رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      55

    • تعداد ارسال ها

      921


  2. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      2,283


  3. زهره تقیزاده

    زهره تقیزاده

    کاربر فعال


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      87


  4. mAHAK N

    mAHAK N

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      16


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/29/2026 در همه بخش ها

  1. بال ندارم اما به سویت پر می کشم با تمام وجودم . چشم هایم تار بودند نوک قله بودم اما هیچ جا را نمی دیدم سخت ترین روز برای پرندگان روز اول پرواز است و آن روز برای من با وجود تو بهترین روز عمرم شد روزی که برای همیشه یا در خاموشی مطلق فرو می رفتم یا دنیا برایم جای پر نور تر و پر حرارت تری می شد من را با بال های زخمی و کوچکم در آغوشت گرفتی و من گمان کردم در وسط آسمان در حال پروازم از آن روز دیگر مثل بقیه رویای پرواز کردن و بلند پروازی را در ذهنم رشد ندادم چون آسمان من با آسمان بقیه فرق داشت آسمان من تو شده بودی . آسمانم! اکنون یک پرنده ی بالغم و هنوز هم تو را فراموش نکردم مگر می شود پرنده خانه اش را فراموش کند ؟ چشمانم را باز کردم و تو را در حالی که با عشق و لبخند نگاهم می کردی دیدم اولین تصویر بعد از دید واضحی که پیدا کرده بودم و من دوباره با دنیای شفافی که تو برایم ساختی به دنیا آمدم . وقتی یک نویسنده عاشق یک دکتر چشم پزشک می شود ..... از __ماهک __به __ آقای دکتر....
    4 امتیاز
  2. 2 امتیاز
  3. نام دلنوشته: نیمه‌شب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همه‌ی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن
    1 امتیاز
  4. ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد.
    1 امتیاز
  5. #یازدهمین متن نیمه‌شب ما راجب نصف آدمای اطرافمون فقط توهم رفیق بودن داریم! اگه اینترنتا قطع بشه، میبینی که فقط تو دنبال ارتباط و رفاقت بودی و چطور توی این اوضاع بی‌خبری، ارتباطتون قطع میشه. و در نهایت هر چیزی که ( دو طرفه ) باشه، تا ابد ادامه داره... 00:00 دهم بهمن
    1 امتیاز
  6. با یه نفس عمیق انگار از ته اقیانوس بیرون اومدم. چشم‌هام رو باز کردم و هین بلندی کشیدم. نفس نفس زدم و دیدم دورم شلوغه! استاد نفس راحتی کشید و گفت: - دختر ما رو ترسوندی. تاسیان تو چشم‌هام نگاه کرد و گیج پرسید: - خوبی ملکه من؟ بلند شدم؛ حس توازن بدنی و ذهنی نداشتم. سنگینی تو وجودم رفته بود. همه شوکه خیره من بودن. اخم کردم و پرسیدم: - چیزی شده؟ روشا شوکه گفت: - شا... شاخ و با... بال داری. به بال‌هام نگاه کردم؛ طلایی با چند خرابی سیاه بود. خب بال‌هام رو می‌دونستم ولی شاخ هام، این دیگه عجیبه! دست روی سرم کشیدم، بال‌هام رو مخفی کردم. برای شاخی هم که نمی‌دیدم همون کار رو انجام دادم. سرد گفتم: - تاسیان حافظشون رو از این ماجرا پاک کن. حتی حمله‌ای که به من شد. این مرد هم با خودت ببر آزادش کن. تاسیان چشمی گفت و کاری که خواستم رو انجام داد. همه چی رو تاسیان به عقب برد و به جایی که هنوز اون مرد حمله نکرده بود رفتیم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود، من طلسمم از بین رفته بود. تاسیان محافظم شده بود. همون لحظه استاد بلند گفت: - زود؛ زود... ده دقیقه دیگه وقت رفتنه. مار سیاهی با سرعت خزید و از روی بدن من بالا اومد. استاد خواست بگیرتش؛ بچه‌هایی که نزدیکم بودن جیغ زدن. دستم رو بالا اوردم گفتم: - مار خودمه. تو ذهن تاسیان ادامه دادم: - اصلا تبدیل نشو. با چشم تایید کرد و سرش رو تو موهام کرد. استاد با اخم گفت: - قبلا همراهت نبود؟ لبخند نمکی زدم. بدن سیاه و درخشان تاسیان رو نوازش کردم. - خودش دنبالم اومده، میشه نگهش دارم؟ سر تاسیان از تو موهام بیرون اومد. صورتم رو هیس کنان زبون زد. زبونش گرم و خشک بود. استاد گارسیا با نگاه خمار جذابش گفت: - ورود حیوانات به مدرسه ممنوعه. سر تاسیان رو نوازش کردم. - بله می‌دونم. تاسیان تو ذهنم با حسادت غلیظی گفت: - نمی‌خوام از ملکه دور باشم‌. ملکه برادر من هم می‌شناسه. بوی برادرم از خون تو میاد. اون هم تو رو ملکه می‌دونه. من هم می‌خوام مثل برادرم، به تو قدرتم رو بدم تا بتونم هرجا هستی دنبالت بیام. برادرم نمی‌دونه من وجود دارم؛ اصلا نمی‌دونه پدرم منو ازش جدا کرده تا بتونه بزرگ بشه، من دور انداخته شدم. پیشونیش رو به پیشونی من که یه هلال ماه روی پیشونیم زیر سر بند جواهرم بود گذاشت. قبل از این‌که بتونم جلوش رو بگیرم. قدرتش رو با من در میون گذاشت، و روحش رو به من کاملا تقدیم کرد. همه بدنم مورمور شد و قدرت عجیبی مثل رعد و برق تو بدنم پیچید. یه حس لذت، شعف، تو وجودم طغیان کرد. پیشونیش رو بوسیدم و زبون ماریش که قرمز تیره بود روی دهنم زده شد. از روی بدنم سر خورد و با سرعت رفت. خندیدم و موهام رو پشت گوش انداختم. میون همه حسادت و نفرت‌هاش، کنجکاو بود برادر بزرگش رو ببینه. دلم براش غش رفت، خیلی مظلوم بود. ولی بی‌رحمیش و قدرتش عجبب زیاد بود. معلومه دیگه، کسی که آکیلا بزرگش کرده باشه همین هم میشه. اگه آکیلا بفهمه پسرزاده دومش هم محافظ خودم کردم چکار می‌کنه؟ گارسیا به رفتن تاسیان نگاه کرد و گفت: - کار هوشمندانه‌ای بود؛ اگه مدیر می‌دید از انضباطت کم می‌کرد. بلند‌تر رو به همه ادامه داد: - بر می‌گردیم. دختری ناراضی نالید: - یکم دیگه، مطمئنم این بار پیداش می کنم استاد. نادین با لبخند گیاه رو سمت من گرفت و گفت: - پیداش کردم. خوشحال شدم و محکم قدش زدیم. جوری دستمون به هم خورد انگار آسمون جر خورد، دیگه چه برسه دست ما. دستم گز گز کرد تکونش دادم. نادین هم با خنده آخ گفت. - گرگینه نیستی و انقدر زورت زیاده. لبخند سرخ شده زدم. بچه‌ها جفت جفت وارد دروازه شدن. استاد هم آخر دست می‌اومد که مطمئن بشه همه ما رد شدیم. برگشتم نگاه کردم که دیدم تاسیان از پشت درخت داره نگاهم می‌کنه. الان مطمئنم اگه صداش بزنم هرجای دنیا هم باشه پیش من میاد‌. از دروازه با حس خنکیش روی پوستم رد شدم. فکرم درگیر تریستان شد، اگه بفهمه برادر داره چکار می‌کنه؟ یا بفهمه برادرش مثل خودش محافظ منه؟ هم ترسیده بودم، هم کنجکاو بودم. مدیر و میکال وقتی دیدن من سالم اومدم نفس راحت کشیدن. خنجر میکال رو سمتش گرفتم. ولی میکال خشکش زده بود. از گوشه لباسم کشید و منو همراه خودش از کلاس بیرون برد و نجوای شوکه‌ای کرد: - هاله‌ات خیلی قدرتمند شده! دیگه نمی‌تونم تشخیص بدم هاله پاک هستی یا چی؟! چکار کردی؟ چی شد اونجا؟ آروم جواب دادم: - طلسمم شکسته شد. چشم‌هاش گرد شد و عمیق نگاهم کرد. - انقدر راحت؟ طلسم شکست بدون هیچ واکنش؟ به خودم اشاره کردم. - هاله‌ام عوض شده، این هم واکنش. دندون روی هم فشار داد و لب زد: - بگو چی شده؟ هاله‌ات به هیچ موجودی نمی‌خوره، چون هاله ایزدی گرفتی. دست‌هام رو پشت سرم گره زدم، با پاهام روی زمین طرح کشیدم پرسیدم: - این بده؟ یه قدم نزدیک شد و پچ زد: - اگه تو رو بد کنه، بده. خندیدم و سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه خاکستریش شدم و لب زدم: - الان هاله‌ من با رنگ چشم‌هات یکی شده، مگه نه؟ تکون سختی برداشت و خنده‌نرمی کردم. - من همونم، قرار نیست قدرت، رفتارم رو تغییر بده. پس خیالت راحت. از کنارش رد شدم و توی کلاس رفتم. مدیر عجیب نگاهم کرد انگار اون هم فهمید چیزی از درون من تغییر کرده. روی صندلیم نشستم. کمی آب خوردم و گوشه پاهام گذاشتمش. مدیر گلو صاف کرد گفت: - آفرین به شما، استادتون از شما راضی بود. اگه همیشه مطیع باشید، کار خطرناک انجام ندید، باز به کلاس عملی شما رو می‌فرستم. همه صدای جالب خوشحالی در اوردن. مدیر خندید‌ و نگاه عجیبش رو به من انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد گارسیا، کلاس رو شروع کرد. به کسایی که گیاه رو پیدا کرده بودن نمره داد. من و نائودین هم جزء اونا بودیم‌. روشا دست زیر چونه‌اش گذاشت و گفت: - دوست دارم باز اونجا باشم. خیلی خوب بود هوای ملایم و نسیم خنک... مثل عاشق‌ها آهی کشید. من که چیزی نفهمیدم، همه چی برای من پیچیده شد. شکستن طلسمم، تاسیان، اون مردی که به من حمله کرد. ولی با این همه تایید کردم. - عالی بود، یه روز بریم پیک‌نیک همچین جایی. استاد گارسیان روی تابلو زد. - وقت برای حرف زدن نداریم. می‌خوام بگم گیاه شیزوی چه کاربردی داره. وقتی دید بهش توجه کردیم ادامه داد: - ما میریم جنگل، برای شکار یا مثلا هرچی، زخمی می‌شیم. اون زخم سمیه و برای این که بتونیم برای خودمون نیم ساعت وقت بخریم؛ تا به شهر یا بیمارستان برسیم، از گیاه شیزوی استفاده می‌کنیم. با دقت همه ما رو نگاه کرد. - طریقه استاده، جویدن اون هستش‌. طعمی تلخ و گس داره که حتی باعث خشکی، تاوول و آفت دهانی هم میشه. حالا می‌گین، چرا بخوام استفاده‌اش کنم؟ مگه دیوونه‌ام؟ باید بگم نه نیستید. ولی وقتی بین مرگ و زندگی باشید؛ چندتا آفت و تاوول رو ترجیح می‌دید به مردن. آرتین فورا گفت: - استاد چرا نکوبیم؟ این‌جوری نیازی هم نیست تو دهن کنیم. استاد نشست لبه میز، جذاب نگاهمون کرد. ادامه داد: - آفرین سوال به جایی بود. گیاه شیزوی یه گیاه بومی و خشکه، پس حتما باید با بزاق آغشته بشه. دهن ما به میزان اون بزاق رو میده، تا ما روی محل جراحت می‌ذاریم؛ حدود نیم ساعت هم به تو زمان میده خودت رو برسونی و سم کندتر پخش بشه. هر کی یه چیزی پرسید و تا آخر که زنگ خورد. بلند نشدم و سرم رو روی میزم گذاشتم. چشم‌هام رو بستم و خسته موهام رو باز کردم گیس نباشه. موهام دورم پخش شد و خواستم کش رو تو دستم بذارم چشم تو چشم آرتین شدم. روشا: بریم بیرون سایورا؟ آرتین نگاهش رو گرفت و از کلاس بیرون زد. چشه؟ نگاهش یه جوری بود. بلند شدم و چشم‌هام رو مالیدم: - آره بریم کلاس خفه‌اس. با هم بیرون رفتیم که آرتین رو با دوست‌هاش باز دیدم. نمی‌دونم چرا ظاهرش خیلی تو چشم بود و خواه ناخواه نگاهت روش! پشتش به من بود. حتی از پشت هم جذابیت خودش رو داره. بی‌اراده خندیدم. چی دارم میگم، پشتش جذابه! غش غش خندیدم. روشا و نادین شوکه نگاهم کردن. اصلا دست خودم نبود، انگار ذهنم با من سر شوخیش گرفته. روشا مشکوک پرسید: - چی شده؟ با خنده گفتم: - هیچی یاد یه خاطره افتادم خنده‌ام گرفت. روشا لبخند زد و سر تکون داد. - برای من هم اتفاق افتاده. یه‌دفعه خنده‌م بگیره. یهو چیزی یادم اومد. قرار بود برای ایهاب نقاشی بکشم. دویدم سمت کلاس روشا هم دوید و گفت: - چی شده؟ بلند جواب دادم: - دفترم رو می‌خوام. خودم رو سر دادم تو کلاس و سمت کیفم رفتم.‌ دفتر و جعبه مداد رنگیم رو در اوردم که دیدم بطری آبم تو جای همیشه‌اش نیست! جاش تکون خورده. برای اطمینان برش داشتم تا خالیش کنم بشورمش. البته دیگه سم روی من تاثیر نداره، چون تاسیان روحش رو تقدیمم کرد و وقتی روحش تقدیمم شده بدنمم دیگه ایمن به سم شدم. از کلاس بیرون زدم و به نادین اشاره کردم بریم تو محوطه. داشتم از مدرسه بیرون می‌اومدم تاسیان یا نمی‌دونم تریستان رو دیدم. خیلی شبیه هم بودن. اصلا کپی هم بودن. یه چیزی رو مطمئنم تریستان همچین کاری نمی‌کرد. تاسیان سعی کرده بود مثل بقیه بچه مدرسه‌ای‌ها لباس بپوشه، یه پیرهن سفید تنش بود با شلوار مشکی مثل بقیه پسرها. نگاهم رو که دید لبخند زیبایی زد. گفتم تاسیانه، چون تریستان لبخند نمی‌زنه. سعی کردم ضایع بازی در نیارم تا لو نره. وارد محوطه شدیم‌. نسیم خنک و لطیف پوستم رو نوازش کرد. روی صندلی‌های تو محوطه نشستم و دفتر نقاشیم رو باز کردم. یه قلم برداشتم و برای ایهاب نقاشی کشیدم. نقاشی یه دختر و پسر که دارن روی پشت بوم ستاره‌ها رو می‌بینند. چون می‌خواستم یه روز برم پیش ایهاب این کار رو کنم. پسر نه ساله بانمک که میگه بزرگ شدم میام می‌گیرمت. خندیدم. روشا و نادین، چپ و راست من نشستن‌. روشا هیجان زده گفت: - چقدر قشنگه! نادین هم تایید کرد. با لبخند جواب دادم: - هوم، می‌خوام برم پیشش با هم ستاره‌ها رو ببینبم. روشا تو شونه‌ام زد: - بگو ببینم دوست پسرته؟ چشم‌هام درشت شد و قهقهه زدم: - نه! اون فقط نه سالشه. روشا بادش خوابید و نادین کنجکاو پرسید: - کسی رو نداری؟ سر به منفی تکون دادم و پرسیدم: - شما چی؟ روشا به نادین حرصی نگاه کرد و جواب داد: - نمی‌ذاره من با پسری دوست بشم. پونزده سالم بود از یه پسره خوشم اومد نادین انقدر کتکش زد که پسره به من گفت تو یه روز با این برادر وحشیت ترشی می‌افتی. نادین ذوق کرد و خندید. - من پسر مردم رو نجات دادم. تازه تو دوست پسر برای چی می‌خوای؟ من هستم دیگه، غیر اینه مثل وروره جادو می‌خوای حرف بزنی یکی گوش بده؟ روشا غرش کرد.‌ - دوست پسر داشتن فرق داره، کلمات احساسی، زیر بارون قدم زدن... نادین با حرص جواب داد: - و تمرگیدن تو خونه از مریضی و سرطان. روشا با جیغ گفت: - تو بی احساسی. نادین لپ روشا رو کشید. - جوووون بابا بخورمت توله. روشا زیر دست نادین زد. من هم وسط جفتشون دهنم باز مونده بود. کفرم در اومد و با دفتر تو سر جفتشون زدم. روشا سرش رو مالید و آخ کرد. نادین دست به سینه نشست و گفت: - من هم دوست دختر ندارم. خواهرم مثل یه گراز وحشی همه رو پر میده. خندیدم. خیلی باحال بودن! روشا هم دست به سینه شد و آهی کشید گفت: - بخاطر شکارچی بودنمون هم وقت نمی‌کنیم با کسی باشیم. آسمونم رو رنگ کردم و جواب دادم: - زمانش برسه خودش میاد حتی وقتی وقت نداشته باشید لا به لای وقتتون خودش رو جا باز می‌کنه. روشا خندید و نادین هم خندید! چه ذوقی می‌کنند. خنده‌ام گرفت از ذوقشون. برگه نقاشیم رو پاره کردم و پشتش یه خط نوشتم. من هم دلم برای تو تنگ شده، خوب غذا بخور وقتی اومدم رنگ پریده نباشی. «دوست تو خانم دکتر» نمی‌خواستم از بچگی فکرش روی من باشه. باید احساسش رو منحرف کنم روی این که دکترش هستم نه کسی که بزرگ شد بخواد خودش رو درگیر من کنه. بلند شدم که همون لحظه زنگ خورد! دویدم و داد زدم: - شما برید تو کلاس من اینو میدم به استاد نواسترا و میام. با سر تو سینه یکی فرو رفتم. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. با دیدن چشم‌های نارنجی که ترکیبش با فیروزه‌ای شده بود مثل این که آسمون می‌خواست با زور تو چشم‌های نارنجیش جا باز کنه. خشکم زد، چقدر از نزدیک چشم‌هاش خوشگل بود! مژه‌هاش سرخ بود و روی صورت سفیدش سایه انداخته بود. بوی خوش چوب یا یه ترکیب آرامش بخش از بدنش می اومد. دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم. لب‌هاش تکون خورد و صداش تو گوشم پیچید. - مراقب باش! یه وقت همین‌جوری راه خودت رو تو قلب کسی اشتباه گم می‌کنی. تو میری ولی رد پاهات اونجا می مونه. دهنم باز موند! خندید. - الان دارم تلاش می‌کنم مخت رو بزنم البته اگه داشته باشی. چینی به بینیم دادم و با اخم جواب دادم: - با نمک بودی آفرین، ولی سری بعد بیشتر تلاش کن چون کیفیت نمکت زیاد خوب نبود. دهنش باز موند و خندیدم. از کنارش رد شدم و در دفتر رو زدم وارد شدم. مدیر تو دفتر نبود و میکال داشت خسته دمنوش می‌خورد. با چند نفر حرف می‌زد. منو که دید بلند شد سمت من اومد. برگه نقاشیم رو بهش دادم و گفتم: - برای ایهاب. لبخند زد و برگه رو از من گرفت.‌ - باشه، خوشحال میشه ببینه جوابش رو دادی‌. لبخند زدم و دویدم و تو کلاس رفتم. روشا و نادین دم کلاس منتظرم بودن. نفس نفس زدم و روی صندلی نشستم گفتم: - دادم. آرتین بلند نالید: - آخ آخ درد داره، یه نفر روی سینه‌ام چپ کرد. سرخ شدم و جوابش رو ندادم ولی نگران شدم واقعا بدجور تو سینه‌اش خوردم چیزیش نشده باشه؟ دوباره بلند گفت: - برم پیش کی درمانم کنه؟ آخـــــ آخ... دختری با ناز جواب داد: - آرتین‌خان بد نباشه! برم طبیب بیارم؟ آرتین خیره به من گفت: - نه ممنونم. پسری بلند شد نگران سمت آرتین رفت گفت: - غیر شوخی آرتین، چیزیت شده؟ آرتین خندید.‌ - نه بابا شوخی کردم. پسره پیرهن آرتین رو کنار زد که دیدم سینه‌اش سرخ شده! بدنش چقدر سفید بود. ناخداگاه بلند شدم سمتش رفتم. زیر دست پسره زد و غرید: - گفتم خوبم صدرا. نزدیک صندلیش شدم. گوشه پیرهنش رو کنار دادم و با دقت نگاه کردم. شوکه لب زد: - هی چکار می‌کنی! با دقت نگاه کردم و گفتم: - چیزی نیست. دست روی سینه‌اش گذاشتم و با شفاگری که یونا یادم داد، کوفتگی خفیفش رو از بین بردم. صدای صاف کردن گلو اومد و مردی داد زد: - چیکار می‌کنید؟
    1 امتیاز
  7. #نهمین متن نیمه شب خودت اومدی... خودت زدی... خودت رفتی... تازه عذرخواهی هم نکردی! این‌بار بگم تا توی دلم نمونه: بخاطر آرامش دلم نمی بخشمت!! اما خیلی وقته که ازت گذر کردم. 11:11 نهم بهمن
    1 امتیاز
  8. با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونه‌ی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.
    1 امتیاز
  9. با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
    1 امتیاز
  10. چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم
    1 امتیاز
  11. هنوز گیج و منگ به راه رفته‌ی ماشین اون‌ها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونه‌ام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد. - آخ! پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت: - آخو کوفت! همین رو می‌خواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟! شونه‌ی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟! - تقصیر من چیه خو؟ فکر نمی‌کردم باباش اینقده جوون باشه. پانیذ مشت دیگه‌ای به شونه‌ام کوبید و باز صدای حرصی شده‌اش به هوا رفت: - تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اون‌هاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمی‌داری؟
    1 امتیاز
  12. #ششمین متن نیمه شب اینو با تمام وجودم می‌نویسم که اگه منم یه روزی به کسی بدی کردم و دل شکوندم... منو نبخشه... البته که یه روزی تسویه حساب می‌کنم... می‌خوام بگم که اینقدر وجدانم در برابر آدما راحته! بنظرم خیلی مهمه که آدما اینقدر با ادعا و وجدان راحت، در مقابل رفتارشون و حرفاشون با قلب و روح انسان‌ها ، حرف بزنن. 21:21 ششم بهمن
    1 امتیاز
  13. #پنجمین متن نیمه شب وقتی ازم میپرسن چرا عصبیم و میگم نمیدونم! دلیلش این نیست که نمیدونم دلیلش اینه که... صدتا چیز کوچیک که به نظرت چرت میرسن روی هم جمع شدن و تهش شده عصبانیت من حالا بیام این صدتا رو تعریف کنم و تقدم و تأخر بچینم که تهش تازه بفهمنت یا نفهمنت! همون فکر کنن دیوونه ایی چیزی هستم راحت تره! 22:22 پنجم بهمن ‌
    1 امتیاز
  14. # چهارمین متن نیمه شب گاهی دلیل اینکه نمیتونیم یه نفر رو ببخشیم اینه که نمیتونیم خودمون رو ببخشیم! چون یه روزی .. یه ساعتی،. حتی بیشتر از خودمون به اون آدم اعتماد کردیم و ازش انتظار داشتیم! در واقع ما حماقت خودمون رو نمیتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. اصل ماجرا اینجاس. و همیشه حسرت اون وقت از دست رفته گوشه دلمون میمونه... 23:23 چهارم بهمن
    1 امتیاز
  15. #آرتین31 دوماهی از اون ماجرا می‌گذشت، امروز هم عروسیه آرسین و نوشین هست، مثل چی خوشحالن. همه بچه‌ها رفته بودن و من هنوز تو آرایشگاه منتظر آرتین‌خان بودم تا بیاد دنبالم. یه بار دیگه شماره‌ش رو گرفتم که به دو بوق نرسیده جواب داد. - آرتین: بیا بیرون، دم درم. بیشعور یه سلام تو دهنش نمیاد. بی‌حرف گوشی رو قطع کردم و بعد از خداحافظی از آرایشگاه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. - سوگند: چرا دیر کردی؟ استارت زد و راه افتاد و در همون حال گفت: - آرتین: آشپزخونه تالار آتیش گرفته بود، جمع می‌کردیم بریم باغ آقاجون، دیر شد. با تعجب گفتم: - سوگند: آتیش؟! بی‌حوصله جواب داد: - آرتین: بچه‌ها که بازی می‌کردن رفتن تو آشپزخونه برف شادی زدن، یکی از گازها ترکیده، خدارو شکر آدم نبود اونجا اتفاقی نیفتاده، سریع خاموشش کردن. - سوگند: خداروشکر... تو رو چرا نمی‌شه با یه مَن عسل هم خورد؟! ناسلامتی عروسی داداشته‌ها. چیزی نگفت و به روبروش خیره بود، گوشیم رو از کیفم درآوردم و دوربینش رو تنظیم کردم رو سلفی. - سوگند: این جا رو نگاه کن. نگاه یخی و بی‌روحش رو دوخت به دوربین که صدای اعتراضم بلند شد. - سوگند: چرا دوربین رو یخچالی نگاه می‌کنی بابا؟! یه ذره اون بی‌صاحاباتو کش بیار یه استوری بذارم. - آرتین: حوصله ندارم سوگند ول کن. از لحن سردش حالم گرفته شد، ضبط ماشین رو روشن کردم و خیره به خیابون گوش سپردم به آهنگ غمگینی که پخش می‌شد. بالاخره رسیدیم باغ آقاجون. تقریباً نصف مهمون‌ها اومده بودن و جلوی باغ شلوغ بود، ماشین رو نمی‌شد برد داخل باغ و حضرت‌ آقا تو کوچه دنبال جای پارک می‌گشت. اونقدر از دستش حرصی بودم که می‌خواستم هر چه زودتر پیاده‌شم و تنها باشم. همونطور که ماشین حرکت می‌کرد درش رو باز کردم، لحظه آخر فریاد آرتین بلند شد. - آرتین: دیوونه شدی؟! زد روی ترمز و با خشم برگشت سمتم، صورتش با فاصله یک میلی‌متر جلوی صورتم بود. نفس‌های عصبیش انگار به پوست صورتم شلاق می زدن. با صدای خش‌داری گفت: - آرتین: چرا دیوونه بازی در میاری؟ می‌بینی عصاب ندارم، دوس داری قاطی کنم؟! یه دفعه فریاد زد: - آرتین: انقدر رو مخ من نرو سوگند، من امروز عصاب درست حسابی ندارم یه چیزی بهت میگم بد میشه، حواست به کارات باشه. تا کی قرار بود داد بکشه سرم و من هیچی نگم؟! مگه من همون سوگندی نیستم که دست شیطون رو از پشت بسته؟ همون که روز اول حال این گشادخان رو گرفت! سخت بود جلوی این چشم‌های طوفانی حرف زدن اما، نفس عمیقی کشیدم و شمرده‌شمرده لب زدم: - داد نزن، به خودت فشار میاری پوستت چروک میشه. هر کاری دلم بخواد انجام می دم می‌خوام ببینم فضولش کیه! درونم غوغایی به پا بود از این خشم و نزدیکی اما حفظ ظاهر کردم و خیلی ریلکس کیف دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دو قدم بیشتر نرفته بودم که دستم از پشت کشیده شد، کی می تونست باشه جز آرتین! صفت و محکم دستم رو چسبید و باهام همراه شد. لبخند مسخره‌ای هم به لب داشت که توجه بقیه بهمون جلب نشه. از لای دندون‌های چفت شده ش غرید: - آرتین: چرا لج می‌کنی؟ می‌خواستم بی توجه بهش دستم رو از دستش بکشم بیرون اما چشمم خورد به مامان و زنعمو که با لبخند نگاهمون می‌کردن. لابد فکر می‌کنن از عشق زیاده که دست هم دیگه رو ول نمی‌کنیم! رسیدیم بهشون و سلام کردیم، هردو با لبخند جوابمون رو دادن. حاجی بیخیال من که می دونم فیلمشونه وگرنه مامان من و لبخند؟! فک نکنم. آرتین با همون لبخند حرص درارش با اجازه‌ای گفت و دستم رو کشید و برد داخل. وارد اولین اتاق شد که خدا رو شکر خالی بود وگرنه ابرومون می‌رفت کف پامون.
    1 امتیاز
  16. #سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر می‌کردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر می‌رسه که اونا بازنده های بزرگتری‌اند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن
    1 امتیاز
  17. # دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش می‌کنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمی‌کنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمی‌کنم. 22:22 دوم بهمن
    1 امتیاز
  18. #پارت شش... گردا لبخندی زد و گفت: - شما لطف دارین بانو، لطفا بروید و آماده شوید زمان زیادی تا مراسم نمانده. سیگرون تا خواست حرف بزند گردا گفت: - لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده‌ می‌شوید. سیلاس فیک‌من نزدیک رفت و بعد از تعظیم گفت: - بانو سیگرون، شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند، لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید. سیگرون گفت: - این مرز برای ما خیلی حیاتی‌ست اگر سربازان کم کاری کنند ما مجددا شهرمان را از دست می‌دهیم. سیلاس: نگران نباشید بانو، خودم هم اینجا هستم. سیگرون: شما به مراسم نمی‌روید؟ سیلاس: خیر بانو، وظیفه‌ی من محافظت از شهر و مردمم است وقت برای جشن و شادی بسیار است، بانو گردا لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند. گردا گفت: - بانو لطفا به سیلاس اعتماد کنید او نمی‌گذارد دشمن به خاک ما ورود کند. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب جناب فیک‌من، مرزهای با ارزشمان را به تو می‌سپارم. به خانه‌ی ساده و کوچکی رفتند که مال جفتشان بود گردا گفت: - بانوی من کدام لباس را می‌پسندند؟ سیگرون بقچه‌ی لباس‌های با ارزشش را باز کرد تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دان‌لاو قرار بگیرد. سیگرون گفت: - گردا کدام لباس مناسب جشن امشب است؟ گردا از نزدیک لباس‌ها را نگاه کرد و گفت: - هر دوی این‌ها برای بانوی زیبایی مثل شما کم است شما لایق بهترین‌ها هستین. بعد به سمت بقچه‌ی خودش رفت و از داخلش یک لباس بلند طلایی با گل‌های برجسته درآورد و گفت: - این مناسب شماست بانو. سیگرون با تعجب گفت: - این را از کجا آوردی؟ گردا: از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم تا در مراسم خاصی شما را غافلگیر کنم ولی خب چه مراسمی مهم‌ تر از آزاد سازی دان‌لاو، مخصوصا اینکه برای تشکر از شما هم هست. سیگرون: پولش را از کجا آوردی؟ گردا: پاداش و حقوقم را جمع کردم. لباس را نزد سیگرون برد و گفت: - این لباس برای شماست بانو. سیگرون: گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟ گردا: شما بهترین دوستی هستین که من دارم خیلی به من لطف کردین، من هم خواستم با این کار جبران کنم، سریع‌ تر بپوشید تا به مراسم برویم. سیگرون روی برگرداند و گفت: - نه تو تمام دارایی‌ات را برای این داده‌ای من نمی‌توانم بپوشمش، این لباس برازنده‌ی خودت است. گردا لباس کهنه و رنگ و رو رفته‌ای را برداشتو مقابل سیگرون ایستاد و گفت: - این لباس برازنده‌ی من است، نه لباس قیمتی. سیگرون گردا را در آغوش کشید و گفت: - تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمی‌دهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی، باید از لباس‌های من بپوشی. گردا با تعجب گفت: - نه! آن لباس‌ها برای طبقات جال(طبق اشرافی) و کارلس( آزادگان و نجاران و صنعتگران) است، نه یک ترال(برده).
    1 امتیاز
  19. به نام خدا پارت یک سال‌ها بود که سایه‌ی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش می‌تپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارت‌های رزمی بی‌نظیر و استراتژی‌های هوشمندانه‌ی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان می‌خوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایه‌هایی استوار، خبردار ایستاده‌اند، به مسیری طولانی از سنگ‌فرش‌های سفید و درخشان منتهی می‌شود. دو سوی این مسیر، باغ‌هایی سرسبز و آراسته، چشم‌نواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانواده‌ی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیم‌تر و باشکوه‌تر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیره‌کننده‌اش، نمادی از قدرت و تصمیم‌گیری است؛ اتاقی کوچک‌تر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن می‌کرد و انعکاس آن بر سنگ‌های مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی می‌کرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگی‌اش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانی‌های دنیا را از یاد می‌برد، قدم برمی‌داشت. سال‌ها بود که این دو، سختی‌های بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچه‌های تنگ و تاریک شهر تا میدان‌های نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشه‌ها می‌کشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانه‌ی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: - باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان می‌جنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم. دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشه‌ای عظیم کاخ که منظره‌ای زیبا از شهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد. - این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.
    1 امتیاز
  20. هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟! اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچ‌کدام نمی‌توانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرین‌ترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمی‌شود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. اما با همه این‌ها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.
    1 امتیاز
  21. زمانی داشتنت ارزوی هر شب و روزم بود و اکنون فراموش کردنت! میدانی خسته ام از نداشتنت، مگر منِ خسته چقدر تحمل دارد؟! چقدر باید زجر بکشد تا نیم نگاهی از سمت تو مانند کودکی که بخاطر یک عروسک ذوق دارد، خوشحالش کند؟! گاهی اوقات دلم میخواهد همانند خودت بی رحم باشم، همانطور که غرورم را خورد و احساساتم دا لقد مال کردی، من هم چون تو چیزهایی بگویم که همچون اینه شکسته هزار تکه شوی، همان گونه که ذوقم را کور کردی ذوقت را چون چشمان زلیخا کور کنم. اما افسوس که من چون تو نیستم و این دل، طاقت یک لحظه درد و رنج تو را ندارد..!
    1 امتیاز
  22. احساس میکردم آن روز دیگر همه چیز تمام شده. دیگر باد نمیوزد، دیگر باران نمیبارد، دیگر بهار نمیشود، درخت شکوفه نمیدهد و خیلی دیگرهای دیگر. اما گویی احساسم مانند همیشه راستش را به من نمیگفت، من فکر میکردم بعد از او همه چیز تمام میشود اما هیچ چیز تمام نشد. باد وزید، باران بارید، بهار فرا رسید و درخت هم شکوفه داد. زندگی اکنونم با زندگی گذشته ام تفاوت چندانی نداشت فقط او دیگر نبود..!
    1 امتیاز
  23. سلام و وقت بخیر کاربرهای عزیز نودهشتیا🌻 تصمیم بر این شد که شرایط هرکدوم از مقام‌های انجمن رو براتون توضیح بدیم تا علاقمندان به پیشرفت، بتونن برای دریافت رنک موردنظرشون تلاش کنن✨ ●کاربر فعال: تعداد ارسالی‌تون باید بیشتر از ۲۰۰ باشه تا این رنک رو بگیرید ●رفیق نودهشتیا: این مقام به همراهانی داده میشه که سال‌ها در نودهشتیا فعالیت داشتن ●گرافیست: اگر طراحی جلد/تیزر بلدید یا می‌تونید رمان‌ها رو بصورت پی‌دی‌اف فایل کنید، می‌تونید برای رنک گرافیست درخواست بدید ●ویراستار: کسانی که اصول نگارش و درست نویسی رو میدونن و توانایی ویرایش آثار نویسندگان رو دارن، این مقام زیبا رو دریافت میکنن ●رصد رمان: تیم رصد وظیفه مطالعه رمان و پیدا کردن ممنوعه‌ها رو داره. اگه علاقمند به این کار هستید، می‌تونید درخواست دریافت مقام بکنید ●پلیس انجمن: این عزیزان روی چت باکس نظارت می‌کنن و وظیفه دارن از هرگونه دعوا یا تخلف از قوانین انجمن، جلوگیری کنن. ●کاربر VIP: عزیزانی که حداقل مبلغ ۱۰۰ هزارتومان برای کمک به انجمن اهدا کردند، این مقام خوشگل با امکانات ویژه رو خواهند داشت ●نویسنده اختصاصی: این مقام مختص کسانی هست که حداقل پنج رمان روی سایت اصلی نودهشتیا منتشر کردن. ●نویسنده انجمن: شرط دریافت این مقام، انتشار حداقل سه رمان در سایت اصلی نودهشتیاست. 🔴توجه : حتی اگر ویراستاری یا طراحی جلد بلد نباشید، بازم هم مشکلی نیست. علاقه شما کافیه تا مدیرمربوطه بهتون آموزش‌های لازم رو بده و شما واجد دریافت مقام بشید🤍 مدیریت نودهشتیا @nastaran
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...