رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

عسل

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    541
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

تمامی مطالب نوشته شده توسط عسل

  1. سلام خوش اومدید 

    1. مل مل

      مل مل

      سلام خیلی ممنونم عسل بانو 🌺🌷

  2. واقعا عجب اسمای زیبایی😅😅 دختر گل
  3. سلام خانومی یعنی انقدر خوشم میاد وقتایی که میبینم توهم داری خوش آمد میگی لااقل متوجه میشم به کی خوش آمدید نگفتم😅😅

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      سلام عزیزم قربونت برم😂💋💋

  4. سلام خوش اومدید 

  5. سلام خوش اومدید 

  6. عسل

    رمان همه بچه های انجمن

    - دوست دارم، تو هم غلط میکنی چیز دیگه‌ای بگی دست خیسم رو به شلوارم کشیدم که پدربزرگ گفت - بی پدر اون جارو نگاه کن تا انقدر دستت رو با شلوارت خشک نکنی
  7. سلام خوش اومدید 

  8. عسل

    رمان همه بچه های انجمن

    پلکم پرید و از شدت بهت دو دستم رو روی دهانم گذاشتم و شوک‌زده چندبار بشین پاشو رفتم حالا داخل این موقعیت شماره ۱ چی میگه دیگه؟
  9. سلام خوش اومدید 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. عسل

      عسل

      خواهش میکنم اگر سوالی داشتید درخدمتم

    3. hadT

      hadT

      میخواستم اپلیکیشن رو به روز رسانی کنم

    4. عسل

      عسل

      اگر داخل کار کردن با سایت مشکلی داشتید در خدمتتونم ولی اگر در مورد اپش سوال دارید از مدیریت بپرسید کمکتون میکنن

  10. سلام خوش اومدید 

  11. سلام خوش اومدید 

  12. سلام گلم

    اگر داخل این رمانتون مثل جانان من باش احیانا با کشتاری چیزی قراره کلی غم بکشم بهم بگید خودم رو آماده کنم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. عسل

      عسل

      واجبه بدونم با این چه میکنید

    3. عسل

      عسل

      سالی که نکوست از بهارش پیداست با غم شروعش کردید 

    4. شکوفه فدیعمی

      شکوفه فدیعمی

      😂 از دست تو

      نه عزیزم با غم شروع میشه ولی وارد بازی دلهره آور میشه دلربا 

      تو حالا بخون چون ژانر عاشقانه، هیجانی، انتقامی هستش

      جانان من باش خودش ژانرش غمگینه

  13. سلام خوش اومدید 

  14. انگشتهایم که یکی یکی از روی کتایهای روی میز عبور می کرد، رد خود را در میان آن همه خاک به نمایش می گذاشت.

    رفت، برگشت، رفت، برگشت.

    این کار را از روی بی حوصلگی انجام میدادم، خوب است دیگر بابی حوصلگیم جلد کتاب هایم را تمیز می کنم.

    کاری که باید چند روز پیش انجام میدادم.

    بادی که از درز پنجره به داخل نفوذ میکرد، پرده هارا تکان میداد و آنها را به خانه همیشه تاریکم دعوت می کرد، آنها هم که بی تعارف بساط پذیرایی از خودشان را فراهم میکردند 

    چشمم که به اسم یکی از کتاب ها خورد، دیگر از آنجا برداشته نشد.

    اسمش چرا اینگونه شده بود. 

    «کلمات جامانده در سایه»

    حاضرم قسم بخورم که اسمش، سایه جامانده در کلمات بود، اولین کتاب چاپ شده ام که در مورد دختری شاعر بود 

    دستم را دورش تنیدم و بر روی پای فلجم گذاشتم، از صفحه اول شروع به ورقه زدن کردم.

    چرا خالی بود؟

    دست‌هایم شروع به لرزیدن کردند. این امکان نداشت. «سایه‌ی جامانده در کلمات»… نه، «کلمات جامانده در سایه»… کدام درست بود؟ ذهنم در حال بازی دادن من بود یا… یا خودِ کتاب داشت هویت عوض می‌کرد؟ صفحات را با وسواس بیشتری ورق زدم. تمامِ نوشته‌ها رفته بودند. انگار صحافیِ جلد، تمامِ جوهرِ صفحات را هم با خودش کشیده بود و فقط یک لایه‌ی نازک و سفید از کاغذ باقی گذاشته بود. حس می‌کردم هیچ‌چیز بینِ این دو جلدِ مقوایی نیست کاغذ، بویِ خاکِ قدیمی را می‌داد.

    ناگهان، از اعماقِ سکوتِ خانه، صدایی بسیار خفیف شنیدم.

     صدایی شبیه به خراشیدنِ نوکِ قلم روی کاغذ. انگار کسی، جایی در همین نزدیکی، داشت می‌نوشت.

    دکمه روی ویلچر را فشردم و تا خواستم بچرخم برگه ای از لای کتاب برروی زمین افتاد.

    درست دیدم؟ برگه افتاد؟

    پس چرا درحال ورقه زدن نبود؟

    سرم را پایین انداختم. برگه، مثلِ تکه‌ای از یک روحِ سرگردان، روی زمینِ چوبیِ اتاق آرام گرفته بود. با دستانی که حالا دیگر به‌سختی کنترل‌شان می‌کردم، چرخ‌های ویلچر را چرخاندم. لبه‌یِ صندلیِ فلزی‌ام صدایِ ناهنجاری روی زمین ایجاد کرد، صدایی که در آن سکوتِ مرگبار، مثلِ فریاد بود.

    خم شدم؛ نفس در سینه‌ام حبس شده بود. برگه را برداشتم. کاغذِ قدیمی، زرد و شکننده بود. با انگشتانِ لرزانم آن را باز کردم.

    فقط یک جمله با خطی که… خدای من، این خطِ من نبود! نه، اصلاً شبیه خطِ چاپ‌شده‌یِ کتاب‌هایم هم نبود. انگار با عجله و لرزان نوشته شده بود:

    «سایه‌ها برای ماندن، نیاز به جاماندن دارند… و تو، خیلی زود آن‌ها را فراموش کردی.»

    قلبم در سینه‌ام می‌کوبید. چطور ممکن بود؟ من تنها بودم. این خانه، این اتاق، تمامِ این سال‌ها فقط متعلق به من بود. به سرعت سرم را بالا آوردم و به گوشه‌و‌کنارِ اتاقِ تاریک نگاه کردم. سایه‌یِ پرده‌ها روی دیوار، شبیه دست‌هایی شده بود که انگار داشتند دیوارهایِ خانه را می‌خراشیدند…

    برگه را چرخاندم، چرا که شاید، پشتش چیز دیگری هم نوشته باشد.

    یک بیت شعر نوشته بود، این شعر را به خاطر داشتم، داخل همان دفترچه خاطرات اون دختر شاعر نوشته شده بود.

    همان موقع هم هدفش از نوشتن این شعر را متوجه نشده بودم.

    «در آینه‌ای که هرگز نبود، دیدمش

    نقشی که من بر تنِ خاک کشیدم، به نامِ خویش

    ای دزدِ کلمات!

    حالا که کلماتت تمام شده،

    روایتِ تنِ مرا بنویس

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. عسل

      عسل

      ممنون میشم چک لیست روهم بخونی مال یه دوست که نیاز به یکم انرژی دادن داره 

      ساختارش و علائم نگارشیش کمی مثل خودم فقط داستانش جالبتره

    3. M@hta

      M@hta

      چشم لینک بذار

    4. عسل

      عسل

      فرستاده بودم واست

       

       

       

  15. سلام خوش اومدید

  16. عسل

    هپ با ضریب ۵

    ۶۱۴
  17. سلام خوش اومدید 

  18. سلام خوش اومدید 

    1. EL.yas

      EL.yas

      مرسی ممنون 

  19. سلام خوش اومدید

  20. سلام خوش اومدید 

  21. سلام خوش اومدید 

  22. سلام خوش آمدید 

    1. nazani_kav_m

      nazani_kav_m

      ممنونم 

  23.  منم بودم باور نمیکردم دلتنگی اونم واسه کسی که باز میاد پیشت آنقدر گرفتگی و گریه نداره

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سایان

      سایان

      دروغ کار بدیه

    3. عسل

      عسل

      تهشم دروغ گفت اونم دروغی باورناپذیر داخل کارت موفق نبودی انگار

    4. سایان

      سایان

      گفتم که مهتاب بلد نیست دروغ بگه

  24. سلام خوش اومدید 

    1. _saye_

      _saye_

      خوش آومدی🤍

×
×
  • اضافه کردن...