عسل
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
541 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
9
تمامی مطالب نوشته شده توسط عسل
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
عسل پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
میم تنها -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
عسل پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
واقعا عجب اسمای زیبایی😅😅 دختر گل- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
- دوست دارم، تو هم غلط میکنی چیز دیگهای بگی دست خیسم رو به شلوارم کشیدم که پدربزرگ گفت - بی پدر اون جارو نگاه کن تا انقدر دستت رو با شلوارت خشک نکنی
- 95 پاسخ
-
- 6
-
-
پلکم پرید و از شدت بهت دو دستم رو روی دهانم گذاشتم و شوکزده چندبار بشین پاشو رفتم حالا داخل این موقعیت شماره ۱ چی میگه دیگه؟
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
سلام گلم
اگر داخل این رمانتون مثل جانان من باش احیانا با کشتاری چیزی قراره کلی غم بکشم بهم بگید خودم رو آماده کنم
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 4
-
-
-
😂 از دست تو
نه عزیزم با غم شروع میشه ولی وارد بازی دلهره آور میشه دلربا
تو حالا بخون چون ژانر عاشقانه، هیجانی، انتقامی هستش
جانان من باش خودش ژانرش غمگینه
-
انگشتهایم که یکی یکی از روی کتایهای روی میز عبور می کرد، رد خود را در میان آن همه خاک به نمایش می گذاشت.
رفت، برگشت، رفت، برگشت.
این کار را از روی بی حوصلگی انجام میدادم، خوب است دیگر بابی حوصلگیم جلد کتاب هایم را تمیز می کنم.
کاری که باید چند روز پیش انجام میدادم.
بادی که از درز پنجره به داخل نفوذ میکرد، پرده هارا تکان میداد و آنها را به خانه همیشه تاریکم دعوت می کرد، آنها هم که بی تعارف بساط پذیرایی از خودشان را فراهم میکردند
چشمم که به اسم یکی از کتاب ها خورد، دیگر از آنجا برداشته نشد.
اسمش چرا اینگونه شده بود.
«کلمات جامانده در سایه»
حاضرم قسم بخورم که اسمش، سایه جامانده در کلمات بود، اولین کتاب چاپ شده ام که در مورد دختری شاعر بود
دستم را دورش تنیدم و بر روی پای فلجم گذاشتم، از صفحه اول شروع به ورقه زدن کردم.
چرا خالی بود؟
دستهایم شروع به لرزیدن کردند. این امکان نداشت. «سایهی جامانده در کلمات»… نه، «کلمات جامانده در سایه»… کدام درست بود؟ ذهنم در حال بازی دادن من بود یا… یا خودِ کتاب داشت هویت عوض میکرد؟ صفحات را با وسواس بیشتری ورق زدم. تمامِ نوشتهها رفته بودند. انگار صحافیِ جلد، تمامِ جوهرِ صفحات را هم با خودش کشیده بود و فقط یک لایهی نازک و سفید از کاغذ باقی گذاشته بود. حس میکردم هیچچیز بینِ این دو جلدِ مقوایی نیست کاغذ، بویِ خاکِ قدیمی را میداد.
ناگهان، از اعماقِ سکوتِ خانه، صدایی بسیار خفیف شنیدم.
صدایی شبیه به خراشیدنِ نوکِ قلم روی کاغذ. انگار کسی، جایی در همین نزدیکی، داشت مینوشت.
دکمه روی ویلچر را فشردم و تا خواستم بچرخم برگه ای از لای کتاب برروی زمین افتاد.
درست دیدم؟ برگه افتاد؟
پس چرا درحال ورقه زدن نبود؟
سرم را پایین انداختم. برگه، مثلِ تکهای از یک روحِ سرگردان، روی زمینِ چوبیِ اتاق آرام گرفته بود. با دستانی که حالا دیگر بهسختی کنترلشان میکردم، چرخهای ویلچر را چرخاندم. لبهیِ صندلیِ فلزیام صدایِ ناهنجاری روی زمین ایجاد کرد، صدایی که در آن سکوتِ مرگبار، مثلِ فریاد بود.
خم شدم؛ نفس در سینهام حبس شده بود. برگه را برداشتم. کاغذِ قدیمی، زرد و شکننده بود. با انگشتانِ لرزانم آن را باز کردم.
فقط یک جمله با خطی که… خدای من، این خطِ من نبود! نه، اصلاً شبیه خطِ چاپشدهیِ کتابهایم هم نبود. انگار با عجله و لرزان نوشته شده بود:
«سایهها برای ماندن، نیاز به جاماندن دارند… و تو، خیلی زود آنها را فراموش کردی.»
قلبم در سینهام میکوبید. چطور ممکن بود؟ من تنها بودم. این خانه، این اتاق، تمامِ این سالها فقط متعلق به من بود. به سرعت سرم را بالا آوردم و به گوشهوکنارِ اتاقِ تاریک نگاه کردم. سایهیِ پردهها روی دیوار، شبیه دستهایی شده بود که انگار داشتند دیوارهایِ خانه را میخراشیدند…
برگه را چرخاندم، چرا که شاید، پشتش چیز دیگری هم نوشته باشد.
یک بیت شعر نوشته بود، این شعر را به خاطر داشتم، داخل همان دفترچه خاطرات اون دختر شاعر نوشته شده بود.
همان موقع هم هدفش از نوشتن این شعر را متوجه نشده بودم.
«در آینهای که هرگز نبود، دیدمش
نقشی که من بر تنِ خاک کشیدم، به نامِ خویش
ای دزدِ کلمات!
حالا که کلماتت تمام شده،
روایتِ تنِ مرا بنویس
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 2
-
ممنون میشم چک لیست روهم بخونی مال یه دوست که نیاز به یکم انرژی دادن داره
ساختارش و علائم نگارشیش کمی مثل خودم فقط داستانش جالبتره
-
-