-
تعداد ارسال ها
1,033 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط Taraneh
-
سلام هانیه جان
خوبی؟!
گل میشه تاپیک رمان ها و دلنوشته های منو پاک کنی؟!
-
به نامش به یادش در پناهش آقای عزیزم،... . چقدر خوشحالم که بالاخره به نام خطابتان میکنم. امیدوارم حالتان خوب باشد، ما نیز خوبیم، کمی سرما نوش جان کردیم، کمی هم با موضوعات اخیر که دست و پا شکسته از هر کدامشان خبر دارید، پنجه گرم میکنیم. اگر به خودم بود « دوست داشتم از احوال بچه ها برایتان بنویسم! از اینکه در نبودتان پسر بزرگمان با اینکه سنهش به زور شش سال را پر میکند، میخواهد جای شما را پر کند، در کوچه و خیابان جلوتر از من راه میافتد و اصرار اصرار که خودش با بقال و نانوا و بزاز و خراز و... حرف بزند. شب ها سر سفره شام مدام برای برادر و خواهر کوچکترش امر و نهی میکند و صبح ها پا به پای من با صدای خروس آمنه خانمینها بیدار میشود و با اینکه بلد نیست نماز بخواند روی جانماز شما قامت میبندد و زیر لب صلوات میفرستد. اگر به خودم بود مینوشتم که پسر دوممان بیشتر شبیه من است، هرچه آن بزرگه اتش میسوزاند و از دیوار راست بالا میرود تفریح این یکی آب دادن به گل های شمعدانی و حسن یوسف دور حوض است و غذا دادن به ماهی هایی است که شب عیدی برایش خریدید، به اصرار و مرتبا کتابخانه و میز مطالعهتان را گرد میگیرد. با اینکه هردو بچه های ما هستند و فقط ده ما با هم تفاوت سنی دارند اما زمین تا آسمان فرقشان است؛ در ادامه دوست داشتم برای شما از احوال شاهزاده خانم کوچکتان بنویسم، چند شب پیش تب کرد، نگران نشوید نه سرخک است، نه مخملک و نه تب مالت، دارد دندان در میآورد. تمام شب بالای سرش بیدار بودم لثه هایش ملتهب شده بود و سینهام را نمیگرفت، از گشنگی و درد آنقدر گریه میکرد که حتی پسر ها هم از نگرانی تا نیمه شب بیدار ماندند، خیالشان را راحت کردم و فرستادمشان در اتاق خودمان بخوابند، اما فیالواقع از بیچارگی داشت گریهام میگرفت، به هر حال تا صبح حالش بهتر شد الان هم خوب خوب است، برایش همراه پسر ها آش دندانی درست کردیم. الان که اینها را مینویسم پسر ها میگویند عوضشان بپرسم بابا آیا آنقدر پول دارید که یک جفت مرغ و خروس بخرید تا دیگر با صدای خروس آمنه خانم بیدار نشویم و آن بابک مو طلایی ریفو بابت تخم مرغ هایشان به ما فخر نفروشد؟ این را خودم اضافه میکنم که فکرش را هم نکنید ... آقا؛ بگذریم. دلمان برای شما خیلی تنگ است، پس کی میآیید؟! » اما نمیتوانم اینها را برای شما بنویسم به جایش باید بنویسم هوا آنقدر آلوده است که مریضیام تشدید شده، باید بنویسم که شبکه آیفیلم ساعت نه شب پایتخت دو را نشان میدهد و قیمت گوشت کمی افزایش پیدا کرده اما طلا تقریبا راکد است، اوضاع بر وفق مراد اینجانب نیست، همه چیز در هم تنیده؛ دلم میخواست از این شهر مثلا پیشرفته و این آدم های مثلا مدرن در آغوش شما پناه بگیرم، صورتم را در شانهتان پنهان کنم و هیچ چیزی نبینم. وقت هایی که شما نیستید بغلم کنید غم خیلی خوب اینکار را میکند. به غایت تنهام گاهی فکر میکنم شاید گناهی مرتکب شدم که کفارهش شرایط الانم است. کاش در این وانفسا شما را نزدیک خودم همینطور که هستید داشتم، سکوت میکردم و شما حرف میزدید و من گوش میدادم و گوش میدادم و آخرش هم بغلتان میکردم. و من اطمینان دارم که برای شنیدن شما آفریده شدهام! دختر کوچک آرمانگرایتام که دارد نابودی دنیایش را به چشم میبیند، ترانه! پینوشت¹: برای نوشتن نامه به شما مدادی مخصوص همینکار خریدم. پینوشت²: این نامه را برخلاف قبلی ها برایتان خواهم فرستاد با اینکه مطمئن نیستم باب میلتان باشد.
-
به نامش، به یادش، در پناهش! آقای جوجو سلام! حالا که زمانی پیدا کردم پیرو صحبت های ظهرمان نامهای بنویسم، ساعت ۲۰:۳۵ دقیقه است و مجری خبری ۲۰:۳۰ درحال بازگو کردن اخبار منفیای من باب چای دبش و بانک آینده است. اما اگر از حال من می پرسید! آقا، کاش میتوانستیم بگوییم ملالی نیست جز دوری شما اما فیالواقع علاوه بر دوری شما ملال بسیار است و طاغت ما کم؛ چه میشود کرد؟! جز توکل و صبر و امید به بزرگی خداوند که البته کسی در آن شکی ندارد. میخواستیم همانند شما اطاب را کم کرده و یک راست از اخبار و اوضاعمان بگوییم، خب... خلاصهاش در آن کلمه دو حرفی، غم، جمع میشود ولیکن نمیخواهیم امشب برای شما از درد ها و تنهایی ها و رخداد های ترحم برانگیز همیشگی صحبتی کنیم. آقای جوجوی عزیز، دلبند شما که اینجانب باشد اخیراً احساس میکند کمی بزرگتر شده است، من متوجه شدهام که در ابتداییترین چیز ها دچار مشکل اساسی هستم. دیگر نمیخواهم پشت کنکور بمانم چون پشت کنکور ماندن قبل از کلاس و آزمون و این چیزها هدف میخواهد، چیزی که من نداشتم (وقتی خودت معلوم نیست چی میخوای ما برات تصمیم میگیریم) جملهای شبیه به این را مادرم چند هفته پیش گفت و اینجانب با واقعیت تلخی رو به رو شدم، سرچشمه بیشتر ناراحتی هایم بی عرضگی خودم بوده است و خبر نسبتا خوب اینکه آقا بنده تصمیم به تغییر گرفتهام، در دبیرستان سابقم با حقوق ماهی پنج میلیون تومان شروع به کار کردهام، بیشتر کتاب میخوانم و سوشال مدیا را نیز به حداقل رساندهام! به نظر شما این خوب نیست آقا؟ دیگر فقط رمان نمیخوانم تاریخ اقتصاد فلسفه و البته کتاب هایی که شما معرفی کرده بودید در لیست مطالعاتم قرار گرفتهاند. هدفی برای خود مشخص کردهام که اگر خدا بخواهد از بهمن ماه به دانشگاه رفته و در یک رشته بسیار دوست داشتنی به تحصیل خواهم پرداخت، لطفا نپرسید چه و چگونه و چرا! آقای عزیز، غم وجود جدا ناشدنی از موجودیت ماست و از آن گریزی نیست. من یاد گرفتهام که خود مشکل از اهمیت آنچنانی برخوردار نیست و در اصل بعد از مشکل مهم است، بعد از غم، بعد از تمام احساسات و اتفاقاتی که سرعت ما را کم میکنند و البته نوع برخورد ما با آنها...! در قعر چاه تنهایی اما با کمال امیدواری بنده تصمیم گرفتهام اجازه ندهم هیچکدام از آن چیز های منفی از اراده من بکاهد¹ این هدف، این مسیر، این انتخاب ها من را بسیار میترساند. توضیح اینکه از چه میترسم را نخواهم داد اما آقا، کاش فاصله من و شما عوض چند کوچه و خیابان و اتوبان دریایی بود، آنوقت خود را در بطریای محبوس کرده و به دریا میانداختم تا در آنسوی آب صیدی در تور شما باشم. کاش میشد در جیب پیراهنتان زندگی کنم، فارق از تمام انتخاب ها، تصمیم ها و تمام مشکلات و احساسات انسانی اما واقعا چه میشود کرد جز توکل و صبر و امید به بزرگی خداوند که البته کسی در آن شکی ندارد دوستدار شما ترانه مهربان پینوشت¹: میدانم که نامهام اصلا شبیه گزارشی از اوضاع فعلیام نبود اما هر کلمهای که خواستم از جزییات شرایطم بنویسم نتوانستم! و بابت لحن نوشتاری هم اصلا قصدم نمایش ادبیات نبود خواستم جور دیگری بنویسم اما باز هم نشد
-
به نامش به یادش در پناهش! عنوان: آقاجان نویسنده: ترانه مهربان ژانر: عاشقانه خلاصه: مجموعه نامه های خاک گرفتهی من به شما، آقا؛ که هیچ وقت نخواندید!
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
امروز 15 October، روز جهانی غرغروهاست.
- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
نقد اتاق نقد و پرسش | ماوراء نودهشتیا
Taraneh پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
نقد رمان عسل سلام عسل جان برای دیر شدن نقدت قصور از من بود @عسل نقد نام رمان: اسم زیباییه نقد ژانر: نقد خلاصه: خلاصه خوبیه ولی خب خیلی رسمیه و بهتره که راحت تر نوشته بشه تا خواننده بهتر ارتباط بگیره ولی کادر و چهارچوب و نوشتار قوی و خوبی داره نقد مقدمه: مقدمه جالب و جذابه نقد شناسنامه: بهتره برداشته بشه و مورد پسند زری نیست بهتره تو روند رمان گفته بشه راجع به شخصیت ها نقد شروع رمان: توصیفات قویای داشت کمی مشکلات ریز دیده میشد و ترجیح این بود که ترسناک شروع بشه اما در کل شروع خوبی بود- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
افسانه هیدارا: در آغاز زمان، وقتی جهان هنوز ناپایدار و پر از آشوب بود، نیرویی بزرگ و زنده به نام «هید» در عمق تاریکیها میدرخشید؛ نیرویی که نماد زندگی، انرژی خالص و جادوی ناب بود. اما «هید» نمیتوانست به تنهایی جهان را اداره کند، پس با قدرتی دیگر، «دارا» پیوست به معنی «دارنده» و «نگهبان». وقتی «هید» و «دارا» به هم رسیدند، موجودی آفریده شد که هم نماد زندگی و هم صاحب نیرویی بیکران بود؛ این موجود «هیدارا» نام گرفت. گفته میشود تنها کسانی که شایستگی واقعی دارند، میتوانند نام «هیدارا» را به خود اختصاص دهند و قدرتی فراتر از مرزهای معمول جادو به دست آورند. هیدارا، نمادی است از تعادل بین زندگی و قدرت، نوری است که میتواند تاریکیها را بزداید و در عین حال، مسئولیت بزرگی برای حفظ تعادل جهان بر دوش دارد.
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
من ترانه جادوگر هاگوارتز کتاب جادویی خودم رو آغاز کردم
-
نام رمان: هیدارا: طلوع یک بازمانده! نویسنده: ترانه مهربان ژانر: فانتزی-تخیلی، عاشقانه و.. خلاصه داستان: خانوادهی هیدارا که حاکمان و نگهبانان جامعه جادوگران در برابر تهدید های مهر و موم شده بودند به دست مردم جادوگر سرنگون و تبعید شدند. حالا هیدارا باید راز سقوط خانوادهش را کشف و از نابودی دنیای جادو جلوگیری کند! مقدمه: در روزگاری که خورشید بر قصرهای سنگی ما غروب میکرد و سایهی اژدها بر برجهایمان میافتاد، جهان زیر فرمان نام ما بود! میگفتند ما با آتش پیمان بستهایم، که قدرتمان از نفس موجوداتی میآید که از آغاز خلقت، مرز میان تاریکی و نور را پاس میداشتند. اما هیچ شعلهای تا ابد نمیسوزد. روزی رسید که مردم بر ما شوریدند؛ همان کسانی که روزگاری زیر پرچم ما پناه میگرفتند. آتشی که ما برای محافظت افروخته بودیم، در دستان آنان بدل به نابودیمان شد. اکنون تنها من ماندهام؛ بازماندهای از خاکستر نامی که جهان از یاد برد. و اگر روزی این خونِ خاموش در رگهایم بیدار شود، شاید تعادل بازگردد…! یا شاید، جهان دوباره در آتش من بسوزد.
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
نقد اتاق نقد و پرسش | ماوراء نودهشتیا
Taraneh پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
نقد رمان سایه مولوی @سایه مولوی سلام سایه جان نقد نام رمان: بازگشت آلفا اسم جذابیه و من شخصا دوستش داشتم نقد خلاصه رمان: خلاصه کامل و خوبی بود اما بهتر بود که توضیحات در مورد جزییات راموس کمتر باشه اما در کل خلاصه جذب کننده و خوبی بود نقد مقدمه: مقدمهای از این رمان دریافت نکردم که خب چون اوایل رمان هست مشکلی نداره اما بهتره هرچه سریعتر به فکر یک مقدمه خاص برای رمان باشی نقد رمان: شروعش رو شخصا دوست داشتم و جذاب بود ( خیلی گوگولی بود ) این قسمت های ارسال شده از رمان مونولوگ خیلی خوبی داشتن و خیلی قشنگتر میشه اگه دیالوگ هم به اندازه مونولوگ باشه، سرعت رخ دادن اتفاق ها کمی زیاده و خواننده با حجم زیادی از مطالب و اطلاعات مواجه میشه اما زننده نیست و از جذابیت رمان کم نشده و اینکه چون فضای رمان یک فضای جادویی و فانتزیه بهتره برای ارتباط گرفتن قوی تر خواننده ها از جزییات بیشتر گفته بشه و به توصیف زمان و مکان بیشتر پرداخته بشه نتیجه کلی: رمان جذاب و دوست داشتنیای هست فقط بهتره اتفاقات زود به زود رخ ندن در کل که زری رمان شما رو دوست داشت و خیلی خوشش اومد- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
-
قلم طلایی طراحی کاور ویژه داستان نفس گیر | عسل کاربر انجمن نودهشتیا
Taraneh پاسخی برای Taraneh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@هانیه پروین عزیزم!- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
@Mahsa_zbp4
- 14 پاسخ
-
- 3
-
-
-
@shirin_s
- 14 پاسخ
-
- 4
-
-
@عسل
- 14 پاسخ
-
- 3
-
-
سلام مهسا جان خوبی؟!
عزیزم میشه اسم و فامیل کاملتو بهم بگی؟
-
قلم طلایی طراحی کاور ویژه داستان نفس گیر | عسل کاربر انجمن نودهشتیا
Taraneh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام @عسل جان تبریک مجدد و این داستانا برای طراحی کاور دبل شخصیت متناسب با داستانت این توضیحات: اسم داستان اسم نویسنده اسم دوتا بازیگر، خواننده و یا بلاگری که چهره شخصیتهای اصلی داستانتو دارن (کاپل اصلی رمان) آیتمهای داستان (مثل جمجمه، سلاح، حلقه، مراسم عروسی، یاهرچیزی) رو کامل کن و زیر همین تاپیک ارسال کن عزیزم- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
فرزندان قشنگ ترا، حالتون چطوره؟! با کمی تاخیر اخبار نتایج اولین دور پارت منتخب رو به سمع و نظرتون میرسونم! در مقام و جایگاه اول دهمین پارت داستان نفس گیر به قلم جذاب بانو @عسل قرار میگیره (تبریک میگم عزیزم) در مقام دوم پارت اول داستان جان های آشفته حاصل نبوغ @shirin_s به روی سکوی قهرمانی میره! (مبارکت باشه خواهری) و در مقام سوم صد و هفدهمین پارت رمان مادمازل جیزل حاصل زحمات @Mahsa_zbp4 روی سکو قرار میگیره (مبارکه قشنگ جان) @QAZAL ممنونم از غزال بابت فعالیت و حمایت شدیدا دلگرم کنندهش؛ عشق منی بیب! هدف از این مسابقه ترغیب شما به فعالیت و پارتگذاری منظم و بالا بردن سطح نوشتههای شماست دوستان! همکاری کنید باهامون عشقای ترا از همتون سپاسگزارم و به خدای بزرگ میسپارمتون!
- 14 پاسخ
-
- 5
-
-
-
متشکرم از مشارکتتون نتیجه تا فردا اعلام خواهد شد! و بلافاصله وارد دور دوم میشیم
- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
فقط تا پایان امروز فرصت دارید خانما!
- 14 پاسخ
-
- 3
-
-
-
پارت ۶ خاطره خانه پدری زیبا بود، زیبا و مدرن، نمای بیرونیاش از جنس شیشههای رفلکس آینهای بود که از درون عمارت مثل شیشههای معمولی دیده میشد اما از بیرون تنها تصویر اطراف را بازتاب میکرد و از ورود سرما، گرما و صدا به عمارت جلوگیری میکرد. درب ورودی خانه از جنس چوب گردو بود و رویش خبری از قفل نبود بلکه با کُد امنیتی مخصوص باز میشد. داخل عمارت را از بهروزترین امکانات پُر کرده بودند. در زیر کف پارکت شده و سقف گچبری شدهاش لولههایی تعویه شده بود که هوای گرم را در زمستان با فشار زیاد منتقل میکرد و گرما از کف و سقف در کل عمارت پخش میشد. سنسورهای تهویه هوا و هواکشها در تمام روزهای سال تنفس و دما را در داخل عمارت مطبوع و دلنشین میکردند. نور پردازی داخل عمارت به گونهای بود که که هیچگاه اشعهها نور به طور مستقیم منعکس نمیشدند و نور در تمام محیط داخلی عمارت پخش میشد تا چشمی اذیت نشود. دیوارهای میان اتاقها تماماً عایق بندی شده بودند. دکور چوبی رنگ خانه با آن مبلها و کاناپههای قهوهای سوختهاش هیچگاه به دلم ننشست. آخَر هیچکدام از آن رنگهای گرم تابلوهای روی دیوار نمیتوانست از سرمای طاقت فرسای عمارت کم کند. البته دل من که مهم نیست، نظر من هم مهم نیست. چند شب پیش که خشم را در چشمهای بنیامین دیدم از خودم متنفر شدم که نمیتوانم خواهرانه آرامش کنم. ای کاش مجبورش نمیکردم که اینجا بیاید. زیبایی این خانه هر چه بیشتر باشد داغ دل من و برادرهایم هم بیشتر تازه میشود چرا که پدر میتوانست از ما مراقبت کند اما نکرد، اما نبود، وقتی به اینها فکر میکنم همان صدای مهربان در گوشم نجوا میکند « خاطره یادت باشد که اگر این اتفاقات نمیافتاد تو الان به اوج موفقیت نمیرسیدی ، الان این افتخار که یک دختر خودساختهای را نداشتی » و به جای من همان صدای تلخ جواب میدهد « خاطره خودساخته بودن و موفقیت به چه دردت میخورد وقتی نمیتواند ذرهای از عقدههای کودکی و نداشتههای جوانیات را از بین ببرد به چه دردت میخورد وقتی نمیتواند جای خالی خانواده را در خاطراتت پر کند» آن یکی میان کوبش تلخ گذشته میپرد و از من میخواهد همان نیمهی پر همیشگی را ببینم « خاطره آنها که نمیدانستند تویی هم وجود داری، و مطمئنانه اگر میدانستند پدر و مادر لایقتری بودند » و من نمیخواهم به حرف هیچکدامشان گوش کنم. من در این زمانها در خلع غوطهور هستم، جدال صداهای ذهنم هم برایم مهم نیست، اصلا هیچچیز مهم نیست. - خاطره چرا این آدم به این اندازه مسکن است؟ - جانم حامد - پرهام بیدار شده سراغت رو میگیره. - الان میام به داخل خانه بر میگردد و من هم از روی آلاچیق درون حیاط بلند میشوم. این روزها فرشهای برفی همهجا را سفید کرده و نمای درخشانی به تهران داده. حیاط این خانه هم نمایانگر یک زمستان تمام عیار است. پا تند میکنم و خودم را به داخل عمارت و اتاق پرهام میرسانم. بچهها هم راحتند. هر چه میشود تعطیلشان میکنند. برف میآید، آلودگی هوا میشود، ویروسها حمله میکنند و گویی کل کائنات دست به دست هم میدهند که این نسل درس نخوانند.
-
پارت پنج رمان فراموشی میخواهم
- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت ۵ "مجهول" به او نگاه میکند. مگر میشود یک انسان به این اندازه مرموز و ترسناک باشد. مرد زیر نگاه سنگین او دستوپایش را گُم میکند. سر به زیر و مسکوت منتظر دستور جدید ایستاده. چشمان براق و تیز او لرزه به اندامش میاندازد. قدرت تکلمش را دوست دارد و میداند اگر بیاجازه زبان به سخن بچرخاند، وای که حتی از تصورَش هم میهراسد. جز او و خودش یک محافظ تازه وارد به نام مهام هم در اتاق است. لعنت به این مهام که در این منجلابِ ترس انداختَش. او که بلند میشود انگار قلبَش از حرکت میایستد: - سرِت رو بالا بگیر! قاطعانه امر میکند و چارهای جز اطاعت نیست. مرد سرَش را بالا میآورد. مردمکهای قهوهای رنگَش از ترس میلرزد. خونسردی او باعث میشود ترس بیش از پیش احاطهش کند. - وظیفه تو چی بود حسام؟ ترس با خود لُکنت میآورد: - محافظت از اسناد دیگر خبری از نقاب خونسردی نیست. او مثل بمب منفجر میشود جوری که صدای فریادش حتی مهام همیشه خونسرد را هم میلرزاند: - و الان اسناد کجاست؟ دست پلیسها! حسام در آن لحظه واقعا آرزوی مرگ میکند. صدای شلیک گلوله در فضای بسته اتاق منعکس میشود و خون قرمز حسام دیوار پشتش را رنگی میکند. چقدر زود آرزویَش برآورده شد. زمزمه آرام ساشا باعث میشود مهام از بهت خارج شود. حتی فکرش را هم نمیکرد به این زودی مهره حسام بسوزد: - خاطره سرمدی نباید از بازی خارج بشه؛ اون یه مهره مهم برای ماست. ** بنیامین - یکی از دوستان صمیمی من و خانوادهشون برای تعطیلات کریسمس اومدن ایران و قراره فردا هم پیش ما بمونن. ازتون انتظار دارم پذیرایی در خورد خودش و خانوادهاش ارائه بدید. خدایا! من را مرگ بده از این خفت خلاص بشوم. راننده آقا بودن کم بود، حالا باید جلوی دوستانش هم خم و راست شوم. آخَر به کدامین گناه؟! چشمان آبی و ملتمس خاطره باعث میشود یادم بیاید همهی اینها به خاطر اوست.