به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/28/2026 در همه بخش ها
-
کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. - آقا با شمام! به سمتم برگشت. - بله آقا! - بزن کنار! - چرا؟ ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. - گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: - چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود!4 امتیاز
-
پارت پنج به اشپز خونه رفتم و چای گذاشتم ، نگاهی به سبدی که دیروز بوژان با خودش اورده بود انداختم، محصولات زمین هر دفعه کم تر میشد ، چیز زیادی از فروشش به دستمون نمیرسید ، ولی همون هم غنیمت به حساب میومد ، کم کم همه بیدار شدن ، مامان و مادر جون هنوز تو قهر به سر میبردن ، صبحانه که تموم شد از جا بلند شدم و شنلم رو تنم کردم ، سبد رو برداشتم و رو به همه گفتم : _من دارم میرم ، چیزی احتیاج ندارید ؟ مادرجون گفت : _به سلامت ، مادر ، خدا پشت و پناهت. مامان هم گفت : _نه چیزی لازم نیست ، انشالله دست پر برگردی! نگاهی بهشون انداختم و از در خونه بیرون اومدم ،ابر ها در حال باریدن بودن و زمین گل آلود بود ، به سمت بازار کوچک روستا حرکت کردم ، توی راه از بین زمین های زراعی رد شدم ، که بیش تر محصولاتشون سرمازده شده بودن ، هوا سرد بود و شنلم و دامنم رو به پرواز در اورده بود ، شنل به خاطر باد جلوی صورتم میومد و جلوی دیدم رو میگرفت و راه رفتن رو برام سخت می کرد ! بلاخره به هر مشقتی بود خودم رو به بازار رسوندم ، البته بازاری که تقریبا چیزی برای فروش نداشت ، کسایی که دام نگه داری می کردن وضعشون یکم بهتر بود ، ولی اون ها هم برای تغذیه دام هاشون به مشکل برخورده بودن ، ارتش تاریکی با گرفتن روستای آسیاب چندان فاصله ای از ما نداشت و باعث شده بود وضع بدتر بشه . بعد ساعت ها ایستادن تو بارون بلاخره تونستم نیمی از چیز های داخل سبد رو بفروشم ! به خاطر نبود محصولات و کم شدن دادو ستد ، مردم سکه ای برای دادن بهای کالا نداشتن و مجبور به مبادله کالا با کالا بودیم، امروز هم با فروش اون چند تکه محصول مقداری کاموا و نخ عایدم شده بود ، با ناراحتی به محصول باقی مانده و هوایی که داشت تاریک میشد ، نگاه می کردم که با برخورد چیزی به پشتم روی زمین گل آلود افتادم3 امتیاز
-
با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.3 امتیاز
-
چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم3 امتیاز
-
هنوز گیج و منگ به راه رفتهی ماشین اونها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونهام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد. - آخ! پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت: - آخو کوفت! همین رو میخواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟! شونهی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟! - تقصیر من چیه خو؟ فکر نمیکردم باباش اینقده جوون باشه. پانیذ مشت دیگهای به شونهام کوبید و باز صدای حرصی شدهاش به هوا رفت: - تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اونهاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمیداری؟3 امتیاز
-
#پارت_42 _سوگند: اون پرستارو یادتِه؟ تو همش میگفتی خیلی وظیفهشناسه، همش به مریضها میرسه. شاید بیشتر از اینکه وظیفهشناس باشه، عاشق بود و فقط مرهم زخم مریضِ خودش بود. خم شد و برس رو روی میز گذاشت و تو همون حالت، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو فرو برد توی موهام. نفسهای داغش که به گردنم میخورد، قلقلکم میداد. حالمو دگرگون میکرد. زیر گوشم لب زد: _ارتین: بوی موهات مستم میکُنه. فحشش بدم ضایع بشه؟! من چی می گم ابن چی می گه! با نوازش دستهایی روی موهام، آروم چشمامو باز کردم. آرتین با لبخند یه وری، همونطور که دراز کشیده بود و یه دستشم زیر سرش تکیه داده بود، با دست دیگش موهامو نوازش میکرد. _ارتین: صبح بخیر خانمی. کش و قوسی حسابی به بدنم دادم و جوابشو دادم: _سوگند: صبح تو هم بخیر اتی! چشماش گرد شد و با تعجب گفت: _سوگند: جانم؟ آتی؟ دیگه چه صیغهایه؟ زدم زیر خنده و گفتم: _سوگند: صیغهی محرمیته! با صدای بلند زد زیر خنده و سری از روی تاسف برام تکون داد. تمام مدتی که تو بغلش نشسته بودم و صبحونه میخوردیم، نگاهشو اصلاً برنداشت. زیر نگاه داغش داشتم ذوب میشدم. چهار سال بعد… آخرین بادکنک رو هم چسبوندم و بعد با لبخند به شاهکارم خیره شدم. از پشت دستی دور کمرم حلقه شد. از بوی عطر تلخش فهمیدم آرتینه. کنار شقیقمو بوسید و گفت: _ارتین: خسته نباشی خانومم. لبخند شیطونی زدم، برگشتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و سفت به هم چسبیدیم. تا خواستم حرف بزنم، یه چیزو خورد تو سر آرتین. آخ آخ!باز این بچه غیرتی شده بود. سام، پسر سه سالهمون، به همراه خواهر دوقلوش سامیرا، روبهرومون ایستاده بودن. از وجنات آقا مشخص بود که جعبه دستمال کاغذی رو سمت آرتین پرت کرده بود. از هم جدا شدیم و رفتیم سمتشون. _سام: چرا دوباره مامانو بغل کردی؟! _آرتین: بیا برو، بچه! از دست این زنمون هم نمیتونیم بغل کنیم. تا سام خواست دوباره چیزی بگه، آرتین اخم کرده با جدیت تمام گفت: _ارتین: حرف نباشه، بدویین تو اتاقتون ببینم زود. بچهها با لبای برچیده راهی اتاقشون شدن. دوباره کمرمو گرفت و بهم نزدیک شد اما یهو صدای زنگ به صدا دراومد. آرتین حرصی زیر لب گفت: _ارتین: لعنتی! بچهها هم داشتن سمت در میدویدن و با ذوق میگفتن: _اخ جون دایی اومد! آرتین هم دنبالشون رفت تا ازشون استقبال کنم. سردار جوجههامو خیلی دوست داشت، به قول خودش باعث خوشبختی شدن. چهار سال پیش، همونطور که فکر میکردم، آقاجون گیر سه پیچ داده بود که سردار باید با آوا ازدواج کنه. سردار هم زیر بار نمیرفت و خیلی کشمکش بینشون ایجاد شده بود تا اینکه سردار تو روش ایستاد و گفت یکی دیگه رو دوست داره. جر و بحثشون بالا گرفت و اون وسط من حالم به هم خورد و از هوش رفتم. فهمیدیم من دوقلوهای شیطونمو باردارم. آرتین که از خوشحالی تا ساعت چهار صبح تو خیابونها دور دور کرد و رقصید، و آقاجون که خیلی از وجود نتیجههای جدیدش خوشحال بود، با اخم و تخم به آرتین گفت: «برو هر غلطی دلت می خواد بکن!» فکر کنم داداش بدبختم شیرینترین غلط زندگیش رو کرد و الان با سارا ازدواج کرده و یه پسر یک ساله دارن! این وسط ارین موند و حسرت عشق قدیمیش که بعدا معلوم شد پدر و مادرشو پیدا کرده و اونا هم مثل اقاجون با بی رحمی شوهرش دادن به یکی دیگه! بمیرم براشون! با صداهای دور و برم از فکر اومدم بیرون. همه مهمونها اومده بودن؛ امروز تولد سه سالگی سام و سامیرا بود. سردار گفت: _سردار: با دو تا بچه هنوز تو هپروت سفر می کنی؟ چشم غرهای بهش رفتم که باعث خنده جمع شد. بچهها وسط نشسته بودن. آرتین کنار سامیرا نشسته بود و من هم کنار سام. با شمارش بقیه چهارتایی با لبخند شمع سه سالگیشون رو فوت کردیم. خدایا شکرت بابت داشتن آرتین و این دو تا فرشته کوچولو تو زندگیم. عاشقتم.2 امتیاز
-
#پارت_41 "سوگند با احساس خفگی خیلی زیاد، چشمامو باز کردم. آرتین محکم منو چسبیده بود و جای هیچ حرکتی برام نذاشته بود. دست و پامو به سختی تکون میدادم بلکه ولَم کنه، اما انگار نه انگار. موهام هم ریخته بود روی صورتم و کلافهترم میکرد. پوف! کلافهای کشیدم و تکونهامو بیشتر کردم که صدای خشدار آرتین بلند شد: _ارتین: وول نخور، بذار بخوابیم. _سوگند: چی چی رو بخوابیم؟ پاشو ببینم، خفهم کردی! بالاخره چشماشمپ باز کرد. _آرتین: پاشو بریم پایین. فکر کنم همه اومده باشن. با درست کردن سَر و وضع هر دو رفتیم پایین. خوب موقعی هم اومدیم، داشتن وسط شامو آماده میکردن. از پلهها پریدم پایین و با لذت گفتم: _سوگند: آخ جون، غذا! آرتین هم به این حالت خندید و دیوونهای نثارم کرد. همگی پشت میز جا گرفتیم و مشغول لنبون...... عه چیز خوردن شدیم. تنها چیزی که سکوت رو میشد دید، صدای برخورد قاشق و چنگال به هم بود که صدای آقا جون هم بهش اضافه شد و با جدیت همیشگیش گفت: _اقاجون: آرین! آرین هم بدون اینکه سرشو بلند کنه، با همون لحن آقا جون گفت: _ارین: بله، آقا جون؟ _اقا جون: قرار بود در مورد ازدواجت فکر کنی و حرف بزنیم. اوه اوه، انگار امشب خوشی به ما نیومده! آخه آقا جون، ول کن دیگه! این بدبخت چند سال قبل بیچاره شده، تو دیگه بیچارهترش نکن! دستای آرین از عصبانیت مشت شده بود، اما مثل همیشه خودش رو به زور نگه داشت و با فک قفلشده، شمردهشمرده گفت: _ارین: آقا جون، چه گیری دادین به ازدواج من؟ اگه خیلی دلتون میخواست ازدواج کنم، همون وقت می… با فریاد آقا جون، آرین که خفه شد، هیچ، ما هم یه دور پریدیم بالا از ترس! آقا جون گفت: _اقاجون: بسه! هنوزم تو فکر اون دختری! با این حرف آقا جون، یاد چند سال پیش افتادم. اون موقع بچه بودم، حتی آرتین هم ایران بود. آرین عاشق یه دختری شده بود که از قضا دختره پدر و مادر نداشت؛ یعنی پرورشگاهی بود. آقا جون هم هی چوب لای چرخ بدبختها میانداخت، اما آرین که دستبردار نبود تا اینکه یه روز دختره کلاً گم و گور شد و هیچ خبری ازش نبود. تابلو بود گم و گور شدن دختره زیر سر آقا جونِ، اما کی جرات حرف زدن داشت؟ طاقت آرین تموم شد و قاشق و چنگال دستشو پرت کرد توی بشقاب و با شتاب از جاش پا شد و با گفتن «ببخشید» رفت. با رفتن اون، آقا جون هم پا شد، همونطور که به سمت اتاقش میرفت، گفت: _اقاجون: پاشین برین خونههاتون. *** یه ساعتی میشد برگشته بودیم خونه. جلوی میز آرایش نشسته بودم و مثلاً موهامو شونه میکردم، اما کلاً تو هپروت سیر می کردم. با صدای باز شدن در اتاق، نگاهمو از آینه گرفتم؛ آرتین اومد تو اتاق. موهای خیسش نشون میداد تازه از حموم اومده. این مگه صبح حموم نبود؟ جلوتر اومد و پشتم قرار گرفت. بی حرف، برس رو از دستم گرفت و خودش موهامو شونه کرد. بدون اینکه نگاهشو از موهام بگیره، گفت: _ارتین: تو فکری. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _سوگند: بیچاره آرین… میترسم سردار هم مثل آرین بشه. نگاهشو از موهام گرفت، یه نیمنگاهی از آینه بهم انداخت و گفت: _ارتین: اون چرا؟ بعد با خنده اضافه کرد: _ارتین: مگه سردار عاشق شده؟ گفتم: _سوگند: آره. فقط برای یه لحظه، از شوک، دستش بیحرکت موند. بعد از چند ثانیه کوتاه، دوباره برس رو حرکت داد و پرسید: _ارتین: از کجا میدونی؟2 امتیاز
-
با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونهی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.2 امتیاز
-
پارت صدو سی و دو سفارش رو که اوردن با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم : _میترسم بهراد ، نمی خوام بیش تر از این به احساساتم پر و بال بدم ، شاید پشت اون تلفن ها ، یک دختر باشه ، اون وقت ضربه بدتری می خورم ! بهراد عمیق نگاهم کرد و گفت : _منم نمی خوام الکی به خودت امید بدی ، چون در هر صورت ، رفتار قطعی از اروین ندیدیم ، فقط دارم میگم ، مثل همیشه نیوفت رو دنده لج! دوستانه پیش برو ، نه خیلی فاصله بگیر ، نه خیلی بهش بچسب ، تعادل داشته باش ! سریال تکون دادم و مشغول ریختن چایی شدم ، تو ذهنم به حرفامون فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که در حد همون دوستش باقی بمونم ، این جوری نه به احساساتم پرو بال دادم ، نه پل های پشت سرم رو خراب کردم ، زمان همه چیز رو مشخص می کنه! بهراد ، دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکرد و بقیه شب به مرور خاطرات بامزه قدیممون گذشت ، بعضی از خاطرات اشک به چشممون اورد ، یاد ساحل کردیم ، بهراد از برنامه ای که برای آینده داشت گفت ، منم گفتم ، در کل باعث شد ، آرامش بگیرم و فکرم ازاد بشه ، دو سه ساعتی که گذشت به خونه برگشتیم ، و من با کوهی از مواد خوراکی که مامان همش رو داخل چمدانی برام جای داده بود شدم ، هر چی گفتم اینا خیلیه ، گوشش بدهکار نبود ! بلاخره اون شب هم گذشت ، هر چند که موقع شام کسی حرف نمیزد ولی دلتنگی توی چشم های هممون موج میزد ، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ، ولی خب چاره ای نبود ، باید کنار میومدیم .2 امتیاز
-
#هفتمین متن نیمه شب امیدوارم خدا هیچوقت به مردایی که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، دختر نده. پدر تو زندگیه یه دختر نقش اولین قهرمانش رو بازی میکنه. بخاطر همینه که رفتارش و برخوردش با دخترش مهمه. دختری که اون عشق و علاقه واقعی رو از پدرش دریافت نکرده باشه، بیشتر سردرگم میشه و تو حرف و آغوش مردهای غریبه دنبال توجه و محبت میگرده و بخاطر همین هم همیشه شکست میخوره چون اولین قهرمانش هیچوقت اونجوری که باید عاشقانه نوازشش نکرده و نگفته که دوسش داره! نگفته بهش که ارزشمنده و بجاش اعتماد بنفسش رو خورد کرده. بعنوان یه دختر آرزوم اینه انشالا مردی که وارد زندگیتون میشه بلد باشه باهاتون حرف بزنه و بهتون این حس رو بده که چقدر دوست داشتنی هستین و جای تمام محبت نکرده از نزدیکترین آدم زندگیتون یعنی « پدر » رو براتون پُر کنه. مثل همیشه بازم آرزوی قلبیم اینه که انشالا خدا به مردایی که که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، فرزند دختر نده تا اون بچه احساساتش آسیب نبینه و همیشه حس کنه که دوست داشتنیه و خودش رو دوست داشته باشه. میدونم طولانی شد اما در آخر با یه متن ناراحت کننده ولی واقعی دلنوشته امشبمو تموم میکنم: ( مویِ سرِ دختری را که پدرش شانه نزده، هم غریبه از ریشه در میاره و هم دوست؛ زندگی به دخترایی که از سمت قهرمان زندگیشون هرگز دوست داشته نشدهاند، یه ^باباییه مهربون^ بدهکاره...) هفتم بهمن ۰۰:۰۰2 امتیاز
-
#ششمین متن نیمه شب اینو با تمام وجودم مینویسم که اگه منم یه روزی به کسی بدی کردم و دل شکوندم... منو نبخشه... البته که یه روزی تسویه حساب میکنم... میخوام بگم که اینقدر وجدانم در برابر آدما راحته! بنظرم خیلی مهمه که آدما اینقدر با ادعا و وجدان راحت، در مقابل رفتارشون و حرفاشون با قلب و روح انسانها ، حرف بزنن. 21:21 ششم بهمن2 امتیاز
-
پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایهی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...2 امتیاز
-
با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچههای مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در میکردم و میزدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش میداد و مامان خانوم اگر میفهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپاییهای پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد میکرد، میافتاد به جونم و سیاه کبودم میکرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود. *** پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بیچاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمیدونم کی بود چت میکرد پرسیدم: - ببینم مگه خوابگاه این دختره اون سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟2 امتیاز
-
پارت صد و سی و یک بهراد قرار بود شب رو خونه ما باشه که فردا بتونه من رو راهی کنه ، نازی هم ترجیح داد با پدر و مادرش بره و من و بهراد رو تنها بزاره ! غروب بود و همه رفته بودن که بهراد رو به من گفت : _اگه کاری نداری بریم با هم یک چرخی بزنیم . لبخند زدم و گفتم : _نه چمدون هام رو بستم ، کاری ندارم بریم . بهراد گفت : _پس برو اماده شو . از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم روی لباس هام مانتو بلندی پوشیدم و شال رو روی سرم انداختم بعد برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون اومدم ، بهراد رفته بود بیرون که ماشین رو ببره بیرون ، از مامان اینا خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم . نه من پرسیدم کجا می خوایم بریم ، نه بهراد چیزی گفت ، یک ربعی به سکوت گذشت که بهراد گفت : _صبح حرفامون نصفه موند ، گفتم هم بیارمت بیرون روز اخری با هم وقت بگذرونیم ، هم راحت باهم حرف بزنیم . سریال تکون دادم و باهاش موافقت کردم . بعد حدود یک ساعت و نیم به خاطر ترافیک تهران، به باغ رستورانی که قبل ها با ساحل و بهراد میومدیم رسیدیم ، چه قدر اینجا خاطره داشتیم . تختی رو انتخاب کردیم و نشستیم ، بهراد سفارش چای و قلیون داد و گفت : _ببین صدف ، من از ظهر خیلی فکر کردم ، اروین پسر خوب و معقولیه ، من از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد ، و من هم متوجه کشش بینتون شدم و فهمیدم یک احساسی این وسط شکل گرفته ، ولی خب تو شمال هم بعد روز اول به وضوح متوجه تغییر رفتارش شدم ، که این دو تا دلیل میتونه داشته باشه ، اولین اینکه ممکنه تو رو فقط به عنوان یک دوست میدیده و وقتی تو خواستی بهش نزدیک بشی ، متوجه علاقه ات شده و برای اینکه صدمه نبینی ازت فاصله گرفته؛ که احتمال این مورد خیلی کمه ، چون من نگاهاش رو دیدم ، به عنوان یک مرد ، نگاهش رو درک کردم ، نمی خوام امید الکی بهت بدم ولی احتمال دوم ، اینه که شاید در حال حاضر یک مشکلی داره که نمیتونه وارد رابطه ای بشه ، چون اگه دقت کرده باشی تو شمال هم همش درگیر بود و داشت با تلفن حرف میزد ! تو سکوت بهش گوش میدادم ، راست می گفت ، وقتی شمال بودیم ، از بس گوشیش زنگ می خورد ، همه کلافه بودن مخصوصا بابا و مامانش !2 امتیاز
-
پارت چهارم فردای اون روز وقتی بابا برای کار رفت ، دیگه برنگشت و مامان به من و بوژان گفت ، که بابا به یک سفر طولانی رفته ، چند ماه بعد هم بهمون گفت که بابا دیگه برنمیگرده ، یادمه اون روزا مامان خیلی آشفته و ناراحت بود ، و حرف زدن درباره بابا تو خونه ممنوع بود ! ولی من همیشه تو خلوت یادش می کردم ، اخه بابا مرد مهربونی بود ، من شاهد بودم با مامان زندگی عاشقانه ای داشتن ، اوایل خیلی از مامان پرسیدم چرا بابا رفته ، ولی دفعه اخر جوری بهم توپید که دیگه ترجیح دادم هیچ وقت ازش این سوال رو نپرسم ! خلاصه شام رو تو فضای سنگینی که بین مامان و مادرجون بود خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . اون شب خواب عجیبی دیدم ، خواب یک جنگل ، که توش پر بود از تنه درخت خشکیده ، مه همه جا رو فرا گرفته بود و من توی خواب از چیزی فرار می کردم که از دور نور یک شعله رو دیدم ، همون جور که چند دقیقه یک بار با استرس پشتم رو نگاه می کردم به سمت شعله میرفتم ، که یک دفعه زمین خوردم . با استرس از خواب پریدم ، صحنه های خواب خیلی واضح جلوی چشمم رژه میرفتن ، انگار که واقعا اتفاق افتاده بود ، از جام بلند شدم ، بقیه هنوز خواب بودن ، از پنجره خونه کاهگلیمون بیرون رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود ، و تا یک ساعت دیگه افتاب کم جون ، البته اگه ابری جلوش نباشه ، طلوع می کرد . هر روز که تاریکی و گارد تاریکی جاهای بیش تری رو به نفع خودشون فتح می کردن ، قحطی بیش تر می شد و خورشید کم نور تر ، بیش تر وقت ها هم که ابر تو آسمون بود و خورشید دیده نمیشد!2 امتیاز
-
پارت سوم مامان اخمی کرد و گفت : _من دوست ندارم ، به خاطر یک افسانه دل بچه هام رو الکی خوش کنم ، اونا باید یادبگیرند با شرایط کنار بیان ، دوست ندارم گذشته تکرار بشه! مادرجون با دلخوری گفت : _ ازت این انتظار رو نداشتم نورا ، اون داستان یا به قول تو افسانه ، نشانه امید در دل تاریکیه ! مامان در جواب گفت : _ خان جون ، مثل اینکه باید بهتون یاد اوری کنم اخر داستان رو ، همیشه امید پیروزی نیست ، ادم باید واقعیت ها رو ببینه ، من قبلا این اشتباه رو مرتکب شدم دوباره تکرارش نمی کنم! بعد هم با دلخوری به اشپزخونه رفت ، من و بوژان که از قضیه سر در نمی اوردیم، نگاهی رد و بدل کردیم و به خاطر جو حاکم سکوت رو ترجیح دادیم ! به اشپزخونه رفتم بی هیچ حرفی به مامان کمک کردم تا سینی غذا رو بچینیم ، البته که سینی فقط شامل چند عدد سیب زمینی ، ترشی خوشمزه محلی ، که کار خود مامان بود و مقدار خیلی کمی نان رو شامل میشد ، و این تقریبا غذای بیش تر روزهای ما بود . متاسفانه به خاطر قلبه تاریکی به بیش تر روستا ها و سرمایی که با خودشون به اونجا میاوردن قحطی در سرزمین بیداد می کرد و در واقع ما یک زمستون تقریبا ابدی رو تجربه می کردیم ، مادرجون بعضی وقتا که از بچگی هاش برامون تعریف می کرد از گل های رنگی رنگی میگفت ، از میوه های رنگارنگ ، ما هم با دقت گوش می کردیم و تصورشون می کردیم ! همیشه دوست داشتم بدونم گل و شکوفه چه شکلیه ! مخصوصا وقتی چند سال پیش وقتی بچه بودم از پدرم پرسیدم : _بابایی ، چرا بعضی وقت ها بهم میگی گل سرخ من ؟ بابا خندید و گفت : به خاطر اینه که ، مثل یک گل زیبا و پاکی ، به خاطر همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس ، به معنای گل سرخ ! بعد هم من رو روی پاش نشوند و موهام رو نوازش کرد ، و من نمیدونستم ، این آخرین باریه که اون رو میبینم !2 امتیاز
-
پارت دوم شنلش رو گذاشت و اومد زیر کرسی بغل مادرجون نشست و تا اومد حرفی بزنه بوژان که سبد رو به اشپزخونه برده بود ، بیرون اومد با غرغر گفت : _اه ، آمی بازم که سیب زمینی گذاشتی ! نگاهی بهش کردم و گفتم : _تو این قحطی، برو خدارو شکر کن همین سیب زمینی رو هم داریم بخوریم ! بعد چشم غره رفتن به من اومد و زیر کرسی جا گرفت ، تقصیر نداشت نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود ، احتیاج به تغزیه مناسب داشت ولی تو این قحطی و تاریکی ای که همه جا رو داره به سرعت میبلعه ، همین سیب زمینی و چند تا سبزی جاتی که ، ماحصل کار مامان و بوژان تو زمین بود ، و با فروختنش هم اندکی پول درمیاریم و شکمشون رو سیر کنیم غنیمت به حساب میومد ، شنیده بودم روستاهایی که تاریکی بهشون نفوذ کرده و گارد تاریکی انجا جای گیر شدن ، اوضاع مردم خیلی بدتره . مامان با غصه گفت : _امروز اِماتا اومده بود سر زمین ، به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت روستای آسیاب که خواهرش توش زندگی می کرده رو گارد تاریکی گرفتن ، خیلی ناراحت بود، خبری از مردم شهر هنوز بهشون نرسیده بود ؛ به همین خاطر بستگانشون نگران خانوادهاشونن . با چشم های گرد گفتم : _روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه ! مادرجون شیشه عینکش رو با گوشه چارقد سفیدش پاک کرد و گفت : _ خدا به دادمون برسه ، همه جارو دارن میگیرن ، به قول مادر خدابیامورزم ، کاش خدابهمون رحم کنه و آذرمیرا از خاکستر بلندشه ! بوژان متعجب گفت : _ آذرمیرا کیه دیگه ؟! مادر جون نگاهی به من و بوژان که گیج نگاهش می کردیم گفت : _مگه مادرتون براتون تعریف نکرده ؟! من و بوژانه به نفی سرتکون دادیم ، مادرجون ناراحت رو به مامان گفت : _ دستت دردنکنه دختر ، این طور از این افسانه آبا و اجدادی مواظبت می کنی ؟!2 امتیاز
-
پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟2 امتیاز
-
نام رمان: معلمِ دزدان نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: طنز، عاشقانه خلاصه: کتایون نالان از تنهاییاش، در روز سیزده به در سبزه گره میزند تا شوهر آیندهاش را در اولین فرصت ملاقات کند. طولی نمیکشد که پس از سرقت شیء موردعلاقهاش، با ماموری آشنا میشود. دخترک گمان میکند بالاخره نقطهی اوج زندگی عاطفیاش فرا رسیده اما غافل از اینکه آن مرد خودِ شاه دزد، رئیس بزرگترین باند سارقان کشور است. سرانجام نیز طولی نمیکشد که پای دخترک به لانهی آن دزدان، یعنی زیستگاهشان باز میشود. باید دید که چه کسی تغییر خواهد کرد؛ کتایون با شخصیت عرفانیاش در محفل سارقان یا دزدان در شبهای شعر کتایون؟ مقدمه: همه چیز خرافه بود و آن گرهها طلسم بودند که با دستان خودم روی زندگیام اجرا شدند! این همه مشکل و از استرس تا دم مرگ رفتن و بازگشتن زیر سر آن گرههای لعنتی آن روزی و آن آرزوی نفرین شده بود. اما... اما اگر به عقب برمیگشتم آیا از انجام دوبارهاش اجتناب میکردم؟ به عبارتی اگر سفر به گذشته ممکن بود، آیا آن روز آن سبزهها را گره نمیزدم و آن خواسته را از خدا طلب نمیکردم؟1 امتیاز
-
#هشتمین متن نیمه شب اگه میخوای خوشحالم کنی : ۱- برام ،خودت باش ، ادمای فیک اصلا دلنشین نیستن. ۲- بهم نشون بده برات با بقیه فرق دارم ، همونطوری که من فرق تورو با بقیه میدونم. ۳-برام آهنگایی که برای هیچکس نمیفرستی رو بفرست. ۴-اگه دعوا یا بحثی داشتیم بازم صبح بخیر و شب بخیر بنویس برام ، این نشون دهنده احترام و علاقست. ۵- اگه از دستم ناراحت شدی رفتارتو تغییر نده. بیا بیانش کن حلش میکنیم. ۶- گاهی وقتا دوست دارم نشون بدی برات اولویتم. ۷- حرف بزن. از روزمرگیات، رازهات، برنامه هات، قسمتای تاریکت، از هرچیزی که میتونی و به ذهنت میرسه. 22:22 هشتم بهمن1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت دویست و بیست و دوم دلم درد گرفت...شاید واقعا...واقعا حق با باوان بوده باشه!! نکنه ملیکا یا عمو تو این بازی دست داشته باشند!!! همش میخواستم این موضوع دروغ باشه چون اونا خانوادم بودن و دلم نمیخواست از دست بدمشون و دیدگاهم بهشون تغییر کنه اما بازم اصرار ملیکا از اینکه بیام اتاق باوان و بگردم و از نبود اون اصلا تعجب نکرده بود. این بار دیگه نمیترسم!! میرم سمت دختری که دوسش دارم و دیگه به زور روی حرف قلبم سرپوش نمیذارم...منم دستاشو میگیرم و بهش اعتراف میکنم و از همون روزی که چشماشو دیدم، دلمو بهش باختم!! دیگه نتونستم اونو از توی دلم بیرون کنم...دست باوان و میگیرم و میرم سراغ همون زندگی سادهایی که همیشه مدنظرم بود...خوشحالی و خوشبختی بیشتر از هر کس دیگهایی حقمون بود. حالا که احساس واقعیه باوان و فهمیدم، بیشتر مصمم شدم....دیگه هیچکس نمیتوانست جلومو بگیره اما نباید بذارم که بفهمن حقیقت و فهمیدم و دارم دنبالش میگردم...باید قبل از اینکه دیر بشه، پیداش کنم... چشمم خورد به نامه مچاله شده توی سطل آشغال و درش آوردم و بازش کردم...دست خطشو با دست خط باوان توی اون دفتر تطبیق دادم و واقعا شبیه نبود و مطمئن شدم که اینجا یه خبرایی بود و یه کاسهایی زیر نیم کاسه است... سریع از اتاق رفتم بیرون و دیدم ملیکا داره میاد بالا...نباید اصلا به روی خودم میوردم! لبخند مصنوعی زدم و گفت: ـ پوریا من چمدونم و جمع کردم..بنظرت تو هتل بمونیم یا اقامتگاه؟ باید یه دروغی میگفتم که از پس این قضیه سفر در برم...گفتم: ـ ملیکا باز شب برگشتم راجب این موضوع حرف بزنیم1 امتیاز
-
ساندویچ نود🍔 بخش اورژانس با ورود یک بیمار جدید، به تکاپو افتاده بود، اما پشت پرده و جایی که ما ایستاده بودیم، زمان به هیچ عنوان حرکت نمیکرد. بازرس نفسعمیقی کشید و گفت: - متاسفم. شونهای بالا انداختم و در حالیکه موهای کلارا رو از روی صورتش کنار میزدم، صادقانه گفتم: - این کلمه رو زیاد نمیشنوم، مردم معمولا با نفرین و ناسزا ازم استقبال میکنن. - دویست سال قبل چه اتفاقی افتاد؟ دستم بالای صورت کلارا متوقف شد. بازرس کمی زمان داد تا سوالش رو هضم کنم، بعد گفت: - دیشب به اون گرگینه گفتی دویست سال قبل قسم خوردی مردی رو به زندگیت راه ندی. دستم رو عقب کشیدم و مشت کردم. وقتی فرصتش رو داشتم، باید بازرس رو میکشتم؛ اون موقع مجبور نبودم به یاوهگوییهاش گوش بدم. حدس زد: - این یه جور داستان شکست عشقی یا همچین چیزیه؟ گذشته با لبخند شرارتباری داشت گلوم رو میفشرد و نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود. نمیتونستم تصاویر توی ذهنم رو پس بزنم. خاطرات به قدری واضح بودن که انگار همین دیروز اتفاق افتادن و این در حالی بود که دویست سال از اون روز گذشته بود. با ضعیفترین صدای ممکن از بازرس پرسیدم: - دیشب اونهمه اتفاق افتاد و تنها سوالی که تو داری، اینه؟ بازرس به کلارا نگاهی انداخت. اون از جنگی که توی وجودم به راه انداخته بود، خبز نداشت. گفت: - حدس میزنم اون تنها کسیه که دوست داری. به طرفش برگشتم و چشم توی چشمش انداختم. از موشهای فضول متنفر بودم، حتی اگه بانمک بودن. با بیتفاوتی محض بهش گفتم: - بلادبورن باید قبل از نیمهشب باز بشه، و این تنها چیزیه که به تو مربوط میشه. سگرمههای بازرس با لبخند موزیانهای همراه شد. - یادت رفت تهدیدم کنی.1 امتیاز
-
سلام وقت بخیر رمانم تموم شده. درخواست رصد و ویراستاریش رو دارم. https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت دویست و بیست و یکم بدون خداحافظی تلفن و قطع کردم. مغزم درگیره دفتری بود که از زیر تخت پیداش کردم. این یعنی برای باوان بود؟؟! کنار دفتر هم قفل داشت...از کنجکاوی داشتم دیوونه میشدم! سریع با کاتری که توی کشو بود، قفل دفتر و باز کردم و دیدم تو صفحه اولش نوشته: روزمرگی های باوان...زیر این خطش هم نوشته بود: دختری که محکوم به عشق پوریا توی این ویلای جهنمی شد! قلبم دوباره شروع به تند تند تپیدن کرد...میترسیدم که صفحات بعدی رو بخونم و بفهمم که راجبش اشتباه قضاوت کردم...با استرس و کلی تردید، صفحات و ورق زدم و با تک تک جملاتی که میخوندم، اشک میریختم!باورم نمیشد... اون دختر کل صفحاتش و از عشقش به من نوشته بود؛ از تک تک احساساتش و اینکه چطور بهش کمک کردم تا چشمش باز بشه و بتونه آرون و فراموش کنه! نوشته بود که عشق به من بهش این جرئت و داد تا برای همیشه با آرون درون ذهنش خداحافظی کنه...کلی قربون صدقم رفته بود...از تک تک خاطراتش با من نوشت! از اینکه چجوری همیشه حواسم بهش بود...آخرین صفحه از نوشتهاش راجب این نوشته بود که جرئتشو تا جمع کرده تا راجب احساسش باهام صحبت کنه، نوشته بود یچیزایی تو این خونه اذیتش میکنه و کاش من چشمم نسبت به اطرافم بازار بشه و روی واقعیه ملیکا رو ببینم! نوشته بود که ملیکا از پدرش هم بدتره و تو نبود من کلی با حرفا و حرکاتش آزارش میده. دفتر و بستم و رفتم تو فکر!! پس...پس یعنی باوان با آرون نرفته بود؟؟ یهو اون روز اومد جلوی چشمم...چطور امکان داشت این همه آدم تو این خونه، آرون و ندیده باشن؟! بعدش اصرار عمو برای دور کردن من از خونه به بهونه حمل و نقل بالستیک اصفهان یادم اومد...کاری که اگه قبلا پیش میومد، به زیردستاش میداد تا حل کنند..اون روز اصرار داشت که منو از ویلا دور کنه!! بعدش حرکات ملیکا اومد تو ذهنم که هفته قبل چقدر مخفیانه با عمو میرفتن شرکت و به من اطلاع نمیدادن...یعنی نزدیکترین آدمام داشتن بهم خیانت میکردن؟!!! کسایی که مثل خانوادم میدیدمشون؟؟! چطور یه چنین چیزی ممکنه؟؟! عمو که به خون آرون تشنه بود و فقط پی این بود که بکشتش! منم که همه جا رو زیر و رو کردم و نتونستم پیداش کنم، چجوری پاش به اینجا باز شد؟؟! خوابی که دیدم یادم اومد...باوان تو خطر بود! میتونستم اینو حسش کنم.1 امتیاز
-
به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: بعضی وقتا یک کتاب یا داستان باعث امید میشه ، و اون امید باعث میشه یک دختر با قدرت امیدی که از اون داستان میگیره ، یک جهان رو از تاریکی نجات بده... مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند...1 امتیاز
-
پارت دویست و بیستم با یادآوری اون روزا که مثل برق و باد گذشت، اشک از چشمان جاری شد و کم کم سعی کردم بخوابم تا بتونم تمام این خاطرات و فراموش کنم. اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد...تو خواب دیدم که باوان با دست و پای بسته داره سعی میکنه ازم کمک بگیره...دستاشو که محکم با طناب بسته شده بود و سمتم دراز کرد و با گریه میگفت: ـ پوریا...خواهش میکنم کمکم کن! خواهش میکنم تنهام نذار! یهو با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم! قلبم خیلی تند تو سینهام میکوبید طوری که اصلا نمیتونستم به درستی نفس بکشم! با خودم گفتم: چقدر این خواب واقعی بود!!! انگار باوان دقیقا پیش گوشم داشت باهام حرف میزد اما بازم سعی کردم جدی نگیرم! اینقدر که اینروزا بهش فکر کردم، خوابش و دیدم وگرنه مطمئنا الان در کنار اون عوضی خوش و خرم داره لحظاتش و میگذرونه و به ریش منم میخنده! گوشیمو که مدام زنگ میخورد و با پرش من از خواب، روی زمین افتاده بود و رفتم بردارم که زیر تخت یه چیزی نظرم و جلب کرد! یه دفتر...این دیگه چی بود؟؟! همونجوری که که دکمه پاسخ و زدم، دفتر و از زیر تخت کشیدم بیرون و با تعجب به جلدش نگاه کردم و گفتم: ـ بله؟ ـ سلام آقا پوریا، خوب هستین؟ ـ ممنونم بفرمایید... ـ از دفتر خانوم دکتر تماس میگیرم! امروز باوان خانوم تشریف نمیارن؟ نیم ساعت از ساعتی که وقت گرفتن، گذشته... میخواستم بگم باوان خانوم رفته و دیگه هیچ وقت برنمیگرده. اما سعی کردم خیلی عادی باشم و گفتم: ـ نه فعلا هر زمانی که باوان خانوم با خانوم دکتر نوبت داشته رو کنسل کنین لطفاً! ـ چشم، روزتون بخیر.1 امتیاز
-
پارت دویست و نوزدهم یهو دستم و از دستش کشیدم بیرون که جملش نصفه موند و گفتم: ـ فقط ملیکا!...میخوام برای بار آخر تو اتاقش بمونم و این خاطرات و توی ذهن خودم تموم کنم تا قلبم دیگه پیگیریش نکنه. ملیکا با اینکه از چهرش هم مشخص بود که از این موضوع راضی نیست، گفت: ـ هر جوری که خودت راحتی! بهش چشمکی زدم و گفتم: ـ بیدار که شدم، میام پیشت با همدیگه برنامه برای شمال بچینیم! دستشو گذاشت کنار سرش و گفت: ـ حله سلطان! حرکتش باعث شد خندم بگیره! به غذام اشاره کرد و گفت: ـ قبلش حتما غذاتو بخور پوریا! اصلا میل به غذا نداشتم! درونا هم میدونستم دارم خودمو گول میزنم و به همین راحتیا باوان از ذهنم بیرون نمیره اما میخواستم اینبار به خودم تلقین کنم و به حرف منطقم گوش بدم تا دوباره احساساتم شکست نخوره و در مقابل قلبم شرمنده نشم. برای بار آخر روی تختش دراز کشیدم و همینجور که به سقف خیره بودم، تمام خاطراتمونو مرور کردم. روزی که با لباس عروس گروگان گرفتمش، روزی که برای اولین تو بغلم گریه کرد و ازم کمک خواست، روزایی که با هم رفتیم مزرعه و کبابی و من کنارش اون کودک درونیم رو که همیشه نادیدش میگرفتم و پیدا کردم، روزی که اونجور با ذوق داشت برام قصه سالیوان و تعریف میکرد...1 امتیاز
-
#پارت بیست و یک... سکوت کرد سیگرون که نمیخواست فریبش را بخورد گفت: - گفتن این حرفها از مجازاتت کم نمیکند. آیوار: - بعد از آن مانند باقی کودکان کار میکردم تا تکه نانی سهمم شود و شکمم را سیر کنم، در آنجا دختران و پسران مریض و بی رمقی بودند که گاهی از شدت خستگی، گشنگی یا بیماری دوام نمیآوردند چه چیزی نصیبشان میشد؟ هیچ، آنها را بعد از مرگ در جنگل میانداختند تا حیوانات را سیر کنند در این بین سه دختر بودند که از آن وضعیت راضی نبودند پس تصمیم گرفتند خود را به مریضی بزنند طوری که همه باور کرده بودند که مریضی آنها واگیردار است رئیس آن نانجیبان دستور داد دختران را بسوزانند تا بیماری شهر را نگیرد یکی از آن دختران از ترس سوزانده شدن بلند شد و بیماریش را انکار کرد رئیس آن دشمنان قبول نکرد که آنها را بسوزانند میگفت بیماریشان در هوا پخش میشود پس دستور داد آنها را به جنگل بیندازند و من تمام مدت شاهد رفتار آنها بودم وقتی دو دختر را در جنگل انداختند با مشقت فراوان از حصار گذشتم و همراهشان رفتم و در بالای تپه نظارهگرشان بودم زمان زیادی گذشته بود که چند نگهبان که برای اطمینان آنجا بودند رفتند به جز یکی، حیوان درندهای به دختران نزدیک میشد دختران بلند شدند و فرار کردند آن نگهبان به دنبالشان بود ولی من جلویش را گرفتم و اولین قتلم را انجام دادم. آتش را زیر و رو کرد و گفت: - بدون اینکه دختران متوجه شوند همراهشان شدم آنها از این منطقه رفتند و در آنگلوساکسون زیر نظر استاد رزمی کار کونگفو و شمشیر زنی آموختند و من هم در خفا کارهایشان را انجام میدادم تا توانستم یاد بگیرم و بعد از سیزده سال به دانلاو برگشتند جایی که مردم روستایی ساخته بودند برای زندگی؛ دختران ترال با مبارزه و شکنجه توانستند وارد ارتش شوند و بعد خودشان را کارلس معرفی کردند ولی من بخاطر آسیبی که به پای راستم وارد شد نتوانستم و مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد و آشغال و بوگندو خواندند من هم تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آنها میخواهند. سیگرون که حالش بد شده بود گفت: - خب! خب آن دختران چه شدند؟. آیوار با لبخند و تمسخر گفت: - نمیدانم، شما بگوید چه شدند؟. سیگرون نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و گفت: - من از کجا بدانم. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیار دار جنگ هستید و امین مردم. سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرش در آن مشهود بود بلند شد و گفت: - آیوار سیلینگر هر چه سریع تر بلند شو باید به شهر برویم. آیوار: - الان راهزنان و حیوانات درنده برای ما کمین کردهاند اینجا امن ترین جا برای ماست. سیگرون: - ناسلامتی من بانوی فاتح هستم اگر از دست چند دزد و حیوان درنده جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی میخورم؟ آیوار: - امشب را باید اینجا بمانیم تا سپیده دم، بعد میرویم. سیگرون با ناراحتی گفت: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت: - به تازگی آن دختران را دیدهام که چقد زیبا و خواستنی شدهاند. سیگرون مجدد نشست و گفت: - آنها را در کجا دیدهای؟.1 امتیاز
-
#پارت بیست... سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست روی تخته سنگی نشست و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: - بسیار خب آقای سلینگر تا هر وقت میخواهی نقش بازی کن ولی من نمیگذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی میرفت ولی هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود سیگرون که خسته شده بود گفت: - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من میروم تا از خانهی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. بلند شد و به سمت غار رفت و تمام امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود سیگرون پشت تخته سنگها قایم شد و نظارهگر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه بازی در کار نیست نزدیکش رفت و گفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده الان در بند بیماری و گیجی باشد. وقتی جوابی نشنید چوبهای همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدناش بود آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دانلاو افروختن آتش با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند چون تنها وسیلهای بود که میتوانستند آتشی بر پا کنند. با کمک چوبی آتش را زیر و رو میکرد که نالهی آیوار بلند شد و بعد چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد با دیدن سیگرون گفت: - فکر میکردم تمام اینها کابوس بوده. در جای نشست و گفت: - تو میخواستی مرا بکشی! سیگرون: - اگه نبودم از شدت خون ریزی حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت و کمی که حالش جا آمد گفت: - با دیدن تو دلم میخواهد داستان تعریف کنم. سیگرون: - حوصلهی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت و گفت: - پس گوشهایت را بگیر چون نمیتوانم تعریف نکنم. حسرتی کشید و گفت: - نام پدر من رالف سلینگر بود همراه پدر و مادر و دو خواهر دوقلوی کوچکترم در دانلاو زندگی میکردیم، درست است که ترال بودیم و پدرم برای تامین خرج خانوادهاش سخت کار میکرد ولی ما شاد بودیم؛ زمانی که آنگلوساکسونها به سرزمینمان حمله کردند پدر من و پدر بسیاری از کودکان ترال به جنگ رفتند و بدن بی جانشان برگشت تا اینکه دشمن وارد خاک ما شد و افراد زیر شش سال و بالای سی سال را از شهر بیرون انداخت مادرم خیلی مقاومت کرد تا من را نجات بدهد از حصار دشمن رد شد به سمتم آمد موفق شد مرا در آغوش بگیرد ولی آن نانجیبان با ضربهی شمشیر یکی از خواهرانم را از من گرفتند مادرم تا خواست مرا ببرد بیرحمانه قلبش را شکافتند. سیگرون با ترحم نگاهش میکرد آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود ادامه داد: - فقط ماند الیزابت، با اینکه سنی نداشتم از حصارشان رد شدم و خواهرم را در آغوش گرفتم ولی باز مرا به داخل حصار انداختند و خواستند الیزابت را بگیرند، با تمام توان میدویدم تا جای امنی رسیدم زمان زیادی را در مرغداری گذراندیم تا در شهر امنیت برقرار شد هر دو گشنه بودیم، بی کس بودیم، از سرما میلرزیدیم از مرغداری خارج شدم تا غذا پیدا کنم با کلی ترس و جستجو چند تکه گوشت کپک زده پیدا کردم و پیش الیزابت برگشتم ولی دیر شده بود و او از سرما و ترس...1 امتیاز
-
قبول کنیم چه بخوایم چه نخوایم بعضی ها آدم زندگی ما نیستن یه جوری انگار باهاشون نفس تنگی میگیریم دلممون تند تند میزنه.. دوای دردش فقط فقط دوری از اون آدمه..1 امتیاز
-
سلام واو 😁😆 خوشم اومد تصور قشنگیه 👌🏻 منم تصوری که ازت دارم : یه دختر سفید رو که نگاهش که میکنی اروم و ساکت هست اما از چشم هاش میشه شیطنت دید مثل ستاره هایی که در دل شب سو سو میزنند موهای بلند مشکی موج دار همرنگ چشمات.. لباس قرمز بلند دنباله دار که امضا شخصیتت هست و باعث میشه همیشه بدرخشی با گوشواره های یاقوت قرمز ترکیب خاصی از وقار و سیاست رو در وجودت ایجاد میکنه . 😁1 امتیاز
-
#پارت_40 بازم سرشو تکون داد که آرتین با حرص زیر لب غرید: _ارتین: تف تو روح سازندت بچه! واااا! این آرتین تازگی ها بیادب شدهها! با صدای بلند رو به پسربچه ادامه داد: _ارتین: بیا توپتو بردار عموجون، گند زدی به حس و حالمون، نذاشتی به یه نون و نوایی برسیم! قهقههم رفت هوا و آرتین هم فقط داشت تهدیدم میکرد — ولی خب، غلط کرده! ایش، بیخیال پسربچه شدیم و برگشتیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونهی آقاجون. کل راه رو ضبط روشن بود، صداش هم تا ته داده بود، مثل دیوونهها با صدای بلند میخوند و میرقصید. چون پارک نزدیک خونهی آقاجون بود، خیلی زود رسیدیم. ماشینو توی حیاط عمارت بین بقیهی ماشینها پارک کرد و پیاده شدیم. مثل بچهها با ذوق دست آرتین رو کشیدم و بردمش داخل. از نبودِ آقاجون معلوم بود تو اتاقشه. از بزرگترا فعلاً هیچکس نیومده بود، فقط بروبچههای فامیل ریخته بودن سر داداش بیچارهم و مخِ نداشتشو تلیت کرده بودن! قبل از اینکه ببیننمون، با صدای بلند اعلام حضور کردم: _سوگند: خوش اومدیم! اصلاً جمعتونو منوّر کردیم، پا نشین پا نشین! به تیکههاشون توجهی نکردم، یه جا بین سردار و مهتا واسه خودمون باز کردم و با آرتین نشستیم. البته چون ماشاءالله جمع زیاد بود، به علت کمبود جا، من رسماً تو حلق آرتین بودم! اونم هیچی، کیف میکرد و خیلی ریلکس محکم بغلم کرده بود. امیر گفت: _بابا پاشین جمع کنین خودتونو! سینگل نشسته اینجا! آرتین با ابروهای بالا انداخته، لبخند زد و گفت: _اینجا جای بچهها نیست، پاشو برو عمویی، ما هم راحت باشیم! آرسین خندید و گفت: _بیخیال اینا! پایهای فیلم ببینیم؟ همه موافقت خودمون رو اعلام کردیم. آرسین پا شد، یه فلش از جیبش درآورد و به تلویزیونی که روبهرومون بود وصل کرد. شروع کردیم به تماشای فیلم طنز آرسین. اکرمخانم، خدمتکار آقاجون، انواع خوراکی رو برامون آورد. من یکی که هیچی از فیلم نفهمیدم، فقط داشتم میخوردم! وسطش هم نفهمیدم چطوری خوابم برد. «آرتین» چند دقیقهای بود که توی بغلم بیحرکت بود. یه نگاهی بهش انداختم — خوابه، پس! وگرنه این زلزله آروم میتونه بشینه؟! بهتره ببرمش توی اتاق؛ کمکم بزرگترا هم دارن میان. همونطور که بچهها مشغول دیدن فیلم بودن و اکرمخانم میرفت تا در رو برای بابا اینا باز کنه، دستمو انداختم زیر زانوش و پشت گردنش و بلندش کردم. راه اتاق مهمون بالا رو در پیش گرفتم. در اتاق رو با پام باز کردم، رفتم داخل، همونطور در رو بستم، بعد گذاشتمش رو تخت. بین خواب و بیداری بود. کنارش رو تخت دراز کشیدم و همونطور که تو بغلم بود، دستمو توی موهای فرش فرو کردم و زیرِ گوشش نجوا کردم: _ارتین: بازم میخوای بخوابی؟ خوابالو یه “هومـی” از گلوش خارج شد که باعث خندهم شد. _آرتین: بقیه هم اومدن. پاشو بریم پایین پیششون. بیشتر بهم چسبید، با همون حالت خوابآلود که خواستنیترش کرده بود، آروم گفت: _سوگند: بیخیالشون. بیا بخوابیم. مگه چند بار سوگند تو این حالت قرار میگرفت و پنجول نمینداخت؟ پس به قول خودش، بیخیالِ بقیه، محکم بغلش کردم و چشامو روی هم گذاشتم. طولی نکشید که هر دومون تو خواب عمیقی فرو رفتیم.1 امتیاز
-
@ملک المتکلمین با یه کت شلوار مشکی و پیرهن سفید، زیادی اتو کشیده موهای مشکی و لخت که مردونه مرتب شده و چشمایی به رنگ شب، اونقدری که نیمه شب زیر درخت بتونم انعکاس ماه رو تو چشمهاش ببینم! لبخندش فقط به کج شدن لبهاش منجر میشه خندهاش شاید یه تک خندهی کوتاه شبیه پوزخند که هرازگاهی مثل یه حادثه اتفاق میوفته و زود هم غیب میشه. نظرته؟ 😉🫣1 امتیاز
-
یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. _پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: _چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. سوالی گفت: _چرا اون وقت؟ اَه کش داری کشیدم و گفتم: _بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم.1 امتیاز
-
پارت صد و سی اخمی کرد و گفت: _اولا که خل و چل خودتی ! دوما باز فیلت یاد هندوستان کرد و من عمو شدم! لبام رو به سمت پایین خم کردم و با ناراحتی گفتم : _داشتیم بهراد ، تو همیشه بهترین عموی دنیایی برام ! نگاه کنایه امیزی بهم انداخت و گفت : _اره کاملا مشخصه! لبم رو با زبون تر کردم و با صدای اروم گفتم : _خودت میدونی بازگو کردن یک سری مسائل سخته ، ولی میدونم که حرف نزده کل ماجرا رو میدونی ، مجبورم نکن بازگو کنم! از حالت تدافعی خارج شد و گفت : _بعضی وقت ها ، هر چه قدر هم سخت باشه ، باید با یکی حرف بزنی ، وگرنه باعث میشه اذیت بشی ! عمیق به هم نگاه کردیم و بعد چند دقیقه به این نتیجه رسیدم راست میگه ، بهراد هم راز دار خوبی بود هم بهترین رفیقم بود ، شروع کردم براش تعریف کردن ، صحبت هامون که تموم شد متفکر به رو به رو خیره شده بود ، منتظر بودم حرفی بزنه ، که زنگ ایفون به صدا درومد ، که مامان درب رو باز کرد و گفت : سامان و سیمین اومدن . به ناچار از جا بلند شدیم و برای استقبال رفتیم . یک ساعت گذشته همه اومده بودن ، نازی و مامان و باباش اخرین نفرایی بودن که اومدن ، با گندم در حال حرف زدن بودیم ، از المان میگفتم ، اون از رابطه اش با امیر علی میگفت و ... خلاصه امرو. هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد ، این بود که بلاخره عمه معصومه به ازدواج ماهان و رزا رضایت داد و قرار شد هفته بعد عقد کنن ، خیلی خوش حال بودم که بهم میرسن ، ولی از اینکه نمیتونستم تو مراسمشون باشم خیلی ناراحت شدم .1 امتیاز
-
همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ میبینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچهها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم.1 امتیاز
-
پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.1 امتیاز
-
خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه!1 امتیاز
-
#پنجمین متن نیمه شب وقتی ازم میپرسن چرا عصبیم و میگم نمیدونم! دلیلش این نیست که نمیدونم دلیلش اینه که... صدتا چیز کوچیک که به نظرت چرت میرسن روی هم جمع شدن و تهش شده عصبانیت من حالا بیام این صدتا رو تعریف کنم و تقدم و تأخر بچینم که تهش تازه بفهمنت یا نفهمنت! همون فکر کنن دیوونه ایی چیزی هستم راحت تره! 22:22 پنجم بهمن 1 امتیاز
-
ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.1 امتیاز
-
#پارت_سه بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی!1 امتیاز
-
ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که میخواستم نمیرسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندونهای روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و دیدم که بله، استاد بندهی خدا چند دقیقیهاس داره بِر و بِر من و رو نگاه میکنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش میکنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و میدونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمیتونم بیخیالش بشم.1 امتیاز
-
#سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر میکردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر میرسه که اونا بازنده های بزرگتریاند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
پارت چهارم یه روز قبل رفتیم وقت محضر گرفتیم و امروزم که آرون گفته بود، حلقههای ازدواجمون رسیده و باید بریم و تحویلشون بگیرم...همه چیز داشت طبق آرزوهام پیش میرفت و مثل هر عروس دیگهایی دل توی دلم نبود! فقط این لابلا از اینکه آرون هم مثل من بدون مادر داماد میشه و مادرش منو نمیخواد، ذهنمو آزار میداد که بازم سعی میکردم خیلی اوقات و برای خودم تلخ نکنم. به امید اینکه شاید یه روزی به قول آرون دلش نرم بشه و قبولم کنه...اون روز بعد کلاس، کلی به آرون زنگ زدم اما جواب نداد...همیشه این اخلاق و داشت که متاسفانه یکم بیخیال بود اما اونقدر خوب بود که تمام اینارو به جون میخریدم و از رفتارش چشم پوشی میکردم. بهرحال هیچ آدمی تو این کره زمین، کامل نبود. بالای ده بار بهش پیامک دادم و زنگ زدم و بازم با همون خستگی رفتم سر خط تا تاکسی بگیرم که دیدم گوشیم زنگ خورد...با دلخوری جواب دادم و گفتم: ـ آرون میشه بپرسم دقیقا کجایی؟! الان یکساعته که جواب نمیدی، زیر پاهام علف سبز شد! آرون با ناراحتی گفت: ـ شرمندتم قلب سفیدم! مشتری اومده بود نمایشگاه داشتیم قولنامه میکردیم، نشد جواب بدم. با همون دلخوری گفتم: ـ حلقههامون چی میشه؟! یکم مکث کرد و گفت: ـ باوان جان میشه تو بری از مغازه تحویل بگیری؟! بخدا سرم خیلی شلوغ بود و الان کلی توی ترافیک میمونم...دیر میشه! یه هوفی کردم اما بازم سعی کردم به روی خودم نیاوردم و فقط گفتم: ـ باشه! ـ قول میدم جبران کنم عزیزم! بازم مثل همیشه شرمندتم! ـ اشکال نداره، میبینمت! بهرحال نماینده فروش خودرو توی نمایشگاه بود و همیشه این ساعتها سرش شلوغ بود اما حداقل انتظار داشتم یه امروز که اینقدر روز مهمی بود و حلقههامون رسیده بود، کاراشو بخاطر من کنسل کنه...که نکرد ولی اصلا به دل نگرفتم و تنهایی تاکسی سوار شدم و رفتم اون سمت شهر تا حلقههامون و تحویل بگیرم.1 امتیاز
-
تکنیکهای طنزنویسی ظریف در داستان یا چگونه بدون دلقککاری، خواننده را بختدانین طنز ظریف در داستان، همان هنری است که خواننده را لبخند میآورد نه خندهٔ بیاختیار. هدفش هم ایجاد شوخطبعی عمیق و انسانی است، نه ساختن صحنههای لودگی. طنز ظریف یعنی استفادهٔ نویسنده از نگاه دقیق، تضادها، اشتباههای انسانی، و روایت هوشمندانه؛ به شکلی که هم داستان جلو برود، هم خواننده کمی «قلقلک ذهنی» شود. همینگوی یکبار گفت: «طنز واقعی، از جاهایی میآید که آدمها نمیخواهند دربارهاش حرف بزنند.» این جمله دقیقاً ماهیت طنز ظریف را روشن میکند: طنزی که از حقیقت میآید، از زندگی. در این مقاله، به چند تکنیک کلیدی برای نوشتن طنز ظریف میپردازیم. ۱) طنز از مشاهدهٔ دقیق شروع میشود بزرگترین منبع طنز، زندگی روزمره است: اشتباهاتی که تکرار میکنیم، جملاتی که از زبانمان میپرد، رفتارهایی که فکر میکنیم «خیلی طبیعی» است. مثال: در رمانهای جین آستین، طنز از دل مشاهدهٔ رفتارهای اجتماعی بیرون میآید؛ بدون کوچکترین اغراق. تمرین: یک صفحه فقط دربارهٔ عادتهای عجیب آدمهای اطرافت بنویس. حتی اگر عادتها خیلی کوچکاند، به همینها طنز میگویند. ۲) تضادهای رفتاری: منبع طلایی طنز طنز ظریف یعنی نشان دادن تناقضها، نه مسخره کردن آدمها. وقتی شخصیتی چیزی میخواهد اما طوری رفتار میکند که خلاف آن است، طنز ایجاد میشود. داستانهای چخوف پر از این نوع طنز است: آدمهایی که میخواهند جدی باشند اما ناخواسته احمقانه رفتار میکنند. مثال ساده: شخصیتی که اصرار دارد «خیلی خونسرد و منطقیست» اما هر پنج ثانیه یکبار از کوره در میرود. ۳) طنز در انتخاب واژگان: بازی با لحن واژگان طنزآمیز، اغراق نیستند؛ بلکه انتخابهاییاند که به موقع مینشینند. برای نمونه: «او با وقاری شاهانه وارد شد؛ فقط اگر شاهان معمولاً بند کفششان را نبسته باشند.» در اینجا طنز در بازی با انتظارات زبانی ایجاد شده، نه در شوخی کردن مستقیم. نکته: طنز ظریف، همیشه با یک cut کوچک همراه است؛ یک جملهٔ کوتاه که انتظار خواننده را میشکند. ۴) راوی باهوش و کمی طعنهزن یکی از بهترین ابزارها برای ایجاد طنز ظریف، شخصیت راوی است. راویای که دنیا را جدی میبیند اما کمی نگاه زاویهدار دارد. چیزی شبیه لحن راوی در «ناتور دشت»: طعنهزن، واقعی، بیآنکه تبدیل به کمدین شود. روش: راوی فقط «توصیف» نمیکند؛ «تفسیر» هم میکند، اما با گزندگی کنترلشده. ۵) طنز موقعیت، نه شوخینامه طنز موقعیت یعنی موقعیت خودش خندهدار است، نه اینکه شخصیتها جوک بگویند. مثلاً: مارکز در «صد سال تنهایی» بارها موقعیتهایی خلق میکند که خودِ منطق جهان طنزآمیز است—مثل مردی که همیشه دنبال یک راهحل ساده میگردد، اما نتیجهاش پیچیدهتر میشود. اصل: طنز موقعیت از رفتارها و انتخابهای شخصیتها بیرون میآید، نه از جملات بامزهٔ مستقیم. ۶) طنز در سکوتها و نگفتهها گاهی بهترین طنز، همان جایی وقوع پیدا میکند که نویسنده چیزی نمیگوید. مثال: شخصیت شما از یک مهمانی افتضاح بازمیگردد. به جای نوشتن «افتضاح بود»، بنویسید: «در مسیر برگشت، فقط دو تصمیم گرفتم: یک، دیگر هرگز دعوت او را نپذیرم. دو، شاید بهتر است از این شهر کوچ کنم.» طنز در «فاصلهٔ بین واقعیت و واکنش اغراقشده اما منطقی» است. ۷) طنز از صداقت میآید، نه از ساختگی بودن داستایوسکی در جایی گفته بود: «طنز، شکل دیگر حقیقت است.» طنز زمانی مؤثر است که حتی اغراقش هم «قابل باور» باشد. بارزترین اشتباه نویسندگان مبتدی: به زور تلاش میکنند طنز بسازند، درحالیکه طنز باید از دل شخصیت و موقعیت بجوشد. ۸) شخصیتها را جدی بگیر؛ تا طنز خودش بیاید طنز ظریف، طنز احترامآمیز است. حتی وقتی شخصیتی رفتار خندهداری دارد، خود شخصیت فکر میکند کاملاً درست رفتار میکند. این نکته، طنز را طبیعی میکند. مثال کلاسیک: شخصیتهای «سه مرد در قایق» اثر جروم. آنها جدی هستند، اما رفتارشان بهشدت طنزآمیز است. ۹) اغراق کم، دقت زیاد طنز ظریف اغراق دارد، اما کنترلشده. یک قدم اغراق بیشتر، متن را لوده میکند؛ یک قدم کمتر، طنز از بین میرود. چیزی مثل نمک: کمی کم است، غذا بیمزه میشود؛ زیاد است، غیرقابل خوردن. جمعبندی طنز ظریف، تکنیکی جدی است. نه جوکگویی، نه لودگی. طنز از دیدن دقیق آغاز میشود، با تضادها ادامه مییابد، از لحن و انتخاب واژه تقویت میشود، و در موقعیتهای واقعی به اوج میرسد. اگر شخصیت و جهان داستان را جدی بگیری، طنز خودش راهش را پیدا میکند.1 امتیاز
-
بیا بریم سراغ یکی از سوالای طلاییِ نویسندهها: «اصلاً کتابم میفروشه؟» سوالی که نیمهشب، وسط دو لقمه اضطراب، میاد سراغ آدم. ببین، نوشتن کتاب مثل کاشتن یه دونهست. تو نمیدونی دقیقاً کی و کجا سبز میشه، ولی اگه خاک رو بشناسی، آب درست بدی و خورشید حواسش باشه، احتمال گل دادن خیلی بالا میره. حالا سوال اینه: آیا کتابت بازار فروش داره؟ جواب کوتاه: بستگی داره! جواب بلند: وایسا، اومدم برات مفصل بریزمش بیرون. --- اول از همه: «پرفروش بودن» با «خوب بودن» فرق داره بذار یه چیزو همین اول کار صاف کنیم: خیلی کتابای خوب هستن که کمفروشن. و خیلی کتابای متوسط هستن که میفروشن مثل چی. چرا؟ چون فروش، فقط به کیفیت ادبی نیست. به: - موضوع - سبک روایت - نیاز بازار - تبلیغات - زمان انتشار - و البته یهکم شانس هم ربط داره! پس اگه کتابت شاهکار ادبیه، ولی در مورد چگونگی تولید قاشق چایخوری تو عصر سلجوقیهست، ممکنه فقط مخاطب خاص پیدا کنه. اما اگه یه داستان معمولی بنویسی ولی قلابدار و جذاب و بهموقع، ممکنه پرفروش بشه! 1. موضوعات پرکشش و آشنا (یا تابوشکن و کنجکاویبرانگیز) مردم دنبال چیزایین که حس کنن بهشون مربوطه، یا چیزایی که ازش فرار میکنن اما دلشون میخواد از پشت شیشه نگاهش کنن. مثال: - خیانت، عشق ممنوع، راز خانوادگی - بیماری، مرگ، زندگی پس از آن - شهرهای خیالی، جوامع پادآرمانشهری (dystopian) - نوجوانی، بحران هویت، سفر رشد نمونه: *پنجاه سایهی گری* (در حد خودش) فروشو ترکوند، چون با یه موضوع تابو بازی کرد، اونم تو یه فضای شبهعاشقانه. --- 2. شروع قلابدار و پایاندار! کتابی که از صفحهی اول دلتو نبَره، جا نمیندازه. و کتابی که آخرش مثل بادکنک خالی بشه، تو ذهن نمیمونه. پرفروشها معمولاً: - از صفحهی اول یه سؤال بزرگ تو ذهن خواننده میکارن - هر فصل رو با یه کشش جدید میبرن جلو - آخرش یه طوری تموم میکنن که یا اشکت دربیاد، یا بخوای دادی بزنی: «یعنی چی؟!» و بری دنبالهشو بخری! چطوری کتابم رو تبلیغ کنم؟ | انجمن نودهشتیا --- 3. شخصیتهایی که تو سر آدم لونه میکنن شخصیت خوب، اونیه که وقتی کتابو میبندی، هنوز تو اتاقت راه میره. پرفروشها شخصیتهایی دارن که یا عاشقشون میشی یا دلت میخواد بکشیشون. ولی بیتفاوت نمیمونی. مثال: «هری پاتر» اگه خودش نبود، با اون همه جادو هم به دل نمینشست. یا «الیزابت» تو غرور و تعصب؛ همه ازش یه جور دلبستهگی پیدا میکنن، چون واقعی و لجباز و دوستداشتنیه. --- 4. زبان روان، روایت جذاب پرفروشها معمولاً خیلی عجیبغریب نمینویسن. زبانشون روانه، دیالوگاشون واقعیان، جملههاشون مثل قند میرن پایین. نه اینکه سطحی باشن، ولی پیچیده و مبهم و فلسفی هم نیستن (مگر اینکه اونم بفروشه، مثل *کافکا در کرانه* هاروکی موراکامی!) چطور یک رمان عاشقانه پرطرفدار بنویسیم؟ | انجمن نودهشتیا 5. لحظات “واو” و “آخ” تو هر رمانی باید لحظههایی باشه که مخاطب با خودش بگه: - «واااای اینو ببین!» - «نه خدایا نهههه!» - «این چرا این کارو کرد؟!» - یا سکوت کنه و یه قطره اشک بچکه رو صفحه... این لحظهها معمولاً تبدیل میشن به چیزایی که تو فضای مجازی دستبهدست میشن، یا باعث میشن طرف شب تا صبح بیدار بمونه. نویسندگان تازهکار از چه اشتباهاتی پرهیز کنند | انجمن نودهشتیا --- حالا برگردیم به سوال اول: چطوری بفهمی کتابت ممکنه بفروشه؟ 1. با صدای بلند بخونش. اگه خودت خسته شدی، وای به حال بقیه. 2. چند تا خوانندهی آزمایشی بگیر. نه فقط مامان و رفیق صمیمی. آدمای متفاوت از جنس مخاطب هدفت. ببین کجاها ذوق میکنن، کجاها حوصلهشون سر میره. 3. یک پاراگراف تبلیغاتی براش بنویس. اگه نشد تو دو جمله کتابتو هیجانانگیز معرفی کنی، یعنی باید یه کم محتوای داستانو قلابدارتر کنی. 4. بازار رو رصد کن. ببین کتابهای پرفروش الان دارن در مورد چی حرف میزنن. نه برای تقلید، برای درک ذائقه بازار. --- جمعبندی: کتابت اگه قصهی خوبی داره، شخصیتاش زندهان، شروعش محشره، با یه زبان شیرین و یه پایان حسابشده، صد در صد میتونه بفروشه. فقط باید درست معرفیش کنی، بذاری دیده شه، و یه کوچولو صبور باشی. همین الان برو یه لیست از کتابای پرفروش امسالو دربیار، با کتاب خودت مقایسه کن.1 امتیاز