‌پرسید چه شده. تماس قطع شد. نسترن گوشی را سر جایش گذاشت و صورتش را میان دستانش پنهان کرد. خودش را برای لحظه‌ای که با چشمان اشک‌آلود مادر پناه روبه‌رو می‌شد، آماده می‌کرد. نیم ساعت بعد، صدای چرخ‌های ویلچر روی کاشی‌های سفید راهرو پیچید. نسترن سر بلند کرد و مادر پناه را دید که شتاب‌زده ویلچر شوهرش را هل می‌داد. چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود، موهای سپیدش از زیر روسری یشمی‌رنگش آشکار شده بود و چشمانش وحشت‌زده به درهای بسته‌ی اتاق دوخته شده بود.
    2 امتیاز
  31. نسترن روی صندلی آبی‌رنگ پلاستیکی راهروی بیمارستان نشست، دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید. بوی مواد ضدعفونی‌کننده، صدای پاهای شتاب‌زده‌ی پرستاران، ناله‌های خفیف از اتاق‌های اطراف... همه‌چیز دور سرش می‌چرخید، اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی طوفانی که در ذهنش شکل گرفته بود، سهمگین نبود. « الان به مادرش چی بگم؟ به پدرش چی؟» تصویر زن لاغر و خمیده‌ی مادر پناه جلوی چشمانش آمد. زنی که همیشه با آن چادر رنگ‌ورورفته‌اش، آرام و بی‌صدا کنار پناه می‌ایستاد، انگار که سایه‌ی دخترش باشد. چطور می‌توانست به او بگوید که دخترش را جلوی چشم‌هایش تا سر حد مرگ کتک زدند و هیچ کاری از دستش برنیامد؟ «بگم هیچ‌کس جلو نیومد؟ بگم آدم‌هایی که توی اون کافه نشسته بودن، حتی یه قدم برنداشتن که نجاتش بدن؟» قلبش فشرده شد. دستش را مشت کرد و محکم روی پایش کوبید. نگاهش روی کاشی‌های سفید بیمارستان دوید، اما در ذهنش، پدر پناه را می‌دید. مردی که روزگاری قوی و محکم بود، اما یک تصادف لعنتی، او را روی صندلی چرخ‌دار نشاند. مردی که هنوز هم با غرور شکسته‌اش، سعی می‌کرد سنگینی دنیا را به دوش بکشد. « چطور بهش بگم؟ چطور به مردی که حتی نمی‌تونه روی پاش بایسته، بگم که دخترش روی زمین افتاده بود و هیچ‌کس کمکش نکرد؟» و برادرش... آن برادر بی‌مسئولیت که سال‌هاست آن‌سوی دنیا نشسته، بی‌خبر از خانواده‌ای که هنوز نام او را در خانه زمزمه می‌کنند. نسترن از یادآوری‌اش دندان روی هم سایید. « اصلاً برای اون مهمه؟ اصلاً وقتی بهش بگم، خم به ابروش میاره؟ یا مثل همیشه فقط یه پیام سرد می‌فرسته و بعد، باز هم ناپدید می‌شه؟» سرش را میان دستانش گرفت. این عذاب وجدان مثل خوره به جانش افتاده بود. اگر فقط زودتر واکنش نشان داده بود، اگر فقط محکم‌تر جلوی آن آدم‌ها ایستاده بود... شاید حالا پناه پشت آن در لعنتی، میان مرگ و زندگی گیر نکرده بود. اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌‌های ارغوانیش لغزیدند. انگشتانش را در هم قفل کرد و زیر لب زمزمه کرد: - خدایا، فقط نجاتش بده... من به مادرش، به پدرش چی بگم؟
    2 امتیاز
  32. نسترن در آمبولانس، کنار برانکارد پناه نشسته بود. دستان سرد و بی‌جان او را میان انگشتانش گرفته بود و زیر لب، آرام و بی‌وقفه نامش را زمزمه می‌کرد. چراغ‌های قرمز و آبی روی شیشه‌های خیابان می‌رقصیدند، اما او چیزی نمی‌دید، جز صورت کبود و زخمی دوستش. یکی از امدادگران دستگاه اکسیژن را تنظیم کرد، دیگری درحال بررسی ضربان قلبش بود. نگاهشان حرفه‌ای بود، اما در چهره‌هایشان لایه‌ای از نگرانی دیده می‌شد. یکی‌شان سر بلند کرد و با صدایی آرام گفت: - حالش خیلی بده، اما هنوز نفس می‌کشه. نسترن محکم‌تر دست پناه را فشرد، انگار که با همین فشار می‌توانست او را در این دنیا نگه دارد. چشمانش پر از اشک بود، اما سعی کرد خودش را کنترل کند. صدای خش‌دارش از میان نفس‌های نامنظم بیرون آمد: - زنده می‌مونه، درسته؟ کسی جوابی نداد. فقط صدای آژیر بود و خیابانی که زیر نور شب محو می‌شد. آمبولانس با سرعت در مقابل بیمارستان توقف کرد. درها باز شد و امدادگران به سرعت پناه را بیرون بردند. نسترن به دنبالشان دوید، پاهایش می‌لرزید اما نمی‌ایستاد. از در ورودی گذشتند، به سمت اورژانس رفتند. - همراهش کیه؟ نسترن نفس‌بریده دستش را بالا برد. - من، من همراهشم! اطلاعاتش رو می‌دونی؟ باید فرم پر کنی. نسترن یک لحظه به صورت پناه نگاه کرد که میان دست‌های پزشکان ناپدید می‌شد. بعد، نفس عمیقی کشید و سر تکان داد. - هرچی لازمه، فقط زودتر نجاتش بدین! او را به سمت پذیرش بردند. مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد، اما پناه دیگر دیده نمی‌شد. انگار مرز نامرئی‌ای میان آن‌ها کشیده شده بود، مرزی که نمی‌دانست در آن سویش، پناه زنده خواهد ماند یا نه...
    2 امتیاز
  33. نسترن نفس‌نفس می‌زد. دست‌هایش از شدت خشم می‌لرزید. نگاهش میان پناه که نیمه‌جان روی زمین افتاده بود و آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند، سرگردان بود. چهره‌هایشان پر از ترس، پر از دودلی، اما هیچ‌کس قدمی جلو نمی‌گذاشت. یک لحظه انگار چیزی درونش شکست. فریاد زد: - شماها چتونه؟! یه آدم جلوتون داره می‌میره! هیچ‌کس چیزی نگفت. حتی نگاهشان را از او دزدیدند، انگار که اگر نبینند، واقعیت محو می‌شود. نسترن دندان‌هایش را روی هم سایید. خشم درونش شعله کشید. با قدم‌هایی محکم به سمت پیشخوان رفت، جایی که مدیر کافه، مردی میان‌سال با ریش جوگندمی، پشت صندوق ایستاده بود. رنگ صورتش پریده بود، اما هنوز هیچ حرکتی نمی‌کرد. نسترن یقه‌ی او را با دو دست چنگ زد و محکم تکانش داد. - منتظری بمیره، هان؟! منتظری خونش کل این خراب‌شده رو قرمز کنه، بعد به خودت زحمت بدی زنگ بزنی؟! مرد با لکنت زمزمه کرد: - من... من... - زنگ بزن اورژانس، لعنتی! الان! مرد چند لحظه فقط به او خیره ماند. بعد، انگار که از شوک بیرون آمده باشد، دستپاچه گوشی را از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت. نسترن هنوز یقه‌اش را چسبیده بود، انگار اگر رهایش می‌کرد، دوباره به همان بی‌عملی قبل برمی‌گشت. - یه نفر زخمی شده، خیلی بد... سریع بفرستین... صدایش می‌لرزید، نسترن عقب رفت، نفس‌هایش نامنظم بود، قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید. برگشت سمت پناه. صورت پناه رنگ‌پریده، کبود، خونی... پلک‌هایش نیمه‌باز، اما بی‌جان. کنارش زانو زد، دستان خونی‌اش را گرفت. - پناه... تحمل کن، خواهش می‌کنم... نمی‌دانست چقدر طول کشید. ثانیه‌ها کش می‌آمدند، مثل شکنجه‌ای بی‌رحم. اما بالاخره، صدای آژیر در خیابان پیچید. چراغ‌های قرمز و آبی روی دیوارهای کافه لرزیدند. در باز شد، امدادگران دویدند داخل. نسترن از جا بلند شد، عقب رفت تا جا برایشان باز کند. یکی از آن‌ها زانو زد، نبض پناه را گرفت، چهره‌اش جدی شد. - وضعیتش بده. ببریمش. به سرعت برانکارد آوردند، پناه را آرام روی آن گذاشتند. نسترن نگاهش را از صورت پناه برنداشت. وقتی او را بلند کردند، ناخودآگاه دستش را دراز کرد و بازوی پناه را گرفت. - منم میام! یکی از امدادگران سر تکان داد. - بیا. نسترن کنار برانکارد دوید، دست پناه را محکم در دستش نگه داشت، انگار که اگر رهایش می‌کرد، او را برای همیشه از دست می‌داد. پناه هنوز در سیاهی بود. هنوز جایی میان مرگ و زندگی گیر کرده بود. اما نسترن، با چشمانی پر از اشک و قلبی که از خشم و ترس می‌تپید، برای زنده‌ماندنش دعا می‌کرد... .
    2 امتیاز
  34. نام دلنوشته: اغما نویسنده: غزال گرائیلی ژانر: اجتماعی بعضی اوقات به این فکر می‌کنم اگه تو خانواده‌ای بودم که از صمیم قلبشون دوسم داشتن و واقعا بهم افتخار میکردن، زندگیم چجوری می‌شد؟! یعنی دیگه ته قلبم احساس ناامیدی و بی ارزش بودن نمی‌کردم؟ دیگه ته قلبم احساس خستگی نمی‌کردم؟ دیگه ته قلبم دنبال این نبودم که همه رو از خودم راضی نگه دارم؟ دیگه ته قلبم اون اعتماد بنفس کافی رو داشتم؟ نمی‌دونم ولی ما همیشه از ضربه زدن اطرافیان و شکستن قلبمون توسط بقیه ناراحت میشیم اما بنظرم اولین و بزرگترین ضربه؛ تروماهاییه که از طریق پدر و مادرهاییه که با تحقیر کردن بچهاشون، ارزش و شخصیتشون رو ازشون میگیرن، شکل میگیره. بنظرم بهتره بعضی اوقات صبر کنیم و بجای اشاره کردن به دیگران و مقصر کردنشون، تو خانواده خودمون دنبال مقصر بگردیم.
    2 امتیاز
  35. به شعر محمود درویش خیره شدم. از کودکی علاقه فراوانی به شعرهای او داشتم. آرامشی که نداشتم، او در شعرهایش داشت. امروز چه سریع گذشت! سبحان قرار بود، فردی که به او علاقه داشت را از آمریکا با خود به ایران بیاورد. چه‌قدر بدبخت بودم. قطره اشکی از چشمانم غلتید و یک‌بار دیگر به شعر محمود درویش خیره شدم. - زندگی از من می‌خواهد که فراموشت کنم و این چیزی‌ست که دلم نمی‌تواند بفهمد! قلبم از این شعر به درد آمد. چطور می‌توان معشوقه‌ات را در کنار یکی دیگر ببینی و آن‌طور تحمل کنی؛ درحالی‌که او را در واقعیت دوست داری و دوست نداری که کسی به او چشم نداشته باشد. دلم می‌خواهد دست او را بگیرم و با او در زیر باران بهاری، راه بروم. دلم می‌خواهد او را در آغوش بگیرم و در گوش‌اش، شعر عاشقانه بسرایم و او دست مرا بگیرد و مانند یک شاعر عاشق برایم بگوید: - از بین تمامی ستارگان آسمانی، فقط ستاره‌ی تو درخشید... . چه‌قدر این حس برایم خوب و دل‌انگیز بود. کاش فردی از راه برسد که مرا از این بلاهت و شقاوتی نجات دهد و آن‌گاه که چیزی جز توهم‌های بیش از من نیست. به دفتر ده‌قطر شعر خیره می‌شوم. من آن‌ها را کِی نوشتم و برای چه کسی می‌نویسم؟ برای سبحانی که حتی یک نگاه عاشقانه بر من ننداخت؟ یا دستان مرا مانند یک آدم عاشق در دستانش نگرفت؟ مرا با کولی‌باری از عشق تنها گذاشت و به حاطر عشقش که در آمریکا است، به آمریکا رفت تا بلکه او را به خانواده‌اش نشان دهد؟ اصلاً سبحان چگونه او را پیدا کرده بود؟ تا آن‌جایی که به یاد می‌آورم، سبحان پارسال به آمریکا رفته بود تا بلکه به شرکت‌اش سری بزند. فکر کنم که عشقش را در آن‌جا دیده و بعد، نه یک دل و نه صد دل عاشق او شده است. از فکر آن‌ که من از همان کودکی به چشم سبحان نمی‌آمدم، چشم‌هایم از شدت بغض لبریز شد. من در آن کودکی چقدر به خود می‌رسیدم تا بلکه او عاشق منِ بی‌نوا شود؛ ولی همه این‌ها را در خواب و رویاهایم دیده بودم. یک قطره اشک ناگهان در برگه شعر محمود درویش که شعر آن را نوشته بودم، افتاد. دوستانم مرا از کلاس دهم دبیرستان مسخره می‌کردند و من حتی هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم که نتوانستم جواب آن‌ها را متواتر بدهم. پوزخندی زدم. دیگر چه فایده که از آن موقع‌ها گذشته بود و نیز راه جواب دادنی وجود نداشت. فقط باید راه پشیمانی را به خودت بقبولانی تا بلکه آدم شوی و دیگر از کاری که می‌خواهی پشیمان نشوی.
    2 امتیاز
  36. نام رمان: زهرخند نویسنده: نسترن اکبریان ژانر: عاشقانه، انتقامی خلاصه رمان: نام رمان: #زهرخند نویسنده: نسترن اکبریان ژانر: عاشقانه، انتقامی خلاصه رمان: سقوط از اوج به قعر روایت دلربا بود، شاد ترین روزش مصادف شد با قتل وحشیانه همسر و جنین تازه شکل گرفته اش. نفرت، مانند خنجری زهرآگین، قلبش را درید و او را به سوی انتقامی خونین راند. اما در این راه تاریک و پرخطر، جریان عشقی غیرمنتظره، مانند نوری کمرنگ در تاریکی مطلق، ظاهر شد. بین عطش انتقام و جاذبه‌ی عشق، دلربا در کشمکشی سهمگین گرفتار بود؛ کشمکشی که سرنوشت او را در هاله‌ای از ابهام فرو برد. آیا زهرخند انتقام بر عشق پیروز خواهد شد، یا نور امید تاریکی را درهم خواهد شکست؟ @zahrkhaand کانال تلگرام
    2 امتیاز
  37. اشک‌هایش جاری شد. پناه هنوز روی زمین بود، درد در تمام بدنش پیچیده بود، اما چیزی عمیق‌تر از درد جسمی درونش می‌جوشید. حس حقارت، حس خشم، حس اینکه بارها و بارها در چنین موقعیتی گیر افتاده بود و هیچ‌وقت کسی نبود که کمکش کند. مرد خم شد، یقه‌ی لباس پناه را گرفت و او را از زمین بلند کرد. پناه تقلا کرد، اما مشت بعدی که به صورتش خورد، تمام جهان را برایش سیاه کرد. طعم خون، گرمای صورتش، صدای فریاد نسترن... همه‌چیز درهم‌ پیچید. نسترن جیغ می‌کشید، با گریه فریاد می‌زد: - کسی کمک کنه! شماها چتونه؟ کمک کنین لعنتیا! اما هیچ‌کس حرکتی نکرد. مردم فقط نگاه می‌کردند، انگار داشتند یک نمایش تماشا می‌کردند، انگار درد و تحقیر یک انسان برایشان چیزی بیش از یک صحنه‌ی زودگذر نبود. پناه روی زمین افتاده بود، نفس‌هایش سنگین و نامنظم بود. چشمانش نیمه‌باز بودند، اما چیزی جز سایه‌های مبهم و درهم نمی‌دید. صدای قلبش در گوش‌هایش طنین انداخته بود، تپشی کند و ناموزون. هر نفسش با درد همراه بود. مرد هنوز رهایش نکرده بود. خم شد، یقه‌ی خونی لباس پناه را گرفت و دوباره او را از زمین بلند کرد. بدنش بی‌جان بود، مثل عروسکی شکسته که هر لحظه ممکن بود تکه‌تکه شود. - هنوز نمردی، هان؟! مشت بعدی، محکم‌تر از قبل بود. استخوان‌های فکش به هم ساییده شدند، خون از گوشه‌ی لبش روی چانه‌اش چکید. پناه دیگر چیزی حس نمی‌کرد. درد چنان در وجودش ریشه دوانده بود که حتی ضربات بعدی هم بی‌حس شده بودند. نسترن هنوز جیغ می‌کشید، تقلا می‌کرد، اما مردی که او را گرفته بود، محکم‌تر فشارش می‌داد. - خفه شو، لعنتی! وگرنه تو رو هم می‌کشیم! نسترن با چشمان اشک‌آلود تقلا کرد. مردم هنوز فقط نگاه می‌کردند. ترس در چشمانشان موج می‌زد، اما هیچ‌کس جلو نمی‌آمد. مردی که پناه را می‌زد، با آخرین ضربه، او را روی زمین پرت کرد. پناه دیگر حتی برای نفس کشیدن هم زور نداشت. چشم‌هایش نیمه‌باز ماندند، اما تصویری که می‌دید، محو و تار بود. مرد نفس‌نفس زنان روی پا ایستاد. به اطراف نگاه کرد. سکوت همه را فرا گرفته بود. کسی حتی جرأت تکان خوردن نداشت. او پوزخندی زد و گفت: - خوب گوش کنید، آشغالا! اگه یه کلمه، فقط یه کلمه به پلیس بگین، تک‌تک‌تون رو پیدا می‌کنیم. تک‌تک‌تون! همراهانش خندیدند. یکی از آن‌ها نسترن را محکم‌تر گرفت، فشاری که باعث شد اشک‌هایش بیشتر جاری شود. - فهمیدین؟! هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط سرهایشان پایین افتاد. مرد خندید. بعد، بدون اینکه حتی نگاهی دیگر به پناه بیندازد، دستش را بالا برد و به افرادش اشاره کرد. - بریم. قدم‌های سنگینشان روی زمین طنین انداخت. درب کافه باز شد، نسیم سردی داخل خزید، و سپس... در با صدای محکمی بسته شد. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد. تنها صدایی که شنیده می‌شد، نفس‌های لرزان و گریه‌ی خفه‌ی نسترن بود. پناه چشمانش هنوز نیمه‌باز بودند. سقف را می‌دید، اما انگار سقف نبود، بلکه سیاهی‌ای بود که آرام‌آرام او را می‌بلعید. نفس کشید، یا حداقل تلاش کرد که بکشد، اما هر دم، شبیه خنجری درون ریه‌هایش فرو می‌رفت. چقدر به مرگ نزدیک شده بود؟ صدایی اسمش را صدا زد. - پناه، پناه! اما او دیگر چیزی نمی‌شنید. سیاهی همه‌چیز را در خود بلعید.
    2 امتیاز
  38. سکوت سنگینی بین آن‌ها حاکم شد. پناه نفسش را در سینه حبس کرده بود. ضربان قلبش آن‌قدر شدید بود که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه‌اش بیرون بزند. نسترن قدمی عقب رفت، اما پناه همچنان بی‌حرکت ماند. نگاهش به آن مرد افتاد، همان که دختر را مجبور می‌کرد کنارش بنشیند. حالا نگاهش خصمانه‌تر از قبل بود، برق تهدید در چشمانش می‌درخشید. فکر نمی‌کرد تهدید آن مرد واقعی باشد بیشتر از آن همین حالا حرفش را عملی کند و به سراغش بیاید. قدم‌هایشان روی سرامیک‌های سیاه، سفید کافه صدا می‌داد. مرد جلو آمد، درست مقابل پناه ایستاد. دو نفر همراهش در دو طرفش ایستاده بودند، یکی‌شان با سر تراشیده و بدنی سنگین، دیگری کمی لاغرتر اما با چهره‌ای که شرارت از آن می‌بارید. مرد لبخندی زد، آن‌قدر آرام و مطمئن که خون در رگ‌های پناه یخ زد. - بهت گفته بودم بد می‌بینی، مگه نه؟ پناه گلویش را صاف کرد، اما زبانش سنگین‌تر از آن بود که جوابی بدهد. می‌دانست باید کاری کند، اما بدنش سر جایش قفل شده بود. قبل از اینکه حتی به فرار فکر کند، ناگهان ضربه‌ای محکم به شکمش نشست. درد مانند جریان برق در تمام وجودش پیچید، پاهایش سست شد، سینی از دستش افتاد و با صدای مهیبی روی زمین کوبیده شد. درد نفسش را برید، اما قبل از اینکه فرصتی برای واکنش پیدا کند، مشت سنگینی به صورتش کوبیده شد. دنیا دور سرش چرخید، نورهای کافه تار شد و مزه‌ی خون در دهانش پخش شد. پاهایش تاب نیاوردند و روی زانو افتاد. - پناه! نسترن جیغ کشید و به سمتش دوید، اما یکی از آن مردها با یک حرکت سریع بازویش را گرفت و او را عقب کشید. نسترن وحشت‌زده تقلا کرد، با هول و هراس دستش را در جیبش فرو برد و گوشی‌اش را بیرون کشید. - ولم کن لعنتی، باید به پلیس زنگ بزنم! دکمه‌ی تماس را فشار داد، اما همان لحظه، مردی که او را نگه داشته بود، با یک حرکت وحشیانه گوشی را از دستش قاپید و با تمام قدرت به زمین کوبید. گوشی خرد شد، تکه‌هایش روی زمین پخش شد. نسترن با ناباوری به گوشی شکسته‌اش نگاه کرد، چشم‌هایش پر از اشک شد. جیغ زد: - شما وحشی هستین؟! دارین جلوی چشم همه آدم می‌کشین! اما کسی چیزی نگفت. همه‌ی کافه ساکت شده بود. مشتری‌ها با ترس به صحنه نگاه می‌کردند، اما هیچ‌کس قدمی جلو نمی‌گذاشت. کسی جرئت نداشت مداخله کند. مردی که گوشی را شکسته بود، پوزخندی زد و بازوی نسترن را محکم‌تر گرفت. نسترن تقلا کرد، اما فایده‌ای نداشت. دست‌هایش را روی بازوی مرد می‌کوبید، اما انگار داشت به دیوار ضربه می‌زد.
    2 امتیاز
  39. روزای خوشی داشتم، خب درسته یه کم زندگی سخت بود، اما همین که مدرسه می‌رفتم، همین که برای چند دقیقه با دوستام وقت می‌گذروندم، حالم رو برای چند ساعت عوض می‌کرد... من یه دختر ده ساله‌ام. چیزایی تو این سن فهمیدم که شاید وقتش نبود تو این جریانات باشم. تجربه‌های خوش و گاهی دردناکی داشتم. می‌خوام یه کم از خودم بگم! نمی‌گم خوشگلی بی‌نظیر و تکی دارم، نه! در حد خودم، در حد خدایی که سالم آفریدم کرده، خوبم. آدم گاهی از زندگی بیزار می‌شه، گاهی می‌گه: "خدایا شکرت..." تجربه بهم می‌گه پشت هر تاریکی، نوری هست... کتابامو تند تند جمع کردم. وای خدا! دیرم شد، دیرم شد! با سرعت، صبحونه نخورده دویدم. همین‌جوری می‌دویدم، نه ضعف داشتم، نه چیزی، هیچی جلودارم نبود. خونه‌ی ما تا مدرسه خیلی دور بود، خیلی! ماشینی پشت سرم بوق زد. توجه نکردم، رفتم گوشه‌ی خیابون و باز دویدم. ماشین پا به پام اومد، مردی از توش گفت: ـ دختر جان، بیا سوار شو، می‌رسونمت. نه! من کرایه‌ی همچین ماشینی رو نداشتم. اصلاً خانوادم به من پول نمی‌دادن که حتی با خط واحد برم. سر تکون دادم و با عجله گفتم: ـ ممنون آقا، ولی من پول ندارم. لبخندی زد. ـ بیا، پول نمی‌خوام. لبمو گاز گرفتم. دو دل بودم، اما بالاخره سوار شدم. ماشینش یه بوی عطر خاصی می‌داد، یه بویی که نمی‌تونستم درست تشخیص بدم. گلوم خشک شد، حس عجیبی داشتم، یه کم معذب بودم. زیرچشمی نگاهش کردم. یه مرد سی ساله بود، شاید بیشتر، شاید کمتر... با اینکه شجاعت به خرج دادم و سوار ماشین یه غریبه شدم، ولی قلبم تند تند می‌زد و هی تو دلم سوره‌ی حمد می‌خوندم. همین که از ماشین پیاده شدم، خشکی گلوم از بین رفت. ـ دخترم اینجا درس می‌خونه، اسمش مهلاست. برو دختر جان. تشکر کردم و قبل از اینکه درِ مدرسه بسته بشه، پریدم تو و نفس‌نفس زدم. نگاهی به دو تا دختر سال‌بالایی انداختم که داشتن دعوا می‌کردن. انگار کیفمو می‌گشتن، اما گوش من کر بود. فقط باید زودتر می‌رفتم که معلم دعوام نکنه. دویدم سمت دفتر مدیر. رسیدم به در بسته، تقه‌ای زدم. با اجازه‌اش رفتم تو و گفتم: ـ سلام خانم، دیر اومدم، معلم فک نکنم منو راه بده. می‌شه لطفاً... اخم کرد، وسط حرفم پرید. ـ شافعی، بار چندمِ؟ سرمو پایین انداختم، مثل همیشه سکوت کردم. نفسش رو با کلافگی بیرون داد. ـ می‌گی فردا مادرت بیاد. ـ مادرم مریضه. پوزخندی زد. ـ هر روز خدا مریضه؟ سرمو آوردم بالا، بی‌اختیار بغض کردم. یه‌هو غرید، سه متر پریدم هوا! ـ شافعی! جواب منو بده! زیرلب گفتم: ـ می‌شه هر تنبیهی هست بکنید، حتی نمره‌ی انضباطمو کم کنید، ولی اینو تمومش کنید؟ نیم ساعت تأخیر نباید باعث بشه یه دانش‌آموزو تخریب کنید. شما هر روز این سوالا رو از من می‌پرسید، هر بارم بدتر جواب می‌دید. هیچ‌وقت به این فکر کردید که شاید من یه مشکلی دارم؟ مدیر یه کم مکث کرد، بعد گفت: ـ مگه از کجا میای که همیشه دیر میای؟ ـ کوی بهروز. هرچقدر زور بزنم، باز دیر می‌رسم. متعجب نگاهم کرد. ـ چرا سرویس نمی‌گیری؟ سرمو پایین انداختم. بزور گفتم: ـ حد مالی ما اون‌قدری نیست که مامانم بتونه پول سرویس بده. ـ چرا زودتر نگفتی؟ ـ به معاون گفتم، ولی گفت دروغ می‌گی. کلافه مقنعه‌اشو درست کرد. ـ خیلی خب، بیا بریم سر کلاست. کیفمو روی دوشم انداختم و همراهش راه افتادم. ـ مادرت چیکارست؟ لبمو گاز گرفتم، دوست نداشتم جواب بدم. ولی اینجا اجبار بود. سوالایی می‌پرسیدن که روحمونو آزار می‌داد. لب زدم: ـ نمی‌دونم. بهترین جوابی بود که می‌تونستم بدم. رسیدیم جلوی کلاس. درو زد، دستشو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد داخل. ـ خانم موسوی... چشمم خورد به نگاه سحر. لب زد: ـ چی شده؟ سرمو به نشونه‌ی "هیچی" تکون دادم و با یه "با اجازه" رفتم سمت صندلی. خواستم کنار ساجده بشینم که یهو زیرپامو گرفت، محکم خوردم زمین. ـ وای، جلو پاهاتو ببین! پام درد گرفت. با حرص گفتم: ـ مگه کوری؟! خانم موسوی اخم کرد. ـ بسه! شروع می‌کنیم. ماژیکو برداشت و درس داد. کتاب علومو درآوردم و با حالی نذار گوش دادم. جوابارو می‌نوشتیم و زیرشون خط می‌کشیدیم. زنگ خورد. درس نصفه موند. خانم موسوی گفت: ـ تا جایی که درس دادم، فردا می‌پرسم. آزمایشام فردا باید انجام بشه. نگاهی به دفترم انداختم. هوف... فردا باز یه روز سخت دیگه بود.
    2 امتیاز
  40. پناه هنوز حس می‌کرد که قلبش در سینه می‌کوبد. لرزش انگشتانش را به‌وضوح حس می‌کرد، اما سعی داشت خودش را آرام نشان دهد. نگاهش به در خروجی بود، اما از دختر دیگر خبری نبود. انگار در تاریکی شب گم شده بود. نسترن کنارش ایستاد و با لحنی که ترکیبی از عصبانیت و تحسین بود، گفت: - واقعاً دیوونه‌ای! این کارا چیه می‌کنی؟ اگه اون مرده ازت پیش صادقی ( مدیر کافه) شکایت می‌کرد چی؟! یا اگه بلایی سرت بیاره! پناه بالاخره نگاهش را از در گرفت و به نسترن خیره شد. هنوز احساس عجیبی در وجودش می‌جوشید، چیزی شبیه به خشم. - نمی‌تونستم فقط نگاه کنم. نسترن دستی به پیشانی‌اش کشید و سرش را تکان داد. - همیشه اینجوری بودی، همیشه دوست داری قهرمان بازی دربیاری. شاخ و شونه کشیدن و قهرمان بازی برای آدمای هیچی نداری مثل منو تو جز بدبختی دیگه هیچی نداره! پناه لبخند تلخی زد و سرش را به طرفین تکان داد. - پس یعنی تو همون آدمی هستی که چشماشو می‌بنده و از کنار همه‌چیز رد می‌شه؟ چون هیچی نداره؟ نسترن مکث کرد. چیزی در نگاه پناه بود که نمی‌توانست نادیده بگیرد. آهی کشید و بی‌حوصله گفت: - نمی‌دونم. فقط... فقط نمی‌خوام توی دردسر بیفتی. پناه به سمت پیشخوان برگشت و سینی را برداشت. یاد لحظه‌ای افتاد که دختر توانسته بود فرار کند. لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست. شاید این اتفاق ساده به نظر می‌رسید، اما برای او، برای آن دختر، برای هرکسی که روزی در چنین موقعیتی بود، یک پیروزی کوچک محسوب می‌شد. همان لحظه، درب شیشه‌ای کافه باز شد و زنگوله بالاسرش جیرینگی صدا داد، نسیم سردی به داخل خزید. پناه سرش را چرخاند. قلبش بی‌اختیار لرزید. همان مرد بود. دوباره برگشته بود. اما این بار تنها نبود. دو مرد دیگر همراهش بودند، هر دو بلندقد و هیکلی، با صورت‌هایی که اخم‌شان از دور هم پیدا بود. پناه بی‌اختیار سینی را محکم‌تر در دست گرفت. نگاه مرد به او دوخته شد، خیره و تهدیدآمیز. نسترن آرام زیر لب گفت: - بدبخت شدیم! پناه چیزی نگفت، قلبش دیوانه‌وار خودش را به دیواره‌های قلبش می‌کوبید.
    2 امتیاز
  41. چقدر بارها و بارها از آدم‌های مختلف شنیده بود که نباید زیاد حرف بزند، نباید دخالت کند، نباید از خطی که برایش تعیین کرده‌اند، بیرون بزند. لب‌هایش را بهم فشرد و مستقیم در چشمان مرد نگاه کرد. - و شما هم حق ندارید کسی رو مجبور کنید کنارتون بشینه. مرد پوزخند زد. با انگشت ضربه‌ای به میز زد و گفت: - و اگه مجبور کنم، چی؟ تو قراره جلو منو بگیری؟ پناه ساکت شد. واقعاً قرار نبود بتواند جلوی او را بگیرد. مرد از او قوی‌تر بود، شاید این‌همه شهامت اشتباه بود. اما همین که چیزی گفته بود، همین که نگذاشته بود دختر تنها بماند، خودش یک پیروزی بود. پیش از آنکه پناه چیزی بگوید، دختر ناگهان صندلی‌اش را عقب کشید. از فرصت استفاده کرده بود. حالا که مرد حواسش به پناه بود، توانسته بود از جایش بلند شود. نفسش بریده بود، چشمانش از وحشت برق می‌زد، اما دیگر سر جایش ننشست. مرد تازه متوجه شد. دستش را دراز کرد که بازویش را بگیرد، اما این بار پناه بی‌هوا، سینی توی دستش را محکم بین آن‌ها گذاشت. برخورد فلز سرد به دست مرد، او را برای یک لحظه عقب کشید؛ کافی بود. دختر فرصت را غنیمت شمرد و سریع به سمت در خروجی دوید. مرد فحشی زیر لب داد و به سمت پناه برگشت. حالا دیگر خشمش پنهان‌شدنی نبود. چند قدم جلو آمد، اما درست همان لحظه، صدای مدیر کافه از پشت سرشان بلند شد. - چه خبره اینجا؟ مرد ایستاد. نفسش سنگین شده بود، انگار نمی‌دانست چه باید بکند. پناه هم بی‌حرکت ماند. مدیر جلو آمد، نگاهی به مرد، نگاهی به پناه و بعد نگاهی به در خروجی انداخت، که حالا خالی بود. دختر رفته بود. مدیر با اخمی گفت: - مشکلی پیش اومده؟ مرد نفسش را بیرون داد. انگشتش را روی میز کشید و بعد با لحن خشنی بدون توجه به مدیر گفت: - دختره احمق، بد میبینی! سپس، گوشی‌اش را برداشت و از کافه بیرون رفت. با رفتنش، کافه دوباره به جنب‌وجوش افتاد. انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده. مشتری‌ها به حرف‌هایشان برگشتند، صدای همهمه و برخورد قاشق‌ها دوباره بلند شد. پناه حس کرد نفسش تازه آزاد می‌شود. نسترن نزدیکش شد و آرنجش را به او زد. - تو دیوونه‌ای! واقعاً دیوونه‌ای.
    2 امتیاز
  42. پناه حس کرد همه نگاه‌ها به او دوخته شده‌. صدای قاشق‌هایی که به نعلبکی برخورد می‌کردند، برای لحظه‌ای متوقف شد. مشتری‌هایی که تا چند لحظه پیش بی‌تفاوت از کنار این صحنه گذشته بودند، حالا منتظر واکنش مرد بودند. مرد چشمانش را ریز کرد، انگار که بخواهد قد و قواره‌ی پناه را بسنجد. پناه قلبش در سینه می‌کوبید، اما محکم ایستاده بود. مرد، که حالا مشخص بود از اینکه کسی در کارش دخالت کرده عصبانی شده، با صدایی که سعی داشت آرام باشد، اما لبه‌های خشم را در خودش داشت، گفت: - به تو ربطی نداره. به کارت برس. پناه نفسش را حبس کرد. نگاهش را به دختر دوخت. گونه‌هایش سرخ شده بودند، انگار که از خجالت یا ترس، اما بیشتر از آن، در چشمانش یک التماس نانوشته بود. شاید انتظار داشت که پناه چیزی بگوید. پناه یک قدم جلوتر رفت. - اگه مشکلی پیش اومده، می‌تونیم به پلیس زنگ بزنیم. این جمله کافی بود تا رنگ از چهره‌ی مرد بپرد. اخمش عمیق‌تر شد، لب‌هایش قیطونی‌اش را محکم روی هم فشرد و دستش را روی میز مشت کرد. نسترن زیر لب گفت: - پناه، بس کن دیگه… اما پناه گوش نمی‌کرد. صدایش، هرچند لرزش کوچکی در خودش داشت، اما محکم بود. مرد یک لحظه سکوت کرد، انگار که داشت فکر می‌کرد، بعد ناگهان صندلی را به عقب هل داد و بلند شد. صدای کشیده شدن چوب روی زمین، در کافه پیچید و چند نفر دیگر را هم به سمتشان کشاند. - تو کی هستی که بخوای تو کار من دخالت کنی؟ صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، طوفانی خوابیده بود. پناه نفس عمیقی کشید. حالا دیگر تمام کافه به آن‌ها نگاه می‌کردند، اما هنوز هیچ‌کس هیچ کاری نمی‌کرد. هیچ‌کس نمی‌خواست وارد این معرکه شود. مرد یک قدم جلو آمد. حالا دیگر فقط یک میز بینشان بود. نگاهش چیزی بین تهدید و تمسخر در نوسان بود. - ببین، کوچولو، تو یه پیشخدمتی، کارت اینه که سینی بچرخونی و خدمت کنی، نه اینکه تو کار مردم فضولی کنی. پناه حس کرد دست‌هایش مشت شده‌اند. این تحقیر، این نگاه بالا به پایین… چقدر آشنا بود.
    2 امتیاز
  43. - گفتم ساکت شو، چقدر حرف می‌زنی؟! دختر سرش را پایین انداخته بود و با دستانش بازی می‌کرد. پناه متوجه شد که شانه‌هایش می‌لرزند. چیزی در دلش پیچید، چیزی شبیه خشم، یا شاید هم چیزی شبیه درد. نسترن نفسش را محکم بیرون داد و گفت: – باز شروع شد... پناه سینی را روی پیشخوان گذاشت. نسترن شانه بالا انداخت. - همیشه با یکی دعوا داره. بعضی وقتا با دختری که میاره، بعضی وقتا هم با پیشخدمتا. پناه نگاهش را از مرد برنداشت. دختر کنارش آرام چیزی گفت، اما مرد باز هم با تندی جواب داد. ناگهان دستش را روی میز کوبید و صدای بلندی ایجاد کرد. چند نفر از مشتریان سر چرخاندند، اما هیچ‌کس چیزی نگفت. پناه حس کرد قلبش فشرده شد. انگار آن صدای کوبیده شدن دست روی میز، به جان خودش خورده بود. یاد چیزهایی افتاد که همیشه دیده بود، اما از کنارش گذشته بود. یاد تمام لحظاتی که ظلم را دیده، اما چشمانش را بسته بود. نسترن آرام گفت: - بیخیال، به ما ربطی نداره. پناه ناخواسته مشت‌هایش را در جیبش فشرد. چرا هیچ‌کس هیچ حرفی نمی‌زد؟ چرا همیشه عادت داشتند که فقط نگاه کنند و بعد، وقتی همه‌چیز تمام شد، دوباره به کار خودشان برگردند؟ ناگهان دختر از جایش بلند شد، اما مرد با یک حرکت بازویش را گرفت و او را وادار کرد که دوباره بنشیند. حالا دیگر چند نفر از مشتریان کاملاً متوجه شده بودند، اما باز هم هیچ‌کس حرفی نزد. پناه یک قدم جلو گذاشت. قلبش محکم می‌زد. این لحظه، شاید با تمام لحظاتی که در این کافه گذشته بود، فرق داشت. مرد با صدای گرفته‌ای گفت: - گفتم بشین. دختر زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش به سختی شنیده می‌شد، اما از روی چهره‌اش می‌شد فهمید که التماس می‌کند. پناه نگاهش کرد. به آن چشمانی که ترسیده بودند، به آن دستانی که آرام روی زانوانش جمع شده بودند. نسترن زیرلب گفت: - پناه، کاری نداشته باش. به دردسر می‌افتی. اما پناه دیگر نمی‌توانست فقط نگاه کند. دیگر نمی‌توانست سکوت کند. گلوش را صاف کرد و با صدایی که از آن خودش نمی‌شناخت، گفت: - آقا، مشکلی پیش اومده؟ سکوت ناگهانی‌ای در کافه پیچید. انگار برای چند ثانیه، زمان متوقف شد. مرد سرش را بالا آورد و با اخمی غلیظ، پناه را برانداز کرد. دختر با وحشت به او نگاه کرد. نسترن زیر لب ناسزایی گفت و چشمانش را بست. «تموم شد، خودتو انداختی تو دردسر...»
    2 امتیاز
  44. پناه سینی خالی را دوباره روی کانتر گذاشت و نفسش را با خستگی بیرون داد. نسترن با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و با لحن طعنه‌آمیزی گفت: - حالت خوبه؟ انگار می‌خوای همین‌جا از حال بری. پناه لبخند کجی زد، سر تکان داد و «خوبمی» گفت. اما حقیقت این بود که خوب نبود. مدت‌ها بود که خوب نبود. انگار زندگی‌اش به یک خط مستقیم تبدیل شده بود؛ خطی که نه بالا می‌رفت، نه پایین، فقط ادامه داشت، بدون هیچ تغییری، بدون هیچ نشانه‌ای از بهتر شدن. نسترن چانه‌اش را روی دستش گذاشت و زیرلب زمزمه کرد: - تو زیادی تحمل می‌کنی. پناه نگاهش نکرد. فقط شانه بالا انداخت و دست‌هایش را در جیب پیش بند طوسی‌رنگش فرو برد. نسترن ادامه داد: - همیشه با خودم فکر می‌کنم، چرا انقدر به این شغل لعنتی اهمیت می‌دی؟ انگار رئیس کافه قراره آخر ماه بهت جایزه بده! پناه لبخند محوی زد. - چون مجبورم. رئیسم تو صورت من ماه ندیده بهم جایزه بده! نسترن پوزخند زد. - ما همه مجبوریم، ولی تو یه جور دیگه‌ای خودتو به زنجیر کشیدی. پناه چیزی نگفت. نسترن درکش نمی‌کرد او نمی‌دانست دخل و خرج او باهم نمی‌سازد او باید برای چند تکه کاغذ که بی‌شباهت به چرک کف دست نیست سگ‌دو بزند. انگشتش را روی سطح چوبی پیشخوان کشید و به حرکت دستش خیره شد. صدای درِ کافه باز هم بلند شد. گروهی از مشتریان تازه وارد شدند. پناه خودش را جمع و جور کرد، سینی را برداشت و به سمتشان رفت. چند دقیقه بعد، وقتی برگشت، نسترن هنوز همان‌جا ایستاده بود. نگاهش روی او ماند. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما تردید داشت. بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: - پناه، تو هیچ‌وقت فکر کردی که ممکنه یه جای دیگه، یه زندگی دیگه برات باشه؟ پناه مکث کرد. انگشتش روی لبه‌ی سینی سر خورد. یک جای دیگر؟ یک زندگی دیگر؟ چقدر این جمله برایش ناآشنا بود. انگار کسی درباره‌ی سیاره‌ای دیگر حرف می‌زد. سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. - زندگی همینه دیگه، برای امثال ما که بدبختی مثل بختک بر سرمان آوار شده، بهتر از این پیدا نمی‌شود! نسترن خواست جواب بدهد، اما درست همان لحظه، صدای داد و بیداد از سمت یکی از میزها بلند شد. پناه سر چرخاند. مردی که قبلاً هم چند باری به کافه آمده بود، حالا با اخم‌های درهم به دختر جوانی که کنارش نشسته بود، تشر می‌زد.
    2 امتیاز
  45. بوی تلخ قهوه‌، صدای برخورد قاشق‌ها به نعلبکی، و همهمه‌ی آدم‌هایی که آمده بودند خودشان را در شلوغی کافه گم کنند همه باهم قاطی شده‌ بود. پناه نفس عمیقی کشید و سینی را محکم‌تر در دست گرفت. میز کناری، مردی بی‌حوصله انگشتش را روی چوب کهنه‌ی میز می‌کوبید. وقتی چای را جلویش گذاشت، بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - دفعه پیش سرد بود! جواب نداد. فقط سینی را چرخاند و به سمت میز بعدی رفت. مشتری‌های کافه انگار او را نمی‌دیدند، فقط خدماتش را می‌خواستند. «دستمال بده، این تلخه، حساب کن.» جمله‌های تکراری‌ای که هر روز می‌شنید و مثل بخشی از دیوارهای کافه از کنارشان می‌گذشت. روی صندلی کنار کانتر نشست و دست‌هایش را در جیبش فرو برد. پول‌های مچاله‌شده را شمرد، جمع زد، کم کرد، دوباره شمرد. عددها هیچ‌وقت جادویی از خودشان نشان نمی‌دادند. همیشه یک جایی کم می‌آمد، همیشه چیزی عقب می‌افتاد. اجاره، بدهی، قبض‌ها، خرج‌های ناگهانی... . با آهی پر از غم از جایش بلند شد. سینی خالی را روی کانتر گذاشت و پیش‌بندش را مرتب کرد. هنوز چند ساعت دیگر تا پایان شیفتش مانده بود. پاهایش از ایستادن طولانی‌مدت تیر می‌کشید، اما به این دردها عادت داشت. صدای نسترن دوست و همکارش را از پشت سرش شنید: - بسه دیگه، یه دقیقه بشین، از صبح وایسادی. پناه دست‌هایش را روی لبه‌ی پیشخوان گذاشت و نگاهی به میزهای شلوغ انداخت. - الان وقت استراحته؟ هنوز کلی سفارش مونده. نسترن پوفی کرد و شانه بالا انداخت. - تو دیگه زیادی سخت می‌گیری. مگه چقدر قراره بابت این همه دویدن بهمون بدن؟ پناه جوابی نداد. خوب می‌دانست که دستمزدشان ناچیز است، اما کار، کار بود. اگر همین هم نبود، چطور قرار بود کرایه‌ی خانه را بدهد؟ چطور قرار بود زندگی‌اش را بچرخاند؟ مشتری دیگری با صدای بلند صدا زد: «خانم! این چای چرا اینقدر دیر شد؟» پناه بی‌حرف سینی را برداشت و به سمت میز رفت. از سر عادت، لبخند کمرنگی زد و فنجان چای را روی میز گذاشت. مشتری اخمی کرد و بدون تشکر، مشغول هم زدن چای تازه رسیده‌اش شد.
    2 امتیاز
  46. هیچ حصاری بلندتر از اندیشه‌های پوسیده نیست، هیچ بندی محکم‌تر از باورهایی که نسل‌ها به زنجیر کشیده‌اند. در شهری که واژه‌ها پیش از تولد خفه می‌شوند، حقیقت چون رود در بستری خشک جریان می‌یابد، بی‌آنکه فرصتی برای رسیدن به دریا داشته باشد. قرن‌ها گذشته، اما هنوز برخی صداها را ناهنجاری می‌نامند و برخی زخم‌ها را تقدیر. در جهانی که لبخندها دستور می‌گیرند و سکوت، فضیلتی تحسین‌ شده‌است، چه کسی جرئت می‌کند پرده از چهره‌ی حقیقت بردارد؟
    2 امتیاز
  47. فصل چهارم: زندگی کریستوف در کلیسا پس از مرگ الکساندر، کریستوف را به اتاقک زیر شیروانیِ کلیسا بردند؛ جعبه‌ای چوبی به اندازه‌ی یک تابوت که بوی نمِ سنگ و چوب پوسیده از دیوارهایش می‌آمد. پنجره‌ی کوچکی داشت که مانند چشمی نیمه‌بسته، تنها پرتوهای مه‌آلود صبحگاهی را از خود می‌گذراند؛ نوری که گویی از میان پرده‌ی ابریشمیِ ارواح می‌لغزد. دیوارها از قفسه‌هایی پراز کتاب‌های ممنوعه انباشته شده بود؛ جلدهای چرمیِ ترک‌خورده با صفحاتی زرد و شکننده که گاه نام ستارگان را زمزمه می‌کردند، گاه رازهای بدن انسان را فاش می‌نمودند، و گاه، مانند نامه‌های فیلسوفان یونانی، کلیسا را به خشم می‌آوردند. برادر ماتئوس، کشیشی با ریش‌های سیاهِ بافته‌شده به سبک ریسمان‌های دار، نخستین بار در آن اتاقک ظاهر شد. با چشمانی که به مانند تیغه‌ی برّان، گویی از پشت پرده‌ی عبادت بیرون زده بودند، به کریستوف خیره شد: «پدرت به جنگ اعراب رفته...» صدایش خشک و بی‌روح بود، مثل صدای کشیده شدن ناخن بر سنگ قبر؛ ادامه داد: «و هرگز بازنخواهد گشت. این را به‌خاطر بسپار.» اما کریستوف دروغ را با تمام وجود حس می‌کرد. شب‌ها، زمانی که ناقوس‌ها خاموش می‌شدند و سکوتِ کلیسا شبیه پارچه‌ای سنگین، روی همه‌چیز می‌افتاد؛ زمزمه‌های پدرش را بوسیله نسیمی که صورتش را نوازش می‌کرد‌، می‌شنید: «حقیقت را در کتاب‌ها جستجو کن...». صدا آنقدر نازک بود که گویی از تار عنکبوت‌های قدیسینِ نگهبانِ کلیسا آویزان شده است. زین پس او کتاب‌ها را می‌خواند، ورق‌هایشان را با نوک انگشتان، همچون پوست ممنوعه‌ی حقیقت لمس می‌کرد. شبی، صدای خش-خشِ پارچه‌ی ردای کشیش، خواب را از چشمانش ربود. برادر ماتئوس در سایه‌ی قفسه‌ها ایستاده بود و انگشتان درازش روی جلد کتابی کهنه می‌لغزیدند. کریستوف پرسید: «چرا این کتاب‌ها را نگه داشته‌اید؟ مگر کفر نیستند؟» کشیش مکثی کرد و چشمانش به در خزید؛ گویی خودِ در می‌توانست شنوا باشد. پاسخ داد: «حقیقت گاهی شمشیری دولبه است...» و آهی از روی ترس کشیده و ادامه داد: «و سوزاندنش، تنها جرقه‌ی آتش را بزرگ‌تر می‌کند.» روزها، کریستوف مجبور بود در مراسم‌هایی شرکت کند که وجهه‌ی انسانیت‌اش را هدف گرفته بودند. زنان بیوه را با طناب‌هایی که بوی خاکستر می‌دادند، به ستون‌های چوبی بسته و فریادهایشان را زیر نوای سرودهای مذهبی خفه می‌کردند. آبِ «مقدس» از چاهی کشیده می‌شد که قورباغه‌های مرده در آن شناور بودند و سکه‌های مردم، به‌جای نان، به دهانِ مجسمه‌های طلاییِ بی‌حالت ریخته می‌شدند. شبی، پس از آنکه جیغ‌های زنی بی‌گناه در شعله‌ها گم شد، برادر ماتئوس او را به گوشه‌ای کشاند. دستش روی شانه‌ی کریستوف سنگینی می‌کرد، انگار می‌خواست استخوان‌هایش را خرد کند و شروع به صحبت کرد: «اینجا حتی سایه‌ها هم زبان دارند...» نفسش بوی دود و وحشت می‌داد، ادامه داد: «باورهایت را قورت بده، وگرنه خودت را به‌جای حقیقت خواهی سوزاند.» کریستوف آموخت نقابِ تسلیم را بر چهره بچسباند؛ سرش را مانند گلی شکسته خم می‌کرد، دعاهایی می‌خواند که در تهِ دلش به خنده تبدیل می‌شدند؛ در خفا، میان کتاب‌ها به جستجوی «انسان و طبیعت» می‌پرداخت؛ کتابی که پدرش از آن به عنوان «آیینه‌ای برای روح جهان» یاد کرده بود. اکنون، آن آیینه زیر خروارها کلمه‌ی ممنوعه دفن شده بود، گمگشته‌ای در جنگلی از دروغ‌ها ...
    2 امتیاز
  48. فصل دوم: آموزه‌های پدر کریستوف در ده سالگی، همچون نهالی بود که ریشه در خاکِ خردِ پدر دوانده بود. یک روز، در جنگلِی پر از برگ‌های زرد پاییزی، هنگام جمع‌آوری هیزم، از پدر پرسید: «پدر، چرا ما به کلیسا نمی‌رویم؟ مگر خدا در آنجا زندگی نمی‌کند؟» لبخندی رضایت‌بخش روی چهره الکساندر نمایان شد، تبرش را زمین گذاشته و بر تنه‌ی درختی تکیه کرد. درحالی که نور خورشید از میان شاخه‌های بلوط به چهره‌ی او تابیده و سایه‌هایی از اندوه در چشمان آبی‌اش موج می‌زد، پاسخ داد: «پسرم، کلیساها سنگ‌اند... اما خداوند را می‌توان در نفسِ بادی که برگ‌ها را می‌رقصاند، گرمای آتشی که ما را از سرما نجات می‌دهد و دست‌هایی که بی‌چشم‌داشت به هم کمک می‌کنند؛ حس کرد.» دستان زخمی‌اش را باز کرده و ادامه داد: «کشیشان بهشت را می‌فروشند، اما من به چشم خود دیده‌ام که چگونه تقسیم یک نانِ گرم می‌تواند بهشتی روی زمین خلق کند.» آن روز، الکساندر برای اولین بار از «جنگ‌های صلیبی» سخن گفت؛ از پادشاهانی که روستاها را به نام خدا خاکستر کرده و کشیشانی که فقر را تقدیس می‌نمودند. کریستوف، در سکوت، به شعله‌های آتش خیره شده و بذرِ شک را در قلبش کاشت.
    2 امتیاز
  49. فصل اول: تولد در روستای ناجنز روستای ناجنز، همچون گوهری سبز در دل کوه‌های آلپ، در هاله‌ای از مه و رطوبتِ همیشگی غوطه می‌خورد. خانه‌های چوبی با سقف‌های خزه‌گرفته، زیر بارانِ بی‌امان پاییز می‌درخشیدند. گویی هر قطره‌ی باران، رازی از گذشته‌های دور را بر الوارهای فرسوده حک می‌کرد. کلیسای سنگی با برجی بلند که نوکش در ابرها گم می‌شد، بر فراز تپه‌ها ایستاده بود و ناقوسش هر صبح، صدایی غمگین را در دره می‌پراکند؛ صدایی که به مردم یادآوری می‌کرد خدایان از بلندای آسمان، گناهانشان را می‌شمارند. شب یخبندان سال ۱۳۲۰ میلادی، بادهای تند از شکاف درختان بلوط زوزه می‌کشیدند. در کلبه‌ی کوچکی که دیوارهایش از خزه و گل پوشیده بود، ماریا، زنی با موهایی به رنگ طلای پاییز و چشمانی سبز چون برگ‌های جنگل، در حالی که نوزادش را در آغوش گرفته بود، آخرین نفسش را کشید. الکساندر، مردی با ریش‌های بورِ آشفته و دست‌هایی پینه‌بسته از سال‌ها هیزم‌شکنی، بر زانو افتاد و اشک‌هایش بر گونه‌های یخ‌زده‌ی همسرش جاری شد. او نام پسرش را «کریستوف» گذاشت؛ نامی که به زبانِ اجدادش به معنای «حامل نور» بود. الکساندر هرگز به کلیسا نمی‌رفت. در حالی که روستاییان سکه‌های نقره‌شان را برای خریدِ «بخشش» به کشیشان می‌سپردند، او هیزم‌ها را رایگان میان مردم پخش می‌کرد و به شکارچیان چگونگی تقسیم گوشت با بی‌پناهان را می‌آموخت. شب‌ها، کریستوف کوچک را در آغوش می‌گرفت، نامه‌های ماریا را خوانده و زیر لب زمزمه می‌کرد: «خداوند در مهربانیست، نه در سکه‌ها...». گویی می‌خواست این باور را از طریق گرمای تنش به فرزندش انتقال دهد.
    2 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...