به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
1,053 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
9
تمامی مطالب نوشته شده توسط Taraneh
-
پارت ۵ "مجهول" به او نگاه میکند. مگر میشود یک انسان به این اندازه مرموز و ترسناک باشد. مرد زیر نگاه سنگین او دستوپایش را گُم میکند. سر به زیر و مسکوت منتظر دستور جدید ایستاده. چشمان براق و تیز او لرزه به اندامش میاندازد. قدرت تکلمش را دوست دارد و میداند اگر بیاجازه زبان به سخن بچرخاند، وای که حتی از تصورَش هم میهراسد. جز او و خودش یک محافظ تازه وارد به نام مهام هم در اتاق است. لعنت به این مهام که در این منجلابِ ترس انداختَش. او که بلند میشود انگار قلبَش از حرکت میایستد: - سرِت رو بالا بگیر! قاطعانه امر میکند و چارهای جز اطاعت نیست. مرد سرَش را بالا میآورد. مردمکهای قهوهای رنگَش از ترس میلرزد. خونسردی او باعث میشود ترس بیش از پیش احاطهش کند. - وظیفه تو چی بود حسام؟ ترس با خود لُکنت میآورد: - محافظت از اسناد دیگر خبری از نقاب خونسردی نیست. او مثل بمب منفجر میشود جوری که صدای فریادش حتی مهام همیشه خونسرد را هم میلرزاند: - و الان اسناد کجاست؟ دست پلیسها! حسام در آن لحظه واقعا آرزوی مرگ میکند. صدای شلیک گلوله در فضای بسته اتاق منعکس میشود و خون قرمز حسام دیوار پشتش را رنگی میکند. چقدر زود آرزویَش برآورده شد. زمزمه آرام ساشا باعث میشود مهام از بهت خارج شود. حتی فکرش را هم نمیکرد به این زودی مهره حسام بسوزد: - خاطره سرمدی نباید از بازی خارج بشه؛ اون یه مهره مهم برای ماست. ** بنیامین - یکی از دوستان صمیمی من و خانوادهشون برای تعطیلات کریسمس اومدن ایران و قراره فردا هم پیش ما بمونن. ازتون انتظار دارم پذیرایی در خورد خودش و خانوادهاش ارائه بدید. خدایا! من را مرگ بده از این خفت خلاص بشوم. راننده آقا بودن کم بود، حالا باید جلوی دوستانش هم خم و راست شوم. آخَر به کدامین گناه؟! چشمان آبی و ملتمس خاطره باعث میشود یادم بیاید همهی اینها به خاطر اوست.
-
. پارت ۴ - بنی حوصله ندارم بیخیال شو. یه امروز کاری به من نداشته باش. استارت میزنم، نگاه گذرایی به چهره رنگ پریدهاش میاندازم. - باشه! زمزمه میکنم و آرام لب میزند: - ممنون چه شده است یعنی؟ چهارماه از آشناییمان میگذرد ولی تا به حال خاطره را به این اندازه آرام و مسکوت ندیدهام. نه ؛ تحمل این دختر کار من نبود. دستم را به سمت صفحه لمسی میبرم ( Play music) را لمس میکنم و اینبار آهنگ (بزن باران ) از ایهام پخش میشود. شانس من ا ست دیگر مثلا خواستم حال و هوای خاطره را عوض کنم آنوقت این یارو هی میخواهد باران بزند. دست میبرم تا این موزیک غمگین را عوض کنم که با صدای آرامش متوقف میشوم: - بزار بمونه. لطفا! - باشه! پشت چراغ قرمز ترمز میزنم. چراغ قرمزهای تهران هم گاهی بازیشان میگیرد. آخَر شمارنده ۲۰۰ ؟ صبر ایوب میخواهد تا این سبز شود! « بزن باران ببار از چشم من بزن باران بزن باران بزن بزن باران که شاید گریهام پنهان بماند بزن باران که من هم ابریام بزن باران پر از بیصبریام بزن باران که این دیوانه سرگردان بماند بهانهای بده به ابر کوچک نگاه من در اوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من به داد من برس » هق- هق آرامش را مگر میتوانم نشنوم؟ صدای ایهام را را کم میکنم و متعجب به دخترکی خیره میشوم که تا به حال اشکش را ندیدم. گریه؟ آن هم با آهنگ بزن باران ایهام ؟ این فقط یک معنی میدهد. « عاشق شده » بزاق دهانم را با صدا قورت میدهم و به چهره پژمردهاش نگاه میکنم. آرام صدایش میزنم: - خاطره؛ خاطره! به سرعت اشکهایش را با دست پاک میکند تا مثلا نفهمم گریه کرده. نکند شکست عشقی خورده باشد؟ نکند... . - جانم بنی ؟ اشکهایت را پاک کردی خواهرم. با گرفتگی صدایت چه میکنی؟ جدی میشوم: - چی شده خاطره ؟ جوابم را نمیدهد. به چراغ قرمز خیره میشود و محزون لب میزند: - مرگ چیه بنی؟ از سوالش جا میخورم اما با حوصله جواب میدهم: - مرگ به نظر من یعنی زندگی نکردن! - زندگی چیه؟ - زندگی یعنی لذت بردن از همه چیز. از هوا، از غذا، از یک رنگ شاد، از همهی چیزهای کوچیک؛ زندگی یعنی شاد بودن، یعنی امید داشتن، یعنی تلاش برای عوض کردن اوضاع بد، یعنی حال خوب، یعنی زیبا بودن و زیبا دیدن، یعنی اعتماد، زندگی یعنی خوشبینی. وقتی اینکارها رو نکنی یعنی مُردی؛ نمیر خاطره!
-
پارت ۳ بنیامین از آینه جلویی ماشین، نگاهی به صورتش میاندازم، لبهایم را با زبانم مرطوب میکنم و میگویم: - آقا؛ حامد لیست خرید رو فرستاده من باید برم فروشگاه، شما بفرمایید. نگاه مغرورش را از آینه ارزانی چشمهایم میکند، سرد لب میزند: -با ماشین برو! سر تکان میدهم و تشکر میکنم: - ممنون آقا لازم نیست، تاکسی میگیرم. کجای دنیا با مرسدس بنز s500 میروند فروشگاه؟ نمیدانم. هنوز از آینه نگاهش میکنم، در را باز میکند اما قبل از پیاده شدن از اتومبیل گرانَش، با اخم محوی که بین ابروهایَش جا خوش کرده و با لحن خشکی میگوید: - از کِی تا حالا تو لزومات رو مشخص میکنی بنیامین؟ خرید برای خونهی منِ و من میگم با چی بری خرید! از خودرو پیاده میشود، دندانهایم را محکم روی هم فشار میدهم «حیف بابامی؛ حیف به خاطره قول دادم احترامت رو نگه دارم، حیف! » ، دنده عقب از پارکینگ خارج میشوم، ریموت را از روی داشبورد بر میدارم و دکمه وسطیاش را فشار میدهم، دروازه حیاط آرام بسته میشود. فرمان را میچرخانم و از روی صفحه هوشمند کلمه ( play music ) را لمس میکنم، فرمان را صاف میکنم و از لیست موسیقیها، موزیک (ساحل) از حمید هیراد را انتخاب میکنم. هنوز از کوچه خارج نشدم که میبینمش، سر به زیر است و در فکر. کنارش ترمز میزنم اما متوجه حضورم نمیشود . هیراد ترانهاش را شروع میکند « بیآشیانتر از باد عشقت نرفته از یاد. » پنجره را پایین میدهم و اسمش را صدا میزنم: - خاطره! « دیدی چه ساده افتاد جانم به دست صیاد » آنقدر غرق در افکارش است که نه صدای من نه صدای نسبتا بلند هیراد نمیتواند او را از افکارش خارج کند، بالاجبار دستم را به سمت نمایشگر لمسی میبرم و صدای موسیقی را زیاد میکنم، انگشتم نام یک موزیک دیگر را لمس میکند و موسیقی غمگین و عاشقانه حمید هیراد جایَش را به یک آهنگ خارجی میدهد. فریاد بلند خواننده من را تا مرز سکته میبرد و خاطره را هم از جا میپراند، به سرعت موسیقی را قطع میکنم. چشمان گرد شدهام را به خاطره میدوزم. لبخند نیم بندی تحویل چهره ترسیدهاش میدهم و صلح طلبانه زمزمه میکنم: - هرچی صدات کردم جواب ندادی آخه! سرش را به طرفین تکان میدهد، اخم میکند و تقریبا داد میزند: - سکته کردم بیشعور شیطنت را جایگزین ترس در صدایم میکنم: - نه- نه توروخدا سکته نکن، اصلا من غلط کردم. تو همینجوریش کسی نمیآد بگیردت دیگه سکته هم کنی کج و کوله میشی کلا میترشی. خنده مسخرهای ضمیمه حرفم میکنم. چهره عصبانیاش در این دنیا، از هرچیزی برای من شادیآورتر است، زود قضاوت نکنید من برادر فوقالعادهای هستم اما، خاطره، شیطنتهایش گاهی سرسامآور میشود و من از هر موقعیتی برای تلافی استفاده میکنم مخصوصا این مبحث زیبای ترشیدن که روی همه دخترها مثل یک چاشنی برای انفجار یک بمب اتم عمل میکند. فرصت جواب دادن نمیدهم و می گویم: - بیا بشین بریم خرید به روبهرو و آسمان رنگی شده از غروب خیره میشوم اما صدای پاهایش را که از حرص به زمین میکوبد و درب شاگرد که باز میشود، صدای خش- خش برخورد پالتویش با چرم کرمی روکش صندلی که در فضای ماشین میپیچد را میشنوم. صورتم را آرام برمیگردانم و نگاهم را به چهره سرخ شده از خشماش میدهم، لحن برادرانه و مسخرهای را قالب صدایم میکنم و قبلا از این که حرفی بزند میگویم: - اشکال نداره حالا حرص نخور، خودم با حامد آگهی میدیم تو تلویزیون که... . صدایم را نمایشی صاف میکنم و ادامه میدهم: - به یک شوهر برای خواهر کله سیم تلفنیمان نیازمندیم. نظرت؟ موهایش فر نیست اما من، گاهی ، کله سیم تلفنی صدایش میزنم . به چشمانش نگاه میکنم آرام و پر حرص میگوید: - نظرت راجبه خفه شدن چیه؟ - نظری ندارم ولی تو خوب حال میکنیا امروز کلا مرخصی بودی.
-
امروز September 5، روز جهانی احمق هاست.
- 34 پاسخ
-
- 1
-
-
اولین دورهی چالشمون از همین لحظه آغاز میشه و شرکت کننده های عزیز تا ۲۱ شهریور ماه ساعت ۰۰:۰۰ بامداد فرصت ارسال مطلب دارند!
- 14 پاسخ
-
- 4
-
-
سلام نودهشتیا از سالن خبری انجمن و پخش زنده با شما هستیم! در این تاپیک قراره یکی از جذاب ترین چالش های انجمن رو با هم داشته باشیم! چالش پارت منتخب! در طول ۱۴ روز یعنی دو هفته شما فرصت دارید تا پارتی از رمان/دلنوشته یا داستان کوتاه فعال خودتون رو که در همین بازه مشخص شده نوشته و ارسال کرده باشید رو در چالش شرکت بدین! به چه صورت؟! لینک پارت مورد نظر یا لینک تاپیک مورد نظر به علاوه شماره پارت رو زیر پیام اعلام شروع چالش ارسال میکنید؛ حالا چه حوایزی برای این چالش در نظر گرفته شده! نفر اول: مدال قلم طلایی + ۵۰۰ امتیاز + لوح تقدیر + کاور دبل شخصیت متناسب با رمان، دلنوشته یا داستان نفر دوم: مدال قلم نقرهای + لوح تقدیر + ۴۰۰ امتیاز نفر سوم: مدال قلم برنزی + لوح تقدیر + ۳۰۰ امتیاز و بقیه شرکت کننده ها هم هرکدوم ۱۵۰ امتیاز از این بخش خبری-چالشی دریافت خواهند کرد نمونه کاور دبل شخصیت:
- 14 پاسخ
-
- 5
-
-
مهتاب نیمهشب مثل نقره روی زمین ریخته بود. جادوگر پیر، شنل سیاهش را روی شانه کشید و آرام درون تالار سنگی قدم گذاشت. تالار پر از شیارهایی بود که روی دیوارها حکاکی شده بودند؛ خطوطی که به چشم هر انسان عادی فقط شیار بودند، اما برای او رازهای جهان را در دل داشتند. در میان تالار، حلقهای سنگی روی زمین کشیده شده بود، حلقهای که سالها پیش با خون خودش مهرش کرده بود. او آهی کشید؛ میدانست هر بار وارد این حلقه میشود، یک قدم به سوی نیستی نزدیکتر میرود. با نوک عصایش روی حلقه ضربه زد و جرقههای آبی در هوا پخش شدند. به محض اینکه زمزمه طلسم آغاز شد، هوا سنگینتر شد. صدای غرش آرامی از اعماق تالار برخاست، انگار سنگها نفس میکشیدند. جادوگر کلمات باستانی را تکرار کرد و از نوک عصا، شعلهای سبز برخاست. شعله پیچید، بالا رفت، و چون ماری از آتش در سقف فرو رفت. او خیره ماند، قلبش تند میزد، چون میدانست اگر حتی یک هجای طلسم را اشتباه بگوید، شعله او را خواهد بلعید. درون شعله، تصاویری آشکار شدند: چهرههایی محو، روحهایی که زمانی دشمن یا یار او بودند. یکی از آنها، زنی با موهای سپید، چشم در چشم او دوخت. زیر لب گفت: «تو هنوز راز را نگه داشتهای، مگر نه؟» جادوگر به سختی قورت داد. آری، رازی که سالها در دلش دفن شده بود، سرنوشت یک پادشاهی را تغییر داده بود. اما حالا زمان اعتراف نبود؛ زمان قدرت بود. طلسم اوج گرفت، حلقه درخشید، شعلهها شکل گرفتند و در مرکز تالار پیکرهای نیمهشفاف پدید آمد. موجودی ساختهشده از نور و تاریکی. او دستانش را گشود و از میان شعلهها چیزی همچون ستاره افتاد. ستارهای درخشان، کوچک، اما پر از انرژی ناب. جادوگر لرزید، زیرا میدانست این همان چیزیست که تمام عمر دنبالش بود. قدمی جلو رفت، حلقه زیر پایش داغ شد. صدای استخوانخراشی در تالار پیچید: «هرگز نمیتوانی بدون پرداخت بها، ستاره را به دست بیاوری.» جادوگر فریاد زد: «طلسم خونم را قبول کن، اما ستاره را بده!» شعله او را در بر گرفت، حلقه لرزید، و صدای انفجار خاموشی همهجا را پر کرد. وقتی دود فرو نشست، تالار خالی بود. فقط یک ستاره کوچک در مرکز حلقه میدرخشید…!
- 13 پاسخ
-
- 5
-
-
-
امروز 2 September، روز "بدون ترس" زندگی کردنه.
- 34 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
با حس نوازش، دستی روی صورتم کشیدم و به سمت مخالف غلت زدم؛ با حس تکرار نوازش سریع چشمهام رو باز کردم و نیمخیز شدم، به پنجرهی اتاقم چشم دوختم که باز شده بود و همین که نگاهم را چرخاندم متوجه هالهای آبیرنگ شدم که مثل دود نرم روی زمین میرقصید. هوا پر از بوی علفهای مرموز و رطوبت شب بود و سکوتی عجیب فضا را پر کرده بود. صدای زمزمهای نرم و مالامال از جادو به گوشم رسید، انگار خود دیوارها حرف میزدند: «تو بیداری… و این تنها آغاز است.» دستی از تاریکی بیرون آمد، درخشان و نیمه شفاف، انگار از نور و مه ساخته شده بود. لمسش به صورتم که رسید، حس کردم انرژی در رگهایم میچرخد، بیآنکه بخواهم. جرقههای کوچک نور روی کف اتاق پریدند و سایهها را به رقص واداشتند. یک کتاب پر از غبار و خطوطی نامفهوم روی میز نزدیک پنجره لرزید و ورق خورد، صفحهها خودشان صدا کردند، حروفشان برق زدند و پیامی شبیه هشدار در ذهنم حک شد: «قدرتی که در توست، نظم این جهان را خواهد لرزاند… آیا آمادهای؟» نفسم تند شد و قلبم آوازی جادویی زد، انگار روح من با جادوی آزاد پیوند خورد. حالا دیگر نمیشد از اتاق فرار کرد؛ باید انتخاب میکردم: تسلط بر جادوی خودم یا ادامهی خواب بیاحساسی دیگران. هالهی آبی آرام بالا رفت و درونش تصویری از آیندهی آلکیمورا شکل گرفت: شهری که جادو، خون و امید را به توازن میرساند یا میسوزاند… و من وسط این پیشگویی بودم، تنها با قدرتی که نه میتوانستم نادیده بگیرم، نه بفروشم.
-
روز فرزند ارشد رو بهتون و به خودم تبریک میگم
- 34 پاسخ
-
- 1
-
-
هیولاهای عزیزم، سلام! در دور دوم مسابقات که شامل دو مسابقه جداگانه بود جاودانه هامون بسیار بسیار زیبا و متحد عمل کردند. @زری گل اینبار دو تا مسابقه در یک مسابقه طراحی کرده بود مسابقه اول ایده و نوشتن خلاصه از اون و مسابقه دوم نقد خلاصه های گروهی! از بخش اول این دور مسابقه گروه جادوگران با سرپرستی @QAZAL و همکاری زیبای @Taraneh @ملک المتکلمین @سایان و گروه گرگینه ها با سرپرستی @سایه مولوی و همکاری @آتناملازاده و @Mahsa_zbp4 نشان برنده رو به همراه ۵۰۰ امتیاز به خانه بردند. و در بخش نقد خلاصه ها هم گروه ارواح با سرپرستی @Amata و همکاری @S.Tagizadeh @عسل @raha ۳۰۰ امتیاز دریافت کردند. گروه های باقیمانده از بخش خلاصه نویسی ۳۰۰ امتیاز دریافت کردند. همچنین لازم به ذکر است که گروه خون آشام هامون هم سریع ترین ارسال نقد و بهترین فعالیت رو داشتن که از @shirin_s و @هانیه پروین کمال تشکر رو به عمل میاریم. خواب هاتون کابوسی و زندگیاتون وحشتناک تا درودی دیگر بدرود هاگوراتز!
- 6 پاسخ
-
- 8
-
-
-
روز فرشته های نجات که تو بدترین حالت آدم بهشون میرسن و حالشونو خوب میکنن مبارک:)🤍🎀
- 34 پاسخ
-
- 3
-
-
-
با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد و عرض خسته نباشید خدمت خوانندگان محترم این بخش خبری با شما هستیم از میز خبری ۱۸:۳۰ نودهشتیا من خبرنگار انجمن و اینجا استودیو خبری نودهشتیاست! سر خط خبر ها: در اقدامی جنجالی @QAZAL یک رمان دیگر را به پایان رسانیده و نشان نویسنده برتر تیر ماه را که از آن خود کرده بود با خود به خانه برد! @Mahsa_zbp4 رنگ سبز رفیق نودهشتیا را بر تن کرده و خوش رنگ گشت از همین تریبون به ایشان و خانواده محترمشان تبریک عرض میکنیم! بانو @زری گل اعلام داشت شرکت کنندگان این دوره از هاگوراتز تنها تا ساعت ۰۰:۰۰ فردا برای ارسال ایده های خود زمان دارند! @سایان و @عسل در اقدامی جداگانه به شرعت درحال پارت گذاری رمان هایشان هستند و تاپیک هایشان از آن بالای انجمن پایین نمیآید به این همه مسئولیت پذیریشان قبطه میخوریم! تا درودی دیگر بدرود
- 2 پاسخ
-
- 4
-
-
-
هیولاهای عزیزم سلام در خدمت شما هستیم از استودیو وحشت هاگوراتز و با پوشش خبری چالش اولی که مدرسه برای وحشت آموزها در نظر داشت! ببین و بنویس از چالش های قدیمی انجمن و تقریبا قابل پیش بینی بود، وحشت آموز هامون بسیار بسیار خوش درخشیدن و به گونهای که @زری گل در روند داوری دچار تردید شد و حتی در پایان @shirin_s از گروه خون آشام و @QAZAL از گروه جادوان نفرات اول معرفی شده و به اون ها 500 امتیاز به هم گروهی هاشون 300 امتیاز و به دیگر شرکت کننده ها 150 امتیاز تعلق گرفت که امیدواریم کوفتشون بشه! حرف دیگهای ندارم تا درودی دیگر بدرود!
- 6 پاسخ
-
- 8
-
-
-
سلام هیولاهای عزیزم به اولین بخش خبری از اخبار هاگوراتز خوش آمدید. با شما هستیم از استودیو وحشت هاگوراتز، امیدوارم حالتون بد باشه و کابوس مهمون زندگیاتون! هاگوراتز که در دو دوره قبلی بسیار خوش درخشید و هیولا های با استعدادی تقدیم جامعه نودهشتیا کرد. امسال هم داره سومین سال تاریک خودش رو به بهترین نحو میگذرونه! @زری گل مادر ماورا و دارنده تمام قدرت های موجود در هاگوراتز این بار دعوت نامه های دیگهای رو به خاندان های اصیل فرستاد. در این دوره از سری مسابقات وحشت سیزده شرکت کننده توسط کلاه گروهبندی به خانواده های جدیدشون پیوستن! از گروه ارواح با سرپرستی بانو @Amata هاگوراتز میزبان خانم ها @عسل @S.Tagizadeh @raha هستش! برخلاف سری های گذشته که جامعه خون آشام ها افراد زیادی رو به هاگوراتز معرفی میکردن امسال تنها میزبان خانم ها @هانیه پروین و @shirin_s هستیم از جنگل تاریک و قبلیه گرگ های خاکستری خانم ها @آتناملازاده و @Mahsa_zbp4 با سرپرستی @سایه مولوی در خوف انگیزمون مسابقه خواهند داد. و در پایان جامعه جادوگران چندی از اصیل زاده های خودش رو به هاگوراتز فرستاده خانوم ها @سایان @Taraneh @ملک المتکلمین با سرپرستی جادوگر با تجربهمون @QAZAL از صمیم قلب برای تک تک افراد نام برده آرزوی پلیدی و سیاهی میکنیم!
- 6 پاسخ
-
- 11
-
-
-
امروز ۱۵ آگوست، روز جهانی آرامش و ریلکس کردنه امروزو بشین ریلکس کن
- 34 پاسخ
-
- 4
-
-
سلام به شما بینندگان و شنوندگان ماورائی انجمن من جادوگر خبرنگار انجمن هستم و اینجاییم با دنبال کردن اخبار ماورائی ترین بخش انجمن در کنار شما باشیم
- 6 پاسخ
-
- 9
-
-
موجوداتی که میبینیم: قسمت اول آدمها…! عجیبترین مخلوقاتی که خدا بیحوصله آفرید. لبخند میزنند تا دندانهایشان را پنهان کنند، و دست میدهند تا جای خنجرشان را عوض کنند. در چشمهایت مینگرند، نه برای شناخت تو، که برای یافتن روزنهای که از آن زهر خود را فرو کنند. روابطشان، چونان نخ پوسیدهایست که بهظاهر دو دل را پیوند میزند، اما با نخستین کشش، همهچیز فرو میپاشد. و تو میمانی، با انبوهی از «چرا»هایی که در دهان هیچکس شکل پاسخ نمیگیرد. آدمها از عشق سخن میگویند، اما نه برای آنکه دوست بدارند، که برای آنکه سهم بیشتری از تو بگیرند. دو رویی، لباسیست که چنان به تنشان دوخته شده که دیگر خودشان را بیآن نمیشناسند. امروز به نامت قسم میخورند، فردا به نامت لعنت. امروز دستانت را میگیرند، فردا گور تو را میکَنند. و چه پوچ است این جهان، که در آن صداقت کالاییست بیخریدار، و وفاداری افسانهایست که پیرمردها در دود قهوهخانه تعریف میکنند. میگویند: «زمان زخمها را درمان میکند» اما کسی نمیگوید که زمان، آدمها را بیرحمتر، و دلها را سنگینتر از پیش میسازد. در پایان، میفهمی نه دشمنانت، که نزدیکترینهایت بودند که بیشترین زخمها را زدند. و این حقیقت، آنقدر سنگین است که حتی نفَس کشیدن را هم به یک کار بیهوده بدل میکند.
- 5 پاسخ
-
- 3
-
-
- گرگها
- موجوداتی که میبینیم
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
امروز دوشنبه - ۲۰ مرداد ۱۴۰۴ ۱۷ صفر ۱۴۴۷ Monday 11 August 2025 اوقات شرعی به افق پایتخت اذان صبح ۰۳:۴۶ طلوع آفتاب ۰۵:۲۰ اذان ظهر ۱۲:۰۹ غروب آفتاب ۱۸:۵۸ اذان مغرب ۱۹:۱۷ نیمه شب شرعی ۲۳:۲۲ میباشد دینگ دینگ دینگ
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام نودهشتیا این برنامه کوچک شبانه از تیم خبری نودهشتیا مخصوص فعالیت های روزانه و اخبار های خرد و خاطراتمونه که شب به شب باهم دورهشون میکنیم این تاپیک حکم همون دورهمی بعد یه مهمونی بزرگ رو داره که دیگه فقط خودمونیا هستن و غیبت میکنیم
- 2 پاسخ
-
- 3
-