mahdimbn
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
12 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
mahdimbn آخرین بار در روز اسفند 3 2025 برنده شده
mahdimbn یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های mahdimbn
-
بخش هفتم: بازمانده: هایاته از روی زمین بلند میشود. آراتا را برمیدارد و میگوید:«الان وقت استراحت و درد کشیدن نیست» زخم هایش به طرز عجیبی سریع درمان میشوند. سپس ادامه میدهد:«بالاخره این عمر زیاد باید یک جایی بدرد بخوره» قطرات خونش بر روی زمین در حال خشک شدن بود. پوست های مردهاش، مانند تخته های چوب ریز بر روی زمین میریخت. هایاته آرام راه میرفت. کم کم کوفتگی بدنش نیز برطرف شد و درست راه میرفت. از میان خانه های سوخته که حال تبدیل به خاکستر شده بود میگذشت. خاک های زمین خشک و ترک خورده شده بودند. از افراد چیزی جز استخوان باقی نمانده بود. استخوان ها به خاطر آتش، خشک و شکننده شده بودند، ترک خورده بودند و بعضی شکسته بودند. بعضی از آن ها زیر پای هایاته میشکست و خرد میشد و هایاته با اندوه به آنها خیره میشد. از بخش مسکونی بالاخره رد شد. به سمت بخشی رفت که انگار زمین بالا آمده بود و صخره های بزرگی وجود داشت. صخره ها را دور میزند و از بخش کم شیب آن بالا میرود. طرف دیگر صخره ها به جنگل منتهی میشد. بر روی صخره ها نیز علفزاری وجود داشت. علف ها تا مچ پای هایاته میرسید. کم کم به یک خانهی چوبی کوچک نزدیک میشود. وارد خانه میشود. هایاته میگوید:«فکر کنم تنها خونهی سالم توی جزیره، خونهی منه» اراتا را بر روی صندلی نزدیک میز میگذارد و میگوید:«فکر نمیکردم اینقدر زود و بعد از یک نسل کشی به خونه برگردم» شمع ها هنوز روشن بودند و تازه به نصفهی خود رسیده بودند. هایاته رو به آراتا میکند و میگوید:«خب، حالا باید برات یه جایگزین برای شیر مادر پیدا کنم» دوباره به بیرون کلبه بازمیگردد. در کلبه را میبیند. با خودش میگوید:«انگار فقط بخش مسکونی آتش باران شده و یکم از طویله ها و مزرعه ها باقی مونده». وارد یک طویله میشود. در حین دوشیدن شیر، با خودش فکر میکرد. ناگهان بدنش تکان ریزی میخورد. گویا که چیزی یادش آمده است. همان سطل شیر را که حال تا لبه پر بود، بر میدارد. به بیرون از طویله میرود. به سوی کلبهی خود بازمیگردد. از کنار کلبه، تعدادی هیزم برمیدارد. کمی بعد، آتش بالاخره روشن میشود و سطل شیر را روی آتش قرار میدهد. با لحنی تردید آمیز میگوید:«امیدوارم که کار کنه» سپس ادامه میدهد:«تا اونجایی که فهمیدم، شیر مادر از شیر گاو مقوی تره پس فکر کنم باید شیر گاو رو حرارت بدم تا غلیظ تر بشه» و چند لحظه بعد میگوید:«عمراً کار کنه». سطل شیر را برمیدارد و دوباره وارد کلبه میشود. کمی از شیر را میخورد و میگوید:«نوزادی خودم رو یادم نیست ولی فکر کنم کار کرده». روز ها به همین منوال میگذشت و هایاته، آراتا را با آن شیر مندرآوردی بزرگ میکرد. روز ها و ماه ها میگذشت. او سعی در بزرگ کردن و تربیت آراتا داشت. هایاته هر روز صبح که بیدار میشد زیر لب میگفت:«انگار طی این ۵۰۰ سال تنها تجربه ای که کسب نکردم تربیت و بزرگ کردنه» هایاته هر روز به سوی مکانی در جنگل میرفت که مقدار نسبتا زیادی با کلبه فاصله داشت. آراتا به تازگی ۱۸ ماهگی را گذرانده بود و بالاخره میتوانست درست راه برود. یکی از همین روز ها هایاته به تمرین میرود. غافل از اینکه غلاف شمشیرش پاره شده است و شمشیر، بر روی راه، علامت میگذارد. آراتا نیز از روی کنجکاوی و به خاطر اینکه تازه راه رفتن را درست یادگرفته بود، به دنبال رد شمشیر هایاته میرود. مدتی میگذرد و ساعتی قبل از غروب، هایاته از تمرین بازمیگردد. هایاته، اوایل راه، آراتا را میبیند و دارد رد شمشیر را دنبال میکند. هایاته متعجب میشود و میگوید:«تو چطور تا اینجا اومدی؟» آراتا به رد شمشیر اشاره میکند و میگوید:«با این» و هایاته تازه متوجه پاره بودن غلاف شمشیرش میشود. هایاته با خودش میگوید:«غیر منتظره بود ولی فکر کنم این مسیر باعث بشه قویتر بشه تا بتونه برای تمرینات اولیه اش اماده بشه. چون این مسیر به خاطر موانع و صخره های کوچیک یک مقدار سخته» روز ها میگذرد و هر روز که هایاته به تمرین میرفت، آراتا نیز کمی بعد رد شمشیر را دنبال میکرد. آراتا هر روز هر چند کم پیشرفت میکرد. روز ها، ماه ها و سال ها میگذرد. آراتا پنج سالش شده بود. و دقیقا روز تولد پنج سالگیاش بود که بالاخره به محل تمرین هایاته میرسد. هایاته، هر بار که شمشیر را تکان میداد و یا ضربه میزد، برگ های درختان و کمی از خاک زمین، از شدت ضربه، به سوی ضرباتش پرتاب میشدند. آراتا نیز با نگاهی پر از برق و کنجکاوانه تمرین را نگاه میکرد. پس از اتمام تمرین، هایاته میگوید:«فکر کنم حالا وقتشه» سپس ادامه میدهد:«دوست داری تمرین کنی و قویتر بشی؟ انگار خون پدرت توی رگ هات جریان داره» آراتا سریع سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد. و میگوید:«میخوام مثل شما قوی بشم» هایاته نیز میگوید:«وقتشه تمرین های اولیهات رو شروع کنی» بعد لبخندی بر صورتش مینشیند که کمی شیطنت محو در آن بود. سپس میگوید:«هر روز که پیشرفت کنی و از روز قبل قویتر بشی، بخشی از تاریخ جزیره رو برات تعریف میکنم» سپس به سوی بوته ها و تکه سنگ ها حرکت میکند و از روی یک تخته سنگ، یک شمشیر چوبی نسبتا کوچک برمیدارد. به سوی آراتا برمیگردد و میگوید:«تا ده سالگی، بهتر شمشیرزنی و هنر های رزمی رو یاد میدم» سپس میگوید:«فعلا تمرینت اینه که باید سعی کنی شمشیر رو روون و درست حرکت بدی. به خاطر وزن شمشیر همین تمرین هم برات طول خواهد کشید» هایاته ادامه میدهد:«یادت باشه که این تمرین قبل از اینکه تمرین کنترل شمشیر باشه، تمرین استقامتی و قدرتی هست» سپس به گوشه ای میرود و چون تمرین خودش تمام شده بود، زیر یک درخت تنومند مینشیند و بر آن تکیه میدهد. لحظه ای بعد، توجهش به سوی آراتا جلب میشود. آراتا، هر بار که سعی میکرد شمشیر را تکان دهد، همراه شمشیر، به این طرف و آن طرف تلو تلو میخورد. اما در هر ضربه، هر چند کم، پیشرفت آراتا، دیده میشد. هایاته چشمانش گشاد میشود و کمی بعد لبخندی بر صورتش مینشیند و زیر لب میگوید:«من حتی فکرش رو نمیکردم که بتونه شمشیر رو نگه داره. انگار تمرینات آماده سازی، اثر گذاشته» آراتا بار ها و بار ها زمین میخورد اما هر بار با اراده ای قویتر از جا بلند میشود. هایاته رو به آراتا میکند و میگوید:«فعلا سعی نکن زیاد پیشرفت کنی وگرنه فردا، پیشرفتت نسبت به امروز سخت میشه» اما آراتا بی توجه نسبت به این حرف، فقط سعی در قویتر شدن داشت. پیشرفت آراتا چگونه و اولین تکه از تاریخ جزیره چه چیز خواهد بود؟...
-
پارت ششم: آتش: بدین ترتیب در جلسه تصمیمی گرفته میشود که فعلا نامعلوم است. شین، به سبب تصمیم گرفته شده و به نمایندگی پادشاه و تمام روسای خاندان، پاداشی برای آمدن قویترین جادوگران کشور را تعیین میکند. یکی از روسای خاندان از شین میپرسد:«چرا پاداش؟ چرا دستور ندادی؟» شین جواب میدهد:«توی زمان کم نمیشه با همه توافق کرد ولی میشه راحت با پاداش رضایت رو بدون توافق طولانی جلب کرد» به درون جزیره باز میگردیم. جشن هنوز اوایل راه بود. هایاته به آکیرا میگوید:«انرژی حیات زیادی رو از طرف پسرت حس میکنم» آکیرا میپرسد:«خیلی جاها «انرژی حیات» رو شنیدم، ولی... دقیقا چیه؟» هایاته جواب میدهد:«احتمالا میدونی که یکی از دو عامل عمر زیاد، قدرت بدنی و یا جادویی بالا هست. هر چه بیشتر بشه، عمر بیشتر میشه.» سپس ادامه میدهد:«ولی عامل دومی هم هست که خیلی از عامل اول مهمتره. انرژی حیات که از اول به دنیا اومدن، مثل پتانسیل، برای هر فرد معینه» آکیرا میگوید:«خب چه تاثیری داره؟» هایاته جواب میدهد:«این تعیین میکنه که هر نفر با یک مقدار قویتر شدن، چقدر به عمرش اضافه میشه» سپس ادامه میدهد و میگوید:«متاسفانه انگار این برای پسرت مثل یک نفرینه. از من هم بیشتره» سپس کمی صبر میکند و کمی میخندد و میگوید:« ولی خوشبختانه حالا حالا ها براش مشکلی ایجاد نمیکنه» آکیرا کمی تامل میکند و میگوید:« فقط چند روز دیگه مونده و دوباره این دیوار ها و مواد که چندین بار بازسازی کردیم، دوباره استحکامشون رو در برابر جاذبه از دست میدن» سپس میگوید:«واقعا خوبه که دانای جزیره قبل از مرگش گفت که چطوری اشیاء محکمتری بسازیم» هایاته میگوید:« خب، دیگه باید بریم. باید بفهمیم طی بازسازی بعدی باید چیکار کنیم.» سپس حرکت میکنند. از میان خانهها و راههای خاکی میگذشتند. وارد بخش های پر قدمتتر خانههای جزیره شدند. به یکی از خانه ها نزدیک شدند. خانه ای متروک که افراد، گویا از روی احترام و برای سالم ماندن آن، آن را بازسازی کردهاند. خانهی دانای جزیره. هایاته و آکیرا وارد خانه دایچی میشوند. خانه تاریک بود و شمع هایی در گوشهوکنار بودند. آکیرا و هایاته، دانه دانه شمع ها را روشن میکنند. اتاق کمی روشنتر میشود. در گوشه اتاق قفسه هایی از کتاب بود. هایاته در اتاق اینور و آنور میرفت و بر روی اتاق دست میکشید. گویا دنبال چیزی بود. آکیرا میگوید:«دنبال راه باز شدن راه مخفی هستی؟ عجیبه، انگار مغزت داره سریعتر از بدنت پیر میشه!» هایاته میگوید:«خیلی هم عادیه!» آکیرا سپس به سوی قفسه های کتاب میرود. یکی از کتاب ها را برمیدارد. گرد و خاک نشسته بر روی کتاب ها، در محیط پخش میشود. پشت کتاب، میبینیم که اهرمی وجود دارد. آکیرا کتاب را باز میکند و میگوید:«به خاطر پیچیدگی، هیچوقت نوشته های کتاب های دایچی رو نفهمیدم» هایاته به آکیرا نزدیک میشود و میگوید:« بِدش به من، من قطعا با این عمرم میفهمم داخلش چی نوشته» سپس کتاب را از دست آکیرا میگیرد. برای لحظاتی به آن صفحه خیره شده بود. سپس کمی صفحه ها را جلو و عقب میکند و بعد سریعتر صفحه ها را جلو و عقب میبرد. کمی بعد کتاب را به آرامی میبندد و میگوید:«بگذریم… منم هیچی نفهمیدم» سپس کتاب را بر روی میز وسط اتاق میگذارند و دستگیرهی پشت آن کتاب را میکشند. یکی از چوب های کف کمی پایین میرود. آن دو با بالا بردن آن تکه چوب و درآوردن آن، با مسیری به پایین مواجه میشوند. مسیری مانند یک تونل عمودی که با نردبانی به پایین منتهی میشد. هایاته یکی از شمع ها را برمیدارد. از نردبان پایین رفتند. با اتاقی زیر زمینی و سنگی مواجه میشوند. اتاق بسیار کم نور بود. با شمعی که آورده بودند، با کمی سختی، یکی از مشعل ها را روشن میکنند و با آن مشعل، مشعل های دیگر را روشن میکنند. بر روی یکی از دیوار ها نوشته هایی قرار داشت که حک شده بودند. آکیرا میگوید:«مگه به زودی، چند سال دیگه اون اتفاق نمیوفته؟ پس چرا دایچی یه جورایی فرمول نوشته؟» هایاته در جواب میگوید:«نمیدونم. این شهاب سنگ واقعا عجیبه. و اینکه انگار دایچی به موقع دقیق اون اتفاق دست پیدا کرده» آنها طرزی که باید دیوار ها در بار بعد بازسازی باید تغییر کنند را به خاطر میسپارند. سپس مشعل ها را خاموش میکنند. دوباره از نردبان بالا میروند. آن تکه چوب و شمع را نیز سر جای خود میگذارند. شمع ها را دانه دانه خاموش میکنند. هایاته کتاب روی میز را بر میدارد و برای چند ثانیه نگاه میکند و سر جایش میگذارد. دوباره در حال حرکت به مرکز جشن بودند . کمی بعد دوباره به جای قبلی که بحث میکردند، رسیدند. گهگاهی به خاطر جاذبه، زمین زیر پایشان به مانند برفی کم عمق عمل میکرد. به بیرون از جزیره باز میگردیم. شین، قضیه و کاری که باید انجام میشد را به جادوگران گفت. بسیاری فقط پاداش را میخواستند و اهمیتی به کاری که قرار است انجام بدهند نمیدادند. اما بسیاری هم مخالفت کردند که با گفته شدن تمام تاریخچهی اتفاقات، تا حدی راضی شدند. اما همهی آنها حسی ناخوشایند و عجیب داشتند. شین و جادوگران به سوی جزیره حرکت کردند. از تعدادی جلگه، رودخانه و سبزه زار گذشتند. کم کم به صورت باز حرکت میکردند. پس از گذشتن از میان درختان متراکم و رسیدن به ساحل، هر کدام سوار یک قایق نسبتا مرتفع میشوند.با قایق ها، دور جزیره جمع شدند و فاصله ای چند کیلومتری را با جزیره حفظ کردند. شروع به اجرای جادویی چندین نفره میکنند. دایرهی قرمز جادویی بر بالای جزیره شکل گرفت. در واقع، جمله ی شین در جلسه این بود:« الان اگه مردم جزیره، از جزیره بیرون برن، هر کدوم اندازه یک جنگجوی بسیار قدرتمند، قوی میشن و نمیشه جلوشون رو گرفت اینها برای هیولا های جزیره هم صدق میکنه» سپس ادامه میدهد:« پس باید با قویترین جادوگر های کشور، جزیره آتش باران بشه. درون جزیره اونها هنوز یک انسان عادی هستن. و اینکه آتیش، در اون جاذبه فشرده و بسیار قویتر میشه» اما حال، دایره جادویی شکل گرفته بر بالای جزیره، فقط روی قسمت مسکونی بود. کم کم آتش هایی بسیار بزرگ بر بالای جزیره شکل میگرفت. کمی بعد، در جزیره، اولین نفر ها اتفاقی نگاهشان به آسمان میخورد. بدنشان خشک میشود. سپس فردی با کلمات مقطع میگوید و فریاد میزند:«آ-اتیش» کم کم بین همه همهمه میشود. هر کس به سویی میدوید. اما راهی به سوی بیرون نبود. حتی اگر کسی موفق میشد به مرز جزیره برسد، دیوارهی طبیعی ای دور جزیره بود. فواره ها. شین سوختن جزیره را تماشا میکرد و از آنجا میگوید:«این مهم نیست که شما با این قدرت مقابل من میایستید یا نه. مهم اینه که شما نمیتونید قدرتتون رو به من واگذار کنید یا من نمیتونم به قدرت شما برسم. و قدرتی که برای من وجود نداشته باشه، پوچه». اما در این میان، در جزیره، بعضی کاملا آرام بودند. از جمله هایاته و آکیرا. آکیرا با خونسردی تمام میگوید:«خب، فکر کنم تنها کسی که اونقدر قدرت و استقامت داره که توی این آتیش باران زنده بمونه تویی» آتش همینطور در اطراف او فرود میآمد. سپس ادامه میدهد:«احتمالا با بدنت فقط یک نوزاد رو میتونی نجات بدی. درست انتخاب کن. اگه پسرم رو نجات دادی، اسمش رو بزار آراتا» اشک در چشمان هایاته حلقه میزند سپس هایاته میگوید:«خداحافظ شاگرد!» سپس کم کم روی خود را برمیگرداند و میدود. آسمان و افق تماما سرخ شدن بود. به هر طرف که می دوید، شعله های آتش زبانه میکشید. بوی خون و گوشت سوختهی انسان فضا را پر کرده بود. افراد در حین سوختن حس میکردند که پوست از تنشان جدا میشود و در عین حال، صد ها نیزه وارد بدنشان میشود. افراد، حین سوختن، گویا دارند که مومیایی و تجزیه میشوند. هایاته به سمت پسر آکیرا میرود. خوشبختانه آتش هنوز کامل به آنجا نرسیده بود. بدنش را دور آراتا میپیچد و مانند یک حفاظ عمل میکند. آخرین و بزرگترین شعلهی آتش نیز پرتاب میشود و همه خانهها را در بر میگیرد. جادوگر ها و شین نیز بعد از فروکش کردن آتش کم کم میروند. پوست بدن هایاته مانند پارچه، تکه تکه شده بود و سوخته بود. در پشت هایاته، فقط یک پوست بسیار نازک مانده بود و در نقاطی نیز گوشت تنش معلوم بود. اشک از چشمان هایاته سرازیر میشد، به خاطر عزیزانی که از دست داده بود. اما به آراتا ایمان داشت.عذاب وجدان این را داشت که چه میشود اگر خودخواهانه عمل کرده باشد و افراد با استعدادتری نیز وجود داشتهاند. اما به آراتا ایمان داشت. از میان این خاکستر فقط آن دو زنده مانده بودند. سرنوشت آنها و زندگی آراتا چگونه پیش خواهد رفت؟...
-
پارت پنجم: تصمیم بزرگ: آن دو همچنان در حال فرار بودند. نمیدانستند به کجا میدوند و به کجا فرار میکنند. فقط میدویدند. شاخ و برگ درختان در حین دویدنشان، زخم های کوچکی را بر روی آنها به جای میگذاشت. ترس به پاهایشان اجازهی ایستادن نمیداد. هر لحظه، بارکه های نور بیشتر میشد و نور شدیدتر میشد. تا اینکه چند لحظهی بعد، بالاخره از منطقهی متراکم درختان، خارج شدند. وارد علفزاری وسیع شده بودند که علفها تا زانویشان میرسید. مدتی بعد بالاخره از شدت خستگی در میان علف ها افتادند و نفس نفس میزدند. کمی بعد که خودشان آمده بودند، دیدند که فاصله ی زیادی را طی کردهاند و از آنجا خیلی دور شده اند. برای چند ثانیه، به کل از یاد برده بودند که برای چه اینقدر دویدهاند و از چه چیزی فرار میکنند. بعد از چند ثانیه تامل بالاخره یادشان آمد. و یاد آن فواره هایی که دیده بودند افتادند. بدنشان مور مور شد. بلند شدند و خواستند که دوباره فرار کنند. اما برای یک لحظه متوقف شدند و فهمیدند که ترس، از این فاصله کمکی به آنها نمیکند. ولی همچنان ترس داشتند و نمیتوانستند آن را مهار و یا مخفی کنند. پس به این خاطر، کمی سریع راه میرفتند. حال که به خودشان آمده بودند، میتوانستند بفهمند که مسیر پایتخت از کجا است. از دور، سایه اسب هایشان را دیدند. اسب ها هنگامی که به طرف ساحل رو به جزیره در حرکت بودند، به طرز عجیبی از ادامهی مسیر، سر باز میزدند. طناب اسب ها را از دور درخت باز کردند. دوباره سوار اسب هایشان شدند و روانهی حرکت به سوی پایتخت شدند. پس از گذر از تعدادی جلگه به مسیر منتهی به پایتخت رسیدند. در واقع، مسیر جزیره، به خاطر قرنطینه، به آن رسیده نشده بود و به بخشی از علفزار ها مبدل شده بود. مدتی بعد، بالاخره از دروازه های پایتخت گذشتند و وارد آن شدند. در آن میان نیز سه نفر با هم گفت و گو میکردند. نفر دوم میگوید:«پدرامون چند سال پیش بازنشسته شدن و حداقل یک خبر خیلی مهم رو تونستن برسونن. امیدوارم ما هم بتونیم» نفر سوم میگوید:«طی جاسوسی که اینها مهم نیست. مهم اینه که خوب دقت کنیم و کلیات و جزئیات اتفاقات یا تغییرات رو برسونیم» نفر اول نیز میگوید:«الان باید سعی کنیم جای پدرامون رو پر کنیم» از قضا، این سه فرزندان آن سه جاسوس هستند. جاسوس سوم میگوید:«گوش کنین، انگار خبرایی شده» سپس کمی دقت میکنند و نزدیک محلی میشوند که بحث تا حدی در آنجا جریان دارد. جاسوس ها آن دو را میدیدند که درحال پخش شایعه ی هیولای دریایی بودند. و افرادی نیز دور آن دو جمع گردیده بودند. جاسوس دوم، لبخندی بر صورتش مینشیند و میگوید:«بالاخره، یه خبره خوب» جاسوس سوم میگوید:«جوگیر نشو! از کجا معلوم، شاید مبالغه بوده یا اینکه درست نیست» سپس کمی از جمعیت فاصله میگیرند و برای تصمیم گیری و ادامهی بحث، به گوشهای میروند. جاسوس دوم میگوید:«خب، الان باید بریم به پادشاه گزارش بدیم؟» جاسوس سوم پاسخ میدهد:«نه! الان پادشاه در بستر بیماری هست» سپس ادامه میدهد:«البته مقصدمون فرقی نمیکنه. باید برای گزارش به پیش معتمد پادشاه بریم. شین شیدو» جاسوس دوم میگوید:«همون که از حدود ۵۰ سال پیش، روسای خاندان، خیلی محافظه کارانه باهاش روبرو میشن؟» سپس ادامه میدهد:«حس خوبی از سمتش حس نمیکنم ولی خب بالاخره باید یه جورایی گزارش رو برسونیم» سپس سه جاسوس به طرف قصر پادشاه حرکت میکنند. با رسیدن به در قصر، از راه اصلی خارج میشوند و وارد یکی از راه های فرعی میشوند. بالاخره به اتاق شین میرسند. پس از وارد شدن، با فضایی نسبتا تاریک و کم نور مواجه میشوند. در گوشه ای از اتاق، قفسه هایی از کتاب بود که به خاطر نور کم، به سختی عنوان آنها معلوم بود. شین میگوید:«حدس میزنم گزارش مهمی به همراه دارید که تا اینجا تونستین مستقیم بیاید» سپس ادامه میدهد«بعد از سال ۵۱ ام بعد از اون اتفاق، این اولین گزارش مهمه» و سپس پوزخندی محو بر صورتش مینشیند. بعد از شنیدن گزارش، آن پوزخند تثبیت میشود. جاسوس ها سپس از آنجا خارج میشوند و حس میکردند که اتفاق خوبی پیشرو نخواهد بود. شین به سوی اتاق پادشاه شینتوکی میرود.شین، راهرو ها را طی میکرد. وارد راه عریض و اصلی قصر میشود. هر چه جلوتر میرفت، شیشه های پنجره ها رنگارنگ تر و فرش سرختر میشد. تا اینکه به دری بزرگ از چوب های صیقلی و مستحکم میرسد. دَرِ اتاق پادشاه شینتوکی. سپس وارد اتاق شد. اتاق، نور زیادی نداشت. پادشاه به خاطر کهولت سن، به تازگی در بستر بیماری بود. مشعل ها نور بسیار کمی داشتند و تنها مرمر ها باعث بازتاب نورشان میشد و اتاق را کمی نورانیتر میکرد. شین به محل بستری پادشاه نزدیکتر میشد. از نزدیک میبینیم که پادشاه گویا در اوایل بیماری است. نفس هایش سنگین شده و چشم هایش کمی بستهتر شده است. شین نیز خبر را به پادشاه میرساند. پادشاه شینتوکی با کلمات مقطع میگوید:«ا-اون جزیره… ولی من نمیتونم در جلسهی دوم شرکت کنم» شین میگوید:«من به جای شما در جلسه شرکت میکنم» سپس ادامه میدهد:«تازه، من ایدهای دارم که با این جزیره چیکار کنیم. باید…» پادشاه لحظه ای کوتاه، تکان ریزی میخورد و چشمانش گشاد میشود و میگوید:«نه! حتما چاره دیگه ای باید باشه. اون ها مردمان شریفی هستن و تا الان هم در حقشون بدی شده» شین پاسخ میدهد:«ولی ما نمیتونیم روند افزایش جاذبه یا قویتر شدن اونها رو کند یا صفر کنیم» و سپس ادامه میدهد:«این بهترین کاریه که میشه کرد» پادشاه، با عذاب وجدانی که درد مضاعفی را به او تحمیل میکرد میگوید:«ب-باشه… تو در این جلسه… نمایندهی من هستی» پس از این، شین به عنوان نمایندهی موقت پادشاه، احضار نامه ها را به روسای خاندان میفرستد. ساعتی بعد، تمام روسای خاندان رسیده بودند و دور یک میز طولانی نشسته بودند. و با هم بحث میکردند. تا حدی متعجب بودند که پادشاه چرا هنوز نیامده است. بعضی هایشان فرتوت و پیر شده بودند. و بعضی هم جانشین هایشان حضور داشتند. و بعضی که قدرت جسمانی و جادویی بالایی داشتند نیز فرتوت و پیر شده بودند اما بسیار کمتر از بقیه! در واقع، یکی از دو عامل عمر زیاد بعضی از افراد در این دنیا همین است. در همان زمان، شین وارد جلسه میشود. همه از دیدن او جا میخورند اما قبل از اینکه چیزی بگویند، شین میگوید:«به خاطر اینکه پادشاه در بستر بیماری هست، من، یعنی معتمد پادشاه به عنوان نمایندهی پادشاه اینجا هستم» فردی از روسای خاندان میگوید:«حالا باید با جزیره چیکار کنیم؟» یکی دیگر از روسای خاندان میگوید:«فکر نمیکنم لازم باشه که کاری انجام بدیم» سپس ادامه میدهد:«تا جایی که میدونم فقط به مردم جزیره و انسانهای اونها میگن«کامل» احتمالا تا الان حیوان ها به خاطر جاذبه، لِه شدن و مردم از گرسنگی مردن!» یکی از روسای خاندان پاسخ میدهد:«تمام موجودات اون جزیره قابلیت رو دارن» سپس ادامه میدهد:« انتظار نداشته باش که افراد، غرورشون رو کنار بزارن رو به یه اسب بگن «انسان کامل»!» شین میگوید:« من میدونم که باید چیکار کرد، باید…» بعد از جمله ی شین، همهمه ای به پا میشود. بعضی ها میگویند:«احتمالا این یه شایعه غلط و یا مبالغه هست، این کار لازمه نیست» و بعضی میگویند:«اینکار بیش از حدی هست که لازمه» شین پاسخ میدهد:«این مختصات ساحل اتفاقی نمیتونه باشه و اینکه تا الان قرنطینه فرقی با این کار نداشته» همهمه کمی میخوابد و تصمیم گرفته میشود. تصمیمی بزرگ و سرنوشت ساز...
-
پارت چهارم: ورود: پنجاه و سه سال از برخورد شهاب سنگ میگذشت. پادشاه، هارونوبو شینتوکی و روسای خاندان، قضیه جزیره را کم کم داشتند فراموش میکردند. در جزیره، جاذبه بسیار سهمگین شده بود. به طوری که امواج دریا، در دور جزیره، بر اثر اختلاف جاذبه، فواره هایی از آب تشکیل میداد که آسمان را میخراشید. اما ساکنان جزیره حتی راحتتر از قبل بودند. به خاطر تطبیق، انگار نه انگار که جاذبه ای سهمگین بر روی آنها است. آنها طی این سالها نیز، به لطف دانای جزیره یعنی دایچی آماچی، یاد گرفته بودند که چگونه اشیاء محکمتری بسازند. جشن بزرگی بر پا بود. جشن سال نو، سال پانصد تقویم آزادی زمین. بازار، شلوغ تر از همیشه بود. ماجراجو ها، از اوقات فراغت خود لذت میبردند. بچه ها با هم بازی میکردند، میخندیدند و به دنبال هم میدویدند. ساکنان جزیره، جزیره را آراسته بودند. در میان جمع، فردی زیر لب میگفت:«پس بالاخره نویسنده کِی شخصیت اصلی رو اضافه میکنه.» در این زمان، تنها عاملی که باعث شده بود مردم جزیره، در جزیره بمانند، شایعاتی بود که پادشاه شینتوکی و روسای خاندان در آن میان پخش کرده بودند. پادشاه و روسای خاندان برای در جزیره نگه داشتن ساکنان، به شایعهی هیولای دریایی ای به همراه بیماری تکیه کرده بودند. هیولایی که طبق گفته شایعات، حداقل تا ۵۵ سال پس از برخورد شهاب سنگ زنده میماند. ساکنان نیز به این خاطر شایعه، در ذهنشان حک شده بود که فردای پخش شایعه، به طرز عجیبی، تمام قایق و کشتی های ساحل جزیره، خاکستر شده بودند و نابود شده بودند. به میان جشن بازمیگردیم. در آن میان، فردی بود که ساکنان جزیره، بسیار او را گرامی میداشتند و با دیدنش خوشحال میشدند. او از دور فردی را میبیند که دارد به او نزدیک میشود. فردی که به طرز عجیبی، پارچه سیاهی را دور چشمانش بسته بود. با رویی خوش به سوی استقبال از او میرود و میگوید:«سلام، پیرمرد قدیمی تر از تقویم! خیلی وقته ندیدمت، هایاته کُروها» هایاته میگوید:«سلام، ۵۲۰ سال که اونقدر زیاد نیست! تازه، هنوز که بدنم جوونه، آکیرا کُروگامی» آکیرا با لحنی کنایه آمیز میگوید:«پدرم، داره کم کم پیر میشه و میگه از جایی که یادشه تا الان، هیچ تغییری نکردی!» هایاته میگوید:«بگذریم…» در همان زمان، افرادی در حال ساخت خانه ای بودند. گرد و خاک با فرود آمدن هر بار کلنگ برای روی سنگ ها، به هوا پراکنده میشد. طی کلنگ زدن، به صورت اتفاقی، سنگی به سوی هایاته پرتاب میشود. ولی هایاته به راحتی سنگ را از پشت سرش میگیرد. آکیرا میگوید:«من نمیدونم تو چطور نابینای ای هستی که از افرادی بینا بهتر عکس العمل نشون میدی!» هایاته پاسخ میدهد:«بالاخره ۵۰۰ سال تمرین بی اثر نیست… راستی، تبریک میگم!» آکیرا ابرو هایش بالا میرود و تعجب میکند و سپس میپرسد:«تبریک؟ چطور مگه؟» هایاته جواب میدهد:«برای تولد پسرت. بالاخره تو هم پسرِ شاگردم هستی و هم شاگردم» آکیرا بیش از پیش متعجب میشود و از روی تعجب صدایش به صدایی میان گفت و گو و فریاد تبدیل میشود و میگوید:«پسرم به دنیا اومده؟! من حتی خودم هم خبر نداشتم. چطور تو خبر داری؟» هایاته پاسخ میدهد:«کمتر از یک ساعت، این خبر تو کل جزیره دست به دست شده. تعجبی هم نداره. بالاخره خانوادهی تو، نسل به نسل برای کل جزیره خیر و خوبی داشتن» سپس کمی مکث میکند و ادامه میدهد:«تازه، خبر در مورد جنگجوی قدرتمند و معتمدی مثل تو خیلی زود تو جزیره پخش میشه» سپس آکیرا کمی بعد میگوید:«حرفی ندارم…» سپس، بعد از کمی تامل، انگار که چیزی یادش آمده باشد ادامه میدهد:«فقط دو سال تا پایان زمان شایعه مونده، نمیدونم بعدش چی میشه و حس خوبی هم نسبت به بعدش ندارم. ایکاش میتونستیم کاری کنیم» هایاته میگوید:« ما که نمیتونم کاری انجام بدیم وگرنه ممکنه جون مردم جزیره به خطر بیوفته. فعلا فقط باید کاری کنیم که مردم جزیره از نادرست بودن این شایعه مطلع نشن چون احتمال زیاد وحشت زده میشن» سپس ادامه میدهد:«ایکاش دایچی هنوز زنده بود. با هوش اون راحتتر میشد از مردم جزیره، قضیه رو مخفی کرد.» و بعد از کمی تامل، کمی میخندد و میگوید:«البته خوب میشه اگه اون جنگجوی افسانه ای هم پیداش بشه!» آکیرا میگوید:«اون افسانه؟ من که به شخصه فکر نمیکنم حقیقت داشته باشه. چطور ممکنه کسی، الهه شیاطین رو که همین الان هم مُرده، دوباره بکشه؟» هایاته پاسخ میدهد:«ولی من فکر میکنم که اون جنگجوی افسانهای، پسرت باشه. شما دارین نسل اندر نسل خیلی قویتر میشید. با این روند بعید نیست. تازه، من به تازگی پتانسیل زیاد فردی رو احساس میکنم که تنها احتمال من اینه که از طرف پسر تو باشه» سپس ادامه میدهد:«خوشحال میشم اگه بتونم استادش بشم» آکیرا با لحنی کنایه آمیز پاسخ میدهد:« داری رکورد میشکنی. پدرم و خودم شاگردت بودیم. حالا هم پسر من؟» آنها همینطور به بحث ادامه میدادند و میگفتند و میخندیدند. غافل از اتفاقات آینده. در بیرون از جزیره، در جایی که بالاخره میتوانیم با محیط و افراد عادی ای مواجه شویم!، فردی به همراه دوستش، شاخ و برگ درختان را کنار میزند. حس عجیبی داشتند، انگار که شرایط جزیره را از اینجا حس میکردند. از میان برگ درختان بارکه های نور، گهگاهی دیده میشد. یکی از آنها میگوید:«درسته که اومدن به این طرف ساحل کشور، میشه گفت ممنوعه ولی شنیدم دریای اینجا، ماهی های خیلی خوبی داره شاید بتونیم سود کنیم» کمی بعد، بالاخره به آخرین شاخه های درختان، در کنار محوطه خالی از درخت رسیدند و با کنار زدن اخرین شاخه ها، با منظره ای مواجه شدند که سرنوشت بسیاری را دگرگون میکرد. آنها به ساحل طرف جزیره رسیده بودند و از دور، آن فواره های آب را میدیدند. بلافاصله گمان کردند که هیولایی بسیار بزرگ در دریا وجود دارد و قطعا جان آنها را تهدید خواهد کرد. برای چند لحظه، از ترس، خشکشان زده بود. بعد از لحظاتی بالاخره بر ترسشان تا حدی غلبه میکنند و بالاخره فرار میکنند و…
-
زینب چرمگر شروع به دنبال کردن mahdimbn کرد
-
پارت سوم: تصمیم: قایقشان به ساحل میرسد. صدای مرغان دریایی و امواج دریا، فضا را پر کرده بود. وقتی که قایقشان به ساحل می نشیند، صدای فشرده شدن شن ها و سر خوردن شن ها، گوش را نوازش میکرد. جاسوس ها یکی یکی از قایق پیاده میشدند. نگاه هایشان گاه به جایی دوخته میشد، از ترس اینکه چه خواهد شد. جاسوس دوم میگه:«بهتر نیست که قایق رو برداریم؟» جاسوس سوم میگه:«احتمالا ما دیگه به اونجا نمیریم، پس نه» جاسوس اول میگه:«خب، پس اول باید مطمئن بشیم درست اومدیم» جاسوس دوم و سوم همزمان میگن:«مگه تو آخرین نفری نبودی که پارو ها رو گرفت؟» جاسوس اول میگه:«اولین و آخرین نفر! شما کل مسیر یک روزه رو خوابیدین. منم اخراش خوابم برد ولی یه کابوس دیدم به خاطر همین بیدار شدم و بعدشم شما رو بیدار کردم» پس سه جاسوس قایق رو رها میکنند و به سمت اولین نفری که دیده بودند و البته تنها فرد در این ساحل که نگهبان ورودی بود میروند. در دلشان خدا را شکر میکردند که از جاذبه ی جزیره خلاص شدند و الان باید برای گزارش اتفاقات بروند. وقتی به نگهبان ورودی میرسند، از او میپرسن:«اینجا کدوم ساحل هست؟» نگهبان میگه«ساحل بخش اصلی کشور، ده کیلومتری پایتخت، مگه اینکه شما از یه کشور دیگه اومده باشین. مشخصات تون رو اعلام کنین» جاسوس ها نشان جاسوس خود را به نگهبان نشان میدهند و میگن:«احتمالا، این آخرین شیفت تو هست» نگهبان، کمی صورتش کمی درهم میرود گویا که میخواهد بفهمد جاسوس ها در مورد چه چیزی صحبت میکنند، اما نمیفهمد. جاسوس ها سپس وارد بخش اصلی کشور میشوند. پس از مدتی کوتاه، به نزدیکی یک اصطبل میرسند. نزدیک غروب بود. پس به خاطر همین، برای اتراق، جاسوس دوم، هیزم جمع میکند. در حین آن نیز، جاسوس اول و جاسوس سوم، تکه گوشتی را به دست میگیرند و گاز میزنند و سپس همزمان میگن:«تازه کار ها هم باید بدرد بخورن» بعد از جمع کردن هیزم توسط جاسوس دوم، آتش روشن میکنند. شب شده بود و آنها داشتند با هم گفتگو میکردند. جاسوس دوم میگفت:«واقعا باید گزارش ها رو به پادشاه بروسونیم؟ چه تصمیمی میگیرن؟» ولی جاسوس سوم میگه:«ما کارمون اینه، حتی اگه نگیم، خبر درز پیدا میکنه و تو دردسر میوفتیم» جاسوس اول حرف جاسوس سوم رو تایید میکنه و میگه:«ضمناً با اتفاقی که قراره بیوفته، فکر نمیکنم قضیه خیلی جدی بشه». جاسوس دوم نیز شانه هایش میافتد. و آرام میشود. سپس، آنها میخوابند. صبح روز بعد به سمت وارد یک راه فرعی میشوند. مدتی راه میروند و سپس وارد یک اصطبل میشوند. بعد از کمی گشتن، اسب های خود را که قبل از ورود به جزیره، در اسطبل گذاشته بودند، میابند. سه جاسوس، بار دیگر اسب هایشان را برمیدارند و سپس با سرعتی که میشد، به سوی پایتخت تاختند. پس از گذشتن از سبزه زار ها و رودخانه های زلال، به دیوار های پایتخت میرسند، سپس از سرعت اسب هایشان میکاهند و مدتی بعد به قصر مجلل پادشاه میرسند. قصری که مجلل بودن آن از صد ها متر آنطرف تر قابل دید بود. سنگ های مرمر و طلا و حتی الماس در سراسر قصر یافت میشد. دربان قصر به سه جاسوس میگه:«پیک ها خبر اومدنتون رو آورده بودن، پادشاه منتظره» سپس سه جاسوس به قصر وارد می شوند و پس از گذر از راهرو ها، به نزدیکی اتاق پادشاه میرسند. قبل از رسیدن به اتاق پادشاه، میشنیدن که پادشاه، وسایل رو از عصبانیت میشکنه و همینطور داره فریاد میزد:«انگار که جانشین لایقی نمونده» کمی بعد، پادشاه آرام میگیرد و جاسوس ها وارد اتاق میشوند. اتاقی فرش قرمزی طولانی ای داشت که به تخت پادشاه منتهی میشد. و درون اتاق، به مراتب مجلل تر از بیرون آن بود. نور نیز بعد از گذر از شیشه های رنگی پنجره ها میشکست و پخش میگردد. جاسوس ها اتفاقات را به پادشاه میگویند و پادشاه لحظه ای بدنش تکان ریزی میخورد، کمی جا میخورد. سپس، میگه:«این تصمیم بزرگی میشه، روسای خاندان رو برای جلسه فوری فرا بخونید». ساعاتی بعد، همهی روسای خاندان رسیده بودند و به همراه پادشاه دور یک میز طولانی نشسته بودند. فردی هم بود که جدید بود. روسای خاندان از پادشاه میپرسن:«این فرد مرموز دیگه کیه؟» پادشاه در جواب میگفت:«درسته که اون بعضی مواقع افکار خطرناکی داره ولی اون، یک فرد بسیار قوی و همچنین، معتمد من هست. و بعلاوه، من پادشاه هستم، و بودن اون رو تو این جلسه الزام میدونم » یکی از روسای خاندان میگه:«خب در مورد جزیره باید چیکار کنیم؟» فرد مرموز میگه:«ساکنین جزیره، با این روند افزایشی جاذبه، خیلی قوی میشن و احتمالش کم نیست که به یه تهدید تبدیل بشن، نباید نظارت و تسلط رو بر کشور از دست بدیم. باید تصمیم جدی ای در موردشون گرفته بشه.» پادشاه سعی در آرام کردن فرد مرموز میکنه و میگه:«نیازی نیست، احتمالا چند سال دیگه اون اتفاق میوفته. و اینکه باید یادآوری کنم که من هستم که تصمیم نهایی رو میگیره؟» یکی دیگر از رئسای خاندان، ابروهایش بالا میرود و با نگرانی میگه:«اگه اون اتفاق نیفتاد چی؟» پادشاه میگه:«اگه تا پنجاه و یک سال دیگه اون اتفاق نیفتاد، دوباره جلسه تشکیل میدیم و فکری دربارش میکنیم.» یکی از روسای خاندان، گوشه لب راستش بالا میرود و پوزخندی میزند و زیر لب میگه:«البته اگه تا اون موقع زنده باشیم» پادشاه، میگه:«نظر بدین، تصمیم نگیرین، یادتون نره که تصمیم نهایی، با منه» فردی مرموز بار دیگه میگه:«پس حداقل باید جزیره قرنطینه بشه و از نقشه ها پاک بشه، ولی نباید مردم جزیره از قرنطینه شدنش بویی ببرن». و پادشاه و روسای خاندان شانه هایشان میافتد و کمی راحت میشوند ولی رئسای خاندان کمی پچ پچ میکردند و میخواستند که مخالفت کنند اما هر چه که فکر میکردند، راهکاری برای مخالفت به ذهنشان نمیآمد. اما یکی از میان آنها میگه:«من با ساکنان جزیره تجارت میکنم، حداقل من قبول نمیکنم» فرد مرموز پاسخ میگه:«امنیت کشور مهمتره یا تجارت کشور؟» رییس خاندان میگه:«تجارت هم صرف امنیت میشه» فرد مرموز در جواب میگه:«نه در این مورد، حداقل، نمیشه مطمئن بود» و آن رییس خاندان آرام میگیرد. و پادشاه میگه:«جزیره قرنطینه بشه و از نقشه ها پاک بشه رو میدونم که راه حل خوبی نیست، اما بهترین راه فعلیه. و اینکه، کم کم، باید از نقشه ها پاک بشه وگرنه مردم درجا میفهمن.» و همه با نظر پادشاه موافق میکنند. پادشاه به پیک میگه:« به نگهبان ورودی طرف جزیره بگو که یه مرخصی ابدی گرفته». و بدین صورت، در روز اول، جزیره قرنطینه میشود و طی یک ماه، کم کم، جزیره از نقشه ها محو میشود. و روز ها همین طور میگذشت. و به همین منوال سال ها میگذرد ولی…
- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت دوم: راز: چهره پوش ها داشتند فکر میکردند، همچنان نفسشان سنگین بود. ناگهان، یکی از چهره پوش ها تنش، لحظه ای تکان میخورد، چشمانش گشاد میشود. فکری به سرش میزند، و میگه:«دانای ساکنین جزیره، احتمالا اون علتش رو میدونه» چهره پوش دوم، ابرو هایش در هم میرود گویا که کمی شکاک است و میگه:«اون به ما شک نمیکنه که جاسوس هستیم؟» جاسوس اول و سوم همزمان میگویند:«اولاً اون قطعا همین الان هم میدونه، چون دانای جزیره است و دوماً، ما جاسوس پادشاه برای نظارت هستیم» جاسوس دوم، ناگهان ابروهایش بالا میرود و انگار تازه متوجه شده باشد، میگه:«آها، کاملا فراموش کرده بودم که الان برای پادشاه کار میکنیم» سپس میگه:«خب، پس من میرم» جاسوس دوم، ده متر بیشتر نرفته بود که یکدفعه میافتد و کاملا بر روی زمین ولو میشود. انگار که از خستگی یک دفعه خوابش برده بود. جاسوس اول و سوم تازه یادشان میآید که کل دیشب را خواب مانده بودند و جاسوس دوم، کل شب، را نگهبانی داده بود. پس جاسوس سوم و دوم میمانند و جاسوس اول میرود. کمی بعد، به خانه دانای جزیره میرسد. در میزند و وارد میشود. سپس، دانای جزیره یکدفعه قبل از آنکه جاسوس اول چیزی بگوید، میگه:« جاسوس پادشاه هستی و برای فهمیدن علت فشار اومدی؟» جاسوس اول با اینکه از قبل میدانست که دانای جزیره میداند که آنها جاسوس هستند، اما روبهرو شدن با آن، حس دیگری به او میداد. جاسوس اول لحظه ای بدنش میلرزد، چشمانش گشاد میشود و فورا کمی خود را عقب میکشد. هم زمان هم جا خورد و متحیر شد و تا حدی هم ترسید. و دهانش باز ماند و کمی بعد با ارزش میگه:«چ-چ-چطوری فهمیدی؟» دانای جزیره گوشه لب هایش کمی بالا میرود و میخندد. و سپس میگه:«از این فهمیدم که چهره خودت رو همراه چند نفر دیگه، پوشیده بودی و همه ی شما نفس نفس میزدید و به سختی راه میرفتید و از این متعجب بودین. و اینکه شما زمان بدی رو برای جاسوسی انتخاب کردین، این مواقع اصلا هیچ گردشگری تو جزیره نیست» جاسوس اول، تنش دیگر نمی لرزد، شانه هایش میافتد و لب هایش روی هم میافتد و خیالش راحت میشود. سپس به دانای ساکنان میگه:«خب علت این فشار چیه؟» دانای ساکنین میگه:«با دیدن مقدار فشار روی یک سفال فهمیدم که این شهاب سنگ باعث میشه که به طور مداوم، جاذبه جزیره هر ده روز یک برابر بیشتر بشه، روز دهم، ۲ برابر، روز بیستم، ۳ برابر و الا آخر» سپس صدایش سنگین میشود و ابروهایش کمی در هم میرود و جدی میشود و میگه:«این افزایش جاذبه باعث میشه که…» بعد از جمله ی دانای جزیره، جاسوس اول ناگهان نفسش میبرد و آب در گلویش میپرد و سرفه میکند. مدتی بعد، در خانه ی دانای جزیره، به آرامی باز میشود. جاسوس اول، نگاهش به زمین دوخته میشود و در فکر است. او کم کم به سوی دو جاسوس دیگر میرود. قضیه را به آنها میگوید. آنها نیز نگاهشان کمی به زمین دوخته میشود و کمی در فکر فرو میروند. آنها هر لحظه سختتر راه میرفتند، نفسشان تندتر و سنگین تر میشد. خسته تر میشدند.سپس کم کم تند تر راه میرفتند. تا سریع تا به قایقشان برسند. کمی بعد دیگر نایی برایشان نمانده بود ولی بالاخره به قایقران رسیده بودند. بر روی الوار های قایق افتادند و ولو شدند. ناگهان قایق، صدای قرچ بلندی میدهد که هر سه آنها، تنشان یک لحظه مورمور میشود و از جا میپرند اما وقتی میبینند که اتفاقی نیفتاده است، راحت میشوند. پس از آن، آنها تا چندین دقیقه نفس نفس میزدند. سپس که سر حال میآیند، شروع به پارو زدن میکنند. صدای مرغان دریایی و کنار زدن آب ها توسط پارو، فضا را پر کرده بود و آرامش دوباره به آنها میداد. آنها از آفتاب سوزان جزیره نیز خلاص شدن بودند. کم کم در حال دور شدن بودند و در افق دریا کم کم محو میشوند…
- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت اول: اصابت: آفتاب، سوزان بود. از پیشانی و دستانش، عرق، بر زمین داغ میچکید. اما همچنان اراده ای راسخ و مصمم، او را به جلو میکشید. اما چه شد که این شد؟ چندین سال به عقب میرویم... یکی از روز ها که مثل یک روز عادی شروع شده بود. اما روز عادی برای مردم جزیره، مردمان اطراف، به سختی در این جزیره دوام میآوردند. یا راحت بگویم، به طور مداوم، اصلا دوام نمیآوردند. صدای فروشندگان، گوش دیوار های بازار را کر میکرد. آفتاب، بسیار شدید بود. اما ساکنان جزیره گونه ای رفتار می کردند که گویی آفتاب یک صبح ملایم است. بچه ها در کوچه ها میدویدند و بازی میکردند. ماجراجویان، با هم صحبت و شوخی می کردند و میخندیدند. روز در حال سپری شدن بود که فردی چشمانش گشاد میشود و مردمک چشمانش تنگ، بر سر جایش خشکش میزند و فریاد میزند:«شهاب سنگ!» روز بود اما نور یک جسم بزرگ و سریع، در برابر نور خورشید مقاومت کرده بود و چشمان را میسوزاند... یک شهاب سنگ! کمی بعد، شهاب سنگ با، هاله ی آتشی که او را احاطه کرده بود و در بر گرفته بود، با سرعتی هولناک به زمین اصابت کرد. گرد و غباری عظیم به هوا بلند شد که در مناطقی جلوی نور خورشید را گرفته بود و با آن راحت می توانستند بگویند که شهاب سنگ کجاست. همه، آب دهانش آن را قورت دادند، بدنشان میلرزید. هم از کنجکاوی و هم از ترسی که ناخودآگاه بر آنها افتاده بود. به سمت شهاب سنگ حرکت کردند. اشراف زاده ها و پولدار ها، با کالسکه میرفتند، البته کالسکه به درد این مسیر ناهموار نمیخورد. بعضی با اسب هایشان تاختند و بعضی اسب قرض کردند و بقیه هم با پای پیاده روانه ی محل برخورد شهاب سنگ شدند. در میان آنها، افرادی بودند که چهره خود را پوشانده بودند. وقتی از تپه های مختلف و رودخانه ها و جلگه های کم وسعت گذشتند، بالاخره به محل برخورد شهاب سنگ رسیدند. همه، آرام آرام راه میرفتند، گویا با موجودی عجیب برخوردند زیرا چاله ای عجیب و بزرگ ایجاد شده بود. به عمق ۳ متر و قطر ۲۰ متر. رَد هایی به رنگ بنفش جادویی عجیب که بر روی چاله و بر روی شهاب سنگ ایجاد شده بودند. تکه ای از شهاب سنگ نیز از بین رفته بود و از میان سنگ های سخت آن، کریستالی به رنگ بنفش جادویی نمایان بود. نوری از خود ساطع میکرد که نشان از قدرتش داشت. کمی بعد، آتش درونشان شعله هایش کم سو شد و لرزش آنها متوقف گردید، کنجکاوی آنها تا حدی فروکش کرد و ترسشان هم کمی فرو ریخت. اما همچنان کمی کنجکاوی داشتند و بیش از کنجکاوی، ترس. آنها سپس با نگاه هایی آغشته به فکر و دوخته بر زمین، به خانه هایشان برگشتند. آن افرادی که چهره های خود را پوشیده بودند، همچنان بر بالای چاله ایستاده بودند. برای مدتی کوتاه به آنجا نگاه میکردند، چشمانشان خشک و جدی بود. مدتی کوتاه بعد، افراد چهره پوشیده، کم کم میروند و ناگهان غیبشان میزند. مدتی بعد، می بینیم که انگار از جایی بازگشتند و باز شروع به مخفی شدن در میان مردم میکنند. ده روز از برخورد شهاب سنگ میگذرد. آن افراد چهره پوشیده را می بینیم. نفسشان سنگین شده و بالا نمیآید. به سختی راه میروند و تلو تلو میخورند. به گوشه ای می رسند و خود را بر یک دیوار تکیه میدهند و نفس نفس میزنند. اما ساکنان جزیره هیچ واکنشی به این شرایط نداشتند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، حتی بچه ها هم با این شرایط، به جای کم شدن سرعتشان، از قبل هم سریعتر میدویدند. یک فرد هم به دوستش میگفت:«ابعاد چاله رو شنیدی؟» و دوستش به اون میگه:«این رو نویسنده گفته، مگه ما بیکاریم اندازه بگیریم؟». اما هیچ یک از آنان،متعجب نمیشوند. زیرا دیگر مردمان، ساکنان جزیره را انسان های کامل میخواندند. زیرا ساکنان جزیره از چندین سال پیش، با شرایط بسیار سخت و بسیار مختلف و متغیری دست و پنجه نرم میکردند. از گرمای صحرایی تا سرمای قطبی، از خشکسالی تا تکامل و زیاد شدن هیولا ها و... . طی چندین سال بدنشان ارتقاء پیدا کرده و تکامل یافته است. تکاملی که آنها را به افراد قدرتمندی بدل کرده است که هر لحظه قدرتمند تر میشدند. آنها با این تکامل یک قابلیت ویژه را برای خود داشتند، تطبیق. قابلیتی که باعث میشد که ساکنان جزیره در کمترین زمان تقریبا با هر شرایطی تطبیق پیدا کنند. دیگر مردمان به خاطر این آنها را انسانهای کامل میخواندند که کلمه «انسان» از «انس» است و کلمه «انس» به معنای خو گرفتن، تطبیق و سازگار شدن است. به همین خاطر است که لقب ساکنان جزیره، انسانهای کامل است. آنها همانطور که اینها را با خود مرور می کردند، به فکر این بودند که چگونه راهی را بیابند که با اینکه ساکنان جزیره تغییری را حس نمیکنند، بتوانند بفهمند که دقیقا چه چیزی تغییر کرده است. کمی فکر میکنند که ناگهان…
- 7 پاسخ
-
- 4
-
-
-
نام رمان: جزیره جاذبه نویسنده: mahdimbn | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: علمی_تخیلی، اکشن، ماجراجویی خلاصه: یک شهاب سنگ به یک جزیره نسبتا دور افتاده برخورد میکند و باعث میشود که جاذبه هر ده روز، یک برابر افزایش پیدا کند. جاسوسانی که برای نظارت بر کشور در آنجا بودند، چند روز بعد، متوجه سنگین شدن بدنشان میشوند ولی میبینند که مردم جزیره هیچ واکنشی نشان نمیدهند. ولی تعجب نمیکنند چون مردم، لقب آنها را انسان های کامل گذاشتهاند. کسانی که توانایی تطبیق را دارند. مقدمه: در دنیایی که صلح و بی رحمی، در لحظاتی شکننده، در هم آمیخته شده اند، یک بازمانده، یک فرد، تصمیم میگیرد که راه هزاران ساله ی خود را آغاز کند. و در این راه، دوستانی را میابد و ماجرا های پر فراز و نشیبی را همراه دوستانش پشت سر میگذارد ولی این همه ی ماجرا نیست. او در این راه بهای سنگینی را میپردازد. در این ماجرا او به جایی میرسد که حتی دشمنانش هم به او احترام میگذارند.
- 7 پاسخ
-
- 7
-
-
-
mahdimbn عضو سایت گردید
-
پارت سوم: گذشته: قایقشان به ساحل میرسد. صدای مرغان دریایی و امواج دریا، فضا را پر کرده بود. وقتی که قایقشان به ساحل می نشیند، صدای فشرده شدن شن ها و سر خوردن شن ها، گوش را نوازش میکرد. جاسوس ها یکی یکی از قایق پیاده میشدند. نگاه هایشان گاه به جایی دوخته میشد، از ترس اینکه چه خواهد شد. جاسوس دوم میگه:«بهتر نیست که قایق رو برداریم؟» جاسوس سوم میگه:«احتمالا ما دیگه به اونجا نمیریم، پس نه» جاسوس اول میگه:«خب، پس اول باید مطمئن بشیم درست اومدیم» جاسوس دوم و سوم همزمان میگن:«مگه تو آخرین نفری نبودی که پارو ها رو گرفت؟» جاسوس اول میگه:«اولین و آخرین نفر! شما کل مسیر یک روزه رو خوابیدین. منم اخراش خوابم برد ولی یه کابوس دیدم به خاطر همین بیدار شدم و بعدشم شما رو بیدار کردم» پس سه جاسوس قایق رو رها میکنند و به سمت اولین نفری که دیده بودند و البته تنها فرد در این ساحل که نگهبان ورودی بود میروند. در دلشان خدا را شکر میکردند که از جاذبه ی جزیره خلاص شدند و الان باید برای گزارش اتفاقات بروند. وقتی به نگهبان ورودی میرسند، از او میپرسن:«اینجا کدوم ساحل هست؟» نگهبان میگه«ساحل بخش اصلی کشور، ده کیلومتری پایتخت، مگه اینکه شما از یه کشور دیگه اومده باشین. مشخصات تون رو اعلام کنین» جاسوس ها نشان جاسوس خود را به نگهبان نشان میدهند و میگن:«احتمالا، این آخرین شیفت تو هست» نگهبان، کمی صورتش کمی درهم میرود گویا که میخواهد بفهمد جاسوس ها در مورد چه چیزی صحبت میکنند، اما نمیفهمد. جاسوس ها سپس وارد بخش اصلی کشور میشوند. پس از مدتی کوتاه، به نزدیکی یک اصطبل میرسند. نزدیک غروب بود. پس به خاطر همین، برای اتراق، جاسوس دوم، هیزم جمع میکند. در حین آن نیز، جاسوس اول و جاسوس سوم، تکه گوشتی را به دست میگیرند و گاز میزنند و سپس همزمان میگن:«تازه کار ها هم باید بدرد بخورن» بعد از جمع کردن هیزم توسط جاسوس دوم، آتش روشن میکنند. شب شده بود و آنها داشتند با هم گفتگو میکردند. جاسوس دوم میگفت:«واقعا باید گزارش ها رو به پادشاه بروسونیم؟ چه تصمیمی میگیرن؟» ولی جاسوس سوم میگه:«ما کارمون اینه، حتی اگه نگیم، خبر درز پیدا میکنه و تو دردسر میوفتیم» جاسوس اول حرف جاسوس سوم رو تایید میکنه و میگه:«ضمناً با اتفاقی که قراره بیوفته، فکر نمیکنم قضیه خیلی جدی بشه». جاسوس دوم نیز شانه هایش میافتد. و آرام میشود. سپس، آنها میخوابند. صبح روز بعد به سمت وارد یک راه فرعی میشوند. مدتی راه میروند و سپس وارد یک اصطبل میشوند. بعد از کمی گشتن، اسب های خود را که قبل از ورود به جزیره، در اسطبل گذاشته بودند، میابند. سه جاسوس، بار دیگر اسب هایشان را برمیدارند و سپس با سرعتی که میشد، به سوی پایتخت تاختند. پس از گذشتن از سبزه زار ها و رودخانه های زلال، به دیوار های پایتخت میرسند، سپس از سرعت اسب هایشان میکاهند و مدتی بعد به قصر مجلل پادشاه میرسند. قصری که مجلل بودن آن از صد ها متر آنطرف تر قابل دید بود. سنگ های مرمر و طلا و حتی الماس در سراسر قصر یافت میشد. دربان قصر به سه جاسوس میگه:«پیک ها خبر اومدنتون رو آورده بودن، پادشاه منتظره» سپس سه جاسوس به قصر وارد می شوند و پس از گذر از راهرو ها، به نزدیکی اتاق پادشاه میرسند. قبل از رسیدن به اتاق پادشاه، میشنیدن که پادشاه، وسایل رو از عصبانیت میشکنه و همینطور داره فریاد میزد:«انگار که جانشین لایقی نمونده» کمی بعد، پادشاه آرام میگیرد و جاسوس ها وارد اتاق میشوند. اتاقی فرش قرمزی طولانی ای داشت که به تخت پادشاه منتهی میشد. و درون اتاق، به مراتب مجلل تر از بیرون آن بود. نور نیز بعد از گذر از شیشه های رنگی پنجره ها میشکست و پخش میگردد. جاسوس ها اتفاقات را به پادشاه میگویند و پادشاه لحظه ای بدنش تکان ریزی میخورد، کمی جا میخورد. سپس، میگه:«این تصمیم بزرگی میشه، روسای خاندان رو برای جلسه فوری فرا بخونید». ساعاتی بعد، همهی روسای خاندان رسیده بودند و به همراه پادشاه دور یک میز طولانی نشسته بودند. فردی هم بود که جدید بود. روسای خاندان از پادشاه میپرسن:«این فرد مرموز دیگه کیه؟» پادشاه در جواب میگفت:«درسته که اون بعضی مواقع افکار خطرناکی داره ولی اون، یک فرد بسیار قوی و همچنین، معتمد من هست. و بعلاوه، من پادشاه هستم، و بودن اون رو تو این جلسه الزام میدونم » یکی از روسای خاندان میگه:«خب در مورد جزیره باید چیکار کنیم؟» فرد مرموز میگه:«ساکنین جزیره، با این روند افزایشی جاذبه، خیلی قوی میشن و احتمالش کم نیست که به یه تهدید تبدیل بشن، نباید نظارت و تسلط رو بر کشور از دست بدیم. باید تصمیم جدی ای در موردشون گرفته بشه.» پادشاه سعی در آرام کردن فرد مرموز میکنه و میگه:«نیازی نیست، احتمالا چند سال دیگه اون اتفاق میوفته. و اینکه باید یادآوری کنم که من هستم که تصمیم نهایی رو میگیره؟» یکی دیگر از رئسای خاندان، ابروهایش بالا میرود و با نگرانی میگه:«اگه اون اتفاق نیفتاد چی؟» پادشاه میگه:«اگه تا پنجاه و یک سال دیگه اون اتفاق نیفتاد، دوباره جلسه تشکیل میدیم و فکری دربارش میکنیم.» یکی از روسای خاندان، گوشه لب راستش بالا میرود و پوزخندی میزند و زیر لب میگه:«البته اگه تا اون موقع زنده باشیم» پادشاه، میگه:«نظر بدین، تصمیم نگیرین، یادتون نره که تصمیم نهایی، با منه» فردی مرموز بار دیگه میگه:«پس حداقل باید جزیره قرنطینه بشه و از نقشه ها پاک بشه، ولی نباید مردم جزیره از قرنطینه شدنش بویی ببرن». و پادشاه و روسای خاندان شانه هایشان میافتد و کمی راحت میشوند ولی رئسای خاندان کمی پچ پچ میکردند و میخواستند که مخالفت کنند اما هر چه که فکر میکردند، راهکاری برای مخالفت به ذهنشان نمیآمد. اما یکی از میان آنها میگه:«من با ساکنان جزیره تجارت میکنم، حداقل من قبول نمیکنم» فرد مرموز پاسخ میگه:«امنیت کشور مهمتره یا تجارت کشور؟» رییس خاندان میگه:«تجارت هم صرف امنیت میشه» فرد مرموز در جواب میگه:«نه در این مورد، حداقل، نمیشه مطمئن بود» و آن رییس خاندان آرام میگیرد. و پادشاه میگه:«جزیره قرنطینه بشه و از نقشه ها پاک بشه رو میدونم که راه حل خوبی نیست، اما بهترین راه فعلیه. و اینکه، کم کم، باید از نقشه ها پاک بشه وگرنه مردم درجا میفهمن.» و همه با نظر پادشاه موافق میکنند. پادشاه به پیک میگه:« به نگهبان ورودی طرف جزیره بگو که یه مرخصی ابدی گرفته». و بدین صورت، در روز اول، جزیره قرنطینه میشود و طی یک ماه، کم کم، جزیره از نقشه ها محو میشود. و روز ها همین طور میگذشت. و به همین منوال سال ها میگذرد ولی…
-
پارت دوم: گذشته: چهره پوش ها داشتند فکر میکردند، همچنان نفسشان سنگین بود. ناگهان، یکی از چهره پوش ها تنش، لحظه ای تکان میخورد، چشمانش گشاد میشود. فکری به سرش میزند، و میگه:«دانای ساکنین جزیره، احتمالا اون علتش رو میدونه» چهره پوش دوم، ابرو هایش در هم میرود گویا که کمی شکاک است و میگه:«اون به ما شک نمیکنه که جاسوس هستیم؟» جاسوس اول و سوم همزمان میگویند:«اولاً اون قطعا همین الان هم میدونه، چون دانای جزیره است و دوماً، ما جاسوس پادشاه برای نظارت هستیم» جاسوس دوم، ناگهان ابروهایش بالا میرود و انگار تازه متوجه شده باشد، میگه:«آها، کاملا فراموش کرده بودم که الان برای پادشاه کار میکنیم» سپس میگه:«خب، پس من میرم» جاسوس دوم، ده متر بیشتر نرفته بود که یکدفعه میافتد و کاملا بر روی زمین ولو میشود. انگار که از خستگی یک دفعه خوابش برده بود. جاسوس اول و سوم تازه یادشان میآید که کل دیشب را خواب مانده بودند و جاسوس دوم، کل شب، را نگهبانی داده بود. پس جاسوس سوم و دوم میمانند و جاسوس اول میرود. کمی بعد، به خانه دانای جزیره میرسد. در میزند و وارد میشود. سپس، دانای جزیره یکدفعه قبل از آنکه جاسوس اول چیزی بگوید، میگه:« جاسوس پادشاه هستی و برای فهمیدن علت فشار اومدی؟» جاسوس اول با اینکه از قبل میدانست که دانای جزیره میداند که آنها جاسوس هستند، اما روبهرو شدن با آن، حس دیگری به او میداد. جاسوس اول لحظه ای بدنش میلرزد، چشمانش گشاد میشود و فورا کمی خود را عقب میکشد. هم زمان هم جا خورد و متحیر شد و تا حدی هم ترسید. و دهانش باز ماند و کمی بعد با ارزش میگه:«چ-چ-چطوری فهمیدی؟» دانای جزیره گوشه لب هایش کمی بالا میرود و میخندد. و سپس میگه:«از این فهمیدم که چهره خودت رو همراه چند نفر دیگه، پوشیده بودی و همه ی شما نفس نفس میزدید و به سختی راه میرفتید و از این متعجب بودین. و اینکه شما زمان بدی رو برای جاسوسی انتخاب کردین، این مواقع اصلا هیچ گردشگری تو جزیره نیست» جاسوس اول، تنش دیگر نمی لرزد، شانه هایش میافتد و لب هایش روی هم میافتد و خیالش راحت میشود. سپس به دانای ساکنان میگه:«خب علت این فشار چیه؟» دانای ساکنین میگه:«با دیدن مقدار فشار روی یک سفال فهمیدم که این شهاب سنگ باعث میشه که به طور مداوم، جاذبه جزیره هر ده روز یک برابر بیشتر بشه، روز دهم، ۲ برابر، روز بیستم، ۳ برابر و الا آخر» سپس صدایش سنگین میشود و ابروهایش کمی در هم میرود و جدی میشود و میگه:«این افزایش جاذبه باعث میشه که…» بعد از جمله ی دانای جزیره، جاسوس اول ناگهان نفسش میبرد و آب در گلویش میپرد و سرفه میکند. مدتی بعد، در خانه ی دانای جزیره، به آرامی باز میشود. جاسوس اول، نگاهش به زمین دوخته میشود و در فکر است. او کم کم به سوی دو جاسوس دیگر میرود. قضیه را به آنها میگوید. آنها نیز نگاهشان کمی به زمین دوخته میشود و کمی در فکر فرو میروند. آنها هر لحظه سختتر راه میرفتند، نفسشان تندتر و سنگین تر میشد. خسته تر میشدند.سپس کم کم تند تر راه میرفتند. تا سریع تا به قایقشان برسند. کمی بعد دیگر نایی برایشان نمانده بود ولی بالاخره به قایقران رسیده بودند. بر روی الوار های قایق افتادند و ولو شدند. ناگهان قایق، صدای قرچ بلندی میدهد که هر سه آنها، تنشان یک لحظه مورمور میشود و از جا میپرند اما وقتی میبینند که اتفاقی نیفتاده است، راحت میشوند. پس از آن، آنها تا چندین دقیقه نفس نفس میزدند. سپس که سر حال میآیند، شروع به پارو زدن میکنند. صدای مرغان دریایی و کنار زدن آب ها توسط پارو، فضا را پر کرده بود و آرامش دوباره به آنها میداد. آنها از آفتاب سوزان جزیره نیز خلاص شدن بودند. کم کم در حال دور شدن بودند و در افق دریا کم کم محو میشوند…
-
پارت اول: گذشته: آفتاب، سوزان بود. از پیشانی و دستانش، عرق، بر زمین داغ میچکید. اما همچنان اراده ای راسخ و مصمم، او را به جلو میکشید. اما چه شد که این شد؟ چندین سال به عقب میرویم... یکی از روز ها که مثل یک روز عادی شروع شده بود. اما روز عادی برای مردم جزیره، مردمان اطراف، به سختی در این جزیره دوام میآوردند. یا راحت بگویم، به طور مداوم، اصلا دوام نمیآوردند. صدای فروشندگان، گوش دیوار های بازار را کر میکرد. آفتاب، بسیار شدید بود. اما ساکنان جزیره گونه ای رفتار می کردند که گویی آفتاب یک صبح ملایم است. بچه ها در کوچه ها میدویدند و بازی میکردند. ماجراجویان، با هم صحبت و شوخی می کردند و میخندیدند. روز در حال سپری شدن بود که فردی چشمانش گشاد میشود و مردمک چشمانش تنگ، بر سر جایش خشکش میزند و فریاد میزند:«شهاب سنگ!» روز بود اما نور یک جسم بزرگ و سریع، در برابر نور خورشید مقاومت کرده بود و چشمان را میسوزاند... یک شهاب سنگ! کمی بعد، شهاب سنگ با، هاله ی آتشی که او را احاطه کرده بود و در بر گرفته بود، با سرعتی هولناک به زمین اصابت کرد. گرد و غباری عظیم به هوا بلند شد که در مناطقی جلوی نور خورشید را گرفته بود و با آن راحت می توانستند بگویند که شهاب سنگ کجاست. همه، آب دهانش آن را قورت دادند، بدنشان میلرزید. هم از کنجکاوی و هم از ترسی که ناخودآگاه بر آنها افتاده بود. به سمت شهاب سنگ حرکت کردند. اشراف زاده ها و پولدار ها، با کالسکه میرفتند، البته کالسکه به درد این مسیر ناهموار نمیخورد. بعضی با اسب هایشان تاختند و بعضی اسب قرض کردند و بقیه هم با پای پیاده روانه ی محل برخورد شهاب سنگ شدند. در میان آنها، افرادی بودند که چهره خود را پوشانده بودند. وقتی از تپه های مختلف و رودخانه ها و جلگه های کم وسعت گذشتند، بالاخره به محل برخورد شهاب سنگ رسیدند. همه، آرام آرام راه میرفتند، گویا با موجودی عجیب برخوردند زیرا چاله ای عجیب و بزرگ ایجاد شده بود. به عمق ۳ متر و قطر ۲۰ متر. رَد هایی به رنگ بنفش جادویی عجیب که بر روی چاله و بر روی شهاب سنگ ایجاد شده بودند. تکه ای از شهاب سنگ نیز از بین رفته بود و از میان سنگ های سخت آن، کریستالی به رنگ بنفش جادویی نمایان بود. نوری از خود ساطع میکرد که نشان از قدرتش داشت. کمی بعد، آتش درونشان شعله هایش کم سو شد و لرزش آنها متوقف گردید، کنجکاوی آنها تا حدی فروکش کرد و ترسشان هم کمی فرو ریخت. اما همچنان کمی کنجکاوی داشتند و بیش از کنجکاوی، ترس. آنها سپس با نگاه هایی آغشته به فکر و دوخته بر زمین، به خانه هایشان برگشتند. آن افرادی که چهره های خود را پوشیده بودند، همچنان بر بالای چاله ایستاده بودند. برای مدتی کوتاه به آنجا نگاه میکردند، چشمانشان خشک و جدی بود. مدتی کوتاه بعد، افراد چهره پوشیده، کم کم میروند و ناگهان غیبشان میزند. مدتی بعد، می بینیم که انگار از جایی بازگشتند و باز شروع به مخفی شدن در میان مردم میکنند. ده روز از برخورد شهاب سنگ میگذرد. آن افراد چهره پوشیده را می بینیم. نفسشان سنگین شده و بالا نمیآید. به سختی راه میروند و تلو تلو میخورند. به گوشه ای می رسند و خود را بر یک دیوار تکیه میدهند و نفس نفس میزنند. اما ساکنان جزیره هیچ واکنشی به این شرایط نداشتند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، حتی بچه ها هم با این شرایط، به جای کم شدن سرعتشان، از قبل هم سریعتر میدویدند. یک فرد هم به دوستش میگفت:«ابعاد چاله رو شنیدی؟» و دوستش به اون میگه:«این رو نویسنده گفته، مگه ما بیکاریم اندازه بگیریم؟». اما هیچ یک از آنان،متعجب نمیشوند. زیرا دیگر مردمان، ساکنان جزیره را انسان های کامل میخواندند. زیرا ساکنان جزیره از چندین سال پیش، با شرایط بسیار سخت و بسیار مختلف و متغیری دست و پنجه نرم میکردند. از گرمای صحرایی تا سرمای قطبی، از خشکسالی تا تکامل و زیاد شدن هیولا ها و... . طی چندین سال بدنشان ارتقاء پیدا کرده و تکامل یافته است. تکاملی که آنها را به افراد قدرتمندی بدل کرده است که هر لحظه قدرتمند تر میشدند. آنها با این تکامل یک قابلیت ویژه را برای خود داشتند، تطبیق. قابلیتی که باعث میشد که ساکنان جزیره در کمترین زمان تقریبا با هر شرایطی تطبیق پیدا کنند. دیگر مردمان به خاطر این آنها را انسانهای کامل میخواندند که کلمه «انسان» از «انس» است و کلمه «انس» به معنای خو گرفتن، تطبیق و سازگار شدن است. به همین خاطر است که لقب ساکنان جزیره، انسانهای کامل است. آنها همانطور که اینها را با خود مرور می کردند، به فکر این بودند که چگونه راهی را بیابند که با اینکه ساکنان جزیره تغییری را حس نمیکنند، بتوانند بفهمند که دقیقا چه چیزی تغییر کرده است. کمی فکر میکنند که ناگهان…
-
mahdimbn شروع به دنبال کردن رمان جزیرهی جاذبه| mahdimbn کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان: جزیره جاذبه نویسنده: mahdimbn ژانر: علمی تخیلی، اکشن، ماجراجویی خلاصه: یک شهاب سنگ به یک جزیره نسبتا دور افتاده برخورد میکند و باعث میشود که جاذبه هر ده روز، یک برابر افزایش پیدا کند. جاسوسانی که برای نظارت بر کشور در آنجا بودند، چند روز بعد، متوجه سنگین شدن بدنشان میشوند ولی میبینند که مردم جزیره هیچ واکنشی نشان نمیدهند. ولی تعجب نمیکنند چون مردم، لقب آنها را انسان های کامل گذاشتهاند. کسانی که توانایی تطبیق را دارند. مقدمه: در دنیایی که صلح و بی رحمی، در لحظاتی شکننده، در هم آمیخته شده اند، یک بازمانده، یک فرد، تصمیم میگیرد که راه هزاران ساله ی خود را آغاز کند. و در این راه، دوستانی را میابد و ماجرا های پر فراز و نشیبی را همراه دوستانش پشت سر میگذارد ولی این همه ی ماجرا نیست. او در این راه بهای سنگینی را میپردازد. در این ماجرا او به جایی میرسد که حتی دشمنانش هم به او احترام میگذارند. ناظر: @sarahp