رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Taraneh

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    1,053
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

Taraneh آخرین بار در روز فروردین 16 برنده شده

Taraneh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,898 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Taraneh

Mentor

Mentor (12/14)

  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

1.1k

اعتبار در سایت

  1. به نامش به یادش در پناهش آقای عزیزم،... . چقدر خوشحالم که بالاخره به نام خطابتان می‌کنم. امیدوارم حالتان خوب باشد، ما نیز خوبیم، کمی سرما نوش جان کردیم، کمی هم با موضوعات اخیر که دست و پا شکسته از هر کدامشان خبر دارید، پنجه گرم می‌کنیم. اگر به خودم بود « دوست داشتم از احوال بچه ها برایتان بنویسم! از اینکه در نبودتان پسر بزرگمان با اینکه سنه‌ش به زور شش سال را پر می‌کند، می‌خواهد جای شما را پر کند، در کوچه و خیابان جلوتر از من راه می‌افتد و اصرار اصرار که خودش با بقال و نانوا و بزاز و خراز و... حرف بزند. شب ها سر سفره شام مدام برای برادر و خواهر کوچکترش امر و نهی می‌کند و صبح ها پا به پای من با صدای خروس آمنه خانمین‌ها بیدار می‌شود و با اینکه بلد نیست نماز بخواند روی جانماز شما قامت می‌بندد و زیر لب صلوات می‌فرستد. اگر به خودم بود می‌نوشتم که پسر دوممان بیشتر شبیه من است، هرچه آن بزرگه اتش می‌سوزاند و از دیوار راست بالا می‌رود تفریح این یکی آب دادن به گل های شمعدانی و حسن یوسف دور حوض است و غذا دادن به ماهی هایی است که شب عیدی برایش خریدید، به اصرار و مرتبا کتابخانه و میز مطالعه‌تان را گرد می‌گیرد. با اینکه هردو بچه های ما هستند و فقط ده ما با هم تفاوت سنی دارند اما زمین تا آسمان فرقشان است؛ در ادامه دوست داشتم برای شما از احوال شاهزاده خانم کوچکتان بنویسم، چند شب پیش تب کرد، نگران نشوید نه سرخک است، نه مخملک و نه تب مالت، دارد دندان در می‌آورد. تمام شب بالای سرش بیدار بودم لثه هایش ملتهب شده بود و سینه‌ام را نمی‌گرفت، از گشنگی و درد آنقدر گریه می‌کرد که حتی پسر ها هم از نگرانی تا نیمه شب بیدار ماندند، خیالشان را راحت کردم و فرستادمشان در اتاق خودمان بخوابند، اما فی‌الواقع از بیچارگی داشت گریه‌ام می‌گرفت، به هر حال تا صبح حالش بهتر شد الان هم خوب خوب است، برایش همراه پسر ها آش دندانی درست کردیم. الان که اینها را می‌نویسم پسر ها میگویند عوضشان بپرسم بابا آیا آنقدر پول دارید که یک جفت مرغ و خروس بخرید تا دیگر با صدای خروس آمنه خانم بیدار نشویم و آن بابک مو طلایی ریفو بابت تخم مرغ هایشان به ما فخر نفروشد؟ این را خودم اضافه می‌کنم که فکرش را هم نکنید ... آقا؛ بگذریم. دلمان برای شما خیلی تنگ است، پس کی می‌آیید؟! » اما نمی‌توانم اینها را برای شما بنویسم به جایش باید بنویسم هوا آنقدر آلوده است که مریضی‌ام تشدید شده، باید بنویسم که شبکه آیفیلم ساعت نه شب پایتخت دو را نشان میدهد و قیمت گوشت کمی افزایش پیدا کرده اما طلا تقریبا راکد است، اوضاع بر وفق مراد اینجانب نیست، همه چیز در هم تنیده؛ دلم میخواست از این شهر مثلا پیشرفته و این آدم های مثلا مدرن در آغوش شما پناه بگیرم، صورتم را در شانه‌تان پنهان کنم و هیچ چیزی نبینم. وقت هایی که شما نیستید بغلم کنید غم خیلی خوب اینکار را می‌کند. به غایت تنهام گاهی فکر می‌کنم شاید گناهی مرتکب شدم که کفاره‌ش شرایط الانم است. کاش در این وانفسا شما را نزدیک خودم همینطور که هستید داشتم، سکوت می‌کردم و شما حرف می‌زدید و من گوش می‌دادم و گوش می‌دادم و آخرش هم بغلتان می‌کردم. و من اطمینان دارم که برای شنیدن شما آفریده شده‌ام! دختر کوچک آرمانگرایتام که دارد نابودی دنیایش را به چشم می‌بیند، ترانه! پی‌نوشت¹: برای نوشتن نامه به شما مدادی مخصوص همینکار خریدم. پی‌نوشت²: این نامه را برخلاف قبلی ها برایتان خواهم فرستاد با اینکه مطمئن نیستم باب میلتان‌ باشد.
  2. به نامش، به یادش، در پناهش! آقای جوجو سلام! حالا که زمانی پیدا کردم پیرو صحبت های ظهرمان نامه‌ای بنویسم، ساعت ۲۰:۳۵ دقیقه است و مجری خبری ۲۰:۳۰ درحال بازگو کردن اخبار منفی‌ای من باب چای دبش و بانک آینده است. اما اگر از حال من می پرسید! آقا، کاش می‌توانستیم بگوییم ملالی نیست جز دوری شما اما فی‌الواقع علاوه بر دوری شما ملال بسیار است و طاغت ما کم؛ چه می‌شود کرد؟! جز توکل و صبر و امید به بزرگی خداوند که البته کسی در آن شکی ندارد. می‌خواستیم همانند شما اطاب را کم کرده و یک راست از اخبار و اوضاعمان بگوییم، خب... خلاصه‌اش در آن کلمه دو حرفی، غم، جمع می‌شود ولیکن نمی‌خواهیم امشب برای شما از درد ها و تنهایی ها و رخداد های ترحم برانگیز همیشگی صحبتی کنیم. آقای جوجوی عزیز، دلبند شما که اینجانب باشد اخیراً احساس می‌کند کمی بزرگتر شده است، من متوجه شده‌ام که در ابتدایی‌ترین چیز ها دچار مشکل اساسی هستم. دیگر نمی‌خواهم پشت کنکور بمانم چون پشت کنکور ماندن قبل از کلاس و آزمون و این چیزها هدف می‌خواهد، چیزی که من نداشتم (وقتی خودت معلوم نیست چی میخوای ما برات تصمیم میگیریم) جمله‌ای شبیه به این را مادرم چند هفته پیش گفت و اینجانب با واقعیت تلخی رو به رو شدم، سرچشمه بیشتر ناراحتی‌ هایم بی عرضگی خودم بوده است و خبر نسبتا خوب اینکه آقا بنده تصمیم به تغییر گرفته‌ام، در دبیرستان سابقم با حقوق ماهی پنج میلیون تومان شروع به کار کرده‌ام، بیشتر کتاب می‌خوانم و سوشال مدیا را نیز به حداقل رسانده‌ام! به نظر شما این خوب نیست آقا؟ دیگر فقط رمان نمی‌خوانم تاریخ اقتصاد فلسفه و البته کتاب هایی که شما معرفی کرده بودید در لیست مطالعاتم قرار گرفته‌اند. هدفی برای خود مشخص کرده‌ام که اگر خدا بخواهد از بهمن ماه به دانشگاه رفته و در یک رشته بسیار دوست داشتنی به تحصیل خواهم پرداخت، لطفا نپرسید چه و چگونه و چرا! آقای عزیز، غم وجود جدا ناشدنی از موجودیت ماست و از آن گریزی نیست.‌ من یاد گرفته‌ام که خود مشکل از اهمیت آنچنانی برخوردار نیست و در اصل بعد از مشکل مهم است، بعد از غم، بعد از تمام احساسات و اتفاقاتی که سرعت ما را کم می‌کنند و البته نوع برخورد ما با آنها...! در قعر چاه تنهایی اما با کمال امیدواری بنده تصمیم گرفته‌ام اجازه ندهم هیچکدام از آن چیز های منفی از اراده من بکاهد¹ این هدف، این مسیر، این انتخاب ها من را بسیار می‌ترساند. توضیح اینکه از چه می‌ترسم را نخواهم داد اما آقا، کاش فاصله من و شما عوض چند کوچه و خیابان و اتوبان دریایی بود، آنوقت خود را در بطری‌ای محبوس کرده و به دریا می‌انداختم تا در آنسوی آب صیدی در تور شما باشم. کاش می‌شد در جیب پیراهنتان زندگی کنم، فارق از تمام انتخاب ها، تصمیم ها و تمام مشکلات و احساسات انسانی اما واقعا چه می‌شود کرد جز توکل و صبر و امید به بزرگی خداوند که البته کسی در آن شکی ندارد دوستدار شما ترانه مهربان پی‌نوشت¹: می‌دانم که نامه‌ام اصلا شبیه گزارشی از اوضاع فعلی‌ام نبود اما هر کلمه‌‌ای که خواستم از جزییات شرایطم بنویسم نتوانستم! و بابت لحن نوشتاری هم اصلا قصدم نمایش ادبیات نبود خواستم جور دیگری بنویسم اما باز هم نشد
  3. به نامش به یادش در پناهش! عنوان: آقاجان نویسنده: ترانه مهربان ژانر: عاشقانه خلاصه: مجموعه نامه های خاک گرفته‌ی من به شما، آقا؛ که هیچ وقت نخواندید!
  4. آدم میمونه به کی فحش بده!

  5. 😐

    1. mahvin

      mahvin

      ممنونم عزیزم دنبال کردن*

  6. امروز 15 October، روز جهانی غرغرو‌هاست.
  7. نقد رمان عسل سلام عسل جان برای دیر شدن نقدت قصور از من بود @عسل نقد نام رمان: اسم زیباییه نقد ژانر: نقد خلاصه: خلاصه خوبیه ولی خب خیلی رسمیه و بهتره که راحت تر نوشته بشه تا خواننده بهتر ارتباط بگیره ولی کادر و چهارچوب و نوشتار قوی و خوبی داره نقد مقدمه: مقدمه جالب و جذابه نقد شناسنامه: بهتره برداشته بشه و مورد پسند زری نیست بهتره تو روند رمان گفته بشه راجع به شخصیت ها نقد شروع رمان: توصیفات قوی‌ای داشت کمی مشکلات ریز دیده میشد و ترجیح این بود که ترسناک شروع بشه اما در کل شروع خوبی بود
  8. افسانه هیدارا: در آغاز زمان، وقتی جهان هنوز ناپایدار و پر از آشوب بود، نیرویی بزرگ و زنده به نام «هید» در عمق تاریکی‌ها می‌درخشید؛ نیرویی که نماد زندگی، انرژی خالص و جادوی ناب بود. اما «هید» نمی‌توانست به تنهایی جهان را اداره کند، پس با قدرتی دیگر، «دارا» پیوست به معنی «دارنده» و «نگهبان». وقتی «هید» و «دارا» به هم رسیدند، موجودی آفریده شد که هم نماد زندگی و هم صاحب نیرویی بی‌کران بود؛ این موجود «هیدارا» نام گرفت. گفته می‌شود تنها کسانی که شایستگی واقعی دارند، می‌توانند نام «هیدارا» را به خود اختصاص دهند و قدرتی فراتر از مرزهای معمول جادو به دست آورند. هیدارا، نمادی است از تعادل بین زندگی و قدرت، نوری است که می‌تواند تاریکی‌ها را بزداید و در عین حال، مسئولیت بزرگی برای حفظ تعادل جهان بر دوش دارد.
  9. من ترانه جادوگر هاگوارتز کتاب جادویی خودم رو آغاز کردم
  10. نام رمان: هیدارا: طلوع یک بازمانده! نویسنده: ترانه مهربان ژانر: فانتزی-تخیلی، عاشقانه و.. خلاصه داستان: خانواده‌ی هیدارا که حاکمان و نگهبانان جامعه جادوگران در برابر تهدید های مهر و موم شده بودند به دست مردم جادوگر سرنگون و تبعید شدند. حالا هیدارا باید راز سقوط خانواده‌ش را کشف و از نابودی دنیای جادو جلوگیری کند! مقدمه: در روزگاری که خورشید بر قصرهای سنگی ما غروب می‌کرد و سایه‌ی اژدها بر برج‌هایمان می‌افتاد، جهان زیر فرمان نام ما بود! می‌گفتند ما با آتش پیمان بسته‌ایم، که قدرت‌مان از نفس موجوداتی می‌آید که از آغاز خلقت، مرز میان تاریکی و نور را پاس می‌داشتند. اما هیچ شعله‌ای تا ابد نمی‌سوزد. روزی رسید که مردم بر ما شوریدند؛ همان کسانی که روزگاری زیر پرچم ما پناه می‌گرفتند. آتشی که ما برای محافظت افروخته بودیم، در دستان آنان بدل به نابودی‌مان شد. اکنون تنها من مانده‌ام؛ بازمانده‌ای از خاکستر نامی که جهان از یاد برد. و اگر روزی این خونِ خاموش در رگ‌هایم بیدار شود، شاید تعادل بازگردد…! یا شاید، جهان دوباره در آتش من بسوزد.
  11. نقد رمان سایه مولوی @سایه مولوی سلام سایه جان نقد نام رمان: بازگشت آلفا اسم جذابیه و من شخصا دوستش داشتم نقد خلاصه رمان: خلاصه کامل و خوبی بود اما بهتر بود که توضیحات در مورد جزییات راموس کمتر باشه اما در کل خلاصه جذب کننده و خوبی بود نقد مقدمه: مقدمه‌ای از این رمان دریافت نکردم که خب چون اوایل رمان هست مشکلی نداره اما بهتره هرچه سریعتر به فکر یک مقدمه خاص برای رمان باشی نقد رمان: شروعش رو شخصا دوست داشتم و جذاب بود ( خیلی گوگولی بود ) این قسمت های ارسال شده از رمان مونولوگ خیلی خوبی داشتن و خیلی قشنگتر میشه اگه دیالوگ هم‌ به اندازه مونولوگ باشه، سرعت رخ دادن اتفاق ها کمی زیاده و خواننده با حجم زیادی از مطالب و اطلاعات مواجه میشه اما زننده نیست و از جذابیت رمان کم نشده و اینکه چون فضای رمان یک فضای جادویی و فانتزی‌ه بهتره برای ارتباط گرفتن قوی تر خواننده ها از جزییات بیشتر گفته بشه و به توصیف زمان و مکان بیشتر پرداخته بشه نتیجه کلی: رمان جذاب و دوست داشتنی‌ای هست فقط بهتره اتفاقات زود به زود رخ ندن در کل که زری رمان شما رو دوست داشت و خیلی خوشش اومد
×
×
  • اضافه کردن...