به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/30/2025 در همه بخش ها
-
چقدر نامــــرده براش عادیه خونـــسرده برسونید موزیک رو بهش، بلکه بــــرگرده... آخه قلبم بود🤫4 امتیاز
-
کاشکی تو رو سرنوشت ازم نگیره میترسه دلم بعد رفتنت بمیره ..... بمون؛ دل من به بودنت خوشه من و فکر رفتن تو میکشه3 امتیاز
-
نام رمان: رد قدم ها ژانر: پلیسی، ازدواج اجباری، عاشقانه نویسنده: Mahdiyeh | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: همسرانی به اجبار پیوند خورده، در مسیر خطری بیرحم گام برمیدارند. قلبهایشان در تاریکی روشن میشود و عشق، میان راز و هیجان، راهش را پیدا میکند. مقدمه:زندگی گاهی با تصمیمهایی شکل میگیرد که دل را به تپش میاندازد و قلب را به چالش میکشد. راهی پر از خطر، راز و حقیقتهایی که انتظار دیدنشان را نداریم، اما گاهی همین مسیر است که عشق را پیدا میکند. وقتی دلها در میان طوفان و سرنوشت به هم گره میخورند، نه انتخاب، که تقدیر، داستان را میسازد. این رمان، روایت دو انسان است؛ در مواجهه با ترس، درد و پروندهای که همه چیز را به خطر میاندازد، آنها یاد میگیرند که عشق میتواند در میان تاریکی، روشنایی بسازد.2 امتیاز
-
قهقهه زد. سر به منفی تکون داد. - درسته بهونهام خیلی داره مسخره میشه. پس باید واقعیت رو بگم، این کار رو میکنم چون عاشقت شدم. شوکه خواستم حرفی بزنم، دستش رو بالا اورد. - هیچی ازت نمیخوام، حتی نمیخوام عاشقم بشی. پس فقط دلیلم رو گفتم خودت رو با فکر کردن بهش درگیر نکن. دهنم مثل غار باز شد و خندید. - نفس بکش دختر. دهنم رو بستم. ناباور به جای دیگه خیره شدم گفتم: - اعتراف شوکه کنندهای بود. پرده کالسکه رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم. خیلیها شبیه من لباس پوشیده بودن و داشتن سمت مدرسه خیلی بزرگ میرفتن. تیوان خیره من بود و جواب داد: - برای من هم شوکه کنندهاست. لبخند زدم و پرسیدم: - تو منو راحت میتونی بدست بیاری چون امپراتوری، چرا گفتی فکرش رو نکنم؟ اخم کرد و مچ دستش رو فشار داد. - چون امپراتورم نمیتونم خودخواه باشم و یه دختر نوزده ساله رو عروس خودم کنم. تو جوونی، راه و زندگی طولانی داری، میخوام خودت راه خودت رو انتخاب کنی. ولی اگه روزی تو هم به من دل دادی، بدون هیچ وقت ولت نمیکنم. در قلبم همیشه برای تو بازه چه الان چه هزاران سال دیگه. تو شکمم یه چیزی تکون خورد و بدنم حس عجیبی گرفت. خنده هول کردهای کردم. - ممنون تیوان، این حرفت خیلی برای من ارزش داشت. حرف رو عوض کرد و آروم تو پیشونیم زد: - خوب درس بخون کوچولو. زیر دستش زدم و از کالسکه بیرون زدم. اگه امپراتور نبود می گفتم کوچولو عمته. به من چه عمر انسانها با الهه و خدایان فرق داره. چپ چپ نگاهش کردم و سمت مدرسه که تو آسمون بود به راه افتادم. یه مدرسه بزرگِ آبی و خاکستری با نوارهای سفید. چهارتا برج هم داشت، دو تا چپ، دو تا راست. پسر و دختری سریع گفتن: - سرورم صبر کنید. برگشتم و نگاهشون کردم. امپراتور پیاده شد و دست به سینه گفت: - محافظهات هستن و با تو درس میخونند، چون نمیذارند محافظ اونجوری برای تو بذارم. ابروهام بالا پرید. به دختر و پسر که مات من بودن خیره شدم. دختره که موهای خرمایی و چشمهای قهوهای درشت داشت و عینکی بود گفت: - روشا ماسترا هستم سرورم. پسره هم که شبیه روشا بود ولی عینک نداشت احترام گذاشت و گفت: - نادین ماسترا. خیلیهایی که داشتن رد میشدن برن مدرسه، با دیدن امپراتور با اون تاج و تیپش به هم اطلاع میدادن. جمعیت جمع شد و به امپراتور احترام گذاشتن. امپراتور لبخند محوی به روی همه پاشید. معذب شدم و خجالت کشیدم. همه به من خیره شدن. تنها من بودم که بدنم پر از جواهر بود. موهام رو پشت گوشم زدم. لباسهای مزخرفم جواهرات رو نپوشونده بود. دامنم تا ران پاهام بود و پاهای سفیدم بیرون. پیرهنمم نیم آسینی بود. برای همین جواهرا کامل و ضایع تو چشم میزد. مخصوصا صداشون هم میشنیدم. - اون کیه؟ چقدر جواهرات داره. - ببینش چقدر زیباست! - فکر کنم با امپراتور نسبتی نزدیک داره که امپراتور شخصا همراهش اومده. - آره دیگه من میگم دختر امپراتوره. - برو بابا چی میگی اگه امپراتور بچه داشت همه میفهمیدن. سرخ شدم و گفتم: - من رفتم. امپراتور بلند گفت: - مراقب خودت باش، خودم میام دنبالت. دیگه آب شدم و برگشتم نگاهش کردم. چشمهاش قهقهه میزد. خیلی بدی تیوان! بلند گفت همه بشنون. بند کیف روی دوشم رو محکمتر فشار دادم و دامنم رو سعی کردم درست کنم. قلبم تند تند میزد. روشا کنارم ایستاد و با لبخند پرسید: - معذب نباشید سرورم، مردم باید بدونند شما فرق دارید. تو چشمهای قهوهایش خیره شدم و گفتم: - ولی من فرقی ندارم، مثل بقیهام. به بدن و جواهراتم حتی گوشهای الفی مانندم نگاه کرد و گفت: - فکر نکنم! انگاری تیری وسط پیشونیم خورد. به پاهای سفیدم که دور مچ پاهام و ران پاهام جواهر بود خیره شدم. راست میگفت دیگه من شبیه بقیه نبودم. چیزهای مادی کنار من نابود میشن. بند کیفم رو محکمتر تو مشتم گرفتم و لب زدم: - شاید. سرم رو بالا گرفتم. چیزی برای خجالت نبود، من به خودم افتخار میکنم؛ کسی نمیتونه منو ببینه خب نبینه. با غرور راه رفتم. بابا یاد داده بود، حرف مردم باعث سنگینی شونههام میشه و در آخر میافتم زمین آسیب میبیینم. پس نباید اجازه بدم با حرفهاشون، نگاههاشون، به من آسیب بزنند. اگه من خودم رو دوست نداشته باشم و ضعف نشون بدم، مردم از اون ضعف استفاده میکردن. وارد مدرسه شدم و به نگهبان چشم دوختم. اون هم داشت با دهن باز نگاهم میکرد. بلند شد و احترامی به من گذاشت. با سر و غرور جواب احترامش رو دادم، لبخند زد و خوشحال شد. به مدرسه یا بهتره بگم انجمن خیره شدم. یه انجمن خیلی بزرگ بود، یه محوطه شلوغ داشت که چندنفر داشتن با خنده می دویدن. بعضیها بحثشون داغ بود و داشتن ماجرای چیزی رو تعریف میکردن. استرسم داشت بر میگشت ولی نگذاشتم به من استرس غلبه کنه. صدایی بلند، محکم و با غرور گفت: - الهه نور، سایوراسانترو به انجمن فانوسآبی خوش اومدید. سرم شوکه سمت صدا چرخید. نور خورشید به چشمم زد و چشم تنگ کردم. نادین کتابی بالا سرم گرفت و چشم تو چشم یه مرد چشم مشکی شدم. آروم و با وقار جواب دادم: - ممنونم از شما! نزدیک تر شد و از سر تا پاهام رو با ولع نگاه کرد. - ستارگان آسمان کنار شما نوری ندارند! نگاه گرفتم و به کنارش دوختم یه زن بود که گوشه لبش چین داشت. مرد وقتی خوب منو با نگاهش خورد گفت: - بنده مدیر این مدرسه کیهان کریثامن هستم. به زن کنارش اشاره کرد و ادامه داد: - معاون من... زن با خشکی جواب داد: - میتونی خانم آثام صدام بزنی. سر تکون دادم. جناب کریثامن با اخم به روشا و نادین گفت: - مراقب الهه نور باشید. با احساس کوچیکترین خطر دکمه خطر رو بزنید تا سربازهای امپراتور بیان. نادین محکم گفت: - بله متوجه هستم. مدیر رو به من لبخند زد. - بفرمایید الهه نور، سر و پا نگهتون نمیدارم. سوالی بود از روشا و نادین بپرسید. تشکر کردم و باشه گفتم. همراه روشا و نادین از کنارشون رد شدیم و روشا غرید: - چقدر از مدیر انجمن متنفرم مردک روباه صفت. نادین تذکر داد: - روشا. روشا با غرش گفت: - چیه روشا؟ مگه دروغ میگم؟ بذار سایورا هم از الان باهاش آشنا بشه گولش رو نخوره. سر تکون دادم. - اتفاقا من هم از نگاهش خوشم نیومد. روشا دست زد و به نادین گفت: - بفرما دیدی، سایورا هم حس کرد، بدون این که من حرف بزنم. نادین سرش رو فشار داد و جوری که من بشنوم زمزمه کرد: - به خواهرم رو نده وگرنه از تمام کسایی که بدش میاد تا آخر تدریس گله و شکایت میکنه. لبم رو گاز گرفتم نخندم و سر تکون دادم. پرسیدم: - شما هم نوزده سالتونه؟ روشا شکلاتی در اورد سمت من گرفت و گفت: - آره ولی آموزش دیده هستیم. شکلات رو که یه چیز توپی صورتی بود رو گرفتم. آموزش دیده چی؟! نادین انگار سوال تو صورتم رو فهمید. خش دار گفت: - از ده سالگی، چون پدرمون شکارچیه آموزش دیدیم شکار کنیم. از شونزده سالگی هم کارت شکارچیان رو گرفتیم. رسمی شروع به کار کردیم. شکلات رو ناباور تو دهنم گذاشتم. شیرینی توت فرنگیش تو دهنم پیچید و شگفت زده گفتم: - چه خوب! وارد انجمن شدیم که با نه کلاس و یه سالن بزرگ رو به رو شدم. یه پله رو به روی ما بود که طبقه بالا میرفت. همه نگاهها روی من بود، زیر گوش پچ پچ کردنها حالم رو بد میکرد. نادین دست تو جیب کرد و با اخم گفت: - طبقه دوم، شماره هفده کلاس ما هستش. تعداد اعضای کلاس بیست نفره. کلا مدیر این جا تو هر کلاس فقط بیست نفر رو قرار میده؛ ده نفر دختر، ده نفر پسر، تو کلاس فقط ده تا صندلی هست که جفت جفت میشینیم. دهنم باز موند. چقدر قانونمند، متعجب پله ها رو بالا رفتیم. صداها تو سالن خیلی کمتر از حیاط بود. به طبقه بالا که رسیدیم مثل پایین بود. با تفاوت پنجرههای بزرگِ تراس و بالکن دار. بعضی بالکنها نرده نداشت ولی در داشت. یه حس مرموزی از این انجمن میگرفتم.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
پارت صد و پنج تسخیر چشم های عسلیش و صدای بمش شده بودم ، من چم شده بود ، یهو ذهنم بهم تلنگر زد و یکم فاصله گرفتم و گفتم : منظورم این نبود ، ببخشید من برم به نازی سر بزنم . بعد هم بدون نگاه به پشت سرم ، سمت تک اتاق پایین رفتم و خودم و توش پرت کردم و درو بستم و بهش تکیه دادم ، نفس عمیقی کشیدم و بعد چند ثانیه تازه به اطراف نگاه کردم ، بهراد و نازی با دهن باز و با تعجب به من نگاه می کردن ، سرفه مصلحتی کردم و گفتم : ببخشید در نزده اومدم ، فکر کردم نازی تنهاست اومدم کمکش کنم. بهراد تای ابروش رو داد بالا گفت : والا ، اون لپ های گل انداختت و اون سرعتی که وارد شدی ، بیش تر می خوره داری از چیزی فرار می کنی ، نازی بهونست . نفس عمیق کشیدم و گفتم : نه بابا ، فرار از چی ، اومدم ببینم اگه اماده اس کیک رو اماده کنم . بهراد شیطون گفت : باشه باشه باور کردیم ! نازی خندید و گفت : اذیتش نکن بهراد ، اماده ایم عزیزم ، بیا بریم . بعد سمت من اومدن و بهراد دستی به شونه من و نازی گذاشت و به بیرون هدایتمون کرد. وقتی به پذیرایی رسیدیم دوباره همه دست زدن و تبریک گفتن و من رفتم که کیک رو بیارم . به تعداد سن نازی رو کیک شمع گذاشتم و روشنشون کردم و به سالن بردم ، همه دور میز جمع شدن و منتظر شدن نازی شمع ها رو فوت کنه . بهراد دستی دور کمر نازی گذاشت و گفت : اول ارزو کن . نازی چند ثانیه چشم هاش رو بست و بعد شمع هارو فوت کرد ، همه دست زدیم . اراد با لحن شیطونی گفت : حالا اگه گفتید وقت چیه ؟ همه با تعجب بهش نگاه کردن ، بعد چند دقیقه گفت : ای بابا مشخصه دیگه ، وقت رقص چاقوئه! همه خندیدن و گندم به سمت سیستم رفت و روشنش کرد ، بهراد رو به اراد گفت : حالا که خودت پیشنهاد دادی دست خودت و میبوسه . اراد با تعجب گفت : من ، نه بابا من بلد نیستم . بهراد و اروین سمتش رفتن و با زور انداختنش وسط ، اراد هم چاقو رو گرفت دستش و شروع کرد رقصیدن ، مردونه می رقصید ، بعد یکی دو دقیقه با ادا اطوار اومد سمت من ، که باعث خنده همه شده بود ،با تعجب نگاهش کردم که چاقو رو انداخت تو بغلم و هلم داد وسط ، وگفت : نوبت توئه خواهر . خندیدم و با ریتم اهنگ شروع کردم رقصیدن و در اخر چاقو رو به نازی دادم .2 امتیاز
-
پارت صدو چهارم نازنین از همه مخصوصا بهراد تشکر کرد ، بعد هم سمت اتاق رفت تا اماده بشه . خاله لاله ، مهلا جون رو با مامان اشنا کرده بود و حسابی گرم صحبت بودن ، همه سرگرم صحبت بودن ، سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم ، به اطراف نگاه کردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، وقتی نگاهم رو دید لبخند جذابی زد و جلو اومد ، هر قدمی که برمیداشت ضربان قلب من هم تند تر می شد ، بهم که رسید طُره ای از موهام که رو صورتم افتاده بود و کنار گوشم داد و گفت : ببخشید از اول که اومدم رو مخم بود حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه ! ای وای این چه حرفی بود ، حرارت بدنم رفته بود بالا و مطمئنن گونه هام سرخ شده بودن ، قلبم جوری میتپید که انگار می خواست از قفسه سینم پرواز کنه و بپره بیرون ! نمیدونستم چی بگم ، اگه کس دیگه ای بود با اخم و تخم بهش میپریدم ولی الان نمیدونستم باید چی بگم ، به خاطر همین لبخندی زدم و ساکت موندم ، به طور کل مغزم تعطیل شده بود! شیطون گفت : ماشینت و گرفتی و رفتی حاجی حاجی مکه ؟ یه سراغ از ما نگیری یهویی ؟ اینم یه چیزیش می شدها ، یه جور حرف میزنه انگار من رفیق گرمابه گلستانشم ، دِ اخه زنگ میزدم چی میگفتم ، البته چندباری دستم رفت زنگ بزنما ، ولی خب دلیلی پیدا نکردم . لبم و با زبون تر کردم و گفتم : دیگه به اندازه کافی زحمت داده بودم ، بعدشم چرا خودت زنگ نزدی ! یک قدم دیگه جلو اومد ، به قدری نزدیک بود که حرم نفس هاش به پوستم می خورد و مور مور میشدم و اروم ولی با لحنی که شیطونی توش موج میزد گفت : اهان ، پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم ، مروارید خانوم .2 امتیاز
-
عزیزدلم لطفا قبل از طراحی اعلام کنید چه عکس یا چه رنگی مدنظرتونه که طراح مهربونتون مجبور نشن چندبار یه کارو بزنن❤️2 امتیاز
-
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟ هجوم زخم تورا نمیکشد تن من برای کشته شدن چه کنم2 امتیاز
-
بی تو هر شب این دیوونه مست نگاهت زیر بارونه اینقده امشب دلتنگم، از همه حرفام معلومه🎼1 امتیاز
-
نام رمان: آقایِ ویلچر نام نویسنده: هُشیار | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، طنز خلاصه رمان: پروانه دختر هفده سالهای که سعی دارد یکی از بزرگترین بحرانهای زندگیاش را حل کند؛ با پیشنهاد پسر عموی پدرش، در مرکز توانبخشی شبانهروزی معلولین، شروع به کار میکند.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و چهارم هیولاها از بچههای آدمیزاد میترسیدن، چون فکر میکردن اونها خطرناکن. اما وقتی سالی با بو آشنا میشه، میفهمه که تصوراتش کاملاً اشتباه بوده. بو یه دختر کوچولوی بامزه و مهربونه. این بهم یاد داد که نباید کسی رو از روی ظاهر عصبی و هستش قضاوت کنم یا از چیزی بترسم که نمیشناسم. گاهی اوقات چیزهایی که به نظرم ترسناک میاد... سرمو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با ناخنام و گفتم: ـ در واقع خیلی مهربون و خوب هستن. صورتمو با دستاش آروم نوازش کرد و گفت: ـ پس یعنی دیگه از من نمیترسی؟! بهش نگاه کردم...قلبم داشت از جاش درمیومد! گفتم: ـ نه سالیوان! یهو با صدای بلند زد زیر خنده و گفت: ـ خب فقط سالیوان نشده بودم که اونم به لطف تو شدم! منم همزمان باهاش خندیدم اما دیگه داشت خوابم میگرفت...خمیازه کشیدم و گفتم: ـ پوریا من دیگه داره خوابم میبره! پوریا به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: ـ خب خداروشکر! ساعت چهار شد. بعدش از رو تخت پایین اومد و من رفتم سرجاش دراز کشیدم و پتو رو تا گردنم کشیدم بالا و با چشمک رو بهم گفت: ـ خیلی داستان قشنگی بود! هیچوقت فراموشش نمیکنم جیگرگوشه!1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و سوم حالا سالیوان یه مشکل خیلی بزرگ داره. اگه کسی بفهمه که بو توی دنیای هیولاهاست، جفتشون به خاطر میفتن! پس تصمیم میگیره بود رو پنهان کنه و در اولین فرصت اونو به خونه برگردونه اما اینکار سخت تر از اون چیزیه که تصور میکرده. بو یه بچه خیلی خاصه. اون از هیولاها نمیترسه، برعکس! با سالی میشه و حتی با اون بازی میکنه. بو یه عالمه انرژی مثبت داره و باعث میشه سالی چیزای جدیدی رو یاد بگیره. سالی که همیشه فکر میکرد کارش اینه که آدمها رو بترسونه، حالا میفهمه که بو اصلا ترسناک نیست و اتفاقا خیلی هم مهربونه. سالیوان یه هیولای ترسونندهست، اما شجاعت واقعی اون تو نجات دادن بو و محافظت از اونه. این داستان به ما یاد میده که شجاعت واقعی این نیست که از چیزی نترسیم یا فقط دیگران رو بترسونیم، بلکه شجاعت اینه که وقتی کسی نیاز به کمک داره، از اون محافظت کنیم و کارهای درست رو انجام بدیم، حتی اگه سخت باشه. سالی برای نجات بو، خودش رو به خطر میندازه و از همه توانش استفاده میکنه... به اینجا که رسیدم مکث کردم...پوریا چشماش و با لبخند باز کرد و گفت: ـ چقدر داستانش برام آشناست... لبخندی بهش زدم و حرفشو تایید کردم و خیلی رک گفتم: ـ توی دنیای هیولاها، تو مثل سالیوانی برام پوریا! از میمیک صورتش، متوجه شدم که چقدر از شنیدن این جمله از طرف من خوشحال شده! تو جاش نیم خیز شد و گفت: ـ واقعا؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ میدونی من انیمیشن خیلی نگاه میکنم. این جزو انیمیشنای مورد علاقمه. این داستان و وقتی این اواخر تو ذهنم مرور میکردم به این نتیجه رسیدم که نباید آدما رو از رو ظاهر قضاوت کرد.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و دوم با عشق و مهربونی نگاش کردم و گفتم: ـ نه پوریا، دارم جدی میگم. مطمئنم که از قصههای من خواست میاد. خندید و گفت: ـ ادعا داری تو این زمینه پس؟! منم متقابلا خندیدم و گفتم: ـ چه جورم!! بعد به چارچوب تخت تکیه داد و دستاشو پشت سرش قلاب کرد و بهم نگاه کرد و گفت: ـ خب شروع کن. منم روبروش، پاهامو رو تخت جمع کردم و با ذوق گفتم: ـ خب، چشماتو ببند! چشماشو بست و منم شروع کردم به تعریف کردن. من کلا دنیای انیمیشن ها رو از بچگی دوست داشتم و دنبالشون میکردم و واقعیت این بود که وقتی پوریا و حرکاتش و دبدم، به اولین چیزی که تونستم تشبیهش کنم، سالیوان دنیای هیولاها بود. گفتم: ـ خب، یکی بود...یکی نبود...توی دنیای هیولاها، یه قهرمان وجود داره به اسم سالیوان...سالیوان توی کارخونه هیولاها وظیفش اینه که آدمارو بترسونه تا از فریاد اون آدما، انرژی کارخونه هیولاها تامین بشه. و توی دنیای هیولاها، یه قانون خیلی مهم وجود داره و اونم اینه که هیچ هیولایی نباید با بچههای آدمیزاد تماس داشته باشه! اگه یه بچه وارد دنیای هیولاها بشه، ممکنه یه عالمه مشکل پیش بیاد و حتی یه جور بیماری خطرناک به هیولاها منتقل کنه! به خاطر همین، همه هیولاها از بچههای آدمیزاد میترسن و ازشون دوری میکنن. اما یه شب، وقتی سالی داره کارش رو انجام میده، یه اتفاق عجیب میفته. یکی از درهای جادویی اتاق خواب آدمها باز میمونه و یه دختر کوچولوی بامزه و چشمدرشت به اسم “بو” وارد دنیای هیولاها میشه!! سالی اولش خیلی میترسه و نمیدونه چیکار کنه. اون سعی میکنه بو رو برگردونه به دنیای خودش، اما بو یه دختر کوچولوی شیطون و باهوشه که به راحتی تسلیم نمیشه.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و یکم با اخم بهش نگاه کردم که اونم با خنده عصبی رو به من گفت: ـ نه مثل اینکه خیلی جدی هستی! با ناراحتی گفتم: ـ مگه چی میشه؟! نکنه اگه برای من قصه بگی، مافیا بودنت زیر سوال میره؟! یه هوفی کرد و پتو رو از تنش زد کنار و چیزی نگفت. منم با اینکه از حرکاتش و عصبی شدنش از ته دلم خنده ام میگرفت اما سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم و نقشمو به درستی بازی کنم. با حالت قهر از تخت رفتم پایین و دست به سینه زیر پنجره نشستم و به روبروم خیره شدم. پوریا اومد نزدیکم و گفت: ـ یعنی واقعا از اینکه ساعت دو نصفه شب برات قصه نمیگم، باهام قهر کردی؟؟! با اخم نگاش کردم و گفتم: ـ آره! ـ الان داری جدی میگی اینارو؟! ـ خیلیم جدیم...حالا که برام قصه نمیگی تا صبحم نمیخوابم! خندید و گفت: ـ دختر خوب کاش این چیزایی که دوست داری و من بلد بودم! من تو عمرم کسی برام قصه نگفته، که من بخوام یاد بگیرم. خیلی این حرفش برام دردناک بود. درسته که با خنده داشت این حرفو میزد اما ته چشماش با گفتن این حرف، غم عمیقی پنهان شده بود. دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم! مسخره بازی رو کنار گذاشتم و رفتم کنارش رو تخت نشستم و رو بهش گفتم: ـ میخوای من برات قصه بگم؟! پوزخندی زد و گفت: ـ داری مسخرم میکنی نه؟!1 امتیاز
-
پارت صد و بیستم گفت: ـ پتو رو بکش بالاتر! سردت میشه. تو دلم کیلو کیلو قند آب میشد از اینکه اینقدر بهم توجه میکرد. بدون هیچ حرفی پتو رو تا گردنم کشیدم بالا. ولی کرم درونم فعال شده بود...دلم نمیخواست حالا که پیششم اینقدر زود بخوابم! بنابراین صداش زدم: ـ پوریا؟ با صدای گرفتهایی گفت: ـ بله؟ گفتم: ـ من خوابم نمیاد! یهو نیم خیز شد و گفت: ـ یعنی چی؟! منم از زیر پتو اومدم بیرون و گفتم: ـ یعنی چی چیه؟! خب خوابم پرید! خوابم نمیبره! تو جاش یکم جابجا شد و گفت: ـ خب میگی الان چیکار کنم؟! یکم مکث کرد و بعد با حالت پوزخند گفت: ـ نکنه باید برات قصه بگم تا بخوابی؟! بعدش منم که از درون داشتم به اذیت کردنش، میخندیدم. از جام بلند شدم و با خوشحالی گفتم: ـ آره!! میشه برام قصه بگی؟؟ لطفااااا... پوریا هم نیم خیز شد با چشمای نیمه باز بهم نگاه کرد و گفت: ـ باوان زده به سرت نصفه شبی؟! الان داری شوخی میکنی یا جدیه قضیه؟1 امتیاز
-
#پارت_دوم در رو کامل باز کرد و منم فورا وارد خونه شدم . مامان و بابا و عمو یاسر همگی روی مبل وسط حال نشسته بودن و خیلی زود چشم همه به سمت ما چرخید. نگاه متعجبشون بین من و نورای تو بغلم در گردش بود. عرق سردی روی تیغه کمرم نشست. قبل از اینکه کسی چیزی بگه سریع دهن باز کردم و جلوی هر شک و گمان بد رو گرفتم +نورا حالش خوب نیست اجازه بدین بزارمش تو اتاقش بعد میام براتون توضیح میدم و قبل از هر حرف اضافه ای به سمت پله ها پاتند کردم که صدای فریاد یا زهرای زنعمو سر جا میخکوبم کرد. برگشتم و با ترس بهشون نگاه کردم که مامانم محکم روی صورتش کوبید و به طرفم اومد. چشم همه روی چادر نورا بود. نگاهمو ازشون گرفتم و به چادر دادم که دیدم قطره های خون داره روی سرامیک سفید می چکه. یا حسین خونریزیش همینطور داره شدیدتر میشه،بی معطلی پله ها رو دوتا یکی دوییدم و بعد از باز کردن در اتاق نورا روی تخت گذاشتمش که صدای گریه زنعمو اتاق رو پر کرد. عمو با عجله داخل اتاق اومد وچادر نورا رو کنار زد و نگاه همه به سمت تن خون آلود نورا کشیده شد. با دیدن اون صحنه گریه زنعمو شدت گرفت و بابا با وحشت رو به من گفت _چی شده رادین؟ چه بلایی سر نورا اومده؟ در برابر سوالای بابا فقط بهش نگاه میکردم. گفتن واقعیت سخت بود، خیلی سخت ولی دیگه دروغ گفتن جایز نیست. نگاهمو دادم به نورایی که غرق در خون خوابیده بود... آب دهنمو از گلوی خشک شدم رد کردم کاش دکتر زودتر برسه. دوباره به بابا نگاه کردم و خواستم حرفی بزنم که صدای ناله ی بلند نورا اومد وعمو از جاش بلند شد و تند تند گفت _پاشو نرگس باید ببریمش بیمارستان و زنعمو با گریه بلند شد ولی قبل از اینکه برای بردنش اقدامی بکنن گفتم +نه نه صبر کنین نباید برین بیمارستان دوباره نگاه سوالی همه سمت من چرخید و بابا با صدای بلدی گفت +یعنی چی نبریمش بیمارستان. رادین چی شده؟ حرف بزن بگو چخبره اینجا و باز هم منی که نمیدونستم در جواب سوالا چی بگم ولی بیشتر از این نمیشه سکوت کرد نفس عمیقی کشیدم و با لحنی آروم گفتم +بابا جان بخدا من همه چیز رو براتون توضیح میدم فقط بزارین نورا همینجا بمونه من به دکتر گفتم الاناس که بیاد با تمام شدن حرفم صدای زنگ بلند شد و زود به سمت آیفون پا تند کردم فقط خدا کنه که دکتر باشه با دیدن چهره دکتر امامی پشت آیفون نفس آسوده ام رو بیرون دادم و در رو باز کردم +سلام خانم دکتر لطفا سریع بیاین اصلا حالش خوب نیست _سلام کجاست الان؟ با دست به پله های که به طبقه بالا میرسید اشاره کردم که بابا رو در حالی که به سمت ما می اومد دیدم +طبقه بالاست تو اتاقشه بیاین من نشونتون میدم و رو به بابا ادامه دادم + دکتر امامی هستن پدرم سر تکون داد و سلامی کرد خانم دکتر هم زیر لب سلام کرد و به دنبال من به سمت اتاق نورا اومد توی اتاق، زنعمو کنار تخت نورا نشسته بود و اشک میریخت و مامان و عمو ایستاده به نورا نگاه میکردن دکتر به طرف نورا رفت و همونطور که مشغول وارسی نورا شد روبه زنعمو گفت _ انقدر گریه زاری چرا عزیزم چیزی نشده فقط یه مقدار خون از دست داده. حالاهم همتون دور مریض رو خلوت کنین فقط خانم بی زحمت پارچه تمیز و... از اتاق بیرون رفتم و بقیه حرفاشون رو نشنیدم. پشت سر من مامان و عمو هم بیرون اومدن و در رو بستن و بی هیچ حرفی به سمت پله ها رفتن. این سکوت یعنی یک آرامش قبل از طوفان. برخوردشون بعد از شنیدن حرفام غیر قابل پیش بینیه. من با جون نورا بازی کردم و قرار نیست به این سادگی بخشیده بشم. با آرامشی ظاهری پله هارو پایین رفتم و نگاهم کشیده شد به سمت خانواده ای که روی مبل ها نشسته و منتظر حرف های من بودند. یه نفس عمیق کشیدم و به طرفشون رفتم، خدایا امیدم فقط به توعه خودت کمکم کن. روی مبل نشستم و نگاهمو بین همه چرخوندم. عمو درحالی که صورتش میون دستانش و آرنجش روی پاهاش بودن با پاشنه پا روی زمین ضرب گرفته بود... مامان داشت کتاب قرآن رو باز میکرد و پدرم با استرس و خشم تسبیح توی دستش رو حرکت میداد . خوب میدونستم که بابام چقدر نورا رو دوست داره و قطعا الان از من دلایل قانع کننده میخواد. توی دلم بسماللهی گفتم و صدامو صاف کردم که نگاه همه به سمتم چرخید +نو.. نورا تو یه درگیری اینجوری شده ... یعنی... یعنی.. چاقو خورده مامانم با وحشت نگاهش رو از صفحات قرآنی که با حرف زدن من خوندنشو قطع کرده بود گرفت و تقریبا داد زد _یا فاطمه زهرا و عمو ادامه داد _یعنی چی؟ تو چه درگیری؟ و دوباره نوبت مامانم شد _ جون به لب شدم حرف بزن.. ای کاش میدونستن تو این شرایط چقدر حرف زدن واسه من سخته ولی باید بگم باید همه چیزو بگم... شش ماه قبل: به پرونده روی میز خیره بود. نام روی پرونده مدام در ذهنش تکرار میشد « سارامان ». شاید این آخرین فرصت او برای به دام انداختش بود. شهرام در کار خلاف چنان آدم خبره ای بود که بعد از دوسال و بعد از آن همه پرونده گروگان گیری، اخاذی و قتلی که از خود به جای گذاشته بود هنوز در گوشه ای از این شهر با خیال آسوده نفس میکشید و شاید باز در فکر دزدی دیگری به سر میبرد. کلافه شروع به قدم زدن دور اتاق کرد و از خدا میخواست تا به دادش برسد، تا مثل همیشه کمکش کند و شر موجودی مثل شهرام را از سر همه کم کند. در فکر و خیال آن پرونده کذایی غرق بود که صدای در سر جا متوقفش کرد. نمیخواست کسی اورا تا این حد کلافه ببیند. دستی به صورتش کشید و به سمت میز کارش رفت و در همین حین گفت +بفرمایید علی با چهره ای گشاده و لپ تاپ درون دستش وارد شد و با لبخندی عمیق گفت _ رادین مژده بده که آقا علی گل کاشته رادین متعجب از سرخوشی علی گفت +چیشده؟ علی با دیدن لحن بی ذوق رادین لبخندش بیشتر کش آمد ،میدانست این اعصاب خراب به خاطر سارامان است و حالا که خبری از شهرام پیدا شده بود امیدی دوباره در دل همه اعضای تیم شکل میگیرد. _ جای شهرامو پیدا کردیم . رفته جنوب. رادین با خوشحالی و تعجب به علی خیره شده بود. نمیدانست چه بگوید فقط خوشحال بود که خدا خیلی زود جوابش را داد. +از کجا پیداش کردی؟ _البته ...در اصل خانم امینی پیداش کرد. سپس چشمانش را بست و دست روی قلبش گذاشت و با لحن احساسی ادامه داد _ همین کاراشه که قلب منو اینجوری به بازی گرفته علی چشم باز کرد و وقتی نگاه منتظر و پکر رادین را دید فهمید باید دست از شوخی بردارد، صدایش را صاف کرد و ادامه داد _از اونجایی که این شهرام خیلی جونوره روزی که گرفتنش و بی هوش بود امینی محض احتیاط گفت یه ردیاب بهش وصل کنن، اینطور که گفتن انگار ردیابو گذاشتن تو دندونش. از اون روز که فرار کرد ناکس معلوم نبود کجا رفته که ردیاب کلا سیگنال نمیفرستاد. تا اینکه امروز فعال شد لپ تاپی که در دستش بود روی میز رادین گذاشت و ادامه داد _ و اینم از مکان دقیق شهرام سارامان رادین به صفحه مانیتور و نقطه چشمک زن روی نقشه که به آرامی در حرکت بود خیره شد. سرش را بالا گرفت و قدردان به رفیق شفیقش نگاه کرد _بعد این پرونده یه شیرینی حسابی پیش من دارین _ای بابا ما از این وعده وعیدا زیاد شنیدیم، آخرین بار مثلاً میخواستی مارو شام مهمون کنی یه چیزی هم بدهکار شدیم +اون شام به خاطر بسته شدن پرونده سارامان بود بعد اینکه فرار کرد انتظار شامم داشتی؟ _خوعَه حالا وِل کو ای حرفانِه، با داش شهرام چه کنیم؟ رادین لبخند کجی روی لبش نشست، از محلی حرف زدن علی خیلی لذت میبر. علی هم که این را خوب میدانست هروقت در بحث کم می آورد دست به دامان لحجه لری اش میشد. رادین نفس عمیقی کشید و با نگاهی معنا دار به علی چشم دوخت + آماده ای؟ علی معنی این نوع نگاه رادین را میشناخت و میدانست که حالا باید نگران جان شهرام بود. با لبخندی غرور آمیز به چشمان رادین زل زد _آماده ام *******1 امتیاز
-
https://forum.98ia.net/topic/5270-رمان-رد-قدم-ها-مهدیه-کاربر-انجمن-نودهشتیا/1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
همانطور که مشغول نبرد با آن فرمانده بودم در یک لحظه از او غافل شدم و فرمانده با فرو کردن شمشیرش در تن اسبم باعث به زمین افتادنم شد. کلافه و عصبی از روی زمین برخاستم؛ درست بود که خونآشامها از نظر بدنی زیاد قوی نبودند، اما هوش و ذکاوت زیادی داشتند و این کار را برای ما سخت کرده بود. نگاهم را بالا بردم و با خشم به فرمانده که خندان و با غرور خیرهام شده بود نگاه کردم، حالا نشانش میدادم که با کی طرف است. در یک لحظه پایم را بالا بردم و لگد محکمی به پشت اسبش کوبیدم که باعث شد اسب رَم کند و فرمانده را به زمین بیاندازد. - خب، حالا مساوی شدیم. فرمانده خودش را کمی عقب کشید و به سختی از جایش برخاست، میتوانستم بفهمم که افتادن از اسب به آن بدن لاغرش آسیب زده. - حالت خوب نیست؟! فرمانده با خشم نگاهم کرد، خم شد و شمشیرش را از روی زمین برداشت و همانطور لنگلنگان باز به سمت من حمله کرد. اینبار توانستم با چند ضربه او را مهار کنم و وقتی که حواسش نبود پایم را به ساق پایش کوبیدم و زمینش زدم. حالا او نقش بر زمین بود و من شمشیر به دست بالای سرش ایستاده بودم؛ باز تصاویر آن روز در سرم تکرار شد، تصویر پدرم که از فرو رفتن شمشیر فرمانده در شانهاش درد میکشید. اخم درهم کشیدم؛ نمیتوانستم از این مرد بگذرم. دست پشتم بردم و از داخل تیردان چوب مخصوص را بیرون کشیدم؛ ترس و وحشت را در چشمان فرمانده میدیدم و اهمیتی نمیدادم. کمی خم شدم؛ فرمانده چشم بست و من چوب را درون سینهاش فرو کردم و جسم بیجان شدهاش را لحظهای به تماشا نشستم. انتقامم را از او گرفته بودم و حالا نوبت آلفرد لعنتی بود که مثل فرمانده و سربازانش به یک جسم بیجان تبدیل شود. تا به آنجای کار ما در نبرد بهتر عمل کرده و موفق شده بودیم با کمترین خسارت بیشترین آسیب را به لشکر خونآشامها بزنیم و این اتفاق من را به پیروزی در جنگ بسیار امیدوار کرده بود، اما درست در یک لحظه نیرویی نامرئی چندین نفر از گرگینهها را از اسب به پایین انداخت و تعدادی از آنها را از پای درآورد. - لعنتی! چیشد یهو؟! لونا نفسنفسزنان گفت: - ف… فکر کنم اونها اشباح هستن. شاهدخت که با فاصلهی کمی از من در کنار جفری و کمان به دست ایستاده بود با بهت لب زد: - نه این امکان نداره، من اونها رو طلسم کرده بودم. - فکر کردی فقط خودت از پس شکستن طلسم برمیای شاهدخت عزیز؟!1 امتیاز
-
جنگ هولناکی میان ما و لشکر خونآشامها در گرفته بود و از هر سمت و سویی جنازه بود که بر زمین میافتاد؛ تعداد ما کمتر از خونآشامها بود، اما نسبت به آنها قدرت بدنی خیلی بیشتری داشتیم و همین باعث شده بود که هر کدام از ما چندین خونآشام را حریف باشیم. یک به یک خونآشامها را از سر راهم کنار میزدم؛ در آن میان نگاهم به دنبال آلفرد میگشت تا آن چوب مخصوص را در قبلش فرو کنم، اما پیدایش نمیکردم و این عصبانیام کرده بود. لحظهای که توانستم از شر خونآشامها راحت شوم نگاهی به دور و اطرافم انداختم تا شرایط را بسنجم، وضعیت برای ما بد نبود و کشتهی زیادی نداشتیم و تمام لشکریان با جان و دل برای آزادی سرزمینمان میجنگیدند. در همان حین که نگاهم در دور و اطراف میچرخید متوجهی لونا شدم که با سه خونآشام همزمان درگیر بود؛ لونا هم قدرتش زیاد بود، اما از پس سه خونآشام برنمیآمد تا یکی را از خودش دور میکرد دو خونآشام بعدی به سمتش حملهور میشدند. با اسبم به سمتش تاختم و از همانجا با شمشیر گردن یکی از خونآشامها را زدم و لونا چوب مخصوص را در قلبش فرو کرد؛ خونآشام بعدی را لونا از پای در آورد و من با سومین نفر درگیر شدم. - راموس پشت سرت…! با شنیدن صدای وحشتزدهی لونا سر برگرداندم و با شمشیرم جلوی نیزهای که میرفت تا در بدنم فرو برود را گرفتم. پس از آن به مرد خونآشامِ سوار بر اسب نگاهی انداختم؛ او را میشناختم، همان مردک لعنتی که در آن روز شمشیرش را در شانهی پدرم فرو کرده بود. دندان روی هم ساییدم و در حین نبرد با چشمانی تنگ شده از خشم به او نگاه میکردم؛ میدانستم که این خشم و نفرت ممکن است من را به دردسر بیاندازد، اما نمیتوانستم آنها را ببخشم. تمام این سالها رویای انتقام را در سرم میپروراندم و حالا که به دو قدمیاش رسیده بودم نمیتوانستم بیخیالش شوم. - میکشمت لعنتی! مرد در جوابم پوزخندی زد. - اگه میتونی حتماً این کار رو بکن! شمشیرم را با ضرب بر سرش فرود آوردم و مرد ضربهام را با سپرش دفاع کرد؛ او من را دست کم گرفته بود، اما من باید به اون نشان میدادم که دیگر آن پسرک ترسو و ضعیف نیستم. باید نشانش میدادم که بزرگ شدهام و توان مقابله با او و آن آلفرد لعنتی را دارم. همینطور ضربههای محکمم را به سر و تن او وارد میکردم و منتظر بودم تا لحظهای از دفاع غافل شود و بتوانم با شمشیرم او را از پای در آورم.1 امتیاز
-
- چیه؟! دلت میخواست کسی دیگهای باشه؟! آلفرد نیشخندی زد؛ تمام لحظاتی که با پدرم درگیر بود در یادم میآمد و خیلی جلوی خودم را گرفته بودم تا نروم و او را با دستانم خفه نکنم. - اوه نه؛ فقط… فکرش رو نمیکردم که اون پسر کوچولوی ترسو و ضعیف که پدر و مادرش رو قربانی کرد تا خودش زنده بمونه یه آلفا باشه. لب روی هم فشردم و دستم را مشت کردم؛ مردک عوضی چرا چرت و پرت میگفت؟! من پدر و مادرم را رها کرده بودم؟! منی که به پدر و مادرم التماس میکردم تا بگذارند کنارشان بمانم؟! - آروم باش راموس، اون فقط میخواد اعصابت رو بهم بریزه. سرم را در تأیید حرف لونا تکان دادم؛ حق با او بود مردک فقط قصدش عذاب دادن من بود. - واسهی گفتن این چرندیات تا اینجا اومدی؟! آلفرد سرش را به طرفین تکان داد. - نه، اومدم بهت یه پیشنهاد بدم. متعجب از حرفش ابرویی بالا انداختم. - پیشنهاد؟! بگو میشنوم. - بهت پیشنهاد میکنم که همین حالا با لشکرت از اینجا بری؛ اینطوری میتونی جون و خودت و این مردم رو نجات بدی. پوزخندی زدم و با تمسخر نگاهش کردم؛ باید باور میکردم که او دلش برای من و این مردم میسوزد؟! - جالبه! تویی که پدر و مادر من رو به بدترین شکل ممکن کُشتی و این مردم رو چندین سال توی قلعه زندانی کردی داری تظاهر میکنی که جون من و این مردم برات مهمه؟! آلفرد سرش را با تأسف تکان داد. - به حرفم گوش کن پسر جون، این جنگ باعث مرگ همهتون میشه. سر برگرداندم و به لشکریانم خیره شدم، آنها هم مثل من از شنیدن حرفهای چرند این مردک عصبانی و کلافه شده بودند انگار. - لازم نکرده تو برای ما دل بسوزونی! ما امروز اومدیم که سرزمینمون رو پس بگیریم و برای اینکار حتی از جونمون هم میگذریم؛ پس فکر اینکه ما رو پشیمون کنی از سرت بیرون کن! آلفرد نیشخندی زد و گفت: - باشه، پس بدون که خودت مرگ رو انتخاب کردی! و پس از گفتن این حرف با دستش به لشکریانش اشاره کرد تا حمله را شروع کنند؛ من هم به گرگینهها علامت دادم تا به سمت لشکر خونآشامها روانه شوند. من بیرحم نشده بودم و هنوز هم برای جان مردم سرزمینم نگران بودم، اما نجات سرزمینم برایم از هر چیزی مهمتر بود و میدانستم که در سر دیگر گرگینهها هم همین فکر میگذرد.1 امتیاز
-
در جواب لونا شانهای بالا انداختم. - معلومه دیگه؛ باید باهاشون مقابله کنیم. لونا با ترس و هیجان گفت: - اما اونها خیلی زیادن، تموم سربازهای ما هنوز خستهان و تو هم زخمی هستی! نمیشه که یکم برای تجدید نیروی سربازها وقت بخریم؟! حداقل تا زمانی که هوا روشن بشه؟ میدانستم که گرگینهها خستهاند، اما ما چارهای جز مقابله نداشتیم. اگر پا پس میکشیدیم همهمان کشته میشدیم و این بدترین اتفاق ممکن بود. - نمیتونیم صبر کنیم، اونها به نور خورشید حساسیت دارن و مطمئناً تا فردا به ما برای استراحت وقت نمیدن. پلک روی هم گذاشتم و ادامه دادم: - نگران نباش لونا ما قوی هستیم؛ بعلاوه جفری و شاهدخت هم هستن و با جادوشون کمکمون میکنن. لبخند اطمینانبخشی زدم و ادامه دادم: - ما پیروز میشیم! لونا هم با وجود نگرانیاش لبخند زد و حرفم را تکرار کرد. - آره، پیروز میشیم. همراه با هم از اتاق و سپس از قلعه خارج شدیم و سوار بر اسبهایی که پس از فتح قلعهها به غرامت گرفته بودیم جلوی لشکر بزرگ خونآشامها صف کشیدیم. این نبرد آخر بود؛ یا باید پیروز میشدیم و سرزمینمان را پس میگرفتیم و یا شکست خورده و کشته میشدیم. - حالا باید با اشباحی که نمیبینیمشون چیکار کنیم؟! پیش از آنکه من در جواب لونا که کنارم بر روی اسبش نشسته بود چیزی بگویم شاهدخت که با آن اسب و لباسهای یک دست سیاهش آنسمت من ایستاده بود جواب داد: - نگران نباشید، اونها تحت تسلط جادوی سیاه ما هستن و هیچکاری ازشون برنمیاد. نگاهم را به لشکر بزرگی که در تاریکی شب و زیر نور ماه درحال نزدیک شدن به ما بودند دوختم؛ از همان فاصله هم میتوانستم آلفرد را جلودار لشکریانش ببینم و تمام وجودم از شدت خشم و نفرت میلرزید. حالا جدا از اینکه برای نجات سرزمینم قصد از پای در آوردن آن لشکر را داشتم واقعاً دلم میخواست که خودم حساب آن آلفرد لعنتی را برسم و انتقام پدرم را از آن مردک عوضی بگیرم. لشکر خونآشامها کمی مانده به قلعه ایستادند و آلفردی که سوار بر اسب بزرگ و تنومندش درست مثل دورهی جوانیاش خودنمایی میکرد شروع به حرف زدن کرد. - پس اون آلفای قدرتمند تویی. در جوابش پوزخند پرحرصی زدم؛ آخ که دلم میخواست همین حالا گلویش را با دندانهایم پاره کنم!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت صد و نوزدهم ولی بازم یه سرفه ریزی کردم و گفتم: ـ اگه تو مشکل نداشته باشی! سریع حرفمو قطع کرد و رفت تختش و مرتب کرد و لباساشو از رو تخت برداشت و گفت: ـ نه، من مشکلی ندارم. بعدش به تختش اشاره کرد و گفت: ـ تو امشب اینجا بخواب، منم رو کاناپه میخوابم. سریع گفتم: ـ نه اصلا نمیشه. امشب مزاحمت شدم، من رو کاناپه میخوابم و تو روی تخت خودت بخواب! خندید و گفت: ـ مزاحمم نشدی، نگران نباش. بعدشم من به جاهای سفت عادت دارم! و ضمنا هم اینقدر با من یکی به دو نکن! با حالت لوسی گفتم: ـ باشه پس! چراغ مطالعشو خاموش کرد و رو بهم گفت: ـ ببینم قرصهاتو سر وقت خوردی دیگه؟ ـ اوهوم! رفتم رو تختش دراز کشیدم. بالشتش کاملا بوی خودش و میداد. از پنجره اتاقش، فقط آسمون بود که دیده میشد! و دونه های درشت بارون که مستقیم به پنجره میخورد. همینجور خیره به پنجره بودم اما زیر چشمی حواسم به حرکات پوریا هم بود...لباسش و درآورد و پتو رو کشید رو خودش. یهو انگار چشمش به من خورد و گفت: ـ باوان، خوابیدی؟؟؟ نگاش کردم و گفتم: ـ نه هنوز...چی شده؟1 امتیاز
-
پارت صد و هجدهم حرفشو قطع کردم و سریع گفتم: ـ نه کسی کاری نکرده فقط...فقط من تو اتاقم نمیتونم بخوابم. به من زل زده بود...با یکم مکث پرسید: ـ چرا؟! جات راحت نیست؟؟ گفتم: ـ نه، جام خوبه ولی صدای بارون و رعد و برق و صدای راه رفتن محافظا، نمیذاره بخوابم. دستی به پیشونیش کشید و در حال فکر کردن شد. مشخص بود که اصلا تو این وادیا نیست و منم خجالت میکشیدم که مستقیم بخوام بهش بگم. بنابراین راهمو به سمت در اتاقش کج کردم و گفتم: ـ شرمنده که مزاحمت شدم، داشتی کار هم انجام میدادی! گفت: ـ نه خیلی چیزه مهمی نبود، ورقههای امور مالیه شرکته. منتظر ادامه جملم بودم اما چیزی نگفت...نمیدونم چرا یهو بغض گلوم و فشرد! برای اینکه اشک تو چشمم حلقه نزنه، لبخند مصنوعی زدم و بدون هیچ حرفی دستگیره درو باز کردم که صدام زد: ـ باوان؟ با شور و اشتیاق برگشتم سمتش که گفت: ـ نمیدونم اینجا احساس راحتی میکنی یا نه ولی اگه خودت بخوای میتونی امشب اینجا پیش من بمونی! تو دلم هزارتا فحش به مغزش دادم که چجوری نفهمیده که من بخاطر همین اومدم پیشش! تازه وقتی هم داشت اینو بیان میکرد، از خجالت سرخ شده بود!1 امتیاز
-
پارت صد و هفدهم عفت خانوم دوباره چشمکی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش دخترم! با خوشحالی بهش لبخند زدم و ازش تشکر کردم. اونم شب بخیری گفت و از اتاق رفت بیرون...دلم برای پوریا تنگ شده بود و بازم دلم میخواست ببینمش اما همش با دلم کلنجار میرفتم که اینقدر ضایع بازی درنیارم! ولی دلم به هیچ عنوان نمیفهمید. بعد قضیه آرون اعتماد کردن برام خیلی سخت شده بود اما قلبم فقط پوریا رو صدا میزد و به این چیزا هیچ توجهی نداشت. موقع خواب بارون شدتش خیلی زیاد شده بود و به سرعت به پنجره اتاق میخورد و رعد و برق زیادی هم میزد. دورتادور خونه هم درخت و باغ بود و فضا رو واقعا ترسناکتر کرده بود. پتو رو تا سرم کشیدم بالا و از ترس داشتم سکته میکردم. از بیرونم صدای راه رفتن نگهبانا، فضا رو برام ترسناکتر کرده بود. کاش الان پوریا اینجا بود. اگه اون پیشم یود، بدون اینکه بترسم، خیلی راحت میخوابیدم. بنابراین تصمیم خودمو گرفتم. بالشتمو گرفتم تو بغلم و آروم در اتاق و باز کردم. هیچکس تو راهرو نبود و برقا خاموش بود بجز برق اتاق پوریا. پاهامو آروم روی پارکتا گذاشتم که توجه نگهبانا رو به خودم جلب نکنم...سلانه سلانه راه افتادم سمت اتاقش. آروم در زدم...سریع اومد درو باز کرد! داشت تیشرتش رو میپوشید و نگم که چقدر سیکس پکاش جذاب بود...واقعا وقتی نگاش میکردم اینقدر محوش میشدم که باید منو صدا میزدند تا به دنیای واقعی برگردم...پوریا هم با بشکن همین کارو کرد که سریع به خودم اومدم و آروم گفتم: ـ چی میگی؟! پوریا هم مثل من آروم گفت: ـ بابا دو ساعته دارم ازت میپرسم چیزی شده؟! چرا بر و بر به من زل زدی؟! دستپاچه شدم و سریع رفتم داخل اتاق! پوریا با تعجب به حرکات من نگاه میکرد. با استرس و تته پته گفتم: ـ پوریا...من...اممم...من.. اومد نزدیکم وایستاد و بوی عطرش داشت دیوونم میکرد! به زمین خیره شدم...سریع گفت: ـ تو چی؟! ـ من خیلی میترسم! دوباره با لحن تندی گفت: ـ نکنه کسی اذیتت کرده؟! اگه کسی کاری کرده حتما...1 امتیاز
-
پارت صد و شانزدهم خیلی ذوق میکردم که این حرفا رو میشنیدم اما بازم سعی کردم عادی باشم. عفت خانوم دوباره گفت: ـ حتی بخاطر تو رو به روی عموش وایستاد...میدونی که همه ما در هر صورت از دستورات آقا مازیار اطاعت میکنیم اما پوریا تنها کسی بود با اینکه حال خودش وخیم بود و هنوز زخمش خوب نشده بود، اومد دنبالت تا نجاتت بده. پرسیدم: ـ چرا اینقدر سرده؟ رفتاراش، حرف زدنش، خیلی جدی و خشنه. عفت خانوم گفت: ـ چون که عشق ندیده دخترم! تنها چیزی که این پسر تو کل زندگیش دیده، تنفر و کشت و کشتار و زورگیری و باجگیری بوده. نمیدونه که باید چجوری برخورد کنه. حرفاش منو به فکر فرو برد... حق با عفت خانوم بود...اومد سینی رو از جلوم گرفت و با چشمک رو بهم گفت: ـ اما شاید تو اون کسی باشی که بتونی یادش بدی! میدونی دخترم من همیشه فکر میکنم هیچ چیزی توی این دنیا تصادفی نیست و تو هم تصادفی وارد این ویلا نشدی! با تعجب پرسیدم: ـ منظورتون چیه؟! گفت: ـ بنظر من خدا تو رو وارد زندگی پوریا کرد که اونو تغییرش بدی! عشق و علاقه و محبت و بهش یاد بدی...بهش نشون بدی که میشه با دید مثبت هم به دنیا نگاه کرد. از چشمات مشخصه که تو هم نسبت بهش بیحس نیستی! وای!!! فهمیده بود...حالا باید چیکار میکردم؟!! سریع دستشو گرفتم و با حالت التماس گفتم: ـ لطفاً.. لطفاً این موضوع بین خودمون بمونه!1 امتیاز
-
*** - حالت خوبه راموس؟! چشم گشودم و به لونایی که مشغول بستن زخم بازویم بود نگاهی انداختم و لبخند زدم. - واقعاً فکر میکنی که یه زخم کوچیک میتونه من رو از پا در بیاره؟ لونا سرش را به طرفین تکان داد. - نه، اما یکم مضطرب به نظر میرسی برای همین پرسیدم. در تأیید حرفش سر تکان دادم؛ ما سه قلعه را فتح کرده بودیم و حالا در دو قدمی جنگ اصلی با خونآشامها بودیم و فکر کنم عادی بود که کمی مضطرب باشم. - آره خب یکم مضطربم؛ توی جنگ قبلی زخمیهای زیادی داشتیم و نگرانم که توی این جنگ شکست بخوریم. لونا آخرین گره را به پارچهی سفید بسته شده به بازویم بست و روی زمین در کنارم نشست. - به این چیزها فکر نکن راموس؛ این آخرین مرحلهاس برای رسیدن به سرزمینمون. درسته که تعداد ما کمتره و خیلی از گرگینهها زخمیان، اما اونها مصمم و امیدوار هستن تا سرزمینشون رو پس بگیرن. لبخندی از حرفهای لونا بر لبم نشست، دخترک با همیشه خوب بلد بود که با حرفهایش حالم را خوب کند. - ازت ممنونم لونا؛ از اینکه توی هر شرایطی کنارمی و حالم رو با حرفهات خوب میکنی. لونا سری در رد حرفم تکان داد. - نه؛ این منم که باید از تو تشکر کنم. تو آلفای این سرزمینی، اما من که یه گرگینهی عادی هستم رو در کنار خودت پذیرفتی. لبخندی زده و دست پیش بردم و دست ظریف دخترک را گرفتم؛ من تا دنیا دنیا بود به این دختر بابت بودنش مدیون بودم. - من هم از همون اول آلفا نبودم؛ من یه موجود ضعیف بودم که حتی نمیاونستم از خودم دفاع کنم، اما حالا به لطف کمکهای تو و شاهدخت به اینجا رسیدم. لونا خواست حرفی بزند که یکی از گرگینهها که بر روی قلعه نگهبانی میداد خودش را به ما رساند و با نفسنفس گفت: - ج… جناب آلفا… خونآشامها… اونها دارن میان. با آرامش و خونسردی به گرگینهی جوان نگاه کردم؛ انتظارش را داشتم که آنها زودتر از این به جنگ با ما برخیزند و زیاد جا نخورده بودم. - باشه، برو و تموم افراد رو خبر کن. مرد جوان سری تکان داد و از اتاق ما بیرون رفت. - حالا میخواهی چیکار کنی راموس؟!1 امتیاز
-
به داخل قلعه که برگشتم با چهرههای شاد و خوشحال گرگینهها روبهرو شدم؛ این خوشحالی جای خودش خوب بود، اما آنها باید میدانستند که این آسانترین نبرد ما بود و همیشه همه چیز آنقدر ساده پیش نمیرفت. - امروز ما موفق به فتح این قلعه شدیم! گرگینهها با خوشحالی شمشیرهایشان را بالا بردند و هو کشیدند؛ من نمیخواستم خوشحالیشان را زائل کنم، اما باید به آنها یادآوری میکردم که هنوز سختیهای زیادی را در پیش داریم. - اما باید بدونید که این اولین نبرد و سادهترین نبرد ما بود و هنوز دو قلعهی دیگه رو پیش رو داریم تا به پایتخت که اصلیترین نبردمونه برسیم؛ ما اینجاییم که سرزمینمون رو پس بگیریم و برای این کار لازمه که حساب شده عمل کنیم نباید دشمن رو دست کم بگیریم و به خودمون مغرور بشیم. گرگینهها در تأیید حرف من سر تکان دادند؛ شاهدخت که جاوتر از تمام گرگینهها در کنار جفری ایستاده بود چند قدمی پیش امد و روبهروی من ایستاد. - بهتون تبریک میگم جناب راموس؛ شما فرماندهی مقتدر و لایقی هستین. از تعریفش لبخند محوی به لبم نشست؛ اگر به قبلترها بر میگشتم مطمئناً هرگز فکرش را هم نمیکردم که بتوانم گرگینهای قوی، جدی و مقتدر باشم. - من این رو مدیون شما هستم شاهدخت. شاهدخت سرش را به طرفین تکان داد. - شما دِینی به من ندارید؛ من فقط مسؤولیتی که به عهده داشتم رو انجام دادم. لحظهای سکوت کرد و با لحنی به مراتب ملایمتر ادامه داد: - میشه از شما یه خواهشی بکنم؟! متعجب و با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم؛ از او سراغ نداشتم که از من خواهشی داشته باشد. شاهدخت سکوتم را که دید پرسید: - میشه ازتون خواهش کنم که پدرم رو ببخشین؟! از کریستین شنیدم که شما هنوز از اون دلخورین و پدر هم از دلخوری شما ناراحته. لب روی هم فشرده و تنها نگاهش کردم؛ من پادشاه را در اتفاقاتی که افتاده بود مقصر نمیدانستم، شاید قبلاً از او کمی دلخور بودم اما حالا نه. حالا که پسر و دخترش اینهمه به من کمک کرده بودند دیگر دلخوری از او نداشتم. - من از جناب پادشاه دلخور نیستم؛ قبلاً یکم عصبانی بودم، اما حالا که خوب بهش فکر میکنم ایشون رو توی اتفاقات افتاده مقصر نمیدونم. شاهدخت لبخندی زد و من ادامه دادم: - شما هرچی نباشه تنها فامیلهای من هستین و من نمیتونم ازتون ناراحت باشم.1 امتیاز
-
- ما امروز قراره به جنگ اون لشکر عظیم بریم؛ میدونیم که لشکر اونها چندین برابر ماست، اما ما قویتر از اونها هستیم. ما قویتر از اونها هستیم چون هدف داریم، چون پای سرزمینمون ایستادیم و حاضریم تا آخرین قطرهی خونمون رو پای سرزمینمون بریزیم. دست مشت شدهام را بالا بردم و فریاد زدم: - پس میریم و سرزمینمون رو نجات میدیم؛ حتی اگر به قیمت جونمون تموم بشه. با پایان یافتن حرفم فریاد و هیاهوی گرگینهها در تأیید من بلند شد. - پس پیش به سوی پیروزی! گرگینهها هم این حرف را با فریاد تکرار کردند و پشت سر من به راه افتادند. همهمان استوار و محکم قدم برمیداشتیم. با اینکه این راه خطرناک بود؛ با اینکه در این جنگ احتمال هر اتفاقی بود، اما ما از همیشه مصممتر بودیم. مصمم برای پس گرفتن سرزمین و بیرون راندن خونآشامهای شوم و منفور. پس از مدتی راه رفتن به قلعهی محافظ مرز رسیدیم، اولین جنگمان با خونآشامهای نگهبان قلعه بود. - حواستون باشه، باید سریع عمل کنیم تا اونها فرصت نکنن پیک به پایتخت بفرستن. پس از این حرف با نهایت سرعت در همان حال که شمشیر بُرندهام را به یک دست و یک تکه از چوبهای مخصوص را به دست دیگر داشتم به سمت قلعه شروع به دویدن کردم. اولین نگهبان را با یک ضربه از پای در آوردم و چوب مخصوص را درون قلبش فرو بردم و نگهبان دیگری را جفری که پشت سر من و در کنار شاهدخت میدوید کُشت. و همه با هم وارد قلعه شدیم، در راهرو و راهپلههای سنگی کسی نبود و همه در پشت بام قلعه که مکان دیدزنی و نگهبانی بود ایستاده بودند. لحظهای پشت دربی که به پشتبام میرسید ایستادیم و با اشاره از گرگینهها خواستم که چند نفرشان همراه با من آرام وارد پشتبام شوند و بقیه همان پشت در بمانند. آرام و پاورچین وارد پشتبام شدیم، جمعاً چهار سرباز پشت به ما و رو به بیرون ایستاده بودند و حواسشان به ما نبود. خودم به سمت یکی از سربازها رفتم و به آن سه نفر که همراه با من به بالا آمده بودند اشاره کردم تا به سراغ دیگر سربازها بروند. پشت سر مرد نگهبان ایستادم شمشیرم را درون غلاف زده و در یک حرکت سر مرد نگهبان را به سمتی چرخاندم و پس از شنیدن صدای لذتبخش شکستن استخوانهای گردنش چوب مخصوص را وارد قلبش کردم. سر که برگرداندم با جسم بیجان دیگر سربازها روبهرو شدم و از این پیروزی لبخندی بر لبم نشست؛ همانطور که حدس زده بودم کارمان در این قلعه زیاد سخت نبود، اما نبردهای بعدی مسلماً بسیار سختتر از این میبود.1 امتیاز
-
پارت صد و سوم با همون نگاه گفت : اها یعنی الان منتظر بهرادی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟ مونده بودم چی بگم که ماهان و نامزدش وارد شدن ، یعنی اون دقیقه دوست داشتم بپرم شالاپ شالاپ ماچشون کنم ، سریع رفتم سمتشون و سلام کردم ، با خوش رویی جوابم رو دادن و ماهان رو به رزا گفت : عزیزم ایشون صدف خانوم دختر دایی بنده هستن . بعد هم رو به من گفت : ایشونم رزا ، خانوم من هستن. لبخندی زدم و دستم جلو بردم و باهاش دست دادم و گفتم : خوشبختم عزیزم . لبخند دل نشینی بهم زد و گفت : همچنین . بعد هم با مامان احوال پرسی کردن و به پذیرایی رفتن . رزا دختر ریز میزه و تو دل برویی بود ، من ازش خوشم اومد انشالله دل عمه معصومم باهاشون یار بشه و بهم برسن . داشتم به جمع نگاه می کردم که آیفون به صدا درومد ، تپش قلب گرفتم ، واقعا علتش رو نمی فهمیدم به سمت ایفون رفتم و با دیدن چهره اروین درو باز کردم ، اخرین بار دو هفته پیش دیده بودمش که ماشینم رو برام اورد ، از پنجره دیدمشون هر چی نزدیک تر میشدن قلب منم بی قرار تر می شد ، فکر کنم باید برم دکتر این اصلا عادی نیست ، تا حالا اینجوری نشدم . به عادت میزبانی جلوی در رفتم که خوش امد بگم ، انقدر قلبم تند میزد که فکر می کردم همه دارن صداش رو میشنون ! مهلا خانوم اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش اراد و اروین هم داخل شدن ، مهلا جون با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام صدف جان ، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم . لبخند خجولی زدم و گفتم : سلام ممنونم لطف دارید ، بفرمایید. صورتم و بوسید ، همون موقع مامان هم پیشمون اومد و بعد سلام علیک با هم به پذیرایی رفتن . اراد جلو اومد و سلام داد ، با لبخند جوابش رو دادم و گفتم : به به اقا اراد ، خوش اومدی ، خوشحالم میبینمت . با لحن شیطون سرش و جلو اورد و گفت : بین خودمون باشه ، ولی مهلا سلطان با تهدید اوردتم ، وگرنه با دوستام قرار داشتم . خندیدم و گفتم : قول میدم اینجا هم بهت اندازه وقتی با دوستاتی خوش بگذره . خندیدو چیزی نگفت ، اروین هم جلو اومد گفت : به به صدف خانوم ، پارسال دوست ، امسال اشنا . با دیدنش یه حس نا اشنا تو دلم جوانه زد ، یه حس خوشایند دلیلش رو نمیدونستم ، قلبم هنوز تند میتپید لبخندی از استرس زدم و گفتم : سلام ، خوبی ، با زحمتای ما . _نفرمایید ، بانو ، انجام وظیفه کردیم . لبخند زدم و برای خلاصی از اون تنش درونیم به سمت پذیرایی راهنماییشون کردم. مامان سمتم اومد و گفت : به بهراد خبر دادی ؟ با کف دست تو پیشونیم زدم و گفتم : اخ داشت یادم میرفت الان پیام میدم . پیامی به بهراد دادم و بهش گفتم نزدیک شد خبر بده ، بیست دقیقه که گذشت ، پیام داد دم دره ، نور خونه رو لایت کردم و از همه خواهش کردم ساکت باشن ، انصافا همکاریشون خوب بود ، به بارانا سپرده بودم وقتی اومدن تو لامپ ها رو روشن کنه ، بعد پنج دقیقه داخل شدن ، لامپ ها روشن شدو همه با هم گفتیم تولدت مبارک و ماهان رو سرشون برف شادی زد .1 امتیاز
-
پارت صد و دوم نمیدونم چرا انقدر هیجان داشتم ، تولد نازیه ، اون قراره سوپرایز بشه ولی من اشتیاق داشتم! با مامان منتظر مهمون ها بودیم و اولین کسایی که اومدن بنفشه و ماهرخ دوست های نازی بودن ، باهاشون گرم سلام کردم و به سمت اتاق مهمان راهنماییشون کردم که لباساشون رو عوض کنن، بعد اون ها هم خاله لاله و عمو ناصر(مامان و بابای نازی) اومدن و از مامان حسابی تشکر کردن ،خلاصه با مامان کلی تعارف تیکه پاره کردن ! بهراد قرار بود نازی رو به بهونه اینکه امشب مامان شام دعوتشون کرده اینجا بیاره ، قرار شد وقتی همه مهمون ها اومدن بهش خبر بدم . از خودمون خانواده عمه و عمو بهروز دعوت بودن ، گندم با امیر علی اومده بود و یک دقیقه هم ازش جدا نمیشد ، نگاهش که بهم افتاد ،براش چشمک زدم و لبخند شیطانی تحویلش دادم که قشنگ منظورم رو فهمید و پشت چشمی برام نازک کرد ، از فامیل های نازی هم فقط فامیل درجه یکش دعوت بودن و دوستاش به اضافه آروین اینا ، از خانواده اونا هم تقریبا همه اومده بودن ، به جز اروین و خانوادش ، نمیدونم چرا مضطرب بودم ، این رو مامان و بابا هم از رفتارام فهمیده بودن ، اروم و قرار نداشتم و مدام در حال قدم زدن بودم ، ایفون که به صدا درومد تندی دوییدم دم در که دیدم ، ماهان و رزا هستن ، در و براشون باز کردم ولی نمیدونم چرا بادم خالی شد ، از پشت سر صدای مامان رو شنیدم که گفت : نگران نباش دیر نکردن میان . با استرس سمتش برگشتم و با لبخند گفتم : کی بهراد اینا ؟ نگاهی بهم انداخت که یعنی خودت رو نزن کوچه علی چپ !1 امتیاز
-
سلام؛ عزیزم ✍🏻✨ چون هر دو رمانم رو نقد کردی و واقعاً خوشحالم کردی، گفتم من هم رمانت رو نقد کنم؛ البته اگر قابل بدونی ❤️🌹 رمان رو تا پارت یازده کامل خوندم و فضای کلی، مسیر شخصیت فروغ و ایدهی اصلی کار برام قابل درک و قابل ارتباط بود. بهنظرم داستان پایهی خوبی داره، اما در وضعیت فعلی چند ایراد مشخص هست که باعث میشه بعضی بخشها اون اثرگذاریای که میتونن داشته باشن رو از دست بدن: 1️⃣ تکرار حالت ذهنی فروغ فروغ توی بخشهای مختلف مدام توی یک چرخهی فکری مشابه میچرخه (خاطره، تحلیل، حس پوچی یا فشار). مسئله وجود این حسها نیست، بلکه اینه که واکنش ذهنیاش نسبت به موقعیتهای مختلف تفاوت زیادی نمیکنه و بعضی قسمتها بیشتر تکرار همون حالته. 2️⃣ توضیح زیاد بهجای تجربهی صحنه تو صحنههای مهم، مخصوصاً تنهاییها و بخشهای مربوط به بازی، تحلیل ذهنی خیلی زود و مفصل میاد وسط و خود موقعیت فرصت اثرگذاری کامل پیدا نمیکنه. این باعث میشه تنش بعضی صحنهها زود خالی بشه. 3️⃣ یکنواختی لحن احساسی لحن روایت تا اینجای کار تقریباً توی همهی موقعیتها یه وزن احساسی داره؛ چه لحظههای معمولی، چه بحرانها. این یکنواختی باعث میشه بعضی صحنههای مهم اون ضربهای که انتظار میره رو نزنن. 4️⃣ توضیح اضافه برای نمادها نمادها (مثل پرتقال کال، آینهها، شمعها و بازی) ذاتاً گویا هستن، اما بعضی جاها بیش از حد توضیح داده یا تکرار میشن و این فرصت کشف رو از خواننده میگیره. 5️⃣ دیالوگهایی که زود قطع میشن چند تا دیالوگ، مخصوصاً با مادر، سریع به ذهن فروغ برمیگرده و نیمهکاره میمونه. وقتی این الگو تکرار میشه، تأثیر گفتوگوها کمتر میشه. 6️⃣ ریتم کلی روایت تا این پارتها در بعضی بخشها، مخصوصاً قبل از اتفاقهای مهم، تکرار ذهنی بیشتر از نیاز شده و ریتم رو کند کرده. با جمعوجورتر شدن این بخشها، ضرباهنگ داستان میتونه طبیعیتر بشه، بدون اینکه مسیر یا معنا تغییر کنه. 7️⃣ بخشهایی که خوب دراومدن مسیر شخصیت فروغ، فضای نمادین داستان، هستهی مفهومی انتخاب و احساس، و کلیت فضا تا اینجا خوب نشسته. ایرادها بیشتر به حجم و شیوهی بیان برمیگرده، نه به خود خط داستانی. عالی بودی ❤️1 امتیاز
-
پارت صد و یک فحشی زیر لب نثارش کردم که ، لبخند دندون نمایی زد و گفت : جون عصبانیتت هم قشنگه. خیلی می خواستم خندم رو کنترل کنم ولی نتونستم و در اخر لبخندی روی لبم ظاهر شد . بهراد گفت : حالا قهر نکن وروجک بیا بریم پایین که همه منتظر من و توان برای شام . چیزی نگفتم و همراهش راه افتادم ، اون شب هم گذشت. بالاخره روز تولد نازی رسید و از صبح دیزاینر اومده بود داشت تم رو میچید ، قرار بود تم سفید و طلایی باشه ، نزدیک های بعد از ظهر بود که همه چیز رو چک کردم و به اتاقم رفتم تا اماده بشم . موهام رو با کانزاشی پایین سرم جمع کردم ، بعد اینکه زیر سازی ارایشم رو انجام دادم ، خط چشم باریکی کشیدم و به مژه هام ریمل زدم ، رژگونه هلویی هم زدم و کار رو با رژ زرشکی تموم کردم ، لباسام رو با کت و شلوار سفید رنگم عوض کردم ، کت و شلوارم ترکیبی از طراحی مدرن و عناصر سنتی شرقی و الهام گرفته از لباسهای سنتی چینی بود ، یقه ایستاده (مدل لباس های چینی) و استین های بلند و گشاد داشت ؛ گل های ظریف طلایی رنگی از روی سرشانه تا کمر و همچنین استین لباس نقاشی شده بود ، کت به طرز قشنگی توی تنم نشسته بود،در انتها کفش های مات جلو باز طلایی رنگم رو هم پام کردم و بعد چک کردن خودم تو اینه بیرون رفتم .1 امتیاز
-
پارت صدم حتی نتونستم بگم که صبح چی دیدم و اگه منم بهش چراغ سبز نشون میدادم همون بلا سرم میومد ، تا حالا شده یک نفر براتون تو یک روز منفورترین ادم کره زمین بشه ؟ برای من شد ، پارسا تو یک لحظه برام شد پست ترین و منفورترین ادم زمین ! چند دقیقه سکوت برقرار شد و بعدش بهراد کتش رو برداشت و گفت : خیلی بهش فکر نکن ، نمی خواستم فکرت درگیر بشه ، فعلا باید برم شب میبینمت. سری تکون دادم و رفتنش رو نگاه کردم ، بعد هم به اتاقم رفتم و تو بالکن نشستم و خاطراتم با ساحل رو مرور کردم ، پس به خاطر همین بود اون اواخر با من سر جنگ داشت ، نا خواسته اذیتش کرده بودم لعنت به من . چشمام رو بستم ، سرم رو روی میزی که تو بالکن قرار داشت گذاشتم و نمیدونم چه قدر گذشت که چشم هام گرم شد و خوابم برد. با حس قلقلک شدن پوستم دستم و بالا اوردم و گونم رو لمس کردم دستم به یک چیز پشمالو خورد و از ترس اینکه گربه نباشه چشمام رو باز کردم و با عجله ایستادم ، که بهراد رو دیدم که با یک عروسک گربه پشمالو تو دستش ، با نیش باز نگاهم می کرد. اخمام رو تو هم کرده ام و گفتم : مگه آزار دادی ؟ جون به جونت کنن بی شعوری اخه کی اینجوری ادم رو بیدار می کنه! خندیدو گفت : معلومه من ، بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صداش می کنن بیدار نمیشه ، فقط اینجوری میشه بیدار کرد1 امتیاز
-
رها کن، به صحنه بسپرش زندگی میتونه بینهایت پرده بشمره گشودهتر از انتخابهای بسته توعه1 امتیاز
-
همه دار و ندار منی بعد خدا، تو خدای منی اینو بدون تویی خط قرمزم مثل یه خون تو رگای منی!1 امتیاز
-
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت1 امتیاز
-
هفت آسمان را بردرم و از هفت دریا بگذرم ای شعلهی تابان من، هم رهزنی هم رهبری هم این سری هم آن سری، ای نور بیپایان من1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
نام دلنوشته: مرگ نویسنده: leo | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: غمگین مقدمه: وقتی میدانستیم ته این راه بودن نیست..1 امتیاز