رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Khakestar

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    300
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط Khakestar

  1. پارت سی‌ام – آزمون سایه‌ها سحرگاهی خاکستری پادگان را بلعیده بود. آسمان بی‌رنگ، ابری ضخیم به تن کشیده بود، و زمین، بوی شبِ باران‌خورده را هنوز نفس می‌کشید. صدای چک‌چک آب از لب بام‌ها، مثل قطره‌های شمرده‌ی زمان می‌چکید روی شقیقه‌ی روزی که هنوز آغاز نشده بود. پادگان ساکت بود اما نه از آرامش، بلکه از وحشتی که مثل دود، در فضا می‌چرخید. ده نفر باقی‌مانده، با صورت‌هایی گرفته و قدم‌هایی حساب‌شده، از خوابگاه‌ها بیرون آمدند. نوری خفیف از پنجره‌ی بلند ساختمان اصلی بیرون می‌تابید؛ تنها نقطه‌ی روشن در این دالان مرموز و راهروهای سنگی؛ راهروهایی که از دو طرف به سالن اصلی منتهی می‌شدند، با نور زرد و غبارگرفته‌ی مهتابی روشن بود. دیوارها نمناک، سرد و بی‌روح. قدم زدن در آن‌ها، مثل راه‌رفتن در حلقه‌های یک ذهن بسته بود؛ صدای کفش‌ها، پژواک آرام و خفه‌ای داشت. همراز، چشمانش را به کف زمین دوخته بود. چشم‌هایش قرمز بود، نه از اشک، بلکه از بی‌خوابی پوست زیر چشمانش، کمی تیره‌تر از همیشه شده بود اما نه خسته بود، نه شکسته فقط در نگاهش یک چیز بود: جنگیدن تا مغز استخوان. گندم پشت سرش نفس‌نفس می‌زد، موهایش با رطوبت هوا پف کرده بودند و لب پایینش را می‌جوید، عادت همیشگی‌اش بود، مخصوصا وقتی از چیزی مطمئن نبود. سَما، بی‌کلام، به دیوار نگاه می‌کرد؛ مثل کسی که دنبال نشانه‌ای از آینده روی دیوار سنگی می‌گردد. در سوی دیگر راهرو، نوح قدم برمی‌داشت، مثل شکارگری خاموش، سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت، ولی چشمانش بی‌حرکت مانده بودند. نگاهش به در چوبی انتهای راهرو دوخته بود، جایی که قرار بود امروز، ذهن‌ها باز شوند و شاید فرو بپاشند، اورهان، گونه‌هایش کشیده، دندان‌ها روی هم قفل شده، گفت: ـ امروز دیگه مشت و گلوله نیست... امروز خودشون میان تو مغزمون. نوح فقط سرش را پایین آورد، انگشتانش بی‌حرکت کناره‌های رانش آویزان بودند؛گوشه‌ی لبش تکانی خورد. اما چیزی نگفت.
  2. پارت بیست‌ونهم باران حوالی ساعت چهار بامداد، آرام گرفته بود اما سکوت سنگینی پشت میدانِ تمرین جریان داشت؛ تنها صدای قابل شنیدن، شرشر آرام آب از لبه‌های شیروانی و صدای گام‌های خسته‌ی دو پیکر گِلی و خیس بود که نفس‌زنان آخرین شنایشان را تمام می‌کردند. نوح با بازوهایی دردناک، نفسش را بین دندان‌های به هم فشرده بیرون داد و از زمین جدا شد، همراز کنار او، با زخم ریز اما دردناکی روی ساعدش، آخرین شنا را تا ته رفت و ایستاد، باران با آن‌ها یکی شده بود؛ اشکِ آسمان یا خستگی زمین، دیگر فرقی نمی‌کرد. نگاه‌شان در تاریکی گره خورد، بی‌نیاز از کلام فقط افتخار در سکوت جاری بود، وقتی به خوابگاه برگشتند، آسمان هنوز خاکستری بود؛ دیوارها بخار گرفته، زمین خیس، و کفش‌هایی که صدای لِپ‌لِپ آب را در سکوت پادگان تکرار می‌کردند. ساعت پنج صبح، صدای آژیر ملایم در خوابگاه‌ها پیچید. یک فرمان بی‌رحم دیگر از روزگار سخت آموزش. *** بخش دختران: همراز، با عضلاتی گرفته، به زور از تخت پایین آمد. لباس مشکی تمرین، هنوز نمدار از شب قبل، به بدنش چسبید، گندم موهای بافته‌اش را پشت سر گره زد و گفت: -لعنتی... تیراندازی اخه؟ همراز نیم‌خیز ایستاد، چشم‌هایش را تیز کرد: - باید بترکونیم. همراه با لیزا، سما، و دختری دیگر به‌نام سحر، از خوابگاه بیرون زدند، هوای صبحگاهی، بوی فلز، خاک، و باران شب‌مانده داشت و تنفسش‌ها تند، چشم‌ها جدی، هرکس سلاحی به دست گرفته بود. *** بخش پسران: در خوابگاه مردانه، نوح بی‌حرف از تخت پایین آمد. عضلاتش هنوز تیر می‌کشیدند اما نگاهش، همان نگاهِ سرد و حساب‌شده‌ای بود که شب قبل، حتی زیر باران، نلرزیده بود، اورهان با لبخندی نصفه‌نیمه گفت: - به‌نظرم فقط تو و همراز حتماً مونید. نوح دستی به موهای خیس‌مانده‌اش کشید؛ و اخمی از دردی که سرتاسر عضله‌هایش را گرفته بود، میام ابروانش راند. - اگه مهم‌تر از زنده‌موندنه، اونموقع می‌مونیم. سرهات، بی‌کلام‌تر از همیشه، سلاحش را برداشت و به راه افتاد. میدان تیراندازی با نورهای سفید مهتابی مثل آرناهای جنگی درخشان بود؛ سلاح‌های نیمه‌خودکار بر میزها ردیف شده بودند. یک مربی ارشد با بلندگو فریاد زد: - آزمون دقت و تمرکز آغاز می‌شه! هرکس بیش از سه خطا داشته باشه، حذف می‌شه. فضا در لحظه‌ای یخ زد، سلاح‌ها در دست‌ها آرام گرفتند؛ اهداف فلزی، در اشکال مختلف، یکی‌یکی به هوا پرتاب شدند. بعضی دایره‌ای، برخی ستاره‌ای، و برخی دیگر بی‌شکل و سریع. شلیک‌ها یکی پس از دیگری. - تق، تق، تق! سکوت میان هر شلیک، پر بود از تپش قلب‌هایی که برای ماندن می‌جنگیدند، گلوله‌ها فضا را پاره می‌کردند و نور انفجار توپک‌ها در آسمان کم‌رنگ صبح، مثل ستاره‌هایی رو به مرگ، چشمک می‌زدند. همراز هر هدف را با دقت بی‌رحمانه‌ای می‌زد. گندم تمرکزش را حفظ کرده بود؛ در سمت دیگر، نوح با کمترین حرکت، بی‌هیچ هدر رفتی، تیر می‌انداخت و سرهات با آرامشی ترسناک نشانه می‌گرفت، اورهان، بعد از دو شلیک اول، تازه فرم گرفته بود. صدای نام‌هایی که حذف می‌شدند، یکی‌یکی در میدان بلند شد. - آریا شهباز، حذف. لیندا مارکز، حذف. تام فورد، حذف… و در نهایت، میدان آرام گرفت، مربی جلو آمد، لیستی در دست داشت، صدایش قاطع و بی‌احساس بود: - ده نفر باقی‌مانده و انتخاب‌شده برای مرحله نهایی: از بخش پسران: نوح دره‌لی اوغلو اورهان سینگر، سرهات گِل، شاهین قادری، جِیک کایل. از بخش دختران: همراز گِل، گندم کیلیچ، لیزا لارو، سِما پارک، ملیسا بک.» همراز نفسش را بیرون داد؛ مثل بازدمی که خشم و امید را یکجا بیرون می‌فرستاد، نگاهش به نوح افتاد. همان‌جا، از میان میدان، با نگاهی کوتاه و سنگین به هم خیره شدند، بی‌نیاز از لبخند؛بی‌نیاز از واژه... چون هردو می‌دانستند که جنگ، تازه دارد آغاز می‌شود.
  3. پارت بیست‌وهشتم همه‌ی افراد حاضر در غذاخوری، آرام‌آرام پراکنده شده بودند، اما نوح و همراز، هنوز زیر آن نور مهتابی فلورسنت، ایستاده بودند.، نگاه‌هایی که بهشان می‌دوختند، بیشتر از کنجکاوی، بوی ترس می‌داد. پچ‌پچ‌ها خوابیده بود، اما نفس‌ها هنوز سنگین بود. درست زمانی که خواستن از درِ فلزیِ سردِ سالن خارج شوند، یکی از مربی‌های ارشد، با صدایی خشک و نافذ، صدایشان زد: - نوح آراز. همراز فتاح. همین حالا با ما بیاید. صدای قدم‌هایشان توی راهروی سیمانیِ پادگان پیچید. هوا بیرون، گرفته بود؛ آسمان تیره‌تر از همیشه، بوی طوفان می‌داد. و همان‌طور که به پشت پادگان رسیدند، قطره‌ی اول باران به شانه‌ی همراز خورد؛ گرم نبود، سرد و سنگین بود؛ شبیه سیلی. پشت پادگان، میدانی خاکی و وسیع قرار داشت. نه درختی، نه سایه‌ای. فقط سکوت و خاکِ خیس‌خورده؛ مربیِ ارشد، ایستاد، چشم‌های خاکستری‌اش بی‌هیچ لرزشی گفت: - شما دو نفر، خلاف قوانین تمرینی ما عمل کردید. درگیری فیزیکی بدون مجوز، هرچقدر هم موجه... مجازات داره. باران، حالا تندتر شده بود. صدای قطره‌ها روی خاک، مثل صدای چکیدن خشمِ آسمان بود. - ده بار، دور این میدان رو می‌دوید. کامل. بعد، ده‌هزار شنای نظامی. بدون توقف، قبل از طلوع، اگر تموم نکردید، حذف می‌شید؛ هرگونه اعتراض، مجازات رو سنگین‌تر می‌کنه. فهمیدید؟ نوح نفسش را کلافه از دماغ بیرون داد، همراز، فقط سرش را با خونسردی تمام تکان داد، غرور در چشمانش برق می‌زد اما لب‌هایش ساکت، اما لبخند تلخی گوشه‌شان بود، مربی برگشت. - از هم‌اکنون. بارون دلیل نیست. ما به سختی ساخته می‌شیم، نه آسایش. و با دیگر ارشدها، داخل رفتند. درِ فلزی پشت‌سرشان بسته شد، صدای باران، حالا سنگین و رگباری؛ زمین به گل نشسته بود، نور ضعیف دو پروژکتور، فقط بخشی از میدان را روشن می‌کرد. نوح تی‌شرتش را از تن درآورد. صدای پارچه زیر دستانش، با رعدی در دوردست هم‌زمان شد، همراز، موهای خیس‌خورده‌اش را از صورت کنار زد. قطره‌ها از چانه‌اش چکید. شروع کردند... قدم‌هایشان در گل، صدا می‌داد. نفس‌نفس‌ها، صدای باران، و رعدهایی که گهگاه آسمان را می‌شکافتند، پس از چهار دور، نفس‌ها سنگین شده بود و بعد از شش دور، پاهایشان سُر می‌خورد، اما نگاهشان هنوز محکم بود. دوربین بالای ساختمان، چرخید. چراغ قرمزش روشن شد. ارشدها در اتاق کنترل، با لیوان‌های قهوه، در سکوت مانیتورها را نگاه می‌کردند، نوح میان دویدن گفت: - نباید اونطوری انگشتشو می‌شکستم... ولی... نتونستم ببینم دستشو روی مچت. همراز لبخند کم‌رنگی زد و نفس‌نفس‌زنان، گفت: - نمی‌خواستم کسی دخالت کنه... مخصوصاً تو. از پسش برمی‌اومدم. نوح لحظه‌ای به او نگاه کرد. چشم‌های باران‌خورده‌شان برق می‌زد. - می‌دونم. ولی اگه قرار باشه تو آسیب ببینی... ترجیح می‌دم همه‌ی قوانین رو زیر پا بذارم. همراز مکث کرد. لب‌هایش لرزید، اما چیزی نگفت. فقط نفس کشید. عمیق، باران، هنوز می‌بارید اما حالا، اشک نبود؛ آتش بود. و آن شب، در میدان گل‌آلود، دو نفر نه فقط برای مجازات، بلکه برای چیزی بزرگ‌تر دویدند، بلکه برای غرور و یا شاید برای یکدیگر...
  4. نینا بان  رنگت مبارک@_@

    1. Nina

      Nina

      فداتشم عزیزم

      @Khakestar

    2. Khakestar

      Khakestar

      فدای شما

  5. چشم‌های نوح برق می‌زد. نه از عصبانیت خالص، که از خونسردی‌ای که در لبه‌ی انفجار بود. - دستتو از روی کسی که به پاش نمی‌رسی، بردار. پسر برگشت، اما پیش از واکنش، نوح با یک حرکت سریع، انگشت‌های دستش را پیچاند؛ صدای شکستگی، بلند و واضح در فضا پیچید، پسر فریاد زد و سالن منفجر شد. چند نفر از اطراف بلند شدند، صندلی‌ها واژگون شد؛ بشقاب‌ها به زمین خوردند و صدای شکستن ظرف‌ها مثل رعدی وحشی، سالن را لرزاند. دعوا در چند ثانیه، به یک آشوب تمام‌عیار تبدیل شد. اورهان مشتی زد؛ سرهات پسر دیگری را با شانه‌اش به دیوار کوبید. همراز، تنها ایستاده بود، سرد و تماشاچی، اما درونش زبانه می‌کشید. نوح، هنوز بی‌حرکت بود، نگاهش به پسر مجروح افتاده بود که با دست شکسته روی زمین افتاده بود و با نفسی بریده زمزمه می‌کرد: - تو دیوونه‌ای...! اما پیش از آنکه کسی چیزی بگوید، درِ آهنی سالن با ضربه‌ای محکم باز شد، صدای بلند سوتی کشیده شد؛ سه نفر از مربیان ارشد، در لباس مشکی کامل، وارد شدند. یکی‌شان، با ریش خاکستری و چهره‌ای بی‌انعطاف، قدم وسط گذاشت: - سربازان تمومش کنید! فوراً! همه، مثل خطی صاف، ایستادند؛ مشت‌ها شل شد، نفس‌ها فرو رفت، و فقط صدای افتادن قاشق‌ها باقی ماند، مرد نزدیک شد و نگاهش روی تک‌تک آن‌ها چرخید. - پادگان، محل جنگ شخصی نیست. هرکس توانایی کنترل خشمش رو نداره، همون لحظه از لیست انتخاب حذف می‌شه. اینجا جایی برای بچه‌بازی نیست. نگاهش روی نوح و همراز ماند و بعد به آرامی گفت: - فردا، لیست نهایی فینالیست‌ها اعلام می‌شه. تا اون موقع، همه به خوابگاه‌هاتون برگردید، بدون هیچ کلمه‌ای. همراز آخرین نگاهش را به نوح انداخت. نگاه‌شان گره خورد. میانشان، هنوز چیزی شعله‌ور بود. چیزی که نه از خشم بود، نه فقط از خراش غرور. چیزی شبیه ترسِ از دست دادن... در جهانی که برای باختن ساخته شده بود.
  6. پارت بیست‌وششم شب، آرام‌آرام روی پادگان سنگینی می‌کرد. آسمان، مثل پارچه‌ای کبود و خاموش، پهن شده بود بالای سرشان، ستاره‌ها اندک بودند، اما نسیمِ خنکِ شب‌تاب، خستگی تمرین‌های روز را آرام از تن‌ها می‌زدود. چراغ‌های بلند فلزی غذاخوری نظامی، با نور مهتابیِ سردشان، مثل نگهبانان خاموشِ شب، بر فضای نیمه‌سوت و کور سالن می‌تابیدند. صدای قاشق و چنگال و صحبت‌های کوتاه و خسته از هر گوشه شنیده می‌شد. همراز با قدم‌هایی بی‌صدا وارد سالن شد؛ لباس تیره‌ی تمرینی‌اش هنوز از گرد و خاک میدان مبارزه خاکستری بود، اما برق غرور در نگاهش خاموش نشده بود. کنار گندم و اورهان و سرهات نشست. بخارِ نازک غذای گرم، حلقه‌هایی ناپیدا در هوا می‌ساخت. گندم چیزی گفت، اورهان خندید، و همراز هم نیم‌نگاهی با لبخند کوتاه بهشان انداخت. اما، از سمت دیگر سالن، صدای زمخت و بلندِ پسر تازه‌واردی، سکوت نیم‌بند را شکست. - هوم... ببین کی اینجاست! شیر ماده‌ی مسابقه‌ها. پسر، درشت‌اندام بود. موهایی کوتاه، ریشی تراش‌نخورده، و چشمانی که برق تحقیر داشت؛ لبخند کجی روی صورتش بود، بدون اجازه، نزدیک آمد. - یه همچین دختری تو تیم ما؟ خطرناکه... ولی جذاب. همراز سرش را بالا آورد، نگاهش سرد بود؛ پاسخی نداد. فقط به غذا برگشت، اما پسر آرام نگرفت، جلوتر آمد و دست دراز کرد... و ناگهان مچ دست همراز را گرفت. لحظه‌ای سالن در سکوت فرو رفت؛ زمان ایستاد، چشم‌های همراز از خشم درخشید. تنش سفت شد، اما پیشم از آنکه چیزی بگوید، سرهات از جا پرید. - دستتو بردار، سگ! و هم‌زمان اورهان، با مشت گره‌شده‌اش بلند شد. صدایش ترک برداشت: - ما هشدار نمی‌دیم. مستقیم می‌زنیم. پسر، از خنده غرید. - آهان... عاشق محافظ‌کاریاش شدید؟ چقدر شیرین! اما ناگهان... صدای گام‌هایی سنگین از پشت سرشان شنیده شد؛ و هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که دستی قوی و مصمم از پشت، مچ او را گرفت.
  7. قسمت شانزدهم: سایه‌های گذشته لارا به شدت درگیر افکارش بود؛ شب‌ها کمتر می‌توانست بخوابد، همیشه در ذهنش صدای آنتونیو، مارکو و پدر ناتنی‌اش می‌پیچید. هرچه بیشتر به گذشته نگاه می‌کرد، بیشتر می‌فهمید که همه چیز از ابتدا اشتباه بوده، اما حالا فرصتی نداشت که به گذشته فکر کند. او درگیر نقشه‌ای پیچیده بود که هر لحظه می‌توانست زندگی‌اش را تغییر دهد. صبح زود از خواب بیدار شد، در آیینه به خود نگاه کرد و به خاطر همه آنچه که گذشته بود، دلش سخت‌تر از قبل شده بود. او دیگر آن دختر ساده و معصومی که به راحتی می‌توانست به دیگران اعتماد کند، نبود. حالا باید به دنبال حقیقت می‌گشت، و این بار هیچ چیزی نمی‌توانست او را متوقف کند. آنتونیو به همراه مردانش در دفتر کارش نشسته بود، وقتی که لارا وارد شد، چهره‌اش سرد و بی‌احساس بود، اما در دلش طوفانی از احساسات می‌گذشت. در نگاه اول، هیچ چیزی در او تغییر نکرده بود، اما همه چیز به شدت در حال تغییر بود. آنتونیو با نگاه سنگینی به او نگاه کرد. «لارا، می‌دونم که به همه چی شک داری. اما باید بدونی که من هیچ وقت نمی‌خواستم تو رو در این وضعیت ببینم.» لارا نگاهش را از آنتونیو برداشت و به میز او چشم دوخت. «دیگه به حرف‌های تو اعتماد ندارم، آنتونیو.» آنتونیو نفس عمیقی کشید و از روی صندلی بلند شد. «تو هنوز نمی‌فهمی که چرا این کارا رو کردم؟» لارا با نگاهی تیز گفت: «من نمی‌فهمم چرا، اما می‌دونم که تو و پدر ناتنیم هر دو به من خیانت کردید. حالا می‌خوام حقیقت رو بدونم. چرا مادر من باید کشته می‌شد؟» آنتونیو به شدت شگفت‌زده شد. هیچ چیز نمی‌توانست او را آماده کند برای شنیدن این سوال. او با کلافگی پاسخ داد: «لارا، تو نمی‌دونی...» «نه! تو نمی‌دونی، آنتونیو!» لارا با عصبانیت فریاد زد. «چطور ممکنه نمی‌دونم؟ همه چی از همون لحظه‌ای شروع شد که پدر ناتنیم به من دروغ گفت. از همون روز که فهمیدم مادر من کشته شده، فهمیدم که شما هیچ‌وقت به من راست نگفتید.» آنتونیو قدمی به جلو برداشت و در حالی که صدایش با کمی لرزش همراه بود، گفت: «نمی‌خواستم تو درگیر این بازی بشی. این همه بازی‌های کثیف، این همه خون... فقط به خاطر اینکه باید از این دنیای لعنتی فرار می‌کردم.» لارا با خشم گفت: «فرار؟ از چی فرار می‌کردی؟ از حقیقت؟» آنتونیو از شدت استرس دستش را روی پیشانی‌اش کشید. «حقیقت خیلی دردناکه، لارا. ما هیچ‌وقت انتخاب خوبی نداشتیم. پدر ناتنیت و من... هیچ‌چیزی که در این زندگی ساختیم، از روی انتخاب‌های درست نبود.» لارا با دقت به چهره آنتونیو نگاه کرد، چیزی در نگاه او بود که نشان می‌داد او حتی خودش هم از کارهایی که کرده پشیمان است. اما این برای لارا هیچ اهمیتی نداشت؛ او نمی‌توانست و نمی‌خواست که به کسی که باعث شد مادرش کشته شود، بخشش دهد. «من فقط یک چیز می‌خوام، آنتونیو. انتقام.» آنتونیو دستش را به پشتش زد. «آروم باش، لارا. این انتقام تو رو از چیزی که هستی، دور می‌کنه. تو نمی‌خوای در این دنیا به جایی برسی که هیچ راه برگشتی نباشه.» لارا با نگاهی ثابت به او گفت: «من از همه‌چیز گذشتم، از هر چیزی که بود. از دیگه هیچ‌چیز نمی‌ترسم؛ این بازی از این به بعد برای من مهم نیست،‌ من فقط می‌خوام که انتقام مادرمو بگیرم.» در همین لحظه، در باز شد و مارکو وارد اتاق شد. او نگاهش را به لارا دوخت و سپس به آرامی گفت: «لارا، به چیزی که می‌خوای رسیدی؟» لارا با صدای محکم و بی‌احساس جواب داد: «به زودی.» مارکو به سمت آنتونیو رفت و گفت: «تو می‌خوای همچنان لارا رو در این بازی نگه داری؟» آنتونیو پاسخ داد: «لارا دیگه درگیر این بازی نیست. اون تصمیم خودش رو گرفته.» مارکو کمی مکث کرد و سپس با آرامش گفت: «خوبه، چون بازی تازه برای لارا شروع شده.» لارا در حین خروج از دفتر آنتونیو، نفس عمیقی کشید؛ او دیگر هیچ‌چیز برای از دست دادن نداشت. به نظر می‌رسید که همه چیز در دنیای مافیا به بازی‌های مرگبار تبدیل شده بود،‌ حالا تنها چیزی که برایش باقی مانده بود، پایان دادن به این بازی بود. اما لارا می‌دانست که هر انتخابی که می‌کند، عواقب آن برای همیشه زندگی‌اش را تغییر خواهد داد. اما او آماده بود؛ آماده برای جنگی که از مدت‌ها پیش شروع شده بود و هیچ راهی برای برگشت نداشت.
  8. قسمت پانزدهم: بازی با سرنوشت لارا در حالی که قدم‌هایش را محکم بر می‌داشت، به خانه برگشت، دلش پر از هیجان و خشم بود. کاغذهایی که در دست داشت، همچنان در ذهنش پر از سوالات بی‌جواب بودند. حالا که حقیقت را در مورد مرگ مادرش فهمیده بود، نمی‌توانست بگذارد این حقیقت در سکوت دفن شود. او وارد خانه شد، اما هیچ‌کسی آنجا نبود، سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود؛ همانطور که وارد اتاقش می‌شد، نگاهش به آینه‌ای افتاد که همیشه در آن تصویر خود را می‌دید. اما امروز، برای اولین بار، در چهره‌اش هیچ چیزی جز تصمیم و عزم جزم دیده نمی‌شد. لبخندی تلخ زد و کاغذها را روی میز انداخت. به خود گفت: «دیگه نمی‌تونم به هیچ‌چیز اعتماد کنم. این دنیای لعنتی باید به من جواب بده.» در همین لحظه، صدای زنگ تلفن او را از فکرهایش بیرون کشید، گوشی را برداشت و شماره ناشناسی را دید، جواب داد. «سلام، لارا.» صدای آنتونیو از آن طرف خط بود. لارا بی‌هیچ احساس خاصی به گوشی فشار داد. لارا با صدای سرد و بی‌روح گفت: «چی می‌خوای؟» آنتونیو در حالی که صدایش کمی لرزید، ادامه داد: «من می‌دونم که از دست من عصبانی‌ای. ولی باید با هم حرف بزنیم. تو باید درک کنی که همه اینا برای من هم سخت بوده.» لارا با لحنی بی‌اعتنا گفت: «تو هیچ‌وقت من رو درک نکردی. هیچ‌وقت!» آنتونیو لحظه‌ای سکوت کرد. «مطمئنم که وقتی حقیقت رو بفهمی، همه‌چیز تغییر می‌کنه.» لارا نفس عمیقی کشید و گوشی را به دیوار کوبید. «این‌ چیزا دیگه هیچ تاثیری رو من ندارن.» اما بعد از چند لحظه، دوباره به گوشی نگاه کرد و شماره آنتونیو را دوباره لمس کرد، دلش می‌خواست او را بیشتر به چالش بکشد. باید بفهمید که چرا تمام این دروغ‌ها در طول این سال‌ها ادامه پیدا کرده بود. در همین حین، صدای در به گوش رسید؛ لارا به سرعت از جا برخاست و به سمت در رفت، وقتی در باز شد، مارکو با چهره‌ای جدی وارد اتاق شد. لارا بی‌مقدمه گفت: «چی می‌خوای؟» مارکو لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت: «لارا، نمی‌خواستم به تو دروغ بگم، اما مجبور شدم. من هیچ‌وقت نمی‌خواستم تو توی این دنیای کثیف وارد بشی.» لارا به آرامی چشمانش را تنگ کرد. «دنیای کثیف؟ حالا چی می‌خوای بگی؟» مارکو کمی جلوتر آمد و با صدای آرام گفت: «آنتونیو نمی‌خواد تو درگیر این بازی بشی. او می‌خواد تو از این بازی خارج بشی.» لارا با خشم نگاهش را به مارکو دوخت. «این بازی تمام شد، مارکو. هیچ‌چیز نمی‌تونه منو متوقف کنه.» مارکو با تردید گفت: «لارا، تو نمی‌دونی چی در انتظارته. این بازی عواقب بدی داره. هیچ‌کس نمی‌تونه ازش بیرون بیاد.» لارا به آرامی گفت: «من از هیچ‌چیزی نمی‌ترسم. این بازی باید تموم بشه، و من قراره پایانش رو بنویسم.» مارکو نفس عمیقی کشید. «اگر می‌خوای به این بازی ادامه بدی، باید آماده باشی برای بدترین‌ها.» لارا به گوشه‌ای نگاه کرد، جایی که کاغذها روی میز بودند. «من آماده‌ام. برای این که انتقام خودم رو بگیرم. و هیچ‌چیزی نمی‌تونه منو متوقف کنه.» مارکو با گام‌های آرام از اتاق بیرون رفت و در بسته شد، لارا دوباره به کاغذها نگاه کرد؛ حالا که پدر ناتنی‌اش را شناخت، باید تمام گام‌هایی که در مسیر انتقام برمی‌داشت، با دقت و هوشیاری می‌بود. اما چیزی در درونش بود که به او یادآوری می‌کرد که هیچ چیزی در این دنیا قابل پیش‌بینی نیست؛ بازی‌ای که واردش شده بود، نمی‌توانست پایان خوشی داشته باشد. دستش را بر روی کاغذها کشید و به دقت آنها را مرور کرد؛ این بازی برای لارا تبدیل به راهی پر از درد و خون شده بود، او باید تصمیم می‌گرفت که چطور این راه را طی کند. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز در افکار خود غرق بود، پیامکی از آنتونیو دریافت کرد: «به زودی همدیگر رو خواهیم دید.» لارا بدون هیچ‌گونه واکنشی گوشی را کنار گذاشت، برای او دیگر هیچ چیزی جز انتقام معنی نداشت؛ بازی ادامه داشت و او به طور جدی تصمیم گرفته بود که برنده آن باشد.
  9. قسمت چهاردهم: در دنیای تاریکی لارا در دل شب، با قدم‌های مصمم به سمت مقصدی که در ذهن داشت حرکت می‌کرد. هیچ چیزی نمی‌توانست او را متوقف کند؛ حتی وقتی که مرد به او گفت باید با واقعیت روبه‌رو شود، در دلش تردیدی وجود نداشت. برای او، حقیقت چیزی نبود که با زمان و سکوت از آن بگذرد؛ بلکه باید به هر قیمتی که شده، آن را پیدا می‌کرد. مرد که همچنان ایستاده بود و به لارا نگاه می‌کرد، بالاخره حرف زد: «تو هنوز نمی‌دونی چه راهی رو داری انتخاب می‌کنی، نه؟ این راه، بازگشتی نخواهد داشت.» لارا با چشمان پر از عزم به او نگاه کرد. «برای من، حقیقت مهم‌تر از هر چیزی دیگه‌ای هست. باید بدونم مادرم چطور کشته شد. باید بدونم چه کسانی تو این دنیای لعنتی به من دروغ گفتن.» مرد چند لحظه سکوت کرد، سپس به آرامی گفت: «تو درست میگی. باید بدونی. اما باید بدونی که این‌جا همه چیز بازیه. یه بازی که اگه واردش بشی، دیگه نمی‌تونی ازش خارج بشی.» لارا با صدای محکم و بدون هیچ ترسی گفت: «من هیچ وقت نمی‌خواستم تو این بازی باشم. ولی حالا که توش گیر کردم، باید تا آخرش برم. حتی اگه تمام دنیای من رو هم بگیرن.» مرد یک لحظه به او نگاه کرد و سپس به سمت ماشین برگشت. «پس با من بیا. شاید این آخرین باری باشه که می‌تونی حقیقت رو ببینی.» لارا با گام‌های سریع دنبالش رفت و وارد ماشین شد، جاده‌ها از مقابل چشمانش می‌گذشتند و در دلش هیجان و اضطراب دست به دست می‌دادند. هر چه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر به این نتیجه می‌رسید که نمی‌تواند از این دنیای تاریک فرار کند. چند دقیقه بعد، ماشین به مکانی خلوت رسید. مرد در حالی که به لارا نگاه می‌کرد، گفت: «این‌جا جاییه که تمام جواب‌ها رو می‌تونی پیدا کنی. اما به یاد داشته باش، چیزی که می‌خوای رو با دست خودت به دست میاری.» لارا نگاهش را به اطراف انداخت، آن‌جا یک خانه قدیمی و فروریخته بود که به نظر می‌رسید سال‌هاست کسی به آن نپرداخته است؛ احساس کرد که چیزی در دل این خانه پنهان است که برای او هنوز آشکار نشده. مرد به سمت در خانه رفت و در را باز کرد. «ورود به اینجا یعنی ورود به گذشته‌ای که هیچ‌کس نمی‌خواست ازش حرف بزنه.» لارا به سرعت وارد خانه شد و احساس کرد که سنگینی فضا بیشتر از همیشه است، درختان خشک و درهم، و سایه‌هایی که از گوشه‌ها بیرون می‌آمدند، همه چیز را ترسناک‌تر می‌کردند. اما لارا دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسید. او فقط می‌خواست حقیقت را بداند. مرد در سکوت به راه خود ادامه داد و لارا هم دنبالش حرکت کرد، در دل خانه، بوی کهنگی و فراموشی پراکنده بود، اما لارا با هر قدمی که برداشت، بیشتر به پاسخ‌ها نزدیک می‌شد. سرانجام، آن‌ها به یک اتاق رسیدند. در آن اتاق، یک میز چوبی قدیمی قرار داشت که روی آن کاغذهایی پراکنده بود؛ مرد به آرامی یکی از آن‌ها را برداشت و به لارا داد. «این همون چیزی‌ هست که دنبالش بودی.» لارا کاغذ را در دست گرفت و با دقت خواند. این نوشته‌ها مدارکی بودند که حاکی از رابطه پدر ناتنی‌اش با مرگ مادرش بودند؛ هر کلمه، همچون ضربه‌ای به قلبش می‌زد، حالا همه‌چیز روشن شده بود. «پدر ناتنی‌ام...» لارا با صدای شکسته گفت. «اون مادر من رو کشته.» مرد به او نگاه کرد و گفت: «بله، پدر ناتنی‌ات. اون تنها کسی بود که حقیقت رو از همه پنهون می‌کرد. حالا باید تصمیم بگیری که می‌خوای چطور با این حقیقت روبه‌رو بشی.» لارا با چشمان پر از خشم و دلی که از درد لبریز بود، به مرد نگاه کرد. «من انتقام می‌گیرم. از همه‌ی کسایی که به من دروغ گفتن و به مادر من خیانت کردن.» مرد با بی‌تفاوتی گفت: «پس به این دنیا بیشتر وارد می‌شی. بازی تموم نمی‌شه.» لارا با صدای محکم و مصمم گفت: «بازی من تازه شروع شده. و هیچ چیزی نمی‌تونه جلوی من رو بگیره.» او برگشت و از اتاق بیرون رفت، در دلش هیجانی عجیب و غیرقابل توصیف داشت؛ حالا که حقیقت را کشف کرده بود، دیگر هیچ چیزی نمی‌توانست او را متوقف کند، و آماده بود برای هر جنگی که پیش رو داشت. لارا به ماشین برگشت و در دل شب، به سمت خانه خود حرکت کرد. تنها چیزی که در ذهنش بود، انتقام از پدر ناتنی‌اش و کسانی بود که او را به این نقطه رسانده بودند. برای لارا، هیچ چیز جز انتقام اهمیتی نداشت. و حالا، او با اطمینان به سمت آینده‌ای پر از خون و انتقام گام بر می‌داشت.
  10. رنگت مبارک خوشگلم🌱

    1. QAZAL

      QAZAL

      مرسی عزیزم❤️🫂

    2. Khakestar

      Khakestar

      فداتشم من@_@

  11. نوسینده گرامی بخش نظارت درخواست نظارت بدین

    1. سارینا

      سارینا

      ممنونم حتما 

    2. سارینا

      سارینا

      برای چی بخش نظارت باید درخواست بدم؟ چون گفتن بهم که توی بخش تاپیک درخواست بدم 

    3. Khakestar

      Khakestar

       رمانتون مشکلاتی داره باید اصلاح شه تا وقتی تموم شد رفت برای انتشار به مشکل برنخوره

      شما توی تاپیک درخواست نظارت درخواست بدین

  12. پارت بیست‌وپنجم باد داغ لس‌آنجلس از لابه‌لای درختان خشک و دیوارهای بتنی میدان تمرین عبور می‌کرد و خاک نرم کف زمین را مثل مه در هوا پخش می‌کرد. آفتاب، مستقیم از آسمان بی‌ابر می‌تابید و سایه‌ای کوتاه از هرکدام‌مان بر زمین انداخته بود. سومین مسابقه اعلام شده و سخت‌ترینشان بود‌؛ مبارزه‌ی تن‌به‌تن. همراز، با قدم‌هایی شمرده وارد میدان شد، موهایش را بسته بود، چهره‌اش بی‌حالت اما چشمانش خشمگین بودند؛ لب پایینش را به آرامی می‌گزید، انگار آماده بود برای نبردی بی‌رحم، بی‌توقف. از آن‌طرف، نوح وارد شد؛ لباس مشکی چسبان نظامی به تن داشت، با شانه‌هایی باز و چشمانی آرام، مثل دریا در شب‌های بی‌باد بود اما چیزی در نگاهش موج می‌زد... چیزی شبیه تردید. صدای داور مثل پتک کوبیده شد روی میدان: – «شماره‌ی هفت، نوح... در برابر شماره‌ی بیست و یکم همراز.» همراز نفسش را بیرون داد، خودش را در وضعیت آماده قرار داد؛ مشت‌های گره‌کرده‌اش را بالا آورد و قدمی جلو رفت، او منتظر بود. اما نوح، با چشمانی آرام فقط نگاه می‌کرد، دفاع می‌کرد، اما حمله نه. اولین ضربه را همراز زد؛ مشت محکمی به سمت قفسه‌ی سینه‌اش، که با انحراف کمرش جاخالی داد. ضربه‌ی دوم، از چپ، نوح عقب رفت، یک بار، دو بار... اما باز هم دفاعی نکرد و نه عکس‌العملی نشان داد و نه ضربه‌ای زد. – چته؟ چرا حمله نمی‌کنی؟ صدایش بلند شد اما نوح فقط آرام نگاهش کرد، در یک لحظه، همراز با یک فن سریع، زانوی نوح را نشانه گرفت و او افتاد روی زمین، اما بلافاصله بلند نشد. نشسته، به او نگاه می‌کرد. باد، باز هم خاک را بلند کرد، سکوتی افتاد میان نفس‌های بریده و زمینِ گرم. – دست‌کم نگیرم نوح. فکر نکن چون زنم، نمی‌تونم خوردت کنم. صدایش خش داشت. نه از خشم، که از انتظار؛ از زخم غرور، نوح بالاخره حرف زد اما صدایش آرام بود، با ته‌مایه‌ای از چیزی خاموش‌شده: – همراز... من باهات نمی‌جنگم چون نمی‌خوام توی این مسیر، اولین چیزی که می‌شکنی خودت باشی. ابروهای همراز بالا رفتند و نگاهش تیز شد. – چی؟ نوح به‌آرامی از جایش بلند شد، نگاهش حالا نرم‌تر بود، اما آن مه درونش هنوز جا داشت. – تو ضریفی، همراز. نه چون ضعیفی، بلکه چون زلالی؛ قلبت هنوز مثل شیشه‌ست. اگه ترک بخوره... دیگه نمی‌درخشه. لحظه‌ای سکوت همه‌چیز را در خود گرفت؛، انگار حتی خورشید هم ایستاده بود تا این دیالوگ شنیده شود. همراز تکان نخورد اما مشت‌هایش هنوز بسته بودند؛ ادر چشمانش، برق خشم با درخششی دیگر جایگزین شد. نفسش را آرام بیرون داد. و عقب رفت، چند قدم بعد، پشت کرد و از میدان بیرون رفت. نوح همان‌جا بی‌حرکت ماند، و داور، با صدایی که چیزی از معنای واقعی مسابقه نمی‌فهمید، فریاد زد: – «برنده: شماره‌ی هفت، نوح.» اما هیچ‌کس واقعاً برنده نبود، نه وقتی دل‌ها هنوز از هم بی‌خبر بودند. نه وقتی تازه داشتند به هم نزدیک می‌شدند...
  13. پارت بیست‌وچهارم هوا بوی فلز می‌داد، بوی زنگ‌زده‌ی درهایی که به‌سختی باز می‌شدند و دیوارهایی که چیزی را در خود پنهان کرده بودند. آسمان صاف بود اما زمینی که زیر پا داشتیم، وحشی بود. مسیرِ پیش‌رو، چیزی فراتر از یک بازی بود این، یک آزمون از جنس زنده‌ماندن بود. در حیاط پادگان، همه جمع شده بودند. نگاه‌ها سنگین، بی‌کلام بود، مرد و زن، مافیاهای تازه‌کار از سراسر دنیا، منتظر اعلام آغاز مسابقه دوم بودند. هرکدام از ما، عددی به لباس چسبانده بودند. نوح، با شماره‌ی هفتم من، شماره‌ی بیست و یکم. فقط ده نفر قرار بود از این جهنم پیروز شوند. مأمور داوری جلو آمد، صدایش خشن و بی‌روح بود. – مسابقه دوم، هزارتوی تاکتیکی، از میان شماها تنها کسایی برنده‌ محسوب میشن که در کمتر از سی دقیقه مسیر خروج رو پیدا کنند. اما مراقب باشید، این فقط یک راه‌پیمایی نیست. پشتش را چرخاند و دستش را به‌سمت درهای عظیمی در دیوار جنوبی محوطه گرفت. درهای فلزی با صدای جیغ‌مانندی باز شدند، پشتشان تاریکی غلیظی لانه کرده بود، دیوارهای بلند و پیچ‌درپیچ خاموش هزارتویی که گویا نفس می‌کشید. نوح قبل از ورود، یک لحظه ایستاد، صورتش جدی بود، اما نه از ترس، نگاهش محکم بود، نفس عمیق کشید، مثل کسی که بوی آدرنالین را می‌شناسد. من و او فقط برای چند ثانیه چشم در چشم شدیم. چیزی در نگاهش بود، چیزی مثل خاطره، یا شاید، ترس پنهان. بعد، بدون گفتن هیچ حرفی، وارد شد و بعد از او، بقیه رفتند من هم چند لحظه بعد، وارد شدم. داخل هزارتو، دیوارها آن‌قدر بلند بودند که آسمان فقط نوار باریکی از بالا دیده می‌شد، نور کم بود و هوا مرطوب، بوی سیمان خیس‌خورده، و سکوت ترکیبی که روان را می‌خورد. هزارتو زنده بود، حس می‌کردم راه‌ها تغییر می‌کنند، صداها می‌پیچند، قدم‌هایم را به سخره می‌گیرند. دو بار اشتباه پیچیدم، یک بار تقریباً با یکی از شرکت‌کننده‌ها برخورد کردم که برق چاقو در دستش روشنم کرد که این فقط یک مسابقه نبود بازیِ بقا بود. اما نوح او مثل کسی حرکت می‌کرد که نقشه را از پیش در ذهن دارد، رد دیوارها را می‌خواند؛ انگار با هر پیچ، با هر صدای خفیف، اطلاعات را در ذهنش پردازش می‌کرد او نمی‌دوید، او شکار می‌کرد. یک‌بار در گوشه‌ای از هزارتو، سایه‌اش را دیدم، آرام و دقیق و بی‌صدا، از کنار تله‌ای عبور کرد که دو نفر دیگر را گیر انداخته بود. با پا، سنگریزه‌ای انداخت تا سطح لغزنده‌ای را تست کند، هر حرکتش مثل پازل بود، قطعه‌به‌قطعه درست. زمان داشت می‌گذشت، عرق سرد از کنار شقیقه‌ام می‌چکید و صدای شمارش معکوس از بلندگوها پخش شد: – ده دقیقه باقی‌ست. پیش خودم گفتم: - حتماً این‌بار هم من برنده‌ام، اما همین که به پیچ نهایی رسیدم، صدای سوت بُریده‌ی داور آمد: – برنده، شماره‌ی هفت! پاهایم سست شد و نفسم برید، نوح پیش از همه، راه را پیدا کرده بود. وقتی بیرون رفتم، با تیشرت خیس از عرق، لب سکوی سیمانی نشسته بود نفسش آرام بود، انگار نه از ترس، نه از رقابت، فقط از شوقِ کنترل کردن این بازی. نگاهم کرد، نگاهش نه غرور داشت، نه تحقیر فقط یک جمله گفت: – تو دفعه‌ی بعد نمی‌بازی کوچولو. و برای اولین‌بار، لبخند زد اما در دلم چیزی قل خورد. تلخ، سنگین، زهرآلود. دفعه‌ی بعد، یا می‌بردم یا تمامشان را با خود پایین می‌کشیدم.
  14. پارت بیست‌وسوم اتاق رئیس بزرگ سرد بود، اما نه به‌خاطر دمای هوا اینجا سرمایش از جنس حرف‌های ناگفته، تصمیم‌های کشنده و پرونده‌هایی بود که هر کدام، سرنوشت یک آدم را عوض می‌کرد. همراز هنوز روی صندلی روبه‌رو نشسته بود، بدون اینکه حتی یک پلک اضافه بزند، نگاهش با نگاه پیرمرد گره خورده بود. سکوت اتاق، مثل بازویی نادیدنی گردنش را فشار می‌داد. پیرمرد بالاخره لب باز کرد: - تا حالا شنیدی بعضی آدما رو از آتیش بیرون می‌کشن، اما اون آتیش رو با خودشون حمل می‌کنن؟ تو یکی از اونایی...! لبخند محوی زد، و قبل از آن‌که همراز جوابی بدهد، صدای تقه‌ای روی در بلند شد. پیرمرد گفت: - بیا تو. در باز شد. مردی قدبلند، با پالتوی چرمی مشکی، موهایی آشفته و چشمانی خاکستری آرام وارد شد. راه رفتنش، محکم اما بی‌تظاهر بود. مثل کسی که بارها وارد میدان جنگ شده، زنده برگشته، اما هیچ‌وقت بی‌زخم نبوده است. همراز بی‌اختیار صاف نشست، چشم‌هایش روی آن غریبه قفل شد؛ پیرمرد دستش را به سوی تازه‌وارد بلند کرد: - نوح، این همراز... از امروز، هم‌مسیر شمایید. هر دو برای ده‌تای نهایی. نوح نگاهی کوتاه به همراز انداخت، سرش را کمی تکان داد بی‌حرف، اما سنگین بود سنگینی از جنس تستسرون! همراز پوزخند زد آرام اما همراه با زهر، هم‌مسیر؟ تا وقتی بتونی هم‌قدم بمونی. پیرمرد مثل کسی که از دعوا خوشش بیاید، خندید: - ببینم همین طعنه‌هات، پشت اسلحه‌ات هم هست یا فقط تو زبونت شجاعی؟ چشم‌های هر دو نفر جرقه زد، پیرمرد ادامه داد: - بیاین پایین اولین مسابقه‌تون میدان تیر هست. ده دقیقه بعد – میدان تیراندازی آفتاب در اوج خود بود. میدان تیر پادگان مثل دهلیزی بی‌روح، زیر سایه‌ی دیوارهای بلند، ردیف شده بود. هر نفر یک سکو. روبه‌روشان هدف‌هایی از چوب، برخی ثابت، برخی متحرک فاصله‌ها زیاد و باو متناوب بود. همراز دست‌هایش را مشت و باز می‌کرد، انگشتانش داغ شده بودند، کنار نوح ایستاد؛ نفسش را آهسته بیرون داد. نوح، با تفنگ مخصوص خود روی سکو ایستاده بود؛ خونسرد، بدون ذره‌ای استرس، آرامش این مرد عجیب تحریک‌کننده بود. رئیس از پشت بلندگو گفت: - این مرحله فقط برای شما دو نفره. چون سابقه‌تون فرق داره، چون چشمام دوتاتون رو گرفته هدف‌ها ده‌تاست؛ بعضیا حرکت می‌کنن و شلیک فقط به هدف‌های مشخص‌شده مجازه، سه ثانیه برای فرصت هر شلیک. سکوت و بعد شمارش، سه... دو... یک... شلیک! همراز اولین تیر را با دقت شلیک کرد. اصابت درست به مرکز بود نوح نیز همزمان شلیک کردو او هم مرکز را زده بود. هدف دوم، متحرک. همراز شلیک کرد، کمی انحراف... فقط حاشیه‌ی دایره. اخم روی پیشانی‌اش نشست. نوح اما شلیکش دوباره دقیق بود! رقابت بالا گرفته بود‌ از هر ده شلیک، نوح هفت تای کامل را زده بود، اما همراز شش و نیم بود فشار نفس‌ها بالا رفت، نوح برای یک لحظه نگاهی به همراز انداخت؛ همراز برگشت، نگاه را گرفت، و لبخندی مغرور زد. آخرین هدف، حرکتی سریع و فاصله دورترین هدف متحرف بودو زمان فقط سه ثانیه. همراز چشم بست، تصویر را در ذهنش نشاند، تفنگ را بالا آورد، صدای اصابت در فضا پیچید و بعد، سکوت. پیرمرد لبخند زد و گفت: - مرکز کامل... همراز، برنده‌ای. نوح تفنگ را پایین آورد، اخمی نداشت اما نگاهی آرام انداخت به همراز که با غرور ایستاده بود، نفس‌زنان، اما محکم چشمانش برق می‌زدند؛ برق زنی که ثابت کرده بود از جنس سایه نیست؛ از جنس آتش است. پیرمرد خندید. - جفت‌تون خطرناکین. اما همرار... یه ذره بیشتر. همراز بی‌صدا پالتوی خود را برداشت ، در ذهنش اما چیزی فرو رفت. نام این مرد و چشمانش.. حس عجیبی داشت. چیزی میان آشنایی و تهدید. این، فقط آغاز بود، اما همان لحظه چیزی در سرنوشت هر دو، برای همیشه قفل شد.
  15. فصل دوم – سایه‌های تاریک گذشته پارت بیست‌ودوم فلش بک به شش سال قبل *** باد گرم لس‌آنجلس مثل پوست مار روی گونه‌های همراز می‌خزید. خورشید با وقار بر آسمان مسلط بود و خیابان‌های عریض شهر در هیاهویی نامرئی نفس می‌کشیدند. مأموریتش ساعتی پیش تمام شده بود؛ مأموریتی بی‌نقص، بی‌صدا، با ردپایی محو، درست همان‌طور که همیشه انجام می‌داد. لبه‌ی عینک آفتابی‌اش را کمی بالا زد، پشت صندلی چرمی کافه‌ای کوچک در مرکز شهر لم داد و قهوه‌ی نیم‌سردش را مزه‌مزه کرد. سکوت دل‌پذیری بود، با طعمی از پیروزی و کمی خستگی. اما آن سکوت چند ثانیه بیشتر دوام نیاورد. تلفنش با لرزشی بی‌صدا روشن شد، صفحه‌نمایش نور کم‌رنگی پخش کرد. فرستنده فقط یک اسم داشت: (رئیس بزرگ) چشم‌های همراز تنگ شد، دستی در موهایش کشید، قهوه را نیمه‌کاره رها کرد و سریع از جا برخاست. پیام فقط یک جمله بود: آدرس رو دنبال کن و بیا پادگان. زمان انتخاب نزدیک هست. زیر آن، مختصاتی نوشته شده بود که روی نقشه، به جایی میان بیابان‌های حومه‌ی لس‌آنجلس اشاره داشت. جایی بی‌نام، بی‌نشانی، در دل شن و خورشید. راه طولانی بود. ماشین، جاده‌ی آسفالته را به پشت سر گذاشت و وارد خاکی باریک و پرپیچ‌وخمی شد که هر لحظه احتمال می‌رفت به هیچ جا ختم شود. دو طرفش را تپه‌های خشک و بوته‌های تیز پر کرده بودند. آسمان آبی بالا سر، مثل نقابی ساکت، شاهد سفر او بود. همراز پشت فرمان، با نگاهی خونسرد اما دقیق رانندگی می‌کرد، سایه‌ی باند مشکی پشت گوشش هنوز از مأموریت قبلی مانده بود. چشمان نافذش برق می‌زدند؛ زن جوانی با اندامی چابک، پوستی گندم‌گون و رفتاری خونسرد که در عین آرامش، آماده‌ی مرگ و کشتن بود. ماشین بعد از حدود یک ساعت به دروازه‌ای عظیم رسید؛ فلزی، خاک‌گرفته، با دوربین‌هایی کوچک در بالا و حسگرهایی در اطراف. وقتی به آن نزدیک شد، در بی‌صدا باز شد، جاده ادامه یافت تا اینکه بالاخره پادگان آشکار شد... در دل صخره‌ها و بوته‌های داغ، پادگان چیزی میان یک قلعه‌ی نظامی و یک زندان مدرن بود. حصارهای بلند با سیم‌های خاردار، برج‌های نگهبانی، دوربین‌های حرارتی، و پشت آن‌ها... آموزشگاه سایه‌ها. محوطه وسیع بود. زمین‌های تمرینی متعدد، کلاس‌های سربازان، میدان تیر، و حتی استخرهای مخصوص تحمل فشار فیزیکی، اما چیزی که بیشتر از همه چشم‌گیر بود، حضور ده‌ها زن و مرد از سراسر دنیا بود. از چشم‌های کشیده‌ی شرق تا موهای فرِ غرب، از پوست‌های تیره تا سفیدِ نقره‌ای. هر یک یونیفورم خاکی به تن داشتند و حرکات‌شان دقیق و هماهنگ بود. همراز آهسته از ماشین پیاده شد، و قدم‌زنان به سمت ساختمان اصلی رفت، همه به او نگاه کردند، اما هیچ‌کس چیزی نگفت؛ در این پادگان سکوت احترام بود. و ترس. پشت یکی از شیشه‌های مشبک، بنر بزرگی با جمله‌ای بلند شده بود: - از صد نفر، تنها ده نفر انتخاب می‌شوند... و آنان، وارثان جهان خواهند بود. همراز لبخند کجی زد و با خودش زمزمه کرد: - من از اون ده نفر باید اول شم! ساختمان مرکزی، بنایی آجری و سرد بود. راهروها طوسی، نورها سفیدِ مرده، و در انتهای سالن، یک در چوبی با کتیبه‌ای کوچک: مدیر کل؛ اجازه ورود الزامی‌ست. سه ضربه‌ی محکم زد. صدایی بم و پیر از درون گفت: - بیا تو. همراز دستگیره را چرخاند. در باز شد. و آن‌جا، پشت میزی از چوب گردوی سیاه، پیرمردی نشسته بود با صورتی تراشیده، ریش سفید کوتاه، و چشمانی که جهان را دیده بودند. چشمانی خاکستری که می‌توانستند از ورای لبخندت، دروغ را بو بکشند؛ او رئیس بزرگ بود. مردی حدود شصت ساله، که پشت چهره‌ی مهربانش، شمشیرِ سرنوشت پنهان بود. همراز پا به داخل گذاشت. سکوت کرد. دست روی سینه گذاشت. با صدایی محکم اما خونسرد گفت: - در خدمت‌م، قربان. پیرمرد به صندلی روبه‌رویش اشاره کرد و لبخند زد؛ لبخندی که بوی آزمایش می‌داد، نه مهر. - بشین... وقتشه تو رو از سایه بیرون بیارم، دختر.
  16. نویسنده عزیز لطفا درخواست ناظر بدین

    و بخش نقد رمانتون رو ایجاد کنید

    1. HADIS

      HADIS

      چطوری درخواست بدم؟

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      روی لینک پایین بزنید:

      https://forum.98ia.net/forum/17-درخواست-ناظر-رمان/?do=add

      توی کادر اول بنویسید:

      درخواست ناظر برای رمان بازی مرگ | حدیث رضایی کاربر انجمن نودهشتیا

      توی کادر بزرگتر بنویسین برای رمانتون درخوایت ناظر دارین و بعد، دکمه آبی ارسال رو بزنید. تمام

  17. Khakestar

    دنبال به رمان میگردم

    فکر کنم رمان خراش دل باشه
  18. @Alen

    @سایه مولوی

    بچه ها مت شخصیت چالش مرگ رو کشتم لطفا زندش نکنید تاپیک اولی ک نوشتم رو چک کنید طبق اون باید میش برین رمان قراره تخیلی بشه 

    1. Alen

      Alen

      من پس از مرگش رو نوشته بودم زمانی که روح از بدنش جدا میشه😂

    2. Khakestar

      Khakestar

      همینجوری باید ادامه بدیم پس 

      سایه جان هست دوباره زندش کرده که باید ویر بزنه

  19. تق‌ تق‌... یه صدای خفیف، انگار از پشت شیشه می‌اومد. اول فکر کردم توهمه، اما تکرار شد... تق‌ تق‌ تق. پلک‌هام سنگین بودن ولی با زور بازشون کردم و سرم رو از روی فرمون بلند کردم. نور چراغ خیابون به سختی می‌تابید، اما چیزی که دیدم خون رو توی رگ‌هام یخ کرد. چندتا مرد، ساکت و بی‌حرکت، ماشینم رو دوره کرده بودن. صورت‌هاشون توی تاریکی گم بود، ولی نگاه‌هاشون... حس می‌کردم از شیشه رد می‌شن. دستم شروع کرد به لرزیدن. با وحشت قفل درها رو چک کردم، یکی‌یکی... قفل بودن، ولی بازم حس امنیت نداشتم. نفس‌هام تند شده بود، یه‌جور نفس‌کشیدن شبیه خفگی. سریع سوییچ رو چرخوندم و استارت زدم. ماشین یه ناله‌ی ضعیف کرد و روشن شد. پام رو محکم کوبیدم روی گاز و ماشین با جیغ لاستیک‌هاش از اون کوچه‌ی لعنتی بیرون پرید. وقتی رسیدم به خیابون اصلی، یه لحظه برگشتم و از توی آینه‌ی عقب نگاهی انداختم؛ نبودن؟ بودن؟ نمی‌دونم، فقط یه سایه دیدم که محو شد. صدای بوق کش‌داری یه‌هو از روبه‌رو بلند شد. سریع سرم رو برگردوندم، ولی... دیر بود. نور کورکننده‌ی چراغ‌های یه کامیون، مثل مرگ، تمام جلوی ماشینم رو گرفت. ثانیه‌ای بعد، ضربه... سنگین، دردناک، تاریک. همه‌چی توی یه لحظه، تموم شد.
  20. @.-. خانم تیموری هستن عزیزم از خودشون بپرس
×
×
  • اضافه کردن...