رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      2,092


  2. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      861


  3. Pegah

    Pegah

    گرافیست


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      70


  4. Yammakh

    Yammakh

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      25


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/06/2026 در همه بخش ها

  1. سلام بچها، من و دو نفر از بچه‌های انجمن یعنی سایه مولوی و فاطمه صداقت زاده، قبلا باهم یه رمان گروهی نوشتیم. ( رمان چرخ گردون ) که توی سایت هست. یه رمان کاملا بداهه با ذهن متفاوت هر کدوم از نویسنده ها، خیلی سخت بود اما چیز قشنگی شد😍😍. حالا دلم میخواد داستان مازندرانی طالب و زهره رو با جزییات بنویسیم و ببینیم که تا کجا میتونیم پیش بریم! به این صورت که من یه پارت مینویسم، نویسنده بعدی از ادامه پارت من می‌نویسه و به همین روند ادامه پیدا می‌کنه. اما نکته اینجاست! ـ زبان متن باید یکی باشه! ـ و لطفت دوستانیچ که می‌خوان شرکت کنن، راجب داستان یه ذهنیت کلی داشته باشند و شروع به نوشتن کنن - سومین چیز که خیلی مهمه، لطفااا لطفااا پارتها رو از اول بخونین و بعد ادامه بدین و یهو از وسط داستان نیاین و پارت ننویسید که بی‌ربط به داستان بشه! اگه دوست داشتین شروع کنییم...
    3 امتیاز
  2. پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفشاشو تمیز می‌کرد، گفت: ـ به سلامت پسرم! مثل همیشه به طرف مکتب خونه راه افتادم...تو مسیر بعضی از دوستان و همسایه‌ها رو می‌دیدم از روی ادب با همشون سلام علیک می‌کردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم می‌گفت برگشتنی از مکتب خونه، نون بگیرم چون شب دوستای بابام خونه بودن، اون می‌خواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی تو هر چیزی وسواس داشت... تا الان که بدی ازش ندیده بودم اما به هیچ عنوان نمی‌تونستم جای مادر خودم و تو قلبم بگیره. مادری که بجز عکسش هیچوقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم احساسش می‌کردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت می‌شدم، به اون عکس نگاه می‌کردم و تمام غصه هام یادم می‌رفت...پنج شنبه‌ها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، بازم باید یه وقتی برای خودم جدا می‌کردم تا برم سرخاکش و بشورم و باهاش از روزام حرف بزنم...بعد حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی می‌کردم. بعضی اوقات هم پدر همراهم می‌کرد اما مدام بهم گوشزد می‌کرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم تا یه موقع دلخوری تو خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. منم چون دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی گفتم. تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که بازم دیدمش! دختری که تقریبا یک هفته بود اومده بود تو کلاس ما...همیشه وقتی که داشت کفشاشو درمی‌آورد، من می‌رسیدم دم در مکتب خونه...مثل همیشه نقابش و داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام! منم مثل همیشه اینقدر هول می‌شدم! سه ساعت طول می‌کشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش و بدم...نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم...چشمای سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنمو به خودش مشغول کرده بود.
    2 امتیاز
  3. بسم الله الرحمن الرحیم مقدمه: نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم…. نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم. نمیگویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم. نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است ! چشمهایم از این انتظار خسته نمی‌شود. میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار. تا تو بیایی. تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم. خلاصه داستان: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستان‌هایی رقم زد...
    2 امتیاز
  4. خودتون کدوم عکسی دوست دارید به نظرم عکس دوم به اسم رمان بیشتر میاد
    2 امتیاز
  5. http://تنها یاد اوhttp://تنها یاد اوhttp://تنها یاد او https://cdn.imgurl.ir/uploads/m4079_file_00000000fabc71fda695743169d825b5.png
    1 امتیاز
  6. 1 امتیاز
  7. بلند شدم و سمت فلوت رفتم و همون نت موسیقی رو زدم. ولی هیچی نشد! نه تغییر، نه صدا، نه چیزی، خیلی معمولی بود. حتی تو گوششم صداش نچرخیده بود. فلوت رو پرت کردم روی تخت، چشمم به ساعت خورد. ساعت چهار و نیم بود. دیگه بند بساط این که کی هستم رو جمع کردم؛ چون دیر هم شده بود. کلافه گفتم: - من دارم میرم، با هم کلاسی‌هام دورهمی دارم. یه دوش گرفتم. شاخ و بال‌هام رو پنهان کردم. لباس زیبای حریر شفاف که فقط جایی که نباید دیده بشن رو پوشونده بود. همه لباس‌هام این بود. لباس‌هایی از جنس پرتوهای ستارگان بافته و منسجم شده. موهامم آشینا جلو اومد با قدرتش فر کرد و گفت: - الان عروسک‌تر شدی. به خودم ناراحت نگاه کردم. - همه مسخرم می‌کنند خیلی جواهر به خودم وصل کردم. چشم‌هام روی آشینا از درون آینه چرخید. - چکار کنم معلوم نباشند؟ آشینا با اخم ترسناک جواب داد: - خودت رو دوست داشته باش، مردم برای هر چیزی ایراد می‌گیرند؛ جواهراتت جزء بدنت هستن بکنیشون می‌میری. دستم مشت و از میون لب‌هام آهی بیرون اومد. تو انبارم چند دست لباس، وسایل پزشکیم و چیز‌هایی که لازم و غیر لازمه ریختم. بلند شدم و پرده رو کنار زدم که تریستان رو دیدم. به موهای فر شده‌ام خیره شد و گفت: - داری میری؟ سر تکون دادم. یه کیسه پر از پول دستم داد. - بیا بگیر. ازش گرفتم و تو انبار جادویی انگشترم گذاشتم. دود شد و روی دستم به شکل دستبند مار شد. تاسیان دستی تکون داد و پرسید: - بریم؟ سر تکون دادم. دست تو جیب مشکیش کرد و گفت: - برادرم از اون چیزی که فکر می کردم بهتره. میدونی دیگه حسادتی بهش ندارم. من عاشق برادرم شدم. حتی یادم داد خودم رو به شکل‌های مختلف در بیارم. تونستم شمشیر هم بشم. خندید و نگاهم کرد. - اگه دوست داشته باشی تا وقتی شمشیر روحیت رو پیدا می کنی من شمشیر تو باشم. لبخند زدم و سر تکون دادم.‌ - حتما؛ از این غار لذت می‌بری؟ سر تکون داد: - عالیه، یه اتاق هم برای خودم دارم. لبخند زدم و سوار کالسکه آسمانی شدم. از پنجره به بیرون خیره شدم. پرنده‌ها و کالسکه‌ها از این ور آسمان به اون ور آسمان می‌رفتن. خونه‌ها روی سنگ‌های شناور بود! بعضی‌ها روی زمین‌هاشون تو آسمون کشاورزی می کردن. بوی خوش آسمون، خیس و مرطوب مشامم رو گرفت. وقتی به زمین نگاه می کردم شهر‌های زمینی بود. زندگی دو طبقه، به اسم‌های آسمان نشین‌ها و زمین نشین‌ها. آسمانی‌ها می‌تونستن پرواز کنند و به خاطر انرژیشون و قدرتشون نمی‌تونستن روی زمین بمونند. زمینی‌ها هم بخاطر مشکلات پرواز نکردن و بقیه چیزها نمی‌تونستن. رو به روی یه کافه بزرگ که نوشته بود خورشید ایستادیم. خودم رو جمع و جور کردم. از کالسکه پایین اومدم که تاسیان تبدیل به مه سیاه با رگ‌های آبی شد و روی انگشتم به شکل یه مار زیبا با جواهر آبی روی پیشونیش شد. با لبخند سمت کافه رفتم. همه با دهن باز خیره من شدن‌. رو به روی نگهبانی ایستادم. سریع در کافه رو برای من باز کردن و احترام گذاشتن! عجب مگه منو می‌شناسن، احترام می‌ذارند؟ با دیدن کافه‌ی شلوغ شوکه شدم. گیج به اطراف زیر نگاه‌های سنگینشون چشم چرخوندم. تاسیان تو ذهنم گفت: - از پله‌ها برو بالا اون ها بالا هستن. آهان که این طور! به صداها که راجع من حرف می‌زدن، گوش نکردم. دستی تو موهای فرم کردم و پله‌ها رو قدم برداشتم. صدای خنده‌ها و شادی‌ها تو گوشم پیچید. بعد خودشون که نوزده نفری دور میزی نشسته بودن. با ورود من سکوت سنگین شد. دهن همه باز موند. درسته منو همیشه با لباس مدرسه می‌دیدن ولی الان با لباس آسمانی بودم که فقط ایزدان و افراد سلطنتی می‌پوشیدم اون هم خیلی در دسترس نبود. این لباس قیمت یه خونه، هر تیکه پارچه‌اشه. دستم رو سرخ شده و با خجالت بالا اوردم. - سلام. گونه‌هام داغ کرد و آرتین ناباور بلند شد گفت: - اوه! تو واقعا یه الهه... نه یه ایزدی دختر! موهام رو بخاطر عادت بدم باز پشت گوشم انداختم. روشا جیغ زد و با سرعت نزدیک شدم و دورم چرخید: - چقدر ناز... وای وای وای! خیلی موهای فر بهت میاد. خندیدم که دستم رو کشید و منو روی صندلی خواست بنشونه، فورا عقب کشیدم و دست‌هام رو تو هم فشار دادم گفتم: - نمی‌تونم بشینم. ایستاد و ناراحت سر تکون داد و گفت: - اوه، آره راست میگی! آرتین دست منو گرفت کشید و روی پاهای خودش انداخت و نشوندم. نیشخند زد و پرسید: - این جا که می‌تونی بشینی؟ دهنم باز موند. همه سوت زدن و خندیدن. دیدم لباس‌هاش نابود نشد و لبخند زدم. - می‌خوای صندلی من بشی ولیعهد؟ قهقهه زد و نوشیدنیش رو تکون داد: - یه دخترجواهری که بیشتر تو کلاس نداریم. روشا بلند گفت: - هی آرتین، مراقب باش مخ کی رو می‌زنی! معذب خودم رو روی پاهای گرم آرتین درست کردم. کاری نکرد بیشتر معذب بشم. حتی دستش هم به من نخورد، مثل یه صندلی فقط روی پاهاش نشسته بودم. آرتین با پوزخند جواب روشا رو مثل خودش داد: - هی گرگینه مراقب باش با کی حرف می‌زنی؟ من ولیعهد سرزمین عناصر هستم. نادین به من خیره شد و لبخند زد گفت: - راحتی؟ باید به بابام بگم بجز لباس مدرسه یه دست لباس بیرونی هم سفارش بده که اگه صندلی نبود روی پاهای من بشینی. دختری با حسادت گفت: - عجب راه خوبی برای مخ زدن پسر‌ها اختراع کردی سایورا جون! لبخند ناراحت زدم و جواب دادم: - می‌تونی ازش استفاده کنی. آرتین از خنده ترکید و یه قاچ میوه تو دهنش گذاشت. خم شدم میز رو گرفتم جوری که جواهرم به میز نخوره نابود بشه. یه چیز عجیب که چشمم رو گرفته بود برداشتم. خاک بر سرم رو پای پسر مردم نشستم تازه دارم یه چیزی بر می‌دارم بخورم. صدرا خم شد. از اون نوشیدنی ریخت دستم داد. تشکر کردم و هول کرده ازش گرفتم که لیوان خاکستر شد و سریع عقب کشیدم و دست‌هام رو تو هم قفل کردم. یه سایه تیره و اعصاب خوردکن وجودم رو گرفت. جدا یه حس بد و پر از بغض شدم. از پاهای آرتین بلند شدم و با بغض گفتم: - من... من میرم خونه. دویدم و از پله‌ها بدون گرفتن چیزی پایین رفتم. اشک تو چشم‌هام جمع شده بود و داشتم می‌مردم. صدای داد روشا و نادین بلند شد که دنبالم کردن. دستم کشیده شد و خواستم از پله‌ها بیفتم کمرم گرفته شد. آرتین با نفس‌های تند گفت: - نرو. چشم‌های پر از اشکم رو بهش دوختم. اشک‌های طلسم شده‌ای که نمی‌ریخت فقط تو چشم‌هام جمع می شد. نوزده ساله یک بار هم اشک از چشم‌هام نیفتاده. با بغض گفتم: - نباید می‌اومدم، من برای بیرون ساخته نشدم. من به قول تو یه دختر جواهری هستم که جام تو خونه یا گنجینه‌هاست. مات خیره چشم‌هام شد و لب زد: - کاری می‌کنم دیگه این حس رو نداشته باشی پس نرو. بغضی به پله‌ها نگاه کردم. منو کشید و با خودش بالا برد. روشا ناراحت زیر گریه زد و گفت: - اگه می‌رفتی من هم می‌رفتم خونه. نادین با فاصله گفت: - ما درک می‌کنیم، برای این چیز‌ها خودت رو عذاب نده. آرتین منو روی پاهای خودش نشوند و گفت: - خوبه دیگه بشینید و بیاید فراموشش کنیم. از این به بعد قرار تو جنگل یا باغ می‌ذاریم هرکی هم با خودش یه چیزی میاره. همه راضی تایید کردن و باز خنده و شوخی رو از سر گرفتن‌. به انگشتر و دستبندم که تریستان و تاسیان بود خیره شدم. مطمئنم دیده بودن و شنیده بودن. با اومدن یه قاچ سیب سمت لب‌هام شوکه به آرتین نگاه کردم. چشم‌های زیباش برق زد و گفت: - بخور. دهنم بی اراده باز شد. قاچ کوچیک رو تو دهنم کردم که آسیم پرسید: - سایورا چرا روی هرچی می‌شینی یا دست می‌زنی نابود میشه؟ سری به منفی تکون دادم و گفتم: - نمی‌دونم؛ فقط نمی‌تونم روی چیزهای مادی و مصنوعی بشینم، سریع از بین میرن. دختری مهربون با ناراحتی دست زیر چونش گذاشت و جواب داد: - این خیلی بده ولی جذاب هم هست. من شنیدم کسی که ایزده نمی‌تونه روی زمین و آسمان بیاد. جایی بالاتر از آسمان ها هستش. پسری با پوزخند گفت: - باز تو حرف زدی سارا؟ اگه سایورا ایزد بود همه ما نابود بودیم بدنش فقط روی وسایل این جوری میشه. اصلا توجه کردی می‌تونه یه چیزی تو دست بگیره اما نزدیک جواهرش میشه نابود میشن. آرتین یه تیکه سیب نزدیک جواهرم کرد. سیب پلاسیده شد و بعد خاکستر شد. یه سیب دیگه رو سمتی که جواهر نبود گذاشت باز خاکستر شد. خندید و گفت: - نه اشتباه از جواهر نیست. بدنش این جوریه تنها جایی که نابود نمی‌کنه دست‌هاشه که اون هم اگه چیزی از دستش بالاتر از مچش بیاد نابوده. سر تکون دادم و گفته‌های آرتین رو تایید کردم و آب خوردم. دختری با چشم‌های غمگین گفت: - سایورا روز اول که دیدمت، من بودم تو کیفت خاک و کرم و قورباغه ریختم ببخش بخاطر کار بچگانم همه تنبیه شدن. فکر کردم از این سلطنتی‌های لوسی‌. دست تکون دادم و جواب دادم: - بخشیدم، محافظ من هم نباید این جوری عصبی می‌شد. لبخند زد و گفت: - من نورا هستم. خندیدم و به خودم اشاره کردم: - من هم که میدونی، خوشبختم. خندید و تایید کرد. یخم باز شده بود و با همه بگو بخند کردم. همون لحظه مردی گلو صاف کرد. آرتین تا سرش رو بالا اورد چون روی پاهاش نشسته بودم، به وضوح دیدم بدنش سفت شد. به مرد نگاه کردم که فهمیدم پادشاه عناصره همونی که از پسر خودش سو استفاده می کنه. پادشاه با اخم گفت: - نگرانت شدم پسرم. خونم به جوش اومد و آرتین خندید. ولی می‌دیدم قلبش تند تند می‌زنه و می‌ترسه. - گرم حرف بودیم ساعت از دستم در رفت. همه بلند شدن و به پادشاه عناصر احترام گذاشتن. پادشاه خیره من شد و چشم ریز کرد کفت: - دوست دخترته؟ آرتین به من نگاه کرد و خواست بگه نه ولی من فورا جواب دادم: - بنده سایورا سانترو هستم. از روی پاهای آرتین بلند شدم. اون روی ملکه‌ام بالا اومد و رو به روی شاه با وقار ایستادم. تریستان و تاسیان پشت سر من ظاهر شدن و قدرت عظیمی کل کافه رو گرفت. تریستان با اخم سردی گفت: - شما رو به روی ملکه آسمان و نور ایستاده‌اید زانو بزنید. پادشاه رنگ از رخش پرید و فورا احترام گذاشت. - ملکه آسمان‌ها! با غرور جواب دادم: - من باعث دیر کردن ولیعهد شدم آیا مقصر می‌دونیدش؟ پادشاه با وحشت جواب داد: - نه، نه اصلا حالا که می‌بینم پسرم در رکاب ملکه بزرگ آسمان بوده خوشحال شدم. لبخند مغرور زدم و دست روی سر پادشاه عناصر گذاشتم و با روح کثیفش همجوشی کردم‌. حسادت، گناه، طمع، جنون، کودک آزار، مکار. تمام صفت‌های بد روزگار تو وجودش بود. با دیدن واقعیت می‌خواستم بکشمش! عوضی بار‌ها و بارها تن و بدن پسرش آرتین رو با تهدید به تعرض کشونده. کم کم گریه‌های آرتین و التماس‌هاش، به سکوت تبدیل شده بود تا پدرش هر غلطی می خواد بکنه چون می‌دونست نمی‌تونه جلوش رو بگیره. آرتین هم مظلومانه بیرون که می‌اومد می‌خندید کسی مشکلش رو نفهمه. دستم مشت شد. از این همه ظلم و شکنجه‌ای که آرتین می‌شد حالم بد شده بود. نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - می‌تونی بایستی. پادشاه عناصر بلند شد. دوست داشتم بزنم زیر گوشش که همون لحظه امپراتور آسمان اومد. وقتی دیدم با نگرانی نزدیکم شد. - چی شده؟ آسمون به هرج و مرج کشیده شده؟ چی عصبیت کرده؟ یه قدم عقب رفتم و گفتم: - چیزی نیست. تریستان و تاسیان انگشتر و دستبند روی دستم شدن. آرتین نزدیکم شد و لب زد: - من رفتم خوشحال شدم اومدی. از کنارم گذاشت و رفت. تا اومد بره پدرش مچ دستش رو گرفت. به من و بعد به امپراتور نگاه کرد و محترمانه گفت: - سرورانم می‌تونم مرخص بشم؟ امپراتور بدون اهمیت دست تکون داد بره، حتی نگاهش نکرد‌. کلافه گفتم: - خوبم، باور کن. فقط می تونم گاهی به دیدن آرتین خونه‌اشون برم؟ آرتین شوکه سرش رو بالا اورد. امپراتور هم شوکه به آرتین بعد به من نگاه کرد گفت: - برای چی؟ خودم رو شاد نشون دادم و جواب دادم: - امروز تو مدرسه منو آرتین با هم ساز زدیم تونستیم چاکرا واردش کنیم ولی زود حالمون بد شد. می‌خوام بیشتر تمرین کنم می‌تونم برم؟ آرتین با چشم‌های گشاد نگاهم کرد. یهو خندید و گفت: - چی میگی؟ تو که از من بهتر می‌زدی! من باید از تو یاد بگیرم. اخم کردم و سخت جواب دادم: - پس تو به خونه من بیا. شوکه تر شد و لب زد: - چرا بی‌منطق حرف میزنی؟ امپراتور به آرتین نگاه کرد و گفت: - رائودین می‌تونه یادت بده. سر تکون دادم؛ دیگه نمی‌تونستم از این بیشتر تلاش کنم. دستی تو موهام کشیدم و از کنار پادشاه و آرتین گذشتم. امپراتور سریع دنبالم اومد و پله‌ها رو پایین اومد گفت: - می‌دونم نه دوستش‌داری و نه عاشقشی، دلیل این اصرارت چیه؟ لب‌هام رو به هم فشار دادم و سر به منفی تکون دادم. - هیچی. دستم رو گرفت‌. احساس سرما کردم، تا حس سرما رفت دیدم تو اتاقش هستم. از من فاصله گرفت و گفت: - می‌تونی به من بگی. پوفی کشیدم و روی تختش دراز کشیدم. اگه می‌گفتم، می‌گفت تو از کجا می‌دونی بعد لو می‌رفتم من قدرت همجوشی دارم. چشم‌هام رو بستم و پاهام رو آروم تکون دادم. - چرا اومدی کافه؟ صداش از دور به گوشم رسید: - آسمان پر از تکون‌های غیر طبیعی شده بود. تو گوی آسمان تو‌ رو دیدم و سریع پیشت اومدم. آها پس این جوری بوده! خمیاز کشیدم و خواب آلود گفتم: - از پادشاه عناصر خوشم نمیاد حس می‌کنم یه روباه مکار کثیفه. خندید. - راجع‌به کسی که یک بار دیدیش این جوری نگو شاید مرد خوبی باشه. فعلا که برای سرزمینش پادشاه خوبی بوده و کسی مشکل نداشته. پوزخند زدم. آره برای مردمش خوبه ولی برای تنها پسرش مثل یه کثافت داره رفتار می‌کنه. تیوان روی میز نشست و برگه‌هایی رو می‌نوشت، امضا می‌کرد و به کار‌هاش می‌رسید گفت: - کاش زودتر سواد یاد می‌گرفتی کمکم می‌کردی. امپراتور بودن خیلی سخته‌، باید روی تمام پادشاه‌هان نظارت کنی. بلند شدم و کنارش ایستادم. هولش دادم و قلم رو برداشتم. چون با ذهنش همجوشی کردم میدونم باید چکار کنم. دست روی میز گذاشتم و شروع کردم اوراق‌های مهم رو ثبت کردم و گفتم: - سواد دارم. شوکه شد و لب زد: - تو فقط نوزده سالته! جواب ندادم. خم شد و با حیرت به نوشتنم نگاه کرد. شوکه لب زد: - تو حتی بلدی کار‌های آسمانی بکنی! لبخند زدم و با از هم جواب ندادم و گفتم: - مگه آرزو نداشتی سواد بلد باشم، کمک کنم؟ پس برو بذار به کارم برسم جناب امپراتور، وقت با ارزش ملکه آسمان‌ها رو نگیر. قهقهه زد و دست پشت صندلیم گذاشت شقیقه‌ام رو بوسید. - ممنون. لبخند زدم. از من فاصله گرفت‌ گفت: - پس من بیرون برم؟ باید به جایی رسیدگی کنم هرچی زودتر برم زودتر هم تو قصر هستم. تایید کردم. - می‌تونی بری، من درس‌هام هنوز سنگین نشده. یکم تو اتاق چرخ خورد، لباس عوض کرد و رفت. من هم غرق شدم تو کاغذ‌ها و کارهای آسمانی تا از فکر آرتین بیرون بیام‌. نمی‌دونم بتونم کمکش کنم یا نه ولی مطمئنم یه روزی بدون این که کسی متوجه قدرتم بشه کمکش می‌کنم لب زدم: - یکم دیگه تحمل کن آرتین. ...‌ دو تا برگه دیگه مونده بود. اون دوتا هم شروع کردم ثبت کردن که سایه‌ای دیدم. سرم چرخید. سه تا پری میزی پر از خوراکی برای من اوردن. لبخند زدم و گفتم: - ممنون! سرخ و سفید شدن، دست روی لب‌هاشون گذاشتن و ریز ریز خندیدن. دوتا برگه هم ثبت کردم که رائودین با صدای آرومی گفت: - نمی‌خوای تمامش کنی؟ دو ساعته داری کار می‌کنی! شوکه شدم و بهش خیره شدم.‌ چقدر زیبا بود! هر بار می‌دیدمش تو سرم هنگی می‌شد. موها، ابرو، مژه حتی چشم‌هاش درخشان و آبی بود. وسایل رو جمع کردم. درحال مرتب چیدن گفتم: - تمام شد. کش و قوسی اومدم. دمنوشی که پری‌ها بری من درست کرده بودن رو اومدم بردارم خاکستر شد! اوه! احتیاط نکرده بودم، حس می‌کنم خیلی زود همه چی خاکستر می‌شه! قبلا این جوری نبود. حداقل می‌تونستم با دست چیزی رو بگیرم. همه چی شدید‌تر شده از وقتی طلسمم رفته. اخم کردم که رائودین رو توی صورتم دیدم. یه قدم عقب رفتم و لب زد: - تو... تو ماکاسا نیستی؟ گیج نگاهش کردم. ماکاسا یعنی چی؟ نگاهم گیجم رو که دید با اخم جواب داد: - ماکاسا نژاد تاریخی هستش، صبر کن الان کتابش رو میارم، فقط من نسخه‌اش رو دارم. هیجان زده یه دونه انگور تو دهنم گذاشتم و سر تکون دادم و گفتم: - آره بیار ببینیم. با سرعت تو فانوس رفت. پری‌ها یه بلوبری سمت لبم اوردن. بلوبری از دست‌هاشون بزرگ‌تر بود. با لذت دهنم رو باز کردم و تو دهنم بلوبری رو گذاشتن و خوشحال دورم چرخیدن. یکی از پری‌ها شونه‌های منو ماساژ داد و گفت: - تو خیلی زیبایی ملکه! جواهراتت ما پری‌ها رو جذب خودش می‌کنه. یکی از پری‌ها دست روی صورتم گذاشت و حیرت زده خندید. - چقدر انرژی زیر پوستت داری! برای همین همه چی خاکستر میشه. یه پری مجذوب شده، ماه روی پیشونیم رو بوسید. کل بدنم داغ کرد و بال‌هام بی‌اراده بیرون زد. پری‌ها جیغ زدن و با خنده عقب رفتن. با خجالت بال‌هام رو دور خودم جمع کردم و نالیدم: - نکنید شیطونا! با شادی که هی یکی بهشون اضافه می شد و نزدیک هشتاد پری شدن بودن. هی منو ناز می کردن و پر‌هام رو نوازش می‌کردن‌. روی تخت نشستم که ملکه‌اشون الیکا بیرون اومد و گفت: - دخترا پسرا؟ دارید ملکه آسمان رو اذیت می‌کنید، میره و دیگه نمیاد. همه شوکه عقب رفتن. خندیدم و جواب دادم: - نه دیگه اون قدر هم نه. به بال هام که پر‌هاش رو مرتب کردن نگاه کردم. بدنم از گرده‌هاشون درخشان شده بود. سرم رو برگردونم چرا رائودین نیومد؟ ملکه لبخند زد و گفت: - به ما سر بزن ملکه وقتی شما رو می‌بینیم حس و انرژی زیادی می‌گیریم. سر تکون دادم و با لبخند محو جواب دادم: - سعی می‌کنم. ولی چه انرژی از من می‌گیرید. اومد روی پاهای من نشست. با لذت گفت: - روز اول شما رو دیدیم خیلی کم از شما انرژی می‌گرفتیم‌. امروز این انرژی بیشتر شد. حالا این انرژی برای ما چیه؟ باهاش می‌تونیم گرده پری درست کنیم. من می‌تونم نُه گرده درست کنم. درمانی، پرواز کردنی، طلسمی و غیره... دست روی سرش گذاشتم و با بدنش همجوشی کردم. غم از دست داد، فشار کاری، رائودین رو مثل پدرش می‌دید، پری‌هاش رو بخاطر انرژی کمی که خودش می‌تونه تولید کنه داره از دست میده و میمیرند. از رائودین کمک می‌گیره ولی به اون اندازه زیاد رائودین هم نمی‌تونه چون دو رگه هستش و کاملا پری نیست. اما با این همه قدرتش یکم از ملکه پریان بیشتره. منبع انرژیشون شکسته و نمی‌تونند ذخیره داشته باشن. ساختش هم نیازه بیرون برن ولی بخاطر انرژی کمی که دارند همین که پا به بیرون بذارند می‌میرند. غمگین شدم چقدر داره همه چی براشون سخت می‌گذره! با اومدن رائودین، دستم رو از روی سر ملکه برداشتم. کتابی کهنه و گردآلود تو دستش بود. بدون مقدمه گفت: - این… دربارهٔ ماکاساست. کتاب رو ازش گرفتم. بوی قدمت، بوی پوسیدگی، انگار با اولین دَم، تاریخش پاشید تو صورتم. کوچیک بود؛ مجبور شدم نزدیک صورتم بگیرمش. اولین جمله رو که خوندم یخ زدم: «ماکاسا؛ اگه یکی ازش دیدی جیغ نزن… فقط فرار کن.» دهنم نصفه باز موند. به رائودین نگاه کردم—اون فقط خندید و کف دستش رو گذاشت روی صورتش، انگار خودش هم از متن کتاب خجالت کشیده باشه. الیکا سریع به پری‌ها اشاره کرد، فضا دورم خلوت شد. نفس عمیق کشیدم اما گلو خشکی می‌کرد. قلبم ضربه‌سنگی شده بود. از خودم… از حقیقت خودم هیجان داشتم اما ترسی که از ته شکمم بالا می‌اومد بیشتر بود. نگاهم به رائودین افتاد و اون، آهسته عقب رفت تا من موقع خوندن راحت باشم. کتاب تو دستم لرزید. ورق زدم؛ صفحه بعد با خط درشت شروع می‌شد: «قبل از دادن نشانی، می‌خوام بگم چرا گفتم اگه دیدید فرار کنید.» اخمم پرید. این لحن نویسنده نصفه‌طنز، نصفه‌ضعیف‌العصب کلافه‌م می‌کرد. شماره‌بندی صفحات رو چک کردم؛ انگار یه بچهٔ شیطون نوشته باشه، نه یک موجود افسانه‌ای. « صفحه اول: مقدمه صفحه دو: نشانه ظاهری صفحه چهار: تهدید. صفحه‌ بیست و یک: قدرت صفحه سی: تغذیه صفحه پنجاه: کلام آخر» کلافه دست تو موهام کردم و ورق زدم. آدم می‌ترسید برگه‌ها رو تو دست بگیره انقدر پوسیده بود. صفحه نشانه ظاهر رو اوردم نخوام الکی بخونم. با اخم بخاطر کوچیک بود کتاب خوندم. «ماکاسا‌ها موهایی از جنس طبیعت دارند، چشم‌هایی سبز، بدنی کشیده با قدی دو تا سه متر.» تو افق محو شدم. من قدم خیلی خیلی خودم رو بکشم تا سینه تریستانه! نفس کفری کشیدم؛ نه من از نژاد ماکاسا نیستم‌. صفحه بیست و یک هم از قدرتش خوندم که رائودین فکر کرده بود من شاید ماکاسا هستم پسره عوضی. ماکاسا‌ها برای نشون دادن قدرتنمایی وسایل رو خاکستر می‌کنند‌، من عمدا این کار رو نمی‌کنم؛ خودش این جوری میشه. پوفی کشیدم و کتاب رو روی میز کنار تخت انداختم. - مزخرفه. دست روی سرم گذاشتم و خسته چشم‌هام رو بستم.
    1 امتیاز
  8. نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرفه‌ای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم می‌زند. مقدمه: سرنوشت چه برایت رقم می‌زند؟ لباس طلا می‌میرد یا ملکه می‌شود؟ شعله‌ای که از زیر خاکستر شهر برمی‌خیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمی‌توان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد.
    1 امتیاز
  9. شمال رفتن تو رمان ها.فکر کنم ۱٠٠٠ تا رمان خوندم تا الان ۹۹۹تاش یه مسافرت شمال داشتن🥴😂
    1 امتیاز
  10. 1 امتیاز
  11. پارت دویست و چهل و پنجم زد رو دستم و گفت: ـ نخیرم، اونا جزو حریم خصوصیه منه! نباید بخونیش... با لبخند شیطونی نگاش کردم و گفتم: ـ اتفاقا خیلی خوشم میاد تو نوشته‌های اینجور قربون صدقم میری! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ خیلی بدی! خندیدم و گفتم: ـ به شرطی بقیشو نمی‌خونم که از این به بعد عین همونا رو همیشه بهم بگی! اونم با خنده من خندید و گفت: ـ باشه! اون شب باوان توی بخش کلا تحت نظر بود و منو عفت خانوم چشم ازش برنمیداشتیم...دخترش گفته بود که اگه تا فردا براش مشکلی پیش نیاد، می‌تونه مرخص بشه...و فردا روزی بود که قرار بود دست عشقم و بگیرم و برای همیشه با اون آدمای خائن و اون ویلا خداحافظی کنم. *** دست باوان و گرفتم و گفتم: ـ باز که دستات یخ کرده! باوان نگام کرد و گفت: ـ ازشون میترسم پوریا! یکم استرس دارم. مصمم نگاش کردم و گفتم: ـ به من اعتماد کن عزیزم! هیچ اتفاقی نمیفته!
    1 امتیاز
  12. نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا می‌خواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که می‌تواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگ‌تر؟
    1 امتیاز
  13. پارت دویست و چهل و چهارم همین لحظه تقه‌ایی به در خورد و پرستار وارد شد و گفت: ـ ببخشید وقت پانسمانه! بلند شدم و گفتم: ـ خودم براش عوض میکنم. از دست پرستار گرفتم ورفت از اونجا بیرون. رفتم کنار تخت نشستم و پیراهنش و دادم بالا تا باندش و باز کنم که پرسید: ـ پوریا، آرون... سریع گفتم: ـ نگران نباش عزیزم! دیگه نمیتونه بهمون آسیبی برسونه! به سزای عملش رسید. با ترس نگام کرد و گفت: ـ پوریا ملیکا آرون و... نگاش کردم و گفتم: ـ همه چیزو می‌دونم عزیز دلم...اونا هم نمی‌تونن کاری از پیش ببرند. یه مدرک بزرگ تو دستمه...عمو برای اینکه گیر نیفته، کاری نمی‌کنه. گفت: ـ خب تو بگو، چجوری اونجا پیدام کردی؟؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ از صدقه سریه دفترچه روزمرت! نیم خیز شد و گفت: ـ همشو خوندی! گفتم: ـ دختر یجا بشین! زخمت درد میگیره! نه همش وقت نکردم ولی میخونمش حتما
    1 امتیاز
  14. هانیههههههه حقوق هارو کی واریز میکنی؟ 🫣😁
    1 امتیاز
  15. فقط روشا ساز متفاوت داشت؛ بقیه همون ساز که قبلا می‌زدن. تو صورت‌های همه استرس بود. آرتین بلند شد که صدرا هم باعجله خیز گرفت پشت آرتین ایستاد. کنجکاو بهشون خیره شدیم. با سه شماره شروع کردن ساز زدن وقتی به گوشم رسید بی‌اراده چشم‌هام زمان پلک زدن، چندثانیه بیشتر بسته موند. صدایی بهشتی از اسرار طبیعت رو به گوش ما پیچید. صدرا یه پن فلوت دستش بود. کمر به کمر آرتین چسبیده بود و انگار از بچگی با هم زده بودن و تمرین داشتن که انقدر هماهنگ پیش می‌رفتن. صداش محسورم کرد! انگار آرامش دنیا رو تو وجودم ریختن، سر آرتین از پشت روی شونه صدرا نشست و بدن‌هاشون فاصله گرفت. آرتین غرق بود و چشم‌هاش بسته. چقدر جذاب بود! قطره اشکی از چشم صدرا افتاد که نگاهم از آرتین گرفته شد و به صدرا دوخته شد‌. صدرا با این که زیبا بود، ولی آرتین شور زیبایی رو در اورده بود. برای همین صدرا زیاد به چشم نمی‌اومد. قد آرتین از صدرا بلندتر بود. چشم های صدرا مشکی_زیتونی، پوستش گندمی، به سفیدی آرتین نبود. آرتین ازش فاصله گرفت و چشم‌هاش رو باز کرد. اصلا به هیچ‌کس نگاه نکرد و یهو شادش کرد! صدرا خنده تو گلو کرد و ریتم رو بدون خرابی عوض کرد. آرتین شونه ریزریز با ریتم بالا انداخت و رقصید. همه منظم دست زدن. استاد کلاره هم بلند شد و با نیش باز ویلون رو با صدای بهشتی قاطی کرد؛ اصلاً یه میکسِ ترکیبی ناب شد. نمی‌دونم چرا من هم خر شدم و از تو کیفم فلوتم رو در اوردم. ولی پشیمون شدم و تو کیف گذاشتم. سرم چرخید که چشم تو چشم آرتین شدم. اخم ریزی کرد و فهموند بیام بزنم اگه می‌تونم. چنگم رو تبدیل به کاخن کردم. روش با خیال راحت نشستم برای این‌که مطمئن بودم چیزیش نمیشه. چشم‌های آرتین گرد شد و رتیم رو خراب کرد. ابرو بالا انداختم و چشمک زد. دستم رو روی کاخن حرکت دادم و ضربه زدم. صدرا و استاد کلاره هم دیگه نزدن و گفتم: - چرا نمی‌زنید؟ استاد قهقهه زد و گفت: - عه... پس یه ساز روحی امپراتورِآواها داری‌. لبخند زدم و تایید کردم. آرتین لاکوتا رو به صدا در اورد و رو به روی من قرار گرفت و زد. من هم جوابش رو با کاخن دادم. چشم‌هاش قهقهه زد و قوی‌تر زد، من هم ریتمی‌تر... از ساز‌هامون نور‌های عجیب بیرون اومد. استاد کلاره با دقت به نور‌ها نگاه کرد و اشاره کرد بزنیم. من خیره به گرده‌ها کوبان‌تر و تو قلب‌تر زدم. کرده‌های طلایی دورم چرخید. همه از لذت لرزیدن و آهی کشیدن. - چقدر گرم و دلپذیره! آرتین هم گرده‌های سبز و عسلی از نواختن بیرون می‌ریخت. یکم از گرده‌اش به من خورد. حس سر زندگی و انرژی کردم‌. انگار یکی موجی از قدرت درون من ریخت. گرده‌ها با سرعت به سمت بدن من اومد و زدن رو متوقف کردم. آرتین رنگش پرید، خواست بیفته خیز گرفتم و گرفتمش. جوری که جواهرم به لباسش نخوره روی کاخن خودم نشوندمش. سرش رو گرفت و نالید: - حس کردم... یکی تمام انرژی درونم رو بلعید! خالی از انرژی شدم. بازوم رو با عذاب وجدان فشار دادم. ساز زدنم پر از قدرت و انرژی بود. دست روی سرش گذاشتم؛ خواستم حالش رو چک کنم، روحم با روحش همجوشی کرد. شوکه شدم! تا حالا با هرکی هم جوشی کردم ریلکس بودم، ولی آرتین! خشم، خشم، خشم، بحث با خانواده، خنده‌های الکی، سر خوشی الکی، خودکشی‌های بی سرانجام، درد‌های پشت هم، بخاطر خوشگلیش پدرش و مادرش ازش به روش های متفاوت سو استفاده می‌کنند، مصرف الکل، سیگار می‌کشید و... با بیست سال سن زندگیش مثل زهرماره. از تلخی زندگیش نابود شدم. بخاطر مدرسه التماس پدرش رو کرده، با این که پدرش شاه عناصره و خودش ولیعهده بازم... لرزیدم و دوست نداشتم جاش یه ثانیه هم باشم. سه ثانیه همجوشیم تمام شد. اخم‌کردم، عصبی شدم و گفتم: - حالت خوبه، یکم استراحت کنی انرژیت بر می‌گرده. سرش رو تو دستش گرفت، با خندی خسته و بی‌انرژی پرسید: - دکتری؟ مکث کردم و نگاهش کردم. چرا داره تظاهر به خوب بودن می‌کنه؟ تلخ جواب دادم: - شاید. زنگ خورده شد و استاد کلاره گفت: - آرتین محافظت دنبالت میاد؟ آرتین خسته جواب داد: - ولیعهد بدون محافظ هم میشه؟ همین الان سرباز‌ها ریختن پشت در تا من از مدرسه بیرون بیام. اخم‌هام بیشتر تو هم رفت. پدرش برای این که آرتین کار دست خودش نده کلی محافظ دورش ریختن. حالم از پدر و مادرش بهم خورد. دوست‌داشتم پدر و مادر آرتین رو بکشم. زیر پاهام سایه تیره‌ای بالا اومد. شوکه خودم رو کنترل کردم! نفس‌های بلند کشیدم که آرتین به من هم نگاه کرد پرسید: - تو هم حالت بد شد؟ به دروغ تایید کردم‌، حال من از حال و زندگی بدش بد شد. بلند شد، کیفش رو از روی زمین بلند کرد. آروم گفت: - استراحت کن، اگه خوب شدی ساعت چهار عصر بیا کافه خورشید، همه اونجا دور هم هستیم. لبخند زدم و سر تکون دادم. از کنارم رد شد و رفت. من هم سازم رو کوچیک کردم تو انبارم انداختم. از اونجا بیرون اومدم. آرتین رو دیدم با کمک صدرا داشت می‌رفت‌. آروم آروم قدم برداشتم. تاسیان به شکل مار سیاه خزید و روی بدنم بالا اومد، روی شونه‌ها و گردنم لم داد. زیر گوشم گفت: - چی شده ملکه؟ حس‌های بدی از سمت تو برای من میاد! اون پسر مو قرمزه اذیتت کرده؟ خسته جواب دادم: - نه اتفاقا پسر خوبیه. روی شونه من آر‌وم گرفت. از مدرسه بیرون زدم. روشا و نادین برای من دست تکون دادن. اصلا یادم رفته بودنشون! دستی براشون تکون دادم. روی آسمون آبی قدم برداشتم. با دیدن آکیلا خشکم زد‌. ایستادم! تاسیان هم ترسید و لب زد: - ع... عمو! زبونی روی لبم کشیدم. رو به روش قرار گرفتم و سلام کردم. به من و تاسیان روی شونه‌ام نگاه کرد. ترسناک و مورمور کننده گفت: - تاسیان این جا چکار می‌کنی؟ تاسیان فورا تبدیل شد. - ملکه‌ام... آکیلا تیز نگاهش کرد. - برو سوار کالسکه شو. تاسیان به من نگاه کرد و رفت. آکیلا رو به من گفت: - تاریکیت رو آزاد کردی؟ تایید کردم‌. سرد جواب داد: - تو هم برو سوار شو. یه قدم عقب رفتم و جواب دادم: - امپراتور دنبال من میاد‌. بدون هیچ تغییر تو صورت ترسناکش جواب داد: - دیگه تکرار نمی‌کنم. سرم چرخید و به آرتین نگاه کردم. سوار کالسکه شد. چقدر محافظ براش اومده بود! چشم‌هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. سوار کالسکه سلطنتی شدم. تاسیان سرش رو پایین انداخته بود. پا رو پا انداختم و آکیلا هم کنار تاسیان نشست. با چشم‌های سرخش خیره من شد. ترس مثل اژدها درونم غرش می‌کرد. چقدر آکیلا ترسناکه! با ناخنم بازی کردم، تو سکوت ترسناکِ کالسکه زیر نگاه ترسناکِ آکیلا تا روی زمین رفتیم‌. تنها سوال تو ذهنم یه چیز بود. چکار با من داره؟ نکنه تاسیان رو محافظم کردم بخواد منو بکشه؟ دست به سینه شدم و چشم‌هام رو بستم. بوی عطرش تو کالسکه پیچیده بود و من حس می‌کردم عطرش هم می خواد منو بکشه. تاسیا آروم گفت: - عمو من... آکیلا انگشت روی دهن خودش گذاشت و«هیشش» کرد. - نمی‌خوام صدات رو بشنوم، تا صدات رو قطع نکردم، ببند. ترسم با ترس تاسیان هزار برابر شد. کالسکه توقف کرد. خودش پیاده شد. من و تاسیان هم به هم خیره شدیم، ناچار پیاده شدیم. داخل قصر آکیلا بودیم. با قدم‌های محکم درون قصر رفت. به کسایی که به آکیلا احترام گذاشتن نگاه کردم و من هم وارد قصر شدم. آکیلا کت مشکیش رو در اورد. پسری زیبا گفت: - خسته نباشی داداش. آکیلا سرد جواب داد: - راسان نذار کسی تو اتاقم بیاد. راسان به من نگاه کرد و خشک شد. یه ته چهره میکال تو صورتش بود. چشم‌هاش خاکستری‌تیره و موهاش سفید. - چشم داداش. آکیلا پله‌ها رو دو تا یکی بالا رفت. من و تاسیان هم پشتش. هر قدم بر می‌داشتم، انگار داشتم قبر خودم رو می‌کندم‌. با گرمی دستی روی دستم سرم رو بالا اوردم. تاسیان دستم رو تو دستش گرفت. لبخند محو زد و گفت: - نمی‌ذارم چیزی بشه ملکه من. بی اراده لب خند زدم. خدایا! چقدر با تریستان فرق داره! تریستان خودش یه شبه ترس جداگانه بود، که کنار آکیلا شبیه طوفان سهمگینِ ترسناکی می‌شد. لبخندم پررنگ‌تر شد و دستش رو فشار دادم. سمت راست پیچیدیم و رو به روی اتاقی ایستادیم. آکیلا در اتاق رو باز کرد و اشاره زد وارد بشیم. پشت سرش رفتیم. با بوی خوش بدنش تو اتاق مسخ شدم. اتاقش ماتم کده بود. یه تخت حجله دار بزرگ که خز یه موجود عجیب روش بود. با دیدن تریستان با بالا تنه برهنه که روی تخت خواب بود شوکه تر شدم! آکیلا کنارش روی تخت رفت و عمیق گردنش رو بوسید. - خوشگل من؟ بیدار شو دیگه. آکیلا با اخم به من نگاه کرد و ترسناک گفت: - از وقتی با برادر دو قلوش پیوند روح بستی، حالش بده. چرا هر پیوند روحی رو قبول می‌کنی؟ اصلا به تریستان اهمیت میدی؟ دو تا شوک همزمان به روحش زدی. اولی پیوند روحی با یه مرد دیگه، دوم فهمید برادر داره و چرا برادرش رو پدرش ازش جدا کرده. مات لب زدم: - دست من نبود، انگار یکی کنترلم کرده بود. هر... هر چیز تاریکی می‌بینم انگار یکی دیگه هستم. بعد حس کردم تاسیان با تریستان کامله. آکیلا غرش کرد: - تو غلط کردی برای خودت فکر کنی. تو بدنم یه چیزی جوش و خروش کرد؛ بال و شاخ‌هام بیرون زد و غرش کردم: - غلط اضافه رو تو و پدرش کردید که درحال پنهان کاری هستید. کاری کردید برادر نسبت به برادرش نفرت و حسادت پیدا کنه. غلط رو تو کردی که گذاشتی تاسیان حس پس زده شدن و بی مصرفی بکنه چون نمی‌تونه اژدها بشه. بدنم پر از دوده سیاه شد و دستور دادم: - تریستان بلند شو و واقعیت رو با چشم‌هات ببین. تربستان رنگ پریده بلند شد و چشم‌هاش رو باز کرد. نگاهش اول روی من چرخید، چشم‌هاش ناباور شد. بعد روی تاسیان چرخید و چشم‌هاش غمگین شد. آکیلا شوکه به من و شاخ‌هام حتی بال‌هام نگاه کرد. خشمم وحشیانه داشت همه وجودم رو می گرفت. نعره زدم: - تو حتی راجع‌به خانواده من می‌دونی و دهنت رو بستی. بعد به خودت اجازه میدی یه من بگی غلط می‌کنی؟ غلط رو تو داری می‌کنی که با پنهان کاریت، خانواده رو از تنها خانواده‌اش دور می‌کنی و بچه‌ای رو از خانوادش پنهون. آکیلا چشم‌هاش گشاد تر شد و با یه حرکت سریع منو کوبید تو دیوار و مشتی تو صورتم زد. - هیچی نمی‌دونی دهن کوچیکت رو ببند حرف‌های درشت ازش بیرون نیاد. لبخند ترسناک و خونی زدم، دست روی سرش گذاشتم با روحش هم‌جوشی کردم. ولی... ولی نشد! انگار به یه سپر آهنی خوردم. اولین باره نتونستم همجوشی کنم. دستم سر خورد و ناامید همه خشمم فرو کش کرد. پیشونیم رو روی سینه‌اش گذاشتم. - من دارم هیولا میشم. منو به دیوار چسبوند و تو چشم‌هام خیره شد. - تو... هوفی کشید. دستی روی صورتش کشید از من فاصله گرفت. به تریستان نگاه کردم. تاسیان کنارش نشسته بود. انگار رو به روی یه آینه نامریی بودن. انقدر شبیه هم دیگه بودن. اشک درشتی از چشم‌های تاسیان افتاد و لب زد: - تو برادرمی؟ چقدر شبیه منی! فقط قدرت‌هامون شبیه هم نیست مگه نه؟ تریستان سرد نگاهش کرد و بلند شد. سمت من خواست بیاد ولی اول پیرهن تن خودش کرد و بدون این که دکمه‌هاش رو ببینده. رو به روی آکیلا ایستاد و گفت: - بهت گفتم کسی حق نداره روی ملکه‌ام دست بلند کنه؟ آکیلا پوزخند زد که تریستان بی‌برگشت مشت محکمی به صورت آکیلا زد. با پنجه‌اش تو موهای آکیلا غرش کرد، که حس کردم کل قصر از غرشش الان نابود میشه. - یه بار دیگه انگشتت به ملکه‌ام بخوره زندگیت رو روی دود ببین. آکیلا لبخند زد و خون گوشه لبش رو لیس زد: - وحشی. تریستان ولش کرد. اومد پیش من دستم رو گرفت و پشت خودش کشید و در اتاق رو باز کرد. یه لحظه ایستاد بدون این که برگرده گفت: - تاسیا بود اسمت؟ بهتره بیای به غار ملکه، کنارش زندگی کنی و محافظش باشی. تاسیان با سرعت بالایی تبدیل به مار شد و روی بدن تریستان خزید. دور گردنش جا خوش کرد! برگشتم به آکیلا نگاه کردم. چشمک ترسناکی زد و دستی برای من تکون داد. دهنم باز موند. مه سیاهی دورم تاب خورد و وقتی دود از بین رفت من تو غار و تو اتاق خودم بودم. تریستان منو روی تخت نشوند. خودش هم کنارم نشست به صورتم که آکیلا زدم خیره شد. اخم کرد و لب زد: - چرا گذاشتی تو رو بزنه؟ این همه چی یادت میدم که از پس گرفتن یه مشت بر نیومدی؟ چشم‌هام رو بستم و لب زدم: - ببخشید تریستان. چشم‌هام رو باز کردم، به چشم‌های سبزش خیره شدم. دست روی سرش گذاشتم، همجوشی کردم؛ دیدم چه عذابی کشید. وقتی من با تاسیان پیوند روحی کردم تریستان داشت خون بالا می‌اورد. چون تاسیان روی تریستان سنگینی داشت. دو تا روح یکی نصفه و یکی کامل داشتن با هم مبارزه می‌کردن. تریستان با اخم گفت: - قبولم می‌کنی؟ همه‌ی روحم رو، می‌تونی مثل برادرم قبول کردی برای من هم قبول کنی؟ ناباور به چشم‌هاش که حسود شده بود خیره شدم. خندیدم و سر تکون دادم. - آره. خیالش راحت شد و نفس عمیق کشید. پیشونیش رو روی پیشونیم که زیر جواهراتم نماد یه ماه بود گذاشت. شونه‌هام رو تو دست‌های بزرگش گرفت و قدرتش رو درون من ریخت. بدنم مثل جهنم داغ کرد ولی جای سوختن لذت بردم. انگار یه چیزی داشت روحم رو ارضا می‌کرد. نفس‌های داغش روی صورتم پخش می‌شد. لرزیدم و آهی کشیدم. بیشتر و بیشتر از روحس می‌خواستم. پیشونیم ر‌و محکم‌تر به بیشونیش چسبوندم. نفس‌هاش داغ تر شد و من لرزون‌تر! چقدر قوی‌بود! چقدر زیاد بود. من فکر کردم تاسیان سیاه تر و تاریک تره ولی تریستان عظیم‌تره خیلی عظیم. از سر خوشی زیاد، دود آرومی از دهنم بیرون اومد. انگار روحم داشت می‌سوخت یا سونا می‌گرفت. یه جوری از درون داشتم جلا پیدا می‌کردم. تریستان نگران خواست از من فاصله بگیره نگذاشتم و با لذت نالیدم: - بده، همه خودت رو بده، انقدر نترس که نتونم داشته باشمت بی رحم شو و همه خودت رو بده. داشتم از قدرتش به جنون می‌افتادم. بال‌هام دورش چنبره زد. شونه‌ام رو محکم گرفت، ذره ذره دیگه نداد و کامل خودش رو درون روح من جا داد و با روحم یکی شد. جیغی از درد و لذت کشیدم. زمزمه کرد: - کافیه ملکه من، آسیب می‌بینی. دو رگه و خش دار غریدم: - گفتم همش تریستان. پوفی کشید و لج کرد و همه خودش رو کامل با روحم یکی کرد. نفسم تو سینه حبس شد و چشم‌هام گشاد. کفری منو تو بغلش گرفت و گفت: - چرا انقدر لجبازی؟ یه ایزد هم می‌خواد یه اژدها رو محافظ خودش کن یک هفته تا دو هفته زمان می‌بره. از شوک بیرون اومدم. یه حس سر خوشی گرفته بودم و خیره چشم‌هاش گفتم: - من هر ایزدی نیستم، من ملکه تو هستم و اگه نتونم تو و اژدهات رو داشته باشم ا‌ون وقت چطور بذارم به من ملکه بگی؟ چطور دستوراتم رو بی چون و چرا قبول کنی؟ چشم‌هاش خندید و لب زد: - همیشه برای خودت دلیل و برهان میاری. بلند شد و گفت: - استراحت کن. اومد بره با تاسیان روی شونه‌ش، فورا گفتم: - ساعت چهار با هم کلاسی‌هام کافه خورشید قرار دارم. خشکش زد و برگشت تو چشم‌هام خیره شد. مات لب زد: - خطرناکه... نگاهم رو که دید، پوفی کشید و گفت: - ساعت چهار؟ باشه می‌برمت‌. لبخند زدم و از قدرت زیادی که داشت تو بدنم گز گز می‌کرد روی تخت دراز کشیدم. از اتاق رفتش. تو وجودم تاریکی داشت مثل گرد باد می‌چرخید انگاری‌ طوفان شده تو بدنم. حس خوب ولم نمی‌کرد، لعنتی. بدنم به هر سمی ایمن شده بود، قدرتم افزایش پیدا کرده بود، می‌تونستم از مه و تاریکی، ورود و جادو و نفس اژدها استفاده کنم. البته خودم نمی‌تونستم اژدها بشم. بلند شدم و تلو تلو خوران جلوی میز آینه ایستادم. با دیدن خودم مات شدم. تمام لذت و قدرت تو بدنم مثل باد خوابید. من دیگه انگار خودم نبود! یا منه اول این جوری بوده؟ با رفتن طلسم از بدنم شاخ‌های عجبب در اوردم. شاخ‌های سیاه با رگ‌های طلایی و نوکی کاملا طلایی. بلند و ترسناک بود. منو از انسانیت دور کرده بود. چهار بال طلایی با خرابی‌های سیاه! من چی هستم؟ من سایورا نور و تاریکی، از چه نژاد شومی؟ شیطانم؟ فرشته‌ام؟ ایزدم یا که الهه؟ اژدهام یا چی؟ چه موجودی مثل منه؟ خسته از خودم رو گرفتم، جریان سرنوشت منو کجا می‌خواد ببره؟ چرا منو پشت اسم سانترو‌‌ها قایم کردن؟ کی میشه از حقیقت خودم با خبر بشم؟ زیپ کیفم رو باز کردم و فلوت پرنسس آرزو رو در اوردم. روی تختم نشستم و فلوت رو لمس کردم. نفسم رو لرزون بیرون دادم که چشم‌های آبی کریستالی از فلوت بیرون زد. وحشت زده جیغ زدم و فلوت رو پرت کردم. آشینا ظاهر شد و فلوت رو تو دستش گرفت خندید. - سلام ملکه کوچولوی من. عصبی سرش داد زدم: - چرا این جوری میای؟ همیشه باید تست سکته دادن منو رد کنی؟ قهقهه زد و با فلوت من پیشونیش رو خاروند گفت: - عادت می‌کنی. کثافتی بهش گفتم و بغ کرده نشستم‌. خودش رو اندازه یه بچه سه ساله کرد و روی پاهای من نشست و سرش رو روی سینه‌ام گذاشت و گفت: - تبریک میگم طلسم رو شکستی، تا حالا از نوع تو توی سن سه میلیارد سالم ندیدم. شاید تو یه موجود خاص هستی که... که... می‌خواستن از تاریخ پاکش کنند چون درکش نمی‌کردن. مشابه تو چیزایی مثل وامپگاد هست. مثل تو هستن ولی خب... چهار بال ندارند دو بال چرمی دارند نه پر مانند. شاید ترکیبی از... اوم... ترکیبی از وامپگاد و یه موجود دیگه هستی. «وامپگاد: خوناشام‌های نسل برتر آسمانی که از انرژی، ستارگان، پرتو‌های کیهانی و خاطرات تغذیه می‌کنند. چون مردم ازشون وحشت داشتن و قابل درک نبودن، همه چی رو می‌دونستن و از چیز‌های عجیب حرف می‌زدن نسلشون رو از بین بردن.» وامپگاد؟ چرا که نه! من متوجه شدم وقتی همجوشی می‌کنم سیر میشم و میل به غذا ندارم! امروز هم انرژی آرتین رو خوردم. چاکرای ایهاب که تو شکمش هم جمع شده بود خوردم. آشینا فلوتم رو چرخوند و با اخم بانمکی گفت: - قدرت‌هات هنوز فعال نیست، یعنی طلسم شکسته، اما قدرت‌هات آزاد نشده. شوکه جواب دادم: - ولی من می‌تونم از چاکرام استفاده کنم! تازه قدرت‌های تریستان و تاسیان هم می‌تونم. خندید و از روی پاهام پایین پرید و بدنش بزرگ شد جواب داد: - اشتباه این جاست دورت بگردم. یک فرض می‌‌کنیم تو یه وامپگاد هستی که اصلا شبیه اون موجودات ترسناک نیستی؛ اما تغذیه‌ات و شاخ هات خلاف اینو می‌رسونه و میگه تو ترکیب دو موجود برترزاده هستی. دوم: چرا وامپگاد‌ها رو کشتن؟ تو ذهنم دنبالش گشتم و گفتم: - چون از قدرت‌های عجیبی استفاده می‌کردن و مسلما چاکرا و عناصر نبود. بجای چاکرای خودشون از قدرت اطراف استفاده می‌کردن. هوای اطراف رو کنترل می‌کردن و می‌تونستن شیره کیهان رو بمکن و نسل یه جهان رو نابود کنند. قهقهه زد و تایید کرد: - درسته، وامپگاد‌ها همین‌قدر کثیف، وحشی حتی غریب هستن، یک‌بار باهاشون رو به رو شدم و تو غار خودم اربابم رو قتل عام کردن. هیچ خویی از انسانیت ندارن و منطق خودشون منطق بود. چون هشیار بودن و اسرار دنیا رو می‌دونستن احترامی برای ما که بینش نداشتیم نداشتن. بگذریم از مسئله تو دور نشیم. دستش رو تکون داد و گفت: - تو می‌تونی یه چیزی ما بین دامپگاد و ایزد باشی. یا دامپگاد و... چشم‌هاش گشاد و لب زد: - دامپگاد و نژاد سانترو؟ تند تند سر تکون داد: - نه نمی‌تونی باشی! گوش هات، بال‌هات خلافشه. اصلا نمیشه، نه نه نمیشه... درسته این خیلی دارک میشه. باز فکر کرد و تو اتاق راه رفت که من بیشتر استرس گرفتم. زیر لب زمزمه کرد: - یعنی میشه یه چیزی فراموش تر شده باشی؟ یه چیزی خیلی خیلی کهن‌تر؟ بال‌هات چهار بال خیلی خاصه و تک و تیک ایزدان سلطنتی دارند. اصیل زادگان دارند ولی گوش هات؟ حتی همچین گوش به الف هم نمی‌خوره. بیشتر به یه نژاد خاص مثل... کمی خم شدم و تو دهنش نگاه کردم تا بگه. هوفی کشید و سر به منفی تکون داد‌. - نمی‌دونم جدا! خودم رو هول دادم و روی تخت دراز کشیدم. تخت آروم بدنم رو تکون داد. من چی هستم؟ از یه نژاد وحشت‌ناک؟ فلوت رو از روی تخت برداشتم. آروم روی لبم گذاشتمش و به صدا درش اوردم. قلبم مچاله شد. صدای آشنایی که وقتی فلوت رو تو دستم می‌گرفتم تو گوشم نواخته می‌شد رو به صدا در اوردم. وقتی شروع کردم زدن صداها تو سرم پاشید. « ـ تو کی هستی؟ صدای قوی و جذاب پیچید: - یه غریبه که از نواختن تو خوشش اومده. میشه بزنی؟ قصد مزاحمت ندارم.» صدای فلوت دوباره شنیده شد و صدای فلوتی که خودمم داشتم می‌زدم تو گوشم پیچید! انگار همزمان تو دو دنیا بودم. به چشم‌های مرد چشم طلایی با گوش‌های بلند، بدنی پر از جواهرات روح و چهار بال نگاه کردم. موهای بلند طلاییش روی شونه‌‌اش ریخته بود. صدای لطیف دوباره تو سرم پیچید. این بار هر دو برهنه تو بغل هم بودن. « مرد زیبا: چرا نمی‌تونم تا ابد با تو باشم؟ صدای زن لطیف: چون من یه سانترو هستم و تو یه...» با تکون‌های دستی به خودم اومدم و گیج به آشینا خیره شدم. رنگش پریده بود فلوت رو گرفت و پرت کرد. - خوبی؟ سایورا خوبی؟ محکم زیر گوشم زد. - سایورا لعنتی جواب بده! چشم‌هام رو باز و بست کردم و لب زدم: - چکار می کنی؟ آشینا منو کشید و جلو آینه برد. با دیدن خودم دهنم باز موند کل بدنم رگ‌های طلایی گرفته بود و جواهراتم ازشون پرتو‌های ریز بیرون می‌زد. تصویر همون مرد مو طلایی با گوش‌های خیلی بلند و چهاربال طلایی با بدنی که مثل من جواهر داشت افتاد. مثل یه دیوونه جنون زده کیفم رو باز کردم. دفتر و مدادم رو روی زمین ریختم و کشیدم. کشیدم و کشیدم. ... سه ساعت تمام شروع کردم کشیدن و در آخر تمام شد و لب زدم: - مامان و بابا؟ آشینا فورا کنارم نشست و نگاه کرد. تو این سه ساعت فقط داشت کلافه تو اتاق راه می‌رفت یا وقتی یونا می‌اومد تو دیوار می رفت. وقتی یونا می‌رفت برمی‌گشت. آشینا ناباور لب زد: - چقدر شبیه این مردی! این زن هم ایزد سانترو هستش ایزد نور اسمش نیارا میدونی امکان نداره مادرت نیارا باشه! چون ایزد نیارا هزار و خورده سال پیش مرده. این مرد خیلی شبیهشی، اصلا کپی همین مرد هستی، ولی دختر! خب نمی‌دونم چی بگم واقعا گیج شدم. به تصویر نگاه کردم بعد به فلوت و گفتم. - می‌خوام باز فلوتش رو بزنم.
    1 امتیاز
  16. پارت دویست و چهل و سوم از حالتش خندم گرفت و گفت: ـ آروم باش دختر! الان بخیه‌هات باز میشه... گفت: ـ آخه نمی‌دونم گوشام درست شنیدن یا نه؟! پوریا...پوکرفیس ترین پوریا به من میخواست بگه دوسم داره؟! چشمام و ریز کردم و نگاش کردم و گفتم: ـ دستت درد نکنه! الان پوکرفیس هم شدم؟! خندید و با عشق نگاش کردم و گفتم: ـ من میمیرم برای این خنده‌ها...از این به بعد حتی یه لحظه هم تنهات نمیذارم جیگر گوشه‌ی من. با ذوق نگام کرد و گفت: ـ چقدر جملاتی که میگی قشنگه! خندیدم و گفتم: ـ از کنار تو بودن اینارو یاد گرفتم...کسی که باعث شد من حصار دور قلبم و بشکنم و عشق و باور کنم تو بودی باوان! گفت: ـ یعنی الان برای همیشه کنار همیم پوریا؟؟! گفتم: ـ برای همیشه! من، تو، عفت خانوم...یه خونه نقلی خوشگل سمت همون مزرعه‌ایی که یبار رفتیم گرفتم. بعد از مرخص شدنت، هممون میریم اونجا. گفت: ـ سمت خونه حاج بابا؟؟ تاب و... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره همه چی داره! عین بچها ذوق می‌کرد و من برای ذوقش جون میدادم.
    1 امتیاز
  17. پارت دویست و چهل و دوم دو ساعت منو عفت خانوم بالای سرش منتظر موندیم تا بالاخره چشماشو باز کرد...عفت خانوم پیشونیشو بوسید و گفت: ـ خدا رو صد هزار مرتبه شکر دخترم! خدا دوباره تو رو به ما بخشید. باوان که مشخص بود کاملا تو حالت نیمه بیهوشیه گفت: ـ پور...پوریا...من.. سریعا بلند شدم و دستش و محکم گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اینجام عزیزدلم! لبخندی زد و گفت: ـ این‌بارم جونمو نجات دادی! گفتم: ـ نه، این‌بار تو جون منو نجات دادی! چقدر خوشحالم که دوباره چشماتو باز کردی. همین لحظه عفت خانوم از جاش بلند شد و گفت: ـ من بیرون می‌شینم بچها...باز بهت سر میزنم عزیزم. باوان کمی توی جاش، جابجا شد و گفت: ـ ممنونم، عفت خانوم! بعد اینکه عفت خانوم رفتم بیرون...باوان شروع به خندیدن کرد و گفتم: ـ چرا میخندی؟! گفت: ـ آخه گفتن این جملات از تو یکم بعیده! تعجب کردم راستش... دستش و بوسیدم و گفتم: ـ تا خواستم بهت بگم دوستت دارم، چشماتو بستی و جون به لبم کردی دختر! نیم خیز شد و گفت: ـ چی؟؟..چی گفتی؟!
    1 امتیاز
  18. ساندویچ صد🍷 انگار ابلیس در وجودش تجسم پیدا کرده بود. نمکِ لبخندش رو با نهایت سخاوت، روی حال دگرگون شدم پاشید. دستش دور کمر زنش محکم‌تر شد و رژ لب قرمز لیندا بهم پوزخند زد. ابرهای سیاهی که رومون سایه انداخته بودن، سمفونی بارون نواختن. دستی تنومند، بالای سر ادموند و لیندا چتر گرفت؛ در حالی‌که من حالا علاوه بر به‌هم‌ریختگی لباس و چهره مفلوکم، داشتم مقابل چشم‌هاشون خیس می‌شدم. دستم رو مشت کردم و طوری فریاد زدم که پرنده‌ها از روی درخت‌ها پر کشیدن و دور شدن: - من بلادبورنو پس گرفتم و توی رستوران من، جایی برای تو و زن هرزت نیست. آدماتو جمع کن و از اینجا گمشو! سینه‌م به خس‌خس افتاد. من برای بلادبورن دست به جنایت زده بودم، نه ادموند. این رستوران حق منه، همونطور که همیشه بوده. درون مشت‌هام به قدری خشم انباشه شده بود که انگار به جای دست، دو چکش بزرگ داشتم. یکی برای شکستن لبخندِ آسوده‌خاطر ادموند، و دیگری برای خُرد کردن بینی سربالای زنش. ادموند هم متعاقبا فریاد زد، با همون صدایی فریاد زد که تمام بچگی برام قصه‌ می‌خوند: - مثل اینکه یادت رفته چه قولی به پدربزرگ دادی... خیلی خب، من اینجام که بهت یادآوردیش کنم. میلی از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس گرمش از آتیش خشمش بلند می‌شد. زیر گوشم گفت: - اینا حرف حالیشون نمیشه نارسیس، ندا بده تا خودش و عروسک بغل‌دستشو نفله کنیم! مشت‌هام شُل شد و به لرزه دراومد. به نیک نگاه کردم، شاید حق با اون بود. شاید من واقعا یه ماشین قتل بودم و فقط لازم بود خودم این رو بپذیرم. سباستین باشه یا ادموند، چه فرقی داشت؟ کلارا که پشت سرم ایستاده بود، سرش رو به چپ و راست تکون داد. آرایشش همگام با قطرات بارون، روی صورتش پخش شده بود. رعدی، صورت اخم‌آلودش رو روشن کرد و ادموند گفت: - تو سه روز فرصت گرفتی نارسیس. باید تا نیمه‌شب گذشته، کارو تموم می‌کردی! صدای قهقهه ادموند و لیندا، زمین زیر پام رو متزلزل کرد. مشت‌هام به طور کامل باز شدن و تصویر ادموند پیش چشم‌هام دو دو زد. خدای من! نه!
    1 امتیاز
  19. #پارت سی و چهار... سیگرون: - اگبرت بلاد_اکس! همان دزد کثیف که با بی رحمی کودکان را از خانواده‌هایشان جدا می‌کرد؟ همان کس که برای گرفتن دو سکه‌ی بیشتر آن دخترک بی گناه را زنده زنده آتش زد! اگبرت همانطور که نزدیک میشد گفت: - درست شناختی، من برای دفاع از خودم و حفظ جایگاهم هرکاری می‌کنم و این دفعه قرار است سر تو را تقدیم شاه آرتور کبیر( شاه آنگلوساکسون‌ها) کنم. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - شاه آتور کبیر! منظورت آن بزدل بی رحم است که زندگی مردم من را سخت کرده. اگبرت: - بزدل آن شاه شماست که همانند موش در قصرش قایم شده؛ من فقط سرت را نیاز دارم، تسلیم شو تا تنت را با احترام برای شاهت بفرستم واگرنه خوراک حیوانات می‌شوی. و بعد تیری را رها کرد که به پای چپ سیگرون برخورد کرد ..... گردا درحالی که نگران سیگرون بود غذا می‌پخت تا سرش گرم شود صدای در خانه به صدا درآمد با عجله از خانه خارج شد و در حیاط را باز کرد و کسی را دید که ازش متنفر بود سیرنا گفت: - اگر دیر برسی می‌میرد و آینده دان‌لاو نابود می‌شود. گردا متعجب گفت: - دیوانه شده‌ای؟ که می‌میرد؟ سیرنا با لبخند چندش‌آورش گفت: - پایش زخم شده و فاصله‌ای تا جدا شدن سر از تنش ندارد. و با همان لبخند از آنجا رفت گردا به سرعت شمشیر را از خانه برداشت و با یک پرش روی اسب نشست و با کشیدن دهنه، اسب را از حیاط خارج کرد و او را همانند پرنده‌ی سبک وزن به پرواز درآورد با زدن پا به پهلوهای اسب می‌خواست سریع تر برود از شهر خارج شد و بعد عبور از دشت پهناور وارد شکارگاه شد، از جای سیگرون خبر داشت چرا که برای تمرین به آنجا می‌رفتند، پس بی معطلی دهنه‌ی اسب را کشید و سمت رودخانه رفت آبشار کوچکی داخل گودالی می‌ریخت و در امتداد زمین به راه خودش ادامه می‌داد ولی از سیگرون خبری نبود گردا چند بار صدایش زد و به جایگاه دوم تمرین‌شان رفت..... سیگرون درپای درخت نشست و تیر را شکست و با کمک دستمال جلوی خون ریزی را گرفت، اگبرت هر لحظه نزدیک تر میشد، سیگرون از صدای پاهای مرد و حرف زدنش، جایش را تشخيص داد و از پشت درخت بیرون آمد و تیر را رها کرد که زوزه‌ کشان به بازوی چپ اگبرت برخورد کرد و از درد روی زانو افتاد سیگرون شمشیرش را از غلاف درآورد و بی اهمیت به درد پایش اگبرت را به مبارزه دعوت کرد، اگبرت تیر را شکست و از جا بلند شد کمی به عقب و جلو تلوتلو خورد و بعد شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت: - من قسم خورده‌ام که سرت را برای شاهم ببرم، امشب یا تو می‌میری و من خوشنود می‌شوم یا من می‌میرم و جان تو را هم می‌گیرم. هر دو شمشیر کشیدند و با بی رحمی مبارزه کردند آنقدر ادامه دادند که سیگرون پای زخمی‌اش به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد اگبرت شمشیر را زیر گلویش گذاشت و گفت: - حکم قتلت صادر شده و من دستور دارم که سرت را جدا کنم، با زندگی رغت انگیزت خداحافظی کن سیگرون ولوا. شمشیر را بالا برد و با تمام قدرت روی سر سیگرون فرود آورد ولی شمشیر سیگرون مانع جدا شدن سرش شد سیگرون با تمام قوا شمشیرش را به بالا هل می‌داد تا حمله‌ی او را دفع کند و جانش را نجات دهد.
    1 امتیاز
  20. #پارت سی و سه... سیگرون در راه رفتن به کارگاه آقای همر با دیدن آیوار ایستاد گردا چند قدم رفته را بازگشت و گفت: - کاش زود تر اعدام شود مردک پست. آیوار با سر و صورت زخمی و بدن شلاق خورده چشمانش را بسته بود و برعکس تاب می‌خورد سیگرون دلش می‌سوخت و از طرفی خوشحال بود که غارتگر به سزای اعمالش رسیده گردا گفت: - بریم دیگر تماشا کردن این موش کثیف کافی‌ست. سیگرون هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا در بین مردمی که به تماشا ایستاده بودند برگشت و با لبخند تمسخر آمیز به سیگرون نگاه کرد گردا بدون اینکه متوجه سیرنا شود از آنها دور شد سیگرون با زحمت بین جمعیت رفت ولی سیرنا از آنجا رفت آیوار چشمانش را باز کرد با دیدن سیگرون نیشخندی زد و مجدد خوابید گردا دست سیگرون را کشید و از آنجا خارج کرد و گفت: - دیوانه شده‌ای دختر! چرا نزدیک آن شیاد شدی؟ سیگرون سکوت کرد گردا گفت: - رفتن تو پیش آن موش صحرایی فقط زدن تاییدی بر حرف‌های بی پایه و اساسش است. سیگرون باز هم چیزی نگفت وقتی به کارگاه رسیدند الیزابت و فریدا منتظرشان بودند فریدا سیگرون را در آغوش گرفت و گفت: - خوشحالم از اینکه هنوز هم می‌بینمت. سیگرون: - انگار هنوز اقبال با من یار است. از هم جدا شدند الیزابت گفت‌: - آقای همر اجازه می‌دهید که ما اینجا کلاس‌هایمان را برگزار کنیم؟ آقای همر گفت: - خوشحال می‌شوم در بالا بردن سطح علمی دان‌لاو قدمی بردارم، اینجا در اختیار شماست و اگر کمکی از دستم برمی‌آید بگویید انجام دهم. الیزابت کلی تشکر کرد و قرار شد با فریدا و کیل لجر کتاب‌های سوخته را احیا و بازنویسی کنند. نگاه‌های پر تمسخر سیرنا از یاد سیگرون نمی‌رفت سیگرون خطاب به گردا گفت: - من میروم شکارگاه برای تمرین تیر اندازی، نگران نباش در تاریکی هوا برمی‌گردم. گردا: - من هم میایم، تنها نباشی بهتر است. سیگرون: - حوصله بیهوده حرف زدنت را ندارم ترجیح می‌دهم تنها باشم، تو هم اگر تنهایی را دوست نداری پیش فریدا و الیزابت بمان، من رفتم. به خانه رفت و بعد از برداشتن کمان، تیرها و شمشیرش سوار اسب شد و سمت شکارگاه تاخت کمی در بین درختان سر به فلک کشیده گشت زد و آنقدر با شمشیرش تمرین کرد که هوا تاریک شد سپس کمان را برداشت و به هدف‌های خیالی تیر می‌انداخت بعد از چندمین بار زه کمان را کشید که صدای شکستن چوبی را شنید با کمان آماده‌ی پرتاب تمام حواسش را به اطراف داد صدای پا هر لحظه نزدیک تر میشد آنقدر نزدیک که سیگرون صدای رها کردن تیر را حس کرد و با یک جهش پشت یک درخت رفت تا از گزند تیر در امان باشد بعد گفت: - تو دیگر که هستی؟ صاحب صدا در سکوت نزدیک تر میشد سیگرون مجدد گفت: - آهای تو، با من چیکار داری؟ مجدد از کنار درخت تیری گذشت و فرد ناشناس گفت‌: - من اِگبرت بلاد_اِکس هستم از افراد آلفرد وست‌من، آن کس که تو سر از تنش جدا کردی، آمده‌ام تا انتقام خون فرمانده‌‌ام را بگیرم.
    1 امتیاز
  21. به نام خدا پارت یک سال‌ها بود که سایه‌ی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش می‌تپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارت‌های رزمی بی‌نظیر و استراتژی‌های هوشمندانه‌ی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان می‌خوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایه‌هایی استوار، خبردار ایستاده‌اند، به مسیری طولانی از سنگ‌فرش‌های سفید و درخشان منتهی می‌شود. دو سوی این مسیر، باغ‌هایی سرسبز و آراسته، چشم‌نواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانواده‌ی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیم‌تر و باشکوه‌تر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیره‌کننده‌اش، نمادی از قدرت و تصمیم‌گیری است؛ اتاقی کوچک‌تر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن می‌کرد و انعکاس آن بر سنگ‌های مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی می‌کرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگی‌اش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانی‌های دنیا را از یاد می‌برد، قدم برمی‌داشت. سال‌ها بود که این دو، سختی‌های بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچه‌های تنگ و تاریک شهر تا میدان‌های نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشه‌ها می‌کشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانه‌ی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: “باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان می‌جنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم.” دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشه‌ای عظیم کاخ که منظره‌ای زیبا از شهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد. _“این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.”
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...