دستش را به سمتِ دکمهای که روی میز قرار داشت برد و آن را فشرد.
سیاهیای که سرتاسرِ پنجره را پوشانده بود، کنار رفت و نورِ مزاحم با شتاب به داخل هجوم آورد؛ البته ثانیهای کوتاه برای ماندنش فرصت داشت.
اخمی از پرنور بودنِ اتاق بر چهرهاش نشست. چندی طول نکشید که محافظهای همیشگی دوباره خورشید را بیرون راندند و سرما را به ارمغان آوردند.
نگاهش بر ساعتش بود و هنوز آن اخم پابرجا مانده بود.
تقهای به در خورد.
دکمهای دیگر را فشرد و در، بر روی زیردستش گشوده شد.
ـ رئیس، همونطور که دستور داده بودید، عمرها رو خریدیم.
صدایش زمخت بود؛ به قدِ ریزهمیزهاش نمیخورد.
او سری تکان داد.
ـ خوبه. کجاست؟
صدایش سرد بود.
اریاز لرزی به تنش افتاد. قدری به عقب رفت تا به گرما نزدیکتر شود، اما مگر در این اتاق گرما جایی داشت؟ اگر هم بیرون میرفت، بیاحترامی محسوب میشد و باید سرش را زده میدانست.
شرش را پایین انداخت.
- فرستادم بیارنش.
پس از اتمامِ حرفش، صدایِ دادی از بیرون به گوش رسید، و اریاز در دل شکر کرد که سرورش نسبت به صدا حساس نیست؛ اتفاقاً شنیدنِ داد و فریاد را دوست داشت... آن هم بسیار.
ـ- ولم کن، مرتیکه! دیگه رئیست چی میخواد؟ موعدِ دادنِ عمرم نرسیده!
همان دخترکِ اعصابخُردکن بود.