به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/01/2026 در همه بخش ها
-
پارت سیزدهم مادر جون دستی به گردنش برد و کلیدی که به زنجیر اویز بود رو در اورد ؛ قفل صندوقچه کوچکش که روش رو مخمل قرمز رنگ پوشونده بود ، باز کرد و کتاب قدیمی نیمه قطوری از توش دراورد ، روی کرسی گذاشت ، برگ های کاهی کتاب ، به خاطر قدمت زرد تر شده بودن و به صافی اولیه نبودن ، ولی چیزی که جلب توجه می کرد جلد کتاب بود ، جلدی که از دور آهنی به نظر میرسید ولی وقتی بهش دست میزدی به سنگینی اهن نبود! روی جلد کتاب گردنبندی بود که پلاکش گرد بود و وسطش یک سنگ سفید چند ضلعی دیده میشد ، دور سنگ فلزی بود و هر چهار طرف یکی از نماد های ، اب ، خاک ، آتش، باد حک شده بود ، دستی به گردنبند زدم ، و پلاکش رو تو دست گرفتم ، یه حس عجیب بهم دست داد ، تصویری از یک قلعه تو ذهنم اومد ، گردنبند رو سر جاش گذاشتم و به نقوش حک شده روی جلد نگاه کردم ، بوژان هم مثل من حیرت زده بود ، کتاب خاصی بود و هر کسی با دیدنش حیرت می کرد! بوژان با تحیر گفت : _عجب کتاب عجیبیه!!2 امتیاز
-
پارت دوازدهم با اعصابی داغون از چیز هایی که شنیده بودم گفتم : _داستانش مفصله ، تعریف می کنم ، ولی قبلش شما باید حرف بزنی مامان ، جریان این داستان آبا و اجدادی چیه که بابا به خاطرش ما رو ترک کرده! مامان اومد انکار کنه که جلوش رو گرفتم ، همون موقع بوژان هم رسید و گفت : _اا تو اینجایی دوساعته همه جا دارم دنبالت میگردم ! بی حوصله سری براش تکون دادم و رو به مامان گفتم : _انکار نکن ! حرفای تو مادر جون رو شنیدم ، این حق من و بوژان هس بدونیم پدر برای چی ترکمون کرده! مامان دلخور به مادر جون نگاهی کرد و مادر جون هم سر به زیر انداخت ، مامان رو کرد به من و گفت : _خیله خب ، اول لباست رو عوض کن الان سرما می خوری ، بعد با هم حرف میزنیم! سری تکون دادم و بعد تعویض لباس ، پیش مامان اینا که زیر کرسی نشسته بودن و عمیق تو فکر بودن نشستم ، با دیدن من از فکر بیرون اومدن نگاه حق به جانبی به مامان و مادرجون انداختم و گفتم : _خب من سراپا گوشم ، بفرمایید! بوژان گیج پرسید : _میشه یکی به منم بگه چه خبره ؟! رو بهش گفتم : _منم دارم همین رو میپرسم برادر جان ! می خوام بدونم این همه سال چرا دلیل اینکه پدر ما رو ترک کرده ، نمیدونیم!2 امتیاز
-
پارت یازدهم نزدیک در خونه که شدم صدای بحث مادر جون و مامان به گوشم رسید : مادر جون : _تو باید ،داستان رو براشون میگفتی ، اونا حق دارن بدونن پدرشون با چه هدفی تنهاشون گذاشته ! مامان عصبی گفت : _بس کنید مادر جون ، من نمی خوام بچه هام هم به خاطر یک افسانه مثل بیژن ناپدید بشن ، به بیژن هم گفتم اون داستان فقط یک افسانه اس ! مادر جون : _همیشه اسطوره ها از دل یک افسانه ظهور میکنن آندیا ، این رو هیچ وقت فراموش نکن ، آدمی با امید زنده اس ، با یاس به چیزی نمیرسی جز پوچی ! مامان کلافه گفت : _تو رو خدا ول کن خان جون ، امیتیس سابقه نداشته دیر کنه ، بوژانم که رفت دنبالش هنوز برنگشته ، نکنه اتفاقی براشون افتاده؟! خان جون با لحن آرام بخش گفت : _بد به دلت راه نده ، الان پیداشون میشه ، ولی تو بازم به حرفای من مو سفید گوش کن ، نزار این بچه ها از پدرشون دل چرکین باشن ، داستان رو نه فقط به خاطر میراث خانوادگی بلکه به خاطر بیژن ، براشون بگو ! مامان کلافه گفت : _من چی میگم خان جون ، شما چی میگی؟! دیگه طاقت ندارم خودم میرم دنبالشون ! نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم ، مامان در حال پوشیدن شنلش بود که با دیدن من گفت : _اخ اومدی مادر دلم هزار راه رفت ، کجایی تا این وقت شب ! جلو رفتم ، مامان انگار تازه وضع لباس هام رو دید که گفت : _این چه سر و وضعیه! کجا بودی ؟ چی شده؟!2 امتیاز
-
#پانزدهمین متن نیمه شب اینقدر به آدما فرصت بدین... و کاری که دلتون میگه رو براشون انجام بدین، که لحظه حذف کردنشون، نه دلتون برای اونا تنگ بشه و نه شکی توی دلتون باقی بمونه! 22:22 دوازدهم بهمن2 امتیاز
-
سلام عزیزم بابت تموم کردن رمانتون بهتون تبریک میگم. غلط املایی ندارین و از علائم در سطح نسبتا خوبی استفاده کردین. تنها مشکلی که وجود داره، تکرار حروف هست مثل: ـ سوگند: اییی! دزد! آقاجونننن! مامانننن! دزدددد… این موارد رو اصلاح کنید و بعد از اصلاح، تو همین تاپیک اطلاع بدین2 امتیاز
-
اطلاعیه انتشار اثر جدید در نودهشتیا!! 📢دلنوشته دلتنگی منتشر شد!! 🔹 نویسنده: @Shahrokh از دلنویسهای انجمن نودهشتیا 🔹 ژانر: عاشقانه 🔹 تعداد صفحات: 75 🖋🦋مقدمه: آن روز که کولهبار عشقمان را برداشتی و بیسروصدا تنهایم گذاشتی، خبر نداشتی نیمی از قلب سنگیات را کش رفته بودم... 📚📌قسمتی از متن: گاهی به خود میگویم عاشق چه چیز این قلب سنگی شدم؟! 🔗 برای خواندن دلنوشته، به لینک زیر مراجعه کنید: https://98ia-shop.ir/2026/02/01/دانلود-دلنوشته-دلتنگی-از-شاهرخ-کاربر-ا/2 امتیاز
-
#پارت سی... ویل با لبخند گفت: - من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم، با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی میمردند، شما با سکههایی که بین مردم پخش کردید جان همه را نجات دادید و بعدش هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید؛ هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم ولی باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه میگوید. گردا: اگر شاه حرفهایش را قبول کند چی؟ ویل: آن شاهی که من دیدم درمورد سیگرون مطمئن است و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدبین نمیشود. سرش را سمت فریدا چرخاند و گفت: - ولی برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتد. از جا بلند شد و گفت: - باید بگویم دادن سکه یا تهدید فقط کارمان را سخت تر میکند. لحظهی آخر پدر و دختر نگاهی به هم انداختند، نگاه پدر پر از امیدواری بود وقتی رفت دختران در سکوت به سمت خانه رفتند و در دل با خدای خود حرف میزدند. وقتی به میدان شهر رسیدند، مردی را دیدند که برعکس آویزان شده بود گردا از کسی پرسید: - این مرد دیگر کیست؟. دخترک پاسخ داد: - آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال میبرد. گردا با تنفر نگاهش میکرد اگر اجازهاش را داشت گردنش را خرد میکرد تا آبروی دوستش را بخرد. فریدا گفت: - چرا آویزانش کردهاند؟ دختر: دستور شاه بزرگ است گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. گردا: اعترافی هم کرده؟ دختر: نمیدانم، کسی حرفی نزده. دو دختر به خانه رفتند و حرفهای ویل همر و آنچه که دیده بودند را برای سیگرون بازگو کردند؛ سیگرون گفت: - باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بی آبرو اخراجم کنند. گردا: سیگرون اگر دستور بدهی من آن دیوصفت را میکشم تا تو در امان بمانی. سیگرون: اگر حرفی زده بود تاحالا سربازان به سراغم میآمدند نگاه سردی را به گردا انداخت و گفت: - با کشتن او فقط خودمان را به دردسر میاندازیم. فریدا: باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. سیگرون: به گفتهی پدرت باید صبر کنیم. *** دختران تا صبح بیدار و منتظر آقای همر بودند که بدانند نتیجه چه میشود نزدیک ظهر بود که آقای همر به خانهیشان رفت و گفت: - آلدریک گفت او مرد بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاهتان نزده. فریدا: اگر آقای استونکرست دروغ گفته باشد چی؟ ویل به دخترک عجولش لبخند زد و گفت: - آلدریک دروغ نمیگوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تا حال سربازان به سراغتان میآمدند. فریدا: پدر، آیوار سلینگر را در میدان شهر آويزان کردهاند. ویل: بله دیدمش، او هنوز زنده است و تا زنده است امید هست. گردا متعجب گفت: - یعنی چه؟ ویل: تا وقتی که حرف نزده برایشان ارزش دارد، سکوتش تنها برگ برندهاش است، او واقعا فردی باهوش است. گردا: خب تکلیف ما چه میشود؟ ویل: مثل قبل به زندگیتان ادامه دهید هنوز که اتفاقی نیفتاده. و رفت گردا گفت: - عجب پدر خوشبینی! ما از دیروز نخوابیدهایم و پدرت میگوید مثل قبل زندگی کنیم! سیگرون: حق با آقای همر است باید امیدوار باشیم؛ بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. همان موقع هارالد وارد خانهی سیگرون شد و گفت: - باید با هم حرف بزنیم.2 امتیاز
-
#پارت بیست و نه... آیوار: شما حتی به دست نشاندهی خودتان هم اعتماد ندارید چگونه میخواهید مردم به شما اعتماد کنند. اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته دستور شکنجه را صادر کرد و گفت: - قرار است مردم برای مرگت تصمیم بگیرند، مشتاقم آن روز را هر چه سریع تر ببینم. آیوار با چشمان خالی از حس به اریک نگاه میکرد اریک گفت: - با سکوتت ثابت میکنی که رازی را مخفی میکنی. قدمی برداشت و گفت: - دو دلیل برای سکوت و تحمل این همه شکنجه و درد داری؛ دلیل اول، میترسی؛ دلیل دوم، از کسی یا چیزی محافظت میکنی. مجدد قدمی برداشت و با دقت به چشمان آیوار نگاه کرد و گفت: - در چشمانت ترسی نمیبینم، پس نیتت محافظت است. به آلدریک نگاه کرد و گفت: - او را زنده نگه دارید. میسون با تعجب گفت: - قربان؟ ولی... اریک حرفش را قطع کرد و گفت: - گاهی یک اسیر لال از یک اسیر پرحرف، ارزشمند تر است، او باید زنده بماند، میخواهم ببینم چه کسی برای ساکت کردن یا نجاتش میآید. به سمت در رفت و از روی شانه نگاهی به آیوار انداخت و گفت: - تحقیق درمورد بانوی ولوا با شدت بیشتری صورت میگیرد و خودم شخصا پیگیری خواهم کرد. قبل از خروج از اتاق گفت: - در میدان شهر سر و ته آویزانش کنید حق آب و غذا دادن به او را ندارید تا زمانی که من اجازه ندادم هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد. سربازان آیوار را به میدان شهر بردند و در محوطهی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود... *** سیگرون با نگرانی در حیاط کوچکشان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند حتی گاهی تصمیم میگرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد. *** گردا و فریدا در خانهی پدر فریدا نشسته بودند که پدرش هم به آنها ملحق شد و گفت: - مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید. دو دختر به احترام آقای همر بلند شدند فریدا گفت: - پدرجان خواهشی از شما داشتم. ویل نشست و گفت: - خب میشنوم. دو دختر هم نشستند فریدا گفت: - پدر جان تو که سیگرون را میشناسی! همان هم بازی قدیمی من، او دچار مشکل شده و میخواهم از شما خواهش کنم لطفی در حقمان بکنید. ویل نگران گفت: - بعد از اینکه تو را پیدا کردم آنها را یادم آمد، حالا بگو چه کمکی از دست من برمیآید. فریدا: دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و درباریان واقعیت را گفته و آنها میخواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند سرنوشت بدی گرفتار سیگرون میشود، آلدریک استونکرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم. ویل فکری کرد و گفت: - درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم ولی او قبل از خروج از قصر اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت، فکر نمیکنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. فریدا: ولی اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج میکنند. ویل: اگر شانس بیاورد، بهترین حالتش اخراج است واگرنه به سرنوشت بدی دچار میشود. گردا: آقای همر راهی نیست که کمکمان کنید!2 امتیاز
-
#پارت بیست و هشت... آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد جلاد با شلاق در دستش به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد ولی صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد آلدریک گفت: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد پوست لبش را به دندان کشید و هیچ نگفت. آلدریک گفت: - بهتر است زبان باز کنی واگرنه چیزی نصیبت نمیشود جز شکنجه و عذاب. قفل دهان آیوار باز نشد، بعد از کلی شکنجه بیهوش شد، سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که آیوار با ترس چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟ آیوار محتاطانه گفت: - حقیقت را میگویم ولی فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ. آلدریک خون سرد تر از این حرفها بود که بخواهد کم بیاورد گفت: - بسیار خب به ایشان اطلاع میدهم. کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید روبهروی آیوار قرار گرفت و گفت: - خب آقای آیوار سلینگر انگار میخواستید من را ببینید، خب میشنوم. آیوار قوایش را جمع کرد که انگار اتفاقی نیفتاده، پس از آن آب دهانش را با زبان چرخاند و جمع کرد و به یک باره به صورت اریک پاشید که چندشش شد و صورتش مچاله شد همه از تعجب خشکشان زد؛ آلدریک گفت: - منتظر چه هستید! شکنجه را آغاز کنید. جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت؛ اریک با دستمال صورتش را خشک کرد و با خشم نگاهش میکرد؛ میسون گفت: - بی احترامی به خاندان اشرافی مجازاتش مرگ است. خطاب به جلاد گفت: - هنوز استخوانهایش پیدا نیست؟ جلاد با بی رحمی تمام و بی مکث شلاق را به کمر آیوار میکوبید، طوری که او از درد همانند مار زخمی دور خود میپیچید، اریک با لذت تماشایش میکرد و با بالا بردن دستش، آلدریک گفت: - کافیست. جلاد دست از کوفتن کشید و قدمی عقب رفت، اریک بی اهمیت به زخم و درد آیوار، گفت: - آدم سختی هستی، ولی باید بگویم دورهات تمام شده، تمام اموالی که سرقت کردی الان در دست ماست و تو هیچ شانسی برای زنده ماندن نداری، بهتر است قبل از مرگ دهان باز کنی و حرف بزنی، واگرنه جنازهات بی زبان خواهد سوخت. آیوار با چشمان پر درد و خشمگین به اریک نگاه کرد و گفت: - آن کسی که باید شکنجه شود و بمیرد شما هستید، شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلیها را کشتید و با عنوان آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید؛ نام خودت را شاه گذاشتهای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید، مطمئن باش خودم جانت را میگیرم. حتی نگذاشتند حرفهایش تمام شود با چسباندن میلهی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند. آیوار از درد فریاد زد و بعد در حالی که نفس نفس میزد گفت: - خودم نابودتان میکنم. اریک: کشور را تو و امثال تو نابود کردید به جای اینکه پشتیبان شاهتان باشید از مردمِ جال دزدی کردید از خزانهداری قصر دزدید، فعلا با این قضیه کاری نداریم، چرا که چیزهای مهم تری برای بحث هست. آیوار مشکوک و با تنفر نگاهش میکرد. اریک مجدد گفت: - درمورد سیگرون ولوا چه میدانی؟ آیوار: او یک احمق است که جانش را برای توی بی ارزش به خطر میاندازد. اریک: گفتی او یک ترال است؟ ترجیح میدهم راجع به این صحبت کنیم.2 امتیاز
-
#پارت بیست و هفت... سیگرون با حسرت به دوستش نگاه کرد و گفت: - و این تفاوت من و اوست، من با دروغ به این جایگاه رسیدم. گردا با وفاداری و رشادت؛ قانون مرا نابود میکند اما گردا را نه، فقط به نقطهی آغاز برمیگرداند، شاید دوباره خدمتکار شود، شاید شمشیرش را بگیرند؛ اما زنده میماند. فریدا حالا داشت میفهمید. ترس در چشمانش موج میزد گفت: - پس اخراج نمیشود؟ گردا نیشخندی به تلخی یک جام پر از زهر زد و گفت: - یک ترالِ شناختهشده را به ندرت از سرزمین بیرون میکنند، او را برای کاری نگه میدارند، شاید به عنوان پیشمرگ در خط مقدم نبرد یعنی اولین کسی که نیزهها و تیرها به سویش میرود؛ شاید برای مأموریتهای جاسوسی و نفوذ به قلب سرزمین دشمن فرستاده شود، ماموریتی که بازگشت از آن معجزه میخواهد. سیگرون سرش را بلند کرد و گفت: - حالا آلدریک استونکرست میآید، او از آیوار اعتراف میگیرد، و پس از آن نوبت من است، نوبت تحقیق در مورد جایگاهم نه موفقیتهایم. نام "آلدریک استونکرست" در ذهن فریدا تکرار میشد ناگهان چشمهایش گشاد شد و گفت: - آلدریک! پدر من و او سالهاست با هم دوست هستند. از روزهای جوانی... گردا اجازه نداد حرفش را تمام کند، چشمهایش برق امید زد و گفت: - یعنی میتوانی کمک کنی! از پدرت بخواه که... فریدا سریع اما با تردید، سر تکان داد و گفت: - میتوانم از او بخواهم که آلدریک را ملاقات کند، با او صحبت کند، شاید... شاید بتواند روی او تأثیر بگذارد، شاید بتواند او را قانع کند که این اتهام را جدی نگیرد، یا دستکم تحقیقات را به تأخیر بیندازد تا ما بتوانیم فکری بکنیم. سپس، صدایش کمی لرزید و گفت: - این کار برای پدرم بسیار خطرناک است، اگر شاه بفهمد که او در کار یک بازجوی سلطنتی دخالت کرده... سیگرون با نیرویی ناگهان بلند شد و گفت: - نه،نه فریدا، این کار را نکن. صدایش محکم شده بود، ولی از درون هنوز میلرزید گفت: - من نمیخواهم شما دو نفر را بیشتر از این درگیر این باتلاق کنم، این مشکل من است، من باید با آن روبرو شوم. گردا محکم مقابل سیگرون ایستاد و با جدیت گفت: - مشکل ماست، سیگرون! ما سه نفر از آن روز در اردوگاه با هم بودهایم، از آن زمان که تو به من آموختی چگونه با ترسم مقابله کنم و فریدا برایمان داستان میگفت تا گرسنگی را فراموش کنیم، ما با هم شروع کردیم، و با هم به پایان میرسانیم. او رو به فریدا کرد و گفت: - فریدا، هر کاری که از دستت برمیآید، انجام بده؛ من... من حاضرم هر خطری را بپذیرم، اگر لازم باشد خودم را به جای او مقصر معرفی کنم، این کار را میکنم. فریدا به نگاههای پر از التماس و عزم دو دوستش نگاه کرد. ترس در دلش با وفاداری کهن میجنگید. سرانجام، آهی کشید و با تصمیمی راسخ گفت: - الان پدرم در کارگاهش است و ترجیح میدهم مزاحمش نشوم، فردا با طلوع اولین نور، به خانهی پدرم میروم، پیش از آنکه آلدریک استونکرست کار خود را آغاز کند. سپس، در آن کلبهی محقر که بوی خاکستر و ترس میداد، سه دوست قدیمی بار دیگر به هم نگاه کردند. نه با نگاه کودکانهای قدیمیشان، بلکه با نگاه جنگجویانی که آخرین سنگرشان را در آستانهی فروپاشی میبینند. خطر، بالای سرشان بال باز کرده بود، و تنها چیز باقیمانده، رشتههای نازک وفاداری و یک نقشهی شتابزده بود. *** در اتاق شکنجه، آلدریک روبهروی آیوار نشسته بود و سوال میپرسید و آیوار با لبخند نگاهش میکرد آلدریک با خون سردی گفت: - آیوار سلینگر چرا سکوت کردی؟ حرف بزن، بگو تو که هستی و حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ باز هم لبخند تمسخر و سکوت. آلدریک دستور شکنجه را داد، دستان آیوار را با طناب بالای سرش بستند و لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند، مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک با آرامشی که از یک بازجوی سلطنتی بعید نبود گفت: - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است حرف بزن.2 امتیاز
-
پارت دوم با احساس وجود ریز مادههایی آزار دهنده توی گلوم سرفهای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی مادهای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمیدونم، چشمهام به زور باز بودن. حسِ به خشکی و خراشیدگی گلوم شدت یافت و دوباره به سرفه افتادم؛ مکرر و نفسگیر. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پس از چند ثانیه با مقداری شن آمیخته با خلت و بزاق دهنم، روی کف دستم مواجه شدم. دستم رو با صورتی در هم رفته به زمین مالیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم. توی چند متری دریا، روی ساحل بودم. آب دهنم رو قورت دادم تا ساییدگی و خشکی گلوم از بین بره. یک آن توی جام پریدم. من کجا بودم؟ فکر کنم تازه مغزم به کار افتاده بود. روی زانوهای لرزونم ایستادم و اطرافم رو برانداز کردم. مگه من زخمی نشدم؟ مگه من توی دریا نیوفتادم؟ مگه من غرق نشدم؟ ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و نگاهم رو به پهلوم دوختم. پیراهن مشکیم رد چاقو و خون روی خودش داشت. لباسم رو بالا زدم ولی با دیدن شکم بدون زخمم ابروهام بالا پریدن. چخبر بود؟ زخم چاقو کجا رفته بود؟ توی پهلوم فقط بخیههای عمل کلیهم وجود داشت، همین! لرز به جونم افتاد. بدنم از شدت استرس و اضطراب به لرزش در اومد. اضطراب مجبورم میکرد دست راستم رو به سمت دهنم ببرم و شستم رو شروع به مکیدن کنم. این کار عادتی مزخرف از زمان نوزادیم بود! احتمالاً مرده بودم و اینجا جایی جز دنیای بعد از مرگ نبود. چشمهام رو ریز کردم و دوباره حینی که انگشتم توی دهنم بود اطراف رو نظارهگر شدم. شبیه جهنم نبود! بین ترس خندهم گرفت، هیچوقت فکرش رو نمیکردم بهشتی باشم! درسته آدم بدی نبودم ولی خب خوب هم نبودم. متفکر به اون چنین افکاری بودم که ناگهان چشمم روی نقطهای قفل شد. چندصد متر جلوتر، متصل به سربلایی، جادهای وجود داشت و مردی پیاده بین درختهای سمت دیگهش به چشم میرسید. بدون درنگ کمی به سمت جاده دویدم و همزمان با جیغ و فریاد سعی بر مخاطب قرار دادن مرد داشتم. - آقا! آقا! آقا.. به گمونم مرد متوجه صدام شد که ایستاد و سر به اطراف چرخوند. فکر کنم به دنبال منبع صدا بود، پس معطل نکردم و با گلویی که استعدادش بلندگویی بود عربده زدم. - آقا کمک! و بالاخره سرش به سمت من چرخید و خیرهم شد. لبخندی روی لبم نشست و با سرعت به سمت سربلایی دوئیدم. انگار خدا انقدری که توی تصوراتم از من متنفر بود، توی واقعیت از من بیزار نبود؛ بالاخره من هم یکی از مخلوقاتش به حساب میاومدم.1 امتیاز
-
ممنونم مرسی💗 بله حتما بارم ممنون.1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و پنجم همینجور که دست شاهین و میگرفتم و از پلههای اضطراری پایین میرفتم، شهودم بیشتر از قبل شد که باوان اونجاست...شاهین گفت: ـ داداش چیزی یادت اومد؟! سریع گفتم: ـ سوییچ و بده شاهین...تا دیر نشده باید برم سمت انباری کرج... مطمئنم که اونجان. شاهین همینجور که کمربندش و میبست، گفت: ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! گفتم: ـ شاهین الان چند ساله که اونجا بعنوان یه خرابه افتاده و تا جایی هم که یادمه، عمو قرار بود اونجا رو بفروشه! از حرفای منشی شنیدم که گفت مواد غذایی میبرن اونجا! پس مطمئنا کسی اونجاست. شاهین گفت: ـ اگه فقط کارگرا باشن چی؟! ـ تا ببینیم! بعید میدونم...یه حس قوی به من میگه که اون اونجاست! تا رسیدیم سر خیابون، ترمز زدم و رو به شاهین گفتم: ـ پیاده شو! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چرا؟! گفتم: ـ به عفت خانوم قول دادم که تنهاش نمیذارم. میری خونه و اونو برمیداری و با همدیگه میرین به سمت آدرس هتلی که برات میفرستم... یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ اگه ملیکا یا عمو از این ماجرا بویی ببرن، آرامش برای اون زن باقی نمیذارن. شاهین مصمم گفت: ـ نمیشه داداش! منم باهات میام...تو رو تنها نمیفرستم... با کلافگی در ماشین و باز کردم و گفتم: ـ شاهین بجنب! نمیخوام دیر بشه...1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و چهارم شاهین گفت: ـ مشخصه که باوان برات خیلی ارزش داره که بخاطرش داری قید اینا رو میزنی! شیشه ماشین و کشیدم پایین تا باد به صورتم بخوره و گفتم: ـ بیشتر از اون چیزی که فکر کنی، ارزش داره برام...زندگی با عشقی که دوسش داری خیلی قشنگه شاهین...منم میخوام امتحانش کنم و این دیوار دور قلبم و برای باوان بردارم. شاهین لبخندی بهم زد و گفت: ـ انشالا که هر چی خیره اتفاق میفته! بعد دوباره گفت: ـ داداش الان کجا بریم؟؟! گفتم: ـ بریم شرکت، من از طریق پروندههای تو دفتر ببینم، کجا رو نگشتیم! من تا باوان و پیدا نکنم، نمیتونم آروم بگیرم! گفت: ـ باشه داداش؛ فکر خوبیه! بعد تقریبا یه ربع رسیدیم شرکت و بدون اینکه به روی خودم بیارم، داشتم وارد اتاقم میشدم که حرفای خانوم منشی توجهم و جلب کرد...پشت تلفن داشت میگفت: ـ بله آقا کریم متوجه شدم! یسری مواد غذایی مونده که برای انباری کرج میفرستم...بله...بله ملیکا خانوم در جریانن... شاهین که دید همینطور ماتم برده، آروم پرسید: ـ داداش چرا در اتاق و باز نمیکنی؟! سریع گفتم: ـ شنیدی چی گفت؟! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیو؟! بعدش سریع دست شاهین و گرفتم و گفتم: ـ عجله کن شاهین! فکر کنم که دیگه نیاز به گشتن نباشه!1 امتیاز
-
#پارت سی و یک... سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت و گفت: - میشود بدانم درمورد چی؟ هارالد: اسبت را زین کن راه زیادی باید برویم. سیگرون مردد گفت: - هارالد! این سفر به دستور کیست؟ هارالد نگاهش را از او گرفت و گفت: - به دستور من. گردا که نمیخواست هارالد را مشکوک کند گفت: - من اسب را زین میکنم، شما لباسهایتان را عوض کنید بانو. سیگرون داخل رفت و به سرعت لباسهایش را عوض کرد. گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترکبند زین پنهان کردند زمان سوار شدن سیگرون، گردا دم گوشش گفت: - مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشتهام اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم ( استاد مهارتهای رزمیشان در آنگلوساکسون) برو نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو میرسانم. سیگرون: نه من فرار نمیکنم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم ولی با فرار آبرویم را نبرم. بعد دوستانش را در آغوش کشید و گفت: - بخاطر همه چیز سپاسگزارم. و بعد اسبش را سوار شد و از حیاط خارج شد همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند. در میان راه هارالد سکوت کرده بود و سیگرون هر از گاهی از گوشهی چشم نگاهش میکرد و دنبال خشم یا نیرنگ بود، صدای سم اسبها روی سنگها میکوبید هوای خنک کوهستان زیر موهایشان جولان میداد. هارالد در پای کوهی ایستاد و به بالا نگاه کرد و با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد از کوه بالا رفتند تا نیمهی کوه رسیدند، پیاده شدند و اسبها را همانجا بستند؛ سیگرون خنجر را از زیر زین برداشت داخل کمربند چرم و پهنش گذاشت لباسش را مرتب کرد؛ همراه هارالد بقیهی کوه را پیاده رفتند. وقتی به اوج کوه رسیدند سیگرون پشت سر با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند هارالد وقتی نفسی تازه کرد گفت: - اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را من رَمیار ( اسب همراه، اسب آرامگیر) گذاشتهام، میدانی چرا؟ سیگرون دو قدم نزدیک رفت و گفت: - خیر قربان. هارالد ادامه داد: - پدرم در آخرین جنگش وقتی همهی افرادش را از دست داد به حرف زیر دستانش گوش نکرد و برای انتقام گرفتن تا آخرین قطره خون مبارزه کرد، وقتی دشمنان میخواستند سر از تنش جدا کنند محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بی جانم را روی اسب میگذارد و با زدن اسب، آن را فراری میدهد، اسبش از میدان نبرد میتازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه میآید و از پای میافتد وقتی رسیدیم نه پدرم جان داشت و نه اسب؛ من زیاد اینجا میآیم و تا حالا نتوانستهام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده میشوم. حسرتی کشید و گفت: - نیامدهایم تا این حرفها را بزنم کار واجب تری داشتم؛ بیا بشین قصد گرفتن جانت را ندارم نیازی نیست بترسی. سیگرون نزدیک رفت و گفت: - من ترسی ندارم.1 امتیاز
-
عزیزم لینک منقضی شده لطف کن مجدد فایل رمان رو ارسال کن1 امتیاز
-
سلام بابت تموم کردن رمانتون بهتون تبریک میگم سایه جان اصول ویراستاری به خوبی در متن شما رعایت شده @shirin_s بره برای فایل1 امتیاز
-
پارت دویست و سی و سوم اون روز منو شاهین هرجایی که به رهنمون میرسید و گشتیم...توی سورتینگ... پاتوق...انبار و پارکینگ شرکت اما انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین...شاهین وقتی تو ماشین نشسته بودیم رو بهم گفت: ـ داداش نمیخوام ناامیدت کنم ولی نکنه اونو از کشور خارج کرده باشه! با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ زبونت و گاز بگیر شاهین...باید هر چی سریعتر پیداش کنم. من واقعا دلم شور میزنه... شاهین گفت: ـ اصلا فکر نمیکردم ملیکا بخواد پشت سرت کار انجام بده!! حالا آقا مازیار و درک میکردم اما ملیکا چطور تونستی باهات اینکار و انجام بده؟؟! یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ حالا من به کنار! با عفت خانوم چطور تونستی اینکارو انجام بده؟؟ اون زن حکم مادرشو داشت و عین دختر خودش اونو دوست داشت... شاهین پرسید: ـ بعد اینکه باوان و پیدا کردی، میخوای چیکار کنی داداش؟؟ دوباره میبریش... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه تنها اونو نمیبرم بلکه خودمم کلید و تمام چیزایی که تا الان ازشون داشتم و بهشون تحویل میدم و میرم سراغ زندگی با کسی که دوسش دارم...حالا که فهمیدم، باوان هم همون حسی رو بهم داره که من بهش دارم، به هیچ عنوان کوتاه نمیام و ازش دست نمیکشم. شاهین گفت: ـ بنظرت ملیکا و آقا مازیار بهت اجازه... نگاش کردم و گفتم: ـ کسی از اونا اجازه نمیخواد. دیگه اجازه نمیدم توی زندگیم، دخالت کنن...من تنها چیزی که نمیتونم توی زندگیم ببخشیم، خیانت و پشت سرم کار انجام دادنه..1 امتیاز
-
# چهاردهمین متن نیمه شب بنظرم وقتی از دست یکی ناراحت یا عصبانی هستین، بهش بگین... دلتون مسئول این نیست که رفتارای احمقانهی بقیه رو با بغض قورت بده... 16:16 دوازدهم بهمن1 امتیاز
-
#سیزدهمین متن نیمه شب اینکه یهویی و با یه اتفاق ساده خوشحال میشی، نشونه کارمای مثبت و دلهاییه که بدون منت خوشحال کردی... و اون خوشحالی یجوری برگشته به زندگیت... 15:15 دوازدهم بهمن1 امتیاز
-
سلام درخواست انتقال رمان به تالار برتر رو داشتم. https://forum.98ia.net/topic/5403-رمان-سهم-من-از-تو-سارا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#replyForm1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: مانکن نابودگــــــر 🖋 نویسنده: @Hawruco از نویسندگان قدیمی فعال انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانه، انگیزشی، پلیسی، جنایی، رازآلود 🌸 خلاصه داستان: ...اکنون انتخاب با توست. در وصف متظاهر نابود می کنی؟ یا اینکه به دست نابودگر ویران می شوی؟ 📖 برشی از رمان: صداش رو تو گلو به کمک چند سرفه مصلحتی صاف کرد: – تمام اطلاعات مندرج در پیامتون تو این پوشه است. میتونید با زیر و رو کردن ورقههاش تاریخ دقیق وقایع رو بخونید. 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/01/31/دانلود-رمان-مانکن-نابودگر-از-مریم-بهاو/1 امتیاز
-
پارت دهم همین جور یواشکی نگاهشون می کردم ، که دیدم یک پسر بچه رو کشون کشون داشتن میبردن سمت یکی از همون اشباح ، انگار فرمانده اشون بود ، پسر بچه خیلی مقاومت می کرد، گریه می کرد ، پاش رو زمین می کشید ، خیلی دوست داشتم کمکش کنم ، ولی کاری از دستم برنمیومد ، پسر که جلوی اون شبح ایستاد ،با دو طرف شنلش صورت پسر رو محاصره کرد ، دود سیاهی بین صورت بچه و شنل در رفت و امد بود بعد چند دقیقه ، پسر بچه با صورتی خالی از حس ، از حصار شنل شبح بیرون اومد ، این تغییر رفتار باعث حیرت و ترسم شد ، چند دقیقه که گذشت به خودم اومدم و از پشت خونه ها دور زدم جایی دور تر از گاری یک آتش بزرگ درست کردم ، که حواس اون اشباح رو پرت کنه و بتونم فرار کنم ، نقشه ام گرفت و وقتی به خانوادم رسیدم به این سمت راه افتادیم . به چشم های ناراحتش نگاه کردم و گفتم : _متاسفم که یه همچین چیزی رو تجربه کردی ، ولی به نظرت اون اشباح با مردم چه کار می کردن ، که به اون شکل بدون احساس شده بودن ! متفکر به جلوی پاش خیره شد و گفت : _منم خیلی به این موضوع فکر کردم ، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم ! بعد هم نگران به چشم هام نگاه کرد و گفت : _روستای ما فاصله چندانی از اینجا نداره ، ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم ، که یا فرار کنن یا یه چاره ای پیدا کنیم ، لطفا مواظب خودت و خانوادت باش و برای روز مبادا یکسری وسایل ضروری جمع کن ! سری تکون دادم ، استرس تمام وجودم رو گرفته بود ، اگه ابدوس راست میگفت و با هر فتح قدرت گارد تاریکی بیش تر میشد خیلی زود به اینجا میرسیدن !1 امتیاز
-
پارت نهم نفس عمیقی کشید ، انگار چیز دردناکی رو می خواست به زبون بیاره ، با صدای گرفته گفت : _اون شب ، خانواده ماهم با این خیال که دو روز وقت داره ، تا روستا رو ترک کنه ، نصف وسایل رو جمع کردیم و به خواب رفتیم ، نمیدونم چند ساعت گذشت که با احساس سرمای شدید ، بیدار شدم ، سر و صدا از بیرون به گوشم میرسید ، از پنجره بیرون رو نگاه کردم که متوجه شدم ، اشباحی با ردای بلند مشکی ، در حال حرکت یا بهتر بگم پرواز تو تاریکی هستن ، کلاه های رداشون بلند بود و چهره هاشون پیدا نبود ، ترسیده بودم ، اروم اعضای خانوادم رو بیدار کردم و بهشون فهموندم بیرون چه خبره ، آدورینا بیش از همه وحشت کرده بود ، از در پشتی خونه خارج شدیم و با تمام سرعت وارد جنگل شدیم ، ولی وسایلمون تو خونه جا مونده بود به یک جای امن که رسیدیم پدرم تصمیم گرفت برگرده و وسایل رو بیاره چون اون ها تنها دارایی هامون بودن ، نمیتونستم بزارم پدرم بره ، با هزار ترفند راضیش کردم همون جا منتظر بمونه و من برم ، به روستا که نزدیک شدم ، متوجه شدم تعداد اشباح بیش تر شدن ، مردم رو به اسارت گرفته بودن و همشون رو تو یک خط نشونده بودن ، چیزی که عجیب بود ،این بود که تو چهره مردم روستا هیچ حسی دیده نمیشد ، انگار مسخ شده بودن ! به خودم اومدم و به سمت خونه حرکت کردم و تند تند بقیه وسایل رو هم بار گاری کردم ، ولی بردن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سختی بود ، از پشت دیوار خونه نگاهی به اطراف کردم ، یکیشون درست رو به روی من ولی کمی دور تر بود ، شاید باورت نشه ولی چهره نداشت ، مثل یک دود سیاه بود که زیر شنل پنهان شده بود !1 امتیاز
-
پارت هشتم هر کاری کردم نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با احتیاط پرسیدم : _میتونم یک سوال ازتون بپرسم ؟! با بی خیالی گفت : _می خوای راجع به ، گارد تاریکی و اینکه چه جوری فرار کردیم بپرسی ؟ با حیرت گفتم : _اره ولی از کجا فهمیدید ؟ شونه ای بالا انداخت و گفت : _از وقتی اومدیم همه همین سوال رو میپرسن ! ابروهام رو بالا دادم و اهانی گفتم ، ابدوس بدون اینکه من چیزی بگم خودش شروع به حرف زدن کرد و گفت : _چند هفته پیش بهمون خبر رسید ، روستای آرَسکون( پناهگاه جنگجویان پیر در دل کوه) مغلوب تاریکی و گارد تاریکی شده ! نگاهی غمگین بهم انداخت و گفت : _اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت ، همه به هول و ولا افتادن ، مردم اونجا جزو جنگجویان نامی بودن و شکست خوردن اونا ترس به دل مردم انداخته بود ، آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت ؛همه به تکاپو افتادن که قبل رسیدن گارد تاریکی ، روستا رو ترک کنن ، ولی هیچ کس نمیدونست که گارد تاریکی با فتح کردن روستاهای بیش تر قوی تر میشه و سرعت فتوحاتش بیش تر!1 امتیاز
-
پارت هفتم صورت ابدوس مغموم و ناراحت شدو با پاش تکه سنگی رو به بازی گرفت و با لحن ناراحتی گفت : _بله ، بیش تر مردم به دست سربازان اسیر شدن ، ما از معدود خانواده هایی بودیم که تونستیم از دستشون فرار کنیم . ناراحت نگاهی بهش کردم و گفتم : _متاسفم ! لبخندی بهم زد ، همون موقع اماتا پیشمون اومد و رو به ابدوس گفت : _عزیزم ، تازه از راه رسیدین بیا بریم یکم استراحت کن ! بعد هم رو کرد به من و با حیرت گفت : _اوه امیتیس چرا این شکلی شدی ؟! ابدوس پیش دستی کردو گفت: _دست گل آدوریناس! باز گاری رو برداشته ! اماتا گفت : _اوه ، ببخشید آمی ، بیا بریم خونه تا گرم بشی ، وگرنه سرما می خوری! لبخندی زدم و گفتم : _ممنونم ، مشکلی نیست ! دیگه باید برگردم ، مامان رو که میشناسید ، احتمالا الان نگران شده! از اونجایی که هوا تاریک شده بود ، لبخندی زد و گفت : _اره میدونم ، روز های سختیه ، سلام من رو بهش برسون و بهش بگو خواهرم رو پیدا کردم . سری تکون دادم ، اومدم برم که رو به ابدوس گفت : _عزیزم ، هوا تاریک هست لطفا تا خونه همراهیش کن ! تا اومدم مخالفت کنم ، دستش رو جلوم تکون داد و گفت : _حرف نباشه به خاطر وروجک ما دیرت شده ، هوا هم تاریکه تنها رفتن یک دختر تو این تاریکی صلاح نیست ، ابدوس باهات میاد ! بعد هم چوب و فانوسی به ابدوس داد و رفت . به ناچار با ابدوس همراه شدیم و چند دقیقه ای به سکوت گذشت .1 امتیاز
-
پارت ششم صدای ضریفی رو شنیدم : _اخ ببخشید ، صدمه دیدی ، بزار کمکت کنم . با حرص دستای گلیم رو به زمین گذاشتم و بلند شدم ، با چهره ای در هم برگشتم ، چیزی بگم که با دختری هم سن و سال بوژان ، با موهای طلایی و چشمای تیله ای رو به رو شدم ! دختر با ناراحتی گفت : _عذر خواهی می کنم ، لباساتون گِلی شده! بعد هم خم شد و سبدم رو که روی زمین افتاده بود برداشت و به سمتم گرفت ، دختر مودبی بود ، نتونستم چیزی بگم سبد رو گرفتم و لبخند نیم بندی زدم و به گاری اشاره کردم و گفتم : _خواهش می کنم ، ولی این گاری برای شما زیادی بزرگ و سنگینه ، بهتره یک گاری مناسب تر انتخاب کنی که دوباره این اتفاق نیوفته! دختر تا اومد چیزی بگه صدای مردانه ای از پشت سرم گفت : _آدورینا ! چند بار بگم اون گاری رو از جاش تکون نده ؟! سنگینه و خطرناک اخر سر به یکی صدمه میزنی ! دختر اول نگاه پشیمونی به من و بعد به فردی که کنارم قرار گرفت کرد و گفت : _بله برادر ، عذر می خوام دیگه تکرار نمیشه ! پسرک با قد بلند و چهره ای مشابه خواهرش به من نیم نگاهی کرد و با دیدن وضعیت من با اون لباس های گِلی دوباره نگاهش من رو نشونه گرفت و با عصبانیت رو به خواهرش گفت : _کار تو هست آدو ؟!! ادورینا نگاه معصومی به برادرش انداخت و گفت : _نمی خواستم اینجوری بشه ! فقط می خواستم به تو کمک کنم ! پسر که حلقه اشک رو تو چشم های خواهرش دید ، کلافه دستی به صورتش کشید و گفت : _من ازت ممنونم ، ولی با این کار به خودت و دیگران صدمه میزنی ، لطفا دیگه این کار رو نکن ! ادورینا سری تکون داد و بدو بدو ازمون دور شد ، پسر سمت من برگشت و گفت : _ببخشید ، صدمه که ندیدید؟! نگاهی به دامن گلیم انداختم و گفتم : _نه ، مشکلی نیست ! پسر لبخندی زد و گفت : _ اسم من آبدوس هست ، ما از روستای آسیاب اومدیم ، خاله ام اهل اینجاست احتمالا بشناسید! با تعجب گفتم : _روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اونجا رو گارد تاریکی گرفتن ، و از مردمی که اونجا زندگی می کردن خبری نیست !1 امتیاز
-
سلام علیکم خوبین؟ کاملا اتفاقی بین کلی کار و درگیری فکری که داشتم به سرم زد این ماه خونین رو از دست ندم و بیام بشینم پای خاطره های ترسناکتون! دخترای هاگوارتز حتما شرکت کنید که برای شما خیلی واجب و شیکتره چون زری برای شما هدیه داره، مگه میشه نداشته باشه؟ بالاخره خسوفه و این شب مخصوص دخترای ماوراء هستش✨ • یه اتفاق ترسناک تعریف کنید، قرار نیست حتما برای خودتون اتفاق افتاده باشه میتونه برای اقوام یا دوست باشه فقط تعریفش کنید تا از این دوشب لذت ببریم🔮 • این خاطره میتونه سکانسی از فیلم یا پاراگرافی از یک کتاب باشه در این صورت حتما اسم فیلم و کتاب رو ذکر کنید😉 •میتونید حتی عکسی که شبیه به خاطره ای که تعریف میکنید هستش رو هم ارسال کنید✨ @هانیه پروین @عسل @سایان @shirin_s @QAZAL @Taraneh @S.Tagizadeh @ملک المتکلمین @Amata @آتناملازاده @سایه مولوی @Mahsa_zbp41 امتیاز
-
مقدمه: هر صدا، هر سایه، هر لحظهای که نفس میکشید، او را میان وهم و واقعیت میلغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت؛ و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوسها ظاهر میشد. ماهوا حالا درمییافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایههای تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود.1 امتیاز
-
دقیقا. و ببین حالت عادی من هیچوقت اینقدر راحت منصرف نمیشم! کلا پامو میکنم تو یه کفش که کارمو انجام بدم، فکر کن خواب هم مونده بودم و تو سیل خودمو از بابل رسوندم به بابلسر که هرجور شده برسم سرکلاس تا حذف نشم ولی یه حسی یه لحظه باعث شد دلم بسوزه و از ماشین پیاده شم... نمیدونم والا ولی زنه خیلی واقعی بود، حتا هنوزم چهرش یادمه اما اون راننده میگفت حدود صد متر جلوتر اون ماشین رفت زیر کامیون و اون صندلی جلو خالی بود و هیچ زنی مسافر اون ماشین نبوده... اما دوستامم میگن احتمالا به روح بوده تو قالب انسان... برگ ریزون ترین خاطره زندگیم بود:))1 امتیاز
-
یه چیزی که برای من خیلی برگ ریزون بود، این بودش که ترم سوم کارشناسی بودم و سه جلسه سر یه درس عمومی ۸ صبح شنبه غیبت داشتم و اگه اون روز هم که شب قبلش تا دیروقت عروسی بودم و نمیرفتم استاد حذفم میکرد! خیلی هم استاد سخت گیری بود. خلاصه... اون روز خواب موندم و به سختی نیم ساعت کار داشت تا کلاسم شروع بشه، تاکسی سوار شدم و تا میدون اصلیه بابلسر رفتم...وقتی رسیدم ده دقیقه وقت بود تا برسم سر کلاس. یهو سیل گرفت...سه نفر پشت تاکسی نشسته بودن و من جلو نشستم و تا رفتم در تاکسی و ببندم یه خانوم پیر مانع از بستن در شد...با لحن خیلی مظلومانه گفت دخترم میشه تو با ماشین بعدی بری؟ من نوهام خونه مریضه، باید سریع برم. گفتم خانوم من ده دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه اگه این جلسه هم نرسم، استاد حذفم میکنه. تاکسی بعدی هنوز مسافر سوار نشده و کلی باید معطل شم...حالا زنه زیر سیل خیس شده بود و واقعا چهره معصومی داشت و نمیدونم چی شد که دلم سوخت! بازم گفت دخترم بخدا اگه مجبور نبودم، بهت اصرار نمیکردم...باید سریعتر برم پیشش! حالا همین لحظه راننده هم بهمون گفت، لطفا زودتر تصمیم بگیرین، مردم معطل شدن! به ساعت نگاه کردم و با ناراحتی تو دلم گفتم که در هر صورت من که به کلاس نمیرسم، پس این خانومه سوار شه و برسه به نوهاش. تا پیاده شدم، زنه کلی دعام کرد و گفت انشالا که خیر ببینم و این حرفا، اما من ته دلم ناراحت بودم که از اون درس حذف میشم و مجبورم ترم بعد دوباره برش دارم...خلاصه اون روز ساعت نه با یه تاکسی دیگه رسیدم دانشگاه و هرچی با اون استاد حرف زدم قبول نکرد که حذفم نکنه و اسمم و از لیست حذف کرد...خیلی ناراحت شدم و بخاطر دلسوزی بیجای خودم پیش خدا و دوستان خیلی گله کردم اما....اتفاق برگ ریزووون کجا بود!!!!! پس فرداش که دوباره رفتم سوار تاکسی بشم برم دانشگاه، دیدم که پشت شیشه ماشینش عکس اعلامیه ترحیم همون راننده که اون روز سوار ماشینش شده بودم زده و نوشته: حلالم کنید! با تعجب گفتم: ای وای این آقا من دو روز پیش سوار ماشینش شده بودم و میخواستم برم دانشگاه که یه خانوم پیری جلومو گرفت و نذاشت من سوار بشم، واقعا دنیا چقدر عجیبه آدم از یک ساعت بعدشم خبر نداره! راننده بهم گفت : خانوم پیر؟ گفتم آره چطور مگه؟ گفت این رفیقمون همون دو روز پیش که سیل میزد، همون ساعتی که من از ماشینش پیاده شدم و رفتم ، نزدیک میدون رفت زیر کامیون و خودشو تمام مسافرای تاکسی مُردن...حالا قیافه من!! بعدش گفت ولی صندلی جلو خالی بود! هیچ خانوم پیری سوار اون تاکسی نشده بود! من مو به تنم سیخ شده بود...اصلا باورم نمیشد!! گفتم مگه میشه؟! من حتی قیافه پیرزنه هم یادمه! اصرار داشت که بره پیش نوه مریضش! باعث شد من درسمم حذف بشم! راننده گفت خدا خواست از مرگ تو جلوگیری کنه توسط اون کسی که دیدی! از درست حذف شدی اما نخواست تو رو از صحنه روزگار حذف کنه! اونجا بود که از صمیم قلب خداروشکر کردم و دیگه بعد اون اتفاق هیچوقتتتت بابت اینکه یه چیزی تو زندگیم از نظرم بد پیش رفت پیش خدا غر نزدم! چون میدونم پشتش یه حکمتی بوده که به صلاحم هست... به نظر شما اون پیرزنه که من دیدم واقعا روح بود؟؟ حتی با اینکه الان چند سال ازش گذشته اما قیافشو یادمه... پ ن: وقتی اصرار داشتم که هر طور شده به اون کلاس برسم و ندونسته داشتم به کام مرگ میرفتم، خدا هم با اصرار، اینجوری از مرگم جلوگیری کرد:)) هنوزم نمیدونم چطور شد که قبول کردم از اون تاکسی پیاده شم!!!؟؟ چی تو صورت اون زن دیدم، دلم سوخت.1 امتیاز
-
تویسختترینمشکلاتهممیشهموفقشد تویگناهآلودترینمکانهاهممیشهپاکموند تویدنیایےکههمهبدشدنمیشهخوببود و... همهاینابهتوبستگےداره، پسقویباشوسبزبمان1 امتیاز
-
و هنوز هم معتقدم ، این چشمایی که هرجایی رو میبینه خیلی بیشتر از قلب و احساسات واسمون دردسر میسازه.. چشم میبینه که دل میخواد..!!1 امتیاز
-
با دانش خودتان را مجهز کنید.. من توصیه میکنم به شما جوانانِ عزیز که درس خواندن را جدی بگیرید...! #آسیدعلیخامنهای1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
۱ غبار روبی از مساجد محله در ماه رمضان ۲ شناسایی نیازمندان محله در ماه مبارک رمضان ۳ حمایت از کودکان بیسرپرست و بدسرپرست ۴– دعوت از مادران شهید برای سخنرانی ۵– دعوت از نخبگان خانمی [مثلا استاد دانشگاه، معلم، پرستار] جهت سخنرانی و خاطرهگویی ۶ برگزاری جشنواره فیلم شهداء دانشجو ۷ هر مسجد میتواند یک موزه کوچک از آثار و وسایل شهدا، رزمندگان مسجد و نیز فعالیتهای دوران دفاع مقدس خودش فراهم کند. ۸ نصب حجله شهدا در ابتدای هر کوچهای که شهید داده است در ایام هفته دفاع مقدس و زنده کردن حال و هوای آن ایام. ۹– راهاندازی کمپین اعلام آمادگی برای در اختیار قرار دادن دیوار ملک برای نقاشی تصویر شهدا یا دیوارنویسی وصیتنامه شهدا و… ۱۰ شناسایی خانوادههای شهید، آزادگان و رزمندگانی که در مجاورت مسجد زندگی میکنند. ۱۱– اهتمام بچههای مسجد (خصوصا پایگاه بسیج) در جهت برگزاری یک مراسم ویژه برای درگذشت پدر و مادر شهید. ۱۲قرائت حدیث کساء و تفسیر آن توسط امام جماعت ۱۳ برپایی حلقه های معرفتی در راستای شناخت ابعاد وجودی ام ابیها (س) ۱۴در دههی اول محرم، عزاداری هر شب را به یادبود یکی از شهدای مسجد برگزار کنند. (عکس شهید را نصب کنند، مداح از او نام ببرد و…) ۲۳. معرفی کتاب در رابطه با شخصیت و زندگی حضرت فاطمه در مسجد توسط امام جماعت همچون زهرا برترین بانوی جهان آیت الله مکارم شیرازی، جامی از زلال کوثر آیت الله مصباح یزدی، بصیرت حضرت زهرا اصغر طاهرزاده ۲۴. تکریم مقام مادران شهید در مسجد همراه با خاطره گویی مادر شهدا بین نمازهای جماعت مسجد ۲۹*در روز عید غدیر چند نفر را به کار مشغول کند ۳۰یا بدهکاری کارکنانش را ببخشد ۳۱ *با پذیرایی شکلات در ماشینش ۳۲*یا تخفیف ویژه برای مسافرین ۳۳*یا چند ساعت مسافرکشی رایگان در روز غدیر مبلغ غدیر باشد. ۳۴*و با ایجاد هستهها و ستادهای مردمی برگزاری مراسم غدیر مبلغ غدیر باشد ۳۶ کمک به مشکل اشتغال جوانان مسجد و معرفی به ارگانها البته به صورت مستمر و پیگیر تا رفع مشکل آنها. ۳۷ بچههای مسجد، مردم و خانوادههای شهدا را ترغیب کنند به ایجاد وقف جهت مراسم سالگرد شهدا. ۳۸ چون دوستان شب معمولا خسته اند....یک ماساژ گروهی روی هر نفر میتواند خستگی را رفع کند....1 امتیاز
-
سلام و وقت بخیر کاربرهای عزیز نودهشتیا🌻 تصمیم بر این شد که شرایط هرکدوم از مقامهای انجمن رو براتون توضیح بدیم تا علاقمندان به پیشرفت، بتونن برای دریافت رنک موردنظرشون تلاش کنن✨ ●کاربر فعال: تعداد ارسالیتون باید بیشتر از ۲۰۰ باشه تا این رنک رو بگیرید ●رفیق نودهشتیا: این مقام به همراهانی داده میشه که سالها در نودهشتیا فعالیت داشتن ●گرافیست: اگر طراحی جلد/تیزر بلدید یا میتونید رمانها رو بصورت پیدیاف فایل کنید، میتونید برای رنک گرافیست درخواست بدید ●ویراستار: کسانی که اصول نگارش و درست نویسی رو میدونن و توانایی ویرایش آثار نویسندگان رو دارن، این مقام زیبا رو دریافت میکنن ●رصد رمان: تیم رصد وظیفه مطالعه رمان و پیدا کردن ممنوعهها رو داره. اگه علاقمند به این کار هستید، میتونید درخواست دریافت مقام بکنید ●پلیس انجمن: این عزیزان روی چت باکس نظارت میکنن و وظیفه دارن از هرگونه دعوا یا تخلف از قوانین انجمن، جلوگیری کنن. ●کاربر VIP: عزیزانی که حداقل مبلغ ۱۰۰ هزارتومان برای کمک به انجمن اهدا کردند، این مقام خوشگل با امکانات ویژه رو خواهند داشت ●نویسنده اختصاصی: این مقام مختص کسانی هست که حداقل پنج رمان روی سایت اصلی نودهشتیا منتشر کردن. ●نویسنده انجمن: شرط دریافت این مقام، انتشار حداقل سه رمان در سایت اصلی نودهشتیاست. 🔴توجه : حتی اگر ویراستاری یا طراحی جلد بلد نباشید، بازم هم مشکلی نیست. علاقه شما کافیه تا مدیرمربوطه بهتون آموزشهای لازم رو بده و شما واجد دریافت مقام بشید🤍 مدیریت نودهشتیا @nastaran1 امتیاز
-
مدیرارشد شرایط خاص داره با درخواست کاربر تعلق نمیگیره قندعسل. درباره مدیراجرایی هم توی هر گروه، مدیرآینده داریم که جایگزینِ اون میشه1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سلام نودهشتیا فرهنگی و فرهیختگان گرامی، آنچه بدیهی است؛ تلاش بی وقفه ما برای ارائه ارزنده ترین خدمات به شماست. در همین راستا خواهشمند است برای عملکرد هرچه بهتر انجمن، نسبت به رعایت قوانین ابتدایی این فضا کوشا باشید: از زدن اکانت با نام های جعلی خودداری کنید. نوشتن متون غیر اخلاقی و خارج از عرف و شرع جامعه پیگرد جدی دارد. هرگونه تبلیغات مستقیم و غیر مستقیم برابر با مسدود شدن اکانت شماست. در مسیر انتشار آثار خود؛ قوانین بخش های مرتبط را مطالعه کنید. انجمن نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است، از هرگونه بحث سیاسی خودداری کنید. ایجاد هرگونه تنش، بحث و دعوا ممنوع و با هر دو طرف برخورد خواهد شد. این قوانین کلی گویی شد. آنچه در متن گنجانده نشد و شما بهتر می دانید و شایسته شخصیت هنری شماست رفتار کنید. ارداتمند مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندگان خوشقلم نودهشتیا! انجمن نودهشتیا در صدد آمده که نویسندگان خوشنویس و خوشقلم، آثار زیباشون رو کاملاً رایگان به اشتراک بذارند و خارج از بحث رمان، بخشی دوستانه و فرهنگی برای شما به وجود بیاد. همونطور که میدونید، هرجایی قوانین مخصوص به خودش رو داره و انجمن نودهشتیا هم شامل میشه که هرکاربری، ملزم به رعایت اونهاست. رعایت هرکدوم از قوانین ذکر شده، جو انجمن رو دوستانه و صمیمانهتر میکنه. دستهای از قوانین مهم انجمن: قوانین کلی انجمن. قوانین درخواست مقام کاربری قوانین زدن تاپیک و ارسال ارسالی. قوانین اکانتها و حساب کاربری. قوانین پیامهای نمایه و خصوصی. قوانین چتباکس. آموزش کامل کار با انجمن نودهشتیا هم داده میشه. سؤالی بود، توی خصوصی یا نمایهی من بپرسید. با تشکر از همراهی و همکاری شما عزیزان! «مدیریت نودهشتیا»1 امتیاز
-
«قوانین درخواست مقام کاربری» - برای درخواست مقام کاربری قبل از هر چیزی نویسنده باید حداقل یک رمان در حال تایپ با 15 پارت در انجمن داشته باشه. - در خصوص مقامهای اجرایی، درخواست کننده باید فعال باشه، کارهاش رو به موقع و با دقت انجام بده. - در ساعات مشخص شده حاظر باشه و در تاریخ گفته شده کار رو تحویل بده. - در روز حداقل 4 الی 5 ساعت بتونه انلاین بشه. برای اطلاع از قوانین مربوط به هر مقام، میتونید به بنده یا مدیران بخش پیام بدید، و برای درخواست، میتونید به خود بنده پیام بدید یا در تاپیک زیر درخواستتون رو ارسال کنید تا بررسی بشه. درخواست مقام کاربری توجه: لیست به مرور آپدیت میشود.1 امتیاز
-
«قوانین کلیِ انجمن» - انجمن نودهشتیا جایی فرهنگی و ادبی برای رماننویسی میباشد. هر نوع بیاحترامی، توهین به عقاید هم دیگر، محتوای نامناسب اکیداً ممنوع، و در صورت انجام این موارد، کاربر با اخطار و بعد هم بن مواجه خواهد شد! - قوانین مربوط به تالارها را کاملاً مطالعه بفرمایید و آنها را رعایت کنید. قوانین بالای هر تالار توسط بنده پین شدند. - مقام دارانی همچون منتقد، ناظر، ویراستار و... همه و همه با تمام وجود برای بهتر شدن رمان شما تلاش میکنند. صحبت کردن با توهین و دستوری با این افراد به شدت ممنوع میباشد. - تبلیغات به هر نحوی، چه در خصوصی، نمایه، امضا و هرنوع دیگری خلاف قوانین محسوب میشود و با کاربرانی که در انجمن تبلیغاتی داشته باشند، برخورد میشود. - حقوق یکدیگر را رعایت کنید. نه تنها با کادر مدیریت، بلکه با تمام کاربران انجمن دوستانه برخورد کنید. جو انجمن، قبل از هرچیز دوستانه و صمیمانه هست. - ارسال هرنوع اسپم، محتوای نامناسب، کلماتی حاویِ فحش و توهین در نمایه/خصوصی/تاپیک نقد رمانها و این نوع موارد ممنوع میباشد. - تبلیغ سایتهای مشابه در نمایه/خصوصی/امضاء و... جزو ممنوعات محسوب میشود و تمامیِ کاربران در صورت مشاهدهی چنین موردی، مؤظف به گزارش هستند. - محتوای نامناسب، عکسهای نادرست، کلمات توهین آمیز، لینکهای تبلیغی در امضاء ممنوع، و در صورت مشاهده، برخورد میشود. - از رد و بدل هرنوع آیدی، شماره و... در خصوصی و نمایهها جداً خودداری کنید. انجمن نودهشتیا هیچ مسئولیت در قبال سوءاستفادهی دیگران ندارد. توجه: لیست به مرور آپدیت میشود.1 امتیاز
-
سلام خوبین؟ چطورین؟؟ 🤗 این تاپیک مختص اسکرین شاتهایی هست که توی انجمن گرفتیم و دوست داریم بعنوان خاطره اینجا ثبتش کنیم ^^1 امتیاز
-
کاربر گرامی! ⭕ضمن تشکر از فعالیت شما در انجمن نودهشتیا لطفا از هرگونه: √ اسپم🚫 √ بیاحترامی🚫 ⭕و هرگونه موضوعات غیرمربوطه خودداری کنید و در صورت داشتن مشکل و سئوالی با مدیران ارتباط بگیرید.1 امتیاز