رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Khakestar

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    300
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط Khakestar

  1. نسترن بیا دسترسی یا رنگ بده بهم‌یکمی انجمنو سرو سامون بدیم‌خب 

  2. جینگیل جنیگلی🌚

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. ماهی

      ماهی

      سلامتیت عزیزم، درگیر زندگی

    3. Khakestar

      Khakestar

      هعیی‌خوب‌بگذره برات 

    4. ماهی

      ماهی

      مرسی عزیزم همچنین

  3. نظرت چیه بخش گویدگی‌رو دست بگیرم🙂🙂

  4. نام اثر: چهار‌صفر نام نویسنده: سحر تقی‌زاده مقدمه: می‌خواهم اگر مُردم بگوییم؛‌ مرا داخل گودال‌های ترقوه‌هایت چال کنند و یا مرا بسوزاند و خاکسترم کنند، داخل عطری که عاشقش هستی بریزند که با هر بار استفاده از آن عطر همانند حریری بر روی تنت حک شوم و هیچ گاه بوی این عطر از تنت پاک نشود. یا بگویم اگر‌مردم موهایش را بتراشید و نگذارید جز من دست هیچ دختری بر تار های مویش بخورد و آنهارا بهم بریزد. آری‌من یک جنونم؛‌جنونی از جنس عاشقی... ویراستار: @Solmazheydarzadeh
  5. پارت سوم: با صدای بلند اورهان که اسمم را صدا زد، نگاه‌های ما در هم گره خورد. اخمی محو بر چهره‌اش نشست و با صدای آرام و جدی پرسید: - دوباره هوای قدیم رو کردی بچه؟! با لبخندی که تلخی آن بیشتر از قهوه بود، جواب دادم: - یاد قدیم که هیچ، هنوز هم می‌گم هیچ چیز قوی‌تر از عشق دراگی نیست... ابروهایش بالا پرید و با تعجب سری به نشانه تحلیل حرفم تکان داد و پرسید: - خب خانم مجنون، ادامه بده ببینم از چه لحاظی از عشق دراگی قوی‌تر نیست؟! با یادآوری چشم‌های زیبای کارلو، نگاه به پنجره دوختم و به درختان سر به فلک کشیده حیاط که از پنجره مشخص بود، چشم دوختم. سعی کردم در دنیای بیرون غرق شوم تا صدای اورهان کمتر در سرم طنین‌انداز شود. - اینکه نباشه تو هیچی. اینکه بخوای اذیتش کنی، وجود خودت که هیچ، روحت بیشتر از اون درد می‌گیره. اینکه پناهگاهی جز بغلش پیدا نمی‌کنی. اینکه حاضری جون بدی، ولی اون لحظه‌ای اخم نکنه،اینکه حاضری به خاطر آرامشش هر کاری انجام بدی. عشق شاید ساده به نظر بیاد، اما در حقیقت جنونه. جونی از جنس شب دریا. حالا منظورم از شبِ دریا چیه؟اینکه می‌بینی دریا شب‌ها سوت و کوره، صدای موج‌هاش لبخند رو لبت می‌آره. ولی وای به حالت اگه حواست پرت بشه، تورو می‌بلعه؛امان از اینکه بخواد یهو عصبی بشه. با جزر و مدی تورو می‌بلعه که فقط جسدت رو پس می‌زنه. هم قشنگه، هم ترسناک. اورهان دستش را داخل موهایش کشید و یک‌تای ابرویش را بالا داد، همانطور که همیشه وقتی از چیزی تعجب می‌کرد، این کار را انجام می‌داد. - تموم کن پرواز! تموم کن! خودت خواستی بکشیش اما زنده موند!خودت خواستی بین یاشاری که روز خاکسپاریش بود و تویی که کلت به دست، مقابلت عشقت ایستادی تا تاوان بگیری. تاوان تو مهمتر از خاکسپاری یاشار بود! دوتاشم خودت خواستی، از اولشم این عشق اشتباه بود... چشم‌هایم را از حقیقت‌هایی که گفت محکم روی هم فشار دادم و دست‌هایم را مشت کردم. حرف‌هایش همچون خنجری زهرآلود به قلبم نشست. سرم را پایین انداختم و آرام در دل زمزمه کردم: - درسته که من عاشق شدم، درسته که یاشار مرد، درسته که عشقم رو، شوهرمو با یه تیر کشتم... اما خودمم همراه با اون تیر از جسمم خارج شدم و مُردم. من روحم مرد و کسی هیچ‌وقت نفهمید... حرف دیگری بین ما رد و بدل نشد. تنها سکوتی سنگین برقرار شد. با دست‌های مشت‌شده و چشمان بسته، خودم را روی تخت انداختم. به خاطر زخم‌هایم احساس گزگز می‌کردم. یاد دیشب دوباره مرا آزار داد. *** فلش بک به دیشب: وقتی به مکان مورد نظر رسیدم، یک کوچه بالاتر از هدفم، موتور را خاموش کردم تا صدای غرش موتور جلب توجه نکند. وارد کوچه اصلی شدم و به سمت ساختمان مورد نظر قدم برداشتم. ساختمان کناری محل سوژه‌ام بود. وارد شدم و به سمت پله‌های اضطراری رفتم. قدم‌هایم را آرام و با دقت برداشتم. پله‌ها را یکی‌یکی پشت سر گذاشتم. از طبقه آخر، که طبقه بیست و هشتم بود، عبور کرده و وارد پشت‌بام شدم. خیالم از بابت دوربین‌ها راحت بود... بچه‌های گروه دو، که شامل هکرها و تیم امنیتی ما بودند، دوربین‌ها را از کار انداخته بودند، و این کار هم مدیون گندم بود!
  6. Khakestar

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    صددرصد بارون روز یا شب
  7. Khakestar

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    صددرصد بارون روز یا شب
  8. قست اول: یک شب هنگامی که فارغ از هر هیاهویی به سمت خانه قدم برمی‌داری؛ باران با بی‌رحمی تمام بر سر و رویت شلاق می‌زند، با تمامی استرسی که از تاریکی کوچه و پس‌کوچه‌های شهر دنبال یک پناهگاهی هستی. ناگهان صدای برخورد کفش‌هایی را می‌شنوی که از ترس دستانت شروع به لرزش می‌کند و چشم‌هایت اطراف رو از نظر می‌گذراند. یک‌کوچه باریک و چراغانی که یک لحظه همه جا نورانی و در لحظه‌ای دیگر تاریکی مخوفی سرتاسر بدنت را در برمی‌گرد؛ در آن لحظه تنها حسی که غالب جسم‌ات شده است چیزی جز ترس نیست... با صدای افتادن چیزی دست از قدم زدن بر روی آسفالت خیس برمی‌داری و توقف می‌کنی، با گذشت اندکی زمان دل و جرعت به خرج داده به سمت عقب برمی‌گردی، البته که گمانش سخت نبود در آن تاریکی چیزی تشخیص داده شود. دست به سمت جیب پالتو‌ی مشکی رنگ‌ات می‌بری و موبایلت را خارج کرده و چراغ قوه‌اش را روشن می‌کنی، با دیدن چیزی که بر روی زمین برق می‌زند به سمت آن شئ قدم برمی‌داری. با دیدن خنجری به رنگ نقره‌ای که یک یاقوت سرخ میانش خودنمایی می‌کرد؛ خم می‌شوی و در دست می‌گیری و با خود فکر می‌کنی که می‌توانی با ان از خود مراقبت‌کنی غافل از این که... فلش بک به یک هفته آینده* با خستگی زیاد دوباره نصف شب خودم رو به خونه رسوندم، وقتی دست به چراغ خونه انداختم و روشنش کردم، تنم از نبودن جریان زندگی داخل خونه لرزید. لعنت به کسی‌که این مدلی من‌رو بی‌کس‌کرده بود، در رو با حرف بستم و داخل شدنم‌همانا گرد شدن چشم‌هام همانا‌، روی دیوار روبه‌رویی ورودی خونه با رنگ‌ قرمز فقط یک کلمه نوشته شده بود. "مرگ" از ترس و آدرنالین زیاد حتی نمی‌تونستم لب‌هام رو از هم تکون بدم و طلب کمکی از کسی بکنم، با حس اینکه کسی دستش رو از پشت روی شونم گذاشتم، از شوک در اومدم و با تمام توانم فریاد زدم. دست هامو رو گوش‌هام گذاشته بودم که کسی اسمم رو زمزمه کرد: "ملورین" "ملورین" با حس اینکه نمی‌تونم نفسی بکشم، یک ضرب سر جام نشستم. به این سو و اون سوی اتاقم نگاه کردم، خواب بود. یک خواب لعنتی پر از حس خوف و دهشتناک... با لرزش دستی که هنوز گریبانگیر تنم شده بود، با هق‌هق جرعه‌ای اب خوردم، از روی رخت خوابم بلند شدم با قدم های سلامه‌ای به سمت پرده زرد رنگ اتاقم رفته و پنجره رو باز کردم. با حس سرما لبخند اندکی میون گریه رو لب هام نقش بست، چشم باز کردم و به شهری که میان سکوت و تاریکی رفته بود خیره شدم و با خودم زمزمه کردم: - هر خوابی که بود، امیدوارم اولین و آخرین بار بوده باشه...
  9. :classic_dry:

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Khakestar

      Khakestar

      چی‌چیا موکونی

    3. saba

      saba

      هعیی خستگی سر درد

      ولی فعلن چیا چیا هعیی

    4. Khakestar

      Khakestar

      واس سردرد نگو

      هعیییی همچینن خواهر همچنین

  10. :classic_dry:

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Khakestar

      Khakestar

      چی‌چیا موکونی

    3. saba

      saba

      هعیی خستگی سر درد

      ولی فعلن چیا چیا هعیی

    4. Khakestar

      Khakestar

      واس سردرد نگو

      هعیییی همچینن خواهر همچنین

  11. نام داستان: ارعاب نام نویسنده: سحر تقی‌زاده ژانر: ترسناک|معمایی مقدمه: ترس، خوف، وحشت، شمارا یاد چه چیزی می‌اندازد؟! جنیان؟! ارواح؟! قتل؟! نفرین؟! تنهایی؟! و یا یک طلسم جان‌گیر؟! طلمسی که قتل عام خون راه می‌اندازد؟ ارعاب کننده می‌کند و این خود ترس است... خلاصه: پیدا شدن یک صندوقچه خوفناک، روی آب آمدن راز بزرگی که باعث خون و خونریزی وحشتناک بین این جهان و ان جهان، ترس در کمین است... ویراستار: @_MAHSA_
  12. نام رمان :‌‌بی‌انظباط نام‌نویسنده: سحر تقی‌زاده ژانر: عاشقانه|اجتماعی|مافیایی مقدمه: حتی اگر بی‌رحمترین موجود جهان همانند عزرائیل باشی؛ دلت که بلرزد کارت تمام است، ربوده شدن و آتش سهمگین جهنم را به جان می‌خری فقط و فقط ثابت کنی که می‌مانی و در راهش چه چیز هایی را از دست می‌دهی! شاید یک ماشین، شاید یک ویلا، شاید یک جان! خلاصه: هر چقدر که بین ازدحام قلبم و مغزم گم بشم؛ بین تاریکی این روز ها بین تموم نشدن ها.. بین تموم نرسیدن ها و نشدن ها من نمی‌خوام دوست داشتنم مثل آدما باشه.. دوست داشتن من عین ادم ها نیست! دوست داشتن من جنسش از خاک.. همون خاکی که وقتی بارون بهش بزنه استشمام اون هر ادمی رو گیج و حیران می‌کنه‌. توی قانون دوست داشتن من دروغ نیست خیانتی وجود نداره؛ دوباره ساختن با ادم دیگه‌ای وجود نداره.. فصل اول: همراز کیست؟! فصل دوم: سایه‌های تاریک گذشته. فصل سوم: رهایی در بند اسارت
  13. قسمت دوم: به یاد دارم هنگامی که چشمانم را باز کرد میان هزاران دستگاه پزشکی گرفتار شده‌ بودم. صدای آرام و خسته‌ای از گفتگو به گوشم رسید. یکی از آنها، صدای آشنای سرهات بود و دیگری که به نظر می‌رسید پزشک باشد، صدایش کمی جدی‌تر و نگران‌تر از معمول بود. - خانم هخامنش آسمشون شدید تر از قبل شده، اگر بوی معطر یا هر ماده آلرژی‌زا استشمام کنه یا استرس و اضطراب به سراغشون بیاد، یا حتی اگر سابقه آلرژی به غذا داشته باشه احتمال اینکه حالشون شما بدتر میشه. پزشک مکثی کرد و سپس ادامه داد: - خوشبختانه از کما خارج شده‌اند و حالشان رو به بهبود است. احتمالاً چند ساعت دیگر به هوش میاد. فقط اگر تغییرات جدیدی در وضعیتشان مشاهده کردید، فوراً به من یا پرستار اطلاع بدهید. صدای دکتر کم‌کم محو شد و جای آن، صدای گندم به گوشم رسید که اسمم را صدا می‌زد. تکانی خوردم و با تمام تلاش، به حال حاضر برگشتم. هوای اتاق همچنان سنگین بود و احساس می‌کردم در میان یک دنیای بی‌روح قرار دارم. گندم با دست‌های لرزان و یخ‌زده‌اش، دستم را گرفت و در دستانش محکم فشرد. صدای مهربانش که پر از اضطراب بود به گوشم رسید: - جانم، چیزی می‌خوای؟ قوربونت بشم؟ دهانم از شدت تشنگی خشک شده بود و حتی توانایی حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که به آن نیاز داشتم هوای تازه بود، حس می‌کردم هیچ‌چیز جز آن نمی‌تواند آرامم کند. چندین بار دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما رمقی در بدنم باقی نمانده بود. با نهایت تلاش، سرانجام گفتم: - پنجره رو باز کن و یه لیوان آب بده لطفاً. چشم‌هایم به سمت در سیاه رنگ اتاقم رفت. اورهان، که کنار سرهات ایستاده بود، به سرعت بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده‌های سفید و نازک را کنار زد و پنجره را باز کرد. در آن لحظه، احساس می‌کردم خودم یک موجود نحس هستم، چرا که هیچ‌گاه نمی‌توانستم زندگی راحتی برای عزیزانم بسازم. سرم را پایین انداختم و بغضی سنگین در گلویم جمع شد، که انگار هیچ‌گاه قصد شکستن نداشت. سرهات دست گرم و مردانه‌اش را زیر چانه‌ام گذاشت. با فشاری ملایم، سرم را بالا برد و به چشمانم نگاه کرد. نگرانی در نگاهش موج می‌زد، انگار دنیای او از نگرانی برای من ساخته شده بود. - خوبی عزیزم؟ لبخندی محو و تلخ بر لب‌هایم نشست. او را بیشتر از هر انسان دیگری می‌شناختم. این نگرانی بیش از حد او، برای سلامتی من، بیشتر از هر چیز دیگری مرا آزار می‌داد. با تکان دادن سرم به نشانه اینکه حالم خوب است، سعی کردم نگاهم را از او بگیرم، اما او با دست‌هایش محکم مرا در آغوش کشید و زیر گوشم زمزمه کرد: - عزیز دلِ داداش! تو چیزی بشه، من می‌میرم‌ها! این جمله دقیقاً یادآور یاشار عزیزم بود. انصاف نبود که او در اوج جوانی‌اش از میان ما رفته باشد. دو قطره اشک که به سختی از چشم‌هایم سرازیر شدند، روی صورتم باقی ماندند. با آستین لباسم اشک‌ها را پاک کردم و نفس عمیقی از هوای تازه اتاق گرفتم. - خوبم داداشی، نگران نباش! در همین لحظه، نگاه گندم به زخم دستم افتاد. دستم باز شده و خون تمام باند را پوشانده بود. چشمانش از شدت نگرانی به شدت ریز شد و سپس با سرعت از روی صندلی بلند شد و وارد حمام اتاقم شد. جعبه کمک‌های اولیه را آورد. باند دستم را با احتیاط باز کرد و وقتی زخم را دید، چشمانش از تعجب گرد شد. دست‌هایش شروع به لرزیدن کردند. او به هیچ عنوان تحمل دیدن زخمی به این عمق را نداشت. اورهان که کنار او ایستاده بود، به آرامی از کنار او عبور کرد و روبه‌رویم نشست. ابتدا زخم دستم را بررسی کرد و سپس با دقت نخ و سوزن را از جعبه کمک‌های اولیه بیرون آورد. چشم‌های من به شدت از تعجب گرد شد. آیا زخمی که داشتم، به این شدت عمیق بود که نیاز به بخیه داشت؟ با کلافگی، دست سالمم را در میان موهای پریشانم فرو بردم و آن‌ها را پشت گوشم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بی‌حسی بزن، کارتو بکن!
  14. پارت اول: خون از دستم چکه می‌کرد و رد باریک قرمز رنگی روی زمین به جا می‌گذاشت. دستم را محکم پشت شلوارم پنهان کرده بودم، اما نگاه نافذ و سیاه او، بی‌رحم‌تر از همیشه، روی من دوخته شده بود. او به سمتم قدم برداشت و من تا خواستم قدمی به عقب بردارم، به تخت برخوردم. لعنتی! اینجا، در اتاق من بودیم و جایی برای فرار از خشم بی‌پایان او وجود نداشت. با صدایی پر از غضب گفت: "تو چی کار کردی؟" نمی‌دانستم چه پاسخی باید بدهم و یا از زخمی که حالا با هر ضربان قلبم، عمیق‌تر می‌شد؟ به چشم‌های سیاهش خیره شدم؛ می‌دانستم نگران شده بود. شاید می‌ترسید برای من اتفاق افتاده باشد. وقتی هم دستم را دید، که خونین و زخمی شده بود، بی‌گمان اعصابش خرد شده بود. لبخندی محو و تلخ روی لب‌هایم نشست. خلسه‌ای شیرین از این بود که یکی در این جهان باشد که بودن و نبودن تو برایش مهم باشد، حتی اگر این موضوع بهای سنگینی به همراه داشته باشد. نفس عمیقی کشیدم و با لحن آرامی ادامه دادم: - باید می‌رفتم یه ردی از خودم نشون می‌دادم. مجبور بودم، سرهات. وگرنه این بازی به جاهای باریکی می‌کشید. او همچنان بدون حرف، فقط با چشمان خسته‌اش که گویا فریاد می‌زد از شدت بی‌خوابی و کلافگی سرخ شده‌اند، به من نگاه می‌کرد. حرف‌هایم سنگین بود، خیلی سنگین. آنقدر سنگین که چندین بار لب‌هایش را از هم باز و بسته کرد، ولی حرفی نزد. حقیقتاً از او می‌ترسیدم. او دیوانه‌تر از آن بود که با یک تیر را میهمان مغزم نکند. خودم را به تخت انداختم و تکیه‌ام را به دیوار اتاق گذاشتم. او با اخمی که چهره‌اش را پوشانده بود، با قدم‌های استوار و محکم به سمت کاناپه برد و روی آن نشست. - اگه یاشار اینجا بود، جرأت داشتی همچین حرفی بزنی؟ جرأت داشتی به خودت این اجازه رو بدی؟ بلایی که سر خودت آوردی رو ندیدی؟ آخرین کلماتش را با فریاد و تاکید گفت. چشم‌هایم را محکم بستم و خودم را به پشت تخت کشیدم، گوشه لبم را از اضطراب به دندان گرفتم. نمی‌دانست که با گفتن این حرف، زخمی دیگر روی قلبم گذاشت. نمی‌دانست که من که دو ساعت پیش در دل دشمنان بودم، فقط به خاطر یک نفر در آنجا بودم. یاشار! آخ، یاشار… قطعاً اگر زنده بود، حالا کنارم بودم و در این وضعیت نبودم. کم‌کم اشک‌هایم از گوشه چشمانم سرازیر شدند. هیچ حسی بدتر از این نبود که تنها تکیه‌گاه امن من، در دستان خودم جان داده باشد و من هیچ‌کاری جز تماشا کردن از دستم برنمی‌آوردم. با حس خفگی، چنگی به روتختی زدم و خواستم با کمک میز کنار تخت بلند شوم، اما نتواستم. وقت مردن نبود. من باید انتقام خون ریخته شده برادر بی‌گناهم را می‌گرفتم. خسته از تلاش‌های ناموفق، چندین بار مشت به قفسه سینه‌ام زدم، ولی بی‌فایده بود. سرهات همین که فهمید که حال من خوب نیست، از روی کاناپه بلند شد و فریاد زد: - اسپری لعنتیت کجاست؟! اسپری؟ خودم هم نمی‌دانستم آخرین بار کجا گذاشته‌ام. یادم آمد که اورهان همیشه یک اسپری با خود حمل می‌کرد. با نفس‌های بریده بریده‌ام، جواب دادم: - دست… دست اورهان… یکی دیگه هس… هست! همین کافی بود که او سریع در اتاق را باز کرده و به سالن برود. صدای فریادهایش را می‌شنیدم که نام اورهان را صدا می‌زد: - اورهان! کجایی؟ اسپری پرواز رو بیار! هوای اطرافم کم‌کم سنگین‌تر می‌شد و اکسیژن به ریه‌هایم نمی‌رسید. چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. احساس می‌کردم قفسه سینه‌ام از تنگی نفس به خس‌خس افتاده. عرق‌های سرد و ریز روی کمرم می‌چکیدند. با دست‌های لرزان و ناتوانم، دوباره سعی کردم بلند شوم، اما به زمین افتادم. چشم‌هایم بسته شدند و درست در همین لحظه، نمی‌دانستم که آیا سرهات یا اورهان کنارم نشسته‌اند. اما اسپری را داخل دهانم گذاشتند و بعد از چندین بار پاف کردن، کم‌کم نفس‌هایم به روال طبیعی برگشت. این آسم لعنتی از زمانی که برای نجات یاشار و طنین وارد ساختمانی شدم، تمام وجودم را به آتش کشیده بود. شعله‌های خشمگین آن همه چیز را می‌بلعید و تبدیل به مهمان همیشگی جانم شده بود.
  15. نام رمان :‌‌بی‌انظباط نام‌نویسنده: سحر تقی‌زاده ژانر: عاشقانه|اجتماعی|مافیایی مقدمه: حتی اگر بی‌رحمترین موجود جهان همانند عزرائیل باشی؛ دلت که بلرزد کارت تمام است، ربوده شدن و آتش سهمگین جهنم را به جان می‌خری فقط و فقط ثابت کنی که می‌مانی و در راهش چه چیز هایی را از دست می‌دهی! شاید یک ماشین، شاید یک ویلا، شاید یک جان! خلاصه: هر چقدر که بین ازدحام قلبم و مغزم گم بشم؛ بین تاریکی این روز ها بین تموم نشدن ها.. بین تموم نرسیدن ها و نشدن ها من نمی‌خوام دوست داشتنم مثل آدما باشه.. دوست داشتن من عین ادم ها نیست! دوست داشتن من جنسش از خاک.. همون خاکی که وقتی بارون بهش بزنه استشمام اون هر ادمی رو گیج و حیران می‌کنه‌. توی قانون دوست داشتن من دروغ نیست خیانتی وجود نداره؛ دوباره ساختن با ادم دیگه‌ای وجود نداره.. ناظر: @Solmazheydarzadeh
  16. هعییی نسترنن‌مقام‌منو بدیننن ارسالی های گوگولیمو بدیننن ای خادااا

×
×
  • اضافه کردن...